خواستن‌ و اسيدپاشيدن‌ عشق‌ كه‌ به‌ زور نمي‌ شود

هر روز صبح‌ از وقت‌ چشم‌ باز كردن‌ تا آماده‌ و راهي‌ شدن‌ به‌ سوي‌ روزنامه‌، سوژه‌ها از سرم‌ دست‌ بر نمي‌دارند. تا بالاخره‌ قلاب‌ ذهنم‌ به‌ يكي‌ گير مي‌كند و آن‌ سوژه‌ مي‌شود گزارش‌ صفحه‌ پنجي‌ كه‌ شما چند روز بعد مي‌خوانيدش‌.
اما امروز صبح‌ با بحران‌ سوژه‌ روبرو شده‌ام‌ و درست‌ همين‌ امروز آسانسور طبقات‌ خانه‌ خراب‌ شده‌ و مدام‌ ميان‌ پنج‌ و شش‌ گير مي‌كند. اما بالاخره‌ در آسانسور باز مي‌شود، دكمه‌ همكف‌ را مي‌زنم‌ و ميان‌ فايل‌هاي‌ ذهني‌ام‌ به‌ قول‌ اينترنت‌بازها مشغول‌ »سرچ‌كردن‌« مي‌شوم‌.
مي‌توانم‌ در مورد آلودگي‌ آب‌ تهران‌ بنويسم‌ يا در مورد نرخ‌ تاكسي‌هايي‌ كه‌ هر روز بالاتر مي‌رود. در مورد افغاني‌هايي‌ كه‌ حاضر به‌ ترك‌ ايران‌ نمي‌شوند، در مورد وضعيت‌ بهداشت‌ بيمارستانهاي‌ شهر، در مورد وضعيت‌ مبهم‌ شوراي‌ شهر يا در مورد بحران‌ در جمعيت‌ جوان‌ ما. به‌ تكراري‌ بودن‌ سوژه‌ها فكر مي‌كنم‌ و به‌ رويكردها و زاويه‌هاي‌ جديدي‌ كه‌ مي‌توان‌ از آنجا به‌ اين‌ مسائل‌ نگاه‌ كرد، آسانسور طبقه‌ چهارم‌ مي‌ايستد و باز فكر مي‌كنم‌ الان‌ است‌ كه‌ همين‌ جا صفحه‌ پنج‌ روزنامه‌ را صفحه‌بندي‌ كنم‌.
دختركي‌ و پدري‌ وارد مي‌شوند، دختر كيف‌ مدرسه‌ به‌ دوش‌ مدام‌ در مورد فيلمي‌ صحبت‌ مي‌كند كه‌ ديشب‌ ديده‌اند، »بابا باز هم‌ از اين‌ فيلمها بيار، خيلي‌ عالي‌ بود. شب‌ تا صبح‌ از ترس‌ خوابم‌ نبرد.« پدر شرمنده‌ از حرف‌ دخترك‌. انگشت‌ سبابه‌ را به‌ علامت‌ سكوت‌ بالا مي‌آورد. طبقه‌ دوم‌ آسانسور مي‌ايستد و پسر نوجواني‌ كلاسور به‌ دست‌ وارد مي‌شود، فكر مي‌كنم‌، شايد اگر اين‌ دو طبقه‌ را از پله‌ها پياده‌ مي‌رفت‌ هم‌ براي‌ خودش‌ خوب‌ بود هم‌ اينكه‌ همه‌ را اينقدر معطل‌ نمي‌كرد. مي‌خواهم‌ چيزي‌ بگويم‌. جلوي‌ زبانم‌ را مي‌گيرم‌. كار ديگران‌ به‌ تو مربوط‌ نيست‌، تو فقط‌ مي‌تواني‌ در مورد جوان‌ها و نوجوان‌هاي‌ تن‌پروري‌ بنويسي‌ كه‌ بعدها آفت‌ جامعه‌ مي‌شوند و قادر به‌ بستن‌ و گشودن‌ حتي‌ يك‌ پيچ‌ از چرخهاي‌ اين‌ مملكت‌ نيستند، نوجواني‌ كه‌ حال‌ پايين‌ رفتن‌ از پنج‌ پله‌ را ندارد از ميانسالها چه‌ انتظاري‌ مي‌توان‌ داشت‌.
در طبقه‌ همكف‌ در آسانسور باز مي‌شود و خودم‌ را از شر سوژه‌هايي‌ كه‌ درون‌ ذهنم‌ مي‌لولند خلاص‌ مي‌كنم‌. باران‌ هنوز نم‌نم‌ مي‌بارد و زمين‌ از بارندگي‌ شديد شب‌ گذشته‌ خيس‌ است‌. ابرهاي‌ آسمان‌ اما عزم‌ رفتن‌ كرده‌اند و از هم‌ گشوده‌ مي‌شوند. در فكر و خيال‌ خودم‌ غرق‌ مي‌شوم‌.
