کدام ره به بيراهه ميرود؟

جواب به سوالات آروين

 

 

محمد فتاحى، اوايل نوامبر
m.fatahi@ukonline.co.uk

آروين دوست جوان ١٩ ساله اى که مدت کوتاهى است با من مکاتباتى دارد، سوالاتى را در رابطه با سياستهاى ما طرح کرده و از من خواسته اند که به آنها پاسخ دهم. سوالات ايشان، خلاصه وار از اين قرار است؛

١-نزديکترين نظام ايدال شما الان نظام کدام کشور ميباشد؟

٢-نقش طبقه کارگر در نظام کمونيستى به راستى اهرمى است يا محورى؟

٣-با فروپاشى دولت کمونيستى شوروى که خود بنيانگزار انديشه کمونيست در جهان بود، آيا نميتوان به اين نتيجه رسيد که نسخه اى که کمون براى اداره جامعه بشرى نوشته بود در عمل نشان داد که کارايى ندارد؟ الان روسيه روزى نيست که از سرمايه دارهايى که ديروز دشمن شان بود وام نگيرد. راه ديار کمونيست راه بسيار خطرناکيست. به قول معروف آزموده را آزمودن خطاست!! مگر اينکه گفته شود روسى ها بلد نبودند و ما ها بلديم يا اينکه آنها امکاناتش را نداشتند و ما داريم!!!!!!! ٤-......هر انديشه هر چقدر هم که انديشه اى محکم و بنيادين هم که باشد، اشتباه و خطا بودن آن محال نيست. آيا شما درصدى از خطا را در راهى که انتخاب کرده ايد ميدهيد؟ و اگر روزى به اين نتيجه رسيديد که راهى که ميرويد به ترکستان است، آيا راه کج کرده و از گذشته خود بر ميگرديد يا نه شما هم مثل خيليها چنان گرفتار فرعيات شده ايد که اصل مطلب را که همان مسير حرکت و مقصد نهائيست را از نظر دور کرده ايد؟؟عزيز جان آقاى فتاحى باور کنيد که دوستتان دارم، نه فقط شما را بلکه همه ايرانيها را دوست دارم چون ,ايران, را دوست دارم.

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

آروين عزيز!به دليل استبداد در ايران و ممنوعيت فعاليت کمونيستى، دسترسى به آنچه که ما کمونيستها ميگوييم و برايش مبارزه ميکنيم کار دشوار و خطرناکى است. در مقابل، شب و روز افکار عمومى زير بمباران تبليغاتى طبقات حاکمه است و از کمونيسم تصويرى داده ميشود که هيچ شباهتى به واقعيت اجتماعى-تاريخى آن ندارد. لذا ناچارم جواب شما را از آنجا شروع کنم که کمونيسم چيست و ما کمونيستها چه ميگوييم، و بعدا بپردازم به اينکه کدام نظام و جامعه به ما نزديک است. کدام راه به «ترکستان» است و...

کمونيسم چيست؟کمونيسم آنطوريکه شما تلويحا اشاره کرده ايد، محصول انديشه کسى نيست. يک مکتب فکرى محصول فيلسوفان فکرى هم نيست، يک سرى عقايد و اصول خشک مقدس و معين هم نيست. در جامعه خيلى پيش ميايد که کمونيسم را با مذاهب و مکاتب فکرى در کنار هم ميگذارند و ميگويند فلانى مسلمان است، آن يکى مسيحى است و اين يکى کمونيست. اين تصوير هيچ شباهتى به کمونيسم ندارد. کمونيسم يک جنبش اجتماعى، يک گرايش سياسى در جامعه است که براى رسيدن به جامعه اى مرفه و آزاد و برابر مبارزه ميکند، و در دوره هاى معينى که امکان گردآورى نيرو دارد، خود را به شکل جنبشى تعين يافته در جهت رسيدن به همين هدف نشان ميدهد. تاريخ قدمت اين جنبش و اين گرايش، نه به قدمت دولت شوروى، و نه به قدمت تئوريهاى مارکس، که به قدمت جامعه سرمايه دارى و تولد کارگر به مثابه طبقه است. تقسيم جامعه به طبقات اصلى سرمايه دار و کارگر، به طبقه اى که کار ميکند و محصول کارش توليدات و ثروت جامعه، نه به خودش، بلکه به طبقه اى تعلق ميگيرد که قدرت سياسى و دولت و نيروى سرگوب و زندان و قانون را پشت سر خود دارد، طبيعى است که کارگر را از سرتاپاى اين نظم وارونه ناراضى کند و در صدد تغييرش برآيد. وجود اين گرايش و تمايل در درون طبقه کارگر، که براى بهبود شرايط کار و زندگى اش، براى عدالت و مساوات مبارزه و تقلا کند، يک امر طبيعى است. اين گريش و تمايل، اين هدف و اميد و آرزو براى دستيابى به زندگى اى که در آن برابرى و عدالت و رفاه و آزادى وجود دارد، در پروسه رشدش، به عقايد مردمان خواهان زندگى بهتر و انسانى تر تبديل ميشود. اين گرايش و تمايل، در طول تاريخ جامعه سرمايه دارى، سنن سياسى خود را، جنبش هاى سياسى اجتماعى خود را، متفکرين خود را، فرهنگ و سياست و تئوريسين و رهبر و احزاب خود را در دل مبارزاتش ساخته است. در دل اين پروسه هم هست که به عقايد بخشهاى وسيعى از جوامع بشرى تبديل شده است.

از آنجا که رفاه و آزادى و سعادت بشرى آرزوى بخشهاى وسيعى از جامعه بوده است، متوجه ميشويم که مردمان زيادى، بدون اينکه الزاما کارگر باشند، به اين جنبش و مبارزه براى اين آرمانهاى انسانى پيوسته اند. اگر من و شما دوستان جوان مشترکى داريم که خود کارگر هم نيستند ولى از فعالين حزب کمونيست کارگرى اند، به اين دليل ساده است که رفاه، خوشبختى انسان، آزادى و برابرى در برخوردارى از نعمات جامعه آرزوى قلبى آنها هم هست. و نه فقط آنها، جوانان و زنان بسيارى که امروزه از حزب کمونيست کارگرى هوادارى ميکنند، به اين دليل است که دريافته اند که اين حزب نه فقط پرچم آزادى طبقه کارگر را در دست دارد، بلکه رسيدن به يک جامعه آزاد و برابر و مرفه براى هر انسانى در جامعه، در گرو به قدرت رسيدن آن است.

نظام ايدآل ما کدام است؟در جامعه امروزى، انسان بى اختيار است و بى حقوق. محصول تقلاى شبانه روزى بشر، رشد سرسام آور صنعت و تکنولوژى و توليد بو امکانات زندگى در جامعه است. از طرف ديگر، در کنار اين پروسه، دنيا شاهد رشد سرسام آور فقر و ندارى و بى حقوقى انسان است. ريشه اين تناقض، يعنى رشد سرسام آور توليدات مورد نياز بشر و فقر روزافزون مردم به موازات هم، در هدف اين توليد نهفته است. اين توليد سرسام آور، براى سود سرسام آور در خدمت اقليتى در جامعه است. سرمايه داران و صاحبان پول در بازار با هم در رقابت اند. لذا هرکدام اينها سعى دارد مزد کمترى به کارگران بدهد تا سود بيشترى را عايد خود کند. اين است که هر چه کارگر بيشتر کار ميکند، به قدرت رقابت صاحبان سرمايه بيشتر ميافزايد. رقابت بين سرمايه داران براى کسب سود، و لذا تقلاى آنها براى زدن از دستمزد و سهم کارگر مداوم است. نتيجتا کارگر مدام از حق و حقوقش ميزنند، ولى اجبار نياز و زندگى، ناچارش ميکند تا مدام به اين بردگى مزدى تن دهد. در پروسه اين رقابتهاى سرمايه داران و ورشکست .شدن يا ضرر کردن بخشى شان ، کارگر بيکار و خانه خراب ميشود. به لشکر بيکاران و ميليونها مردمى افزوده ميشود که براى جلوگيرى از گدايى، انواع شغل کاذب ايجاد ميکنند، به فقر ميافتند، به گدايى و تن فروشى و اعتياد ميافتند، خود کشى و خود سوزى ميکنند، به ترياک دين پناه ميبرند، در نبودن فرصتى و امکاناتى براى آموختن، به فقر فرهنگى دچار ميشوند، به خرافه و انواع عقب ماندگى فکرى و سياسى، به دام تعصبات کور و رنگارنگ مذهبى و قومى و ناموسى ميفتند، و در يک کلام در يک جهنم بى انتهاى مادى و معنوى ميافتند که انتهايى ندارد. اين تصوير را شما ميتوانيد در شهر محل سکونتت، و در هرجايى از ايران مشاهده کنيد. اينهمه قتل و اعتياد و فحشا و فقر بى انتهاى مردم، محصول کارکرد اين سيستم سرمايه داريست. تازه اين هم کافى نيست! براى اينکه اين مردم به همين بردگى رضايت دهند، دولت سرمايه داران، انواع نيروى سرکوب سازمان داده است، زندان و شکنجه گاه و دار اعدام راه انداخته است. و اينها فقط سهم کارگران و مردمان زحمتکش جامعه نيست. سهم همه مردمان خواهان تغيير در اين جهنم است. سهم زن و مرد است، سهم پير و جوان و کوچک و بزرگ همه است. اين وضع محصول اسلام به تنهايى نيست. اين وضع محصول نظام سرمايه دارى است که اسلام به وحشيانه ترين شيوه ممکن از آن پاسدارى ميکند.

