جوابى به بهرام رحمانى

در مورد منشور آزاديهاى سياسى

اخيراً حزب کمونيست کارگرى ايران قطعنامه اى در مورد تضمين حق مردم در تعيين نظام حکومتى آينده ايران و منشور آزاديهاى سياسى را منتشر کرده است. بهرام رحمانى در اين مورد اظهار نظر کرده و از منظر خود خواسته است آن را نقد کند. اما او در نوشته اش به مشکلات ديگرى پرداخته است که ربط مستقيمى به اين منشور ندارند. ما از اظهار نظر در باره قطعنامه جديد حزب و بررسى اين منشور استقبال ميکنيم و همه کسانى را که در رابطه با اوضاع سياسى ايران خود را دخيل و مسئول ميدانند دعوت ميکنيم که در اين مباحثات شرکت کنند.

اما نوشته آقاى بهرام رحمانى در اين چهار چوب نميگنجد. با اين وجود سعى ميکنم پاسخى به نگرانيها و مشکلات ذهنى او بدهم.

بهرام رحمانى و امثال او مشکلات عديده اى دارند که به قبول يا رد منشور آزاديهاى سياسى چندان ربط منطقى ندارد. هر انسانى ميتواند مخالف يا موافق سياستى باشد. اما کسى که دست به قلم ميبرد و ميخواهد سياست معينى را نقد کند، قبلاً بايد با دقت آن سياست را مطالعه کرده و بعد فکر کند که با چه چيزى و چرا مخالف و يا موافق است. اين حداقل انتظارى است که از هر انسان سياسى نرمالى ميرود.

اما نوشته بهرام رحمانى از اين دست نيست. او بيشتر از هر چيز سعى کرده است "منشور آزاديهاى سياسى" را بهانه اى براى توجيه معلق زدنهاى سياسى خود قرار دهد. او از اين حرف ميزند که سياست مطرح شده در منشور امر جديدى از سوى حزب نيست و سرچشمه آن به مصوبات کنگره دوم حزب کمونيست کارگرى ايران برميگردد. در کنگره دوم حزب کمونيست کارگرى بحث حزب و جامعه و حزب و قدرت سياسى مطرح شد که جوهر آن دخالت کمونيستها در سرنوشت سياسى جامعه و دست بردن آنها به قدرت سياسى بود.

بنظر بهرام رحمانى اين سياست جهت حزب را تغيير داد و بهمين دليل او اين حزب را ترک کرد.

تعجب نبايد کرد و بويژه بهرام نبايد تعجب کند، که من در پاسخ به او در مورد همين نکته کمى مکث کنم و در اينجا يکبار ديگر به نقد چپى بپردازم که هدف از مبارزه سياسى و طبقاتيش؟! را بازى کردن در نقش گروه فشار در رابطه با احزاب و طبقات ديگر دانسته و حرف زدن از قدرت سياسى برايش يک موضوع ممنوعه و خارج از پرنسيبهاى "چپ"است. از منظر اينها قدرت بايد دست طبقات حاکم بماند تا چپها نق بزنند و فشار بياورند که مينيمومى از حقوق مردم عملى شود و يا نشود.

نمايندگان طبقات حاکم و بورژوا بنا به منفعت خودشان به اين قيافه و اين سطح از توقع اين جماعت عادت کرده اند، و اصلا با اين حالات و خلقيات چپ هپروتى حال ميکنند و بنظرشان مفيد تر است که چنين بماند. و به همين دليل آنها را "واقع بين و دمکرات" خطاب ميکنند و ما را افراطى ميدانند. ما هميشه گفته ايم که از جنس اين چپ نيستيم. ما از لحاظ ظاهر و نوع مشغوليات و نوع نگرش و نوع فعاليت و اصلا مشغله هاى سياسى و طبقاتى با اين جماعت متفاوتيم. حال بيان اين واقعيت به برخورد زمخت تعبير ميشود، به برخورد از بالا و يا هر چيز ديگر مشکل ما نيست.

