رمان

تابوت شيشه اى دنيا

( سرگذشت خانواده رستگار )

نادر بکتاش

 

مقدمه :

 براى دنيا بنويس

 

فصل ١ : پرواز

٭ باغى به شکل L

فصل ٢ : شام اول

٭ در جستجوى خانه

٭ يک دستمال معطر

٭ شام اول SMOKED MEAT

٭ THOSES WHERE THE DAYS

٭ CALL - GIRL

٭ " کامپيوتر در خانه - مفيد و ساده "

٭ آب هندوانه و نان پنجره اى

٭ جانشين زيدان

٭ خوابهاى مجيد

فصل ٣ : شام آخر

٭ سبزى پلوى اينترنتى

٭ ٢٢ ژانويه ١٩٤٧

٭ تبهکاران بين المللى

٭ ESMAT & GEORGES

٭ دکتر فرانکشتين

٭ WORLDE TRADE CENTER

٭ " رومئو و ژوليت " و " بانى اند کلايد "

٭ شام آخر

فصل ٤ : تابوت شيشه اى

٭ آپوکاليپس

٭ دنيا و دکتر

٭ آيت و آليس، ١١ سپتامبر ٢٠٠١

٭ خوشبختى

٭ گمشده ها

٭ تابوت شيشه اى

مؤخره : MATTINO

 

 

مقدمه

 

مى گويم : " عصمت، بس است ديگر، چند روزى استراحت کن . "

مى گويد : " اصلاً ! خسته نمى شوم، به پول احتياج دارم و تازه اينجورى زمان زودتر خواهد گذشت. "

در اکران تلفن او را مى بينم که ميزها و صندليها را جابجا مى کند، گلدانها را در گوشه هاى مختلف مى گذارد و به طبقه بالا که محل سکونت خودش است مى رود تا روميزيهائى را که مى گويد همين ديروز خريده و همان مدل و رنگ اولين روميزيهاى رستوران " عصمت و ژرژ " در مونترآل قديم را دارد، در ماشين لباسشوئى بيندازد. عکسهاى آويخته روى ديوار را مى بينم، در يکى از آنها همه خانواده رستگار جمعند و دارند مى خندند. مى پرسم مگر غلغلکتان داده اند که داريد غش و ريسه مى رويد. عکس را از روى ديوار برمى دارد، گرد و غبار آنرا با آستين پيراهنش پاک مى کند، روى صندلى اى مى نشيند و به آن خيره مى شود.

از من مى پرسد که آيا شروع به نوشتن کرده ام يا نه. من و من مى کنم. مى گويد که سختى کارم را مى فهمد و شايد کار من از ديدار او با دنيا هم سخت تر باشد، اما به هرحال چاره اى جز نوشتن ندارم و بهتر است که هرچه زودتر شروع کنم. و انگشتش را به علامت تهديد تکان مى دهد.

حق دارد، کار من حتماً شايد از شروع دوباره همه چيز و انتظار بيدارى دنيا سخت تر است ( " تا ١٧ مه چند ماه بيشتر نمانده ، انگار چند قرن "). مى گويد که امروز هم کار مى کند، به يک سرى از مسائل مربوط به رستوران رسيدگى مى کند ( " يک بار ديگر جک رونالد را شکست مى دهم، خواهى ديد! " ) و بعد آخر هفته مى رود تا دخترش را ببيند . تا دنيايش را خوابيده در تابوت شيشه اى، با چشمهاى باز، يک پا دراز کرده و پاى ديگر کمى خميده، لبخند بر لب، دستها قفل بر سينه، مو هاى سياه پخش بربالش ببيند و به آن لحظه اى فکر کند که بيدار خواهد شد، او ليوانى آب هندوانه خنک و چند نان پنجره اى که خودش درست خواهد کرد در سينى اى با طرح باگزبانى خواهد گذاشت، به او خواهد گفت : " صبح بخير دنياى من "، گونه هايش را خواهد بوسيد و در گوشش زمزمه خواهد کرد : " بخور دخترم، بخور دنياى بيدارم ".

- کار تو از من سخت تر است، تو بايد در زمان حفارى کنى، تا هفتاد- هشتاد سال پيش بروى و داستان ما را بنويسى. آيا دنيا به خاطر خواهد آورد که من مادرش هستم ؟

- من ديگر گذشته خودم را هم فراموش کرده ام، چه برسد به اينکه بخواهم داستان شما را بنويسم ... - نگران نباش، من کمکت مى کنم، مى توانى کمى هم خيالبافى کنى ! تو که آن سالها داستان و نمايش مى نوشتى. به هرحال قرار نيست کسى رمان را بخواند، براى تجديد خاطره اوست؛ شايد هم ايجاد خاطره براى او. آن اولها، مثل مجيد، رمان زياد مى خواند. براى دنيا بنويس.

- باشد، ولى در هر صورت ازم انتظار نداشته باش که آن ٣٠ سال را به خاطر بياورم.

و هر از گاهى برايم تعريف مى کند. وقتى از خريد يا نيم دوى نيم ساعته هر روزش بر مى گردد، دستهايش را مى شويد، ترانه Yesterday را مى گذارد و با کلمات خودش آنرا زمزمه مى کند، گيلاسى جين مى خورد، پشت صندوق ساندويچ فروشى " عصمت و ژرژ ESMAT & GEORGES " مى نشيند و به جوانان مونترآلى که شروع کرده اند که کافه اش را " دوباره مثل ٣٠ سال پيش " پاتوق خود کنند نگاه مى کند، يادش مى آيد که قهقهه فاطى چه شيرين بود، که دنيا تا هشت سالگيش چه شاد بود و هر روز ترانه اى درست مى کرد، که آيت يک PLAY BOY به تمام معنى و يک نابغه کامپيوتر بود، که پرويز مى رفت تا به عنوان بزرگترين فوتباليست تمام اعصار ثبت شود، که دارا پزشکى انساندوست شد، که مجيد يا خود را در سن غرق کرد و يا به گذشته سفر کرد و روى پل ميرابو در زير نور فانوسهاى سالهاى هفتاد قرن گذشته پاريس، در گوش جنى عشقى بزرگ را زمزمه کرد.

- وقتى کندى مرد، من تا يک هفته هر شب گريه مى کردم، سرم را زير پتو مى بردم و در دلم مى خواندم :

خداوندا چه مى شد، کندى زنده مى شد

کندى مهربان بود، کندى باوفا بود 

مى خندد و اضافه مى کند : " البته بزرگ که شدم فهميدم که که کندى نه زياد مهربان بود و نه زياد باوفا ! تازه رئيس کشور شيطان بزرگ هم بود ( " چه دورند آن سالهاى شيطان بزرگ " ) ! اما اين شانس را داشت که به اندازه آيت خوشگل و سکسى بود. خودمانيم، داستان خانواده ما از خانواده کندى هم عجيب تر است ! درست است که کسى از ما رئيس جمهور نشد، اما تو چند نفر را پيدا مى کنى که مثل من اين ماجراها را از سر گذرانده باشند و آخر عمرى هم در انتظار بيدارى کسى بعد از يک خواب سى ساله، ثانيه شمارى بکنند ؟ من همان روزى که تهاجم ماًمورين اف. بى. آى. و تبهکاران بين المللى را تار و مار کرديم فهميدم که ما خانواده اى هستيم که در واقع از مريخ آمده ايم . مزخرفات بس است! ديروز تابلوى جک رونالد را ديدم، باز هم بايد نقشه بچينم و يک بار ديگر شکستشان بدهم، خيال مى کنند ! تو هم برو داستانت را بنويس ! مى توانى از آن لحظه اى شروع کنى که از آن خرابشده بيرون آمديم ". اکران تلفنش را خاموش مى کند و محو مى شود. اما من تا لحظاتى، تا ساعاتى طولانى، هنوز تصوير او را همه جا مى بينم. براى او مى نويسم.

 

فصل ١ - پرواز

باغى به شکل L

دقايقى بعد از اينکه هواپيماى تهران - پاريس در دسامبر ١٩٩٨ از زمين فرودگاه مهرآباد کنده شد و اوج گرفت، مجيد رستگار به دستشويى رفت و به چهره خود در آينه خيره شد. ياد عصرى پائيزى افتاد که باران آمد و دنيا برايش آوازى درست کرد : " بابا گريه مى کنه ! بابا گريه مى کنه ! " لب زيريش لرزيد و تبسمى بر صورتش نقش بست. خطوط صورتش زمخت بود؛ شيارها، عميق؛ چشمها، ترسيده؛ پلکها با شتابى مضطرب کننده به هم مى خورد. به خودش گفت : " دير، بهتر از هيچوقت است." فکر کرد که حتماً با گذشت زمان از لايه دلمرده چهره اش خلاص خواهد شد و خنديدن را دوباره خواهد آموخت.

ميهماندار هواپيما، قبل از خوش آمد گويى، جملات معمول اطلاعاتى در رابطه با پرواز، پانتوميم چگونگى استفاده از ماسک اکسيژن و نشان دادن پاکتى که مى بايستى در صورت استفراغ از آن استفاده مى شد، بلافاصله رو سريش را، احتمالأ در کابين پرسنل، برداشته و خود را ژاکلين معرفى کرده بود. از زنش که او را صدا کرد تا براى باز کردن کمربند ايمنيش به او کمک کند، پرسيد : " همه اينها مال شما هستند؟ " عصمت با اعتماد به نفس و رضايتى که بيشتر از احساس تملک و غرور مادرانه نسبت به بچه ها، ناشى از تواناييش در فهميدن انگليسى و صحبت کردن به زبان خارجى با يک خارجى واقعى بود، جواب داد : " بله! سه پسر و دو دختر. " ميهماندار فرانسوى با لحنى آشکارا مشتاق گفت : " من هميشه دلم مى خواست که در خانواده اى پر اولاد به دنيا آمده باشم، اما فقط دو بچه هستيم، من و برادرم." عصمت دستپاچه گفت : "Yes! " پسر بزرگش، جوانى خوش سيما با ريشى سه روزه، درگوشش جمله ميهماندار را ترجمه کرد و بعد با فرانسه اى تقرِيبى، پرسيد : " ببخشيد، مى توانيم نوشابه الکلى سفارش بدهيم؟ "

- " با کمى صبر، مى توان به همه چيز دست پيدا کرد"، زن با لحنى که دوزى از عشوه گرى را در آن قاطى ادب کرده بود، پاسخ داد. بلوندى ريز اندام با چشمان سبز کمرنگ و سينه هايى خوش ايستاده که به چهل سالگيش نمى خورد و سوء ظن جراحى يا نوعى سينه بند ويژه را القا مى کرد.

مجيد رستگار، پيش از آنکه سرش را به پشتى صندلى تکيه بدهد و چشمهايش را ببندد، به اين فکر کرد که مرد جوان خوب توانسته است اجبار ريش را به نقطه قوتش تبديل کند. با وجود اينکه ريش تراشيدن در ايران بسيار گسترده شده بود، اما، به هر حال، هر مرد ريش تراشيده در اين کشور، عنصرى از خصومت و سو ظن حمل مى کرد. وقتى بعد از چند هفته عصمت متوجه شد که اين نوع ريش سه روزه ناشى از بى توجهى يا تنبلى نيست، با غرولند به پسرش گفت : " هيچ چيزت مثل آدمها نيست، بالاخره يا ريشت را اصلاح کن يا بگذار درست و حسابى بلند شود، اين ديگر چه مدلى است؟! " دختر بزرگش فاطى گفت: " از ايتالياييها و اسپانيوليهاى توى فيلمها ياد گرفته! مگر نمى بينى مرد هاشان همه کمى ريش مى گذارند تا جذاب و سکسى بشوند!"

سرش را به پشتى صندلى تکيه داد و چشمهايش را بست. شش ساعت پرواز تا پاريس و بعد، بعد از يک توقف چند ساعته در پاريس و تعويض هواپيما، پنج شش ساعتى هواپيما تا تورنتو. مى رفت تا در کمتر از بيست ساعت، خود را به جهانى ديگر پرتاب کند. پرويز با ماشين حسابى که مادرش هميشه در کيف دستيش نگهميداشت، حساب دقيق کرده بود : مى بايستى عقربه ساعتهايشان را پنج ميليون و چهار صد و سى و نه هزار و نهصد و شصت ساعت ( منهاى ٩، اختلاف ساعت تهران و کانادا در همان روز ) به جلو مى چرخاندند تا زمانشان را از سال ١٣٧٧ به ١٩٩٨ برسانند.

در طول سالها، مجيد رستگار در آغاز شب مى خوابيد و صبحها در ساعتى مناسب بيدار مى شد. وقت خوابش آنقدر کافى بود تا انرژى اش را بازسازى کند و ساعت بيدار شدنش هم به اندازه لازم وقت در اختيارش مى گذاشت تا صبحانه اى مقوى بخورد و به موقع به سر کار برسد : غالبأ بسيار زود تر از مافوقهايش، بين پانزده تا بيست دقيقه قبل از همکاران و دانشجو ها و، گاهى اوقات حتى، چند دقيقه اى پيش از مستخدمين و باغبانها. سرايدار مى پرسيد : " آقاى رستگار، چاى؟ " جواب مى داد : " الآن، نه. " يا : " کمى بعد. " همواره به اندازه يک شيميدان در آزمايشگاه شيمى دقيق و مراقب بود. يک زندگى آزمايشگاهى را به پيش مى برد و خودش را به عنوان يک ماده خطرناک مى ديد که کمترين تماس با آدمها و دنيا، ناچيز ترين بى توجهى يا بى دقتى به آن، منفجر يا تخريبش مى کند. يکى از دوستانش، روزى در آلمان در حاليکه او مشغول شاشيدن بر قبر دوستى ديگر بود و دقيقه اى يکبار ساعتش را نگاه مى کرد و نگران از دست دادن هواپيماى اشتوتگارت - فرانکفورت و بعد فرانکفورت - تهران بود، به او گفت : " تعجب مى کنم که تو چطور توانسته اى با اين گيج سريت، پانزده سال در لابراتوار کار کنى و انفجار و فاجعه اى به بار نياورى ". با دقتى دهها برابر آنچه که در آزمايشگاه به کار مى برد تا دست و صورتش را نسوزاند و چيزى را منفجر نکند، افکار و احساساتش را کنترل مى کرد تا رؤيايى نداشته باشد و خوابى نبيند.

خانواده رستگار در يک خانه بزرگ پنج اتاقه زندگى مى کرد. يک آشپزخانه، يک حمام بزرگ و يک باغ پر فضا به شکل L هم که با شمشاد احاطه مى شد، قطعات منزل را تکميل مى کرد. در هشت - نه ماه سال، وقتى که بچه ها در سر LL به بازى مشغول بودند، مجيد رستگار در انتهاى آن درس فردا را آماده و اوراق دانشجويان را تصحيح مى کرد و يا کتب جامعه شناسى و تاريخ مى خواند. از آن نقطه اى که نشسته بود، مى توانست برج کوچک محل کارش دانشکده نفت و ساعت آن را که نزديک به بيست سال مى شد از کار افتاده بود، انگار که هيچوقت کار نکرده است، ببيند. لوله هاى خوابيده انتقال نفت از آن سمت خيابان رد مى شد و به نوعى مرز بين بوارده شمالى و جنوبى را ترسيم مى کرد. لوله هاى برافراشته پالايشگاه، در آن سمت شهر، ديده مى شد. آبادان شهرى بود که در سال ١٣٣٤ در آن متولد شد، ١٣٥٧ در آن ازدواج کرد، زندگى شغليش را به عنوان مسئول آزمايشگاه و کمک استاد شيمى در اوائل دهه ٦٠ در آن آغاز کرد و اکنون، ١٣٧٧، ١٩٩٨ ميلادى، آن را - مطمئن بود - براى هميشه ترک مى کرد.

اطلاعات زيادى در مورد شهر و تاريخ آن جمع کرده بود. در طول ساليان متمادى نامه نگاريهاى مفصلى در مورد آبادان با يکى از دوستان سابقش که آخر از ارتباط اينترنتى دانشکده استفاده مى کرد و پاره اى اوقات ديالوگ مستقيم مى کردند. يک بار، بعد از اينکه مهاجرتشان از ايران قطعى شد، از او پرسيد :

- من هنوز هم بعد از نزديک به ٣٠ سال نفهميده ام که چرا تو که در تمام عمرت فقط يکى دو سفر چند روزه به اين شهر داشته اى، تا اينحد دوست دارى راجع به آن صحبت کنى؟

- شايد به خاطر اين است که شهر خودم تهران را زياد دوست نداشتم، شايد هم سفرهايم به آبادان خاطرات خوبى برايم گذاشته اند، شايد هم ...

ديگر چيزى ننوشت. مکث کرد. بعد هم کسى به دفتر دانشکده وارد شد و مجيد ارتباط را قطع کرد. مجيد، سالها بعد، فکر کرد که يک " شايد " ديگر هم وجود داشته است. به اين نتيجه، در يکى از روزهاى اکتبر سال ٢٠٠١ رسيد. کنار سن، بر نيمکتى نشسته بود. سردش شد و احساس تنهايى کرد. در آن سال، هوا به طور استثنايى گرم شده بود و همه در پاريس حرف از " تابستان سرخپوستى " مى زدند. در کنارش روزنامه اى بود که تيتر اول آن خبر از عمليات نظامى آمريکا و انگلستان در افغانستان مى داد. متن چاپ شده نامه الکترونيکى را که چند روز قبل دريافت کرده بود و خبر ناپديد شدن دنيا در آن بود در دست داشت و بيوقفه در حال صاف کردن آن بود تا تاخوردگيهايش را که به دنبال چند روز گذاشتن در جيب پشت شلوارش ايجاد شده بود، از بين ببرد. فکر مى کرد : " سرخپوستها به پاريس حمله کرده اند، تروريستها به آمريکا و آيت، دنيا گم شده و من هم قرارى با جنى دارم و شايد ديرم بشود. "

آبادان شهرى تمامأMade by English . در سال ١٩٠٩ ، شرکت نفت انگلستان - ايران تصميم گرفت که در آبادان پالايشگاهى بسازد. پالايشگاهى که تا دهه ها بعد، سالهاى شصت ميلادى، بزرگترين پالايشگاه جهان باقى ماند. در سال ١٩١٤ تعداد ساکنين آبادان ١٢٠٠٠ و شمار کارکنان شرکت نفت ٣٠٠٠ نفر بود. در ١٩٥٠، پنج سال پيش از تولد مجيد رستگار، اين جزيره ٢٠٠٠٠٠ ساکن و ٤٠٠٠٠ کارگر و کارمند شرکت را در خود جا مى داد. از سه قرن پيش از آن انگليسيها حضورى فعال در منطقه خليج داشتند و کالا ها و کشتيهايشان آبهاى اين پهنه را در مى نورديد. اما اين اولين بارى بود که تصميم گرفتند، نه اينکه شهرى فى الحال موجود را چادرش را در محلى که سالها بعد احتمالاً محل ساختن اداره روابط عمومى شرکت نفت شد، برپا کرد.

