محسن
حكيمي
پوينده ي
سوسياليست
(متن
سخنراني
درجمع
دانشجويان
دانشگاه خواجه
نصيرطوسي به
مناسبت
بزرگداشت
پوينده ومختاري)
24/9/1381
سپاسگزارم
از شما به
خاطر دعوت من
به جمع خودتان.
قبل از هر چيز
مرگ دلخراش
دانشجوي
همكلاسي شما-
بهنود عمادي-
را به شما
تسليت مي گويم
. اين جوان
همين چند
روزبه خاطر
مخالفت خانواده
ي دختر مورد
علاقه اش( كه
از قضا همكلاسي
خود بهنود و
دانشجوي همين
دانشگاه است)
با زندگي
مشترك آن ها
خود را با
بنزين آتش زد .
راستش اين
حادثه چنان
مرا تكان داد
كه يك لحظه
تصميم گرفتم
كه سخنان
امروز خودم را
به آن اختصاص
دهم . اما خلف
وعده را
نپسنديدم. فقط
يك نكته را در
اين مورد عرض
مي كنم و آن
اين كه علل
خودسوزي
بهنود عمادي
از علل بحران
اجتماعي-اقتصادي-سياسي-فرهنگي
سخت عميقي كه
سرتاپاي
جامعه ي مارا
فرا گرفته به
هيچ وجه جدا
نيست ، و در
واقع عرصه ي
سياست كه اين
روزها
دانشجويان
بيشتر با آن
درگيرند فقط
نوك آن كوه يخ
عظيم عرصه هاي
اجتماعي ،
اقتصادي ، و
فرهنگي است كه روز
به روز و ساعت
به ساعت حوادث
هولناكي چون
خودسوزي
بهنود و- از آن هولناك
تر- بريده شدن
سر مريم هفت
ساله به دست پدرش
را رقم مي زند .
بسيار خوب است
كه دانشجويان
واستادان
دانشگاه در
نشست هايي علل
اين خودكشي را
بررسي كنند و
دست كم نشان
دهند كه چگونه
ممانعت از
برقراري يك
رابطه ي آزاد
و انساني بين
دختران و
پسران از موضع
افكار پوسيده
، ارتجاعي ، و
منحط به چنين
فجايع
جانگدازي مي
انجامد .
اما بعد . گرامي مي
دارم ياد جانباختگان
راه آزادي
انديشه و بيان
، جعفر پوينده
و محمد مختاري
را . امروز مي
خواهم در مورد
انديشه ي بلند
پوينده صحبت
كنم . آنچه
در اين سال ها
در باره ي پوينده
گفته يا نوشته
شده بيشتر در
جهت معرفي او
به عنوان
مدافع پيگير
آزادي بيان و
عضو فعال
كانون
نويسندگان
ايران بوده
است . بي ترديد
، پوينده نقش
چشمگيري در
شكل گيري دوره
ي سوم كانون
نويسندگان ،
انتشار متن 134
نويسنده و به
ويژه تدوين
منشور كانون
داشت . مهمتر
از اين ها ، پوينده مدافع
پيگير و خستگي
ناپذير آزادي
بيان بود . او
از آزادي بي
قيدوشرط
بيان دفاع مي
كرد . درواقع
منظورش از
آزادي بيان
”بي هيچ حصر و
استثنا”- كه در
ماده ي اول
منشور كانون
نويسندگان
ايران آمده
است- همان
آزادي بي
قيدوشرط بود .
مي گفت : ”مايلم
از كانون نويسندگان
به عنوان
جمهوري
نويسندگان و
از آزادي بي
قيدوشرط بيان
به عنوان شاه
بيت قانون
اساسي جمهوري
نويسندگان
ياد كنم .... در
جمهوري ادبيات
نويسنده
بايد بار دو
مسئوليت بزرگ
را كه، به
تعبير رساي
آلبر كامو،
مايه ي عظمت
كار او است ،
بر دوش گيرد :
خدمت گزاري
حقيقت و خدمت
گزاري آزادي .
نويسنده بايد
شرف هنر را
پاس بدارد ،
كه همانا
مخالفت با اين
جهان و رد آن
است.
دربرابر
نظام حاكم بر
دنياي معاصر ،
تنها رفتار
منطقي هنرمند
رد دربست اين
دنيا است
وگرنه بايد از
هنرش دست بكشد
. براي
نويسنده و
هنرمند
ادبيات وسيله
اي نيست كه در
خدمت هدف هاي
سياسي قرار
گيرد .
نويسنده خود
را ضامن حفظ
حرمت و
خودمختاري
ادب و هنر مي
داند كه شرط
لازم آن آزادي
كامل راه ها و
شكل هاي
آفرينش است .
