Email: Ali_Javadi@yahoo.com
روياى اعاده سلطنت، تاج و تخت و کاخ و متعلقات و مراسم آن جايگاه ويژه اى در اين صف دارد. يک شيفتگى است. يک روياى غير قابل وصف و دائمى. صحنه پايانى اين رويا مراسمى است با شکوه و پر ابهت. اعليحضرت رضا شاه دوم با شنل سلطنتى بر دوش با تاجى بر سر پا بر فرشى قرمز ميگذارد. آرام و متين روانه تختى مزين به خاتم و مينياتور ميشود. بر آن جلوس ميکند. جملاتى را که شايد بيش از چند دهه هر روز در ذهن مرور کرده است، بدون لکنت، روان، تکرار ميکند. منم شاه ايران ...! البته روحانى اى در کنار تخت مهر تائيد الله را بر اين مراسم ميزند. عباى آخوند، شنل سلطنت، بار ديگر در کنار هم. گويى خود خدا نظاره گر است. شاه سايه خداست. در کنار اعليحضرت ملکه نيز با همان جلال و شکوه اما در تختى کوچکتر بدون حجاب ايستاده است. و در کنار اين تصوير مدعوين قرار داده شده اند. با لباسهاى براق و سرمه دوزى شده، و با نشانهاى طلايى. نشانه هايى که گويا بعنوان پيش قسط رسيدن به چنين روزى دريافت کرده بودند. ايستاده، نقش صحنه هاى کنارى اين منظره تماشايى را ايفا ميکنند. فقط گاهى به علامت احترام و تائيد تعظيم ميکنند. همه چيز بارها و بارها تمرين شده است. گويا دمکراسى است که تمرين شده است. در بيرون کاخ، صحنه چهره ديگرى دارد. نورافکنها به همه جا تلالو خاصى بخشيده است. جمعيت در وجد و شادمانى هورا ميکشد. کبوتران سفيدى که تاکنون در قفس نگهداشته شده بودند به پرواز در آمده اند. و خوانندگان پاپ ايرانى به شيوه جشن ٥٠ سالگى سلطنت اليزابت در انگلستان ميخوانند و مينوازند. و همه چيز چه زيبا و شيرين است! بالاخره انتظار به پايان ميرسد. زنگها به صدا در مى آيند. در راس ساعت ١٢ نيمه شب در لحظات پايانى اين مراسم به يکباره ايران آزاد ميشود!
اما اين رويا را چگونه ميتوان از مرکز لس آنجلس متحقق کرد؟ ايران سرزمين والت ديسنى نيست. مردم هم عروسکهاى والت ديسنى نيستند. ايران هاليوود هم نيست. کارى از دست کارگردان و تهيه کننده توانا و ميلياردرى چون استيون اسپيلبرگ ساخته نيست. سرزمينى گسترده با اهميت ژئو پولتيک و کليدى است. با جمعيتى بيش از ٧٠ ميليون و اکثريت عظيم و نسلى جوان که سينه خود را به يقيين نه براى اعاده سلطنت بلکه براى آزادى و رفاه سپر کرده است. پس مشکلات متعددند! چگونه ميتوان؟ اين پروژه اى هرکولى است. اعاده سيستمى است که تاريخا شکست خورده است. اعاده سلطنت است. اما يک امکان وجود دارد. شايد راهى باشد. ما در قرن بيست و يکم در جهان سرمايه دارى زندگى ميکنيم. قرن ماهواره ها، قرن تبليغات، قرن بازاريابى. هر کالايى را ميتوان فروخت. حتى سلطنت را. براى هر کالايى خريدارى هست. حتى براى سلطنت. اما چگونه؟ چه بايد کرد؟ چگونه ميتوان مردمى را که عليه استبداد و براى آزادى و برابرى بپاخاسته اند، اسير سلطنت کرد؟