انگليسيها بعد از کشف نفت در مسجد سليمان، شهر ديگرى در استان خوزستان، تصميم گرفتند پالايشگاهى در اين منطقه بسازند و براى اين کار آبادان را انتخاب کردند. هجده ماه بعد از شروع کار، پالايشگاه آماده بهره بردارى و تصفيه نفت رسيده از مسجدسليمان بود. شهر آبادان حول پالايشگاه و نفت، آنچه که در طول دهه ها قلب و خون ايران و حتى منطقه شد، سلول و اندام و هياهوى زندگى پيدا کرد. دهه ها بعد، در آغاز به قدرت رسيدن اسلاميون در کشور، يکى از نمايندگان ملا ها که به آنجا رفت تا پيام خدا و خمينى را به مردم شهر برساند با مشاهده وفور شعار ها و باندرولهاى کمونيستى بر در و ديوار ها برآشفته شد و با خشم گفت : " اينجا آبادان نيست، لنينگراد است! " چگونه مى شد هر صبح لوله هاى سر به آسمان کشيده پالايشگاه، اين لوله هاى متجاوز به بارگاه خدايان را ديد، بوى نفت را استشمام کرد و به مقدساتى غير زمينى معتقد ماند؟ فردى دمون FREDY DEMONT ، استاد دانشکده ادبيات و علوم انسانى نانتر در فرانسه، در کتاب هزار صفحه اى خود " شهرهاى ايران " ( ١٩٦٩ ) مى نويسد : " در ميان تمام شهر هاى ايران تنها آبادان مانند ماشينى غول آسا به نظر مى رسد که بى خداها مايلند جايگزين خدايان معزول مساجد کنند. " از چهار گوشه کشور مردمان در جستجوى کار به آبادان رفتند. همين محقق، گويى سرخورده از فقدان بقاياى گذشته و رد پاى سنن معمارى شرقى، به نقل از يک ايرانى مى نويسد : " تعداد بسيار کمى از ساکنين آبادان در محل متولد شده اند، اما همه آنها، به زحمت چند ماه بعد از رسيدن و استقرار، خود را " آبادانى " مى دانند" و با تعجب اضافه مى کند : " هيچ جا اين برداشت را نداشتيم که آنها خود را بى ريشه احساس بکنند." شهر هيچکس، شهر همگان مى شود؛ شهر بى ريشه، ريشه بى شهر ها مى شود. و امروز که مجيد رستگار آبادان را ترک مى کرد، شهر تماماً در حال امحا بود. به خاطر بى توجهى، عدم تخصيص امکانات مالى، موقعيت جغرافيائى حساس در نزديکى مرزى که هنوز بعد از پايان جنگ ايران و عراق در دهه هشتاد قرن گذشته نامطمئن مانده بود؛ و شايد هم به خاطر اينکه شهرى بود که بيش از هر شهر ديگرى در ايران ، با لوله هاى عظيم پالايشگاه، شهريت، مسکن سازى، و تأسيسات بهداشتى و پزشکى خود، فيزيکى مدرن را به نمايش مى گذاشت و فرهنگى ديگر را رواج مى داد. آبادان آينده اى را که نظام حاکم بر اين کشور از آن وحشت داشت، وعده مى داد.

سه سال بعد، وقتى مجيد رستگار با قطار EUROSTAR مسير پاريس - لندن را طى خواهد کرد تا چند روزى را در لندن بگذراند و بعد به ليورپول برود، با گردش در برخى از محلات اين شهر، نسيم گذرايى از نوستالژى را بر پوست بدن و در زواياى دور و فراموش شده روحش حس خواهد کرد و لحظاتى بدنش مرتعش خواهد شد. اين رديف منظم خانه ها با باغچه هاى شخصى؛ اين حياطهاى پشت خانه ها که نمى ديد اما مى دانست که حتمأ بايد وجود داشته باشند؛ آن سوتهاى آغاز و پايان کار و وقت استراحت شرکت نفت که در آبادان طنين مى انداخت و انگار در خيابانى در لندن شنيد. اما آن لحظه، همچنان که اين لحظه اى که در پرواز به سوى آينده، نگاهى به گذشته مى انداخت، هر دو گذرا بودند. ديگر گذشته و تاريخ برايش جالب نبودند. از آنها فرار مى کرد. هر چند جنى او را به گذشته خواهد برد، گذشته اى که نتوانست داشته باشد.

هر کدام چند بطرى آب معدنى ويتل را خالى کرده اند، شام ديشب شور بود و الآن مرتب آب مى نوشند. آيت، پسر بزرگ خانواده، سومين پيک ويسکيش را - بطريهاى کوچک اشانتيون - تمام کرده است. مادرش دو دقيقه اى يکبار به او نهيب مى زند که ديگر بس است، نبايد مبالغه کند. و مرد جوان هم دو دقيقه اى يکبار جواب مى دهد که : " باشد مامان، چشم! " فاطى، مخفيانه از مادرش، دو جرعه از ودکاى مجيد نوشيده است ( " به مامان نميگى، اوکى! " ). اين اولين بارش است، مى داند که عصمت هم اعتراضى نخواهد داشت، اما ترجيح مى دهد که پنهانى از او شروع کند. هميشه ،در ميهمانيها، ليوان ودکا يا ويسکى را که نزديک لبش مى برد، قيافه ترش مى کرد و مى گفت : " بدبو و تند است ! " اما، حالا، وضع فرق مى کند. به هرچيزى که مى شنود، مى خندد. نشسته، با موزيکى که از دستگاه پخش سى دى اش گوش مى دهد، مى رقصد. مرد ريشدارى که کنارش نشسته ، بعد از يکى دو اعتراضى که هيچ نتيجه اى نداده، با قيافه اى عبوس کز کرده و از پنجره به بيرون نگاه مى کند. مجيد با نگرانى به عصمت که چند دقيقه اى از کنار دنيا بلند مى شود و پهلوى او مى نشيند، مى گويد : " به اين دختر بگو بغل دستيش را راحت بگذارد، خطرناک است. " عصمت هم با آرنج محکم به پهلويش مى زند و مى گويد : " اگر مشروب به او نداده بودى، اينقدر کرم نمى ريخت! " و با غيظ اضافه مى کند : " بيست سال است جان به لبمان کرده اند، بگذار چند دقيقه هم او آنها را اذيت کند. تو هم لازم نيست بترسى، قرار نيست در خارج هم مطابق ميل اينها رفتار کنيم ." و مسالمتجويانه تمام مى کند : " فکر نمى کنم دنبال اذيت کردنش باشد، مى خواهد کارى کند که فراريش بدهد و صندلى کنار پنجره را بگيرد. " او ديگر نگران اين نيست که شبى، روزى، وقت و بى وقتى، از کميته زنگ بزنند و بگويند که خانم بياييد پسرتان را تحويل بگيريد و آنها بروند و لاشه نيمه جان شلاق خورده و روح کز کرده و روان آسيب ديده دارا را به خانه حمل کنند. هنوز، هر از گاهى، کابوس شلاق خوردن دارا را مى بيند و با وحشت از خواب مى پرد. آيا مى داند که تا به حال دخترش چند دوست پسر عوض کرده است؟ يک بار، وقتى که مجيد از اداره به خانه برمى گشت، او را ديد که از خانه آقاى سالار، همسايه چند خانه دورتر شان، خارج مى شود. خانواده سالار فقط دو پسر پانزده و بيست ساله داشتند. ماهى يکى دو بار، پنجشنبه شبها، به خانه همديگر رفت و آمد مى کردند. وقتى مجيد به خانه رسيد، فاطى به طرفش دويد و خود را در آغوشش انداخت. تقريبأ با خشونت، او را پس زد، اما بلافاصله، فاصله اى که فقط چند ثانيه طول کشيد، او را بغل کرد. دخترک وارد سيزدهمين سال زندگيش شده بود. برآمدگى سينه هايش در زير پيراهن ديده و حس مى شد؛ باسنش فرم زنانه گرفته بود؛ موهاى زير بغلش روئيده بود. عکس خواننده ها و هنرپيشه هاى مرد و زن را به در و ديوار اتاقش نصب مى کرد و هفته اى يکى دو نوار جديد موزيک يا کاست فيلم به خانه مى آورد. مجيد نمى دانست در اين کشورى که هر چيزى مى توانست خطرناک بشود، چکار بايد بکند. حتى اسم بچه ها را هم با توجه به اوضاع سياسى روز انتخاب کرده بودند : آيت و فاطمه، بچه هاى سالهاى اول انقلاب بودند؛ دنيا و دارا نامهاى بينابينى دوره آغاز تثبيت رژيم وقت، و پرويز فرزند بعد از پايان جنگ و شروع گردن کشى جامعه. يکى از همکارانش هميشه او را سرزنش مى کرد که بيش از حد هراس دارد و در زمينه اسم ديگر نبايد زياد مته به خشخاش بگذارد. عصمت سعى مى کرد با موج همگانى همسو شود و زندگى غير قانونى درون خانه را سازماندهى کند. آنقدر واقع بين بود که بداند که نمى تواند جلوى نيازهاى فرزندان جوانش را بگيرد و به هر حال تمايلى هم به اين کار نداشت، پس سعى مى کرد آزادشان بگذارد که در خانه هر چه مى خواهند بکنند. ماهى يکبار ميهمانى اى در خانه برگزار مى کرد و همکلاسيهاى آيت و فاطى و جوانان همسايه را دعوت مى کرد. در عين حال مراقب بود که گزمه هاى دولت و معدودى از همسايه ها - که البته اکثرأ خودى بودند و شيوه زندگيشان مشابه آنها - دردسرى برايشان درست نکنند. مانند ديده بانى، در تمام طول جشن، پشت پنجره گوش به زنگ مى ماند. يک بار که ماشين گشت کميته را ديد که به طور مشکوک و غير عادى در خيابانهاى اطراف پرسه مى زند، سريعأ فضا را عوض کرد. پوسترها و عکسهاى خواننده ها و ستاره هاى سينما به زير تخت و ته کمد ها رفتند، عکس خمينى و خامنه اى به ديوار آويزان و قرآنى روى طاقچه پرت شد، دختر ها روسريهاشان را گذاشتند، پسر ها در اطاق ديگرى مستقر شدند، نوارهاى موسيقى اسپايس گرل و مايکل جکسون و خواننده هاى ايرانى مقيم خارج از قبيل ابى و شهره جايشان را به موزيک کلاسيک مجاز ايرانى ( به قول عصمت : روضه کمى قرتى با دالام دولوم ) ادند و بزرگتر ها هم در ميان جوانها بر خوردند. هميشه در اين ميهمانيها چند پدر و مادر هم دعوت مى کرد تا پوشش امنيتى جوانان باشند. سرنشينان دو ماشين کميته که چند دقيقه بعد رسيدند و خانه را اشغال کردند، دست خالى رفتند. يکى از خواهران به هنگام رفتن درگوشى به فاطى گفت : " خوش به حالت که آخرين نوار ابى را دارى، من هر چقدر دنبالش رفتم، پيداش نکردم. "

مادر ها بين خودشان مى گفتند که اگر بچه ها به حال خودشان رها شوند هم از طرف دولت در معرض خطر قرار خواهند داشت و هم از طرف معتادان و فروشندگان مواد مخدر و جوانان هرزه. از زمانى که آنتن بشقابى جاسازى کرده بودند و عصمت سريها و فيلمهاى تلويزيونى آمريکايى را تماشا مى کرد، دائمأ مى گفت که آبادان و تهران از نيويورک و سانفرانسيسکو هم خطرناکتر شده اند، در اينجا هم، مثل آنجا، مى کشند و مى دزدند و مى کنند، اما در آن " ديار الابليس " حداقل پليسهاى کاراته باز خوش تيپى هستند که آدم را نجات مى دهند ( " اگر هم شانس بياوريم پسر کرک داگلاس مى آيد نجاتمان مى دهد و عاشقمان ميشود " ). مى گفت که در اين خرابشده اول از همه آدم بايد خودش را از پاسدار و کميته و گانگستر هاى دولتى حفظ کند. مجيد از خودش مى پرسيد که اين زن چگونه مى تواند با کلمات ابداعى و نگاه تمسخر آلودش جهان را بازسازى کند و از سياهى آن بکاهد. اما، شبها، وقتى ناله ها و هذيانهايش را مى شنيد و وارد کابوسهايش مى شد، روز ها، سال بعد از سال، شيار هاى صورت و پيشانيش را مى شمرد، پر رنگى کبودى زير چشمش را مى ديد، به خودش مى گفت که سياهيها را مى بلعد و در خود جمع مى کند و از درون متلاشى مى شود. مى دانست که سهم او را هم بر دوش مى کشد و احساس عذاب وجدان مى کرد. اما، مجيد رستگار کماکان خوب مى خوابيد، به اندازه کافى مى خوابيد و صبحانه هاى مقوى مى خورد و

از پشت شيشه، از درون لوله آزمايش زندگيش جهان را نظاره مى کرد. و شبها هم ديگر در گوشش پنبه مى گذاشت تا فرياد هاى زن بيدارش نکند. فقط نظاره ميکرد : توحش جهان و شيونهاى درونى عصمت ؛ قد کشيدن و تغييرات جسم فرزندانش؛ گذشت زمان و پيکر خودش را که زندگى نکرده پير مى شد؛ فاطى را که مى باليد.

فاطى در حمام بود. آب از موهايش چکه مى کرد. در مقابل آينه تمام قد حمام سينه هايش را ماليد و خودش را نگاه کرد . چرخيد و از نيم رخ سينه ها و باسنش را با چشمهاى ديگران اندازه گرفت. از دختر هاى همکلاسى و يکى از دختر هاى بزرگ فاميل شنيده بود که اگر سينه هايش را بمالد سريعتر بزرگ مى شوند، و اگر مو هاى آلت تناسليش را تيغ بزند، پر پشت تر در مى آيند و پسر ها را حشرى تر مى کنند. از همان دختر بزرگ فاميل، سوسن، شنيده بود که از وقتى که ديگر پستانهاش به اندازه کافى بزرگ شدند بايد با کرم و روغنهاى مخصوص آنها را ماساژ بدهد و به مرد ها هم اجازه ندهد که زياد آنها را دستمالى کنند : " والا سر بيست سالگى مثل سينه پير زنها مى شود، حواست نباشد سر بيست و پنج سالگى صاحب دو تا مشک آويزان مى شوى که مرد ها را حشرى که نمى کند هيچ، چيز شان را هم مى خواباند! "

عکس جيمز دين را با چشمان خمار و سوار بر موتور سمت چپ بالاى آينه مى چسباند، لئوناردو دى کاپريو را هم آن طرف مى گذاشت. نيمرخ، مقابل آنها مى ايستاد ، سرش را کمى به عقب خم مى کرد تا مو هاى خيسش آويزان شود و کف دست هايش را به پستان هايش مى مالاند. هميشه حمامش طول مى کشيد و داد همه را در مى آورد. امروز، پنجشنبه بعد از ظهر، کسى جز محمود، يکى از اقوام دور که دوره سربازيش را در پادگانى در نزديکيهاى آبادان مى گذراند و بعضى هفته ها از ظهر پنجشنبه تا عصر جمعه را نزد آنها مى آمد، در خانه نبود. آيت پيش دوستانش بود و بابا و مامان و کوچکتر ها هم براى خريد رفته بودند.

گوش خواباند. حالاحالا ها برنمى گشتند. صداى تلويزيون را مى شنيد. پيچ لوله مرکزى آب را که زير ظرف چينى دستشوئى پنهان بود به راست چرخاند و داد زد : " آقا محمود، ممکن است لطفأ يک دقيقه تشريف بياوريد." چند ثانيه اى طول نکشيد که صداى مرد جوان را از پشت در حمام شنيد، صدايى آشکارا متعجب و مردد و ترسيده.

- نمى دانم چرا آب قطع شده، تا همين الأن خوب کار مى کرد، فکر مى کنم اين شير هاى دوش هرز شده اند و نمى چرخند ...

- اگر اجازه بدهيد من بيايم تو ببينم شايد بتوانم کارى بکنم.

- لطفأ اول حوله را به من بدهيد، کنار در آويزان است.

سالن حمام دو قطعه اى بود. بخش اول محوطه اى بود که شامل مستراح، دستشويى، رخت آويز و يک آينه نيم قد بود که با يک ديوار سه ربعى از بخش دوش، گرم و مرطوب و بخار آلود با يک آينه تمام قد، جدا مى شد. فاطى خودش را پشت ديوار مابين دو قطعه کشيد و دستش را دراز کرد. با باز شدن در، از غلظت بخار کم شد و فاطى تصوير مه آلود محمود را با سر پائين در آينه تمام قد که درست روبروى محل عبور بين دو بخش بود ديد. وقتى حوله را مى گرفت، براى لحظه اى انگشتهاشان اصطکاک پيدا کرد.

- " ببخشيد! "، صداى مرد جوان خفه بود و مى لرزيد.

- " خدا ببخشيد! "، لحن دختر اغواگر و شيرين بود.

سى ثانيه اى که در طول آن محمود با دستهاى لرزان پيچهاى شير آب گرم و سرد دوش را اينور و آنور چرخاند و بعد گفت که شايد آب به طور کلى قطع شده است و سپس از فاطى خواست که شير آب دستشوئى را باز کند يا سيفون توالت را بکشد تا ببينند که آيا تمام آب منزل دچار مشکل است يا نه و در همان حال برگشت، کافى بود تا دختر دستهايش را مانند دو بال پرنده اى بالا ببرد، حوله را مانند شنلى باز نگهدارد، چند ثانيه اى در همان حالت بماند و بعد آن را بر زمين رها کند.

وقتى آن روز مجيد و عصمت به خانه برگشتند، از شتاب پسر جوان براى رفتن متعجب شدند. مجيد در مجموع چيزى از او نمى دانست و در مورد او هم هيچوقت چندان کنجکاوى نکرده بود. يکى از بستگان دور عصمت بود که پدر و مادرش در معادلات فاميلى او اهميت داشتند و مى بايستى حضورشرا که چندان پر دردسر هم نبود، تحمل مى کردند. عصمت هم حساسيت خاصى نشان نداد. فقط بعدها که معلوم شد که ديگر محمود هيچوقت آخر هفته ها را نزد آنها نمى گذراند، يکى دو بار مسأله را سرسرى مطرح کرد.

اولين بارى که مجيد يک آلت تناسلى زنانه را ديده بود، سيزده يا چهارده سال داشت. تعطيلات نوروز سال ١٣٤٧( ١٩٦٨ ) يا ٤٨ بود و مثل هر سال، از هر گوشه ايران، فاميل و آشنا به آبادان و خرمشهر و خانه آنها سرازير شده بود. خيليها را نمى شناخت و بسيارى را فقط يک بار براى هميشه و يا تا ده - پانزده سال ديگر مى ديد. زمستان خوزستان ملايم و آفتابى و مطبوع بود و همه را به خود جلب مى کرد. يک بعد از ظهر آفتابى که مثل هميشه مردها در حال چرت زدن، جوانها مشغول علافى در خيابانها و زنها سرگرم ديد و بازديد در خارج خانه و يا کار در آشپزخانه بودند، مجيد با صداى خش خش لباسى از خواب بيدار شد. شب قبلش بسيار دير و بد خوابيده بود و از فرصت بعد از نهار استفاده کرده و روى تخت پدر و مادرش دراز کشيده بود. دوران بلوغش را طى مى کرد و مى آموخت که تنهايى را دوست بدارد، در تنهائى بود که مى توانست با آسودگى به جنى فکر کند. نمى دانست ساعت چند است، فقط احساس مى کرد که انگار نه چند لحظه که چند ساعت خوابيده است. دست راستش را افقى روى چشمهايش گذاشته بود تا روشنايى مزاحم خوابش نشود - عادتى که از پدرش گرفته بود. اولين چيزى که با باز شدن چشمها، از زير بازو ديد رنگ ارغوانى آسمان در پنجره بود که خبر از نزديکى غروب مى داد. غلط زد و از ميان پلکهايى که خارج از اراده اش باز و بسته شد، زنى را ديد که سينه بندى را حائل سينه هايش کرده است.