ما ميخواهيم به اين وضع پايان دهيم. ما ميخواهيم هم اسلام و استبدادش را جارو کنيم، هم فقر و جهنم اقتصادى اى که سرمايه دارى و سرمايه داران زير سايه اسلام بر ميليونها مردم حاکم کرده اند.

ما ميخواهيم اين نظم را از ريشه بر هم بزنيم.هدف ما به سادگى اين است که توليد نه در خدمت ايجاد سود، که براى رفاه همگان باشد. دولت هاى حافظ اين سيستم و نظام، براى تضمين برقرارى اين نابرابرى، قانون مناسب آنرا دارند. اين کارشان کافى نيست، لذا در کنار قوانين شان، به توليد مذهب و خرافات هم پناه مى برند، که در خدمت حفظ سيستم شان است. در کنار اينها، به اختلاف بين مردم به بهانه هاى مذهبى و قومى و ملى و جنسى و نژادى و.... هم پناه مى برند. از نظر آنها باز هم کافى نيست، لذا نيروهاى سرکوب براى حفظ سيستم و قوانين پر از نابرابرى و تبعيضش را سازمان ميدهند. زندان، شکنجه، اعدام و کشتار را هم دارند که بقيه ابزارها را تکميل کند.ما ميخواهيم اين معادله را کلا به هم بزنيم. در ايران، ميخواهيم نيروهاى سرکوب را منحل کنيم. ميخواهيم آزادى بى قيد و شرط سياسى برقرار کنيم، لذا مقوله زندانى سياسى و زندان را از اين جامعه پاک کنيم. ميخواهيم اسلام و خرافات و دستگاه جهل و جناياتش را از جامعه جارو کنيم. ميخواهيم دست مذهب را از دولت، از آموزش و پرورش و از زندگى خصوصى مردم کوتاه کنيم. ميخواهيم قوانين مردسالارانه و ضد زن را لغو کنيم، طوريکه برابرى کامل بين زن و مرد تامين شود. ميخواهيم سيستم اداره جامعه را شورايى کنيم، طوريکه هر فرد بالاتر از ١٦ سال، با شرکتش در شورا، در اداره جامعه شرکت کند و از اين طريق قانون بگذارد و اجرايش کند. ميخواهيم کارى کنيم که هرگاه مردم هر بخشى از جامعه خواستند و اراده کردند، حق عزل و نصب نمايندگان شان در شوراها را داشته باشند. و به اين شيوه، قدرت جامعه در دست مردم تضمين شود. به لحاط اقتصادى، ميخواهيم توليد و قدرت اقتصادى جامعه را در خدمت بالا بردن رفاه و خوشبختى شهروندانش سازمان دهيم. طورى که همه از امکانات رفاهى شايسته و انسانى برخوردار شوند. همه از پوشاک و خوراک و مسکن و آموزش و طب و بقيه ملزومات و امکانات يک زندگى مدرن و مرفه برخوردار شوند. کمونيسم چيزى غير از تامين يک زندگى شاد، مرفه، آزاد و برابر نيست. ما ميخواهيم با بدست گرفتن قدرت سياسى، به اين خواست انسانى جامه عمل بپوشانيم.

نزديکترين نظام کنونى به ما کجاست؟نظام کمونيستى اى در دنيا نه بوده و نه وجود دارد. در هيچ جايى از دنيا، و منجمله در شوروى سابق، از يک مقطع معين به بعد، يعنى از اواخر دهه بيست، هدف از توليد، رفاه و سعادت و خوشبختى انسان نبوده است. همه جا سود و سرمايه حکومت کرده است و ميکند. با همه اينها، مبارزه و تقلاى انسان خواهان برابرى و آزادى و رفاه، در بخشهايى از دنياى زير سلطه همين سيستم سرمايه دارى هم توانسته است که سطح زندگى انسان آن جامعه را تا سطح غير قابل مقايسه اى با ايران بالا ببرد. در بخشى از کشورهاى اروپايى، و بويژه کشورهاى شمالى ترش، مبارزه و تقلاى انسان برابرى طلب و آزاديخواه، سطح زندگى را به درجات بالايى نسبت به بقيه دنيا بالا برده است. مبارزه کمونيستها، سوسياليستها و طبقه کارگر فقط براى يک جامعه ايدآل نيست. براى تغيير شرايط در همين جوامع موجود، و ارتقاى زندگى در همين سيستم نيز هست. به اين معنى، در بخشى از اين جوامع، انسان توانسته است به مطالباتى دست يابد که زندگى اش را خيلى تغيير داده است. کشورهاى معينى را در غرب ميشود اسم برد که مردم به بخش هايى از مطالبات شان دست يافته اند، و من اينجا سوئد را براى نمونه مياورم. در سوئد با اينکه استثمار سرمايه دارى برقرار است و کارگران همچنان اسير بردگى مزدى هستند، ولى در اثر فشار مبارزات کارگرى رفرمهايى صورت گرفته است، از آن جمله ميتوان به مواردى در عرصه هاى مختلف زندگى از اقتصاد تا سياست و فرهنگ اشاره کرد؛ هر فرد بالاتر از ١٨ سال، صرفنظر از اينکه کار دارد يا ندارد، حق داشتن مسکن مناسب را دارد و اين مسکن براى افراد جامعه قابل تامين است. بيمه بيکارى و يا حدى از هزينه هاى دولتى پرداخت ميشود که فرد بيکار، بى غذا و پوشاک نمى ماند. براى فعاليت سياسى آزادى هست و کسى به جرم سياسى زندان نميرود. دست مذهب از دولت و به درجه زيادى از آموزش و پرورش کوتاه است. و به همين دليل و به دليل سطحى از رفاه در جامعه، خدا و کليسا مشتريان بسيار کمى ندارد. به همين دلايل، سطح فرهنگ اجتماعى بالاتر است، برابرى زن و مرد نسبت به دنياى دور و بر بيشتر است، هر زنى به آسانى يک مرد ميتواند از همسرش جدا شود. زنى که ازدواج نکرده بچه دار ميشود، همان اندازه زن متاهل از حقوق قانونى و خدمات دولتى بهرمند است. ايده هاى زن ستيزانه و خرافى کمتر اند و سنت و فرهنگ عقب افتاده در هم شکسته شده است. شما و دوست دخترتان اگر در وسط خيابان همديگر را بغل کرديد و بوسيديد کسى کارى به کارتان ندارد! با دوست پسر دختر جوان خانواده که شب را ميخواهند با هم در اتاقشان بخوابند، همان اندازه با احترام رفتار ميشود که با دوست دختر پسر خانواده. لذا ناموس و ناموس پرستى پديده اى زشت است و مشتريانش را تعداد قليلى تشکيل ميدهند که در بين عقب افتاده ترين هايش به شکل ضعيفى خود را نشان ميدهد. لذا اگر کسى بگويد تعصب ناموسى دارد و ناموس برايش جايگاهى دارد، حتما دور و بريهاش آرزو ميکنند زودتر دکتر برود! فرهنگ احترام به انسان به نسبت بقيه دنيا بالاست، لذا شما کسى را در خيابان و خانه و کار و مدرسه، يعنى در خارج محيط تخصصى پيدا نمى کنى که ديگرى را با القاب دينى و علمى و کشورى اش، مثل دکتر و مهندس، حجت الاسلام، سرهنگ و سرکار و ... خطاب کند، تا به وى احترام گذاشته باشد. فرض اين است که همه انسان اند و قابل احترام. اگر در آنجا شما کسى را با فرهنگى غير از اين ديدى، بايد بدانى که از طرفهاى شرق دنيا به اين جوامع آمده است و هنوز با فرهنگ انسانى تر غرب و اين جوامع نساخته است! در برخورد به کودک، جامعه نرمهاى بسيار انسانى ترى نسبت به بقيه دنيا دارد. کسى حق کتک کارى کودک را ندارد، حتى والدينش. دليلش اين است که کودک انسان مستقلى به حساب ميايد و ملک تلق کسى، منجمله والدينش نيست. کسى که از اين قانون سرپيچى کند، سر و کارش با پليس و دادگاه است. کودکان در مدارس آموزش داده ميشوند که در صورت تهديد شدن يا مورد حمله واقع شدن به شماره تلفن مخصوص زنگ زده و تقاضاى کمک فورى از پليس و مراجع مربوطه کنند. کودک آزارى و تعرض به حقوق کودک و قتل هاى ناموسى در خانواده هاى متعصب، سنتى و مسلمانى که از شرق به اين جوامع رفته اند، البته پديده اى براى همگان شناخته شده است، ولى مورد اعتراض شديدمردم مدرن جامعه است.طبعا جامعه سوئد اشکالات خود را دارد که هدف من ارزيابى از آنها نيست. من خواستم بالاترين دستاوردهايى را که کارگر و زن و مرد و بشر آزاديخواه در بخش هايى از دنيا کسب کرده است و سطح مادى و سياسى و فرهنگى و اجتماعى زندگى اش را بالا برده است، را بر شمارم و بگويم اينها منجمله تغييراتى است که ما دنبال مى کنيم. لذا بايد بگويم که اين جامعه، نرم زندگى و فرهنگ مردمش، سنتهاى سياسى اجتماعى و فرهنگى اش، به نسبت جوامع موجود در دنيا، نزديکترين جامعه به نظام مورد نظر ما در ايرانى است که ما بعداز جمهورى اسلامى ميخواهيم سازمانش دهيم. اگر در سوئد، دولتى سر کار بيايد که مردم مستقيما از طريق شوراهايشان حکومت کنند، و سودهايى که جيب سرمايه داران ميرود را به جيب جامعه برگرداند و به رفاه و آسايش تبديلش کند، شرايطى پيش ميايد که ميشود کار مزدى را لغو کرد، و قانون کمونيستى از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه نيازش را بر جامعه حاکم کرد. آن زمان ديگر کسى برده کار مزدى نيست. کسى مجبور نميشود کار کند تا از امکانات بالاى زندگى بهرمند شود. کار در همچون جامعه اى، به فعاليت آزاد انسانى تبديل ميشود که هر کسى با علاقه در آن شرکت ميکند، از طريقش به جامعه و خود خدمت ميکندو استعداد و خلاقيتهايش را بالا ميبرد و به زندگى خود و خوشبختى و رفاه جامعه ميافزايد. اين، چيزى است که ما در برنامه مان، يک دنياى بهتر به آن پرداخته ايم.

