نگاهى به سفر جلال طالبانى به تهران
عبدالله شريفى
جلال طالبانى مسئول اتحاديه ميهنى کردستان عراق(يکيتى)، دو شنبه هفتم ژانويه، به قصد يک ديدار چند روزه وارد تهران شد. اين سفر بنا به ادعاى جريان طالبانى با دعوت سران رژيم اسلامى از وى صورت گرفته است. جلال طالبانى به سياق هميشه با "زيارت" "مقبره" خمينى سفرش را شروع کرد. سپس خاتمى،کروبى، رفسنجانى، خرازى و مسولين سپاه پاسداران قرار است ملاقات شوند. در ضمن ديدار از باقر حکيم رهبر مجلس اعلاى اسلامى عراق مستقر در تهران در برنامه اين ديد و بازديد قرار دارد. اگر چه روزنامه ها و مدياى ايران و جريانات ناسيوناليست کرد اين خبر را با جار و جنجال خاصى منعکس کردند، اما اساس محتواى اين ملاقاتها مسکوت مانده است، در ملاقات با کروبى ضمن تعارفات، کروبى از نقش متحد کننده طالبانى در کنفرانس لندن، خواهان تلاش براى عراق يکپارچه و حفظ تماميت ارضى عراق در اوضاع آتى شد. در ديدار روز سه شنبه طالبانى با خاتمى، طالبانى از تمام دست اندر کاران حکومت اسلامى تشکر کرد و از نقش دوستانه رژيم اسلامى با او و جريانش قدر دانى کرد، خاتمى هم از اينکه جلال طالبانى در حفاظت از "امنيت مرزى ايران" جمهورى اسلامى را يارى داده اند، از او و بارزانى تشکر کرد. اما بايد ديد فراتر از اين تشکرها و جملات تشريفاتى، چرا اين ديدارها هم براى سران اسلامى و هم براى سران احزاب کردى در کردستان عراق داراى اهميت ويژه است؟
سفر طالبانى و بارزانى، محمد حاجى محمود، ملا على عبدالعزيز و مابقى "زعماى" قوم و دين به تهران و آنکارا، نه مساله جديدى است و نه تعجب بر انگيز، اينها ١٢ سال است که حتى نگهبانان دم مرز را هم از رفت و آمد وقت و بى وقت خود عاصى کرده اند. اما چرا قبلا همين حضرات را با اکراه راه ميدادند تا با مسئولين درجه چندم اطلاعات گفتگو کنند، اکنون سران درجه اول رژيم اسلامى صف ميبندند تا بارزانى و طالبانى را "زيارت" کنند، در حالى که قبلا حتى آنها را حکومتهاى "خودگمارده" لقب ميدادند؟ آنچه که توجه را به اين حرکات اخير اين حضرات با دول منطقه و از جمله ايران جلب ميکند، اوضاع و احوال امروز در منطقه و حرکات آمريکا در تهاجم نظامى به عراق از يک طرف و وضعيت نابسامان رژيم اسلامى از طرف ديگر ميباشد. همه ميدانند که رژيم اسلامى ايران دارد روزهاى آخر عمرش را سپرى ميکند. مردم بطور روز افزونى در تمام جوانب خواهان بر چيدن اين نظام هستند. اعتراضات روز مره مردم ايران قابل کنترل نيست. شيرازه هاى حاکميت اسلامى دارد از هم ميپاشد. خودشان از نبودن حکومت شکوه ميکنند. جناح تندتر با سرعت بيشتر دارند هزيمت ميکنند، متوقف کردن سنگسار، مذاکره با "حقوق بشر" اتحاديه اروپا، گفتگو با محافل ريز و جانبى آمريکا، دارند با عجله فکرى به حال لاعلاج خود ميکنند. پيشروى مردم را ميبينند، نمونه افغانستان و عراق، مدل ارتجاعى از بالا در شرايطى که مردم ايران حضور سياسى دارند، با قطب بندى شدن سياست در ايران، غير قابل کپى بردارى شده است. اين البته خطرى جدى است هم