ديگر تکان نخورد. شايد اگر به جاى آن زن برهنه، در آن لحظه و در آن حالت متوجه حضور مرد يا حتى کودکى هم مى شد، به همين نحو عکس العمل نشان مى داد. دلش مى خواست بيداريش در آرامش و آزادى اتفاق بيفتد. اين دقايق کوتاه بين خواب و بيدارى را دوست داشت. در زمستان در گرماى لحاف فرو مى رفت و در فصل گرما يک دست و يک پايش را از زير ملافه بيرون مى آورد و خنکى دم صبح را لمس مى کرد. در اين لحظه، اما، مشکلش اين بود که نمى دانست بايد چه تصميمى بگيرد : بى حرکت بماند تا زن کارش را تمام بکند و برود؟ آنقدر غلط بزند تا او متوجه شود که وى در حال بيدار شدن است و عکس العملى نشان دهد؟ بلند شود و در حال خميازه کردن و ماليدن چشمهايش، انگار که هيچ کسى را نديده است، از اطاق خارج شود؟

اما ديگر براى تصميم گيرى دير شده بود. زن، نشسته در مقابل آينه، لخت، مو هاش را شانه مى زد. مجيد به ياد آورد که چند لحظه اى قبل از شنيدن صداى خش خش لباس درآوردن زن، با صداى بسته شدن چفت در شروع به بيدار شدن کرده است. احتمالأ عده اى از زنان که براى ديد و بازديد عيد و يا خريد از بازار کويتيها بيرون رفته بودند، برگشته اند و دوباره مى خواهند خارج شوند و يا در انتظار ميهمان، لباس و آرايش عوض مى کنند. لابد حمام و ديگر اتاقها اشغال هستند و زن براى تعويض لباس به اين اتاق آمده و در را هم از داخل چفت کرده است.

چشمهاى مجيد، که دوباره زير بازويش پنهان کرده بود، کاملأ باز بود. فقط تا کمى بالاى سينه هاى زن را مى ديد و نتيجه گرفت که زن هم نمى تواند چشمهاى او را ببيند. سعى کرد حدس بزند که کيست. خانم سلامتى که با شوهر و دو بچه اش از رضائيه آمده بودند؟ خانم رفعت دوست و همکلاسى قديم مادرش که از تهران آمده است؟

سينه هاى زن درشت و گرد و محکم بود و نوکهايى کاملأ برجسته داشت. تا سالها بعد، هر بار که مجيد اين خاطره را در خواب و بيدارى به خاطر مى آورد، متوجه مرز مخدوش شده بين عينيت خاطره و جسم زن، و بازسازى تصاوير خاطره در ذهن خودش مى شد و تلاش مى کرد تا با غربال کردن تصاوير و حسها به اين سؤال پاسخ بدهد که آيا واقعأ نوک سينه هاى زن برجسته و محکم شده بود يا نه؟ در اين صورت مسلم مى شد که زن مى دانسته است که او ديگر خواب نيست و بدن لخت او را مى بيند. همين، او را تحريک و نوک سينه هايش را سخت مى کرده است. زن روى صندلى طورى چرخيده بود که کاملأ روبروى او قرار داشت. سرش را به جلو خم کرده بود. انبوه موهايش را جلو آورده بود و از عقب به جلو شانه مى زد. صورت و چشمهاش کاملأ پنهان بود. مجيد گيسوان پرپشت سياه او و موهاى سياه انبوه بالاى آلتش را مى ديد. اين مثلث مشکى قلبش را با ضربانى هراس آور به ديواره سينه اش مى کوباند، نفسش به زحمت بالا مى آمد و چيزى معده اش را در هم مى پيچاند. زن پا هاش را از هم باز کرد. همانطور بى حرکت ماند. بعد بلند شد، سريع لباس پوشيد و از اطاق بيرون رفت. روز دهم فروردين آن سال، مجيد يکى از عمو هاش را که نمى توانست بچه دار شود ( و حتى در فاميل شايع بود که اصلأ مردانگيش مشکل دارد ) با زنش ، زن دومش که بيست سالى از او جوانتر بود، تا ايستگاه ماشينهاى مسافر برى آبادان - خرمشهر همراهى کرد تا به ايستگاه قطار خرمشهر بروند و به تهران برگردند. زن عمويش، بيست و چند ساله، در لحظه اى که شوهر براى خريد سيگار رفته بود، چادرش را باز و صاف کرد - شنلى با دستانى مانند دو بال نيمه باز پرنده اى. همان دامن و بلوزى را به تن داشت که آن زن برهنه، پيش از خارج شدن از اطاق، به تن کرده بود. در آن لحظه بود که مجيد مطمئن شد که در آن غروب ارغوانى تن برهنه زن عمو پروانه را ديده است. زن به او خيره شد. مجيد به زحمت جلوى گريه اش را گرفت. پروانه فهميد که پسرک او را باز شناخته است؛ مطمئن شد که تن و بدن برهنه اش چشمان بى تجربه او را پر کرده و در تنش جارى شده است.

آن دو انبوه سياه، هميشه با مجيد ماند؛ نه به وقت عشق بازى، بلکه در لحظات بين خواب و بيدارى صبح و با حسرت و دلشوره.

پروانه پانزده سال بعد ديوانه شد و او را به تيمارستانى در همدان فرستادند؛ در ايران، حتى اگر پزشکان اعلام مى کردند که مقصر در عدم توليد مثل مرد است و زن هيچ مشکلى براى بارور شدن ندارد، باز هم زن بود که مى بايستى سرکوفتها و عواقب را تحمل کند. عموى مجيد دو زن ديگر گرفت تا بچه دار شود. دومى خودکشى کرد اما سومى کارى کرد که مرد تقريبأ همه دارائيش را به اسم او بکند و بعد هم از او طلاق گرفت.

بيست و چند سال بعد در سفرى با اتوموبيل به تهران، رستگار ها چند ساعتى را براى استراحت در هتلى در همدان گذراندند. ساعت ٢ صبح به راه افتادند تا در معرض گرماى خوزستان نباشند و پيش از جولان خورشيد در آسمان آن را ترک کرده باشند. مجيد دفعتأ به ياد پروانه افتاد. از مقابل تيمارستان که در بيرون شهر قرار داشت، رد شده بودند. با وجود اينکه فکر مى کرد که قاعدتأ پروانه بايد مرده باشد، به تيمارستان زنگ زد و در موردش پرسيد. با تعجب شنيد که هنوز آنجاست. ديدار دوستى قديمى را بهانه کرد و با مقدارى ميوه به تيمارستان رفت. با اصرار زياد و پرداخت مقدارى پول توانست اجازهملاقات بگيرد.اطاق او بسيار کوچک، اما مرتب و پاکيزه بود و با سليقه به آن رسيده بودند. تخت ديگرى هم در اطاق بود، اما به نظر ميرسيد که در حال حاضرکسى آن را اشغال نکرده است. مجيد پرسيد که آيا کسى به ديدن او مى آيد؟ جواب شنيد که تا چند سال قبل، شوهرش سالى يک بار به او سر مى زده است. يکى از کارمندان تيمارستان سرى تکان داد و گفت : " همه مى دانستند که اين بنده خدا را او به جنون کشانده است؛ آخر عمرى گرفتار عذاب وجدان شد، گاهى به سراغش مى آمد و در آخر هم ترتيبى داد که مادام العمر مقررى خوبى برايش واريز شود ."

مجيد چند دقيقه اى در اطاق با پروانه تنها ماند. خود را معرفى کرد و از خاطرات مشترک صحبت کرد - بسيار قليل : همان سفر به آبادان و يکى دو اقامت کوتاه با پدر و مادرش در خانه آنها در تهران . از آمدنش احساس پشيمانى کرد. هيچ نشانى از آشنايى در زن که حتى يک کلمه هم به زبان نياورد و در تمام مدت بى اعتنا از پنجره به باغ نگاه مى کرد، ديده نشد.

در حين خروج، زن خنديد. خنده اى نخودى، خنده يک ديوانه که شنيدنش تن را مور مور مى کرد. مجيد برگشت. دکمه هاى لباسش را باز کرده بود. سينه هاش چروکيده و آويزان بود و نوک آنها کدر و تقريبأ بى رنگ. اين بار، سفيدى گيسوان کم پشتش موهاى سياه بالاى آلتش را باز هم مشکى تر و انبوه تر کرده بود.

هواپيما کهنه و داراى سه رديف صندلى بود. انگار آن را در ته انبارى زير خرت و پرتهاى ديگر پيدا کرده بودند. ٢٣ دسامبر ١٩٩٨ بود و بخش زيادى از مسافران، خارجيانى بودند که براى رسيدن به خانه و گذراندن نوئل با همسران و فرزندانشان شتاب داشتند. قاعدتأ عده اى خبرنگار، کارمندان سفارتخانه هاى مختلف و چند تايى هم سرمايه گذار يا مهندسين و کارکنان شرکتهاى خارجى. در همان ابتداى پرواز، خلبان اعلام کرده بود که به علت نزديکى جشنهاى پايان سال، پذيرايى ويژه اى تدارک ديده شده است. مشروب سخاوتمندانه عرضه مى شد و انواع مأکولات هم بوفور فراهم بود. ساعت هفت صبح بود، اما بيرون هنوز تاريک بود. آيت در کنار يک زن جوان بلوند نشسته بود. فاطى خودش را به صندلى بغل دست يک مرد جوان ايرانى که در فرودگاه با او آشنا شده بودند و فارسى را با لهجه آمريکايى صحبت مى کرد، رسانده بود. همه چيز نسبت به دو ساعت پيش تغيير کرده بود. آن احتياطها و سوءظنهاى اوليه جايش را به جنب و جوش و تغيير صندليها و خنده هاى مستانه داده بود. چند نفرى اسلامى به تدريج در يکى دو رديف صندلى آخر هواپيما جمع شده بودند. براى ايرانيها فصل سفر نبود و ترکيب خانوادگى و عمدتأ جوان مسافران مجيد را متعجب مى کرد. آيا همه اينها قصد مهاجرت به کشورى ديگر را داشتند؟ آيا برنامه سفر خود را با تعطيلات آخر سال اقوام و دوستانشان در اروپا و آمريکا هماهنگ کرده بودند؟ زن جوان بيست و دو سه ساله اى که حتى در گرماى هواپيما هم پالتوش را در نياورده بود توجه عصمت را جلب کرده بود. چند نفرى بودند که در اين غوغاى شاد همگانى که بيشتر به جشن از بند رستگان مى مانست شرکت نمى کردند و شديدأ مضطرب و عصبى به نظر مى رسيدند؛ اسلامى و دولتى هم نبودند. احتمالأ قصد داشتند به يکى از کشورهاى اروپائى بروند و تقاضاى پناهندگى بکنند، قاعدتأ جايى که دوست و فاميلى هم در آنجا داشته باشند. شايد پاسپورت و ويزاى جعلى داشتند و شايد هم با رسيدن به کشورى که مى خواستند در آن مستقر شوند، با اسم و رسم ديگرى و با ساختن يک مسير فرار خيالى خود را به دوائر مربوطه معرفى مى کردند. ديگر همه در آن مملکت راهها و مخاطرات خروج و فرار از کشور را مى شناختند. مجيد، برخلاف هميشه که همه چيز باعث نگرانيش مى شد، اين بار چندان اضطرابى نداشت. در تابستان ١٩٩٦ چند روزى را در ترکيه گذرانده بود و در جريان آن سفر نه فقط در رابطه با شرايط استقرار و کار از سفارتخانه هاى استراليا و کانادا تحقيق کرده بود، بلکه تصميم نهاييش براى خروج از ايران را هم گرفته بود. براى يکبار هم که شده، تصميم قاطع را او گرفته بود. عصمت مى گفت که بايد به خاطر بچه ها از کشور خارج شوند، اما در عين حال نگران و نامطمئن بود و زياد اصرار نمى کرد. فاطى او و عصمت را آسوده نمى گذاشت و مرتب مى گفت که اگر شما هم نيائيد، مطمئن باشيد که من بالاخره خودم را از اين خرابشده خلاص مى کنم. بعد از ازدواج ناموفق چند ماهه اش سر تا پا عوض شده بود و عصمت مى گفت که ديگر به مردها توجهى ندارد، نکند سرد مزاج شده باشد و تا آخر عمرش بماند. آيت چندان در مورد خارج رفتن چيزى نمى گفت، اما روز به روز شادابى و سرزندگيش کمتر مى شد و انگار جسمأ و روحأ تحليل مى رفت. عصمت نگران بود که مبادا معتاد شود. حق داشت، خود مجيد هم در اين زمينه نگران بود : در آن مملکت هروئين و ترياک کشيدن عين قليان و سيگار کشيدن شده بود. اما، در ورا همه آنها، دنيا بود. آيت و فاطى را بالاخره مى شد فهميد، خواستها و نيازهاى آنها مانند همه جوانهاى ديگر دنيا بود و مشکلاتشان هم مشکلات عمومى و طبيعى همه جوانهاى همسن و سالشان در ايران : بسته بودن همه راهها براى ارضا نيازها، فقدان هر گونه اميد براى آينده. اما دنيا را هيچکدام نمى فهميدند. دو قلو ها عجيب بودند. دارا پر شور و شر و ( مجيد نظرش را هيچوقت به عصمت نگفت ) بى کله و خطرناک بود؛ دنيا بعد از يک دوره طراوت و هوشمندى اى که سر به نبوغ مى زد، در سکوت و دلمردگى فرو رفته بود. تابستان ٧٧ ، همزمان با آيت که چهار سال از او بزرگتر بود، به اصرار عصمت در کنکور دانشگاه شرکت کرد. جزو کودکان استثنائى به رسميت شناخته شده بود و ديپلمش را يک سال قبل گرفته بود. همه معتقد بودند که شانسش براى قبولى بيشتر از آيت است. بسيار تلاش مى کرد که با تفاهم و مهربانى با پدر و مادر و برادران و خواهرش رفتار کند، اما چيزى در او بود که مجيد را در نيمه هاى شب از خواب مى پراند و به اتاق او و فاطى مى کشاند تا ببيند که آيا هنوز زنده است يا نه. چهره اى مهتابى، چشمانى درشت و موهايى سياه و پرپشت با تابهايى ظريف داشت، نوعى زيبايى که هيچکس را بى تفاوت رها نمى کرد. اما حالت چشمها - چشمهايى باهوش که ناگهان مات مى شد، کنجکاوى اى مهربانانه که ناگهان بى تفاوت مى شد، لرزش لب پايينى - وقتى سعى مى کرد با خنده ديگران همگام شود، مجيد را از درون مچاله مى کرد. تنها او بود که آرامش آزمايشگاهى و قرنطينه ايش را به هم مى زد. بچه هايش را هم مثل عصمت، کار، کشور محل زيستش و هر چيز ديگرى که محيط بلاواسطه اش را تشکيل مى داد، با فاصله و تقريبأ بدون هيچ نوع احساسى نظاره مى کرد. فکر مى کرد که عدم مداخله اش در زندگى ديگران، هر نوع مسئوليتى را از او سلب مى کند. روزى که يکى از همکارانش گفت که اين دخترت بيشتر از همه بچه هاى ديگرت شبيه تو است، متعجب شد و وقتى مرد اضافه کرد که منظورش حالتها و يک نوع خمودگى و ويرانى درونى است، به خود لرزيد. همکارش تنها با مادرش زندگى مى کرد و اوقات فراغتش را به نقاشى مى گذراند. الآن دنيا کتابش را که باز بود روى پايش گذاشته بود و از پنجره گرد هواپيما به بيرون نگاه مى کرد. در ميان ابرها بودند، همه جا سفيد - يا بيرنگ - و در سکون مطلق بود، انگار زمان متوقف شده بود. دنيا کتابش را در صندوقچه اى زنگ خورده در انبار، کنار ديگر اشيا قديمى و بى زمانى پيدا کرده بود که مادرش علاقه داشت، بدون اينکه هيچگاه سرى به آنها بزند، کلکسيون کند. کتاب، با برگهاى زردشده که کمى بى توجهى تبديل به غبارشان مى کرد، در سال ١٣٢٢ يا ١٣١٢ در تهران چاپ شده بود. تيترش " داستانهاى غيرواقعى " بود. ناشر خلاصه تعدادى از داستانها و افسانه هاى تخيلى از کشورهاى مختلف را در کنار هم جمع کرده بود. دور دنيا در هشتاد روز، ماشين زمان، سفرهاى گاليور، قصه هاى دراکولا و فرانکشتين، روئين تنان از اسفنديار و زيگفريد تا آشيل، اصحاب کهف. کتاب را باز کرد و به تصوير غارى نگاه کرد که به نقاشى يک بچه مى ماند. آيا خوابيدن و هفتصد سال بعد بيدار شدن کار خوبى بود ؟ هفتصد سال خيلى طولانى بود، شايد اگر مى شد پنجاه يا صد سال بخوابد و بعد بيدارشود، در آن زمان همه چيز بهتر و يا حداقل قابل تحمل تر باشد.

سرانجام خانواده رستگار تصميم به ترک کشور گرفت. مجيد به سالهاى جوانى خود و حتى چند سال اول به قدرت رسيدن حکومت جديد فکر کرد. در آن زمان خارج رفتن جز در مخيله تعداد محدودى از پولدارها و تحصيلکرده ها نمى گنجيد. بخش البته قابل ملاحظه اى از جوانان شهرهاى بزرگ هم در رؤياى آمريکا و اروپا بودند، اما اين بيشتر موقتى و به منظور انجام تحصيل بود. ايران هيچگاه کشورى با سنت مهاجرت، مانند مستعمره هاى سابق فرانسه ( کشور هاى شمال آفريقا، آفريقاى سياه و جنوب شرقى آسيا) و بريتانيا ( هند و پاکستان و ديگر کشورهاى کامنولث)، يا کشورى مانند ترکيه ( با مهاجرت اقتصادى وسيع به آلمان و اسکانديناوى و ساير کشورهاى اروپا ) نبود. اما در ظرف دو دهه، از انقلاب فوريه ١٩٧٩ به بعد، صادرات انسانش از چند ده هزار يا حداکثر يکى دو صد هزار ( آن هم عمدتأ موقت ) به چند ميليون ( آن هم بيشتر دائمى ) رسيد. و از آن مهمتر : رؤياى مهاجرت و ترک کشور يک رؤياى دم دست همه شد. زيرا، مجيد به اين کاملأ معتقد بود، حتى رؤيا ها هم طبقه بندى شده هستند و هر کسى نمى تواند هر رؤيايى در سر بپروراند، سنگ اول يک ساختمان رؤيائى بايد واقعى و رؤيا قابل حصول باشد . از جمع او و دوستان دبيرستانيش، که از بخش متوسط جامعه و آن هم ساکنين شهرى بيشتر اروپايى مسلک تا ايرانى - اسلامى بودند، فقط يک نفر بعد از پايان دبيرستان و اخذ ديپلم در ١٩٧٤ ، به آلمان رفته بود.

بقيه نه مانند او برادرى در آن کشور داشتند که کار را برايشان ساده کند و نه اصولا به اين مسأله فکر مى کردند. حد اعلاى بلندپروازى، قبول شدن در کنکور دانشگاه، در موارد زيادى به خاطر به تعويق انداختن سربازى، بود.

در هر دو مورد کانادا و استراليا شنيده بود که بازار کار در صنعت داروسازى بد نيست. يکى از اقوام عصمت در ايميلى که از کانادا فرستاده بود، مفصلأ وضعيت اين بخش را توضيح داده بود و نتيجه گرفته بود که براى کسى با تجربه وى سريعأ کارى مناسب در لابراتوارهاى شيمى وابسته به شرکتهاى داروسازى پيدا خواهد شد. از طريق سفارت کانادا در تهران اقدام کرد و خيلى زود ويزاى مهاجرت را به دست آورد. وضعيت تحصيلى درخشان بچه ها و اين مساله که همه آنها به غير از انگليسى با آلمانى يا فرانسوى هم آشنايى داشتند، کارشان را بسيار سهل کرد.