حرف ما اينست که ما با چپ سنتى و مريخى و با جرياناتى که به اسم چپ مشغول خود مشغولى هستند متفاوتيم. البته چپهاى از نوع ما کمونيستها، و در ايران امروز کمونيستهاى کارگرى مورد غضب فراوان اين نوع چپ و همچنين نمايندگان رنگارنگ طبقات بورژوا هستند. براى آنها ما کاملا خطرناکيم و ترجيح ميدهند که چپ شبيه بهرام و جريانات مورد دفاع او بماند.

بورژواها هم دوست ندارند چپى را در مقابل خود ببينند که مدعى است. حرف براى گفتن دارد، خود را چند سر و گردن از نمايندگان بورژوا بالاتر ميداند، و به چم و خم مبارزه طبقاتى آشناست. اين خطرناکترين نوع چپ است. بويژه بعد از مدعى شدن براى گرفتن قدرت و يا همان کابوس بهرام رحمانى يعنى مباحثات کنگره دوم حزب، بحث "حزب و جامعه و حزب و قدرت سياسى" حالا ديگر به کمتر از گرفتن قدرت سياسى هم راضى نيست. آنها ميگويند بايد به جنگ آن رفت تخطئه اش کرد و به آن تاخت و تضعيفش کرد که دوباره به لاک همان چپ مرسوم در آيد. ولى با بهرام رحمانى و نظاير آن به عنوان چپهاى عزيزى که کم ادعا هستند و مشغول حرافى در مورد مبارزه طبقاتى و در روز خودش ميتوان راحت سرشان را زير آب کرد، ميتوان حال کرد، بويژه اگر اين چپهاى سر بزير، بر عليه حزب کمونيست کارگرى بى پروا بتازند که ارج و قربشان صد مرتبه در محضر همان بورژواها! بيشتر نيز ميشود.

بهر حال بهرام يک نمونه شايد فعلا کم ضرر چپ سنتى است. اما اينرا ديگر تقريبا همگان ميدانند که چپ سنتى ايران مريخى فکر ميکند. به اين عادت کرده است، و يا شايد عادتش داده اند. البته بايد گفت که اين چپ متاسفانه اين موقعيت را با رغبت پذيرفته است. اين نوع چپ عادت دارد در خلوت خود و براى ارضاى خود فکر کند، بگويد، و بنويسد. کارى به جامعه ندارد. مشکلش زندگى و تغيير زندگى همين امروز کسى نيست حتى خود را هم فراموش کرده است که لااقل براى تغيير خود و زندگيش تلاش کند. نگاهى به نوشته بهرام رحمانى اين تصوير را به وضوح در مقابل چشم خواننده ميگيرد. با لاقيدى تمام بدون توجه به مشکلاتى واقعى که هم امروز در مقابل جامعه ايران قرار دارد، بدون توجه به سناريوهايى که ممکن است به مردم تحميل کنند، و بدون توجه به کنه قطعنامه اخير حزب کمونيست کارگرى با آن مخالف است و در نقد آن و يا دادن آلترناتيو آن هم هيچ زحمتى بخود نميدهد، فقط مخالف است و اينرا قبول ندارد!!!

نگاه کنيد به متنى که ايشان ظاهرأ در نقد منشور آزاديهاى سياسى منتشر شده از طرف حزب کمونيست کارگرى نوشته است.

از همه عجايبات دنيا دفاع کرده است. منشور را هم دوباره نويسى کرده، ولى اين مخالف ما حتى يک بند از آن منشور را هم نقد نکرده است. نه تنها اين بلکه نوشته است اينها رفرم و اصلاحاتى هستند که نبايد منفى ارزيابى شوند. اولين سوالى که مطرح ميشود اين است پس چرا خود و ديگران را سرگرم ميکنيد. چرا تحت اين عنوان نقدتان را مينويسيد.

