آقاى بهنود در "ميقات"
ايرج فرزاد
اگر حافظه ام خوب يارى کند فکر ميکنم سال ١٣٤٧ و هنگامى که من سال دوم دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران بودم، با نوشته هاى جلال آل احمد آشنا شدم. کتابهاى جلال آل احمد، و اسم او بعنوان يک روشنفکر ناراضى، قديم توده اى و آنزمان برگشته از "کمونيسم به روايت حزب توده"، در محافل روشنفکرى بر سرزبانها بود. کسى که ميگفتند: "نمى ترسد" و عليه "غرب زدگى" و "فرهنگ مصرف" و صنعت "مونتاژ" خيلى حرف و موضع دارد. کتاب غرب زدگى را هم نوشته بود. متاسفانه بخشى از فضاى چپ آن دوران با قالب فکرى آل احمد همسو بود. در ميان کتابهاى آل احمد من در آن سالها دو کتاب او را يادم هست که خواندم : "نفرين زمين" و "خسى در ميقات". اين کتاب دومى شرح حج رفتن جلال آل احمد بود با نثرى خاص خود او، و مهارت زيادى در توصيف ارتجاعى ترين پديده ها در استعارات و عبارت پردازيهاى حماسى. خودش که "کسى" بود که گويا به "ميعاد" قبر محمد در مکه "غرب نزده" رفته بود، در اين سبک ادبى شده بود "خسى" در "ميقات". و تمام داستان حماسى اين ديدار با قبر پيغمبر اسلام، حول اين خودزنى و تحقير شخصيت انسان در برابر بت و مذهب و معبد و قبر و خدا و خرافه دور ميزد. خسى در ميقات عليه هر تفکرى بود که انسان را به باور به خود اميدوار ميکرد. خسى در ميقات عليه غرب بود و ريشه در شرق و بويژه اسلام و رگه شيعه گرى و ميراث خون و شهادت طلبى و عرفان سياه پوش آن داشت. خسى در ميقات، عليه جنب و جوش دنياى سرمايه دارى و تلون فرهنگى آن و مفتون و شيفته اقتصاد طبيعى در شرق و جمود و رکود فکرى ناشى از آن بود.
آل احمد محصول يک گرايش و شايد بگويم مبدع يک مکتب و سبک فکرى- سياسى- ادبى شد. کسى که از غرب زدگى خشمگين است و در عين حال به مسلمان "ساده" و "زحمتکشى" که ميخواهد در يک مسجد جنوب تهران و يا در روستاهائى که هنوز اصالتشان از دستبرد "قرتى بازيهاى" شهر در امان مانده است و سبک معمارى قديمى و سنتى را حفظ کرده است با "خداى خود" خلوت کند، بشدت سمپاتى نشان ميدهد تا خود را در اوهام و خرافه هايش شريک کند. او ترس خود و در عين حال نفرت خويش را از مدنيت شهرى دوران سرمايه دارى، در "بى آلايشى" و رخوت و سکون کلاه نمدى هاى روستاهاى دورافتاده، و يا رمانتيسيسم رجعت دوران اصناف مسگرها و زرگرها و کوزه گرها در راسته بازارهاى دوران فئودالى مى پوشاند و تسکين ميدهد، در عين اينکه در کنار اين رقص و سما بر بقاياى ادوار پيشاسرمايه دارى، موج موج نفرتش را از تحرک و تحول هر روزه ذاتى توليد سرمايه دارى و تسرى آن به ايران "اصيل" و گويا تاريخا و سنتا "مسلمان"، روى کاغذ مى ريزد. اين چهره هنوز هم پيغمبر و الهام بخش نويسندگان بسيار متشکر از جمهورى اسلامى از نوع دولت آبادى و امثال کيارستمى و مخملباف، که اين دو نفر آخر انصافا در فيلمهاى خود نشان داده اند "ارزش"هاى آل احمد را واقعا و از صميم قلب پاس داشته اند، باقى مانده است. آل احمد تحصيل کرده در پاريس، زبان فرانسه و انگليسى را با تحقيرى حجره اى و به تاريکى و سنگينى چادر و علم عاشورا و تفرعنى اسلامى و شرقى، "فنارسه و انگريزى" مينامد و با چشمان يک روضه خوان و معرکه گير صحراى کربلا به زن غربى، به انسان غربى و ارزشهاى غربى نگاه دارد.
