مجاهدين؛ بن بست هويتى، بن بست سياسى

کورش مدرسى

آخرين کاخ روياى مجاهدين در خطر فرو ريختن است. و با آن دنياى خيالى مجاهد به لرزه افتاده است. خطر حمله آمريکا به عراق و سرنگونى رژيم بعث سرنوشت مجاهدين را در هاله ابهام قرار داده است.

هم تجربه و هم خصلت فرقه اى سازمان مجاهدين حکم بر اين ميدهند که تکانهاى دنياى بيرون بجاى به هوش آوردن مجاهدين از خلسه ايدئولوژيک فرقه اى شان ميتوانند آنها را به ماجراجوئى ديگرى بکشاند. کسى چه ميداند، شايد يک انقلاب ايدئولوژيک ديگر در راه است و يا دارند تدارک عاشوراى ديگر و "حماسه" ديگرى را ميبينند.

معضل مجاهدين واقعى است. اما مجاهدين هميشه اين گونه معضلات را با اجراى مراسمات درون فرقه اى جواب داده است. يا انقلاب ايدئولوژيک کرده يا ماجراجوئى سياسى - نظامى. آيا اين بار راهى در مقابل مجاهدين وجود دارد؟ براى پاسخ به اين سوال بايد خصلت بن بست مجاهدين را باز شناخت.

بن بست هويتى

ظاهرا قضيه اين است که بن بست مجاهدين يک بن بست تاکتيکى است: آمريکا ممکن است به عراق حمله کند و رژيم بعث ساقط شود. با سقوط بعث، کار مجاهدين، که اساسا در عراق متمرکز است، ممکن است تمام باشد. اين صورت مساله اى است که "هواداران" مجاهدين در خارج کشور را به تک و تاى يافتن راه چاره انداخته است. رهبرى سازمان مجاهدين تماما خود را به خواب زده و در اين بحث دوستان نگرانش دخالتى نميکند. اين بى اعتنائى يا نشانه غير مسئول بودن "قاعد" و "امام" فرقه در مقابل "بندگان" خدا است و يا نشانه گيجى کامل رهبرى مجاهدين. بنظر من واقعيت موجود سازمان مجاهدين هر دو خصوصيت را منعکس ميکند. اما منشا نگرانى دوستداران مجاهدين و سکوت خود سازمان مجاهدين هرچه که باشد کل اين نگرانى يک نگرانى تاکتيکى است. واقعى است، اما کل واقعيت را نمايندگى نميکند. در نتيجه نميتواند تصويرى از دنيائى که مجاهد در آن به بن بست رسيده است را بدست بدهد و لاجرم نميتواند متوجه شود که راه خروج تاکتيکى براى مجاهد وجود ندارد. حتى اگر هم از اين چاه بيرون بيايد همزمان به چاه ديگرى فرو خواهد رفت. بحران و ابهام در مورد آينده ديگر يک خصوصيت داده و يک بيمارى مزمن اين سازمان شده است. مسکن چاره اين بيمارى نيست. بن بست مجاهدين قبل از هر چيز يک بن بست هويتى است.

فهم مشکل هويتى مجاهدين سخت نيست. ضديت با مذهب يک چهره بارز خيزشى است که ميرود تا جمهورى اسلامى را بزير بکشد. براى اولين بار در تاريخ، مردم ايران دارند تکليفشان را با مذهب روشن ميکنند. انقلاب آتى ايران ميرود تا همچون انقلاب فرانسه حساب دولت و سياست و فراتر از آن تعريف انسان در جامعه، حقوق انسانى و فرهنگ را از مذهب جدا کند. اين يک تحول تاريخى عظيم در مقياس جامعه ايران است که رنگ و بوى خود را به همه چيز آن جامعه زده است. رژيم اسلامى در حال فرو ريختن است و هزيمت متفکرين اسلامى به طرف سکولاريسم در حال رشد. حتى گنجى هم اين را فهميده است.