اما ايشان ناراحتيشان را در مقابل سياستهاى ديگر حزب کمونيست کارگرى بيان کرده است، که با يا بدون اين منشور سياست اين حزب بوده اند. ميگويم "ناراحتيشان" زيرا نوشته او را نميشود نقد خواند. نقد هر سياستى بالاخره بايد سرو تهى داشته باشد بدور از خالى کردن عقده، استدلالى کند و سياست ديگرى را نشان دهد. نوشته ايشان خالى از همه اين خصايص ميباشد. من سعى ميکنم که در همان چهار چوبى که عقده اى را بيان کرده اند نکاتى را يادآورى کنم.

آقاى بهرام رحمانى نوشته اند: "آن چه در اين نوشته مد نظر است نقد جهت گيرى حزب کمونيست کارگرى ايران و دفاع از نزديکى گرايشات کارگرى و کمونيستى است."

اولاً بايد دقت زيادى به خرج داد که از لابلاى حرفهاى ايشان منظور از جهت گيرى حزب کمونيست کارگرى را فهميد. دوماً فهميدن منظور از "دفاع از نزديکى گرايشات کارگرى و کمونيستى" از اين هم مشکلتر است.

من با حدث و گمان و شناختى که از ايشان دارم به اين نتيجه رسيدم که منظور ايشان دفاع از همان پروژه چندين ساله "اتحاد نيروهاى چپ" است که معلوم نيست چند دهه ديگر لازم دارند تا به نتايج مورد نظرشان برسند. زيرا همينها بعد از سالها اتحاد بازى هر آن دست به قلم ميبرند ميگويند نيروهاى چپ پراکنده هستند و "چپهاى مستقل" چند برابر متشکلين آن ميباشند.

اگر ايشان منظورشان از نزديکى گرايشات کارگرى و کمونيستى غير از اين باشد مشکل خواننده پيچيده تر هم ميشود.

به هر حال اميد وارم که برداشت من درست باشد.

از اين مقدمه ميگذرم و مستقيم سراغ سوال ايشان ميروم .

سوال از حزب کمونيست کارگرى اين است که چطور و با چه منطق سياسى و طبقاتى همه اپوزيسيون را در يک صف قرار ميدهد؟ مگر همه اپوزيسيون، در سرنگونى جمهورى اسلامى اهداف مشترکى را دنبال ميکنند؟

به زعم ايشان چون منشور خطاب به اپوزيسيون نوشته شده است پس همه آنها در يک صف قرار گرفته اند. با اين استدلال از اين به بعد هر کسى از کلمه اپوزيسيون صحبت کرد بايد اين سوال را در مقابلش گذاشت. که چرا همه را در يک صف قرار داده است. همه کسانى که حداقل آشنايى با ادبيات و نوشتار زبان فارسى داشته باشند ميدانند که اين خطاب هيچ ربطى به اين ندارد که آيا آنها در يک صف يا چند صف قرار دارند. شايد سوال اين باشد که چرا اين منشور خطاب به همه اپوزيسيون نوشته شده است. جواب ساده است به اين دليل که ميخواهيم کل اپوزيسيون را متعهد به رعايت مواد آن کنيم.

اين دوست ما بايد متوجه باشد که در صحنه سياست ايران فقط بخشى از اپوزيسيون نيستند که جامعه را تحت تاثير قرار ميدهند. ما به اين وسيله ميخواهيم آن اپوزيسيونى که به اين مواد گردن نگذارد را تحت فشار قرار دهيم. آن دسته از اپوزيسيونى که به اين حقوق اوليه پايبندى خود را اعلام نکند ايزوله کنيم. و از اين مهمتر مردم را به دور اين مطالبات عمومى و همه گير متحد کنيم که اجازه ندهند هر نيروى مخالف منافع مردم از بالاى سر آنها به تعيين حکومت بپردازد. علاوه بر اين اين حداقل شرايطى است که مردم بايد از آن برخوردار باشند تا بتوانند در ميان کل اپوزيسيون رنگارنگ ايران انتخاب کنند.

