نامه سرگشاده مينا احدى به سلمان رشدى

هزاران سلمان رشدى در کشورهاى اسلام زده به قتل رسيده اند.

سلمان رشدى گرامى

آخرين مقاله تو در نيويورک تايمز بتاريخ ٢٧ نوامبر، نگاهى است به يک هفته وقايع در برخى از کشورهاى اسلام زده و نظر تو در باره مردمى که در اين مناطق زندگى ميکنند. تو در اين مقاله به جنبه هايى از درد و مشکلات فراوان آنها پرداخته و در عين حال ديدگاه خودت را در مورد اين موضوع حياتى که چه بايد کرد مطرح کرده اى و به حق از مردم اين مناطق و مردمى که از اين کشورها گريخته و يا بهر دليل در اروپا سکنى گزيده اند، درخواست ميکنى که به يک اعتراض عمومى و بزرگ دست بزنند و با اين مصائب تصفيه حساب نهايى کنند.

تو در اين مقاله نوشته اى " امروز دنياى اسلام نه توسط غرب ، بلکه توسط خود مسلمانان زندانى شده است. اگر اکثريت مسلمانان ساکت باشند، پيروزى در اين امر مشکل خواهد بود."

بنظر من کل مقاله از يک ناآگاهى از مجموعه روندهاى موجود در اين مبارزات رنج ميبرد. من سعى ميکنم به اين مسائل بطور مختصر بپردازم. در ابتدا بايد بگويم بنظر منهم سنت شکنى و شکستن تابوها در مبارزات مردم اين مناطق نقش جديى بازى ميکند. و به يک معنى ظهور سلمان رشدى هاى ديگر در مبارزات و اعتراضات مردم اين مناطق کماکان مهم است، نکته اى که تو به آن اشاره کرده اى و بنظر منهم بايد تکليف اين اسلام سياسى در خود کشورهاى اسلام زده تعيين شود. امرى که بسيارى از مردم و سازمانهاى مخالف جريانات و دولتهاى تروريست اسلامى مشغول آن هستند. اما بنظر من بايد به مشکلات اين مبارزه توجه کرد و بايد در اين ميان نيز توجه کرد که خود مردم يعنى قربانيان اين جنايات، بدهکار از آب درنيايند. تو در نوشته خودت از غرب حرف زده اى که على الاصول به دولتها و مردم غرب اطلاق ميشود و من در مورد نقش دولتهاى غربى در روندهاى اساسى در اين مناطق کمى حرف ميزنم و همچنين در مورد انتظارات خودم از روشنفکران و سازمانهاى مترقى در کشورهاى غربى.

دنياى اسلام چه مقوله اى است؟

براى تو بيش از هر کس ديگرى بايد واضح باشد که تا قبل از انقلابى که در ايران بر عليه رژيم شاه به وقوع پيوست و دولت امريکا بالاخص و دولتهاى غربى على العموم، خطر يک حکومت چپ و از دست رفتن رشته اوضاع در ايران را به عينه ديدند، کسى از اسلام سياسى و قدرت سياسى در دست اسلاميون و دنياى اسلام به اين وضوح چيزى نمى ديد و حرفى نميزد. دنيا به دو قطب تقسيم شده بود و در کشورهاى خاورميانه ناسيوناليسم و اسلام و جنبشهاى ضد غربى و در عين حال جنبشهاى چپ همه با همه در بطن مبارزات حضور داشته و هر يک تقلا ميکردند که سرنوشت قدرت سياسى در اين مناطق را به نفع خود رقم بزنند. من در اينجا از تاريخ اين مبارزات و نقش غرب يعنى دولتهاى غربى در به شکست کشاندن هر تقلاى رو به پيش و مدرن و انسانى در اين مناطق ميگذرم. اما تا آنجا که به عروج اسلام سياسى بر ميگردد، انقلاب ايران و درست تر بگويم شکست اين انقلاب و به صحنه کشاندن خمينى، همان ديکتاتورى که بر عليه تو فتوا صادر کرد، اتفاقا از طرف دولتهاى غربى يک نقطه حياتى و تعيين کننده در تاريخ اين کشورها است. من به تئورى توطئه هيچگاه اعتقاد نداشته ام. اما از تو و ژورناليستهاى غربى که امکان دسترسى به حقايق را داريد، انتظار دارم که تاريخ وقايع و تاثير روندهاى اصلى در اين تاريخ، نقش طبقات و دولتهاى بورژوايى حاکم در اين روندها را مورد توجه جدى قرار دهيد.