براى درک موقعيت مجاهدين لازم نيست به تاريخ و پلاتفرم هاى رنگارنگ آن مراجعه کنيم. يک سر به صفحه اينرتنت مجاهدين بزنيد کل تناقض را جلوى چشم تان خواهيد ديد. صفحه با پيام "ماه رمضان ماه تقواى رهائى بخش مبارک باد!" به شما "خوش آمد" ميگويد و بعد ميرسيد به "نيايش مريم در مراسم شب قدر و شهادت مولاى متقيان"، وردهاى خانم و آقاى رجوى در هر "مرحله" از "زيارت ائمه هدى موسى کاظم" و "زيارت فاطمه زهرا" و "امام محمد تقى" و غيره. هر چقدر مجاهدين را هم بشناسيد و عمق نامربوطى آنها به جامعه را درک کنيد بازهم ابعاد لاقيدى آنها به دنياى بيرون حيرت انگيز است. اين بخود مشغولى و اسارت کامل در رويا تنها از کودکان و فرقه هاى مذهبى ساخته است. مجاهدين در مقابل عميق ترين تحرک تاريخ جامعه ايران به دنياى کودکانه و فرقه اى - مذهبى خود مشغول است. مشکل هويتى آنها هم درست از همينجا شروع ميشود: مجاهدين يک سازمان مذهبى است و جامعه ايران عليه مذهب چرخيده است. همين تناقض براى انحلال صد حزب سياسى مذهبى کافى است. اما مجاهدين يک حزب سياسى هم نيست. مجاهدين يک حزب متعارف مذهبى نظير نهضت آزادى، حزب رفاه ترکيه و يا حزب دمکرات مسيحى نيست. يک فرقه مذهبى است که مذهب و تمام علائم مذهبى را در همه گوشه و زواياى موجوديت خود به چشم ناظر بيرونى فرو ميکند. حجاب برسر و در حالى که مرد سالارى سخيف از سر و رو و هر حرکت "تاريخ ساز" و "انقلاب ايدئولوژيک" و غير ايدئولوژيکش ميبارد، ميخواهد رهبر رهائى زن بشود. سر سوزنى به حق فرد در انتخاب کردن، راى دادن در صفوف خود اعتقادى ندارد و سيستم ولايت فقيه را حول مسعود رجوى بى کم و کاست به اجرا در مياورد در همان حال ميخواهد باور کنند که مدافع حق انسان در جامعه است. جامعه ايران دارد در مقابل خدا و "ائمه اطهار" انسان را به مبناى ارزش در جامعه تعريف ميکند. مجاهد با پرچم "خون بر شمشير پيروز است"، که سمبل بى ارزشى انسان و خدا محور بودن آن است، به ميدان ميايد. مشکل هويتى مجاهدين اين است که تاريخ مصرف آن سر آمده است. به گذشته تعلق دارد. هويت آن عتيق شده. مجاهدين اصحاب کهف قرن بيست و يکم هستند. هيچ مانور تاکتيکى نميتواند اين تاريخ مصرف را باز گرداند. حزب کمونيست کارگرى بکنار، در شرايط امروز همين هويت مذهبى مجاهدين مانع از آن ميشود که حتى جريانات سياسى مذهبى و نيمه مذهبى هم حاضر شوند با مجاهدين تداعى گردند. جامعه نه تنها تاريخ مصرف مجاهدين را سر آورده است بلکه همه را نسبت به نزديکى با مجاهدين آلرژيک کرده است. صرف نظر از موضع سياسى متفاوت در قبال جمهورى اسلامى، مشکل هويتى مجاهدين در پايه اى ترين سطح همان مشکل مجاهدين انقلاب اسلامى، عبدالکريم سروش و ٢ خرداد است. جامعه اين جريانات را پس ميزند. جامعه ايران از سنت اسلامى عبور کرده و بعيد است تا يک دوره طولانى ديگر حتى به امکان بازگشت آن فکر کند.

