بصير نصيبی

اندرحکايت

خشم وخروش دانشجوی افغان وايران؛ همرايی پرزيدنت خاتمی ؛ پرزيدنت کارزای؛ ايجاد سينمای شاعرانه وانسانی افغانستان به ياری محسن مخملباف؛ وباقی قضايا...

 

دانشجويان دانشگاه های ايران بعد از يک دوره کوتاه سکوت، بار ديگر شجاعانه پای در ميدان گذاشته اند. اگر چه آنان خواست برحقشان، که سقوط رژيم کنونی وزدودن اين لکه ننگ از تاريخ بشريت است را  زير پوشش دفاع از هاشم آغاجری قرار داده اند اما  با تامل در شعار هايی که مطرح می کنند ميتوان به نيت  واقعی آنان  راه يافت.  آنان به نيکی دريافته اند که اگر رژيم بخواهد کسی را اعدام کند نيازی به اعلام قبلی ندارد. ميدانيم که اينان هزاران انسان مبارز را در سالهای 60 و67 بعد از  يک  دقيقه  محاکمه(!) وحتی در بسياری از موارد بدون آن که نام محکوم (!) را بدانند به جوخه اعدام سپرده اند و پيکر آنان را در گورهای دسته جمعی دفن کرده اند. آيا قبل از اعدام آن زنان ومردان آزاده، دنيا را از قصد پليدی که داشتند مطلع کردند؟ پس بايد رژيم ازطرح اين گونه نقشه ها قصد وهدف ديگری را در ذهن کثيفش پرورانده باشد وما ضمن اين که بايد از حق انسانی هر کس در حکومتی غيرانسانی دفاع کنيم، اما از جهتی ديگر شايسته است هوشيار هم باشيم که در دام اين مکاران نيفتيم. بر خلاف تصور جمعی از ما وتوهمی که دردنيا پراکنده اند اين برنامه ها نمي تواند بدون هماهنگی با شورای امنيت ملی که شخص رئیس جمهور رياست آنرابعهده دارد به اجرا درآيد. اگر مروری کوتاه به حوادث سياسی چند سال اخير داشته باشيم؛ بهترو دقيقتر می توانيم مسايل امروز را تحليل کنيم . آنها ابتدا اعلام کردند آقای هوفر آلمانی را قطعا اعدام خواهند کرد وبعد اورا بی سر وصدا تحويل دولت شرودر دادند؛ برای يهودیان اسير هم ابتدا حکم اعدام صادر کردند؛  ِيوسفی اشکوری هم ابتدا مرتد شناخته شد ومستحق اعدام وبعد به زندا ن و شکنجه اش رضايت دادند؛ برای منوچهر محمدی وبسياری از اسيران ديگر هم همين برنامه را پياده کردند. اما واقعيت اينست که رژیم بعداز آن قتل عام وحشيانه سالهای آغاز حکومتش وسالهای 60 و67  در موقعيت کنونی ديگرضرورتی  نمي بيند  که آن شيوه حذف را تکرار کند به خصوص که حالا رئيس جمهوری محبوب ا لقلوب دارد که رهبری گفتگوی تمدن ها را هم به دست با کفايت او سپرده اند وايشان با سران کشورهای جهان متمدن نشست و برخاست دارد؛ خنده روست وعبای حرير به تن دارد که لابد سفارش کريستین ديور است، نعلينش هم ميتواند از مارک معروف بالی باشد.  با اين چنين موقعيتی  ديگر صلاح نيست سناريوی آن سالها تکرار شود، اين چنين است که وزارت اطلاعات ماموريت مي يابد که هر چند موقتا ترور مخا لفان خارج را  متوقف کند، امابرای خنثی سازی  جو خارج از کشور شيوه ای متمد نانه را به کار گيرد؛ دروازه های ورود به دارالخلافه را به روی مخالفان پيشين نظام باز بگذارد؛ با اين شگرد، ابتدا  خشم آنان  فرو می ريزد  وبه تدريج بخشی از آنان  که متزلزل تر هستند به همراهی کشانده میشوند. ازهنر به خصوص سينما و ئتاترو موسيقی برای چهره سازی بهره بگيرد. در زمينه سينما که جاي پايش محکم بود ( ودر اين خصوص اگر گوش شنوايی باشد به حد کفايت گفته ايم ونوشته ايم)  ودر مورد جا باز کردن برای تئاتر هم دلا لی کوشا و کارآمد به نام روبرتوچولی در شهر مولهايم آلمان يافته است  که وی تا کنون به نحو خوب  وموثری حرکت کرده وبه پيشنهاد وی برنامه گزارهائی که در خارج از کشور اقامت دارند و گوشه چشمی هم به تئاتر جمهوری اسلامی نشان می دهند، نام جاده ابريشم را  به عنوان برنامه های خود افزوده اند که البته واژه دستمال ابريشمی برای  راه وهدف آنان مناسب تر است.  اما در داخل ايران وزارت اطلاعات وظيفه ديگری بعهده گرفت؛  شناسايی مخالفان جدی که با کليت نظام سر ستيز داشتند وسر به نيست کردن وکشتن آنان به فجيع ترين شکل. رئيس جمهور محبوب؛ هم خود دستورپيگيری مي دهد وهم در ماست مالی پرونده نقش اصلی را بعهده می گيرد تا اين مسايل کم اهميت به صورت عارضه ای برای نظام مقدس در نيايد وبه رابطه اقتصادی با غرب فاسد! لطمه ای  وارد نشود. سران چپاول گرغرب خوب مي دانند که رئيس جمهور در جمهوری اسلامی حتی با توجه به همان قانون اساسی ارتجاعی رژيم؛ مقامی مسئول ودر جنايت های رژيم سهيم است، اما با پاک ومبرا دانستن وی راه را برای سهيم شدن درغارت مردم اسيرسرزمينمان گشوده اند. اما قتل های زنجيره ای هم درد سری بيش ازانتظار برای رژيم فراهم آورد. باايستادگی ومقاومت خانواده بازماندگان به خصوص پرستو وآرش فروهر وناصر زرافشان وکيل مدافع پرونده، نتوانستند با محاکمه چند واسطه دست دوم سرپوشی برای تبرئه مقامات بالای رژیم فراهم آوردند. تلاش دلالهای سياسی وبه خصوص  يکی از آنها که مدام به ستايش از پنجه شيرين رهبرو مهارتش در نواختن تار تاکيد می کند

