جمهورى اسلامى 

موقعيت فعلى و احتمالات آتى(١)

محمد آسنگران

 asangaran@aol.com

بن بست جمهورى اسلامى لاينحل است. اين بن بست از مدتها پيش گريبانگير رژيم شده است. سران جناحهاى مختلف جمهورى اسلامى به سختى در گير هستند که چگونه رژيمشان را از اين شرايط نجات دهند. هر کدام با طرحهاى خود وارد يک کارزار بى سرانجام شده اند. ما بارها تاکيد کرده ايم که اين بحران آخر رژيم است و امکان برون رفت از آن غير ممکن ميباشد. اما با اين وجود جمهورى اسلامى مادام که از قدرت ساقط نشده است ناچار است راههاى پيش رويش را با هر درجه از شک و دو دلى و سرگردانى به بوته آزمايش بگذارد.

موقعيت فعلى هر دو جناح بن بست کامل هر دو را به نمايش گذاشته است. هيچکدام از آنها طرح قابل قبولى نه تنها براى وحدت جناحهاى درون حاکميت بلکه حتى ناتوان از ارائه طرحى هستند که جناح خود را هم متحد نگهدارند.

از مدتها قبل جناح دوم خرداد اين سوپاپ اطمينان رژيم، شيپور شکستش به صدا در آمد و نقش حائل بودن خود را از دست داده است. اکنون ديگر نه جناح دوم خرداد توان مهار اعتراضات را دارا است و نه جناح محافظه کار توان سرکوب. آنچه قابل مشاهد است اين است: مردمى که چند سال قبل به هدف ايجاد شکاف در حاکميت نقش خود را نشان دادند امروز از آن تاکتيک و مرحله گذشته و در موقعيتى به مراتب قدرتمندتر قرار گرفته اند. اعتراضات جارى زنان، دانشجويان، معلمان، و کارگران و به يک معنا کل جامعه دارد به نقطه تعيين کننده و نهايى نزديک ميشود. و البته به تبع اين اوضاع جنگ جناحهاى رژيم هم به فاز نهايى نزديک ميشود. هدف اين نوشته بررسى اوضاع سياسى فعلى، رابطه بين جناحهاى رژيم و رابطه جنبش سرنگونى طلب با هر دو جناح و نگاهى به احتمالات جدى در روند آتى اوضاع سياسى در ايران است.

موقعيت فعلى رژيم جمهورى اسلامى:

جمهورى اسلامى اکنون بيش از هميشه نامنسجم، پراکنده، و سردرگم است. سه رکن اصلى اين رژيم قواى مجريه، مقننه، و قضائيه هيچ اعتبارى حتى در ميان مدافعين رژيم ندارند. نه تنها اين بلکه از جانب خوديهاى رژيم هم اين قوا هر روز بيشتر از پيش زير سئوال ميروند و فساد و مضر بودن آنها جلو جامعه گرفته ميشود. اگر تا مدتى قبل ولى فقيه از جانب خوديهاى رژيم غير مستقيم مورد حمله قرار ميگرفت اخيراً مستقيم و بدون ملاحظه او هم به مصاف طلبيده شده است. به اين معنا هيچ مرجع و ارگانى از رژيم نتوانسته است که از گزند نه تنها مردم بلکه خوديهايشان هم در امان بماند.

