از: جوانان کمونيست شماره ٦٢

نامه اى از تهران

" در اين ديار دلم گرفته. خوشبختى، لذت، شادى و رفاه تقسيم شده است. متعلق به گروه خاصى است. اگه خوب نگاه کنى دو رنگ را ميبينى. يکى خسته از کار روزانه، اجاره خانه، خرج زندگى، انگار فقط براى کار کردن و جان کندن بدنيا آمده، هميشه بده کار و هميشه گرفتار. ديگرى در مال و ثروت شنا ميکنه و بدبختى و سختى زندگى را فقط در فيلمها ديده.

اين عادلانه نيست. خودشان هم ميدانند. اين سفره شادى و رفاه فقط براى آنهاست. بايد کارى کرد. بايد دست همه را به اين سفره رساند. بايد اين تبعيض را از بين برد. بايد اين دوکفه ترازو را يکسان کرد. فقط بايد بخواهيم."