٢- نقش طبقه کارگر در نظام کمونيستى اهرمى است يا محورى؟ در جامعه اى که ما ميخواهيم سازمانش دهيم، انسان و جايگاه و حرمت و شخصيت و زندگى او محور است. صرفنظر از اينکه نقشش در توليد کجاست و جنس، رنگ، دين و سن و مليت و نژادش چيست. کمونيسم کارگرى جنبشى براى خوشبختى و رفاه و آسايش انسان است، نه طبقه و صنف يژه اى. طبقه گارگر در مبارزه اش براى رهايى از بردگى سرمايدارى، به هر نوع بردگى و ستم و تبعيضى پايان ميدهد. لذا حکومت کارگرى فقط حکومت تک تک ْآحاد کارگران نيست، حکومت تک تک اعضاى جامعه و همه شهروندانى است که در آن جامعه زندگى ميکنند. همه در شوراها عضو ميشوند، و از طريق آن در تصميمات و اداره جامعه شرکت ميکنند. اگر به اين سيستم حکومت کارگرى گفته ميشود، به دليل سياستى است که اين دولت آنرا اتخاذ ميکند، به دليلى است که در تقابل حکومت سرمايه دارى، کار و تقلاى افراد جامعه، نه براى سود سرمايه، که در خدمت رفع نيازهاى جامعه و زندگى بهتر شهروندان است.منتها در مبارزه براى استقرار يک جامعه سوسياليستى يا کمونيستى، طبقه کارگر نقش کليدى دارد. دليلش اين است که تنها طبقه اى است که هيچ مالکيتى بر وسايل توليد ندارد، در حاليکه خود توليد کننده آن است. لذا در اجتماعى کردن امکانات توليد و قدرت اقتصادى جامعه، از هر بخش ديگرى از مردم جامعه بيشتر نفع مى برد، و لذا در مبارزه براى خارج کردن اين امکانات از دست طبقه سرمايه دار از همه طبقات و اقشار اجتماعى پيگيرتر است. همين تناقض سيستم سرمايه دارى، که توليد محصول طبقه اى است که خود سهم ناچيزى از آنرا ميبرد، که هر چه بيشتر توليد ميکند، خودش را بيکارتر و خانه خراب تر مى بيند، موجب ميشود که اعتراض پايه اى، اعتراض به بى حقوقى محض، اعتراض پايه اى به بردگى در سرمايه دارى، به رشد گرايش و جنبش سوسياليستى طبقه کارگر بيانجامد که ميخواهد سرمايه داران را خلع مالکيت کند و آنرا به خدمت اجتماعى بگيرد. به همين دليل است که کمونيسم از ابتدا، جنبشى است که از بين طبقه کارگر صنعتى سر بلند ميکند، رشد مى يابد و به يک فاکتور تعيين کننده تحول اجتماعى تبديل ميشود. نقش طبقه کارگر براى ايجاد تحولات پايه اى در جامعه، براى واژگون کردن اين دنياى وارونه اساسى است. موقعيت اقتصادى طبقه کارگر، بند بودن دستش به سر منشا زندگى جامعه، در اختيار داشتن چرخ توليد زندگى، به اين طبقه قدرت اقتصادى، اجتماعى و سياسى بالايى را ميبخشد. فرضش را بکنيد کارگاران نفت در ايران، براى خواستهاى پايه اى در جامعه اعتصاب کنند. يعنى فقط از کار دست بکشند. فشارى را که اين حرکت به رژيم اسلامى مياورد، و تاثيرات اقتصادى و سياسى را که اين حرکت بر جامعه دارد، با حرکت هيچ بخشى از جامعه قابل مقايسه نيست. لذا نيروى سياسى طبقه کارگر براى ايجاد تغييرات بنيادى اقتصادى و سياسى در جامعه نقشى پايه اى دارد. به همين دليل هم هست، که تحرک اين طبقه همه را به اين فکر مى برد که آيا انقلابى در راه است. به همين دليل هم در سرنگون کردن استبداد شاهى، کارگر نفت در ايران نقش اساسى داشت. لذا نقش اين طبقه براى ايجاد جامعه اى برابر و آزاد و مرفه از همه اساسى تر است، منتها سهم برى اش از امکانات جامعه، زير چطر برابرى، همانند بقيه است.

کارگر چه زمانى ابزار و اهرم است؟

کارگر در مبارزه اش، وقتى ميتواند نقشى اهرمى يا ابزارى داشته باشد که محصول مبارزه اش نه رفاه و آزادى بيشتر براى خود، که براى جنبشهاى اجتماعى ديگرى باشد. فرض کنيد اگر طبقه کارگر ايران دنبال شعار نيروهايى برود که يک بيمه بيکارى را هم به کارگر روا نمى بينند. نيروهايى که مژده ميدهند که براى داشتن ايران مقتدر، کارگر بايد بيشتر کار کند و کمتر توقع داشته باشد، که بهش ميگويند دسترسى به مسکن و طب و تحصيلات خوب در گرو خودکشى بيشتر کارگر است، و برايش تضمين شده نيست، که بهش ميگويند ايران و مرز و خاک و تماميت ارضى مهم است، نه بيمه بيکرى مکفى و طب و مسکن و آموزش رايگان و آزادى بى قيد و شرط تشکل و شورا و اتحاديه و حزب سياسى. در اينصورت طبيعى است که سر کارگر تا بنا گوشش کلاه رفته است، اهرم و ابزار ديگران شده است، و فردا روز تا سر بلند کرد، جوابش سرکوب و زندان است.