اين انعکاس بخش بسيار کمى از اعتراضات مردم است که ما در جنگ جناحها شاهد آن هستيم. اينها با اين شيوه ميخواهند هر کدام طرف مقابل را مسئول اوضاع فعلى رژيم معرفى کنند. اما مردم اينها را ميشناسند و نميخواهند. کار رژيم ديگر از اين مرحله گذشته است که سران آن بيايند و هشدار بدهند که اگر چنين و چنان نکنيم رژيم در خطر نابودى قرار ميگيرد و همه ما جارو ميشويم. اين نطقها تاريخ مصرفشان به سر آمده است. اکنون ديگر بحث سران رژيم به اين معطوف است که کى و چگونه رژيم ساقط ميشود. بحث اينکه چه اقداماتى براى جلوگيرى از ريزش رژيم بايد کرد به گذشته مربوط است. اکنون بحث اينست که بعد از ساقط شدن رژيم چه کار بايد بکنند، بکجا بايد فرار کنند و چه پرونده جديدى بايد از انتقاد! به مقام رهبرى و غيره داشته باشند، تا از دست مردم عاصى و معترض در امان بمانند. به همين دليل کسانى که خود را عاقلتر ميدانند دارند خرجشان را از حکومت جدا ميکنند. و تهديد و زندان و حتى ترور را هم باجان خريدار هستند زيرا ميدانند که عمر اين حکومت چندان طولانى نخواهد بود.

خطر، نيرومندتر و پر قدرت تر از آن است که اينها بتوانند در مقابل آن سد ايجاد کنند. مردم کل رژيم را به مصاف طلبيده اند. موقعيت هردو جناح به حالتى رسيده است که هيچکدام اميدى به آينده خود ندارند. اين کشتى طوفان زده بر روى امواجى در حرکت است که فقط منتظر غرق شدن لحظات بعدى است. اکنون ديگر تنها کاپيتانهاى کشتى نيستند که بر سر جهت حرکت باهم درگير هستند مسافرين کشتى هم در اين اوضاع بحرانى فريادشان بلند شده است و ادعانامه صادر ميکنند. شعله سعدى تنها يکى از آنها است.نگاهى به موقعيت فعلى جناحهاى رژيم اين تصوير را روشنتر نشان ميدهد.

جناح دوم خرداد

طرح لايحه اختيارات رئيس جمهور در واقع آخرين برگى است که به کمک آن اصلاح طلبان حکومتى ميخواهند از متلاشى شدن رژيم جلوگيرى کنند. اما در همين فاصله که اين طرح به مجلس رفته است جناح محافظه کار رژيم تعرض سرنوشت سازى را عليه اصلاح طلبان حکومتى سازمان داده است. تعدادى از چهره هاى شاخص دوم خرداد را دستگير و از اين طريق زمينه غيرقانونى کردن حزب مشارکت اسلامى و مجاهدين انقلاب اسلامى را دارد دنبال ميکند.

حکم اعدام هاشم آغاجرى و پروسه محاکمه عبدى و همکارانش در موسسات نظر سنجى اساساً در اين راستا قابل بررسى ميباشند. در واقع تير خلاص رهبر جمهورى اسلامى به فرق مجلس در اوايل شروع به کار آن پروسه تجزيه دوم خرداد را سرعت بخشيد. مدتها قبل پروسه متلاشى شدن و تجزيه شدن جبهه دوم خرداد آغاز شده بود اما سرعت اين تجزيه به دو فاکتور سياسى مربوط بود. راديکاليزه شدن اعتراضات مردم با توقعات بالا و تعرض جناح رقيب به مجلس و چهره هاى شاخص دوم خرداد.

تجزيه دوم خرداد چنان کارى و سريع پيش ميرود که ديگر جناح رقيبش احتياجى به امتياز دادن به آن نمى بيند. زيرا قبلاً اين جناح به قول خودشان حائلى ميان اعتراضات مردم و دستگاهاى رسمى حکومت را بازى ميکرد. اکنون واضح است که دوم خرداديها نه تنها کنترلى بر اعتراضات مردم نميتوانند داشته باشند بلکه پايه آن فاصله خود را از سران اين جناح روز به روز بيشتر به نمايش ميگذارد و ناچار به دنباله روى از اعتراضات راديکال شده است. سرنوشت دفتر تحکيم وحدت نمونه بارز آن است. علاوه بر اين، چهره هايى از اين جناح مانند اکبر گنجى، شعله سعدى و تاحدى تاج زاده هم سعى ميکنند که راه ديگرى را بروند زيرا به اين نتيجه رسيده اند که در چهار چوب سياستهاى موجود اين جناح نميتوان کارى را از پيش برد.