نتوانست دستان آلوده به خون رهبر معظم را درتدارک قتل های داخل وخارج شستشو دهد. اما بخشی از درون بافت همين رژيم دريافته اند که حکومتشان در حال سقوط است واگر شيوه کار را تغیير ندهند در فردای ايران که پرونده ها گشوده مي شود آنان از باز خواست در امان نيستند؛ اينان برای بقای رژیم راهی پيشنهاد مي کردند که باب طبع جناب رهبر نبود ونخواهد بود. اين چنين است که در دوره اخير رژيم، ملی مذهبی ها؛ اشغالگران سفارت و سرکوبگران کرد وترک وبلوچ  و...  که پاره های تنش محسوب مي شوند را نشانه گرفته وآنان را به زندان وشکنجه مي کشاند به اين اميد که با ايجاد محيط رعب از گسترش نگرش آنان در ميان خودی های ديگر بکاهد.  در شرايط کنونی اکثر اسيران ابتدا به فرمان قوه قضائيه محکوم به مرگ مي شوند وبعد از مدتی برخی از سازمان های حقوق بشر که در بسياری از جنايات حکومت مهر سکوت بر لب مي زنند، اعلاميه پشت اعلاميه صادر مي کنند واتحاديه اروپا هم نق مي زندو تهديد آبکی میکند. بعدازگذشت یکی دوهفته آقای رئيس جمهورآزاده هم به اپوزیسيون (!) می پيوندد وزمانی نمي گذرد که رهبر عظيم ا لشان هم به رئيس جمهور تاسی مي کند وآقای وزير امور خارجه به خود مي بالد که جمهوری اسلامی آزاد ترين کشور های جهان است وقوه قضائيه اش ازآن چنان استقلالی برخورداراست که از خواست رئيس جمهور وحتی رهبر هم تاثير نمي گيرد...  و بعد از چندی حکم اعدام به دست فراموشی سپرده می شود، اما شکنجه وزندان وتحقير با همان شدت هميشگی ادامه می يابد وسازمان های مدافع حقوق بشرهم دلشان خوش است که اقدامات آنها محکومی را از مرگ رهانيده است.  رژيم نيز بدون دغدغه هم به رفتارهای غيرانسانی اش؛ شکنجه وسنگسار وتجاوز به زندانيان زن ؛ چشم از حدقه در آوردن و گردن زدن وبه جرثقيل بستن آدمها در ميادين شهر؛  شلاق زدن  ونشاندن مجرمين ( به تعبير خودشان) روی الاغ با قل و زنجير و صورت های خون آ لود وگرداندن آنها دور ميدان ها وديگر رفتار های قرون وسطا ئی ادامه مي دهد  وهم رضايت سازمان ملل متحد را جلب مي کند و نامش از ليست کشور های ناقص حقوق بشر خط مي خورد . 