اينکه در ايران جنبشى که براى آزادى، رفاه و انسانيت شروع شده بود، خود از ابهامات فراوان رنج ميبرد و اينکه در آن مقطع کل جنبش چپ و آزاديخواهى تحت تاثير قطبهاى جهانى نظير چين و شوروى بوده و نمايندگى قطب چپ جامعه را نميکرد، حرف ديگرى است. اما خمينى و گرايش اسلاميستى در ايران ابدا شانس پيروزى را نميداشت، اگر بى بى سى و رسانه هاى نان به نرخ روز خور غربى تحت رهبرى دولتهاى غربى او را از دخمه اش بيرون نکشيده و به نوفل لوشاتو نبرده و زير نور افکن قرار نميدادند. قبول کن که اسلام سياسى و جريانات تروريست اسلامى در انقلاب ايران به کمک غرب و بر شانه احزاب و جريانات چپى که در نهايت همسويى و هم نظرى زيادى با شعارهاى اين گرايش داشتند، به قدرت رسيد.

قبول کن که قبل از فتوا بر عليه تو، فتوا بر عليه روشنفکران ، چپها و زنان و کارگران ايران صادر شد و اگر به تاريخ اين مقطع نگاه کنى مى بينى که هزاران نفر را به جوخه اعدام سپردند. اسامى اين افراد در روزهاى اول بحکومت رسيدن اسلاميون، از روزنامه ها اعلام ميشد و راديوهاى امريکا و بى بى سى نيز ليست اسامى اعدام شدگان را روزانه در برنامه هاى خود مى خواندند. اسلام سياسى پايه هاى خود را بر روى يک قتل عام عمومى در ايران بنا گذاشت و اين امرى بود که در مقابل چشم جهان متمدن و روشنفکران و منتقدينى همچون تو اتفاق افتاد. به اين معنى هزاران سلمان رشدى در ايران به قتلگاه فرستاده شدند و سپس تروريسم اسلامى در ايران اندکى پايه هاى حکومت خود را محکم کرد.

من از وقايع افغانستان چيزى نميگويم که رشته سخن را به درازا ميکشد. اما در آنجا نيز مقابله با شوروى اصل بود و در اين ميان دست بردن به کثيفترين جريانات و کمکهاى مادى و معنوى به طالبان و تروريستهاى اسلامى ديگر نظير جبهه شمال و غيره امرى بود که اتفاق افتاد. اينها البته اکنون براى همه مردم در غرب امرى شناخته شده است. طالبان در افغانستان نفس مردم را در سينه حبس کرد و ميليونها نفر را خانه خراب کرد و حتى تلويزيونها را در مراکز شهرها اعدام کرد و غرب و دولتهاى فخيمه و متمدن !!! غربى هيچ نگفتند، مادام پاى اين جريانات ترويست اسلامى به خود غرب باز شد و دستشان را تا وال استريت و نيويورک دراز نکردند، کسى حرفى از تروريسم اسلامى و مبارزات مردم اين مناطق که با قربانيهاى بسيار زياد همراه بود، حرفى نميزد. و جامعه متمدن غربى و افکار عمومى در غرب نيز مهندسى افکار ميشد و کلا انگار نه انگار در اين دنيا جامعه اى به اسم افغانستان وجود دارد که در آن مشتى تروريست احمق همه زندگى مردم را به بند کشيده اند. (البته اينرا نيز لازم است اضافه کنم که همين امروز من از پطرزبرگ محل برگزارى کنفرانسى ميايم که باز هم دولتهاى غربى در آن مشغول سر هم بندى کردن يک حکومت اسلامى ديگر در افغانستان هستند. )

در جريان همه اين مسائل مهم اما اتفاقات زيادى افتاد. نخست براى مردم اين مناطق هويت تراشيدند.