وقتى از سفر ترکيه برگشت و به عصمت گفت که تصميمش را براى خروج از کشور گرفته است، عصمت با تعجب پرسيد : " مطمئنى ؟ "

سال ١٩٩٦ مجيد براى تشييع جنازه يک دوست دوران کودکى که در شهر آخن آلمان خودکشى کرده بود، به اين کشور سفر کرد. جليل منظرى بعد از پايان تحصيلاتش در رشته انفورماتيک به کار تعمير کامپيوتر و واردات کالاهاى کامپيوترى از کشورهاى شرق آسيا مشغول شد، چند بار ورشکسته شد و بالاخره در حاليکه زير بار قرض و بدهى فرو رفته و زنش هم در حال جدا شدن از او بود، به زندگيش خاتمه داد. مجيد که بيست سالى مى شد که او را نديده بود و اتفاقأ اگر مى خواست يک نمونه زندگى موفق را ذکر کند به ياد او مى افتاد، شديدأ تحت تأثير اين واقعه قرار گرفت. به نظرش بعيد مى آمد که تنها انگيزه خودکشى جليل اوضاع نابسامان ماليش بوده باشد. مى توانست خودکشى آدمها در ايران را، که آن هم مانند اعتياد و فحشا و مهاجرت تقريبأ يک اپيدمى و عنصرى ثابت در زندگى ايرانيان شده بود، در جامعه اى که نزديک به بيست درصد مردم مى توانستند با معيارهاى کلينيکى بيمار روانى محسوب شوند، بفهمد. اما مرگ داوطلبانه جليل در آلمان برايش غيرقابل هضم بود. در بازگشت به ايران با پرس و جو از بستگان جليل به اين نتيجه رسيد که احتمالأ خودکشى او ريشه در يک عشق قديمى از دست رفته داشته است. ماجرائى عشقى بين جليل و دخترخاله همسن و سالش مژگان محبى که در سن شانزده سالگى به علت سفر ناگهانى مژگان به آلمان قطع و فراموش شده بود. مژگان بکارتش را از دست داده بود و در حاليکه قضيه مى رفت تا پايانى خونين پيدا کند، توسط پدربزرگش به خارج فرستاده شده بود. اين عشق با جليل مانده بود و بالاخره هم نزديک به سى سال بعد او را به طبقه هجدهم ساختمانى فرستاد تا خودش را پرتاب کند و جز جنازه اى تکه تکه شده از خود باقى نگذارد.

خيلى زود، در جريان تحقيق نسبت به علل واقعى خودکشى جليل، مجيد نسبت به پدر بزرگ او کنجکاوى پيدا کرد. طاهر افشار سال ١٩٠٠ در آبادان به دنيا آمد و در سن هفده سالگى به زنگبار و بعد به انگلستان رفت. در آنجا با اشتغال در عرصه صادرات و واردات ثروت هنگفتى به هم زد، در سال ١٩٢٥ اين کشور را هم ترک کرد و سرانجام در نيمه دوم دهه سى، در آستانه جنگ دوم جهانى و بعد از گذراندن نزديک به بيست سال در انگلستان و ايرلند و فرانسه و آلمان، به ايران بازگشت.

مجيد به پدربزرگهاى خودش فکر کرد. هيچکدام را، نه مادرى و نه پدرى، نديده بود. عکسى از آنها موجود نبود و کسى هم قادر نبود به روشنى نقاط عطف زندگى آنها را تعريف و يا خصوصيات اخلاقى و شخصيتيشان را بيان کند. پدر و مادرش که نسبت خانوادگى با هم داشتند، در سال ١٩٤٥، از آن سر ايران، مشهد، به آبادان آمده بودند و پدرش به عنوان کارگر ساده پالايشگاه استخدام شده بود. تنها تصويرى که پدر او از پدرش - پدربزرگ مجيد - داشت مرد سالخورده اى با لباس روستايى بود که هميشه، نشسته زير آفتاب، چپق ميکشيد و تقريبأ هيچوقت هم حرف نمى زد. پدر مجيد نمونه کامل يک مهاجر درون - کشورى بود که با ترک زادگاهش خانه و خانواده و همه گذشته اش را پشت سر گذاشت و خيلى زود خود را يک آبادانى اصيل اعلام کرد. کسى نمى دانست که آبادان پيش از پالايشگاه و پيش از ١٩٠٩ جز جزيره اى کوچک با ده - دوازده هزار نفر ساکن نبوده است. شهرى که با قد برافراشتن ناگهانى، سمبل اشتياق ايران به الحاق به جهان صنعتى و مدرنيته شده بود؛ گسست از گذشته و جهش به آينده.

مجيد رستگار روزها و شبها و سالهاى زيادى به اين مسأله فکر کرد. کشورى که در آن متولد شده بود، تاريخى پوک داشت. آنچه بود جفنگياتى بود مربوط به شاهان - ولو کورش نامى که به ادعاى برخى اولين اعلاميه حقوق بشر در مورد يهوديان را صادر کرده بود؛ و نيز رجزخوانى هايى در مورد زبان پارسى و عده اى شاعر و تمدنى باشکوه که دردى از هيچ کس دوا نمى کرد و

جز اسباب جلق روحى عده اى روشنفکر هپروتى يا ابزار فريب سياسى مشتى شارلاتان نبود. به زحمت در اين مملکت کسانى يافت مى شدند که اطلاعاتى در مورد سه و يا حتى دو نسل قبل خانواده خود داشته باشند.

مجيد رستگار در مورد خودش کاملا ابژکتيف بود : روانى ترسيده و سنگ شده و شخصيتى عليل - پرورده حکومت شاه و خمينى؛ ذهنيتى گسترده و مشتاق - مولود دو جنبش تاريخى و جهانى که به انقلابات فرانسه و روسيه منجر شد.

" هويت ايرانى " که بزعم او عده اى مجنون از آن حرف مى زدند، تنها او را به طرف يک انزجار عميق سوق ميداد. بنيانگزار شعر مدرن فارسى و پدر رمان ايرانى در اوائل قرن بيست، نيمايوشيج و صادق هدايت، هر دو فرانسه زبان و فرزند ادبيات فرانسه بودند. جنبش مشروطيت و برقرارى قانون و جمهورى و دادگسترى مدرن، هيچ چيز ايرانى نداشت، تمامأ فرانسوى و اروپائى بود. خاتمى و طرفدارانش هم، با دموکراسى دينيشان، جز فرزند ناقص الخلقه اين تاريخ جهانى شده و نشانى از تشنگى مردم ايران به رهايى از گذشته مسدود محلى شان نبودند.

انقلاب اکتبر روسيه يک جنبش عظيم اجتماعى - سياسى و فرهنگى - ادبى ديگر را در ايران دامن زده بود. اين انبوه ترجمه هاى متون داستايوسکى، گوگول، چخوف، پوشکين، تولستوى و غيره، اين انقلابى که کارگران و مردم فقير را به قدرت رساند، اين فيلمهايى که هر چهارشنبه و جمعه در اوائل سالهاى ٥٠ ١٣ در سينماهاى پاتوق دانشجويان و روشنفکران در تهران و اهواز و شِيراز نشان مى دادند، بخش مهمى از ذهنيت نسل او را شکل داده بود. بعدتر هم، در زمان او، اين ديگر موزيک و سينما و ادبيات آمريکا بود که چشم و گوش و ذهنها را پر کرد.

مجيد رستگار ديگر اين سخن را به خوبى مى فهميد که پيشرفت تاريخ خطى و هميشه رو به جلو نيست، جبر و ضمانتى هم براى اين پيشروى وجود ندارد.

د سال پيش در ابتداى قرن بيستم در آن کشور جنبشى شکل گرفته بود که اهداف خود را به روشنى پيوستن به صف اول کاروان بشريت، اروپاى غربى، اعلام کرده بود، از آن ملهم شده بود و در اشتياق رسيدن به آن مى سوخت.

چند نسل بعد، اما، در اواخر همان قرن، موجوداتى از اعصار قبل بر سرنوشت آن کشور حاکم شده بودند. تراژدى اين بود که فرزندان بومى و خارجى همان انقلابات فرانسه و روسيه، دول اروپاى غربى و آمريکا و اردوگاه آن زمان موجود سوسياليستى، و احزاب و گرايشات ايرانى طرفدار آنها، همگى در به قدرت رساندن و حفظ اين نظام جديد شريک و سهيم بودند. ابعاد اين صف متحد براى مسدود کردن آينده و بازگرداندن جامعه ايران به قرون قبل آنچنان گسترده بود که وى را در وحشت غرق مى کرد.

نسل او، بخش مؤثر و الگوساز نسل او در شهرهاى بزرگ و دانشجويى، پرورده فرهنگ غرب بود. شلوار جين مى پوشيد، ودکا و آبجو مى نوشيد و دوست دختر و پسر داشت. شهرنشينى، سينما و موزيک مدرن گوگوش و عارف، رمان و شعر نو، مجلات ويژه زنان و کودکان، فوتبال و شطرنج، رفتن به تعطيلات، رواج گسترده پيدا کرده بود. انقلاب ١٣٥٧، اگر تاريخ منطق و شعورى مى داشت، مى بايستى اين فرهنگ و اين شيوه زندگى را، با استقرار يک نظام سياسى متناسب با آن، غالب و پيروز، و در عمق و گستردگى استوار ميکرد. اين اتفاق البته نيفتاده بود، درست آن گرايشى که مى خواست مانع اين حرکت بشود به قدرت رسيده بود. اما، و همين باعث حيرت مجيد مى شد، اين روند نه فقط تضعيف نشده بود، بلکه با قدرتى بسيار بيشتر ادامه پيدا کرده بود. اگر نسل او کپى موزيک غربى را با واسطه خوانندگان ايرانى دنبال مى کرد، آيت و فاطى و نسل جوان مجبور بودند سراغ نسخه هاى اصلى بروند. ممنوعيتهاى جمهورى اسلامى در کشور مردم را ناچار کرده بود مستقيمأ به جهان رو کنند و به سمت آن بروند. گوگوش و عارف جايشان را به مادونا و مايکل جکسون دادند و به جاى عکسهاى بهروز وثوقى و سعيد کنگرانى که مخفيانه در داخل جلد کتابهاى دختران جوان جاسازى مى شد، تصوير لئوناردو دى کاپريو بر تى شرتها نقش بست. حالا از هر فاميل و خانواده و محله اى دهها نفر به آمريکا و اروپا رفته بودند و حاملين و منتقل کنندگان مستقيم فرآورده هاى فرهنگى و هنرى و شيوه هاى پوشاک و زندگى غربى شده بودند. کاستهاى موزيک و ويدئوهاى فيلم و البسه مد روز، قاره ها را طى مى کرد و به درون خانه هاى ايرانى مى رفت تا " خارج " سوزان ترين و همگانى ترين رؤياى " داخل " شود. اينترنت و آنتنهاى ماهواره اى،

تصاوير و اطلاعات جهان را در همان لحظه به چشمها و گوشهاى تشنه و مشتاق ساکنين اين زندان بزرگ مى رساند.

طاهر افشار در متن اين تاريخ سقط شده، جايگاهى بتدريج اسطوره اى و تحميلى در ذهن مجيد رستگار پيدا کرد؛ تمام تلاشش را به کار برد تا به او فکر نکند، نتوانست. يک بار، نزديک به سى سال پيش، با جليل منظرى و چند تن ديگر از دوستانش به خانه اين پدربزرگ رفته بودند. همان وقت هم البته اين مرد که چند زبان مى دانست و در خانه اش انواع و اقسام اشيا زينتى که از کشورهاى محل زيستش به همراه آورده بود ديده مى شد، کنجکاوى آنها را جلب کرده بود. اما خيلى زود او را فراموش کردند. او پير بود و آنها در آستانه زندگيشان بودند. جهان آنها پيش روشان و جهان پيرمرد پشت سرش بود.

و حالا که مجيد رستگار فکر مى کرد که بيست سال اخير عمرش را در قرنطينه به سر برده است و ديگر فرصت زيادى براى زندگى ندارد، مجددأ به ياد طاهر افشار افتاد. او کسى بود که زنگبار و لندن و پاريس و برلين را ديده بود. جوان هفده ساله اى که تاريخ و کشورش را پشت سر گذاشت و رفت تا زندگى کند. در خانه او، مجيد عکسى را آويخته به ديوار ديده بود : مرد و زنى دست در دست هم در کنار رود راين. جليل مى گفت که اين زن آخرين عشق پدربزرگش بوده است. آن روز، مجيد بعد از مدتها به ياد جنى افتاد و به او فکر کرد. سالها بعد، در جريان تجسس علل خودکشى جليل، به اين عکس دست پيدا کرد. در سفر دو هفته ايش به ترکيه روى تراس هتل نشست و ساعتها به عکس خيره شد. طاهر افشار به نحوى رؤياى سقط شده ايران را مجسم مى کرد؛ اشتياق مردم اين کشور به ورود به جهان معاصر. و مجيد رستگار، اينک در سن چهل و سه سالگى، دربند هيچ تاريخ و هيچ کشورى نبود : مى خواست از درون قرنطينه زندگيش که به او تحميل کرده بودند، از زير ويرانه هاى درونش که خطوط چهره اش را زمخت و خشن کرده بود، خود را بيرون بکشد. مى خواست در فرصت باقيمانده اش زندگى کند، کنار رودى بنشيند، دست زنى را بگيرد و طلوع آفتاب را تماشا کند.

زن، جوان و ريزنقش بود. رنگش کاملأ سفيد شده بود. دانه هاى درشت عرق بر پيشانى و صورتش سر مى خورد و قاطى اشکهايى مى شد که ديگرنمى توانست جلوى آن را بگيرد. پالتوى کلفتش هم بر مشکل اضافه کرده بود. از عضلات منقبض صورت و گردن و از دستهاى کوچکش که در دست شوهرش گره کرده بود و با قدرت فشار مى داد و انگار از آنها خون بيرون مى زد، درد فوران مى کرد. با تلاشى غير انسانى جلوى خودش را گرفته بود تا فرياد نزند. در ابتداى پرواز، سه رديف عقب تر از آنها در صندليهاى ميانى نشسته بودند، اما جايشان را تغيير داده و به رديف کنارى نقل مکان کرده بودند. الآن ديگر همه از ماجراشان مطلع شده بودند و در موردشان پچ پچ مى کردند.

هفت ماه و نيمه حامله بود. اندام ظريفش را در پالتوى گشادى پوشانده بود تا هيچکس متوجه بارداريش نشود. شوهر جوان و مضطرب به عصمت گفته بود که پاسپورتهاشان جعلى است و مى خواهند از فرانسه تقاضاى پناهندگى بکنند. در جواب عصمت که پرسيده بود که چرا با جنين هفت - هشت ماهه سفر کرده و دست به چنين کار خطرناکى زده اند، توضيح داده بود که فکر کرده اند که در اين صورت نمى توانند آنها را برگردانند و حتمأ تقاضاى پناهندگيشان پذيرفته خواهد شد. در حاليکه به زحمت جلوى ريختن اشکش را مى گرفت، اضافه کرد : " گفت به هيچ قيمتى حاضر نيست بچه را در آن خرابشده به دنيا بياورد و تهديد کرد که اگر بلافاصله به خارج نرويم، کارى مى کند که بچه بيفتد و خودش هم بميرد. "

کيسه آب زن پاره شده بود، درد داشت و ديگر جلوى فريادهاش را نمى توانست بگيرد. کمک خلبان فرانسوى به کمک يکى از مسافران که نقش مترجم را به عهده گرفته بود، چند جمله اى با زن و شوهر جوان رد و بدل کرد و سپس رو به مسافران پرسيد که آيا پزشکى در ميان آنها وجود دارد يا نه. مرد پيرى که لهجه فرانسوى کبکى داشت، به طرف کمک خلبان و زوج جوان رفت و با آنها شروع به صحبت کرد. چند دقيقه بعد کمک خلبان اعلام کرد : " خانمها، آقايان، خوشبختانه پزشکى در ميان ما هست که تا رسيدن به پاريس مراقبت از اين خانم باردار را به عهده خواهد گرفت. موقعيت اضطرارى را به مسئولين فرودگاه شارل دوگل رواسى اطلاع داده ايم و اقدامات ضرورى تا لحظه رسيدنمان انجام خواهد شد." در پاسخ به مسافرى که پرسيده بود کى خواهيم رسيد، اعلام کرد حدود چهل دقيقه ديگر. وقتى به همراه ميهماندار از کنار صندلى مجيد رد مى شدند، اين جمله را زمزمه وار شنيد : " اميدوارم

وضعيت جوى مشکلى براى فرود آمدن هواپيما درست نکند. "

کم کم زن ساکت شد، خون، گردش عاديش را در رگهاى صورتش از سر گرفت و رنگش رو به بهبود گذاشت. به نظر مى رسيد که حضور پزشک که هيچ نوع دارويى هم به او نداده بود و صرفأ کنارش نشسته بود، تا حد زيادى آرامش کرده است. مسافران هواپيما زن آبستن و ماجراى او را فراموش کردند و هياهوى بانشاطى که حاکى از شادى رسيدن به مقصد و يا پشت سر گذاشتن مرحله اى از سفر بود، در هواپيما پيچيد. افرادى که در کنار پنجره ها نشسته بودند، منتظر بودند که اولين نشانه هاى پاريس را ببينند و آن را به ديگران اعلام کنند. و آنهايى که براى اولين بار به پاريس مى رفتند، با بى صبرى در انتظار قد برافراشتن برج ايفل بودند.

عصمت پرسيد : " چرا با اين دکتر کانادايى دوست نمى شوى، ممکن است براى کار پيدا کردن به درد بخورد. " سالن ترانزيت شلوغ و پر هياهو بود. بوى عيد و رنگهاى شاد همه جا را پر کرده بود. بابا نوئل مى چرخيد و به بچه ها آب نبات مى داد و با آنها عکس مى گرفت. مجيد و عصمت در رستوران نشسته بودند. بچه اى در کالسکه اى در فاصله ده دوازده مترى به مجيد خيره شده بود و بر و بر او را نگاه مى کرد. چشمهاش را بست تا شايد بخوابد و در عين حال از شر نگاه بچه خلاص شود. چند دقيقه بعد که چشمهايش را باز کرد ديد که بچه باز هم با همان سماجت، بى اينکه پلک بزند، به او خيره شده است. صندليش را کمى چرخاند. مردى که پشت ميز بغل دستى آبجو مى خورد، سيگار عصمت را که در کيفش به دنبال کبريت مى گشت روشن کرد. با همان فرانسوى خنده آور کبکى دکتر به او گفت : " شما چشمهاى بسيار زيبائى داريد. " عصمت پرسيد چه مى گويد و وقتى برايش ترجمه کرد، گفت : " اين هم وقت پيدا کرده مى خواهد مرا بلند کند. " کمى بعد دزدکى در آينه کوچکى که در کيفش داشت نگاه کرد و لبخندى به لب آورد. مرد ميز بغل دستى صندليش را کاملأ چرخانده بود و با دختر جوانى که در اين فاصله با کسب اجازه از او پشت ميزش نشسته بود مى گفت و مى خنديد. رستوران پر بود و عده اى ايستاده مترصد خالى شدن ميزها و جهيدن براى اشغال آنها بودند. برخى از مسافران که پاسپورتهاى اروپايى داشتند از سالن ترانزيت خارج شده بودند، اما آنها ناچار بودند تا زمان حرکت هواپيماى پاريس - تورنتو در سالن بمانند. آيت معلوم نبود با ژاکلين کجا رفته است؛ فاطى چند ميز آن طرفتر با پزشک کانادايى خوش و بش مى کرد؛ دارا و پرويز با بچه هاى يک خانواده ايرانى که آنها هم به کانادا مى رفتند گفت و گو و بازى مى کردند.

دنيا در گوشه اى تنها نشسته و با دقت جمعيت را نگاه مى کرد. عصمت روى نيمکتى دراز کشيده و بين خواب و بيدارى بود.

مجيد به او خيره شد. به نظرش رسيد که مردمک چشمهاش در پشت پلکها مى جنبد. متوجه تغييرى که در چند ماه اخير حس کرده بود، اما دقيقاً نفهميده بود چيست، شد : کبودى زير چشمهاى زن کمرنگ شده بود و انگار پوست صورتش هم جوان و باطراوت شده بود.