اين سرگردانى و نا اميدى به حفظ رژيم مرتب دارد گسترش پيدا ميکند. بنابر اين بايد انتظار داشت که از اين به بعد هم به اين ليست اضافه شود، که اين خود يکى از شاخصهاى ريزش جمهورى اسلامى است.

اصلاح طلبان حکومتى بد جورى به مخمصه افتاده اند. تاکتيک "رفراندم و خروج از حاکميت" آنها در جريان دادگاهى عبدى سقط شد. آنها با اين تاکتيک در ادامه تاکتيک "آرامش فعال و نافرمانى مدنيشان" ميخواستند امتيازاتى بگيرند و به قول خودشان عقلاى جناح رقيب را قانع کنند که امتياز خواهى آنها را بپذيرند. اما اکنون در سنگرى دفاعى ميخواهند حزبشان (مجاهدين انقلاب اسلامى و حزب مشارکت اسلامى) را از پروسه غير قانونى شدن نجات دهند. اين کشمکش و امتياز دادن و امتياز گرفتن براى تسلط يکى ازجناحها سالها است که ادامه دارد. اما جناح راست براى اينکه امتيازى بدهد و لوايح اختيارات رئيس جمهورى را قبول کند ميخواهد قبلاً کل جناح اصلاح طلب را بى خاصيت و خنثى کند.

جناح راست حکومت

تاکتيک سرکوب کار هميشگى و همزاد جمهورى اسلامى بوده است. بدون سرکوب اين رژيم نميتوانست سر پا باشد. اين تاکتيک عليه مخالفين با وحشيانه ترين شکل آن به کار گرفته شده است. و به اين ترتيب جمهورى اسلامى اساسا با يک نسل کشى، سر کار آمد. اما امروز ديگر اين ابزار کارايى خودش را از دست داده است. امکان برقرارى شرايطى شبيه سالهاى ٦٠ و ٦٧ غير ممکن شده است. نسلى تازه وارد ميدان سياست شده است. اين نسل با جسارت کامل در مقابل رژيم اسلامى قد علم کرده است. تجربه شکست انقلاب و نسل کشى قبلى را نديده است. اين نسل چشم باز کرده و ديده است که دنيا همرنگ جمهورى اسلامى نيست. ارزشهاى اين نسل هيچ قرابتى با ارزشهاى اسلامى ندارد. در دنيايى ديگرى سير ميکند. توقعات ديگرى از زندگى دارد. اين رژيم را عليه همه آن ارزشهاى خود ميداند. به همين دليل کاملا ضد اين رژيم است و براى رفتن آن روز شمارى ميکند. در اين اوضاع و در مقابل اين نسل، راه گريزى براى جمهورى اسلامى نمانده است.

بخشى از جمهورى اسلامى که متوجه اين اوضاع شده است فکر ميکرد که با اصلاح همين رژيم ميتواند آنرا حفظ و جنبش اعتراضى را مهار کند. اما عليرغم چند سال وقت خريدن براى رژيمشان اکنون تعدادى از آنها هم به اين نتيجه رسيده اند که اين رژيم اصلاح پذير نيست. همه تاکتيکهاى آنها به شکست انجاميده است. شکست جناح اصلاح طلب رژيم تنها نتيجه سرکوب و ممانعتهاى جناح رقيب نبود بلکه اساساً به دليل گسترش جنبشى قدرت مند و سرنگونى طلب بود. که کل رژيم را به مصاف طلبيده است. به همين دليل جناح راست حکومت ناکاميهايشان را جلوى رويشان گرفته و به آنها هشدار ميدهند که تندروى نکنند.

