|
از جوانان کمونيست شماره ٧١
مارکس، مذهب، فلسفه
ديالوگ با نشريه اى از تهران (٢)
مصطفى صابر ٣١ دسامبر ٢٠٠٢
(توضيح: هفته قبل ديالوگ با يکى از نشريات دانشجويى چاپ تهران را شروع کرديم. صدها نشريه در سطح دانشگاهها منتشر ميشود و "جوانان کمونيست" مايل است با توجه به حجم محدود صفحاتش وارد ديالوگ با اين نشريات شود. از خوانندگان عزيز ميخواهيم در صورتى که مقاله و نوشته اى را جالب و قابل توجه براى درج، انعکاس و يا نقد در نشريه ما يافتند، برايمان بفرستند.)
مقاله اى که اين هفته به آن مى پردازيم عنوان "ديالکتيک و حيات فلسفى مارکسيسم" را دارد. ميکوشد به نقد تلاشهايى که براى تلطيف اسلام و "سکولار" کردن آن جريان دارد، بپردازد.
مارکس: جامعه شناس يا فيلسوف؟
مقاله با اين تلاش شروع ميکند که توضيح دهد مارکس فقط يک "جامعه شناس" نيست. فقط منقد سرمايه دارى و ارائه دهنده "سوسياليسم و مالکيت اشتراکى بعنوان بديل تاريخى سرمايه دارى" نيست. بلکه همچنين يک فيلسوف است. "نماينده به حق تفکر ديالکيتيکى و تاريخى است". و بعد ميکوشد توضيح دهد که چگونه اين تفکر مارکس را به نقش طبقه کارگر براى "هدايت ارابه تاريخ" و "رفع تضادها"ى تاريخ سوق ميدهد. و لذا "تا وقتى سرمايه دارى هست، مارکسيسم هم هست".
بعدا خواهيم ديد چرا مقاله مارکس فيلسوف را برجسته ميکند. تا همينجا، با اين تمايل مقاله که ميکوشد تصويرى متفاوت از کليشه ها و تعبيرها و در واقع تحريف هاى متعارف از مارکس بدهد، احساس همبستگى دارم. اينکه نقش مبارزه طبقه کارگر با سرمايه دارى را برجسته ميکند، کاملا صحيح است. اما به نظرم مقاله هنوز از چهارچوبى که قصد نقدش را دارد کاملا خارج نمى شود. مارکس البته هم جامعه شناس و هم فيلسوف و کلا يک غول تفکر بشرى است. اما مارکس مقدم بر همه اينها يک انسان انقلابى عصر ما، يعنى يک کمونيست است. کسى که ميخواهد دنياى وارونه موجود را عوض کند. تمام فلسفه و سوسياليسم او تمام بررسى هاى دقيق و موشکافانه و عميقا علمى او از سرمايه دارى و تمام نقد کوبنده او به مناسبات موجود از همين جا بر ميخيزد. او متفکر، تئوريسين، ايدئولوگ و رهبر يک جنبش عظيم و جهانى براى تغيير، براى برانداختن بردگى مزدى و مناسبات سرمايه دارى، براى ساختن يک دنياى بهتر است. نبايد فراموش کرد که مارکس سازمانده اصلى اولين انترناسيونال کارگرى است. او برنامه حزب جهانى و کمونيستى طبقه کارگر (مانيفست کمونيست) را نوشت که تا همين امروز ايده هاى اصلى آن پا برجاست. در واقع احزابى نظير حزب کمونيست کارگرى، حزب مارکس هستند!
نکته دوم، اينکه مارکس فى الواقع هيچ بديلى براى تاريخ ارائه نداد و چنين چيزى را هم قبول نداشت. او مبارزه واقعى و موجودى در جامعه را ديد، آنرا بدقت بررسى کرد، حرکت آنرا شناخت، سرانجام اين مبارزه را نشان داد و به سازماندهى و ارتقاء آن دست زد. اين حرکت، اين جنبش اجتماعى، همانا تلاش و مبارزه طبقه کارگر و بندگان سرمايه براى رهايى است. مارکس نشان داد که اين طبقه براى نجات خود بايد کل جامعه و بشريت را نجات دهد. در نتيجه براى مارکس همه چيز به مبارزه و تلاش انسانها گره خورده است. او پيغمبر سوسياليسم نيست. خود بيرحمانه مصلحين و پيغمبران و نسخه نويسان تاريخ را به سخره گرفت. او همواره با چشم باز به تاريخ و ميارزه طبقاتى و پراتيک اجتماعى انسانها نگاه ميکرد و آماده بود تا شرايط جديد را درک کند، از آن بياموزد و تجارب جديد را راهنماى فعاليت آتى قرار دهد.
براى درک درست از مارکس و کمونيسم اش، بى ترديد بهترين منبع آثار منصور حکمت است. بويژه سمينار او در باره کمونيسم کارگرى که اخيرا در جلد ششم آثار او منتشر گرديد، مستقيما به موضوعات مورد بحث بالا ميپردازد.