اين شيوه کنونی رژيم است که هم استبداد وخفقان را حاکم کند  و هم به داد وستدش با غرب لطمه ای وارد نيايد ودر اعمال اين شيوه هر دو باند حکومت  تفاهم دارند وباند دوم خرداد هم برای به چنگ آوردن قدرت بيشتر وبدست آوردن سهم بيشتر از غارت اموال عمومی تا کنون از نيروهای جوان وبه خصوص دانشجويان؛ با اتکا به دانشجويان دولتی تحکيم وحدت سوء استفاده می کرد. اما خيزش های اخير دانشجوئی اين واقعيت را نمايان مي سازد که ديگر حنای دانشجويان دولتی رنگی ندارد ودانشجويان دريافته اند که بايد خودشان را از اسارت باند های حکومت که نهايت بقای رژيم را مي خواهند بدر آورند. آنان به حق بايد از آغا جری وهر کس ديگر که در بند رژيم است دفاع کنند، اما دفاع آنان از حق وحقوق انسانی است که هر کس بايد از آن بر خوردار باشد وبا لغو حکم اعدام وی، صدای اعتراض دانشجویان که به کليت اين حکومت است خاموش نخواهد شد، چرا که به بند کشيدن انسانها؛ بستن مطبوعات؛ اعمال سانسور فيلم وکتاب؛ شکنجه وحجاب اجباری؛  دزدی وفساد گسترده وفقر وگسترش فحشا؛  تن فروشی پسر بچه ها و هزاران مصيبت ديگر ره آورد اين حکومت است که با لغو حکم اعدام آغا جری،  محو ونابود نخواهد شد. اگر حکومت برای چهره سازی  مدتی هم حکم اعدام را متوقف کند اما اساس اين رژيم با خفقان واستبداد وارتجاع  پی ريزی شده است؛ حوادث اين چند سال نشان داد که اين رژيم نه اصلاح پذير است ونه استحاله پذير. امروز دانشجويان ما که در غيبت احزاب سياسی غير دولتی بايد جور عدم حضور آنان را هم بدوش بکشند وظيفه ای بس مهم به عهده دارند وچشم اميد به سوی آنان است. تجربه افغانستان به دانشجويان ما آموخته است که نسخه ای که امريکا  برای افغانستان پيچيد بر خلاف اميدواری ای  که در برخی از ايرانيان فراهم آورد، نمي تواند برای ما سعادت و نيکبختی  به بار بياورد. هنوز چند ماه ازتشکيل لوئی جرگه وشعار هائی که افغانستانی آزاد و مستقل را برای درد مندان افغانی نويد می داد نگذشته که پليس های کارزای در نخستين واکنش به اعتراض های دانشجويان دانشگاه کابل که حد اقل خواست هايشان را مطرح کرده بودند با گلوله پاسخ ميدهند.  4 دانشجو جان می بازند وبيش از 30 نفر زخمی می شوند. آقای کارزای، به شيوه ای نزديک به پرزيدنت خاتمی بعد از حمله پليس به دانشگاه های تهران و تبريز ؛ دستور بررسی ميدهد وخود نيز دانشجويان عزيز را نصيحت مي کند که گرد مسايل سياسی نگردند  ونتيجه بررسی اش بی شباهت  با نتايج حاصله از بررسی نهاد محترم رياست جمهوری نيست. آقای کارزای هم مانند رژيم تهران به اين نتيجه می رسد که دانشجويان خود مقصر بوده اند،البته انتقاد آبکی ای هم از رفتار پليس مينمايد واندر خواص پليس هم نطقی مي فرمايد که بی شباهت به نطق های خاتمی بعد ازروشدن دست واواک در قتل های زنجيره ای وبعد از سر کوب دانشجويان  بوسيله پليس وبسيجيان هميشه در صحنه نيست. اصلا انگار مشاوران آقای خاتمی پيش نويس نطق جناب کارزای را  فراهم می کنند به خصوص که در زمينه سينما و تئاترو تلويزيون هم قرار است مدل ونمونه سينمای جمهوری اسلامی عينا در افغانستان پياده شود. آقای مخملباف  که سينمای اسلامی را در جمهوری اسلامی پياده کرده است همه هم وغمش سينمای افغانستان است واز ترس آنکه ديگر مشاورين آقای کارزای بخواهند نمونه ای از سينمای منحط هوليود! را در افغانستان ايجاد کنند آقای محسن مخملباف؛ خانه فيلم (تشکيلات سينمائی اين خانواده نابغه) را به کابل منتقل کرده است. البته از زمان تخريب مجسمه بودا محسن مخملباف بوبرده که دکان خوبی برای پياده کردن ايده های انسانی! اش پيدا شده وچنان اشک تمساح برای افغان ها می ريخت که دل سنگ را آب می کرد. انگار تمام مسايل و مشکلات ايران به ياری آقا محسن حل وفصل شده وهمه مردم از رفاه وآسايش بر خوردارند وحالا بايد برادران وخواهران ملت مسلمان همسايه را در يابد. وی در وهله اول به سفارش کن  سفر قندهار را سرهم بندی کرد وچون اين فيلم عليرغم خواست مدير کن درسال 2001 ناکام ماند، آقای احسان نراقی جايزه فلينی يونسکو رابرای فيلم تدارک ديد (اين يونسکوچرا فعاليت سينمايی اش فقط به تشويق وتایيد سينمای جمهوری اسلامی خلاصه ميشود؟ ). بعداز آن آقا محسن  برای نجات برادران وخواهران افغانی از جهل وبيسوادی مدرسه فلينی افغانستان را ايجاد کرد ( البته چون هيچ گزارشی از مدرسه فوق در دست نيست، ما هم نميدانيم مدرسه مذکور به چه سر نوشتی دچار شد. اميد اينکه روح مرحوم فدريکو فلينی از رفتار انسانی آقا محسن رضايت داشته باشد ؟) .