به آنها ميگويند اگر تندرويهاى اصلاح طلبان نبود اکنون اين جنبش تا اين حد نميتوانست رژيم را در منگنه قرار دهد. جناح راست با تاکتيک ممنوعيت حزب مشارکت و مجاهدين انقلاب اسلامى همانند جناح اصلاح طلب ميخواهد امتياز بگيرد. ميدانند که با حذف هر کدام از اين جناحها جمهورى اسلامى امکان مقاومت در مقابل اعتراضات مردم را ندارد. هر دوى اينها ستونهاى معينى براى ادامه عمر جمهورى اسلامى هستند. آنها ميدانند نه آغاجرى کافر و مرتد است، نه عبدى عليه رژيم خود جاسوسى کرده است. اما با اين تاکتيک ميخواهند جناح رقيب خود را به تسليم وادارکنند.

تا همين حالا البته تاکتيک آنها جناح اصلاح طلب رژيم را زمين گير کرده است. اکنون ميخواهند با تاکتيک "وفاق ملى" رقابت و درگيريهايشان را کاهش دهند. اما از همين حالا معلوم است اين تاکتيک هم به شکست مى انجامد زيرا بازى اينها در ميدان خالى اتفاق نمى افتد. مردم يا همان جناح سوم در ايران اکنون ابتکار عمل را در دست دارند. اين اعتراضات جنبش سرنگونى طلب است که همه تاکتيکهاى آنها را به شکست کشانده است. اينها در جنگ جناحى خود از اين جنبش حرفى نمى زنند و يا آنرا آگاهانه وارد معادله نميکنند، اما ميدانند و هر دو واقف هستند مشکل اصلى چگونگى مهار و يا سرکوب همين جنبش است. جنبشى که لرزه بر اندام جمهورى اسلامى انداخته است.

جنبش سرنگونى طلبى

اين جنبش با قدرت و وسعت قابل توجهى دارد راه خود را هموار ميکند. جنبش دانشجويى و اعتراضات اخير که بدون وقفه ادامه داشته است تنها گوشه اى از تنفر مردم به تنگ آمده زير يوغ جمهورى اسلامى را به نمايش گذاشته است. همزمان با اين اعتراضات، کارگران، معلمان، زنان و جوانان در ابعادى وسيع به ميدان آمده اند، مطالباتشان را ميخواهند. هر روز در گوشه اى از ايران شاهد ابراز وجود اين جنبش هستيم. در اين ميان عليرغم برجستگى اعتراضات دانشجويى، جنبش کارگرى در ابعاد قابل توجهى به جنب و جوش افتاده است. اعتراضات کارگران در اهواز نويد بخش يک جنبش قدرت مند را ميدهد که اگر با قامت و قدرت واقعى خود به ميدان بيايد به سرعت ميتواند اين جنبش را به فاز تعيين تکليف نهايى برساند.

جنبش سرنگونى طلبى تا هم اکنون با توقعات و مطالباتى مانند: آزادى زندانيان سياسى، آزادى بى قيد وشرط سياسى، و ... جهت و اهداف معينى را نشان داده است و با سرعت دارد راديکالتر ميشود. سمت و سوى اين حرکات اعتراضى بى شک چپ جامعه و نيروهاى راديکال و کمونيست را تقويت ميکند و کرده است. آلترناتيوى که با توقعات بالا و جلوتر از اين جنبش يا منطبق با آن نباشد تنها بيربطى خود را به اثبات ميرساند. اين جنبش در يک فضاى بازتر به سرعت کليت راديکاليسم خود را به همگان نشان خواهد داد. اما تا همين اکنون هم جنبشى است راديکال، سکولار، ضد مذهب، و مدرن که در تاريخ ايران نمونه آن را با اين خصوصيات نميتوان سراغ کرد. زيرا جنبشهاى قبلى در صد سال گذشته هر چند که راديکال بوده باشند، چاشنى مذهب، ضد غربى بودن و شرق زدگى و سنت گرايى را همواره با خود يدک کشيده اند. تنها در دوران مشروطيت ما يک جنبش متاثر از غرب را ميبينيم که مذهب و سنتگرايى هميشه بخشى از آن بود و همينها نيز در نهايت باعث شکست آن شد.