اهميت نقش سياسى اقتصادى طبقه کارگر در مبارزه براى رهايى، موجب شده است که بخش زيادى از نيروهاى سياسى طبقات بالا دست، از به ميدان آمدن اين طبقه در هراس باشند. به همين دليل سعى بر اين است که اين طبقه وارد ميدان نشود، چون اگر وارد شد نه فقط سراغ خواستهاى بلاواسطه اش ميرود؛ مزد بالاتر، ساعت کار کمتر، بيمه بيکارى مکفى براى همه، آزادى اعتصاب و تظاهرات و....ميخواهد بلکه توان آنرا دارد که جامعه را بطور کلى انقلابى کند و آنرا در يک رشته انقلابات پى در پى و مداوم به محو استثمار رهنمون گردد. بنابر اين وقتى هم که کارگر وارد ميدان شد، همه تقلاى نيروهاى سياسى طبقات بالادست اين است که به جاى شعارها و خواستهاى اساسى اش، در خيابان ها، سرود اى ايران سر دهد، ايران ايران کند، براى پرچم و خاک و مرز ايران گلو پاره کند و قربانى دهد، و به اين شيوه کلاه گنده اى بر سر خود کند و با دست خالى به خانه و جمع بى نان و مسکنش برگردد. در اين صورت، نيروى کارگر در خدمت دشمنان طبقاتى اش اهرمى قدرتمند شده است تا آنها را از نردبان قدرت بالا ببرد. تقلاى ما کمونيست کارگرى ها اين است که اين بار طبقه کارگر در ايران به نقش خود عمل کند.

داستان شکست «کمونيسم»!

٣- در شوروى سابق، انقلاب عظيمى در سال ١٩١٧ روى داد که تاثيراتش تمام قرن بيست را تحت تاثير خود قرار داد. با اين انقلاب، طبقه کارگر در شوروى قدرت سياسى را کسب کرد و فورا خواستهايى را قانون جامعه اعلام کرد که تا آنروز، بشريت به خود نديده بود. با اين حال، کمبود تجربه و روشن نبودن طبقه کارگر براى چگونگى سازمان دادن يک اقتصاد سوسياليستى، موجب شد سرمايه دارى دولتى در شوروى، از همان نيمه دوم دهه بيستم قرن، قدرت سياسى را در پروسه اى کوتاه از چنگ طبقه اى که قادر نگشته بود ايدال هايش را پايه ريزى کند، در آورد. طبقه کارگر در مبارزه سياسى براى کسب قدرت برد، ولى در مبارزه براى ايجاد يک سيستم اقتصادى سوسياليستى، باخت. از ضروريات ساخت يک اقتصاد سرمايه دارى( حالا چه خصوصى و چه دولتى)، يکى اش به کار کشيدن سخت کارگران، و استثمار آنها بر مبناى کار مزدى است. امر بکار کشيدن سخت کارگران، دولت را به ابزار زور اين کار تبديل کرد. و به از اين طريق، دولت به وسيله اى عليه منافع خود کارگران تبديل شد.

پس طبقه کارگر و قدرت سياسى اش در شوروى، نه در اوايل دهه نود، که حدودا ٦٥ سال قبل از آن تاريخ، از کف رفته بود. آنچه در اوايل دهه نود ميلادى در هم ريخت، نه يک حکومت کمونيستى، که سرمايه دارى دولتى در شوروى بود. سيستم دولتى سرمايه دارى، در مقابل و رقابت با سيستم تحت سلطه بازار آزاد شکست خورد. مدل دولتى جايش را به مدل خصوصى داد. طبقه حاکمه از آن به بعد سيستم خصوصى را جايگزين سيستم دولتى کرد. يلتسين در دوره اى که اسم کشور زير سلطه اش شوروى هم بود رئيس دولت بود، با تبديلش به روسيه غير شوروى هم همان کاره بود. همقطاران آقاى پوتين، در دوره شوروى هم در قدرت بودند، در دوره روسيه هم. طبقه کارگر در آن کشور، عليه همين يلتسين و پوتين ها، چه در شوروى و چه در روسيه، اعتراض و اعتصاب و تظاهرات کرده اند. اين را کسانى که سن شان اجازه ميدهد، در هر دو دوره در اخبار دنيا خوانده اند يا شاهدش بوده اند. لذا اثبات اينکه آن دولت کارگرى و کمونيستى نبود، کار اصلا سختى نيست. آنها که اصرار دارند بگويند کمونيستى بود، ميخواهند به مردمى که رفاه و آزادى و برابرى ميخواهند بگويند که تقلايتان براى يک زندگى انسانى بيهوده است، مگر نديديد که شکست خورديد!

طبقه کارگر يک بار در تاريخ بشريت انقلاب عظيمى کرد و از به سر انجام رساندنش ناتوان ماند. همين طبقه روزانه براى ارتقاى شرايط کار و زندگى اش مبارزه ميکند و هميشه هم با سرکوب روبرو است. در ايران امروز، هيچ روزى از هفته نيست که کارگران خيابان و جاده اى را در اعتراض به پرداخت نشدن دستمزدشان مسدود نکنند، و استثنا است اگر هر بار نيروى محافظ اين سيستم سراغ شان نيايد و سرکوب شان نکند. چاره اى هم نيست، بالاخره براى گذران زندگى ناچاراند که براى اين و آن کار مزدى کنند و براى اضافه کردن مزد و کم کردن ساعت کار و بهبود شرايط زندگى هم ناچاراند مبارزه کنند و با نيروى مسلح دست به يقه شوند. اگر در اين وسط کسى پيدا شود و سرزنش شان کند؛ که عليرغم اينهمه اعتراض و کار به جايى نرسيدن و سرکوب و زندان، چرا از مبارزه دست برنميدارند، به عقل و درک نازنينش ميخندند.

جالب اين است که هر جانور اسلامى و هر موجودى از باغ وحش جامعه که براى کسب قدرت مبارزه کند، با اينهمه تبليغات مخالفين کمونيسم روبرو نميشود که دوران حکومت اسلام و خلافت ١٥٠٠ سال قبل به سر آمد و تمام شد. کسى از مخالفين کمونيستها، به حکومتهايى که در چهارگوشه اين دنيا کارشان فقط سرکوب و وحشيگرى است، نميگويد که اين سيستم ها ديگر به درد بشريت قرن بيست و يک نميخورند، اينها لياقت اداره جامه را ندارند، اينها از برآورده کردن ابتدايى ترين خواست انسانهاى تحت سلطه شان عاجزاند، بدرد نميخورند، بى اعتبار و بى آبرو اند و بايد بروند. نخير کسى از مخالفين ما، از اين جوابها برايشان ندارد!در مقابل، وقتى طبقه اى که همه توليد و ثروت جامعه محصول کار اوست، حقش را ميخواهد و قدرت جامعه را ميخواهد، همه مطبوعات و مديا، دولتها و خدا و خرافات، همه هواداران ملى گرايى و قوم گرايى، همه ميهن پرستان و خاک پرستان و پرچم دوستان و هواداران مرزهاى پر گهر و در جمع، کل هواداران سنن و فرهنگ ملى و قومى و عقب افتادگى صف مى بندند که دولت کارگرى شکست خورد، کمونيسم تمام شد و سوسياليسم ديگر بى اعتبار است!! همه به شيوه مشمئز کننده اى فضا را پر ميکنند که؛ دنيا همين است که هست، ميخواهيد همين است، نميخواهيد همين است! و از آنجا که بويژه در جامعه اى مثل ايران، صداى کمونيسم در گلو خفه ميشود، زير اين تبليغات سنگين، بعضا به خود کارگران و مردمان شريفى هم که قربانيان همين نظام اند، حقنه ميشود که کارگر را دولت چکار!؟ مگر حکومت کارگرى شکست نخورد!!