آل احمد بنيانگذار اين سبک "حماسى" شد، حماسه نبرد با چنگ و دندان با غرب و عليه غرب زدگى و تقديس شهادت و فرهنگ شهادت و سياه پوشى در اين "جهاد" مکتبى. اين سبک و مکتب بعدها در على شريعتى که او هم تصادفا تحصيلکرده پاريس بود تداوم يافت و بازسازى شد. شريعتى که انگار در آثارش دارد آل احمد را بازنويسى ميکند، کتابى دارد باسم "حج" که در آن فلسفه حج را در پوششى حماسى- اسلامى توضيح ميدهد. در کتاب فاطمه فاطمه است، فاطمه را سمبل زن شرق و "نجابت و عفت" زن شرق و حتى اسطوره فداکاريها و سرسختيها در برابر "ستمگران" و "معاويه" هاى زمان قرار ميدهد تا با آن بويژه "هرزگى" زن "کاباره اى" غرب و ارزشهاى "فاسد" شيوه هاى زندگى غربى و از آن طريق برابرى در رابطه جنسى را نيز بکوبد و به استهزا بگيرد. براى شريعتى شهادت در راه مبارزه با استبداد سلطنتى حماسه اى "حسينى" است و ادامه دهندگان راه شهيد، اگر کار "زينبى" نکنند، "يزيدى" خواهندماند. انقلاب فرانسه، کمون پاريس و انقلاب اکتبر، جنگ ضد فاشيستى و انقلاب پرتقال و جنگهاى عظيم توده اى عليه اشغالگرى و سلطه طلبى امپرياليسم و تلاش نسل نوگرا و ضد نظم هم عصر شريعتى، همگى در برابر حماسه ١٤٠٠ سال قبل عاشوراى حسينى و نجابت زنان حرمسراى شيوخ و امامان اسلام از دستگاه فکرى نومشروعه طلبان بى ارزش است و يا مورد تحقير و تمسخر. سرود انترناسيونال و ترانه هائى از قبيل Imagine جان لنون از نظر اينها بايد با سوره انفال قرآن و جمله "باى ذنب قتلت" جانشين شوند تا جهاد درونى و تزکيه نفس اسلامى بجاى يک مبارزه علنى و مدرن همراه با تحرک و شور انقلابى در شهرهاى بزرگ دنيا بنشيند. اينها آمدند تا نسل جوان را در مقابل خطر چپ و بويژه خطر مارکسيسم به سوى خود بکشند و متاسفانه به دليل بستر مشترک چپ متوهم به اسطوره سرمايه دارى "ملى و مستقل" آن دوران با اين مکتب نومشروعه چى، تا حد زيادى هم موفق شدند. ميدانستند که آيات عظام و مطهرى و طالقانى با "اصول کافى" و تفسير قرآن و "علل گرايش ماديگرى" ... نميتوانند در برابر نسل جوان جهان پيرامونى و تحرکات جنبش دهه هاى ٦٠ و ٧٠ ميلادى در غرب، انقلاب جنسى و موسيقى پاپ و بيتلها و پينگ فلويد کارى از پيش ببرند. ايران وارد سرمايه دارى شده بود و کارگر صنعتى داشت وارد سوخت و ساز جامعه ميشد و زنان، تاريکستان دوران خانخانى و فئودالى را درهم نورديده بودند. آل احمد و على شريعتى زبان نواسلامى قشرى طفيلى بودند که با تحولات سرمايه دارانه ايران در خطر انقراض قرار گرفتند. سهم امام و درآمدهاى مقبره امامان با خطر خشک شدن روبرو بود و مسجد و حجره هاى اسلامى داشتند متروکه ميشدند. "زن"، يعنى موجود درجه چندم و بى حقوق مطلق در شرع و بيت، "پر رو" شده بود. خمينى در ١٥ خرداد سال ٤٢ عينا عليه اين "چپاول" اجنبى ها و احکام "ضد اسلامى" و ضد شرعى اصلاحات ارضى و نماينده شدن "زن"، با رژيم شاه در افتاد. استبداد سلطنتى و نياز ديکتاتورى ساواک به حفظ نهادهاى مذهبى و قشر طفيلى در "حوزه ها" زمينه تغذيه مکتب نو اسلاميون را داير نگاه داشت. سلطنت از اين عکس العمل ارتجاعى حواشى فرهنگ اسلامى بقاياى فئوداليسم ترسيد و در مقام رقابت با حجج اسلام، و به قلم اعليحضرت ظل السلطان مخلص دست بريده حضرت عباس شد و "قرآن آريامهر" را در چاپى نفيس به رخ کشيد. حفظ و تقويت يک خيل از آخوندهاى مرتجع و ضد مدرنيسم و چپ و سکولاريسم را در حفظ سلطنت پادشاه تنها کشور "شيعه" جهان، "اين وديعه الهى"، به نفع خود ديدند. ساواک در کنار کتابهاى ضدکمونيستى سازمان سيا، کتاب چند جلدى "علل گرايش به ماديگرى" مطهرى را هم عليه زندانيان سياسى بکار گرفت و و براى "شستشوى مغزى" از آنها بهره گرفت. دوائر نفرت از يهود و بهائى و کمونيسم که اساسا در ميان طلاب حوزه ها و سپس دانشکده الهيات و معارف اسلامى