کشورهاى اسلامى ! مردم مسلمان و جوامع اسلامى

"مردم مسلمان"، "مسلمانان ايران و افغانستان" و "جامعه اسلامى"، روزانه از رسانه هاى غربى صدها بار تکرار ميشود. اين ديگر متاسفانه حتى براى روشنفکر و فمينيست و فعال مدافع حقوق انسانى در غرب تثبيت شده است که در اين دنيا تعدادى جوامع اسلامى وجود دارند که هويت اصلى مردمشان تعلق مذهبى آنهاست و مهمتر اينکه آنها با ما که در غرب هستيم تفاوت زيادى دارند. آيا تو اينرا بيشتر به يک توهين شبيه نميدانى . . گويى که در اين مناطق اولا همه مسلمان هستند و ثانيا گويى تنها و مهمترين هويت مردم اين مناطق تعلقشان به يک مذهب است و بس. و حاضرند بخاطر دفاع از مذهبشان با هر نوع توهين و تحقير و جنايت کنار بيايند. اين دروغ بيشرمانه اى است که باز غرب بر روى آن سرمايه گذارى کرد و تئوريسينهاى باشرف!! در دانشگاهاى نيويورک و لندن و برلين و هامبورگ آنها را تئوريزه کردند. مردم دنيا به مسلمان و غير مسلمان تقسيم شدند و طبعا در اين بين در هر دو سو آتئيستها و بى خدايان اصلا از تاريخ حذف شدند. تز نسبيت فرهنگى باب شد و گفتند که فرهنگها متفاوت است و حقوق بشر قابل تقسيم . گفتند بر اساس اينکه کجا متولد شده باشى، حقوقت متفاوت است و گفتند که زن متولد ايران و کشورهاى اسلام زده، از حجاب لذت ميبرد و از اينکه به اسم خدا هر روز به او تجاوز کنند، تحقير و خرد نميشود چرا که مسلمان است و مهمترين هويت او همين اسلامى بودن اوست.

سلمان رشدى عزيز من واقعا نميدانم الان تعلق مذهبى تو چيست آيا بى خدايى و يا مسلمان و مسيحى اما تصور کن که من بعنوان يک زن که اتفاقى در ايران متولد شده ام و بعد از سالها مبارزه با اسلاميون به غرب پناهنده شده ام، هر جا که سخنرانى ميکنم و در مقابل هر دوربينى که قرار ميگيرم بايد به اين امر که مرا زن مسلمان معرفى ميکنند، اعتراض کنم. بهر حال تئورى توطئه درست نيست اما روندهاى اساسى نظام اقتصادى موجود را ديدن و دست بردن حاکمين اين نظام که به مرور تک قطبى شده، را در هر نقطه از دنيا و استفاده آنها از هر کثافتى براى حفظ منافع خود را ديدن ، شرط رعايت عدالت در توضيح وقايع است.

طبعا روشنفکر و معترض و فعال سياسى جامعه اسلام زده اى همچون ايران از همفکران غربى خود انتظار ندارد بجاى آنها مبارزه کنند، اما اين انتظار را دارد، اولا به اين جنايات بيش از اين اعتراض کنند و ثانيا نقش خود را در اين مبارزه بازى کنند، نقش روشنگرى و دفاع از حقايق. باور کن که ما در همين غرب نيز بسيارى مشکلات داريم که به بخشى از آنها اشاره ميکنم.

نگاهى به مشکلات ما در مبارزه با جريانات اسلامى در اروپا

قبل از هر چيز يک مشکل بزرگ ما پاک کردن عينکى است که به جشم جامعه زده اند. عينکى مبتنى بر همان تحليلها که جوامعى به اسم جوامع اسلامى وجود دارند و هويت و زندگى و فرهنگ مردم آنجا با مردم ساکن غرب و اروپا بسيار متفاوت است. يک تز راسيستى که کار ما براى جلب توجه افکار عمومى و کمک به مبارزاتمان را صد چندان مشکل نموده است. در جريان مبارزات ما نيز اين مشکلات به عينه جلوى پاى ما است.