١- نوسازى کالاى سلطنت : بدون باز طراحى سلطنت نميتوان اميدى به آينده داشت. حداقل تا زمانى که قدرت توپ و تانک و فانتوم عملا در کار نيست. شخص اول اين سناريو آقاى رضا پهلوى اين نوآورى را اينگونه ارائه ميدهد: "منظور از سلطنت، خدمت به ملت است. سلطنت جدا از ملت نيست. پيوسته به ملت است. از آن مردم است"؟! اين سخنان در کمدى کلاب بيان نشده است. هر چند که شبيه طنز است. اما اين ادعا از طرف سلطنت طلبان فقط گوشه کوچکى از تلاششان براى فروش کالاى سلطنت به مردم است. زمانى ولتر ميگفت: "آيا سياست جز هنر آگاهانه دورغ گفتن چيز ديگرى هم هست؟" بنظر تماما عملکرد چنين سياستمدارانى را مبناى ارزيابى و اين گفته خود قرار داده بود. و چه باک اگر تاريخ آزادى بشر، تاريخ تمدن بشر، در عين تاريخ سرنگونى و بزير کشيدن بساط سلطنت و همزاد آن دستگاه کليسا بوده است. با يک چرخش قلم، با يک مداد پاک کن، و يا دکمه delete ديليت، ميتوان اين تاريخ را وارونه کرد. و چرا که نه؟ مگر دنياى کنونى دنياى وارونه ها نيست. مگر تلاش روزمره و عظيم بشريتى که کار ميکند و جهان را ميسازد، خود را در قدرت و تسلط سرمايه بر هستى اش جلوه گر نميکند؟ مگر هيچ مقوله اى از هنر و عشق و حق و عدالت و انسانيت و حقيقت در اين جهان سرمايه دارى ميتوان يافت که اين مهر وارونگى را بر خود نداشته باشد؟ اما چگونه ميتوان حافظه تاريخى مردم را از معادله حذف کرد؟ کليد اين معما را آقاى داريوش همايون در اختيار دارد. "کژيها و سستى هاى پادشاهان گذشته در برابر فرمانروايان کنونى رنگ باخته است." اين نيمى از حقيقت است. نيمه تاريک حقيقت. رژيم اسلامى چنان زندگى را بر مردم سياه و تباه کرده است که اين اميد را در دل سلطنت طلبان زنده کرده که شايد در فضايى از ضعف و ناتوانى و استيصال و در کنار قدرت نظامى و قدرت ارعاب غرب مردم براى خلاصى از اين جهنم و هلاکاست اسلامى تسليم گذشته شوند و تن به سلطنت دهند. در دنياى مارکتينگ اين روش را bench-marking نام گذاشته اند. اما کدام مقايسه؟ قياسى در بى توقعى؟ قياس ميان تاريخ سپرى شده ها؟ قياس بد و بدتر؟ آنچه که دقيقا نقطه اميد و تبليغات اين صف است. اما اين مجموعه را چگونه بايد مستقر کرد؟
٢- پروسه استقرار: باز هم نوآورى. بر اساس تبليغات آقاى رضا پهلوى پروسه استقرار سلطنت را "رفراندوم" تعيين ميکند!؟ رفراندومى که رژيم اسلامى در زمان بقاء بايد به آن تن دهد. اين پروسه از قرار در عين حال پروسه تعيين مقام شامخ سلطنت هم است! در يک رفراندوم فرضى روى برگه اى نوشته ميشود: "سلطنت يا جمهورى"؟ و مردم با ضربدر زدن در کنار سلطنت با يک تير سه نشان را ميزنند. هم آقاى رضا پهلوى را انتخاب ميکنند. هم شکل حکومت را تعيين ميکنند. و هم خود را از راى دادن به بالاترين مقام مملکت براى هميشه بى نياز ميکنند! آقاى داريوش همايون هم نتايج اين پروسه را با زيبايى غير قابل وصفى جمع بندى کرده است : "پادشاه مشروطه بيش از رهبر سياسى يا رئيس جمهورى مفهوم عام دارد. . . کسى به او راى نميدهد و در نتيجه کسى هم به ضد او راى نميدهد. در مفهوم واقعى و گسترده خود پادشاه مشروطه نماينده همه مردم است." چه عالى! جاى هيچگونه گله و ناراحتى و انتقادى هم نيست!