بن بست امروز و مهمتر از آن کل تاکتيک هاى بى سرانجام مجاهدين، طى چند دهه گذشته را، در پرتو اين بن بست هويتى ميتوان توضيح داد. مضمون تاکتيک هاى مجاهدين تلاش براى فائق آمدن بر اين تناقض ماهوى و حفظ خود بوده است. مشکل مجاهدين نه راست و چپ بودن سياست هايش و نه منشا طبقاتى آن بلکه تعلقش به سنت سياسى اجتماعى اسلامى است که جامعه در مقابل آن قد علم کرده است.

بن بست تاکتيکى

مشکل هويتى مجاهدين از خرداد ٦٠ شروع شد. مجاهدين تا زمانى که اپوزيسيون رژيم اسلامى در چارچوب اين رژيم بود موقعيت تعريف شده اى داشت. تاکتيک هايش در همان چارچوب قابل توضيح بود. جناحى از جنبش اسلام سياسى بود و به نماينده اين جنبش، يعنى خمينى، وفادار بود؛ موقعيتى شبيه موقعيت طالقانى و يا نهضت آزادى. جنبش اسلام سياسى اين جناح خود، يعنى مجاهدين، را بهر دليل پس زد. موقعيت آنروز مجاهدين چيزى شبيه موقعيتى بود که بعدها مجاهدين انقلاب اسلامى به آن گرفتار شدند. اما، در تمايز با مجاهدين انقلاب اسلامى، راهى که مجاهدين انتخاب کرد "قيام" در مقابل جمهورى اسلامى با پرچم اسلام و جمهورى دمکراتيک اسلامى بود. انسانها در تاريخ نقش دارند. اگر بجاى ترکيب مسعود رجوى و ابوالحسن بنى صدر ترکيب ديگرى در آن موقعيت قرار ميگرفت شايد نتيجه اى ديگر، نتيجه اى واقعى تر و عميق تر از آن موقعيت گرفته ميشد. اما دنياى رويائى قدرت و "ياسر عرفات شدن" براى رجوى در پرتى کامل و ماليخولياى دائى جان ناپلئونى بنى صدر ضرب شد و حاصل آن يک جهش بزرگ از دنياى بيرون به دنياى کاملا درونى و فرقه اى بود. در اين پروسه مجاهدين پشتوانه سنتى خود، يعنى کسبه بازار، را از دست دادند. اينها با "امام" خود ماندند و مجاهدين ماند با نوجوانانى که هيچ جاى پائى در دنياى واقعى نداشتند و لشکرى از "سياسيون" شکست خورده اسلامى و "ناسيوناليست - ليبرال" که بدنبال مامنى بودند. در هر صورت، رويدادهاى خرداد ٦٠ اولين صورت مساله اى بود که در آنروز مجاهدين بعد از شکست، آنرا با توسل به "امر به وظيفه" توضيح دادند. وظيفه، وظيفه تکرار کربلا بود. کربلا و شهادت طلبى جمعى از اين به بعد در منطق درونى مجاهد به محور توجيه همه چيز بدل ميشود. محور توجيه "خون و شمشير" ميشود. خون دادن و خون ريختن بيش از هميشه مبنا قرار ميگرد. اين شيفت براى مجاهد حياتى است چون با توسل به خون هر افتضاح تاکتيکى، که هرکدام در يک سازمان سياسى منجر به بزير کشيده شدن رهبرى آن ميشود، را ميتوان به پروسه "روحانى" تر شدن و "فقيه" تر شدن رهبرى مجاهدين تبديل کرد. ظاهرا مسابقه در دنياى سياست بر سر آنست که چه کسى کشته بيشترى ميدهد! "امر به وظيفه" يک مفهوم مذهبى-فرقه اى است. اما در دنياى بيرون دارد امر به سردرگمى، امر به لاعلاجى و امر به بى مسئوليتى را بيان ميکند.