تحقق همه ي
موارد پيش
گفته در گرو
آن است كه
آزادي انديشه
و بيان بي
قيدوشرط و
مطلق باشد و
هيچ محدوديتي
بر آن تحميل
نشود . هرگونه
محدوديتي كه
در قانون براي
آزادي بيان
تعيين شود به
وسيله اي براي
سركوب انديشه
ها و آثار
مخالف بدل مي
گردد. به همين
سبب است كه
آزادي قلم
بايد از دسترس
حكومت ها
بيرون باشد .
اگر در قانون
به دولت اجازه
شود كه
محدوديتي
براي آزادي
بيان قائل شود
، درواقع دولت
مي تواند هر
وقت لازم ديد
به بهانه ي
همين محدوديت
ها هر گونه
منعي را بر
بيان انديشه
ها و آثاري كه
به گمان خودش
نامطلوب و
زيانبار
هستند به صورت
قانوني تحميل
كند .
بنابراين ،
آزادي انديشه
و بيان و نشر
نبايد به هيچ
وجه محدود ،
مقيد و مشروط
شود .” ( فرهنگ
توسعه ،
شماره هاي 35 و36 ،
مرداد 1377 ) بنابراين ،
آزادي بيان
مورد نظر
پوينده آزادي
نامحدود و
نامحصور بود ،
حال آن كه
منظور بسياري
از اعضاي
كانون از
عبارت ” بي هيچ
حصر و استثنا ”
اين بود- واين
هست- كه دولت
در چارچوب اصل
بيست و چهارم
قانون اساسي
هيچ تمايز و
تبعيضي بين افراد
قائل نشود و
درواقع- به
اصطلاح رايج
امروز- ”خودي” و
”غيرخودي”
نكند . پوينده
اساسا با اصل
بيست و چهارم
قانون اساسي
مخالف بود ،
زيرا به نظر
او اين اصل
آزادي بيان را
محدود مي كرد . پس
، پوينده
دموكرات بود .
اما تمام بحث
من در سخنان
امروز اين است
كه پوينده
دموكرات صرف
نبود ، بلكه دموكرات
پيگير يعني
سوسياليست
بود . پوينده
آزادي انسان
را در آزادي
سياسي
(دموكراسي)
خلاصه نمي كرد
، بلكه اين
آزادي را فقط
مقدمه ي آزادي
واقعي انسان
يعني آزادي اجتماعي
و اقتصادي مي
دانست . او مي
گفت جامعه اي
ممكن است از
نظر سياسي
آزاد باشد ،
اما انساني كه
درآن جامعه زندگي
مي كند در
اسارت عوامل
اقتصادي-
اجتماعي باشد
. او اين تناقض
را ذاتي جوامع
سرمايه داري مدرن
مي دانست :
انسان از يك
سو شهروند است
و از سوي ديگر
بورژوا . او در
اين مورد
جوامع غربي را
مثال مي زد . در
اكثر اين جوامع
دموكراسي
سياسي متحقق
شده است ، اما
نه تنها انسان
آزاد نشده
بلكه اسارتش
هم روز به روز
بيشتر شده است
. چرا ؟ زيرا
دموكراسي
سياسي امري
صرفا حقوقي
يعني صوري است
. يعني در اين
دموكراسي
انسان ها از
نظر حقوقي و
قانوني با هم
برابرند ، اما
به طور واقعي
يعني از نظر
اجتماعي-
اقتصادي بين
اقليتي بسيار
ناچيز از سرمايه
داران و
اكثريتي عظيم
از كارگران و
زحمتكشان دره
ي عميقي از
نابرابري وجود
دارد . و همين
فاصله ي عميق
طبقاتي است كه
دموكراسي
سياسي را به
امري صرفا
صوري تبديل مي
كند . بنابراين
، براي آن كه
دموكراسي
واقعي يعني
دموكراسي اجتماعي
برقرار شود
بايد طبقات از
ميان برداشته
شوند ، و از
ميان برداشتن
طبقات نيز
مستلزم الغاي
مالكيت خصوصي
و استقرار
مالكيت
اجتماعي- و نه
دولتي - است. پوينده
ي سوسياليست
براي چنين
جامعه اي مبارزه
مي كرد ،
جامعه اي كه
در آن نه فقط
تمام آزادي
هاي سياسي به
طور كامل
متحقق شده
باشند ، بلكه
از فقر و
استثمار
انسان توسط
انسان نيز
خبري نباشد .
آزادي انسان ،
يعني
”بازگرداندن
جهان انسان و
روابط انسان
به خود
انسان”(ماركس)
، تنها در اين
صورت متحقق
خواهد شد . اما
پوينده مي گفت
صرف اين كه
بگوييم
دموكراسي
جوامع سرمايه
داري غرب صوري
است هنوز حق
مطلب را در
مورد اوضاع
كنوني اين
جوامع ادا نمي
كند . امروزه ،
بحران اين جوامع
و عميق تر شدن
شكاف طبقاتي
آن ها
دستاوردهاي
دموكراسي
سياسي و حتي
همان برابري
صوري را در
معرض تهديد
جدي قرار داده
است .