اکنون جنبش سرنگونى طلبى در ايران فقط در چهار چوب امکانات موجود اين چنين، و در اين ابعاد خود را نشان ميدهد. اين تنها نوک کوه يخ است که فعلاً ديده ميشود. قاعده اين کوه را هنگامى ميتوان ديد که نبرد نهايى به آخرين لحظات خود رسيده باشد.

اين جنبش از هم اکنون در ابعادى وسيعى دارد پيام خود را هم به جامعه و هم به احزاب و گرايشات مطرح ميدهد. بطور عينى تنها آلترناتيوى که اين شعارها را سالهاست تکرار ميکند و هم اکنون هم چند قدم جلوتر از اين جنبش پرچم آزادى و رهاى انسان از همه قيد وبندهاى اين نظام را در دست دارد جنبش کمونيسم کارگرى و حزب کمونيست کارگرى است.

جريانات راست تنها با قيچى کردن جنبش سرنگونى طلب و هرس کردن آن شانس جابجايى قدرت را دارند. اما اينبار مردم هم تجربه سال ٥٧ را دارند و هم يک حزب کمونيستى قوى و راديکال در ميدان سياست نقش بازى ميکند که سناريوهاى مورد نظر جريانات بورژوايى و راست در ايران را از هم اکنون به مصاف طلبيده است.

اما در چنين شرايطى و با توجه به فاکتورهاى مختلف اوضاع سياسى در ايران، و همچنين با در نظر گرفتن احتمال جنگ آمريکا بر عليه عراق، و تاثيرات منطقه اى آن چه روندهاى سياسى معينى در ايران محتمل هستند.؟ جنبش سرنگونى طلبى چه سيرى را طى خوهد کرد؟ و ...

روند هاى سياسى محتمل

همچنانکه قبلاً گفته شد تحولات سياسى در ايران به سرعت به سوى تعيين تکليف نهايى دارد پيش ميرود. آنچه قطعى و عيان است جمهورى اسلامى سير متلاشى شدنش را دارد طى ميکند. اما از اين مقطع يعنى شروع سير فروپاشى جمهورى اسلامى تا سرنگونى آن، ميتواند اتفاقات مهم و چه بسا غيرى قابل پيش بينى رخ دهد. آنچه اکنون قابل پيش بينى است مسيرى که جامعه طى ميکند ميتواند يک راه کم درد سر متمدن و با دخالت مردم بر سرنوشت خود همراه باشد. اين يک شق محتمل است که شانس بيشترى در فضاى سياسى ايران دارد. و اکثريت مردم هم با اين شق همراه خواهند بود. اما براى قطعى شدن اين احتمال کارهاى زيادى هست که بايد انجام گيرد. بعداً در ادامه به اين موارد ميپردازم.

اما هنوز راههاى پردردسر، پيچيده، و با تلفات جانى و اقتصادى غير قابل جبران سد نشده است. اين هر دو مسير محتمل است.

کسانى که فکر ميکنند که تنها احتمال اين است، که جمهورى اسلامى مثل سلطنت ذوب ميشود و رژيم جانشين بلافاصله در جامعه حاکم ميگردد، دچار اشتباهند. تصويرى که زنده است، مردم و جريانات سياسى از آن متاثرند، چيزى شبيه سال ٥٧ است. اما واقعيت اين است که اين تصوير ميتواند فقط يک احتمال در کنار احتمالات ديگر باشد. اولين ضرر اين تفکر اين است که پيچيدگى اوضاع امروز ايران و معادلات سياسى جهان بعد از جنگ سرد را نميبيند. نميبيند که در اطراف همين ايرانى که از آن داريم حرف ميزنيم اتفاقات نگران کننده اى رخ داده است و يا در جريان وقوع است.