مجاهدين از همان روزهاى خرداد ٦٠ تناقض خود با واقعيت را اگر نفهميد احساس کرد. مردم نميتوانستند محور عروج مجاهدين شوند. عروج يک جريان مذهبى عليه اولين تجربه اسلام سياسى پوچ تر از آن بود که به مجاهدين يا لشکر "شخصيت هاى" شکست خورده سياسى، که در شوراى ملى مقاومت جمع شده بودند، دلگرمى بدهد. مبناى تاکتيک تصرف قدرت از بالا، از طريق کشورهاى اروپائى و آمريکا و در سناريوئى نظير سناريو عروج خمينى تصوير شد. اينبار مجاهدين با کروات و پاپيون در هر اطاق و هر محفل دولتى در غرب را به صدا در آوردند. غرب حاضر نشد پشت آلترناتيو خود براى مهار چپ در ايران و مقابله با بلوک شرق در جنگ سرد را خالى کند و به "آلترناتيو" اسلامى ديگرى که هيچ کدام از خاصيت هاى خمينى را نميتوانست داشته باشد رو بياورد. شکست اين رويا منجر به پاشيدن شوراى ملى مقاومت شد. رويا شکست خورد و مجاهدين وارد سيکل ازلى بحران هاى حفظ و توجيه موجوديت خود شد. توجيه درونى و چسب داخلى مجاهد در مقابل هر انتقادى را انقلاب ايدئولوژيک و تسليم بى قيد و شرط به رهبرى، که جز شکست چيزى براى مجاهدين فراهم نکرده بود، تامين کرد. اتکا کامل به عراق موجوديت فيزيکى مجاهدين را تضمين کرد. موجوديتى که در هيچ کشور متمدن و دمکراتيکى قابل تضمين نبود. در هيچ کشورى که ذره اى حق انسان در آن برسيمت شناخته شود نميشد عده اى را در اردوگاههاى مختلف عملا محبوس کرد، زندگى انسانى را از آنها و فرزندانشان دريغ داشت و اداى ارتش درآورد. عراق جزء لازم اين سناريو بوده و هست. براى دوره اى مجاهدين حول "جهش از مدار نيوتونى به مدار انشتينى" و در واقع در چرخش بر مدار نماينده خدا، مسعود رجوى، انسجام خود را پيدا کرد. روى زمين اما اين دولت عراق بود که امکان موجوديت را به مجاهدين داد. مجاهدين سرنوشت خود را به دولت عراق گره زد. دولت عراق اطاق بازى و زندان - اردوگاههائى را براى مجاهدين تامين کرد که در آن ميشد بخود مشغول بود و دولت بازى و رئيس جمهور بازى کرد، بى پناهان سياسى را در قالب ارتش آرايش داد و از تانک هاى دست دهم، عاريه گرفته شده از عراق، سان ديد. و البته گاهى هم در همان دنياى تخيلى لگدى به دنياى بيرون زد. فروغ جاودان و مرصادى درست کرد. اين اقدامات براى مجاهدين فعاليت سياسى نبوده و نيستند. مراسم مذهبى هستند. درست مثل قربانى کردن فرزند توسط ابراهيم. همان قدر بى مسئوليت در مقابل جان انسانها، حتى فرزندانشان، و همان قدر سنگدل در مقابل کودکان و نوجوانان. منطق همان است. تاکتيک هاى مجاهدين طى چندين سال گذشته، بخصوص با پايان جنگ ايران و عراق، چيزى جز اين نبوده است. رفتن از يک بحران "چرا هستيم؟" و "کجا ميرويم؟" به يک بحران ديگر، بخود مشغولى و سماع عارفانه بدور "خورشيد تابان" و "خالق" اين خورشيد. هرجا هم که قدمى بيرون گذاشته اند ماجراجوئى کرده اند. امروز هر کس بعقب نگاه کند بسادگى متوجه ميشود که بحران تاکتيکى مجاهدين مزمن است. منشا اين بحران تناقض موجوديت مجاهدين بعنوان يک فرقه مذهبى با واقعيات امروز جامعه ايران است. تاکتيک هاى مجاهدين در طول اين دوره تلاشى براى ماندن و تخفيف اين تناقض بوده است.