عصمت يک سال بعد از او به دانشگاه جندى شاپور آمد. هيچکدامشان نتوانسته بودند اتاقى در خوابگاه بگيرند و ناچار به کرايه اتاق در مرکز شهر، در يکى از کوچه هاى خيايان پهلوى، شدند. در ابتدا در همان کوچه همديگر را ديدند و بعد متوجه شدند که هر دو دانشجو هستند. کم کم ساعات رفت و برگشتشان به دانشگاه و خانه را تنظيم کردند و هر روز همان مسير را با هم طى مى کردند. از روى پل رد مى شدند، ساعت شش بعد از ظهر بود، خورشيد در ته آسمان آرام آرام پائين مى رفت و نارنجى اش بر سطح کارون پخش مى شد و مى لرزيد و با آب مى رقصيد. عصمت چهره اش برافروخته مى شد و با صدائى لرزان مى گفت : "خيلى قشنگ است" و مجيد شعر "روى پل ميرآبو" را که تازه شناخته بود برايش مى خواند. يک روز جمعه صبح عصمت به مغازه ميوه فروشى بغل خانه شان رفت. وفتى که خريدش تمام شد، پول خريدش را داد و در حال خروج بود که فروشنده گفت : "خانم، شوهرتان چند دقيقه پيش چند پاکت ميوه خريدند اما پاکت سيبها را فراموش کردند". عصمت با تعجب پرسيد : "شوهرم؟" صاحب مغازه که صدايش را نشنيده بود در حاليکه پاکتى را به او مى داد، اضافه کرد : "ماشاالله معلوم است که خيلى سرشان به کار و درس مشغول است، هميشه چيزى را فراموش مى کنند !" عصر آن روز قرار بود به سينما بروند. وقتى همديگر را ديدند و عصمت ماجرا را تعريف کرد تا چند دقيقه نتوانستند خنده شان را کنترل کنند. از سينما منصرف شدند و براى شام به چلوکبابى رفتند. از آن به بعد آخر هفته ها را با هم به آبادان مى رفتند و شنبه يا يکشنبه با هم به اهواز بر مى گشتند. عيد آن سال يک جشن کوچک نامزدى گرفتند و بعد از امتحانات آخر سال ازدواج کردند.

در آغاز کارش در دانشکده، در پايان نيم سال اول، مجيد از دادن نمره قبولى به چند تن از دانشجويان خوددارى کرد. يکى از آنها به شدت او را تهديد کرد و با الفاظ و لحنى توهين آموز مورد خطاب قرار داد. با اين وجود مجيد زير بار دادن نمره قبولى به او نرفت. او را به دبيرخانه دانشکده احضار کردند و يکى از معاونين رئيس دانشکده با دادن نام دو دانشجو اعلام کرد که آنها بايد حتمأ نمره قبولى بگيرند. اين برادران افتخار خدمت در دفتر امام جمعه آبادان را داشتند و عمده وقت خود را صرف انجام مأموريت براى وى مى کردند، واجب بود که " موقعيت ويژه " آنها در نظر گرفته شود. مجيد رستگار بعد از ايراد يک سخنرانى ده دقيقه اى در رابطه با وجدان شغلى و ضرورت آموزش علمى و تربيت اخلاقى دانشجويان، اعلام کرد که بهيچوجه در نمرات صادر شده تجديد نظر نخواهد کرد؛ بويژه اينکه از طرف اين جوانان مورد تهديد و توهين قرار گرفته است و بخصوص اينکه بيسوادى و عدم مسئوليت در قلمرو مهمى مانند شيمى مى تواند به قيمت زندگى انسانها، و منجمله خود اين اشخاص، تمام شود.

- " پفيوز ضد انقلابى، نمره هايى را که لازم دارند به آنها مى دهى و ازآنها معذرت مى خواهى، حالا هم گورت را گم کن. "

مجيد صداى شليک گلوله ها را شنيد؛ هجوم ريشوهاى چماقدار و حزب الهى را ديد که به دانشجوها يورش مى برند، به دختران تجاوز مى کنند و آنها را در کارون مى اندازند؛ صفى از بيکاران و کارگران را ديد که با رگبار گلوله به زمين مى غلطند؛ به دوستش ناصر يزدانپرست فکر کرد که فعال سياسى بود و از مدتها پيش به همراه همسرش ناپديد شده بود.

نفسش گرفت، احساس کرد که کوچک و حقير شده است.

اين نفس گرفتگى و احساس حقارت با او ماند. اين توهم که در قلمرو شغلى و شخصى کوچکى که در نظام جمهورى اسلامى به او داده اند، امکان تکان خوردن و آزادى عمل خواهد داشت، درهم شکست. خودش را کوچک و کوچکتر کرد. ديگر به هيچ چيز اعتراض نمى کرد. اگر در خيابان پليس و پاسدارى اتوموبيل آنها را متوقف مى کرد، ولو صرفاً به علت يک سرعت غيرمجاز يا عدم رعايت چراغ قرمز، شروع به لرزيدن مى کرد و نفسش مى گرفت. عصمت جواب مى داد : " ببخشيد برادر، اين بچه مريض است، بايد او را به بيمارستان برسانيم " يا " آن تاکسى بى خبر ويراژ داد، ما هم مجبور شديم بدون چراغ راهنما بپيچيم ". مجيد رستگار خود را " هيچ " و " ناچيز " احساس مى کرد: در محيط کار، در مقابل يک دانشجوى نوزده ساله تحت حمايت يک ملا، در برابر يک مأمور اداره راهنمائى، در پشت پيشخوان بانکى که بى ادبانه به او " تو " مى گفتند و چک يا رسيدى را به طرفش پرت مى کردند. همه چيز جهان برايش عظيم و خطرناک شد. سعى مى کرد به هيچ يز و هيچ کس نزديک نشود و هيچ نوع تصادمى ايجاد نکند. خطوط صورتش در ابتدا خشن و سپس بى احساس و فلزى شدند. همکار نقاشش روزى به او گفت : " تو حتى شبيه تابلو نقاشى پرتره خودت هم نيستى، چون در نقاشى به هر صورت حال و هواى نقاش حس مى شود، تو انگار يک ماسک آهنى روى صورتت گذاشته اى. "

به آزمايشگاه شيمى پناه برد، روحش را در يک لوله آزمايش گذاشت و ارتباطش را با جهان زندگان قطع کرد. اما، در کنار و در مقابل او، زندگى ديوانه وار جريان خودش را طى مى کرد. چند سال بعد که براى ديدار بستگانشان به اهواز رفته بودند عصر جمعه اى از روى پل رد شدند. ساعت شش بود. عصمت انوار نارنجى خورشيد بر سطح آب را ديد، نگاهى به مجيد کرد، اين چهره زمخت و اين چشمهايى را که به کف خيابان خيره مانده بودند نمى شناخت، دلش گرفت.

در سال ٢٠١١ يک خبرنگار بانفوذ آمريکائى، با سفر به ايران و مشاهده تحولات اين کشور بعد از تغيير نظام سياسى آن، آنرا " سودوم و گومورا "ى مدرن ناميد. وى در مقاله مفصلى نوشت : " جمهورى اسلامى ايران يک جامعه پيچيده و سوررئاليستى ايجاد کرده بود. يکى از بالا ترين ارقام خودکشى در جهان، اعتياد بسيار گسترده، فحشا و فقر وسيع و پدر و برادران و همسرانى که دختران و خواهران و زنهاشان را در قبال مبلغى پول در اختيار ديگران مى گذاشتند، رواج جنايت به سبک هاليوودى و نيويورکى، آنتنهاى ماهواره اى بر فراز بامها و در گوشه و کنار هاى مخفى منازل، لباسهاى آخرين مد در زير چادر ها و روسريها، نماز قلابى در بيرون از منازل و شيوه زندگى و تفريح تمامأ غربى و زيرزمينى در خانه ها، از جمله بروزات و عواقب وجود اين نظام سياسى - ايدئولوژيک بود که جنون و خشونت و دروغ را قانون واقعى حيات اجتماعى کرد و مردمان را به رياکارى و زندگى زيرزمينى سوق داد.

ماحصل، انباشت غير منتظره ها و شگفتيها ست. در هيچ جامعه اسلامزده ، و شايد در هيچ جامعه اى در هيچ برهه اى از تاريخ، دين تا بدينحد منفور نشده بود. تغييرات کنونى اين کشور نتيجه منطقى فشاريست که در طول زندگى يکى دو نسل بر آن اعمال شد.

يکى از ساکنين تهران که شبى مرا براى شام به خانه اش دعوت کرد عقيده دارد که در مقايسه با ايران جمهورى اسلامى، ايران زمان شاه يک جامعه عفت زده و بسيار نجيب بوده است. سکس و جنسيت موقعيت حيرت آورى پيدا کرده بود. مى بايستى با ذره بين به دنبال دختر باکره مى گشتيم ! " جراحى ترميمى " و " گلدوزى " و بکارت بر باد رفته را بازگرداندن ، رواج زيادى پيدا کرده بود. ملاها سکس را از گوشه خانه ها و پچ پچها و مضمون جوکها به وسط جامعه آوردند و تبديل به سؤال اصلى و " هملتى " شيوه زندگى و هدف دائمى و بنيادى زير پا گذاشتن محرمات و تابوها - تمايلى غير قابل سرکوب و اشباع نشدنى در روند جهانى فرد گرايى و لذتجويى، با ابعاد فزاينده و در اشکال زمخت ويژه ايران - کردند.

شايد بدين ترتيب بتوان فهميد که چگونه امروز، ايران هاوائى منطقه شده و، با فاصله زياد، مکان اول جهانى را در جلب توريست به خود اختصاص داده است. "

در يک بعد از ظهر اواخر ارديبهشت، فاطى در کنار همکار پدرش در خانه نشسته بود و به کمک او تمرينات رياضى حل مى کرد. مجيد رستگار البته وقتى که دخترش به او گفت که در هندسه ضعيف است و شايد اگر آقاى مقبول همکار او بتواند چند جلسه پيش از امتحانات آخر سال با او کار کند مفيد باشد، تعجب کرد : آقاى مقبول جز يک بار به خانه آنها نيامده بود ( مجرد بود و بعلاوه عصمت از او خوشش نمى آمد )، و در آن يک بار هم تا آنجايى که حافظه اش کار مى کرد، کسى حرفى در باره تخصص مقبول در رياضيات نزده بود. اما دختر جوان مادرش را قانع کرد و بالاخره قرار شد آقاى مقبول چند جلسه اى به خانه بيايد و با فاطى کار کند. ساعت و روز جلسات را هفته به هفته تعيين مى کردند و اين بعد از ظهر بيست و سوم ارديبهشت چهارده سالگيش را فاطى با دقت انتخاب کرد. ساعت دو بعد از ظهر بود ر هيچکس در خانه نبود و تا قبل از ساعت شش هم قطعأ هيچکس به خانه برنمى گشت. محمود او را هم جسور و هم نا اميد کرده بود. در طول چند ماه با نگاه مسحور چند لحظه اى سرباز جوان به آلت و پستانهايش و فرار او از حمام و برنگشتنش به خانه آنها، زندگى کرده بود. چند روز بعد در کلاس درس در گوش ثريا، نزديکترين دوستش، زمزمه کرد : " کس من خيلى خوشگل است . " ثريا سرخ شد، نگاه تندى به او کرد و به بهانه اى از کلاس خارج شد. دو روز بعد، در حاليکه کتابها و دفترهايش را جمع مى کرد، بدون اينکه به او نگاه کند، گفت : " خيلى خرى! بى تربيت! " فاطى هم با لذتى که تنش را، و تن ثريا را هم، داغ کرد، گفت : " پسرها و مردها عاشق کس من هستند، مى ميرند که مرا بکنند. " ثريا هم گفت : " مگر نشانشان داده اى؟ " فاطى چيزى نگفت، فقط نگاهى کرد و رفت. کاربرد اين کلمات به همان اندازه لمس سينه و آلتش به او لذت مى داد. قبلأ هم با ثريا در اين زمينه ها صحبت کرده بود، اما اين استعمال کلمات ممنوعه او را به ناگهان يک سر و گردن از دوستش بالاتر برده بود و خودش را در موقعيت قدرت احساس مى کرد. وقتى در مقابل آينه حمام مى ايستاد و حتى بدون لمس خودش با صداى بلند تکرار مى کرد : " کس من، پستانهاى من "، بدنش مورمور و داغ مى شد. وقتى که آن شبى که آقاى مقبول براى شام به خانه شان آمده بود، در راهرو خانه از کنارش رد شد تا به دستشويى برود و موهاى نرم و انبوه دستش به دست او کشيده شد و بوى تند بدنش بينيش را پر کرد ضعف کرد و نزديک بود از حال برود و بر زمين بيفتد.

پرسيد : " آقاى مقبول، شربت مى نوشيد ؟ " و اضافه کرد : " هوا خيلى گرم است. " و مانتو ش را درآورد. مقبول که تعجب کرده بود که چرا اين دختر که در خانه روسرى هم نمى گذاشت، امروز تا اينحد خود را سفت و سخت پوشانده است، فهميد. دکمه هاى پيراهن باز و پستانهاى شکفته سيزده - چهارده ساله و رها از سينه بند تا نيمه عريان بود؛ دامن دو وجب بالاى زانو بود و مقبول خيلى زود فهميد که زير آن هيچ چيز ديگرى نيست.

همان خبرنگار آمريکائى که بعدها، از سال ٢٠١٣ ساکن ايران شد و ماجراى طلاقش از همسرى که در آمريکا داشت مدتها تيتر اول روزنامه هاى جنجالى آمريکا و اروپا شد، در مقاله ديگرى که بسيارى آنرا فاقد نگاهى عينى و بيشتر ستايشنامه اى از " دوست دختر " جديد ايرانيش ارزيابى کردند، نوشت :

" سيستم حاکم بر ايران صداى موزيک را قطع و تلويزيون و سينما را مثله کرد، جوانها و پيرها، زنها و مردها، به سراغ آنتن بشقابى و راديو - تلويزيونهاى ممنوع، کاستها و نوارهاى زيرزمينى و بعدتر اينترنت رفتند. رستوران و کاباره را بست و شادى و رقص در جنگلها و پيک نيکها و لب درياها را ممنوع کرد، مردم خانه هاشان را تبديل به کاباره و دانسينگ کردند و در فرصتهايى مثل مسابقات فوتبال و اعياد ، در مقابل چشمان آنها به رقص و پايکوبى پرداختند.

اسلاميون يک نظام اسلامى برپا کردند، اما اين بدوأ نظام مردان اسلامى بود. نظامى که قبل از هرچيز، بيش از هرچيز، مى خواست ميخ قدرت خود را بکوبد و بنابراين احتياج داشت که مدعيان اصلى قدرت را، مردان ديگر را، خرد و مرعوب و از ميدان بدر کند. جمهرى اسلامى مردان را در عرصه قدرت و جامعه خفه کرد، زنان ناچار شدند سر برآورند، در خانه و جامعه به مردان قوت قلب دهند و نگهبان و پرچمدار اصلى مقاومت و حمله در مقابل يورش سرخپوستها بشوند. "

در يک بعد از ظهر تير ماه ، مدتى بعد از ازدواجشان، مجيد و عصمت در يکى از خيابانهاى پر درخت شيراز قدم مى زدند. براى تعطيلاتشان اين شهر رمانتيک را انتخاب کرده بودند. با وجود اينکه تابستان بود، نسيم خنکى برگهاى درختان را موج مى داد. پرنده ها آواز مى خواندند و بوى گلها همه جا را پر کرده بود. مجيد شعرى از گيوم آپولينر را که بسيار دوست داشت، "روى پل ميرابو "، به فرانسه مى خواند. مى گفت که ترجمه اى که از آن شده بد است و خودش آن را ترجمه مى کرد. عصمت هم مى خنديد و مى گفت اينجا که رود و پلى نيست و تازه من از فرانسوى جز " غيغا غوغى غا غو غغغغغغ " نمى فهمم.

يک ماشين گشت کميته از کنار آنها رد شد. چند متر دورتر ترمز کرد و دنده عقب به طرف آنها برگشت. عصمت وحشت کرد. اما مجيد به او گفت که نگران نباشد زيرا آنها دنبال ضد انقلاب هستند و به شعرا و هپروتيها کارى ندارند. بعلاوه پوشاک آنها کاملأ اسلامى بود و در آن لحظه حتى نيم مترى هم با هم فاصله داشتند ( مجيد روى نيمکتى نشسته بود و عصمت هم کمى دورتر کنار جوى آبى جورابهاش را درآورده و پاهايش را در آب گذاشته بود).

جيپ کميته با سرعت از کنار آنها رد شد، بيست متر دورتر ناگهان ترمز کرد و با همان سرعت به عقب برگشت. بيشتر از هر چيز، اين عمليات سينمائى بود که عصمت را وحشتزده کرد. مجيد هنوز در حال و هواى شعر و روى پل ميرابو پاريس بود و در لحظات اول چيزى از واقعيت اين صحنه را حس نکرد. مردى ريشو که اتفاقأ جوانتر از ديگران به نظر مى رسيد، اما لحنش و برخورد ديگران با او نشان مى داد که احتمالأ مسئولشان است، در حاليکه مى پرسيد که در آنجا چکار مى کنند و با لحنى تحکم آميز مى خواست که مدارک شناسائيشان را نشان دهند، کتاب شعر فرانسوى را از مجيد گرفت، ورق زد، زير و رو کرد، دستش را روى مسلسلش گذاشت و خيره به مجيد نگاه کرد. همراهانش، بدون آنکه کسى چيزى گفته باشد، در حرکتى هماهنگ، همگى يک قدم به عقب رفتند، دستهاشان را روى کلتها و ديگر انواع اسلحه اى که داشتند و مجيد نمى شناخت گذاشتند و در حرکتى نا محسوس اما کاملأ روشن دايره اى دور آنها تشکيل دادند. مجيد سالها به اين مسأله فکر مى کرد که اگر به جاى شش نفر - رئيس در مرکز و پنج نفر دور آنها - پنج نفر مى بودند، شايد شکل محاصره آنها به جاى دايره، مربع مى شد. در اين صورت آيا مى توانستند فواصل دقيقى بين خود برقرار کنند و تبديل به ذوذنقه يا يک شکل عجيب ديگر هندسى نشوند؟ در آن لحظه بود که احساسى پيدا کرد که معناى روشنش را در طول يکى دو سال بعد فهميد، معنايى که در سيرى واکنشى زيستش را شکل داد : فهميد که اگر نقطه اتکايى بر زمين پيدا نکند، اگر به چيزهائى آويزان نشود که بتوانند نظمى در ذهنش ايجاد کنند و جسمش را از زير آشفتگى جهان بيرون بکشند، سريعأ از بين خواهد رفت.

هجده ساعت بعد آنها را آزاد کردند. شب را هر کدام در محلى جداگانه خوابيده بودند؛ يا، دقيقتر، گذرانده بودند. مجيد ساعت شش و پنجاه و پنج دقيقه به خواب رفته و ساعت هفت از خواب پريده بود. با تمام جسمش پريده بود؛ به اين نتيجه رسيد که فعل " ورپريدن " را انجام داده است. عصمت تمام شب را نگران او بود. از همان لحظه اى که درمحاصره پاسداران حس کرد لمس کرد که نفس مجيد گرفته است و در ماليخوليا غرق شده است، وحشتش را بلعيد و گفت : " برادر، ما از آبادان آمده ايم تا به فاميلهامان که بعد از جنگ آمريکا و عراق عليه ما، به شيراز آمده اند سر بزنيم؛ پسرمان پيش فاميلهامان است و من چون حالم بد شده بود - به لطف خداوند بچه دوممان در راه است - با شوهرم بيرون آمديم تا کمى قدم بزنيم ....