ما بر خلاف چپ سنتى و چپى که مرعوب طبقات بالا شده است بر اين عقيده نيستيم که گرفتن قدرت سياسى را امر خود ندانيم و فقط وظايف خود را به عنوان گروه فشار و در حاشيه جامعه تعريف کنيم.

ما فکر ميکنيم به دلايل متعددى اينبار نوبت کمونيستها رسيده است.

اگر بخواهيم کمونيست مدعى، حق طلب، با اعتماد به نفس، و جدى در دنياى امروز باشيم. اگر بخواهيم کمونيستى باشيم که دنياى دوران خودمان را تغيير بدهيم، هيچ نوع بدهکارى به اين چپ حاشيه اى که مشکلش ادامه عمر خود در کنار طبقات ديگر و مدام مشغول دادن خدمات به طبقات ديگر است نداريم. ما کمونيستها را محق تر از هر جريان ديگرى ميدانيم که قدرت سياسى در جامعه را به دست گيرند و ديگر اجازه ندهند که نسلهاى بعدى هم به سرنوشت گذشتگان خود دچار شوند.

چپى که خود را هيچ فرض ميکند، چپى که براى توسرى خوردن آمده است، و هميشه دنبال سازش با اين و آن جريان مرتجع باشد چرا بايد ديگران آنرا جدى بگيرند.

جريان ما به شهادت تاريخ ٢٤ ساله اش نخواسته در چهار چوب آن چپ مورد نظر آقاى بهرام رحمانى اطراق کند. دليل رفتن ايشان از اين حزب هم همين بود. وقتى گفتيم که حزب بايد خود را آماده کند که قدرت سياسى را بگيرد تعدادى رم کردند و رفتند.

اما بخش دوم سوال: "مگر همه اپوزيسيون، در سرنگونى جمهورى اسلامى اهداف مشترکى را دنبال ميکند؟" جواب من اين است مگر کسى چنين چيزى گفته است. اين برداشت از کجا آمده است. چرا چنين سوالى مطرح شده است. حزب کمونيست کارگرى در قطعنامه "تضمين حق مردم در تعيين نظام حکومتى آينده ايران" در بند اول آن با صراحت اعلام کرده است که: آلترناتيو حزب کمونيست کارگرى ايران جمهورى سوسياليستى است. اگر آقاى بهرام رحمانى مخالفتى با اين دارند صراحت بيشترى لازم است.

در بند ٤ آن اعلام شده است که: "اپوزيسيون راست، براى جايگزينى جمهورى اسلامى شيوه هاى نظير رفراندوم، و مجلس موسسان را تبليغ ميکند. در اين شيوه ها دخالت و اعمال اراده مردم محدود و يا کلاً نفى ميشود. هدف اين نيروها آن است که از دخالت آزد و آگاه مردم در تعيين حکومت آتى جلو گيرى کنند و به آلترناتيوهاى حکومتى خود ظاهر و پوشش دمکراتيک بدهند. راه واقعى به قدرت رسيدن اين نيروها کودتا و يا بندوبست از بالا است. در چنين شرايطى نه تنها آزاديهاى سياسى و دخالت مردم در تعيين حکومت نفى ميشود بلکه اين احتمال وجود دارد که شيرازه جامعه از هم گسيخته شود."

بنا بر اين در خوشبينانه ترين حالت سوال کننده يا اين قطعنامه را نخوانده است و يا در چهار چوب همان چپ حاشيه اى سرگردان است. قدرت سياسى را براى کمونيستها ميوه ممنوعه ميداند.

اما مشکل منتقد ما اينها نيست تمام نوشته او ناله و زارى از اين است که گويا حزب کمونيست کارگرى "علاوه بر اتخاذ مواضع راست و اهانت آميز به نيروهاى چپ و کمونيست، بويژه تلاش زيادى به خرج دادند و قلم فرسايى کردند تا حزب کمونيست ايران را منحل سازند."