موقعيت امروز: آيا راه برون رفتى براى مجاهدين هست؟

امروز اين جهش از بحرانى به بحران ديگر وارد فاز نهائى خود شده است. از يک طرف جنبش سرنگونى عليه جمهورى اسلامى در حال اعتلا است و اين جنبش هيچ و مطلقا هيچ ربطى نميتواند با مجاهدين پيدا کند. مجاهدين بکلى خود را از آن بيگانه يافته است (همان بحران هويتى که پيش تر به آن اشاره شد). و از طرف ديگر دولت عراق در حمله احتمالى آمريکا به عراق سرنگون خواهد شد. حتى اگر حمله اى هم صورت نگيرد و دولت عراق بماند موقعيت آن چنان وخيم است که در معامله با جمهورى اسلامى ممکن است مجاهدين را دست و پا بسته تحويل ايران بدهد. کاخ روياها درحال فرو ريختن است و مجاهدين شايد در مقابل آخرين تصميم و تاکتيک خود قرار گرفته است.

آنچه که تاکنون از مجاهدين ديده ايم اعلام "جبهه همبستگى ملى براى سرنگونى استبداد مذهبى" است! اين تاکتيک آنقدر به واقعيات دنياى بيرون و موقعيت مجاهدين بى ربط است که هيچ نيروى سياسى اى که احترامى براى خود و دنياى بيرون قائل باشد آنرا جدى نخواهد گرفت. گفتم مجاهدين تناقض ماهوى خود با جامعه ايران را نميفهمند. اما اين بيخيالى ديگر خيره کننده است. امروز در آخر سال ١٣٨١ در بحبوحه يک کشمکش سياسى که ضديت با مذهب يک چهره بارز آن شده و حکومت مذهب در حال سرنگونى است، چه کسى حاضر ميشود با يک سازمان مذهبى و با جريانى که مذهب رگ و ريشه همه چيز آنرا تشکيل ميدهد، عليه استبداد مذهبى جبهه تشکيل بدهد؟ آنهم عليه استبداد مذهبى و نه حکومت مذهبى. و به زير پرچم "نه شاه و نه شيخ" برود. شاه بکنار، شيخ ديگر چه صيغه اى است؟ علامت شيخيت چيست؟ ريش؟ جامعه اى که عليه حکومت مذهب بپاخاسته و نيروى سياسى اى نظير حزب کمونيست کارگرى که برانداختن هرگونه و هرنوع حکومت مذهبى پلاتفرم حداقل آنست چرا بايد اين را بپذيرد؟ اين درست مانند آنست که کسى بخواهد در جنبش ضد سلطنتى با "سازمان درفش کاويان" عليه استبداد سلطنتى جبهه درست کند! البته آنهم در آستانه سقوط سلطنت. اين يک شوخى است. گرچه مجاهدين ميتوانند دور يک شوخى هم که شده جمع شوند. اما اين جواب به معضل مجاهدين نيست. اگر آمريکا حمله کرد چه ميشويد؟