بهر حال تصور ميشد که آقای مخملباف بعد از ساخت يکی دو فيلم انسانی دست از سر مردم افغان بردارد، خاصه اين که آقای کارزای را امريکای جهان خوار! در قدرت نشانده بود وآقای مخملباف هم در مقاله بلند بالايی که بعد از رسوايی حضور تنتانی قاتل در فيلم سفر قندهار نگاشته بود؛  کلی به جناب بوش ناسزا گفته و ضمن تروريست خواندن آن جناب وی را شايسته محاکمه دانسته بود وقاعدتا مغازله ايشان وکارزای نمی توانست معنايی داشته باشد؛ از جهت ديگر جناب کارزای هم که  جانشين طالبان وبن لادن تروريست شده بود قاعدتا حتی اگر برای راه گم کردن هم که باشد نميبايستی به آقای مخملباف روی خوش نشان بدهد، اما هم جناب کارزای رسوايی  فيلم سفر قندهاررا زير سبيلی رد کرد وهم آقای مخملباف محاکمه بوش را به خاطر منافع ايدئولوژيکی به تاخير انداخت. اما حالا مشخص شده است وظايف اين جناب از ساختن فيلم های ديگر در افغانستان فراتر رفته واين حضرت عملا امور سينمایی افغانستان را می چرخاند. هر چند کارگردانی به نام صديق برمک معاون امور سينمايی افغانستان است  اما حضورش تشريفاتی وبرای حفظ ظاهر است.  مطلبی با عنوان  احيای سينمايی که چندان نبود در شماره 292 ماهنامه فيلم چاپ تهران (20 آبان 1381 ) به قدری گوياست که جايی برای ترديد باقی نميگذارد .