- اين کتاب چيست؟

- ما اهل شعر و معنويت هستيم. شوهرم داشت مى گفت که حتى غربيها هم بدون اينکه بدانند، تحت تأثير خدا و معنويت اسلام هستند. ما هيچوقت آبادان را ترک نکرديم و شوهرم به زودى کارش را در دانشگاه شروع مى کند.

- زنده باشى، خواهر؛ اين برادر مريض است؟

- تنگى نفس دارد.

آويزان در فضا، مجيد رستگار سعى کرد تا در شيمى از يک طرف و در تاريخ و جامعه از طرف ديگر، نقاط اتکايى پيدا کند. شيمى، کار در آزمايشگاه با اسيد ها و گاز ها و مواد خطرناک، ناچارش مى کرد دقيق و واقعى باشد. در آزمايشگاه ناچار بود تصميمات روشن و واقعى بگيرد؛ نمى توانست بى طرف، مردد و بيمزده بماند : اين ماده به جاى آن، کمى بيشتر يا کمتر، دمايى با چند درجه تفاوت، مى توانست باعث انفجار و انهدام شود و همه چيز را نابود کند. به همان اندازه که در زندگى اجتماعى و بتدريج خانوادگى، فاقد احساس، انگيزه و توان تصميم گيرى مى شد و نمى دانست بايد خشمگين يا مهربان، مؤدب يا پرخاشگر، محق يا در اشتباه باشد و عمل و عکس العملهايش را تعيين کند، در رابطه با اسيد ها و گازها و مواد مختلف شيميايى مصمم و قاطع و روشن مى شد. در آزمايشگاه، چشمانش مى درخشيد، چهره اش باز مى شد، گاهى حتى مى خنديد و برخى اوقات هم دست به آزمايشهاى جسورانه مى زد. بعد از تولد دومين فرزندشان، عصمت دائمأ اصرار مى کرد که تقاضاى يک خانه بزرگتر بکند. به کرات تا دم در دفتر خدمات رفاهى دانشگاه رفت تا خواستش را با مسئول مربوطه مطرح کند، اما جرئت نمى کرد وارد شود و حرفى بزند. مى دانست که حقش است وخانه خالى هم به اندازه کافى وجود دارد. انگليسيها، هم زمان با ساختن پالايشگاه، يک سيستم مفصل و عريض و طويل رفاهى با خانه و بيمارستان و  باشگاه و غيره هم بنا نهاده بودند که نه فقط کارکنان شرکت را مى پوشاند بلکه به مؤسساتى مانند دانشگاه و غيره هم خدمات مى داد. يک بار تصميم گرفت و وارد دفتر شد، نفسش به زحمت در مى آمد، قلبش به شدت مى زد و دستهايش مى لرزيد. مرد بى صبرانه پرسيد : " بله برادر رستگار، مى گفتيد؟ " دستپاچه و بيمزده مبلغى پول از جيب درآورد و با صدايى مرتعش گفت : " کمک مالى مختصرى است که به برادران در جبهه تقديم مى شود. " مسئول بخش رفاهى پرسنل که در عين حال معاون رئيس دانشکده هم بود، از جا بلند شد، به طرف او آمد و در حاليکه دستهايش را در ميان دو دستش مى فشرد، گفت : " به لطف برادرانى مانند شماست که بالاخره اسلام بر جبهه کفر و آمريکاى جهانخوار پيروز خواهد شد. "

روزى، در آغاز سال تحصيلى بعد، معاون دانشگاه به آزمايشگاه آمد تا هم با دانشجويان جديد آشنا شود و هم با کسب اطلاع از کم و کيف نيازها، ليست خريد ملزومات را تهيه کند. مجيد رستگار نطق غرايى در رابطه با دقت و قاطعيت و جسارت در آزمايشگاه و حقيقت ترديدناپذير اجسام شيميائى انجام داد، چند ماده را مخلوط کرد، لوله آزمايش را جلوى چشم دانشجويان و معاون گرفت و گفت : " نگاه کنيد، کافى است که لوله از دست من به زمين بيفتد و بشکند؛ چه اتفاقى خواهد افتاد؟، گاز توليد شده در ظرف چند ثانيه همه ما را مسموم و به کشتن مى دهد. " معاون دانشکده و مسئول بخش رفاهى چند قدمى به عقب برداشت، وحشت از لابلاى ريش انبوهش بيرون مى زد : " برادر رستگار، حواستان باشد! " مجيد لوله را با نه چندان احتياط در محفظه ويژه اش گذاشت و در همان حال به معاون گفت : " برادر متقى، اگر وقت داشته باشيد چند ثانيه اى در دفتر خدمتتان برسم، در مورد يک مسأله شخصى عرضى دارم. " آقاى متقى در حاليکه عرق گردن و پيشانى و ريش مرطوبش را با دستمالى کثيف پاک مى کرد، با سر اشاره کرد که منتظرش خواهد بود. چند دقيقه بعد مجيد نامه امضا شده تحويل يک خانه بزرگتر را در کيف دستيش جا داد.

وقتى مطالعات مربوط به درسها و آزمايشات روز بعد و يا تصحيح اوراق دانشجويان را به پايان مى رسانيد، سراغ کتب تاريخ و جامعه شناسى مى رفت. تاريخ براى وى شامل پرسناژهايى غير واقعى، تحولات و موقعيتهايى در گذشته و ايده هايى کلى بود که نمى توانست تعادل و آرامش ذهنش را به هم بزند و در عين حال با شرکت دادن وى در زندگى بشريت در گذشته ، خلا بى ارتباطى وى با انسانهاى اطرافش را پر مى کرد. در يونان و روم و ايران قديم جنگها مى کرد، در کنار سلاطين و شاهان جهانگشاى قرون قبل به تسخير جهان مى رفت، در جنبشها و شورشها و انقلابات قهرمان يا شهيد مى شد، به رياست جمهورى آمريکا انتخاب مى شد يا از لندن بر مى گشت ودر ميدان هتل دو ويل پاريس نطقى با جملاتى جادويى و تاريخى ايراد مى کرد.

از خلال جامعه شناسى، به گروههاى انسانى مى پرداخت. با وجود اينکه اين رشته اين تفاوت را نسبت به تاريخ داشت که غالبأ مرتبط به زمان حال مى شد، اما از اين حسن هم برخوردار بود که به همان اندازه تاريخ کلى بود و برايش آزار دهنده نمى شد. هيچوقت به سراغ رمان نمى رفت. گاهى به شعر، آن هم فقط شعر کهن ايران دست مى زد زيرا فاصله اش با انسانهاى موجود و واقعى و زمانه اش زياد و ربطش با آنها بسيار دور و مبهم بود. اما، اين بلعنده شبانه روزى رمان که از ده - يازده سالگى شروع به خواندن شعر و رمان به فارسى و انگليسى ( و بعد ها فرانسوى ) کرده بود، از رمان مانند طاعون دورى مى کرد. احساس مى کرد که تاريخ و جامعه شناسى و فلسفه، بيان انسانى و ملموس و مؤثر خود را در رمان پيدا مى کنند. شخصيتها و وقايع رمانها پوستش را داغ و حسهايش را تحريک مى کردند. با رمان نمى توانست خواب منظم شب و بعد از ظهر، آرامش روحى و لذت از قاچهاى خنک هندوانه در بعد از ظهر هاى گرم تابستان را حفظ کند.

معمولأ در شش - هفت ماه سال هوا در آبادان بسيار گرم مى شد، بين ٣٥ تا ٤٥ درجه سانتيگراد. از حوالى ساعت هفت يا هشت عصر گرما شروع به کاهش مى کرد. خواب بعد از ظهر زير کولر لذتبخش بود، اما بدنش را کوفته مى کرد. بلند مى شد، دوشى مى گرفت و روى صندلى درازش که در ضلع انتهاى باغ قرار داشت، مى نشست. عصمت يا يکى از بچه ها، در اين چند سال اخير اکثرأ دنيا، برايش چند قاچ هندوانه مى آوردند. اگر دنيا بود، هسته ها را هم با دقت درآورده بود و عصمت به او غر زده بود که : " دختر، اينهمه بابات را لوس نکن. " اگر فصل تعطيلى دانشگاه نبود به کارهاى مربوط به دانشجويان مى پرداخت و بعد مطالعه مى کرد. گاهگدارى عابرى از خيابان باريکى که جنب همين ضلع باغ بود و هر روز دو بار از آن براى رفت و آمد به دانشگاه استفاده مى کرد، رد مى شد. سلامى به او مى کردند. او هم

به اين چهره هايى که نمى ديد به گرمى جواب مى داد و بسيارى از اوقات چند دقيقه اى هم در رابطه با آب و هوا و غيره با آنها صحبت مى کرد. همه چيز در نظمى آرام و موزون و ترديد ناپذير فرو مى رفت - به جز در اين سالهاى اخير. چند دقيقه اى قبل از ساعت ٩ از زنش مى پرسيد که آيا به نان احتياج دارد يانه. نانواييها حدود ساعت ٩ تعطيل مى کردند، و حتى اگر نان هم لازم نداشتند باز از جا بلند مى شد و مى گفت که مى رود چند دقيقه اى قدم بزند. اولين بار ، عصمت و بچه ها متعجب شدند، اما بالاخره همه به اين هوس خارج از قاعده او عادت کردند. به نانوايى بغل خانه نمى رفت، خانه را دور مى زد و راه به طرف آن يکى که پانصد مترى دور تر بود کج مى کرد. مى توانست، بدين ترتيب، از مقابل خانه طاهر افشار، خانه اى که او سالهاى آخر زندگيش را در آن گذرانده بود و مجيد بارى در سالهاى دور به درونش رفته بود، رد شود و نگاهى به آن بيندازد. طاهر افشار در همين خانه مرده بود.

در بازگشت از ترکيه به عصمت گفت که با رفتن به خارج موافق است. در ترکيه به سفارت کانادا رفت و کسب اطلاع کرد. کارمند مربوطه از تسلطش بر انگليسى و فرانسوى حيرتزده شد و او را سراغ خود سفير فرستاد. تقاضاى مهاجرت و پناهندگى به کانادا ابعاد و اهميت سياسى فوق العاده اى پيدا کرده بود. به علت سهولت سفر به ترکيه، خواه قانونى و خواه غير قانونى، اين کشور مرحله اول اديسه دشوار ايرانيان براى ترک کشور شده بود. سفير، بعد از چند دقيقه اى صحبت با او گفت : " در قاعده عمومى، سن شما يک عامل منفى در پذيرشتان به عنوان مهاجر است، اما تخصص و تجربه شغلى شما، بويژه تسلط کاملتان بر فرانسوى و انگليسى، در کنار وضعيت تحصيلى فرزندانتان، امتيازات مثبت قابل ملاحظه اى در پرونده تان خواهند بود. طبعأ تصميم نهايى بعد از تشکيل پرونده اى مستند و دقيق، توسط همکاران ما در تهران اتخاذ خواهد شد. " سفير تا طبقه همکف او را همراهى کرد. پيش از جدا شدن، در حاليکه دستش را براى خداحافظى جلو آورده بود، پرسيد : " به نظر نمى رسد مشکل شما مالى و يا حتى آينده شغلى فرزندانتان باشد، شايد ... " مجيد گفت : " مى خواهم زندگى کنم. " سفير دستش را به گرمى فشرد.

فصل دوم : شام اول

٢-در جستجوى خانه

- "فرودگاه پيرسون"، اسم کاملش هست : LASTER B PEARSON"، پرويز بود که گفت. دنيا نگاهى مهربان به او کرد و لبخند زد.

عصمت به زور چشمهاش را باز نگهميداشت. پرويز و دارا کنار اولين چمدانهايى که رسيدند نشستند، خودشان را خم کردند، دستهاشان را ضربدرى روى آنها گذاشتند و خوابيدند. هشت چمدان داشتند که تنها سه تاى آنها رسيده بود. همه منتظر چمدانهاشان بودند و داد مى زدند. مردى که چيزى شبيه عمامه بر سر داشت، چيزى از عصمت پرسيد. به فارسى گفت : " از ايشان بپرسيد"، و مجيد را نشان داد. مرد هاج و واج نگاهش کرد. دنيا به انگليسى گفت : "نميدانيم، بايد منتظر ماند". آيت سرش را به ديوار تکيه داد،

پاى راستش را خم کرد، کف آن را به ديوار گذاشت، دستهاش را به سينه گذاشت و چشمهاش را بست. مجيد به ياد پدرش افتاد که در فرودگاه لندن، وقتى که چند کلمه انگليسيش کفاف نمى داد، کلمات و جملات فارسيش را بسيار شمرده و آهسته به زبان مى آورد و بعد با غيظ مى گفت : "هيچى نمى فهمند". پسرک ده يازده ساله با اضطراب و هيجان به زنها، پليسها، بچه هاى همسن و سالش و هواپيماها که مى غريدند و مى نشستند و برمى خاستند، نگاه مى کرد. الآن مجيد ٤٣ ساله به زنها نگاه مى کرد. آن زن بلند قد با آن بينى، مى توانست جنى باشد.

شش تا از چمدانهايشان رسيده بود. آيت با يکى از کارمندان فرودگاه صحبت کرد و به عصمت گفت که مى گويد که بايد آدرس محل سکونتشان را بدهند تا شرکت هواپيماپى دو چمدان باقيمانده را که معلوم نيست در چه کشور يا کدام آسمانى سرگردانند، بعدأ برايشان بفرستند. از پشت شيشه ها ساسان صادقى و شهرام و شب بو را مى ديدند، اما خواهر عصمت نبود.

در دو ماشين سوار شدند. در هر گوشه و کنارى جرثقيل و داربست و لوازم و ماشين آلات کار مى ديدند. شهرام که ماشين را مى راند گفت که دارند فرودگاه را بزرگ مى کنند، تازه چند ماهى است که شروع کرده اند. پرويز گفت : "قرار است ١٢٥٠٠ محل پارک اضافه کنند." فاطى و شهرام، هم زمان، پرسيدند : "از کجا مى دانى؟" جواب داد که روى اينترنت ديده است و اين را هم مى داند که فاصله شان تا شهر حدود ٢٧ کيلومتر است. عصمت از آقاى صادقى شوهر خواهرش پرسيد که چرا خودش نيامد. ساسان صادقى نگاهى به او کرد و شانه بالا انداخت، راه داد تا ماشين بغل دستيش از او سبقت بگيرد، زير لبى گفت : "صرفه جويى علکى" و با صداى بلند اضافه کرد : "سرش کمى درد مى کرد". همه جا برف بود. شهر يکپارچه نور بود. سرما همه شان را از خواب بيدار کرده بود. شب بو گفت : "خاله جان شماها حتمأ خيلى خسته هستيد و ديدن شهر را بايد بگذاريم براى بعد." عصمت و دارا با هم گفتند : "اصلا!" ساسان گفت : "ديدن که شايد نه، ولى مى توانيم از مرکز شهر رد بشويم." به موبايل شهرام زنگ زد و گفت که اگر در آن ماشين کسى خيلى خسته نيست مى توانند به جاى اتوبان از مرکز شهر رد شوند و صداى آيت و فاطى و پرويز را شنيد که همه با هم گفتند : "نه اصلا، عاليست!" شهرام گفت که پرويز هم همين پيشنهاد را داده بود.

خانواده صادقى سنقرآبادى در خانه اى ويلائى در حومه تورنتو زندگى مى کرد که داراى هفت - هشت اطاق، استخر، سونا، و باغ بود. اشرف وقتى صداى بوق ماشينها را شنيد به استقبال آنها آمد. عصمت را در آغوش گرفت و دقيقه ها در آغوش هم زار زار گريه کردند. در سالن بزرگ پذيرائى نشستند. همه با هم حرف مى زدند و شلوغ مى کردند. اشرف عصمت را برد تا خانه را نشانش بدهد. در دو تا از اتاقها قفل بود. عصمت دليلش را پرسيد. اشرف گفت که مى خواهند خانه را بفروشند و يک آپارتمان جمع و جور سه - چهار اطاقه در مرکز شهر بخرند. از شش فرزندشان فقط جوانترينها، يک پسر و يک دختر، با آنها زندگى مى کردند و بقيه هر کدام خانه و زندگى و همسر و بچه هاى خود را داشتند. عصمت باز هم نفهميد که چرا آن اتاقها قفل هستند و به هر حال ديگر قضيه را پى نگرفت. شام حاضرى، ژامبون و پنير و املت خوردند. اشرف از اينکه نتوانسته است به دليل سردردش غذاى مناسبى تدارک ببيند، معذرتخواهى کرد. شب، فاطى و دنيا در اتاق شب بو خوابيدند، آيت و دارا در اتاق شهرام، مجيد و عصمت و پرويز در سالن پذيراپى. عصمت به مجيد و پرويز گفت که روى کاناپه - تخت بخوابند و خودش روى تشکى که روى زمين گذاشته بود دراز شد. به شدت خسته بود و خوابش مى آمد، با صدايى که نه مجيد و نه پرويز هيچکدام نشنيدند، گفت که بايد هرچه زودتر از اين خانه بروند و به خواب رفت. پرويز زمزمه کرد که فاصله پاريس تا تورنتو ٥٥٠٠ کيلومتر است و خوابيد. مجيد چيزى نگفت، غلط و واغلط زد و تمام شب را چشم بر هم نگذاشت. ساعت نزديک پنج بود که به آشپزخانه رفت تا آب بخورد. دنيا در مقابل پنجره ايستاده بود و برف را نگاه مى کرد که درشت و انبوه به زمين مى نشست. نگاهى به پدرش کرد، سرش را به طرف پنجره چرخاند و گفت : "فردا هوا آبى کم رنگ مى شود. اگر برويم در خيابان، سردى خوبى در هوا کمى تنمان را مى لرزاند، همه چيز شفاف است، کسى نمى رود سر کار، کسى ناراحت نيست، کسى نااميد نيست."

خانواده رستگار چند هفته اى را نزد خواهر عصمت در تورنتو گذراند. شوهر خواهر عصمت توانسته بود ظرف دو دهه اقامت در کانادا ثروت قابل ملاحظه اى به هم بزند. يک فروشگاه بزرگ مواد خوراکى ايرانى در DAVISVILLE، سه يا چهار لباسشوئى در محلات پولدار نشين تورنتو، يک شرکت تاکسيرانى با ده - دوازده اتوموبيل که همه متعلق به خودش بود، يک مغازه فروش کامپيوتر دست دوم و يک رستوران در خيابان يانگ نزديک تقاطع داندس که عليرغم کوچکيشان درآمد سرشارى داشتند. سنقرآبادى يکى دو سال پيش از شلوغيهايى که منجر به انقلاب ١٩٧٩ شد، تمام خانه ها و املاکش در ايران را به قيمت بسيار مناسب فروخت و کشور را ترک کرد. با وجود اينکه همه مى ديدند که کشور آبستن حوادث است و تغييراتى در راه، اما کمتر کسى پيش بينى مى کرد که ابعاد تغييرات اينچنين عظيم باشد. شوهر خواهر عصمت، ساسان صادقى سنقرآبادى، در خانواده اى بهايى به دنيا آمده بود و هر چند خودش به هيچ دينى اعتقاد نداشت اما مى دانست که مسلمانان دوآتشه، که مطمئن بود سوار موج خواهند شد و قدرت را به دست خواهند گرفت، قادر به چه جناياتى در حق ديگران و بويژه هاييها هستند. آن روز هشت سالگيش را که در چاه پرتش کردند، هيچگاه فراموش نکرده بود.

