تو ديگر
چرا رفيق؟!
به
كساني كه
ميروند چه
ميشود گفت؟ جز
آنكه آرزوي موفقيت
كني براي
ايشان و آرزوي
ديداري
دوباره.
به
كساني كه
ميروند اما
تهمت ميزنند
چه ميشود گفت؟
به كساني كه
ميروند اما
همه گذشته خود
را زير پا
ميگذارند چه
ميشود گفت؟ به
كساني كه ميروند
اما تقصير را
گردن كسي
ديگري مي
اندازند چه
ميشود گفت؟ به
كساني كه
ميروند اما
خودشان را در
پشت نام
بزرگان قايم
ميكنند تا
نشود شناخت
شان چه ميشود
گفت؟ فكر
ميكنم اين سخن
شاملو است كه
بزرگترين جنايت
خود فريبي
است. وبه
كساني كه
ميروند اما
خودشان را
فريب ميدهند
چه ميشود گفت؟
آي
رفقا!
قرار
نبوده راه
آساني در پيش
داشته باشيم.
كسي هم به كسي
قول نداده كه
حتما اتفاق خواهد
افتاد. هيچ
آدم عاقلي به
كسي تضمين
نميدهد كه كه
فلان اتفاق
خواهد افتاد.
سخت
است، بسيار هم
سخت است. تمام
عمرت را
ميگذاري به
آنچه مي خواهي
نميرسي. حريف
ننشسته خودش
را باد بزند
بلكه ما را
دار ميزند. تعقيب
مان ميكند،
آرامش را از
ما سلب ميكند.
نمي گذارد كه
آب خوش از
گلويمان
پايين برود تا
بلكه كوتاه
بياييم، سازش
كنيم. درمانده
شويم. و به
حداقل ها راضي
شويم تا بعد
راحت سرمان را
بكند زير آب.
اما
ما انسانهاي
بوديم و هستيم
كه مطمئن
بوديم كه مي
شود كاري كرد
و بايد كاري
كرد، قدم در
اين راه
گذاشتيم. با
زمين و زمان
درافتاديم كه
بگوييم ميشود
و بايد بشود.
حريف
اما، گفت و
ميگويد؛ نميشود،
آب در هاون
كوفتن است.
تلاشي است عبث در پي
هيچ. حريف است
اين را نگوييد
چه بگوييد؟
اما وقتي رفيق
بغل دستي صف
را ترك ميكند
و به طرف حريف
ميرود كه
بگوييد نميشود.
انگشت حيرت به
دندان ميگزي
كه چه طور شد؟!
تو
ديگر چرا؟
خسته شده اي؟
نااميد گشته
اي؟ احساس
درمانده گي
ميكني؟ خودت
را فريب نده.
حرف دلت را بزن.
چرا به مانده
گان در صف تف
پرتاب ميكني؟
چرا ثمره تلاش
خودت را منكر
ميشوي؟ مگر به
همين ساده گي
به دست آورده
اي كه به ساده
گي از دست ميدهي؟
ظاهرا
مي خواهي كه
كارهاي شدني
انجام دهي.
بله آن هم
شدني است. اما،
يك اما در اين
ميان است كه
اساس مطلب
است. آن شدني
ها كه تو به
دنبالشان
هستي پشت كردن
به همه آن
چيزهاي كه
عمري آن را
فرياد كردي،
نابود كردن
حيثيت سياسي
خودت است.
مي
گويي كه مي
خواهي" دنياي
بهتر" را محقق
كني. كدام
دنياي بهتر مد
نطر توست؟ اگر
همان است كه
من ميشناسم،
اين راهش
نيست. بلكه
نقطه مقابلش
است. ادعا
ميكني ميخواهي
نام منصور
حكمت را زنده
نگه داري؟ تو در
اولين قدم در
حساس ترين
زمان قدم در
راهي گذاشتي
كه به نابودي
نام منصور
حكمت مي
انجامد. در
زماني كه
ميشود و امكان
آن است كه با
برقراري
سوسياليسم
نام او را
زنده نگه داشت
و يكبار ديگر
ثابت كرد كه
"ميشود" همان
طور كه در
كمون پاريس
شد. در اكتبر 1917
شد. تو درست
برعكس منصور
ميگويي
"نميشود"
به
كسي كه ميرود
با همه اينها
چه ميشود گفت؟
ميگوييم موفق
باشيد و صميمانه
آرزو ميكنيم
كه يه آنچه
ميخواهي برسي.
اما مواظب باش
كه خودت را
فريب ندهي
ببين كه در چه راهي
قدم گذاشتي.
ياشار
سهندي
4/6/83