هنوز پاسخ به سوال ماندن و نماندن مجاهدين داده نشده است. پيشبينى آنچه که مجاهدين ميتواند انجام دهد ساده نيست. انجام هر حرکت نا معقول و غير سياسى از جانب مجاهدين ممکن است. سياست مبناى کار مجاهدين نيست. مجاهدين ممکن است تسليم آمريکا شود، ممکن است بماند تا از بين برود، ممکن است به استقبال کشتار شدن دستجمعى در اردوگاه خود برود، ممکن است هر کار ديگرى بکند. اما يک رکن هم اين سناريو آفرينش يک تراژدى بزرگ انسانى در عراق است. مجاهدين در بى مسئوليتى کامل ممکن است جان انسانهائى را که بهر دليل در اروگاههايش گير کرده اند را بار ديگر به فنا بدهد. يک سناريو که چنين ابعاد چنين تراژدى را عظيم تر ميکند و مستقيما لطمات جديى به مردم ايران و مبارزه شان عليه جمهورى اسلامى ميزند، تصميم مجاهدين به حرکت دستجمعى به داخل خاک ايران است. اين سناريوئى است که حتى دوستان مجاهدين را هم، از سر دلسوزى براى اين سازمان، نگران کرده است. ورود مجاهدين به ايران و باز کردن مجدد جبهه اى به عرض ده متر و طول چند صد کيلومتر، کارى که در عمليات فروغ جاودان کردند، يک خودکشى دستجمعى است. اين قربانى کردن داوطلبانه انسانهاى زيادى است که درست امروز بايد جانشان و حرمت انسانيشان را نجات داد. مجاهدين به اينها نام ارتش داده اند. اما حتى در معيار ارتش و ارتش بازى به کام مرگ فرستادن و قربانى کردن انسانها از بى مسئوليتى فراتر جرم است. مجاهدين با هيچ مجوزى حق نابودى اين انسانها را ندارد.

چنين ماجراجوئى بعلاوه به جمهورى اسلامى محملى ميدهد تا با ميليتاريزه کردن فضاى کشور اختناق سياسى را دامن بزند، دست به اعدام زندانيان سياسى بزند و شرايط بشدت نامناسبى را برفضاى سياسى ايران، براى مدتى هم که باشد، حاکم نمايد. اين کار جز يک پروکاسيون به تمام معنى عليه مبارزه مردم در ايران و جز يک ماجراجوئى کامل چيز ديگرى نيست. بايد هرکس که ميتواند تلاش کند که مجاهدين را از اتخاذ چنين سياستى منصرف کند.

مجاهدين بطور واقعى تنها يک راه انسانى و يک راه سياسى را در مقابل خود دارند. راه انسانى اين است که همه کسانى را که امروز در بن بست عراق گير کرده اند و در هر سناريوئى جان و حرمت انسانيشان در خطر است را فورا از آن کشور خارج کند و به اروپا منتقل نمايد. مجاهدين حتى اگر نه از سر انسانيت بلکه از سر مسئوليت در مقابل کسانى که اين مدت حاضر شده اند تحت هر عنوان و با هر دليلى به مجاهدين خدمت کنند، بايد اين کار را انجام دهد. نگاه داشتن اين جمعيت در عراق آنهم در اين شرايط فاجعه بار است. بسيارى از اينها کودکان و کسانى هستند که در اينکه در عراق باشند و سرنوشتشان به سرنوشت مجاهدين گره بخورد نقشى نداشته اند. اين مسئوليت مجاهدين را صد چندان ميکند. جان و حرمت اين انسانها امروز بايد براى مجاهدين مهمتر از هر چيز ديگر باشد.

اما راه سياسى درست که آنها را از اين بن بست هويتى نجات ميدهد و دريچه اى باز ميکند که مجاهدين بتواند مانند هر نيروى سياسى ديگرى در چاچوبى انسانى فعاليت کند اين است که به موجوديت کنونيشان خاتمه دهد. خود را از يک فرقه مذهبى به يک حزب سياسى، نظير احزاب سياسى با تعلق مذهبى، نظير دمکرات مسيحى يا نهضت آزادى تبديل کند. چادر و چارچوق را بردارد و مذهب را از سياستش جدا کند.

من فکر نميکنم اين کارها در ظرفيت رهبرى مجاهدين باشد. تا کنون عکس اين را نشان داده اند و منطق حکم ميکند که اين بار هم در داستان "امر به وظيفه" يا "امر به نتيجه" مجاهدين خالق تراژدى ديگرى خواهد بود. اما بهرصورت شايد فشار واقعيات يکبار هم که شده مجاهدين را به سمت درستى حرکت دهد.

٢٤ نوامبر ٢٠٠٢