»آي‌ سوختم‌« اين‌ فرياد بلندي‌ است‌ كه‌ از خانه‌ روبرو بيرون‌ مي‌آيد. دختري‌ فرياد مي‌زند و اهالي‌ كوچه‌ جلوي‌ در همسايه‌ روبرو جمع‌ شده‌اند. همهمه‌يي‌ در مي‌گيرد،هركس‌ چيزي‌ مي‌گويدأ به‌ پليس‌ 110 زنگ‌ بزنيد،نه‌ اول‌ آمبولانس‌ صدا كنيد.
جمعيت‌ جلو در همسايه‌ بيشتر مي‌شود. به‌ دختركي‌ كه‌ كنار دستم‌ ايستاده‌ است‌ مي‌گويم‌ چه‌ خبر شده‌. و دخترك‌ با صورتي‌ سرد و اخمو مي‌گويد: »هيچ‌چي‌، ماجراي‌ عشق‌ و عاشقيه‌، دختر به‌ پسر ندادند،پسر اسيد ريخته‌ تو صورت‌ دختره‌«.
وقتي‌ دخترك‌ مي‌گويد »اسيد پاشيدن‌« دوباره‌ ذهن‌ من‌ مشغول‌ جست‌وجو مي‌شود. نخستين‌بار كلمه‌ را ميان‌ صفحه‌هاي‌ حوادث‌ روزنامه‌يي‌ خواندم‌. شايد بيش‌ از سه‌ سال‌ پيش‌. روزنامه‌يي‌ با آب‌ و تاب‌ تمام‌ چند روز مطلب‌ خود را اختصاص‌ به‌ گزارشي‌ در همين‌ مورد داده‌ بود. پسر جوان‌ و عاشقي‌ در حالي‌ كه‌ سوار موتور بوده‌ به‌ دختر زيبارويي‌ درست‌ به‌ اندازه‌ يك‌ سطل‌ پر از رنگ‌ اسيد پاشيده‌ بود. اينكه‌ دخترك‌ چه‌ زجري‌ كشيده‌ بود و اسيد با گونه‌ها و گوشت‌ پوستش‌ چه‌ كرده‌ بود، خوراك‌ صفحه‌هاي‌ حوادث‌ روزنامه‌ها را تا چند روز فراهم‌ كرده‌ بود. كار به‌ جاهاي‌ باريكتري‌ هم‌ كشيد. چند هفته‌ بعد،با درخواست‌ اقوام‌ و والدين‌ دختر، عده‌يي‌ از افراد نيكوكار حاضر به‌ پرداخت‌ هزينه‌ جراحي‌ پلاستيكي‌ شدند كه‌ بايد در خارج‌ هم‌ انجام‌ مي‌ شد.
دختر كنار دستي‌ام‌ هنوز دارد با طول‌ و تفصيل‌ ماجراي‌ عشق‌ و عاشقي‌ آنها را تعريف‌ مي‌كند. انگار شاهنامه‌ مي‌خواند! حالا جمعيت‌ همچنان‌ جمع‌ مي‌شوند، بچه‌هاي‌ دبستاني‌، راهنمايي‌ها، همه‌ سرك‌ مي‌كشند، يك‌ موضوع‌ جذاب‌ يافته‌اند. هيچكس‌ كنجكاوي‌ خودش‌ را نمي‌تواند پنهان‌ كند، اتفاقي‌ غيرمنتظره‌ در زندگي‌ عادي‌ آدم‌ها تنوعي‌ غيرقابل‌ باور به‌ وجود آورده‌ است‌. ترجيح‌ مي‌دهم‌ راهم‌ را بگيرم‌ و تا ديرم‌ نشده‌ بروم‌. از انتهاي‌ كوچه‌ الگانس‌ پليس‌ آژيركشان‌ از راه‌ مي‌رسد، جوي‌ كوچك‌ وسط‌ كوچه‌ پر از آب‌ است‌، پليس‌ آنقدر با سرعت‌ مي‌آيد كه‌ شتك‌ آب‌ گل‌آلود كوچه‌ تا روي‌ چشم‌هايم‌ مي‌پاشد. با اين‌ لباس‌ گل‌آلود بايد راه‌ رفته‌ را باز گردم‌، اما تجمع‌ جلوي‌ در همسايه‌، راه‌ عبور را سد مي‌كند.