١- اعتراض به تروريسم اسلامى و بطور مثال به احکام وحشيانه سنگسار در کشورهاى غربى و از طرف سازمانهاى مدافع حقوق انسانى و حقوق زنان تا آنجا که مربوط به ايران و کشورهاى اسلام زده است، چندان وسيع نيست. من هماهنگ کننده کميته بين المللى عليه سنگسار هستم. سازمانى بزرگ و جهانى و در جريان کارم ديده ام که وقتى قربانى از کشورى است که مهر جامعه اسلامى به آن نخورده اعتراض و خشم به اين حکم سنگسار بسيار فراگير تر است تا اعتراض به حکم سنگسار بر عليه زن ايرانى و افغانى چرا؟

٢- در کشورهاى غربى به سازمانهاى تروريست اسلامى و احزاب اسلامى کمک هزينه داده ميشود تا به مردم همان جوامعى که قبلا مهر اسلامى خورده اند، در غرب عطف توجه ! کرده و از هويت آنها نگهدارى کنند!. يعنى کمک براى مدارس اسلامى، کمک به دخالت آخوند و ملاى مرتجع در زندگى مردم پناهنده و مهاجر و سپردن آنها در دنياى غرب به دست اسلاميون مرتجع آيا اين قابل دفاع است. چرا؟

٣- در کشورهاى غربى به زير پا گذاشته شدن حقوق زنان و دختران و کودکان در خانواده هاى اسلام زده حساسيت زيادى نشان داده نميشود. حتى قتلهاى ناموسى خانوادگى را مجازات نميکنند، با اين توجيه که فرهنگ اينها متفاوت است و در اين فرهنگ کشتن زن حرام نيست!!! ما فعالين حزب کمونيست کارگرى ايران در اروپا و بويژه در سوئد و دانمارک تا کنون اعتراضات زيادى به اين امر کرده و تا سطح تغيير قوانين در اين کشورها پيش رفته ايم.

٤- در اروپا به امر حجاب کودکان بعنوان يک امر مهم مربوط به حقوق کودک و زير پا گذاشته شدن حقوق کودکان اعتراضى نميشود. همواره سخن از حقوق والدين و فرهنگ آنها و مذهب آنها و تعلق تراشيده شده برايشان است و نه حقوق کودک در جامعه مدرن وامروزى. همانگونه که در اروپا آزار جنسى و جسمى کودک ممنوع است. حجاب کودک نيز بعنوان يک آزار روحى و يک سمبل بى حقوقى و دست و پاگير براى کودکان بايد ممنوع شود.

اينهم رشته اى است که سر دراز دارد. اما تمام نکته مورد نظر براى من اينست که همانگونه که دولتهاى غربى در سياست و قدرت سياسى و حضور و دوام و بقا جريانات تروريست اسلامى در اين مناطق نقش بازى ميکنند، مردم و سازمانهاى مترقى غرب نيز بايد مشکلات مردم آن مناطق را شناخته و براى مبارزه در راه غلبه بر اين مشکلات، اين مردم را يارى کنند. من فقط يک نکته را اضافه کنم. آيا اگر بنظر تو در قلب لندن يک زن انگليسى را بجرم! رابطه جنسى خارج از ازدواج که امر کاملا خصوصى است، تا سينه در خاک فرو کرده و سنگسار ميکردند، آيا جنجال عظيمى جهانى بر پا نمى شد، چرا وقتى در ايران صدها نفر را سنگسار ميکنند، آب از آب تکان نميخورد، آيا اين ربط مستقيمى به همين تبليغات و همين سياست دولتهاى غربى ندارد؟ راستى يک سوال خصوصى از تو دارم آيا تا کنون اصلا در مورد سنگسار اعتراض کرده اى و يا چيزى گفته اى. من که اولين بار از زبان تو در مورد سنگسار چيزى ميخواندم. و دوم اينکه آيا حاضرى عضو کميته بين المللى بر عليه سنگسار شوى و با ما بر عليه اين رفتار غير قابل تصور مبارزه کنى؟ من که بعنوان هماهنگ کننده اين کميته فکر ميکنم حضور تو در اين صف ما را بسيار تقويت ميکند.