اجازه دهيد براى يک لحظه در اين دنياى تخيلى و پر توهم شريک شويم. "نافرمانى مدنى" کنيم. و چند سئوال مطرح کنيم. چرا بايد در رفراندوم سلطنت را انتخاب کرد؟ جواب آقاى پهلوى اين است که براى "تصحيح اشتباهى که صورت گرفته است از طريق دمکراتيک"؟! "اشتباهى که صورت گرفته است"؟ اما چه کسى گفته است اگر آلترناتيو سلطنت "انتخاب" شد، اتوماتيک وار ايشان بايد "انتخاب" شود؟ چرا مثل تمام جوامع متمدن تمام کانديداهاى سلطنت جملگى در يک "انتخابات" جداگانه آمادگى خود را براى سلطنت اعلام نکنند؟ به رقابت و مبارزه تبليغاتى بپردازند؟ در باب محاسن خود سخنرانى کنند؟ و اجازه انتخاب بهترين شاه را به مردم بدهند؟ شايد بسيارى هم از سر بيکارى و يافتن کسب کارى پر درآمد و بى درد سر و بى نياز به سابقه و مدرک و تخصص کانديدا شدند. چرا که نه؟ اما شايد معيارى از قلم افتاده است؟ شايد شاهزاده بودن معيار کانديداتورى است؟ اما مگر شاهزادگان قاجار تماما منقرض و بى ادعا شده اند؟ شايد بايد شاهزاده پهلوى بود؟ اما مگر تعداد خود شاهزادگان پهلوى خداى نکرده کم است؟ شايد بايد مرد بود و نقش جنسيت در سرنوشت مردم تعيين کننده است؟ شايد بايد "فرزند ذکور" محمد رضا شاه بود؟ شايد! اما مگر قيام بهمن ٥٧ همه اين پرونده را مختومه نکرد و همه اين صف را به نقطه صفر بازنگرداند؟ اما اين بازيها براى چيست؟ مگر آقاى پهلوى در قاهره در نهم آبان ١٣٥٩ سوگند پادشاهى ياد نکرد؟ مگر سلطنت موهبتى الهى نيست؟
اما اگر از اين دنياى رويايى و کودکانه خارج شويم، مسائل به يکباره واقعى و زمينى ميشوند. واقعيت اين است که پروسه تغيير پادشاهان و استقرارشان متنوع بوده و تاريخا اشکال متعددى بخود گرفته اند. از اينکه شاه را زهر خور کرده اند و جايش را گرفته اند. از اينکه وليعهدى گردن پدر را با شمشير بزند و بر تخت بنشيند. از اينکه ناشناسى با کودتايى به تاج و تخت دست يافته باشد. از اينکه بازى بر شانه مردى برومند بنشيند و بدينتريب شاه تعيين گردد. تا اينکه پهلوانى اساطيرى چون رستم يا گيو و يا گودرز شاهزاده بى تاج و تخت را از فراى کوهها به تاج و تخت بازگردانده باشد. استقرار رضا شاه خارج از اين قاعده نبود. تداوم حکومت محمد رضا شاه هم استثنايى در اين پروسه نبود. اما عليرغم تنوع اين پروسه، هر چه باشد، اسطوره اى يا واقعى، هيچگاه انتخابى نبوده است. حق انتخاب، انتخابات، در زمان خودش اصولا با سرنگونى سلطنت در تاريخ بدست آمد. اين پروسه همانقدر مضحک و خيالى است که رژيم اسلامى تن به برگزارى رفراندومى براى تعيين نوع آتى نظام در يک روز آفتابى بدهد. اما کارکرد اين سيستم چيست؟ چه تفاوتى با گذشته خواهد داشت؟