اين تفکر برايش قابل تصور نيست که ايران ميتواند به سرنوشت جامعه افغانستان دچار گردد، که بيش از دو دهه است که درگير يک جنگ داخلى است و مدنيت و جامعه آن را به شکل امروزى در آورده است. ايران ميتواند به سرنوشت يوگوسلاوى يا لبنان و يا عراق تبديل شود. اينها هيچکدام قطعى نيست اما غير ممکن هم نيست. نيروهاى مرتجع، باندهاى مذهبى، آريا پرستان جريانات ناسيوناليستى و شبه فاشيستى براى به خاک و خون کشيدن يک جامعه کافى است پول و اسلحه در اختيار داشته باشند. آنها هر چند که از لحاظ پايگاه اجتماعى بى ربط و کم نفوذ هم باشند کافى است که کشورى آنها را ساپورت کند تا خانه و کاشانه مردم رابه توپ ببندند.

مگر چند سال قبل کسى موجودى به اسم طالبان را ميشناخت که اين چنين نه تنها افغانستان که کل منطقه و به اعتبارى جهان را يک فاز به عقب برد. مگر همين مجاهدين افغانى قبلاً پايگاهى در ميان مردم داشتند که آمريکا آنها را به جان مردم افغانستان انداخت و اکنون هم حکومت آنجا را قبضه کرده اند. مگر کسى اسم کرزاى را شنيده بود. خود ايران را نگاه کنيم. چند درصد مردم در جريان شروع انقلاب ٥٦-٥٧ خمينى را رهبر بلامنازع ميدانستند. چند درصد مردم موافق اجراى قوانين اسلامى بودند. آيا توقع مردم اين بود که بعد از يک انقلاب خونين نسل کشى راه بيفتد. و زندانيان سياسى در رژيم قبلى بلافاصله با اعدامهاى دسته جمعى روبرو شوند. آيا کسى تصور ميکرد که روزى در ايران زنان را در ملا عام سنگسار کنند و قوانين ١٤٠٠ سال پيش را زنده کنند. آيا دست و پا بريدن و چشم در آوردن فرهنگ مردم ايران بود که به قانون تبديل شد و ٢٤ سال است که دارند آن را اجرا ميکنند.

اما متاسفانه در غياب يک آلترناتيو چپ، مدرن، و برابرى طلب ديديم که اين اتفاقات افتاد.کمونيستها، نيروهاى چپ و مسئول بايد از همين حالا براى مقابله با احتمالات مخاطره آميز خود را آماده کنند.

جامعه مثل بدن انسان نيست که در مقابل يک بيمارى واکسنه شود و مبتلا به آن بيمارى را غير ممکن کند. واکسنه کردن يک جامعه کار پيچيده و طولانى است که بايد اتفاق بيفتد. اما در شرايط حاضر متاسفانه جامعه مورد نظر ما چنين نيست. در هر جامعه اى گرايشاتى مخل آزادى، تمدن، عدالت، برابرى طلبى و رفاه عمومى هستند.

کسى که خطر نيروهاى ضد جامعه را نبيند، نميتواند اقدامات پيشگيرانه اى هم براى آن در دستور بگذارد. اکنون بيش از هميشه لازم و ضرورى است که مردم ايران اين دسته از مرتجعين داخل و بيرون حکومت را بشناسند و رسوا کنند. سد مقابله با اين خطر، آگاهى و دخالت مردم در سرنوشت جامعه است. قطعنامه اخير حزب کمونيست کارگرى ايران "تضمين حق مردم در مورد تعيين حکومت آينده ايران و منشور آزاديهاى سياسى"، در اين راستا اقدامات معينى را در دستور قرار داده است.

اما خطرى که جامعه ايران را تهديد ميکند تنها اين دسته از نيروها نيستند. خطر بالفعل و موجود بورژوازى راست پرو غرب است. که تمام اميد خود را به کمک و حضور نظامى آمريکا بسته است. اگر چه اينها جامعه را ميخواهند حفظ کنند اما آنرا تحت سلطه قدرت ملامنازع خود بدون دخالت مردم و با نقش تعيين کننده آمريکا ميخواهند. آنها ميخواهند که بساط رويايى از دست رفته شان را اعاده کنند. آنها ميخواهند مردم تا آنجا دخالت کنند که موانع به حکومت رسيدنشان را برطرف کنند. اين جريان تماماً در مقابل خواسته ها و مطالبات آزاديخواهانه و برابرى طلبانه مردم ميباشد.