يک روز عصر که از مدرسه به خانه برگشت، با شوق و ذوق نان و پنيرى خورد و به کوچه رفت تا با دوستان همسن و سالش فوتبال بازى کند. ديد که وقتى به آنها نزديک شد، شروع به پچ پچ کردند و محلى به او نگذاشتند. جلو رفت و گفت : " من هم بازى! " کسى چيزى نگفت و حتى نگاهى هم به او نينداختند. جلو رفت تا به توپ بزند. برادر بزرگ دوستش خسرو، فريادى زد که مو بر تنش سيخ کرد و تنش را به لرزه درآورد، هشت سال بيشتر نداشت. گفت : " بد بهايى، پاى نجست را به توپ نزن. ديگر اين طرف ها نبينمت ! " بقيه خنديدند و يکى دو نفر هم با غيظ به زمين تف کردند. نمى فهميد چه مى گويند و منظورشان چيست. به خسرو نگاه کرد که فکر مى کرد بهترين دوستش است. رويش را برگردانده بود. با گريه به خانه برگشت. وقتى ماجرا را براى مادرش که علت گريه را مى پرسيد تعريف کرد، دستى به سرش کشيد و با لحنى مغموم گفت : " مادر جان، محل نگذار، برو با برادر هاى خودت بازى کن. " پيشنهاد قانع کننده اى نبود، برادر آدم، دوست آدم نمى شود. پرسيد : " بهايى يعنى چه؟ " مادرش چيزى نگفت. شب، پدرش او را جلوى خود نشاند و چند دقيقه اى با او صحبت کرد. فقط يک چيز را فهميد : آنها با ديگران فرق دارند و او بايد عادت کند که اکثر آدمها، کوچک و بزرگ، از او بدشان بيايد. آن شب نخوابيد؛ هر بار که چشمهايش سنگين مى شد و پلکهايش مى رفت که روى هم بيفتد، ناگهان داد مى زد و از جا مى پريد : احساس مى کرد که با بستن چشمهايش، همه چيز سياهى مطلق مى شود و او با سرعت به درون اين سياهى پرتاب مى شود. پدربزرگش را مى ديد که در ته چاهى نشسته و با ناخن به ديواره چاه مى کشد و فرياد مى زند، اما کسى نيست که به او کمک کند. تمام آن چيز هايى که در اين هشت سال کوتاه عمرش جسته و گريخته از خلال حرفهاى بزرگهاى خانواده در مورد انداختن پدر بزرگش - که جز تصوير مبهمى از او در حافظه سه سالگى اش نداشت - در چاهى در يکى از روستاهاى نزديک آباده شيراز شنيده بود، قدغن بودن خروج از خانه در روزهاى تاسوعا و عاشورا و ساير مراسم و اعياد مذهبى، تغيير هر چند ساله خانه و حتى - يک بار - شهر محل سکونت، عدم شرکت مادرش در تجمعات عصرانه زنان محل، همه و همه، به ذهن کوچکش هجوم مى آوردند. نتوانست آنها را معنى کند، اما از آن به بعد ناچار شد که بارشان را به دوش بکشد. به پدربزرگش فکر مى کرد که براى هميشه تنها در عمق يک چاه سياه نشسته است، به ديواره آن چنگ مى زند و مى گريد. احساس مى کرد که او را هم به درون چاهى انداخته و تنهايش گذاشته اند. بار اين تنهايى و حس ظلمات تمام عمر با او ماند. اين "شب هول" ديگر با او، در درون او، ماند. در مواجهه با پيرامونش مراقب و هوشيار بود و دنبال روشنائى مى گشت. در مقابل تحولات اجتماعى - سياسى و فرهنگى و بويژه انعکاس آنها در زندگى روزمره و روانشناسى افراد حساسيتهاى ويژه اى به دست آورد. اولين بار که مجيد رستگار او را ديد به ياد يکى از همکاران يهودى پدرش افتاد. بعد از ظهر هاى پنجشبه، سالهاى آخر که پدرش ارتقا رتبه پيدا کرد و بعد از تکميل دوره هاى فنى اى که قبلأ گذرانده بود کارمند شد، تعدادى از همکاران او در خانه آنها جمع مى شدند، چند ساعتى حکم و تخته نرد بازى مى کردند و سپس براى شام به باشگاه مى رفتند. ميکائيل همکار يهودى پدرش هميشه متکلم وحده بود و در مورد تمام مسائل از سياست، که بندرت و باصداى پائين اما با هيجان از آن صحبت مى کردند، تا هنر و علم اطلاعات زيادى داشت و مجيد نوجوان را که بعضى وقتها به بهانه هاى مختلف به اطاق پذيرائى مى رفت و به حرفهاى آنها گوش مى داد شگفتزده مى کرد. به تدريج به اين نظر رسيد که بهائيان هم مانند يهوديان، به دليل موقعيت ويژه دينيشان که زندگى در محيطى غريبه و متخاصم به آنها تحميل مى کند، از نوعى هوشيارى و هوشمندى برخوردار شده اند که بسيار بيشتر از آنکه منشا فردى داشته باشد از همين شرايط اجتماعى - روانى و تجارب تاريخشان نشأت گرفته است. با اولين موجهاى عتراضات ضد رژيم شاه و رنگ اسلامى که به آنها زده شد، ساسان صادقى نقرآبادى عميقأ معتقد شد که تحولات شگرفى جامعه و ساختار هاى آن را ير و رو خواهد کرد و در نظام جديد آخوند ها جايگاهى مهم کسب خواهند رد. مى شود گفت که در تمام زندگيش تقريبأ هيچ کتابى نخوانده بود و از کودکى در حجره هاى بازار و بعد ها در شرکتهاى صادرات - واردات و خانه سازى که خودش راه انداخته بود، کار مى کرد. اما شم نيرومندش در شناخت افراد و پيش بينى رويداد ها، در همان يکى دو بارى که مجيد او را ديد، وى را حيرتزده کرد. راديو بى بى سى را به طور مرتب تعقيب مى کرد و هر بار هم اتفاق مهمى در دنيا يا ايران مى افتاد، چند روزى دو روزنامه عصر تهران ( کيهان و اطلاعات ) را مى خريد و با دقت مى خواند و مقايسه مى کرد، با افراد مختلفى که نظرات هر کدامشان را در زمينه اى صائب ارزيابى مى کرد بحث و گفتگو مى کرد، اخبار و تحليلهاى بى بى سى را ضبط مى کرد و در مورد تغييرات و تناقضهايش يادداشت برمى داشت. در اوائل سال ١٣٥٨، سه چهار ماه بعد از انقلاب، يک سفر دو هفته اى به ايران کرد تا به آخرين کارها و حسابهايش رسيدگى کند. مجيد و عصمت در تهران بودند و مجيد او را با اتوموبيل به فرودگاه مهرآباد رساند. در لحظه خداحافظى آهى کشيد و گفت : " اينها جهنمى به پا خواهند کرد، سعى کنيد کارهايتان را درست کنيد و پيش ما بيائيد. "

شبى عصمت با صداى خشمگين خواهرش از خواب بيدار شد : " خجالت نمى کشى؟ کسى اين طور مانند دزد ها، نصفه شب سر يخچال مردم نمى رود! " از اين لحن آنچنان کينه و غضبى بيرون مى زد که عصمت که بين خواب و بيدارى بود واقعأ وحشتزده شد که نکند دزدى به خانه زده است. به آشپزخانه رفت. پرويز سرش پائين بود و مى لرزيد. نيمه شب گرسنه اش شده بود، يک ماست ميوه اى از يخچال برداشته بود و داشت مى خورد که خاله اش به سر وقتش آمده بود. عصمت چيزى نگفت. نگاهى به اين زن که با تن عظيم، مو هاى ژوليده، صورت سرخ شده از غيظ و نفرت و لباس خواب مسخره، وسط آشپزخانه ايستاده و ماست و قاشق را در دست داشت، انداخت. همان لحظه تصميمى را که شب اول ورودشان به کانادا گرفته بود و پشت گوش انداخته بود، دوباره با خودش تکرار کرد : "بايد هرچه سريعتر اين خانه را ترک کنيم." از آن به بعد، حتى اگر بعد از چند ماه هر دو وانمود کردند که اين حادثه را فراموش کرده اند و مجددأ نوعى رابطه بين آنها برقرار شد، هر گاه به خواهرش فکر مى کرد بدون اراده کلماتى از قبيل " جادوگر بدجنس "، " مادر فولاد زره " و " هيولا " در ذهنش نقش مى بست.

صبح روز سوم بعد از رسيدنشان، ساسان از باجناقش خواست که اگر مايل است او را همراهى کند : " هم سرى به مغازه ها مى زنيم و هم گردشى در شهر مى کنيم . " بعد از سرکشى به يکى از لباسشوئيهايش، در رستورانى در همان نزديکيها ناهار خوردند. به او گفت که احساس خستگى مى کند و مى خواهد حجم کارش را تا حد زيادى کاهش دهد، به فرد مورد اعتمادى نياز دارد که اداره و نظارت بر مغازه هايش را به عهده بگيرد و به نظرش مجيد مناسبترين کس براى اين کار است. مجيد از اين پيشنهاد فوق العاده حيرت زده شد :

- ولى آقاى صادقى، شما مرا يکى دو بار بيشتر نديده ايد! بعلاوه من تمام عمرم را در آزمايشگاه شيمى گذرانده ام و هيچ سررشته اى از کار و کسب ندارم ...

- مهم نيست، خيلى سريع مى شود اين چيز ها را ياد گرفت. و تازه اصلأ لازم نيست چيزى ياد بگيرى، در واقع کار تو فقط اين خواهد بود که مراقب باشى

کارکنان مغازه ها دزدى نکنند!

- بچه هاى خودتان که همه شان بزرگ شده اينجا هستند و قابل اعتماد هم هستند ...

- آنها آخرين افرادى هستند که بهشان اعتماد دارم، همه شان منتظرند که من بميرم و ارث و ميراثم را تقسيم کنند! از همان لحظه اى که اشرف گفت که شما مى خواهيد به کانادا بيائيد، به اين مسأله فکر کرده ام. مى دانى، شناخت آدمها چيزى است که من هيچ وقت در آن اشتباه نمى کنم.

مجيد ديگر چيزى نگفت. اما اين حرفها شديدأ به نظرش عجيب مى آمد. چگونه اين مرد شصت و چند ساله هيچ فرد قابل اعتمادى را در اطرافش پيدا نکرده بود و منتظر شده بود تا او، که در مجموع فقط چند ساعت در زمانهاى بسيار دور ديده بودش، بيايد و اداره کار هايش را به او واگذار کند.

گفت :

- اما شما که هنوز بنيه خوبى داريد و مى توانيد حالاحالا ها ادامه بدهيد.

مرد چيزى نگفت. به هنگام باز کردن در اتوموبيل، با لحنى گرفته گفت :

- تمام زندگيم کار کردم و به اينجايى رسيدم که مى بينى. خيليها حسرت وضعيتم را دارند، اما از خودم مى پرسم : " براى چى؟ "، " براى کى؟ "

در کنار مسائل و مشکلات ناشى از اين همزيستى اجبارى که بيولوژى و شجره نامه خانوادگى موقتاً به آنها تحميل کرده بود، رستگار ها آرام آرام زندگى در جهان را مزمزه مى کرد. هيچکدامشان علاقه اى نداشتند که بخوابند و يا در خانه بمانند. اتوبوس و مترو، خيابانها و خانه ها، مردم، مغازه ها، تفکيک آشغالها به بطرى و روزنامه و غيره، سگها و گربه ها، سرما و برف، همه چيز برايشان جالب بود. همه آن چه که در فيلمها ديده بودند، اينک در اطرافشان بود، مى توانستند همه چيز را لمس کنند. يک روز عصر که در حال رد شدن از يک خيابان شلوغ بودند، عصمت گفت : " ياد جواد افتادم. " جواد يکى از آشنايانشان بود که بعد از دوازده سال از زندان آزاد شده بود و مى گفتند که روز هاى اول مى بايستى دستش را مى گرفتند و از خيابان عبور مى دادند والا ممکن بود زير اتوموبيل برود، عادتهاى مربوط به ابتدائى ترين امور زندگى را از دست داده بود. مى گفتند مى خندد و دستش را در اختيار ديگران قرار مى دهد تا مانند کودکى از خيابان ردش کنند؛ مى خندد و لباسهاى جديدش را به تن مى کند؛ مى خندد و آسمان و درختها و پرندگان را نگاه مى کند. و اکنون خانواده رستگار مى خنديد و اميدوار بود و از هر چيزى لذت مى برد.

مجيد فکر کرد که اين جمعيت عظيم که در اين فروشگاه بزرگ چند طبقه به اين ور و آن ور مى رود، اينهائى که نسبت به تنگى پله برقى غرولند مى کنند و به هم تنه مى زنند، از کتاب فلسفه و رمان تا آخرين آهنگ جنيفر لوپز و گوشت و شير و غذاى سگ و گربه در گارى مخصوص حمل جنس مى ريزند و دقيقه ها و شايد ساعتها در صف پرداخت پول مى ايستند، بايد شمارشان به چند ده هزار نفر برسد. يک ماشين عظيم اقتصادى. عصر شنبه بود و همگى به همراه خواهر عصمت و شهرام و شب بو براى خريد آمده بودند. پرويز يک قوطى کنسرو را برداشت و گفت : " اه ! اينها گوشت سگ و گربه هم مى خورند ! " خاله اش قاه قاه خنديد وگفت : " نه ، اين عکس سگ و گربه يعنى اينکه اين کنسرو ها غذاى مخصوص سگ و گربه است . " آيت و فاطى با حيرت و حسرت در ميان تلويزيونهاى با اکرانهاى عظيم، دستگاههاى پخش سى دى عجيب و غريب با دهها دکمه و بلندگو هاى بزرگ، و کامپيوتر هاى آخرين مدل مى چرخيدند. عصمت به فريزرها و ماشينهاى لباسشوئى دست مى کشيد، ميوه ها و سبزيجات را نگاه مى کرد و مى گفت : " ميوه هاى همه فصلها را کنار هم دارند! " رستگار ها جزو بخش نسبتأ مرفه جامعه ايران بودند، در ماه چند بار گوشت مى خوردند و اغلب هم دو سه رقم ميوه فصل در اطاق پذيرائيشان ديده مى شد، اما اين رفاه، بسيار کنترل شده بود و با محاسبات دقيق عصمت به دست آمده بود و تاب تحمل کوچکترين ماجراجوئى غذائى و هوسبازى لوکس را نداشت. عصمت قيمتها را نگاه مى کرد، به پول ايران برمى گرداند و مى گفت : " خيلى گران است ! " آيت مى گفت : " بايد نسبت به درآمد هاى اينجا حساب کنى . " خاله اش تصديق مى کرد و مى گفت : " هر درآمدى که داشته باشى مطمئن باش که مى توانى يک روز در ميان گوشت بخورى و هميشه هم چند رقم ميوه سر ميزت داشته باشى. " اکثرأ خانوادگى به خريد آمده بودند، مرد گارى را مى راند و زن و گاهى هم بچه ها آن را پر مى کردند. برخى دو سه گارى را پر کرده بودند و خريد ماهانه يا پانزده روزه مى کردند. بسيارى از اين اجناس در ايران هم وجود داشتند، اما آنچه در ايران نبود شادى و هياهوى اين خريد بود، تصاويرى که مى شد در ادامه خريد حدس زد : جشنها و شامها و زندگيهاى پشت اين چهره هاى متفاوت و پنجره هاى روشن ساختمانها که شبها در خيابانها مى ديدند و از آنها خنده و موزيک بيرون مى زد. عصمت گفت : " بيچاره ايرانيها ! " خواهرش هم گفت : " تقصير خودشان است، مى خواستند آخوند ها را روى سر خودشان سوار نکنند! حالا هم اگر دست از تنبلى و بيعرضگى بردارند مى توانند تکان بخورند و اينها را دک کنند بروند ! اما دريغ از يک پشکل جربزه و تحرک ! " خواهر عصمت عاشق خاندان پهلوى بود و چند آلبوم از عکسهاى محمد رضا پهلوى و فرح ديبا و بقيه بستگان و بچه هايشان داشت که به هر کس که به خانه اش مى آمد، نشان مى داد. در يکى از عکسها، در تظاهراتى در وس آنجلس، در چند مترى پسر شاه ايستاده بود و به سخنرانى او گوش مى داد. آن را در قاب زيبا و گرانقيمتى گذاشته و به ديوار اطاق پذيرائى آويزان کرده بود. برخلاف اکثر سلطنت طلبان که همه چيز را زير سر آمريکا و انگليس مى دانستند، تحت تأثير شوهرش بود که مى گفت بايد کارد به استخوان اين مردم برسد، آن وقت کارى خواهند کرد که نه آخوندى بماند و نه اسلامى؛ با اين تفاوت که اصلأ خوشبين نبود که روزى مردم کارى بکنند.

در خانه، با فشار دکمه هاى فرمان تلويزيون از اين کانال به آن کانال مى رفتند و حتى مى توانستند ايستگاههاى تلويزيون ايرانى را که از لوس آنجلس و اروپا برنامه پخش مى کردند، بگيرند. دهها ايستگاه تلويزيون که ٢٤ ساعت شبانه روز فيلم و سرى و سريال ، فوتبال و راگبى و تنيس، کارتون و موزيک و پورنو پخش مى کردند. آگهيهاى تبليغى را مى ديدند که در آنها کافى بود تا کسى دندانهايش را با فلان خمير دندان مسواک کند، سوار بهمان مارک اتوموبيل شود، در اين يا آن بانک حساب باز کند، تا شاد و خوشبخت شود. زوجهاى پير با شادى به شرکتهاى متخصص مراجعه مى کردند، رنگ سنگ قبرشان را انتخاب و جزئيات مراسم تشييع جنازه شان را تعيين مى کردند و بعد به سلامتى يک تشييع جنازه با شکوه و بى دغدغه گيلاس شامپاين شان را بالا مى رفتند. اخبار چهار گوشه جهان را مى ديدند، کودکانى با چشمان از حدقه درآمده و شکمهاى بادکرده، زنانى که در ايران و افغانستان و الجزاير شلاق مى خوردند و سنگسار مى شدند و شکمهايشان دريده مى شد، کارگرانى که اعتصاب مى کردند و زنان و مردانى که تظاهرات مى کردند و با پليس درگير مى شدند. به ميز گرد هاى مباحث سياسى و اجتماعى گوش مى دادند و نظرات افراد را درباره اينکه : " دنيا به کجا مى رود؟ " و " چه بر سر نظم نوين آمده است ؟ " مى شنيدند. فاطى با اعجاب پرسيد که اين شبيه سازى يعنى چى ؟ و بعد انگار به خودش : " بد نيست که آدم بتواند براى خودش يک دوقلوى دختر و پسر مامانى و باهوش سفارش بدهد ! " عصمت به وضعيت کره زمين علاقمند شد، شتابزده از آيت خواست که لب مطلب را برايش ترجمه کند و با نگرانى گفت که اگر زمين خيلى داغ شود و يا گازهاى خطرناک همه جا را پر کند، ديگر جايى نمى ماند که کوچ کنيم. خواهرش با تمسخر فت که بايد به مريخ برود و با موجودات اجق وجق که روى سرشان آنتن و اخ دارند همسايه شود! دنيا کنجکاويش نسبت به بيولوژى بيشتر شد و فکر رد که اگر بشود با تنظيم ژنها و يا به کمک کامپيوتر و تاًثيرات صوتى غيره در کار سلولها مداخله کرد و آنها را کنترل کرد حتماً مرگ و زمانرا هم ميشود تحت کنترل گرفت و مثل اصحاب کهف درغارى خوابيد و هفتصد سال ديگر بيدار شد. همه آنچه که در ايران شنيده يا خوانده بودند، به نحو ديگرى برايشان مطرح مى شد. و بيش از همه اين مجيد رستگار بود که احساس مى کرد که تحولى در روابطش با جهان در حال شکلگيرى است. انگار از لوله آزمايش بيرون کشيده مى شد و ديوار هاى قرنطينه اى که خود را در آن محبوس کرده بود در حال فرو ريختن بود. انگار داشت به ميانه جهان پرتاب مى شد. گويى هياهوى جهان را که دهها سال براى خود ممنوع کرده بود دوباره مى شنيد. زمانى که در پاسخ به سؤال سفير کانادا در ترکيه که از او پرسيد چرا مى خواهد ايران را ترک کند گفته بود : " مى خواهم زندگى کنم"، به اين جمله فکر نکرده بود. بعد ها هم مفهوم آن برايش روشن نشده نبود. حالا از خودش مى پرسيد که آيا دير نشده است ؟

يک عصر آبان در همان گوشه باغ، در ته همان L نشسته بود و کارهاى هميشگيش را مى کرد. هوا گرم بود اما دفعتأ ابرى خاکسترى آسمان را پوشاند و باران آمد. بچه ها با هياهو بساطشان را جمع کردند و به درون خانه رفتند. او همانطور نشسته بود. نشسته بود و شروع به خنديدن کرد. ياد روز ديگرى در اواخر شهريور سالها پيش افتاد که با دوستانش در راه چالوس بود. از اتوموبيل پياده شدند، ساعت پنج صبح بود و بعد از اينکه تمام روز را در تهران ترياک کشيده بودند، نيمه شب به راه افتاده بودند تا به دريا بروند. هوا خنک و مه آلود بود و سيگار مى چسبيد. جاده مارپيچ و سبز بود و از آنجايى که بودند، مار را مى ديد که پائين و بالا مى رود. در ميان درختهاى تمشک راه رفتند، باران آمد و آنها همگى با جليل آواز FAREWELL ANGELINA را خواندند و ديوانه وار خنديدند. وقتى به درون خانه رفت، زن و بچه هايش با ديدن سر و صورت خيس و مو هاى ژوليده اش به خنده افتادند. دنيا، هفت ساله، با کارد و چنگال به بشقاب ميوه اش زد و خواند : " بابا گريه مى کنه، بابا گريه مى کنه! " فاطى گفت : " نه خره، بارونه! " دنيا باز هم خواند : " بابا گريه مى کنه، بابا گريه مى کنه! " ناگهان ساکت شد، خيره به او نگاه کرد و آرام اما با ذوق گفت : " بابا گريه مى کنه، بابا خوشحاله. " دنيا هنوز وارد دوره سکوتش نشده بود.