همه اينها که در مقابل خواستهاى انسانى کمونيستها و کارگران ميگويند نه، در مقابل داستان خر دجال و عاقبت ناگزير دنيا، سر احترام پائين نگه ميدارند و خفه خون ميگيرند. به جريانات ضد کمونيست ايرانى نگاه کنيد؛ به ملى گراها، جبهه ملى ها، نهضت آزاديها، دوم خرداديها و کل دار و دسته هاى مصدق چى و ملى اسلاميها نگاه کنيد! همه اينها بدنبال جانورى به اسم خمينى گله وار صف بستند و در تمام عمر حکومت اسلامى يا در حکومت بودند و يا حامى دولت جنايت. از نظر اينها حکومت گله اى عمامه به سر، و لشکرى از دايناسورهاى پانزده قرن پيش، مردم سالارانه است، طبيعى است، خواست خدا و ملت است!! همه اينها منتها وقتى اسم حکومت کارگرى و کمونيسم کارگرى آمد، هزار زبانه اسغفراﷲ سر ميدهند که نه! ايران و کمونيسم؟ کمونيسم ديگر بدرد نميخورد! شکست خورده است، آزمايش پس داده است! با ملى گرايى و مسلمانى ما نميخواند!(که هزار البته اين آخرى اش را کاملا درست ميگويند!) از نظر اينها، وطن مهم است، خاک مهم است، مرز مهم است، پرچم مهم است، حفظ سنن ملى و ميهنى مهم اند، ناموس مهم است، خدا و مسجد و انواع ترهات اين چنينى مهم اند! منتها تا وقتى کسى پيدا شد و گفت اول ماه مه و بيمه بيکارى و مسکن براى همه و رفاه عمومى مهم است، همه اينها انگشت در چشمانش ميکنند که اين خواستها و حرفها کمونيستى است! سنن بيگانه اند! ما ايرانى هاى خيلى اصيل به اينها چکار؟!

اينها همه به کنار! همين سلطنت طلبانى که در همين جامعه حزب رستاخيز شاه الهى راه انداختند و علنى و قانونى اعلام کردند هر کس نميخواهدش، از کشور برود. همينها که در تمام شهرها شعبات ساواک و اتاق ويژه شکنجه و حلقه آويزان کردن انسانها را داشتند و اوين و مشهورترين زندان هاى امروز ايران را اينها راه انداختند و براى در هم شکستن مبارزه مردم براى رفاه و آزادىء هزار هزار از اين مردم کشتند. همين سلطنتى ها، با همان وزير و وکيل و دم و دستگاه، امروز مدعى اند که سيستم ايدآلى براى اين جامعه اند!! حالا اگر کسى در اين وسط بيايد و بگويد کمونيستهايى که براى رفاه و برابرى و آزادى مبارزه ميکنند، بروند کنار، چون تعدادى ديگر، ظاهرا به اسم کمونيست، حکومت شان در جاى ديگرى موفق نشد، مردم آگاه حق دارند به خوش عقلى اش بخندند! و اما راستى انگار در اينمورد هم اخبار تحولات سياسى هم دير تر به اين جامعه خدا زده ميرسد! حالا ديگر مدتهاست که تبليغات خبر مرگ کمونيسم را حتى فاتحان بازار آزاد هم جدى نميگيرند. تبليغات مدياى سرمايه دارى دنيا در مورد مرگ کمونيسم و سوسياليسم فقط چند صباحى دوام آورد. بازار آزاد کارى کرد که همين هايى که به خودشان کمونيست ميگفتند، بعدا در انتخابات يکى پس از ديگرى راى آورند. همين هفته هاى قبل بود که در کشور صد و هفتاد ميليونى اى مثل برزيل، حزبى که حداقل عنوان سوسياليست و کارگرى را بر خود دارد، راى آورد و برزيلى ها همان کارنوال خيابانى را راه انداختند که براى قهرمان تيم فوتبال شان راه مياندازند. حالا اگر کسى برود و به آنها بگويد سوسياليسم فلانيها شکست خورد، شما چرا بهش راى داديد، چه جوابى ميگيرد؟

دنيا را بايد واقعى تر نگاه کرد. بايد کمى دقت بيشترى به خرج داد تا پشت تبليغات ملى اسلامى ها و راست هاى جامعه را هم ديد. بايد ديد چه نيروهايى مشغول اين توليدات سياسى تبليغى ايستاده اند؟ مردمان زيادى اين دقت را به خرج ميدهند و، واقعيات زندگى ناچارشان کرده که چند متر دور تر را هم بنگرند. همين امروز مردم در ايران به شدت سياسى و حساس اند، از اينها، بخشهاى قابل توجهى تا همين امروز، همين حزب را انتخاب کرده اند. آلترناتيو شدنش در کل جامعه هم، فقط امريست منوط به فعاليت اساسى تر حزب و امکان و دسترسى مردم به سياستها و برنامه اين حزب.

علاقمندم بدانم؛ ٤- در جواب سوال چهارم تان، علاقمندم بدانم که چرا خواستها و مطالباتى که ما داريم و تلويحا در اين نوشته به گوشه هايى هم اشاره کردم، احتمالا غلط است. رسيدن به کدامين هدف ره به «ترکستان» است؟ مى فهمم که منظورت از «ترکستان» همان بيراهه است، من ترجيح ميدهم خود کلمه «بيراهه» را بکار ببرم، چون اين تعبير «ترکستان» بخواهى نخواهى بار تحقير و توهين بر اساس قومى و ملى دارد و بعدا به آن مى پردازم. به هر رو دوست دارم بدانم از نظر شما چه هدفى در زندگى اصل است و کدامين فرع است؟ از نظر شما مقصد نهايى کدام است و قرار است مردم براى کدامين خواستها مبارزه و تقلا کنند؟

«تقدس» ايرانى بودن!

در خاتمه گفته ايد که همه ايرانيها را دوست داريد چون ايرانى هستند و ايران را دوست داريد. شخصا براى اظهار محبتتان نسبت به خودم، در نامه خصوصى هم تشکر کرده بودم و باز ممنونم. منتها علاقمندم بدانم در ايرانى بودن چه رمزى نهفته است که همه را مورد علاقه شما کرده است؟ چرا آدمها به صرف اهل آن ديار بودن نزد شما دوست داشتنى اند؟

خون جارى در رگهايشان که مثل بقيه از چند نوع گروه خون معين تجاوز نميکند! زبان شان هم اولا مشترک نيست، در ثانى همان هم که مشترک است را تاجيک و افغانى هم استفاده ميکنند و ويژه ايرانيها نيست. دولت و امام و اسلامش را هم در افغانستان و عربستان و سودان و هر جهنم دره اى که قرآن و خدا رفته اند ميشود پيدا کرد. فرهنگ «پر گهر»ش هم اصلا فقط ايرانى نيست. زن ستيزى و مردسالارى غليظ فرهنگ «خودمانى» را در همه فرهنگهاى حاکم بويژه بر جوامع شرق ميشود پيدا کرد. چند کشور را ميخواهيد نام ببرم؟ فرهنگ پر از تعصبات ملى و قومى و قبيله اى و دينى حاکم را تقريبا باز هم در اکثر شرق و بخشى از غرب هم ميشود پيدا کرد. لباس همه مردمان دنيا هم، صرفنظر از مناطق محدود حکومتهاى اسلامى يا قومى، آنجا که اجازه دارند آزادانه بپوشند و فقر فرهنگى و مادى شان اجزاه ميدهد، تقريبا يک شکل است. تاريخ همه شان هم مثل تاريخ گذشته مردم ساکن ايران، تاريخ نبرد مردمان زير ستم با ستمکاران و شاهان و امامان و خدايان رنگارنگ است. تاريخ همه شان مثل ايرانيها، پر از خون و کشتار و ستم و نابرابرى است. از قديم گفته اند، تاريخ همه جوامع بشرى، تاريخ مبارزه و کشمکش طبقات است. اگر در جايى از تاريخ اين کشور اسم شاهان قديم مايه افتخار بعضيهاست، هيچ گوشه اى از اين دنيا، از اين شاهان کم نداشته اند. در هر دوره اى، کسى حاکم و ژاندارم جايى بوده است. اگر امپراتورى هخامنشى بوده است که مايه افتخار ناسيوناليستهاى ايرانى است، تاريخ دنيا، در هر دوره اى امپراتور و حکمرانى ديده است. امپراتورى روسيه در شمال ايران، امپراتورى عثمانى در غرب و جنوب ايران، انواع امپراتورى هاى اروپايى و آسيايى و آفريقايى در چهار گوشه جهان. تاريخ همه شان هم پر است از امثال داريوش و کورش و نادرشاه و امير کبير و مصدق. تازه هيچکدام از اينها نميتوانند مايه افتخار مردمانى باشند که در دوره هر شاه و قداره بند و سلطانى، غيراز ستم و زور چيزى نديده است. افتخار شاهان و حاکمان، صد البته به حاکمان و طبقات حاکمه ميرسد، ولى کسى که از تيره محکومان و ستمديدگان است و به قدرت طبقه حاکمه و حاکمانش افتخار ميکند، بيچاره تحميق شده اى است که ميخواهد با شريک شدن در افتخار قلدرى آنها، درد و رنج زير سلطه اينها را فراموش کند!