براى رژيم اسلامى که قرار است سرنگون شود و هم براى آمريکا، غرب و دول منطقه، همين واقعيت احزاب راست و ارتجاعى را هم به صرافت انداخته است. سران اسلامى ايران براى بقا به هر خاشاکى چنگ ميزنند. پس طبيعى است که مريض در حال احتضار به هر داروى متوسل شود. سفر قبلى بارزانى نه تنها دلخوشى به جناحهاى رژيم اسلامى نبخشيد، بلکه مذاکره سپاه پاسداران را با وى "غير قانونى" ناميدند و آتش دعوايشان را شعله ورتر کرد. از طرف ديگر جلال طالبانى و بارزانى هم خود وضع قابل تعريفى ندارند. هر چند هياهو کنند باز وضعيت ناپايدار و سردر گم خود را نمى توانند پنهان کنند. هنوز چند هفته از کنفرانس لندن نميگذرد، قرار است کنفرانس اربيل در ٢٥ ديماه برگزار شود. کنفرانس لندن مستقل از جنجال جريانات قومى و مذهبى معلوم کرد که آش دهن سوزى براى آمريکا نبوده است. و هيچ جايى رسما دولت آمريکا که تکيه گاه و اميد اين جريانات است، اعتراف به آنها ننموده است. طرح اخير بوش اگر مبنى قرار گيرد بايد کنفرانس چيها نقدا ١٨ ماه پشت درهاى حکومت جانشين که قرار است با هدايت مستقيم دولت آمريکا باشد، معطل و منتظر جواب بنشينند. کنفرانس اربيل هم بازى ديگر بر اين زمينه است. پس وضع معلق جناب طالبانى در اين روند چنان عيان است که حتى دوستانش هم به آن اعتراف ميکنند. طالبانى و بارزانى در کنار باقر حکيم و چلبى ميخواهند که به آمريکا خدمت کنند، ١٢ سال است کارشان اين بوده ولى از نظر سيستمداران غرب هنوز جريانات شايسته اين خدمت نيستند. اين وجه اشتراک سران رژيم اسلامى و رهبران احزاب کردى باعث شده است که اين چنين از سر آشفتگى همديگر را به آغوش بکشند.
اما خود اين ديدارها و نحوه ظاهر شدن بالاترين سران جمهورى اسلامى از هر دوجناح، در مقابل موجوداتى که همواره و در لحظات حساس تاريخى مردم کردستان عراق را به فجايع انسانى کشانده اند و در تراژديهاى دلخراش، مردم را ترک و در کنار دولتهاى مرتجع منطقه قرار گرفته اند، قابل تامل اند. کسانى که خودشان هم معترفند قدرتى نيستند، نميخواهند و نمى توانند در مقابل مردم مسئول باشند، خودشان هم اقرار دارند در آينده محتمل بعد از صدام، در نقشه هاى سيا و پنتاگون موقعيت قابل اعتمادى را به آنها نداده اند، نشان از وضع پريشان جمهورى اسلامى و وضعيت اسلام سياسى در منطقه است. توافقات و بند و بستهاى چنين نيروهائى به همان اندازه وضعيت ناپايدار و متزلزل خود آنها، ميتواند برايشان روحيه بخش و قابل اتکا باشد.
در هرحال اين مناظر سالهاست از چشم مردم کنجکاو و آزاديخواه ايران و جنبش کمونيسم کارگرى پنهان نمانده است. در فرداى بزير کشيدن جمهورى اسلامى و سقوط و فروپاشى اسلام سياسى در منطقه، آقاى جلال طالبانى، بايد به فکر توضيح خدمات خود به کثيفترين رژيم استبداد مذهبى در تاريخ معاصر جهان باشد. آنوقت ايشان نميتوانند در برابر حقيقت، و در مقابل صفوف مردم پيروزمند بر ارتجاع اسلامى مورد حمايت ديرين ايشان، با روحيه هميشگى پولتيک زدن و ديپلومات بازى عشايرى روبرو شوند.
٩ ژانويه ٢٠٠٣
|