٣- يک دستمال معطر

- Not - man, how many people against one people ?

بار اول صداى نکره اکبر در هياهوى موزيک و داد و فرياد و رقص نور و رنگ که انگار با ريتم سريعشان شنوائى را دوچندان مختل مى کردند، گم شد.

مرد ريزاندامى که در کنارش ايستاده بود و با ترديد دستش را بالا برد و حائل صورتش کرد، انگار که مى ترسد سيلى يا مشتى دريافت کند، گفت :

- اکبر جان، اشتباه گفتى!

- " چى چى را اشتباه گفتم؟ "، اکبر با نعره اى خشمگين سرش داد زد.

- "Nnot - man, how many people against one people ? " غلط است، بايد بگوئى "Nnot - men, how many people against one people ? "، چون " man " مفرد است ولى اين ها چند نفر هستند.

اکبر بلند قد و ستبر با مو هاى بلوند و چشمهاى آبى بود. حدودأ ٢٨ ساله، قدى بين يک متر و هشتاد تا هشتاد و پنج، ٩٠ کيلو وزن و لهجه اى که پنهان مى کرد و کسى نمى دانست مال کجاست. دوستش ريزجثه و کوتاه بود و حدودأ سى ساله، قد ١٦٠ تا ١٦٥، ٦٠ کيلو وزن، موهاى سياه مجعد و لهجه جنوبى بوشهرى که هيچوقت سعى نکرد که پنهان کند زيرا مى دانست که هرگز نخواهد توانست. از وقتى که بسيجيها در مقابل اهل محل - ميدان شوش - کتک مفصلى به اکبر زدند چون به دخترى متلک گفت، عهد کرد که به عنوان بزرگترين " ضد بسيجى " تهران و حومه اسم درکند و کارى کند که هر بسيجى با شنيدن اسمش به خود بلرزد. مدتى اسم او را، به خاطر مو هاى طلائى و چشمهاى آبيش، " اکبر روس " گذاشته بودند. اما وقتى شنيد که فرد ديگرى هم به اسم " احمد روسى " وجود دارد که بزن بهادرى مى کند و در کار قاچاق مواد مخدر است، بسيار عصبانى شد و دنبال لقب ديگرى براى خود گشت؛ هم به علت اينکه دوست نداشت رقيب داشته باشد و هم بيشتر از آن به خاطر اينکه خود را بيشتر از عقبه لوطيها و لاتهاى جوانمرد و عاشق پيشه امثال ناصر ملک مطيعى و داش آکل مى دانست تا قاچاقچيان و اوباش. بر سينه اش قلبى را خالکوبى کرده بود که تيرى از وسط آن مى گذشت. وقتى مست بود گريه مى کرد، با مشت به در و ديوار و درختها مى کوبيد و مى گفت : " مرجان، مرجان، عشق تو مرا کشت! " مرجان نام فعلى دخترى بود که در همسايگيش زندگى مى کرد و به خاطر خروج از کشور با پسر عمويش ازدواج کرده و به کانادا رفته بود. در آنجا اسمش را از زهرا به مرجان تغيير داد، از پسر عمويش طلاق گرفت و چند نامه اى هم براى اکبر فرستاد. بعد از قطع نامه ها، اکبر که ديگر اسمش " اکبر فرانسوى " شده بود، قسم خورد که روزى به کانادا برود و سر او را گوش تا گوش ببرد. از آن وقت به بعد وقتى مست مى کرد، با مشت به در و ديوار و درختها مى کوبيد و مى گفت : " مرجان، مرجان، تو را خواهم کشت. " بعد ها، روزى که در حين عرقخورى يک نفر از او پرسيد که چرا اسمت " اکبر فرانسوى " است و يکى ديگر هم جواب داد که مگر " بريژيت باردو " را نمى شناسى؟، او هم مو بلوند و چشم آبى است، هر دوشان را کتک مفصلى زد و از جاسم بوشهرى که ديگر نزديکترين دوستش شده بود خواست که لقبى ديگر برايش پيدا بکند.

جاسم چند سالى از انقلاب اسلامى بزرگتر بود. مادرش در بوشهر از راه فروش تن گذران مى کرد و جاسم هم از وقتى که به ياد داشت يا در کوچه ها وقت مى گذراند و يا رژه مرد ها را در خانه مى ديد که بعضى وقتها تفنگ و توپى هم براى او مى آوردند يا او را دنبال خريد عرق و خرما و غيره مى فرستادند و مى گفتند که با بقيه پول هم هر چه مى خواهد براى خودش بخرد. بعد از آمدن خمينى، يک روز جمعه بعد از نماز جماعت عده اى به خانه شان ريختند، مادرش را کشان کشان بردند، تا گردن زير خاک گذاشتند و شروع به پرتاب سنگ کردند. جاسم عده اى از همان مردانى را که به خانه شان مى آمدند ديد که در صف اول سنگ اندازان بودند. صحنه را خوب به ياد داشت. از سر و صورت مادرش خون جارى بود، اما هنوز نمرده بود. جاسم که تا آن وقت از دور و از خم کوچه اى صحنه را تماشا مى کرد به جلو آمد. مردم خسته شده بودند و مى گفتند : " مادر قحبه جنده، جان سگ دارد ". از همان اول مادرش سعى کرده بود که چشمهايش را باز نگهدارد. هر از گاهى آنها را مى بست، سرش را کمى خم مى کرد و دوباره به حالت اول آن را چند سانتيمترى بالا مى آورد و مى چرخاند. جاسم را ديد، کسى سنگ بزرگى به طرف سرش پرتاب کرد، انگار لبخند زد و بعد سرش پائين افتاد. صدائى گفت : " گور به گور شده، تمام کرد. " شب جاسم در ساحل روى کارتنى خوابيد. آسمان پر از ستاره بود. خواب ديد که آخرين سنگ به سر مادرش مى خورد، لبخند مى زند، سرش را مى چرخاند، مو هايش در هوا افشان است، خونها از سر و صورتش محو مى شود، آرام آرام، آرام، تنش را از زمين بيرون مى کشد، بالا مى آيد، دستش را به طرف او دراز مى کند و مى گويد : " جاسم، ننه، برويم دريا آب تنى. "

جاسم بيست سال بعدى زندگيش را در چهار گوشه منطقه گذراند. بندرعباس، تهران، مشهد، کرمان، آبادان، تبريز، رشت، سنندج، دوبى، پاکستان، قطر؛ و نيمى از آن را هم در زندان. قد و قامت ريز و بنيه ضعيفش به او اجازه گردن کلفتى نمى داد و ناچار شده بود از مغزش استفاده کند تا نابود نشود و به بقا ادامه دهد. عمدتأ از راه دزدى امرار معاش مى کرد. هيچوقت وارد قاچاق و مواد مخدر نشد و خودش هم جز يک بار که فقط پکى به يک سيگار حشيش زد ( و تا چند ساعت گيج بود و مى خنديد و استفراغ مى کرد )، موادى مصرف نکرد. با پيشرفت جامعه وارد عرصه هاى جديد کار غير قانونى شد و به خريد و فروش و کرايه کاستهاى فيلم و موزيک و پورنوگرافى مشغول شد. حتى يک بار هم در يک فيلم پورنوگرافى ايرانى، با ماسکى به صورت، بازى کرد و نقش اول يک عرب کير کلفت را به عهده گرفت که همه را از زن و مرد و بچه و پير و سگ و گربه مى کند : آلت عظيم ٢٥ سانتيمتريش کارگردان ايرانى فيلم را که از آمريکا آمده بود به تحسين واداشت. به او گفت که اگر به آمريکا برود آينده درخشانى در سينماى پورنو خواهد داشت و قطعأ يک ستاره بزرگ بين المللى خواهد شد و از آن لحظه رؤياى آمريکا را در سرش نشاند. خودش را در ليموزينى در خيابانهاى نيويورک ( که از بس در فيلمهاى مختلف ديده بود وجب به وجبش را از بوشهر هم بهتر مى شناخت ) مى ديد که با اسموکينگ يا رب دو شامبر در حال نوشيدن ويسکى است، با تلفن دستى به طرفش دستور هاى مختلف از قبيل کشتن اين و آن و انتقال ميليارد ميليارد دلار به اين ور و آن ور مى دهد چند دختر زيباى لخت در حال نوازش و بوسيدن کيرش هستند و براى آن آواز مى خوانند : "W WE LOVE IT ! WE LOVE IT !" در تمام اين سالها، در زندان دوبى و تبريز، روى تخت بيمارستان وقتى که بعد از خوردن کتک از بسيجيها يا پاسدارها بيدار شده بود، در جنوب زير آسمان باز و در شرجى، يا در شمال چمباتمه کرده از سرما و باران، در خواب بيدارى، مادرش را مى ديد که خود را از خاک و خون مى تکاند، بلند ى شود ، دست به سوى او دراز مى کند و مى گويد : " جاسم، ننه، برويم دريا آب تنى. "

اکبر و جاسم در زندانى در تبريز با هم آشنا شدند. اطلاعات جاسم در رابطه با آخرين فيلمهاى پر سر و صداى آمريکا، هنرپيشه هاى تاپ و پيشرفتهاى کامپيوترى در زمينه بانک زنى و کشف رمز سيستمهاى امنيتى پيچيده ( که همه را در فيلمها ديده بود ) احترام خاصى نزد اکبر براى او به وجود آورد. متقابلأ، يال و کوپال و قلدر منشى اکبر و اينکه در بيلان زندگيش صد ها بسيجى خرد و خاکشير شده وجود داشت او را تبديل به فرشته نجات جاسم کرد ( اکبر معتقد بود که تعداد بسيجيهايى که ضرب شصت او را چشيده اند به چند هزار مى رسد، اما جاسم که دهها بازجوئى پس داده و متخصص کلمات شده بود، او را متقاعد کرد که بهتر است در رواياتش از تعداد " چند صد " استفاده کند و در صورت لزوم ارقامى مانند " سيصد و بيست و هفت" يا " بين سيصد و بيست و سيصد و چهل " را به کار ببرد - " به هزار که برسى ديگر کسى باور نمى کند، اما اگر اغراق نکنى، دقيق بگويى، يا دقيق با کمى شک، همه باور مى کنند" ). اکبر - که ديگر به پيشنهاد جاسم و بعد از تماشاى " تيتانيک "، " اکبر دى کاپريو " ناميده مى شد - همراه با جاسم تبديل به زوجى جدائى ناپذير شدند. مدتى غيبشان زد و بالاخره در اوائل سال ٩٨ در تورنتو پيداشان شد. در مورد چگونگى خروجشان از ايران و رسيدنشان به کانادا چيزى نمى گفتند و به همين دليل هم بازار شايعات داغ بود. عده اى مى گفتند که تحت پوشش "جنگ با دشمنان اسلام " به لبنان يا يوگسلاوى رفته و بعد به اروپا و سرانجام به کانادا گريخته اند. شايعات ديگرى حاکى از اين بود که خود را به ترکيه رسانده اند، به سراغ سفارت کانادا رفته و خود را به عنوان " يک زوج عاشق تحت تعقيب " معرفى کرده و حتى تن به آزمايشهاى پزشکى هم داده اند ( راويان اين شايعه در اينکه کدام نقش " زن " را بازى کرده است، توافق نداشتند ). به هر رو، از سال ٩٨، در ديسکوتکها و در نقاطى که بيشتر محل رفت و آمد باند هاى متخاصم جوانان و چاقوکشان و دزدهاى تورنتو بود، سر و کله شان پيدا شد.

اکبر مجددأ با مشت روى ميز کوبيد و داد زد :

- Not - men, how many people against one people ?

فاطى از آيت پرسيد : " اين چى ميگه ؟ " و پسر خاله اش هم جواب داد : " شايد منظورش اينه که : نامرد ها چند نفر به يک نفر؟ " چند هفته اى مى شد که رستگارها در تورنتو بودند و فاطى و آيت با پسر خاله و دختر خاله شان آمده بودند تا کمى در شهر بگردند و با آن آشنا شوند. دارا را هم، عليرغم مخالفت عصمت، مجبور شده بودند با خودشان بياورند. شام را در خانه خوردند و بعد خارج شدند. از همان اول قصدشان رفتن به ديسکوتک بود. فاطى اصرار داشت که به محلى بروند که پاتوق ايرانيها هم باشد، دختر خاله اش هم پيشنهاد کرد که به اين ديسکوتک که خودش هنوز نرفته بود اما در باره آن از دوستانش شنيده بود، بروند.

افراد يکى از باند ها، يک عضو از باند رقيب را تنها گير آورده و بعد از پيدا کردن بهانه اى، شروع به کتک زدن او کرده بودند. حمله چند نفر به يک نفر به رگ غيرت اکبر برخورد و خود را وارد معرکه کرد. سردسته باند مهاجم به او نزديک شد، نگاه تحقير آميزى به او کرد و گفت :

- تو کى هستى؟- " اکبر دى کاپريو، همانى که چند هزار بسيجى را ادب کرده است ! " ( همان روز هاى اول رسيدنش به کانادا از طريق سر و کله زدن با ديکسيونر اين جمله را درست کرده و براى معرفى کردنش به همه اعلام مى کرد) در همان حالى که اکبر جمله اش را به زبان مى آورد و از گوشه چشم هم نگاهى به جاسم مى انداخت، يکى از اعضا باند مهاجم محکم روى تخت سينه اش کوبيد. اکبر آتش گرفت و با مشت و لگد به جان آنها افتاد. عده اى ايرانى و ترک و کانادائى طرفدار باند رقيب هم که تا آن لحظه جرئت مداخله نداشتند، به حمايت از او وارد درگيرى شدند و در عرض چند دقيقه ميز و صندليها بود که به هوا پرتاب شد، بطرى بود که به سر ها نشانه رفت و چاقو بود که از جيبها بيرون آمد. موزيک قطع شد و صدايى با بيحوصلگى از پشت بلندگو اعلام کرد : " تا پنج دقيقه ديگر پليس به اينجا مى رسد. شما فقط دو دقيقه فرصت داريد تا از سالن خارج شويد، والا در ها بسته مى شود و امشب را مهمان کلانترى خواهيد بود. "

رفتند بيرون و در دوصف مقابل هم ايستادند. اعضاى گروه اول مشتهاشان راگره کردند و در حاليکه دستهاشان را پاپين و بالا مى بردند، فرياد مى زدند :

- هو ها، هو ها، هاهاها

باند مقابل هم مشتهاشان را گره کردند و در حاليکه دستهاشان را با سرعت بيشترى بالا و پاپين مى بردند با صداى بلندترى خواندند :

- ها هو، ها هو، هوهوهو

صداى آژير ماشينهاى پليس که از دور شنيده شد، همه پراکنده شدند. پسر خاله و دختر خاله از بابت آوردن آنها به اين ديسکوتک " نامناسب " شديدأ عذرخواهى کردند. دارا بسيار خوشحال بود و مى گفت : " ايرانيها بايد عليه اين کله طلائيها متحد شوند و آنها را ادب کنند ! " آيت گفت : " اين ايرانى هم که کله طلائى بود. " پسر خاله هم اضافه کرد : " تازه دعوا که ايرانى و غير ايرانى نبود، قر قاطى بود ! "

دارا اما گوشش به اين حرفها بدهکار نبود. طى چند روز بعد اطلاعاتى جمع آورى کرد و با گروه " گرگهاى جوان ايرانى " آشنا شد. گروهى که هدفش کتک زدن "مسلمان پرروها"، سلب قدرت از کانادائيها و ديگر مليتها در ديسکوتکهاى تورنتو و تبديل شدن به قويترين باند شهر بود. سردسته باند " اکبر دى کاپريو " و مغز متفکر آن " جاسم هافمن " بود. لقب هافمن را اخيرأ يکى از ايرانيهاى نسل پيش روى جاسم گذاشته بود و وقتى جاسم با تعجب و دلخورى از اينکه هنرپيشه اى هم هست که او نمى شناسد پرسيد که هافمن کيست و شنيد که گفتند يک هنرپيشه قديمى آمريکائى است، بادى به غبغب انداخت. اما وقتى فيلم " کابوى نيمه شب " را که گفته بودند شبيه داستين هافمن در آن فيلم است ديد، از کوره در رفت و فکر کرد : " مرا با اين بيسر و پا که تو خودش مى شاشد و در اتوبوس مى ميرد يکى مى کنند. " يک شب تا صبح نشست و تمام فيلمهاى داستين هافمن را ديد و شيفته " بزرگمرد کوچک " شد. از آن به بعد لقب هافمن را پذيرفت، اما هر وقت صدايش مى کردند بلافاصله مى گفت : هافمنِ " بزرگمرد کوچک ". تنها افسوسش اين بود که چرا هيچ وقت مانند داستين در آن فيلم، خانم محترم ديندارى پيدا نشده است تا او را حمام بدهد و از دستمالى کردنش حشرى شود.

جاسم هميشه ماجراهايى داشت که با لهجه عربى و " ولک ولک " هايش براى ديگران تعريف مى کرد. اما، اين را براى هيچکس تعريف نکرد که بعد از زد و خورد هاى ديسکوتک، در حين فرار، فاطى دستمالى به او داد تا خون بينيش را پاک کند و بعد هم در شلوغيها غيبش زد. دستمال را تا هفته ها و ماهها بعد با ولع بو مى کرد تا عطر آن را در جان و جسمش فرو ببرد، عطر دخترى ناشناخته و مهربان که تمام فضاى گذشته اش را پر مى کرد، تا مادرش که دست دراز کرده بود و مى گفت : " جاسم، ننه، برويم دريا آب تنى " کشيده مى شد، و نويد آينده اى بهتر را مى داد.