بهر حال اسلام سياسى تاريخ خود را دارد. بازيگران خود، مدافعين و مخالفين خود را. در وهله اول بايد توجه کرد که مخالفين بسيارى در خود همان کشورهاى اسلام زده اند. همان مردمى که الان مورد خطاب تو در مقاله ات هستند، چرا که آنها قربانيان اين تروريسم وحشيانه هستند. کافى است توجه کنيد که در نيجريه به قدرت رسيدن جريانات تروريست اسلامى که اتفاقا از ايران نيز تغذيه ميشوند، مساوى است با اعلام احکام سنگسار بر عليه زنان با هر عقيده و مذهبى، مساوى است با اعلام نابرابرى مطلق بين زن و مرد، مساوى است با بستن دهان مخالفين و مساوى است با اعلام فتوا بر عليه منتقدين. اميدوارم از من قبول کنى که مردم اين مناطق حتى عليرغم مسلمان بودنشان، ساديست نيستند. آنها از فقر، زور ، بى حقوقى و نداشتن حق حيات و حق تصميم گيرى در زندگى خودشان ناراحت ميشوند و اعتراض ميکنند اما يک نکته را هرگز فراموش نکن، دشمنان اين مردم تا دندان مسلح هستند و به هيچ قانون و مقرراتى پاى بند نيستند. پاسخ همه چيز را با شلاق، زندان. شکنجه و اعدام و سنگسار ميدهند و زندگى و مبارزه با اين جانوران يک اشد مجازات است و اصلا تجسم زمينى همان جهنمى است که خدايشان از آن حرف زده است.

نکته مهم اما اينست عليرغم همه اين جنايات مبارزه بر عليه اين جانوران به وسعت همه آن کشورهاى اسلام زده وجود دارد و اگر صحبت تو از مبارزات دانشجويى اخير در ايران است که ظاهرا آنرا تنها نمونه اعتراضات دانسته اى، باز هم بايد بگويم اشتباه ميکنى. در همين ايران نه فقط يک روز بعد از بحکومت رسيدن اسلاميون جنگ با اينها آغاز شد، بلکه همه روزه اعتراض و مبارزه با اسلاميون در جريان بوده است. يک دوره بعد از قتل عامهاى خونين سال ٦٠ در ايران که مترادف با ١٩٨٠ است، توانستند مردم را ساکت کنند. اما باز هفت سال بعد يک قتل عام ديگر در زندانها و پس از آن امروز با گذشت دو دهه از حکومت تروريستهاى اسلامى حاکم بر ايران، نسلى که خاطرات قتل عامهاى دهه قبل را ندارد، معترض است و مخالف و جهت اطلاعت بايد بگويم يک جنبش وسيع اجتماعى بر عليه دخالت مذهب در زندگى مردم در جريان است. يک جنبش سکولاريست و مدرن و پويا. اينرا حتى آخوندهاى مرتجع حاکم بر ايران نيز اذعان ميکنند.

من علاقمند بودم که در مورد جنبش زنان در اين کشورها بعنوان يک نقطه مهم و حياتى بيشتر حرف بزنم اما فکر ميکنم اين رشته کلام را بسيار طولانى ميکند. اما اگر تو علاقمند باشى من حاضرم در اين مورد نيز اطلاعات بيشترى در اختيار تو قرار

دهم.

در پايان بايد بگويم که در ايران ميرود که گور اين اسلام سياسى کنده شود. اگر انقلاب قبلى ايران و شکست آن، اسلام سياسى را به اوج رساند امروز با انقلاب ديگر و با جنبش وسيع ضد مذهبى در ايران، نه فقط جمهورى اسلامى سرنگون خواهد شد، و نه فقط اسلاميون در همه جا ضربه سختى خواهند خورد. بلکه ايران ميتواند به يک نمونه از پاسخگويى محکم مردم به تروريسم اسلامى و دفاع مردم اين مناطق از انسانيت و آزادى و زندگى انسانى تبديل شود. من به اين پروسه بسيار اميدوارم و فکر ميکنم جاى افرادى مثل تو در اين مبارزه و براى تقويت آن است.

دوم دسامبر ٢٠٠٢