مزه‌ آب‌ گل‌آلودي‌ كه‌ روي‌ لب‌هايم‌ ماسيده‌ عصباني‌ام‌ كرده‌ است‌، يادم‌ مي‌آيد كه‌ روزه‌ام‌. جلوي‌ ماشين‌ پليس‌ مي‌روم‌ و به‌ راننده‌ بابت‌ رانندگي‌اش‌ اعتراض‌ مي‌كنم‌، پياده‌ مي‌شود و عذرخواهي‌ مي‌كند: »ببخشيد، عجله‌ داشتيم‌.«
دختركي‌ كه‌ درون‌ آسانسور ديده‌ بودم‌ پدرش‌ را مجبور كرده‌ تا به‌ درون‌ جمعيت‌ برود و ماجرا را از نزديك‌ تماشا كند انگار هنوز دارد فيلم‌ ترسناك‌ نگاه‌ مي‌كند. پيرزن‌ سحرخيزي‌ با سبدي‌ پر از شير و سبزي‌ از كنارم‌ عبور مي‌كند و مي‌گويد: »بزار بسوزه‌، بسوزه‌« حقشونه‌، تقصير اين‌ دخترها است‌، جوان‌هاي‌ مردم‌ را از راه‌ به‌در كرده‌اند، دختر هم‌ دختراي‌ ديروز، از يك‌ طرف‌ دلبري‌ مي‌كنند، از طرف‌ ديگر جواب‌ نه‌ مي‌دهند، تقصير خودشونه‌.«
دهنم‌ را باز مي‌كنم‌ تا به‌ پيرزن‌ سحرخيز چيزي‌ بگويم‌. انگار فرشته‌ نصيحت‌ امروز روي‌ شانه‌هايم‌ نشسته‌. همين‌ است‌ كه‌ پشيمان‌ نمي‌شوم‌: »حاج‌خانم‌ همه‌اش‌ هم‌ تقصير دخترها نيست‌، كار جاهاي‌ ديگر مي‌لنگد...« پيرزن‌ ناباورانه‌ زل‌ زده‌ است‌ به‌ دهانم‌ و گوش‌ مي‌كند و بعد لنگان‌ لنگان‌ دور مي‌شود.
آمبولانس‌ بعد از بيست‌ دقيقه‌ مي‌رسد، نمي‌دانم‌ بعد از بيست‌ دقيقه‌ اسيد با گونه‌هاي‌ يك‌ دختر بيست‌ساله‌ چه‌ مي‌كند. جمعيت‌ شكافته‌ مي‌شود و دختركي‌ كه‌ از درد به‌ خودش‌ مي‌پيچد عبور مي‌كند.
پسر عاشق‌ ميان‌ كوچه‌ پس‌كوچه‌ها گير افتاده‌ است‌. پسري‌ حدود بيست‌ و دوساله‌ كه‌ كمي‌ هم‌ چاق‌ به‌ نظر مي‌رسد.ذهنم‌ جست‌وجو مي‌كند و ياد نخستين‌ قسمت‌هاي‌ سريالي‌ كه‌ از يكي‌ از شبكه‌هاي‌ سيما پخش‌ مي‌شود مي‌افتم‌ كه‌ خواهر دختري‌ كه‌ برايش‌ خواستگار آمده‌ به‌ شوهرش‌ مي‌گويد: چيه‌؟ مي‌خواي‌ يه‌ كاري‌ كني‌ كه‌ با اسيد بياد سراغ‌ دختره‌؟!«
سعي‌ مي‌كنم‌ عين‌ جملات‌ را در ذهنم‌ تداعي‌ كنم‌. موفق‌ نمي‌شوم‌. زن‌ ميانسالي‌ در گوش‌ همسايه‌اش‌ پچ‌پچ‌ مي‌كند و مابقي‌ ماجرا را با كم‌و اضافه‌ كردن‌ تعريف‌ مي‌كند و بعد بلندتر ادامه‌ مي‌دهد: »به‌ جوان‌هاي‌ مردم‌ ياد مي‌دهند وگرنه‌ جوان‌ها كجا بلد بودند از اين‌ غلطا بكنند! شايد پدر و مادر راضي‌ نباشند، عشق‌ به‌ زور كه‌ نمي‌شود اگر عشقي‌ وجود داشت‌ كه‌ كار به‌ اينجا نمي‌كشيد، مردم‌ از ترس‌ اين‌ كارها هركسي‌ آمد خواستگاري‌ دختر مي‌دهند، دختر و شوهردادن‌ هم‌ اين‌ روزها شده‌ دردسر.« عاشق‌ درون‌ ماشين‌ الگانس‌ مي‌نشيند و معشوق‌ در آمبولانس‌ راهي‌ بيمارستان‌ مي‌شود. ماشين‌ پليس‌ اين‌ بار از كنارم‌ به‌ آرامي‌ رد مي‌شود و بوق‌ مي‌زند. آب‌ گل‌آلود كوچه‌هاي‌ شهر حالا با تند شدن‌ باران‌ گل‌آلودتر مي‌شود و مراسم‌ اسيدپاشان‌ سوژه‌يي‌ است‌ كه‌ ديگر در ذهنم‌ به‌ دنبال‌ آن‌ نمي‌گردم‌.