مرزهاى ايران هم مثل بقيه مرزهاى دنيا، ميدان خون و جنگ و کشتار مردمان است. ميدان گوشت دم توپ شدن سربازان و مردمان بيچاره، در راه کم و زياد کردن ميدان حکومت حاکمان شان است. ميدان گم و گور شدن فرزندان انسانهاى جگر سوخته است. آنچه بويژه در مرز پيدا نميشود، و بويژه در مرزهاى ايران، آشغالى است به اسم گهر!خاکش هم مثل هر جايى از اين کره خاکى، عبارت است از همان چيزى که همه جا مى بينيد. تا آنجا که به خاک ايران ميرسد هم، اتفاقا کمتر از اکثر سر زمينهاى جوامع بشرى سرچشمه هنر بوده است! ميتوان مقايسه کرد! از پيکاسو و وانکوک و ديگران بگير تا همه نقاشان ديگر مشهور عالم غير ايرانى بوده اند! بتهوون و موتزارت و همه موسيقى دانان باز هم مشهور دنيا غير ايرانى بوده اند! شاعر و نويسندگان و دانشمندان زيادى را هم نمى شناسم، وى از کسى هم نشنيده ام ويکتور هوگو و شکسپير و هگل و آدام اسميت و کارل مارکس و داروين و انشتاين و گاليله و هم رديفان شان ايرانى بوده باشند! البته بى انصافى نباشد، موسيقى سنتى و کلاسيک ايران را چرا، ميشود از عقب افتاده ترينهاى عالم هنر حساب کرد! موسيقى غم است، موسيقى مرگ است، موسيقى گريه و زارى است و، بند بند نتهايش را به فرهنگ اسلام و خرافه و کهنه پرستى و عقب افتادگى آغشته اند. تازه به دوران رسيده هايش هم اکثرا در رديف موسيقى جهان سوم و چهارم دنياى معاصراند و خودشان هم بيچاره ادعايى نداشته اند!

خيل کتاب نويسانش را بنگر! قوميگرى و ملى گرى و دينى گرى و عقب افتادگى فرهنگى بر آثار اکثرشان سايه دارد. کم علاقگى در اين جامعه به مطالعه، نه از پايين بودن فرهنگ مطالعه در ميان مردمان خواهان فرهنگ و دانش ايران، بلکه به دليل استبدادى است که به فرهنگ مدرن و غير مذهبى و غير قومى و ملى اجازه سر بلند کردن نميدهد، آنچه هم در دسترس است، محصولات خيل اين نويسندگان شرق زده است، که به دليل غير جذاب بودن شان جذابيت توده اى نميتوانند کسب کنند.

اکثر احزاب سياسى اش را نگاه کن! با گذشت بيش از دو دهه از حکومت خدا و تبديل اين جامعه به جهنمى دينى، همه شان وقتى به خرافه دين و خدا و قرآنش ميرسند، زبان شان بند ميايد و لال ميشوند. همه عقيده دارند که خرافه مذهب و دين جزو داده هاى طبيعى فرهنگ و زندگى انسان ايرانيست! از نظر همه شان جارو کردن اسلام و خرافات، مخالفت با مذهب و دين، مخالفت با باورهاى عميق مردم است و کفر! آيا لازم است تک تک شان را اسم ببرم؟

با همه اينها، ولى اشتباه است اگر فکر کنى که من از ايرانيها بدم ميايد. من خود را جزو مردمانى ميدانم که براى رهايى از حاکميت اين فرهنگ و سنن و اخلاقيات و خرافات و تعصبات دينى و قومى و ناموسى و عقب ماندگى، براى آزادى از اين فقر اقتصادى و فرهنگى مبارزه ميکنند. و اينها اکثريت عظيم جامعه ايران هستند. اين مردمان، شامل اکثر زنان و مردان خواهان يک زندگى متفاوت ميشود، شامل همه جوانانى ميشود که دين و قومى گرى و خرافه هاى فرهنگى و سنن کهنه و اتفاقا خيلى ملى ايرانى، برايشان پشيزى نمى ارزد و، در عوض براى داشتن بالاترين فرهنگ دنياى امروز، که اثر ملى و قومى و دينى جايى را بر خود ندارد مبارزه ميکنند. براى يک زندگى با نرمهاى بالا، با فرهنگ باز و برابر و پر از احترام متقابل همه به هم، صرفنظر از مليت و مذهب و جنسيت و سن و سال آدمها، مبارزه ميکنند. براى رفاه مبارزه ميکنند، براى برابرى زن و مرد مبارزه مى کنند، براى رفع تبعيض و پاک کردن لکه اسلامى از اين جامعه مبارزه ميکنند، براى داشتن احترام و قدر و قطب آدمى مبارزه ميکنند، براى سعادت و شادى و آزادى مبارزه ميکنند. بلى من هم در صف اين مردمانم، و اتفاقا متاسفانه ياران و عزيزان زيادى را از ميان همين مردمان خيلى دوست داشتنى، در راه رسيدن به اين آرمانهاى انسانى از دست داده ام.

جامعه ايران مثل همه جوامع بشرى ديگر، ميدان نبرد دو طرف اصلى در جامعه است. از طرفى زنان و مردان و جوانان و کارگرانى که روزانه براى بهبود زندگى در نبردند، و از طرف ديگر طبقه سرمايه داران، مرتجعين ملى اسلامى و رژيم تا دندان مسلح اش، دم و دستگاه مذهب و خدا و مساجد و امامان و دستجات مسلح و غير مسلح اش، زندان و دستگاه کشتار و شکنجه اش، دم و دستگاه قضايى اش، سيستم ادارى فاسد اش، قانون و مجلس و دولت و متعلقاتش و... .

آروين عزيز!اينها که اسم بردم، همه، هر دو طرف ايرانى اند. همه متولد يک جامعه اند. منتها صف شان، فرهنگ شان، اخلاقياتشان، سنن زندگى روزانه شان، درآمدهايشان، دوستان و دشمنان شان، همه و همه متفاوت اند. از ميان اينها که همه هم ايرانى اند نميشود با همه بود، بايد انتخاب کرد! کارگرى که براى گرفتن دستمزد پرداخت نشده اش به خيابان آمده است، با کارفرماى ايرانى و با نيروهاى مسلح ايرانى روبروست. زنى که طبق قوانين دولت و مجلس اسلامى ايران زير ستم است، و با فرهنگ زن ستيز ايرانى درگير است، جوانان دختر و پسرى که براى داشتن يک رابطه کاملا آزاد در مقابل فرهنگ خيى خودمانى ايرانى، سنن و اخلاقيات ايرانى، ناموس پرستى ايرانى و تعصب عقب افتاده خيلى ايرانى قرار دارند. از بين اين جبهه هاى درگير با هم، نميتوان طرفدار هر دو طرف دعوا بود. نميشود همزمان کنار همه شان به صرف ايرانى بودنشان، ايستاد. آدم بايد با خودش راست باشد، به کدامين نزديکتر است، بايد انتخابش کند.