بورژوازي غرب
امروزه مي
كوشد اين
دستاوردها را
يكي يكي پس
بگيرد ، و اگر
زورش برسد
سياه ترين
ديكتاتوري ها
را برقرار مي
كند . مدت ها
است كه ديگر دوران
حاكميت
ليبراليسم
كلاسيك
سرآمده و جاي خود
را به عصر
نئوليبراليسم
افسارگسيخته
داده است .
پوينده در
يادداشتي كه
درباره ي مرگ
فرهاد غبرايي
( مترجم
توانايي كه در
تصادف اتومبيل
جان خود را از
دست داد ) نوشت
، در مورد
نئوليبراليسم
جهاني و
بازتاب داخلي
آن چنين مي
گويد : ”... اگر نيك
بنگريم و از
سطح رويدادها
به عمق آن ها
نزديك شويم ،
درمي يابيم كه
فرهاد غبرايي
در حقيقت در”
تصادف” جاده
نمرد بلكه در پي
ضرورت
رئاليسم
كاپيتاليستي
كه جان و جوهر ”
برنامه ي
تعديل
اقتصادي ” است
كشته شد . چرا ؟
پاسخ چندان
دشوار نيست :
كشندگان
فرهاد بي
شمارند ! از
نوليبراليسم
هاري كه جهان
را با منطق
رئاليسم
كاپيتاليستي
عرصه ي تاخت و
تاز سرمايه مي
خواهد و اولين
و مهمترين
قرباني سياست
و تعديل
اقتصادي آن ،
جان و زندگي
ميليون ها
انساني است كه
تامين اجتماعي
، بهداشت
،آموزش
وپرورش،
آزادي و فرهنگ
شان به مسلخ
سود بيشينه
كشيده مي شود
گرفته تا نسخه
دهندگان بين
المللي
اقتصاد بازار
آزاد- بانك
جهاني و صندوق
بين المللي
پول- و نسخه پيچان
داخلي تابع آن
ها كه اقتصاد
بازار آزاد را
به اقتصاد
آزاد بازاري-
با تمام نحوست
و نكبت و
ابتذال نهفته
در صفت
بازاري- بدل ساخته
اند و در پي
معجزه ي
اقتصادي شان
مردم بايد به
ريال حقوق
بگيرند و به
دلار خرج كنند
تا ... ” ( تكاپو ،
شماره ي 10،
خرداد 1373 )
در اين گفته
ي پوينده بايد
به دو نكته
مهم اشاره كرد
. يكي اين كه
نئوليبراليسم
( براي غلبه بر
بحران سرمايه
داري )همان
دستاوردها را كه از
نظر تاريخي
خود بورژوازي
باعث و باني
آن ها بوده ،
يعني اشتغال ،
تامين
اجتماعي ،
بهداشت ،
آموزش و پرورش
، و آزادي هاي
سياسي را به مسلخ
سود هر چه
بيشتر مي كشد .
نمونه هاي اين
امر بسيار
فراوان اند .
يكي از شاخص
ترين آن ها كه
خود پوينده
اغلب به آن
اشاره مي كرد
و در يكي از
مصاحبه هايش
نيز آمده در
جريان جنگ آمريكا
با عراق ( كه
اين روزها
دارد دوباره
تكرار مي شود )
اتفاق افتاد :
وزارت دفاع
آمريكا تمام
مطبوعات اين
كشور را ملزم
كرد كه اخبار
مربوط به جنگ
را از صفحات
خود حذف كنند
و بدين سان
عريان ترين
شكل سانسور را
بر مطبوعات
اعمال كرد ، و
اين در حالي
بود و هست كه آمريكا
مترقي ترين
قانون در باره
ي آزادي بيان را
دارد . نمونه ي
ديگري كه باز
هم در آمريكا
اتفاق افتاد
اعتصاب شكني
قانوني شخص
رئيس جمهوري
در جريان
اعتصاب اخير
كارگران باراندازهاي
اين كشور بود.
در اين اعتصاب
، رئيس جمهوري
آمريكا با
استناد به
قانوني كه به
او اجازه مي
دهد كارگران
اعتصابي را به
مدت هشتاد روز
مجبور به
ادامه ي كار
كند ، اعتصاب
كارگران را در
هم شكست و
درواقع به طور
قانوني
كارگران را از
حق اعتصاب
محروم كرد .
نمونه ي ديگر
، گذراندن
قانوني براي
تسهيل اخراج كارگران
در ايتاليا
بود كه در
مقابله با آن
دوازده
ميليون كارگر
به خيابان ها
آمدند و تظاهرات
كردند .