اين قلب وقايع و "بازى ننه من غريبم" براى چيست. چرا اينها نقد سياسى را با نقد سياسى جواب نميدهند. آيا ما کمونيستها آمده بوديم به زور حزب کمونيست ايران در مقطع جدايى باند زحمتکشان از کومه له را منحل کنيم يا جلال طالبانى به کمک باند سازمان زحمتکشان؟ مگر همان دوره ما نبوديم که قبل از خود کومله و حزب کمونيست ايران عليه آنها ايستاديم. مگر آن موقع شما مشغول چرتکه انداختن نبوديد. ما آن باند و دوست ديرينه کومله (طالبانى) را تحت فشار گذاشتيم و افشا کرديم.

ظاهراً هر کسى که ميخواهد در درون کومله کسب محبوبيت کند اول بايد راه پرخاشگرى عليه کمونيسم کارگرى را پشت سر بگذارد. راهى که قبل از بهرام رحمانى کسان ديگرى آنرا طى کرده و به سرنوشت مهتدى دچار شدند.

اگر ايشان منظورشان مقطع جدايى جريان کمونيزم کارگرى از حزب کمونيست ايران است که ما بايد از آن حزب جدا نميشديم و به ناسيوناليسم کرد امتياز ميداديم، اين يک بحث قديمى است که جواب خود را گرفته است. ديگر کسى آنرا جدى نميگيرد. علاوه بر اين خود بهرام رحمانى کسى بود که از آن حزب جدا شد و تنها هنگامى دوباره به آن پيوست که بقول خودش متوجه شد کمونيست کارگريها ميخواهند به آن ميوه ممنوعه (قدرت سياسى) دست ببرند.

منظور ايشان از "اهانت به نيروهاى چپ و کمونيست" تکرار خسته کننده الفاظى آشنا است. چپى که اعياد و شخصيتهايش ربطى به تاريخ کمونيسم ندارد. چپهايى که يک روز در کنار بنى صدر و روز ديگر چشم انتظار دوم خرداد هستند. چپهايى که طالبانى و بارزانى برايشان محترم تر از منصور حکمت است. چپهايى که مسئله ملى ملتش بر مارکسيسمش ميچربد. چپهايى که رابطه اشان با احزاب ناسيوناليست دوستانه و با کمونيستها خصمانه است. چپهايى که مدام با جريانات مرتجع لاس ميزنند اما در رابطه با کمونيستها مشکل روانى پيدا ميکنند، به محض اينکه کسى و يا جريانى به نقد اين سياست، اين اخلاقيات و اين روش ميپردازد، از توهين و تحقير مى نالند. بهرام رحمانى بجاى دفاع خجولانه از چپ هپروتى و جا زدن آن بعنوان نماينده مارکسيسم در ايران بهتر است به يک نکته کوچک توجه جدى بکند:

پرچم مارکسيسم در ايران صاحب دارد. اين پرچم در دست کس ديگرى است. تاريخ دارد. مکتوب است. کسى نميتواند با نسخه جعلى خود را به آن منتسب کند. عين ناسيوناليسم که تاريخ و شخصيتهاى خود را دارد. مارکسيسم دوره ما از تنگناهاى سرنوشت سازى عبور کرده است. آدمهاى معينى، چهره هاى آشنايى، در رهبرى آن قرار گرفته اند.

هر کسى که بخواهد ميتواند به اين صف بپيوندد. اما کسى نميتواند جهت آنرا کج کند. کمونيسم و کارگر در ايران اکنون بيش از هر زمانى با مارکس و مارکسيسم و منصور حکمت گره خورده است. اين حقايق تاريخ دوره ماست. مهمانى و ديپلماسى بازى با راست ترين جريانات ناسيوناليست و چپهاى سنتى چند نفره درد هيچ مدعى چپى را درمان نخواهد کرد. دوره دوره انتخاب است جريانات سياسى و حتى آدمهاى منفرد هم انتخابشان را ميکنند. نزديکى به هر صفى معنى هم جنس بودن با آن صف را دارد.

محمد آسنگران ١٣ ژانويه ٢٠٠٣