اما فاکتور جدى در اين راستا دخالت آمريکا است. به هر نسبتى که آمريکا و دوول غرب بخواهند در سرنوشت مردم ايران براى جايگزينى جمهورى اسلامى دخالت کنند به همان نسبت امکان بروز يک جنگ داخلى را بيشتر فراهم ميکنند. اينکه گفته ميشود بعد از عراق نوبت ايران است، اگر چه تصوير خام انديشانه اى از وقايع ميباشد اما بعيد نيست که آمريکا باميليتاريسمى که در منطقه بر پا کرده است اين حق را براى خود محفوظ نگهدارد که با انحاء مختلف در ايران هم دخالت کند. از همين حالا بايد راههاى مقابله با اين سناريو را سد کرد.

به هر نسبتى که سير فروپاشى جمهورى اسلامى طولانى تر شود به همان نسبت امکان دخالت آمريکا بيشتر است. با طولانى تر شدن پروسه فروپاشى و سرنگونى جمهورى اسلامى ياس و نااميدى در ميان اقشارى از مردم و نيروهاى سياسى رواج مى يابد. در اين پروسه، هم امکان سر بر آوردن دستجات شبه فاشيستى هست و هم اينکه امکان مقبوليت دخالت آمريکا و قدرتهاى منطقه اى نزد جريانات معينى بيشتر ميشود.

چه بايد کرد

راه مقابله با جمهورى اسلامى و هر سناريوى ديگرى عليه مردم، دخالت توده اى خود اين مردم در تعيين تکليف جامعه است. هيچ راه ميان برى نيست. مردم ايران تصميمشان را گرفته اند. اين رژيم را نميخواهند. دست به کار به زير کشيدن آن هستند. اين يک جنبش قوى و توده گير است. بجز حاکمان جمهورى اسلامى و تعدادى مزدور آن، همه مردم براى سرنگونى جمهورى اسلامى روز شمارى ميکنند.

اين جنبش در ابعاد ميليونى آن فعلاً ميداند که چه نميخواهد. مردم ايران ميدانند که جمهورى اسلامى بايد برود. حکم به رفتن اين رژيم داده اند. اما واقعيت اين است که هنوز آلترناتيو آينده اى که بخواهد بعد از جمهورى اسلامى بيايد در ذهن مردم روشن و تعيين شده نيست. به يک معنا مردم هنوز انتخابشان را نکرده اند. مردم ايدآلهايشان را دارند. توقعاتشان معلوم است. مردم خواهان آزادى، رفاه، و استفاده از نعمات مادى و معنوى زندگى هستند. الگوى زندگى براى مردم نه امامان و پيغمبران و فاطمه و زهرا بلکه مردم کشورهاى غربى هستند. اما هنوز اين ايدآلها را به قدرت گيرى نيروى معينى گره نزده اند.

مقبوليت و معتبر شدن آلترناتيو بعد از جمهورى اسلامى به اين انتخاب بستگى دارد. حتى سرعت سرنگونى جمهورى اسلامى به اين ربط دارد. اينبار بعيد است که همه باهمى شبيه سال ٥٧ اتفاق بيفتد. جنبشهاى سياسى مختلف، احزاب و نمايندگان سياسى خود را دارند. راست و چپ جامعه با پرچمهاى مختلف، مطالبات مختلف، و شيوه حکومتى متفاوت، سعى ميکنند که مقبوليت عمومى پيدا کنند.

در اين جدال سياسى نيروهاى مختلفى نقش تعيين کننده بازى ميکنند. مردم ميخواهند هر چه زودتر شر جمهورى اسلامى را از سر خود کم کنند. طرفهاى ديگر اين جدال مردم و آلتر ناتيوهاى چپ و راست جامعه ميباشند.

در بخش بعدى اين نوشته به اين آلتر ناتيو ها و نقش مردم خواهم پرداخت.