اين را هم بگويم که من شخصا شما را به صرف يک اظهار نظر غليظ ناسيوناليستى، به طرفدارى از جبهه مقابل متهم نميکنم. فکر هم نميکنم براى يک لحظه، آگاهانه تحمل شان کنى. ولى آدم بعضى وقتها ناچار است به خيلى دلايل بيشتر دقت کند. حسابش کن در جامعه اى که شب و روز، فرهنگ و اخلاقيات و اخبار و اطلاعاتى که نظام حاکم دوست دارد به خورد مردم ميدهد، تا افکارشان را تحت تاثير قرار دهد. در کنار اينها، رديفى از احزاب سياسى وجود دارند که فعاليت شان يا قانونى است و يا با مانعى روبرو نيستند و مشغول مهندسى افکار جامعه اند. ملى اسلاميها را ميگويم. همينها که در تمام عمر اين رژيم کنارش بوده اند و اگر اجازه يافته باشند وزير و وکيل اين نظام هم شده اند. اينها مى بينند که حکومت خدا رفتنى است. به همين دليل، سعى ميکنند براى جلوگيرى از رشد خواستهاى اساسى و مربوط به زندگى آدميزاد، شعارهايى را ورد زبان مردم کنند که حاصل اش نه نان و آب است و نه تغييرى اساسى در زندگى مادى و معنوى ميليونها مردم در فقر مادى و معنوى نگاهداشته شده. اينهايند که ايران ايران ميکنند، سرود ايران ايران سر ميدهند، خرافه خاک و مرز پر گهر تحويل مردم ميدهند. و سعى ميکنند مردم را با شعارهاى ملى و قومى مسموم کنند، در چشمان شان خاک بپاشند، تا مردم بلحاظ فکرى توان آماده شدن براى تغييرات پايه اى را پيدا نکنند.در کنار اينها، و در خارج از ايران، سلطنت طلبان و رژيم سابقى ها هستند، که ترس شان از انقلاب مردم، صد چندان از موجوديت رژيم خدا بيشتر است. آنها هم حاضر اند بميرند ولى انقلاب مردم و حرکت براى ايجاد تغييرات بنيادى را نبينند. اينها خودشان را آماده کرده اند تا فردا روز، اگر بتوانند، همين سيستم اقتصادى، فقر و بيکارى و فلاکتى که دامن ميليونها مردم را گرفته است را حفظ کنند. به همين دليل است که اينها هم سعى دارند شعارهاى ملى و ناسيوناليستى ورد زبان مردم شود، تا جايى براى طرح خواست هاى اقتصادى و سياسى، جايى براى آزادى بى قيد و شرط سياسى، براى بيمه هاى بيکارى براى همه، براى مسکن و طب رايگان براى همه و.... نباشد. اتفاقى نيست که اينها کلامى از اين خواستها را بميان نمياورند. به همين دلايل است که اينها هم ايران ايران و خاک پر گهر شان در صدر شعارهايشان است. اينها هم دوست ندارند مردم شعارهاى طبقاتى کارگران و مردمان به فقر کشانده شده جامعه را سر دهند. اينها هم نميخواهند کسى بگويد در جامعه مبارزه براى رفاه و برابرى عليه سرمايه دارى مهم است و در جريان هست.

آروين عزيز!هدفم از اشاره به نکات اخير اين است که بگويم، مردم هم از طرف اپوزيسيون هوادار رژيم اسلامى و طيف ملى اسلاميها و مصدقيهاى داخل، و هم از طرف سلطنتى هاى خارج، دارند بمباران تبليغاتى ميشوند تا اگر مردم از اسلام هم دست کشيدند، آسيبى به سيستم اقتصادى ظالمانه و نابرابر حاکم نرسد و همه چيز سر جاى خودش بماند! آنچه اينها ميخواهند اين است که دوز خرافه اسلامى حاکميت را کم کنند، و به جايش دوز خرافات ملى و ناسيوناليستى اضافه کنند. نابرابرى و فقر اکثريت و بيکارى مردم و زندان اوين و استبداد سياسى هم سر جايش باقى باشد! اينها در عاليترين سطح، ميخواهند دولت آتى در ايران از نوع دولت پاکستان و ترکيه باشد. شعار ايران ايران و سرود اى ايران و خرافه و دروغ عزيز و يکسان بودن همه ايرانيها برايشان، قرار است در خدمت اين هدف سياسى باشد. در اين ميان البته «يک مشکل کوچولو» وجود دارد! حزب کمونيست کارگارى! ما مردمان خواهان يک زندگى برابر و مرفه و آزاد، ميخواهيم تغييرات پايه اى ايجاد کنيم، لذا در مقابل شان مانعيم. صف ما معلوم است، خواست هاى ما خواست ميليونى مردم است. تصميم داريم اين معادلات نابرابر موجود را به هم بزنيم. دليل داشتن اين حزب هم همين است و بس!

نکاتى در مورد علل عقب افتادگيهاى فرهنگى اين جامعه؛

اگر دانشمندان عرصه هاى مختلف جامعه جهانى در ايران و کشورهاى مشابه ظهور نکرده اند، به دليل عقب افتادگى ذاتى مردم در اين جوامع نيست. دليلش اين است که تحولات مهم تاريخى و طبقاتى در قرون گذشته، به دلايل متعدد نه در جهان شرق، که در جهان غرب روى داده است. دنياى غرب مرکز انقلابات تحول بخش جامعه بوده اند. مرکز انقلاب صنعتى ، روشنگرى و رنسانس بوده اند. مرکز در هم شکستن سيستم کهن فئودالى، مرکز در هم شکستن خدا و مذهب و کليسا بوده اند. بر متن اين تحولات عظيم بود که در علم و دانش و هنر نيز انقلاب شد، و غول هاى عظيم علمى و فرهنگى را در دامان خود پرورده کرد.در جهان شرق، بر عکس، در کنار به حاشيه رانده شدن سيستم هاى ماقبل سرمايه دارى و فئوداليسم، مذهب در هم شکسته نشد. در شبه قاره هندوستان ( با همه کشورهاى ريز و درشت فعلى اش)، در کشورهاى آفريقايى، در ايران و چين و بقيه کشورهاى آسيايى، تحولات و انقلابات ضد استعمارى زيادى روى داد که تقريبا در هيچکدام شان مذهب ضربه قاطع و کارى نخورد. بر عکس، در اکثرشان، اسلام و مذهب به مثابه غده چرکينى که خرافه و عقب ماندگيهاى سياسى و فرهنگى و هنرى را با خود حمل ميکند، به دلايل متعدد، در دل جامعه فعال ماند و در هم شکسته نشد. طبقه نوظهو اين جوامع، يعنى بورژوازى(سرمايه دارى)، به زودى متوجه شد که نه تنها نبايد جامعه را مذهب زدايى کند، بلکه ميتواند از ّجودش بهره ببرد و در سرکوب و به انحراف کشاندن مبارزات مردم، از خاصيت ارتجاعى و ضد آزادى و برابرى اين معجون کهن استفاده نوين ببرد. در ايران دوره دکتر محمد مصدق، قهرمان ملى گراهاى ايرانى، اسلام هميشه يار و ياور آن خدا پرست بود. در دوره پهلوى ها، در کنار ممنوع کردن هر نوع فعاليت آزاديخواهانه، و در کنار سرکوب خونين کمونيستها و مخالفين آتئيست، آخوند و سلسله مساجد و امام زاده ها و تکيه و خانقاى شيوخ، همگى از ياران با وفاى سلطنت و مورد حمايت هاى ملوکانه بودند، اسلام مذهب رسمى کشور بود، شاه سايه خدا ناميده شد و سلطنت وديعه اى خدايى تعريف مى شد.نتيجتا خدا و مذهب، سنن و اخلاقيات و فرهنگ و رسم و رسوم مذهبى و اسلامى، هميشه بمثابه بخش جدايى ناپذير فرهنگ طبقه حاکمه بود که در جامعه توليد و بازتوليد و حمايت مى شد.فرهنگ حاکم بر هر جامعه اى، متاثر از فرهنگ طبقه اى است که حاکم است. فرهنگ طبقه حاکم، از طريق قوانين مملکتى، از طريق آموزش و پرورش و نهادهاى مختلف، مطبوعات و رسانه هاى طبقه حاکم به خورد جامعه داده ميشود، و محصولات خود را توليد ميکند. خيل نويسنده و هنرمند و قلم بدست مذهب زده و سنتى، محصول اين شرايط سياسى اجتماعى است.

از نظر ما، اسلام و فرهنگ و کل آثار شومش، بايد از جامعه جارو شود. مبارزه عليه مذهب، بايد در تمامى عرصه هاى مربوط به زندگى مردم عمق پيدا کند، تا فرهنگ عقب افتاده از اين جامعه رخت بر بندد. در متن اين پيشروى سياسى است که فرهنگ و هنر و ادبيات هم بطور کلى ميتواند دوره ديگرى از حيات را شروع کند، و نوابغ و قلم بدستانى را بسازد که به عشق و زندگى و انسانيت در سطح جهانى خدمت کنند..در متن مبارزه امروز مردم عليه هيولاى اسلام سياسى و مذهب بطور کلى، اين پروسه مذهب زدايى از زندگى مردم بتدريج عمق پيدا ميکند. نسل جوان امروز ايران، که خوشبختانه اکثريت جامعه را در بر ميگيرد، به دليل خواستهاى انسانى و مدرن اش، بخشى جدى از اين نيروى جارو کردن اسلام از جامعه است. هراس هر روزه حاکمان اسلامى از رشد فرهنگ غير اسلامى در بين جوانان، ريشه در اين واقعيت سياسى اجتماعى امروز کشور دارد.