٣- فرازهايى از سلطنت موعود : تاريخ سلطنت در ايران تاريخ استبداد است. اما آقاى رضا پهلوى مدعى است که سلطنت ايشان متفاوت خواهد بود. از جنس ديگرى است. بعلاوه ايشان "نظام پادشاهى مشروطه را... بهترين نظام براى... گسترش دمکراسى در کشور" ميشناسد. به يقيين ما شاهد سلطنت و پادشاهى در فرداى سرنگونى رژيم اسلامى نخواهيم بود تا اين ادعاى تاريخى ايشان را محک بزنيم. اما متفکرين اين صف به اندازه کافى ماتريال براى ارزيابى در اختيار هر جستجوگرى قرار داده اند. آقاى داريوش همايون در پاسخ به اين سئوال که چه تضمينى وجود دارد که سلطنت رضا شاه دوم مانند سلطنت رضا شاه اول و سلطنت محمد رضا شاه سلطنتى استبدادى نباشد؟ شاه کشور را ملک شخصى خود و مردم را رعاياى اين ملک به حساب نياورد؟ ميگويد؟ "در نبود نهادهاى استوار سياسى و اجتماعى، در نبود مردمى متعهد به دمکراسى، هيچ"؟! و اگر "نهادهاى استوار سياسى و اجتماعى" سرکوب شدند. غير قانونى شدند. فعالينش به زندان افکنده شدند. ديگر هيچ کسى و هيچ تضمين و هيچ شرطى هم وجود نخواهد داشت. به همين سادگى! به همين روشنى! و اگر خواستيد از زبان خود اين آقايان بدانيد که سلطنت حاکميت خود را در پس اعتراضات اجتماعى چگونه حفظ خواهد کرد؟ آيا به خواست و اراده مردم تن خواهد داد؟ يا نه؟ آقاى داريوش همايون جواب شما را دارد: "براى آنکه رژيمى بماند يا بايد مردم را داشته باشد يا اسباب قدرت را سخت در چنگ بگيرد و سخت بکار برد. نميشود هم خود کامه بود و هم ناتوان بود. هم محبوب نبود و هم ترساننده نبود." اين هم از امامزاده سلطنت. اين هم از "بهترين نظام". و اگر سرکوب و استبداد کارايى خود را از دست داد، چه بايد کرد؟ چه برگى بايد رو کرد؟ همانگونه که محمد رضا شاه در سخنرانى مشهور خود در پانزده آبان ٥٧ در گرماگرم تظاهرات مردم کرد: "شما ملت ايران عليه ظلم و فساد به پا خاستيد انقلاب ملت ايران نميتواند مورد تاييد من به عنوان پادشاه ايران و به عنوان يک فرد ايرانى نباشد. بدانيد که در راه انقلاب ملت ايران عليه استعمار، ظلم و فساد، من در کنار شما هستم." و دستتان را بسوى آسمان بگيريد و از حضرت عباس بخواهيد که سلطنت خدا داد را نجات دهد.
اما تکليف آزادى احزاب و مطبوعات چه ميشود؟ تکليف مجازات اعدام و زندان و شکنجه چه ميشود؟ تکليف مذهب چه ميشود؟ تکليف حقوق کارگر و ساعات کار و بيمه بيکارى و بيمه بهداشتى چه ميشود؟ تکليف برابرى زن و مرد چه ميشود؟ تکليف فقر و استثمار چه ميشود؟ رويدادهاى پس از ١١ سپتامبر چه تغييراتى در موقعيت اين صف ايجاد کرده است. به همه اين سئوالات بايد پرداخت! اما تا آن زمان: مردم رعيت نيستند که شاه بخواهند!
٢٧ دسامبر ٢٠٠٢