ريشه دوانده بود، و پايه هاى انجمنهاى حجتيه، اين منشا اوليه طيف دو خرداد و بويژه روساى مجاهدين انقلاب اسلامى را پى ريخت محصول چنين ضرورت ها و منافع سياسى و اجتماعى اسلاميون و رژيم سلطنت بود. بورژوازى ايران و حکومت سلطنت نتوانست بند ناف خود را با ارتجاع دوران پيشاسرمايه دارى قطع کند. اسلامگرائى و نوسازى اسلام ساقط شده مشروعه چيها در قالب روشنفکران اسلام زده اى از قبيل آل احمد و شريعتى زمينه اى براى ادامه حيات و دگرديسى يافت. اصلا تصادفى نيست که برخى از چهره هاى شاخص هر دو جناح جمهورى اسلامى و "روشنفکران دينى"، سابقه قلم زدن و خدمت به رژيم اعليحضرت را هم در پرونده دارند. از جمله آنها همين مسعود بهنود و "دکتر" احسان نراقى و برخى از "مبارزان" هيات موتلفه که با شرکت در مراسم شاهنشاها سپاس طلب عفو ملوکانه کردند.
على شريعتى هم از فلاسفه و مستشرقين غربى نقل قول آورد و تحصيلات و معلومات خود را در غرب به رخ جنبش جوان معترض ايران کشيد، اما آنچه که او تحويل داد ارتجاع آرايش کرده در قالب اسلام نو در جلسات "حسينيه ارشاد" بود. سران رژيم اسلامى در فقر فکرى خود و از فرط "تحجر" ، به اين روشنفکران و پيش کسوتان دينى رجوع ميکنند. جالب اين است که سرى مقالات تواب نامه جناب دکتر شريعتى، قبل از و در جريان "هجرت" به لندن، تحت عنوان "بازگشت به خويش" کماکان مرجع جريانات اسلامى در تقابل با چپ و سکولاريسم و مارکسيسم باقى ماند.
آقاى بهنود خواسته است پاسخى نوشته باشد به يک نويسنده روزنامه رسالت بنام "احمد نجابت" که در "آخرين روز فصل پائيز"، به گفته اديبانه بهنود، در نقد و افشاى يک گفتگوى مشترک بهنود و شعله سعدى با برنامه بخش فارسى بى بى سى، مطلبى نوشته است. لحن نوشته احمد نجابت آخوندى، لومپن حوزه اى است و پر از اتهام و افترا است. اين البته کار آقاى بهنود را ساده ترکرده است. اما تقابل با نوشته احمد نجابت براى بهنود چيزى شده است شبيه رفتن خسى در ميقات آل احمد و از نوع کارهاى زينبى و وصاياى على شريعتى که در رزم نامه حسينى اسلاميون "نوگرا"ى دو خرداد از خود بروز داده است. آقاى مسعود بهنود در يک نبرد قلمى "حماسى" و در لابلاى شرح روئين تنيهاى خود در نبرد با يک قمه بدست روزنامه رسالت، گاه گاهى صلواتهاى خود را نثار "امام" ميکند و بر درگاه عدالت قوه قضائيه براى خود به التماس ميافتد. وقتى روح خمينى را در اين نبرد حماسى احضار ميکند انگار خسى شده است که به ميقات آمده است. بهنود در جملاتى پر از تمثيل ها و استعارات برگرفته از سبک هجائى اسلامى، عليه احمد نجابت از جمله چنين نوشته است:
"... نميدانم کى او وهمفکرانش در مى يابند که دوران آن گذشته و نه که کسى را به تنبه وانمى دارد که آدمى در مقابل اين نحوه بيان ناگزير از انزجار مى شود. نه که کسى را رسوا نمى کند بلکه سفارشى درخود دارد که همان است که از قول بنيانگذار جمهورى اسلامى در پيشانى مقاله روزنامه رسالت نقل شده است: نگذاريد مدعيان بى هنر امروزى و قاعدين ديروز به صحنه باز گردند" و:
"... ولى کافى است به لحن و بيان آقاى حائرى امام جمعه شهرعاشقان دقت کنند که با همه مخالفتشان با اصلاحات و جناح چپ و با همه تعلقشان به جناح محافظه کار چگونه سخن ميگويد و چقدر باحيا حرمت مسلمانى و دين را نگاه مى دارد. ورنه گرتو قرآن بدين نمط خوانى. ببرى رونق مسلمانى. که متاسفانه برده ايد" ( به نقل از مقاله بهنود تحت عنوان: " بر ما بسى کمان ملامت کشيده اند")
ببينيد چه اخلاصى نسبت به خمينى اين پدرخوانده واقعى هر دو جناح "چپ" و راست جمهورى اسلامى، در داخل و خارج دوائر حکومت و در طيف پرو خوديها و با چه کلمات حماسى و زينب گونه موج ميزند! و ببينيد چه اندازه "حيا"ى مسلمانى و "حرمت دين" در سرتاپاى وجود آقاى بهنود لانه کرده است. خسى است که به ميقات آمده است!