«ترکستان» کجاست؟

آرمين عزيز!در لابلاى سوالاتى که طرح کرده ايد، اشاره کرده ايد که اين ره به «ترکستان» است. من سعى کردم به اصل سوالات تان پاسخ دهم، ولى گذشت بيصداى من از «ترکستان» ميتواند بدرست جاى سوال باشد. اين را تاکيد کنم که استفاده از اين کلمات توهين آميز و پر از تحقير ملى و قومى، تقصير شما و عزيزان جوانى مثل شما نيست که در اين جامعه زندگى مى کنيد. اين را بايد بخش ديگرى از فرهنگى دانست که از بالاى سر جامعه به خورد مردم داده ميشود، و ناخودآگاه به فرهنگ روزمره جوانان هم تبديل ميشود. لذا انتقادم را اصلا نبايد به خود بگيريد، و طرف نقد من هم شما نيستيد.

ملى گرايى و ناسيوناليسم ايرانى، بخشى از ايدئولوژى طبقه سرمايه دار ايرانى است. اين طبقه در تمامى دوره حيات و حکومتش، در کنار استفاده از ابزار مختلف ستم و زور و سرکوب، از مذهب و خرافه و سنن کهن و زندان و قانون و کل سيستم قضايى و ادارى اش، توليد فرهنگ ملى را لازم داشته است، تا حاکميتش را راحت تر حفظ کند. از نظر اين فرهنگ، انسان ترک زبان خر و نفهم است، مرد رشتى بى بخار است، عرب سگ تازى نام دارد، و بسيارى ترهات ديگر!دعواى قديمى حکومتهاى سرمايه دارى در ايران با حاکمان کشورهاى عربى، موجب شده که فرهنگ نفرت از عرب زبانان را در ميان مردم ايران تقويت کند، تا اعزام مردم به جبهه هاى جنگ برايش کار راحتى باشد. در تمام دوره پهلوى ها، دولت ايران با دول عرب منطقه بر سر آقايى در منطقه خليج رقابت داشته است. در اين توليدات فرهنگى ناسيوناليستى(ملى)، تقلا بر اين است که گفته شود، ايرانى ها(بخوانيد دولت سرمايه دارى ايران، نه مردم) لياقت حاکميت و ژاندارمى منطقه را دارند، نه دولتهاى عراب مستبد و مشابه ايران، تا بدين وسيله به رقابت خود با مرتجعين هم نوعش، رنگ مقبول ملى بزند. در اين رابطه است که به اعراب هرنسبتى ميدهد، غير از آدميزاد. سگ تازى اند، سوسمار خور اند، و... . جالب اينکه بخشى از اين ناسيوناليستها تا آنجا ميروند که حکومت اسلامى را هم عرب مى نامند، تا به اين وسيله ضمن توليد زهر فرهنگ کثيف ملى گرايى در بين مردم، مانع افشا شدن ماهيت اسلام شوند. بخشى از همين ملى ها، در دوره گذشته سعى داشتند اثبات کنند که آيت اﷲ شاهرودى جنايتکار هم در اصل غير ايرانى، عرب و عراقى است. بعضيها ميگويند خمينى هم در اصل هندى! است. و به اين وسيله سعى دارند اثبات کنند که نژاد ايرانى و خون ايرانى پاک است، اگر هم در اين بين ناخالصانى وجود دارند، خون اينها و نژاد اينها غير ايرانى است!! و بدينوسيله رسما فرهنگ نژادپرستانه و فاشيستى توليد ميکنند.

دعواى سرمايه دار فارس و آذربايجانى در درون خود طبقه حاکمه ايران هم، براى داشتن زور بيشتر در حاکميت سياسى اقتصادى ايران، موجب شده که فرهنگ ضد آذرى توليد شود تا کار سرمايه دار فارس براى کنار زدن سرمايه دار ترک از قدرت اقتصادى و سياسى راحت تر شود. کارگران و مردمان منتسب به مليت فارس و آذرى هيچ اختلافى در منافع شان نيست. هر دو طرف توسط سرمايه داران فارس و ترک حاکم مورد ستم و استثمار اند. تقبل اين خصومت در فرهنگ و روابط، اساسا به ضرر جبهه متحدشان عليه جبهه صاحبان سود و سرمايه است. البته سرمايه دار ايرانى و دولتهايش هر زمان که به نفعش بوده است به راحتى به توليد فرهنگ خصومت ملى دست برده است. در دوره جنگهاى رژيم عليه مردم کردستان، کردها مردمانى وحشى معرفى شدند که سر مى برند و شکم پاره مى کنند و آدم مى کشند، تا کار سرکوب شان راحت تر شود و امر ارسال گله هاى اسلامى و ارتش آسان تر صورت بگيرد.

«مرد رشتى بى بخار است!» در شمال ايران، به دليل تحولات سياسى تاريخى مثبت، و اساسا متاثر از تحولات مربوط به انقلاب اکتبر در شوروى اوايل قرن بيست، جنبش برابرى طلبى و به تبع آن فرهنگ برابرى طلبانه، در مقايسه با مناطق ديگر ايران، رشد بيشترى داشته است. از تاثيرات اين فرهنگ، يکى اش آزادى بيشتر زنان شد. کسى که کمى آشنايى با شمال ايران و بويژه رشت داشته باشد، متوجه اين تفاوت فرهنگى شده است.ناموس پرستى و مردسالارى و زن ستيزى و مذهب و خرافات در کنار سنن و اخلاقيات عهد عتيقى، از ترکيبات اصلى ايدئولوژى ناسيوناليسم و ملى گرايى اند. طبقه سرمايه دار ايرانى، با استفاده از زن ستيزى موجود در ترکيبات زشت ملى اش، ميخواهد جنس مرد را به جان جنس زن بيندازد، تا در کنار تفرقه هاى ملى و مذهبى و قومى، تفرقه ديگرى هم در ميان مردمان تشنه آزادى ايجاد کند، و به اين شيوه توان حاکميت خود بر آنها را افزايش دهد. کثافات فرهنگى «مردانگى»، «مرد بودن»، «غيرت مردانه» داشتن، «با ناموس بودن»، زن را ناموس و ملک مرد ناميدن، قانونا رئيس بودن مرد در خانواده و بى اختيارى زن در اين فرهنگ، همگى به تقويت مردسالارى به عنوان يک رکن اصلى ملى گرايى ميانجامند.در شمال و رشت، از قديم، اين پايه هاى مردسالارى مورد انتقاد و تعرض برابرى طلبى قرار گرفته و عقب رانده شده است. نتيجتا زنان در اين مناطق از برابرى بيشترى بهره مند بوده اند. اين امر به نفع انسان و انسانيت، به نفع رشد جنبش برابرى طلب، آزاديخواه و سوسياليستى جامعه است. تحقير مرد رشتى در اين فرهنگ براى کمک به توليد دوز کثافت مردانگى و غيرت و مردسالارى است، تا بدينوسيله برابرى طلبى، آزاديخواهى و انسانيت را در کل ايران عقب رانده، جبهه مدرن زن و مرد رشتى را هم عقب تر بکشاند!

متوجه ميشويد که خروارها جوک و لطيفه و اهانت و تحقير ملى قومى و مردسالارانه و ضد زن و ضد ترک و عرب و رشتى و.... در فرهنگ حاکم، از نظر ناسيوناليسم ايرانى لازم است، تا ترکيب اين معجون ملى غليظ تر و خوشبوتر!، و جبهه مردم تشنه آزادى و برابرى ضعيف تر شود. بى دليل نيست که ملى گرايى و فرهنگ و سنن و اخلاقيات و کل محصولات اين جنبش کهنه پرست و عقب گرا مورد نقد جدى و سازش ناپذير ما در حزب کمونيست کارگرى است.

در خاتمه، اولا اميدوارم طولانى شدن جوابم خيلى خسته تان نکرده باشد. در ثانى از طرح سوالاتى که برايم فرستاده بودى باز هم متشکرم. و ثالثا خيلى علاقمندم باز هم نظرات خود و دوستان تان را به تفصيل بدانم. دوست دارم جوابيه مرا در اختيار همه دوستان تان و منجمله دوستان مشترکمان هم قرار دهيد. اين بحث و ديالوگ هاى دوستانه، بويژه در شرايط امروز ايران از اهميت بالايى برخوردار است.

خوب وخوش و شاد باشيد و دست تان را از دور به گرمى مى فشارم!