اما
نكته ي مهمتر
در اين گفته ي
پوينده زمان
بيان آن است .
سال 1373شمسي
معادل است با
سال 1994ميلادي ،
يعني زماني كه
اردوگاه به
اصطلاح
سوسياليسم
تازه فرو
پاشيده بود و
فوج فوج از به
اصطلاح
سوسياليست ها
به همين
نئوليبراليسم
هار و
افسارگسيخته
ي اردوگاه
سرمايه داري
مي گرويدند ،
هم به صورت
آشكار يعني
نفي عريان سوسياليسم
و هم به شكل
پنهان يعني
نوليبرال شدن در
پوشش
سوسياليسم .
جعفر پوينده
از جمله ي كساني
بود كه در
مقابل اين موج
هزيمت به
اردوي سرمايه
داري
نئوليبرال
ايستاد و
كماكان بر عهد
خود با
سوسياليسم
پاي فشرد . او
مدافع سرسخت
صف مستقل
سوسياليسم در
مقابل
ليبراليسم
بود . اين موضع
پوينده به
ويژه براي
اوضاع كنوني
ايران
وكشورهاي
شبيه آن
اهميت
دارد . زيرا
در دنياي
سرمايه داري
غرب استقلال سوسياليسم
( والبته نه
سوسيال-
دموكراتيسم )
از ليبراليسم
به تاكيد نياز
ندارد :
ليبراليسم در
قدرت است
وسوسياليسم
در اپوزيسيون
و خود به خود
صف آن ها ازهم
جدا هست . اما
در كشورهايي
چون ايران
ليبراليسم
نيز عمدتا در
اپوزيسيون است
، و حفظ صف
مستقل
سوسياليسم
كار دشواري
است و به تلاش
و مبارزه ي
پيگير
سوسياليست ها
نياز دارد .
البته ، در
تاكتيك ،
پوينده هيچگاه
ضديت با
ليبراليسم
داخلي را آن
چنان عمده نمي
كرد كه ارتجاع
سياسي ماقبل
سرمايه داري از
نوك تيز حمله
مصون بماند .
او هيچگاه اين
دو را با يك
چوب نمي راند .
اما در مبارزه
با ارتجاع زير
پرچم
ليبراليسم
نمي رفت ، و بر
آن بود كه
ناتواني ،
ناپيگيري ، و
سازشكاري
بورژوازي
ليبرال را
بايد افشا كرد
. او
معتقد بود كه
اين بورژوازي
به علت
ناتواني اش
قادر به تحقق
خواست هاي
طبقه ي خود
نيست و به همين
دليل
نمايندگان
سياسي آن يا
به آساني با ارتجاع
سازش و به
مردم پشت مي
كنند و يا ، در
بهترين حالت ،
به ناتواني
خود اعتراف مي
كنند و صحنه
را ترك مي
گويند .
جريانات سال
هاي اخير مي
رود تا يك بار
ديگر صحت اين
ديدگاه را نشان
دهد .
پوينده مي
گفت ليبرال هاي
ايران مي
پندارند كه
تحقق يك
جمهوري
بورژوا-
دموكرات از
نوع جمهوري
هاي كلاسيك در
ايران
امكانپذير
است . او اين را
يك توهم مي
دانست و مي
گفت با سلطه ي
نئوليبراليسم
و تبديل
ليبراليسم
داخلي به
زائده ي نئوليبراليسم
جهاني ديگر
امكان شكل
گيري جمهوري
هاي بورژوا-
دموكرات و
بورژوا-
سكولار كلاسيك
در كشورهايي
چون ايران
وجود ندارد .
بورژوازي
ليبرال اين
كشورها اكنون
ديگر به چماق
ارتجاع براي
سركوب
كارگران
بيشتر نياز دارد
تا به اتحاد
با طبقه ي
كارگر عليه
ارتجاع . البته
پوينده معتقد
بود كه تقابل
سوسياليست ها
و ليبرال ها
هنوز به تقابل
اصلي جامعه
تبديل نشده و
مي گفت اين هر
دو همچنان در
كنار هم سركوب
مي شوند . اما
زمان تقابل و
رويارويي آن
ها را دير نمي
دانست و مي
گفت در ايران
نيز همچون
دنياي غرب در
آينده اي نه
چندان دور جدال
اصلي جدال بين
سوسياليسم و
نئوليبراليسم
خواهد بود . او
به ويژه بر
گفته ي معروف
رزا لوگزامبورگ تاكيد
مي كرد و مي
گفت بشريت به سرعت
دارد به يك
دوراهي نزديك
مي شودو بايد
از ميان آن دو
يكي را انتخاب
كند : يا
سوسياليسم يا
توحش .