 در مقدمه ميخوانيم  که هزينه ساخت فيلمهای افغانی با بودجه بی حساب وکتاب واز کيسه مردم ما تقبل خواهد شد ؛ بودجه راه اندازی جشنواره فيلم افغان هم  باز از کيسه مردم ماست ( حالا مملکتی که اصلا سينما ندارد جشنواره فيلم برای چه ميخواهد، البته سئوالی است که چون عوامل جمهوری اسلامی طرحش را ريخته اند جوابش مشخص است؛ در جمهوری اسلامی هم ميزان جشنواره هايش از توليد ساليانه فيلم فراتراست ) .  همينطور رسانه های تصويری نسخه های ويدئوئی فيلمهای جمهوری اسلامی را به افغان فيلم هديه می کنند و2000 جلد کتاب هم ضميمه فيلمها می باشد واتحاديه توليد کنندگان هم کپی تعدادی از فيلمها را رايگان به افغانستان  میفرستد. دفتر  سينمای جوان  هم سر پرستی امور مربوط به آموزش تکنيک ( حالا انگار خودشان شناختی در اين امور دارند ) را بعهده می گيرد وهمينطور قرار است مجله سينمايی شان را هم ماهنامه فيلم بگرداند.  به استناد آنچه در مجله فيلم شماره 292 چاپ شده اصلا سينمای افغان مطرح نيست بلکه سينمای جمهوری اسلامی شعبه ای در کابل ايجاد کرده است. اما اگر هنوز هم در اين مورد ترديد داريد  بهتر است بحثمان را در اين زمينه ادامه دهيم . آقای مخملباف؛ صديق برمک را به تهران می آورد وايشان قرار است که در باره ی سينمای افغانستان با ماهنامه فيلم گفتکوداشته باشد، اما درآغاز گفت وشنود اين  محسن خان است  که لب به سخن ميگشايد وارقام واطلاعات در باره سينمای افغانستان را اعلام می کند، يعنی آقای معاون سينمايی افغان حتی امکان نمی يابد در اين خصوص هم نظرِ بدهد. معلوم نيست که اصلا چرا ايشان را هم برای مصاحبه دعوت کرده اند؟  دراين شبه مصاحبه برای نشان دادن وضعيت اسفناک سينما در افغانستان، اشاره می شود به شهر کابل که برای دومليون جمعيت 6 سينما دارد؛ جالب اين که  در همان شماره مجله فيلم ودرست صفحه بعد از مصاحبه در باره سينمای افغانستان  مطلبی با عنوان قصه های  هزار ويکشب  در باره وضعيت  سالن های سينما در ايران چاپ شده که تکه ای از مقدمه آنرا مي خوانيم :

موضوع کمبود سالن سينما ونا کار آمدی سالن های موجود يکی از محور های بحث بحران سينما در کشور است ... البته تا کنون بارها وبار ها طرح ساخت سالن های سينما مطرح شده وحتی برنامه ريزی  هايی هم صورت گرفته اما همه چيز روی کاغذ باقي مانده وگواه آن نيز ويرانه های بر جای مانده از سينما آزادی است.  مجله فيلم شماره292

وکار بدانجا کشيده که حتی عباس کيارستمی  که در اين 23 سال تمام سياست های سينمای جمهوری اسلامی را  در همه زمينه ها تایيد می کرد  وخود از کارگردانان نور چشمی رژیم ولايت فقيه بود نيز زبان   به شکايت مي گشايد و می گويد  :

 اگر موافق سينما هستند چرا سينما نمي سازند  وچرا 13 مليون جمعيت تهران تنها 60 سالن غير قابل استفاده دارند   هفته نامه نيمروز شماره709 به نقل از بی بی سی .

 

 بازهم می شود ترديد داشت که حضور سينمای جمهوری اسلامی در افغانستان حضوری سياسی است ومحسن مخملباف عامل اجرای اين سياست است؟ وگرنه کشورهای غربی که پشتيبان سياست امريکا در افغانستان هستند قادرند دريک چشم بهم زدن صد ها سالن سينما بسازند وهر طرح و پروژه ديگری که صلاح بدانند به انجام برسانند. آقای مخملباف بهتر است هم وغمشان را بهمان سينمای جمهوری اسلامی  محدود کنند واز اجر دنيوی واخروی آن بهره بگيرند.