اينها يک و دو تانيستند، طيفى اند که همگى يک هنر دارند: پيچيدن ارتجاع اسلامى و شرق زدگى اعصار ماقبل مدنيت در زرورق نوگرائى. اينها محصولات حکومتى مکتب آل احمد و على شريعتى و دستاورد اسلام سياسى در خزيدن به قدرت اند و حاصل به خون کشيدن مبارزات مردم ايران و مبارزات کارگران نفت در بزير کشيدن رژيم سلطنتى اند. اينها طفل خونين و "نو" زاد "انقلاب اسلامى" اند. اينها طيف مرتجعين اديب و روزنامه نگار و نويسنده و دگر انديش و ولتر اسلامى و شبه اسلامى هستند که محصول بخون کشيدن يک نسل کامل از چپ و کمونيستها و تحميل آپارتايد جنسى زير لشکريان حسينى قمه و زنجير بدست اراذل اسلامى و سرکوب آزاديخواهى و خفه کردن هر صداى عدالت خواهانه و شکستن هر قلم انسان دوستانه اند. وقاحت اسلامى اين طيف و پرروئى اين مشاطه گران اسلام و فدائيان اصلاح اسلام سياسى، مرهون مثله کردن و قتل عام يک نسل کامل از آزاديخواهان، سکولاريستها و سوسياليستهاست. اين مکتب داير است و طلبه هائى از قماش بهنود و دولت آبادى و شمس الواعظين و باقى و جريانات وابسته به بيت امام و وزارت اطلاعات "اصلاح طلب" را دارد تا زمانى که اسلام و ميراث بنيانگذار جمهورى اسلامى و محافظين باحيا و بى حياى دين و اسلام بر سرکارند و حکومت در دست دارند و جانورانى از جنس لاجوردى را براى قلع و قمع سوسياليستها و آزاديخواهان را در اختيار دارند. ارتجاع اسلامى اين حضرات فقط بر بستر خونين ترين خفقان فاشيسم اسلامى ميتواند بعنوان "نوگرائى" در بازار مکاره سياست نژاد پرستانه نسبيت فرهنگى به دولتهاى هاى فوق العاده دمکرات و طرفدار "حقوق بشر" غرب و ژورناليسم اجير ماشين مهندسى افکار آنها فروخته شود.
با سقوط اسلام سياسى نه تنها مردم ايران از شر اسلام خلاص ميشوند، بلکه پرونده مکتب و سبک بنا شده بر نفرت از غرب و ارزشهاى غربى آل احمد- شريعتى- طالقانى- خمينى براى هميشه بسته خواهد شد. براى زنان و جوانان، بويژه، اين تحول يک رنسانس به معنى کامل کلمه خواهد بود. رسالت مجموعه اى از طيف توده اى- اکثريتى- بقاياى جبهه ملى و نهضت آزادى که کار و شغلشان و فلسفه وجوديشان اين است دالان ديالوگ دولتهاى غرب با رژيم اسلام سياسى را مفتوح نگاه دارند و حائل مبارزه مردم جهان متمدن عليه اسلام سياسى باقى بمانند، به پايان خواهد رسيد.
سقوط اسلام سياسى از قدرت، مبارزه آزاديخواهانه و برابرى طلبانه مردم ايران را به آزاديخواهى، و سکولاريسم و مدرنيسم مردم جهان غرب پيوند ميزند. دولتهاى غرب ناچار خواهند شد براى نيروى عظيم سکولار و آزاديخواه و گرايش قدرتمند کمونيسم کارگرى در جامعه ايران حساب باز کنند. سرنوشت و مقدرات انسانها را فقط نيروهاى سياه و ميليتاريستهاى ژاندارم نظم نوين امثال بوش و بلر رقم نميزند.
دسامبر ٢٠٠٢
|