مبارزه با کدام مذهب؟
اما چرا مقاله مورد بحث ما بر مارکس فيلسوف و بر "ماترياليسم ديالکتيک" او تاکيد ميگذارد؟ ظاهرا اين تاکيد در خدمت موضوع اصلى مقاله است که ميکوشد تلاشهايى که براى اصلاح اسلام و سکولار کردن اسلام صورت ميگيرد را مورد نقد قرار دهد:
"اين طرح جامعه سکولار و دمکرات يا به اصطلاح پلورايسم فکرى، طرحى است سراب گونه که نبايد فريب آنرا خورد. در واقع سياست هاى عوام فريبانه اى که سعى بر تلقين و تهييج جنبش هاى دانشجويى دارند تا با ايجاد جو کاذب و حرکتهاى پوپوليستى، در ماشين سرکوبگر حکومت فاسد جايى براى خود باز کنند. اين طرح سکولاريسم قصد آنرا ندارد که مذهب را تا حد عقيده فردى تنزل دهد، بل ميخواهد با ترسيم نگاه تمثيل گونه اى از جامعه ايران و مقايسه آن با قرن هيجدهم و يا قرون وسطى اروپا و امثال اين خيالپردازيها، ايدئولوژى حکومت را مناسب شرايط بورژوازى نورسيده بسط دهد و اسلام را مناسب عقيده خود تلطيف کند."
"رفقا! مخالفت بورژوازى با مذهب جدى نيست. آنها ميخواهند تا آنجا مسيحى باشند که به کليسا نروند و تا آنجا مسلمان که نماز نخوانند. اما ما مذهب را افيون مى دانيم که در اين برهه تاريخى يکبار براى هميشه بايد مقابل آن قرار گيريم و توده هاى فرودست را از نيروى تخديرى آن باز داريم..."
"يگانه سخن من اينست: ايدئولوژى در برابر ايدئولوژى و حق خواهى ما در برابر زورگويى آنان. هيچ کدام از احزاب و اپوزيسيون ها از اين قدرت استدلالى برخوردار نيستند. تنها کمونيست ميتواند توجيهات ناقص مذهب را روياروى يک استدلال مستحکم (مقهور) سازد. هيچ حکومتى نمى تواند و نمى خواهد بر سر ميز مباحثه و بحث آزاد روزگار بگذراند. ما نمى توانيم براى مبارزه منتظر ايجاد چنين فضايى باشيم. فضايى که ايمان دارم با هيچ آلترناتيوى هرچند دمکراتيک شکل نخواهد گرفت. آيا مارکسيستها در اين مورد به اندازه کافى تجربه ندارند (که ببينند) اسطوره ها، تناقض ها را پوشانده اند (؟) بايد آنها را با استدلال و فلسفه خود، فلسفه ديالکتيکى آشکار ساخت و آنها را سقراط وار در يک دور ديالکتيکى به "نمى دانمى" صرف فروکاست. سوالها را زنده کنيد تا جوابهاى دروغين را بپوساند. اين آغاز حيات فلسفى مارکسيسم در ايران خواهد بود که مى بايست بدان تن دهيم تا ديگر امثال شريعتى از همين فلسفه غنى بهره جويى نکنند. در اين برهه تاريخى ريشه هزار ساله افيون توده ها را که در فکر و انديشه ما بتدريج رسوخ کرده از درون بخشکانيم..."
اگر از نثر گاه پيچيده و عبارات پردازيهاى گاه مبهم مقاله بگذريم، نکته درست اين است که ميخواهد بگويد اين مارکسيستها و کمونيستها هستند که مبارزين پيگير عليه مذهب و "افيون توده ها" هستند. دارد تلاشهاى دوم خردادى ها و کلا جريانهاى فکرى که ميکوشند تحت نام سکولاريسم و دمکراسى مذهب را وصله پينه کنند مورد نقد قرار ميدهد. اين درست، اما ميتوان نقد را عميقتر کرد:
اول اينکه مذهب "افيون توده ها" است درست، اما اين تنها وجهى از نقش مذهب در دنياى امروز است. اگر اشتباه نکنم کوروش مدرسى بود که اول بار بطور واضح مطرح کرد که "مذهب افيون توده هاست" ديگر براى نقد مذهبى که اکنون در حکومت است، ميکشد و ترور ميکند کافى نيست. (مقاله او را در همين شماره چاپ ميکنيم.)