 بر گرديم به مصاحبه در باره سينمای افغانستان، در آن مصاحبه سئوالی هم هست که جوابش را بعهده صديق برمک ميگذارند: 

س: در دوره طالبان بر سينما چه اتفاقی افتاد ؟

ج: از همان روز اول که طالبان وارد شده اند اولين هجوم آن ها به سينماها بود  طالبان  به سينما زينت... وارد شدند پرژکتور وچرخ های فيلم را از جا کندند  ومقابل در سالن به آتش کشيدند ...  يکی دوتا سالن را تبديل به انبار کردند

البته متوجه شديد که چرا محسن مخملباف فرصت می دهد که در اين مورد صديق خان اظهار نظر کند،  چرا که رژيم طالبانی جمهوری اسلامی با آتش زدن ُسينماها و سوزاندن مردم در سينمارکس آبادان؛ و برگذاری جشن فيلم سوزان؛ بر مردم ما نازل شد و چه بسا آنروزها که آقا محسن چريک اسلامی بود خود وی در آتش زدن سينما در صف اول امت حزب اله قرارداشت. نه محسن مخملباف ونه خبرنگار ماهنامه فيلم نسبت به اين جواب واکنشی نشان نمی دهند و بهر شکلی که هست خودشان را از شر اين وضعيت فوق العاده خلاص می کنند وميروند سراغ مسايل ديگر...  اما اگر اوضاع واحوال به همين شکل پيش برود  وامريکای جهانخوار! عذرآقامحسن رانخواهد تا سال ديگر سينمای انسانی وشاعرانه افغانستان به ياری محسن مخملباف شکل خواهد گرفت؛ آقای کارزای می تواند به خواست جمهوری اسلامی به تدريج قول هايی را که به مردم داده بود باطل کند؛ حجاب کامل را بر گرداند وحجاب در فيلمها را مانند آقای مهاجرانی به سنت افغان ها پيوند بزند؛ آزادی ای را که هم اکنون برای استفاده ازماهواره وجود دارد محدود کند؛ مانند رژيم جمهوری اسلامی ورود ونمايش فيلم های موزيکال هندی را که الان تنها سرگرمی سينماروهای افغانی است ممنوع کند و سينماگران را به گونه مسئولين سينمايی جمهوری اسلامی  به نماز جمعه وجماعت بکشاند.  آقای کارزای اگر نخستین اعتراضات دانشجوئی را با گلوله جواب داد؛ می تواند سرکوب اعتراضات بعدی را به عهده تانک های امريکائی وديگر متحدينش بگذارد ولی با ساخت فيلم های انسانی و شاعرانه در فستيوال های غربی حضور يابد تا اتحاديه اروپا وامريکای جهانخوار! همچنان فخر بفروشند که با بيرون راندن طالبان سعادت و نیکبختی؛ آزادی واستقلال  ورفاه وصلح وامنيت را به مردم افغان ارزانی داشته اند وآقای کارزای خنده رو هم سالها زير عنوان رئيس دولت انتقالی همچنان  بر مسند قدرت بماند. اگر با همين قاطعيت که وی جلوی دانشجويان معترض ايستاد؛ حرکت ها واعتراض های ديگر را سرکوب کند بعيد نيست رهبری گفتگوی تمدن ها را بعد از آقای خاتمی  به او بسپارند. اما در باره جناب مخملباف؛ ميدانيم او  تا کنون به هر دری که  زده موفق نشده برای کارهای سينمايی اش جايزه ای از فستيوالها به خصوص کن کسب کند؛ اگر ايشان همچنان به رهنمود های سودمند شان برای آغاز سينمای افغانستان ادامه دهند بعيد نيست آقای ژيل ژاکوب مدير کن راهی بيابد تا يک نخل طلای ويژه به پاس احيای سينمای شاعرانه وانسانی افغان ها به وی تقديم کند . پيشاپيش تبريک وتهنيت ما را بپذيريد  .        

بصيرنصيبی ‏2002‏/11‏/23

 

E.mail: cinemaazad@aol.com