پاسخ به سينا

ثريا شهابى

از: جوانان کمونيست شماره ٦٥

سينا از تهران: «در حاليکه رابطه طبقه کارگر از رابطه شخصى (کارفرما - کارگر) به رابطه (قانون کار - کارگر) تغيير پيدا کرده است، آيا نبايد انگيزه هاى مبارزات از بستر فشار بر يک طبقه خاص به فشار بر مناسبات حاکم بر قانون تغيير يابد؟ اين يک مسئله مهم است، چرا که توجه به ماهيت اين مسئله، نه تنها شيوه مبارزه را عوض ميکند بلکه پيشنهادات جديدى جهت رهبرى طبقه کارگر ارائه ميدهد.» و گفته اند که اين سئوال او و تعداد ديگرى از دوستانش است.

ثريا شهابى: طبعا بازکردن بحث مناسبات سرمايه دارى و قوانين حاکم بر آن، ضمن اينکه لازم است اما بطور جامع نمى تواند در اين نوشته کوتاه پاسخ بگيرد. نمى دانم منظورتان از «مناسبات حاکم» و «قانون»، آيا «مناسبات سرمايه دارى و قوانين حاکم بر پروسه توليد سرمايه دارى» است يا «مناسبات سياسى حاکم» و «قوانين حاکم بر جامعه»! من ابتدا فرض مى کنم منظور اين دومى است. به اعتقاد من، مستقل از توافق يا عدم توافق من با فرمولبندى تان، با اعلام اين حکم که «رابطه کارگر از رابطه شخصى ... به رابطه ... » تغيير کرده است نمى توان نتيجه گرفت که اعتراض طبقه کارگر از فشار بر «طبقه سرمايه دار» به مثلا فشار براى «تغيير قانون» و مناسبات سياسى در جامعه بايد شيفت کند. اعتراض طبقه کارگر به مناسبات حاکم، قوانين جارى طبعا در پيشروى اين طبقه جاى مهمى دارد. جاى اين مبارزه را ما در برنامه مان که عنوان «يک دنياى بهتر» را دارد، تحت عنوان «اصلاحات» به روشنى مطرح کرده ايم. اما اين فقط راه پيشروى طبقه کارگر براى رهايى را باز ميکند. تغيير قوانين و مناسبات سياسى در جامعه سرمايه دارى در عالى ترين شکل آنهم، بدون پيشروى براى امحا کامل سرمايه دارى و ايجاد جامعه سوسياليستى با دوام نيست، ناپايدار است! اين در مورد کشورهايى چون ايران به مراتب صدها مرتبه بيشتر صدق مى کند.

اما اگر منظورتان از قانون و مناسبات، قوانين و مناسبات حاکم بر رابطه طبقه کارگر و طبقه سرمايه دار است، يعنى مناسبات سرمايه دارى و قوانين حاکم بر پروسه توليد، در اين صورت:درست است که مارکسيسم علم رهايى طبقه کارگر از استثمار، از مناسبات سرمايه دارى و بردگى مزدى است، اما طبقه سرمايه دار، کارفرما و دولت و دم و دستگاهش حافظ، و تجسم مادى اين مناسبات و قوانين اند. نمى توان تصور کرد که طبقه کارگر با اين مفاهيم تجريدى بدون «فشار» به طبقه سرمايه دارد، امر اعتراض و مبارزه اش را پيش ببرد. مثلا اعتراض و موفقيت طبقه کارگر براى بالابردن سطح دستمزدهايش، موجب فشار به طبقه سرمايه دار است. چرا که سوداش را کم ميکند و معمولا در کشورى مثل ايران کارفرما هم براى «خنثى» کردن اين «فشار» پليس و باتوم خبر مى کند و .... پس جنگيدن کارگر براى دريافت بخش بيشترى از دستمزد پرداخت نشده اش، کارفرما و سرمايه دار را رودرى او قرار مى دهد. اين رويارويى اما فقط هنگام اعتراض نيست که خلق ميشود. وريارويى و تضاد منافع طبقه کارگر و طبقه سرمايه دار، ذاتى رابطه کار و سرمايه است.٭

طبقه کارگر هم در مبارزه براى اصلاحات و هم در مبارزه براى امحا سرمايه دارى و براى انقلاب سوسياليستى، قطعا به منافع طبقه معينى که طبقه سرمايه دار است، «فشار» مى آورد و حمله مى کند. انسان، مردم و طبقه کارگر در اعتراض و مبارزه شان با افراد، نهادها، ارگانها و .. روبرويند که حافظ منافع سرمايه داران است. گفتم تصور اينکه بتوان با مفاهيم تجريدى چون قانون و مناسبات حاکم جنگيد بدون اينکه فشار به طبقه سرمايه دار آورد، به اعتقاد من بيش از حد ذهنى است.

طبعا مارکسيسم بيش و پيش از نقد و حمله به «آحاد» و «افراد طبقه سرمايه دار» قوانين پايه اى و مناسبات سرمايه دارى را به نقد مى کشد و با اين نقد راه پيشروى طبقه کارگر را روشن مى کند. و طبعا با کنار زدن هرچه بيشتر موانع خواهان تغيير بنيادى جامعه است. از نظر مارکسيسم حتى سلب مالکيت از طبقه سرمايه دار ميتواند بسيار مسالمت آميز صورت بگيرد! اما در دنياى واقعى طبقه سرمايه دار، حتى اگر از قدرت سياسى هم ساقط شده باشد، به زبان خوش از مالکيت اش بر وسائل توليد دست نمى کشد. اين را بخصوص تجربه شوروى بيش از پيش نشان داد.

در اين مورد طبعا بسيار بيش از اين ميتوان صحبت کرد. فعلا اين را بعنوان مقدمه از من بپذيريد. ضمنا شما ميتوانيد با مراجعه به سايت اينترنتى انجمن مارکس، www.marxsociety.comبه مهمترين مباحث مارکسيستى دسترسى پيدا کنيد. شنيدن سخنرانى هاى منصور حکمت در انجمن مارکس، بخصوص بازخوانى کاپيتال مارکس، شايد به بسيارى از سئوالات شما بتواند پاسخ دهد.

-------------------------------------------

٭ زير نويس:

يک وجه مهم تفاوت مارکسيسم با ديگر نقد هاى غير مارکسيستى به سرمايه دارى، در اين نهفته است که مارکسيسم بر ريشه و بنياد جامعه طبقاتى، جامعه سرمايه دارى، دست ميبرد. يعنى مالکيت بر وسائل توليد و رابطه کالايى گسترده! رابطه اى که در آن نيروى کار کارگر بدون کمترين مالکيتى بر وسائل توليد، بشکل کالا وارد پروسه توليد ميشود. و با مصرف خود، توليد ارزش مى کند. اين ارزش، که از ارزش بازتوليد نيروى کار که عبارت است از هزينه زنده ماندن کارگر است بيشتر است، تماما به خود کارگر برنميگردد. تنها بخشى از اين ارزش توليد شده بشکل دستمزد به کارگر پرداخت ميشود. دستمزد معمولا به ميزان معاش و هزينه زنده ماندن کارگر، يا بازتوليد نيروى کار، تعيين ميشود و منعکس کننده ميزان ارزشى که کارگر با مصرف نيروى کار خود توليد کرده است نيست. آن بخشى از ارزشى که کارگر توليد کرده است و به خود او برنگشته است، ارزش اصافى است که طبقه سرمايه دارد به خاطر مالکيت اش بر وسايل توليد آن را بطور روتين به جييب مى زند و اينجا است که استثمار، تقابل منافع و تضاد منافع، کارگر و کارفرما شکل مى گيرد.