دوم اينکه: نويسنده مقاله ميگويد بورژوازى حاضر نيست مذهب را به يک عقيده شخصى تقليل دهد. بنظر من بورژوازى على الاصول حاضر است اين کار را بکند. (البته اگر از بورژاوزى صرفا دوم خرداديها و دگرانديشان دينى مد نظر نباشد. گو اينکه حتى برخى از اينها هم نظير گنجى و يا آقاجرى مجبور شده اند بپذيرند که مذهب امر خصوصى است.) نقد مارکسيست ها از ابتدا و بخصوص امروز، بيش از اين بوده و هست. آنها ميخواهند مذهب را بعنوان يک نيروى دخيل در حيات اجتماعى عقب برانند و تمامى امتيازات سياسى، دولتى، اجتماعى و سنتى نهاد مذهب را پس بگيرند. مثلا آنها نمى خواهند اجازه دهند که يک کودک متولد در خانواده مسلمان يا مسيحى از پيش مهر مسلمان و مسيحى بر پيشانى اش حک شود. آنها اجازه نمى دهند که کسى سر دختر هفت ساله و يا ١٢ ساله حجاب بگذارد. آنها حق امام، وجوهات مذهبى، اختيارات و امتيازات بنگاههاى مذهبى (نظير حوزه و مسجد) و نقش رسمى و قانونى مذهب در عزا و عروسى و غيره را ملغى خواهند کرد.
ثالثا، کمونيست ها گرچه خواهان آزادى بى قيد و شرط مذهب و لامذهبى بعنوان يک امر شخصى هستند، اما حتى با مذهب بعنوان يک امر شخصى مبارزه اى فرهنگى بى امانى را پيش خواهند برد. آنها مخالف هرگونه خرافه اى هستند ولو آنکه در خلوت همچون خوره روح انسانها را بجود. آنها مثلا آموزش و پرورش را تماما مبتنى بر دانش و عارى از هرگونه ايدئولوژى خواهند کرد. خواهند کوشيد تا پايه هاى مادى و اقتصادى تفکر مذهبى، که چيزى جز مناسبات بردگى مزدى و بى اختيارى انسانها بر سرنوشت خويش نيست، را از بين ببرند و سرانجام به عمر خدا و خالق او يعنى بشريت ناتوان در برابر مصائب، پايان دهند.
فلسفه مارکس، يک اشاره
اما مقاله همچنين فلسفه مارکس و ماترياليسم ديالکتيک را در برابر تفکر مذهبى و تلاش براى اصلاح اسلام قرار ميدهد و به خواننده فراخوان ميدهد که با آموزش اين فلسفه به جنگ افيون توده ها بروند و اجازه ندهند کسانى مثل "شريعتى از اين فلسفه غنى بهره جويى کنند". بازهم تاکيد ميکنم فراخوان نويسنده به مارکسيسم در مقابل لاطائلاتى که اينجا و آنجا دارد مطرح ميشود، جوهرى انقلابى و مثبت دارد. اما فراخوان به کدام مارکسيسم؟ آنچه که شريعتى و برادران غير مذهبى او (فدايى و توده اى و کلا چپ سنتى ايران) از مارکسيسم ارائه داده اند آن "فلسفه غنى"، آن "ماترياليسم ديالکتيک"ى که ظاهرا شريعتى از آن "بهره برد" هيچ ربطى به فلسفه مارکسيسم و ماترياليسم ديالکتيکى که مثلا انگلس و لنين از آن ياد ميکنند، ندارد. ماترياليسم ديالتيک نوع ژرژ پوليتسرى و توده اى و استالينى، تحريف تام و تمام فلسفه مارکس است. اينها تلاشهاى جنبش هاى بورژاويى (مثلا همان جنبش ملى اسلامى که از شريعتى و مجاهد، تا توده اى و فدايى، تا "دگرانديش" هايى مثلا آقاجرى به آن تعلق دارند) براى "ملاخور" کردن ماترياليسم ديالکتيک بوده است. اين تلاشها از انديشه عميقا انقلابى مارکس يک سيستم منجمد و کليشه اى درست کرده اند که تنها و تنها بدرد بورژوازى و هر نيرويى که خواهان حفظ موجود است ميخورد. اين بحث مفصل ترى است و بايد آنرا به فرصت ديگرى واگذاشت. (به "آناتومى ليبراليسم چپ" از منصور حکمت رجوع کنيد.) اما همينقدر بگويم که شخصا فکر ميکنم عبارت ماترياليسم ديالکتيک گرچه غلط نيست، اما براى فلسفه زير و رو کننده مارکس عبارتى محدود است. ترجيح ميدهم در کنار خود مارکس و منصور حکمت از "ماترياليسم پراتيک" استفاده کنم. انديشه مارکس جمع ساده ماترياليسم (ديدگاه فلسفى که وجود را مقدم بر شعور ميداند) بعلاوه ديالکتيک (يعنى قوانين عام حرکت دائم پديده هاى طبيعى و اجتماعى) نيست. مارکس مفهوم نوينى را وارد فلسفه کرد. پراتيک انقلابى و اجتماعى انسان. و اينکه اين پراتيک است که معيار و محک حقيقت است و عنصر فعاله و تعيين کننده تاريخ و موجوديت بشر است. از اين ماترياليسم پراتيک (در تزهايى در باره فوئرباخ و ايدئولوژى آلمانى) است که مارکس به نقش تعيين کننده مبارزه طبقه کارگر، انسانهايى که براى ادامه حيات خود نيز ناگزيرند انقلابى باشند، ميرسد و جنبش کمونيسم کارگرى را که قبل از او هم ولو بشکل زمخت و خام موجود بود، بيان تئوريکى روشنى مى بخشد.
|