چرا مسلمان نيستم
"چرا مسلمان نيستم" يکى از صفحات هميشگى "بى خدايان" خواهد بود. اين صفحه
مکانى است براى ارائه کيفر خواستها و تجارب شخصى بيخدايان. از کليه خوانندگان و
علاقمندان دعوت مى کنيم با نوشتن تجارب خود براى اين صفحه، اعتراض خود به انقياد
دينى و خداپرستانه را با صدايى رسا و محکم اعلام کنند.
سردبير
چرا مسلمان نيستم!
بابک يزدى
انسان باخدا متولد نمى شود. ولى در خيلى موارد شرايط زمانى مکانى در او تأثيرى
فراوان دارد. من هم مثل خيلى هاى ديگر نه تنها پدر، مادر، زبان، محل تولد، رنگ
پوست و ... را خودم انتحاب نکردم بلکه اضافه بر اينها خدا و مذهب و خرافات هم از
خانواده و محيط به من تحميل شد و متأسفانه ٢٣ سال طول کشيد تا توانستم دوباره
خودم را از اين قيد بندها و خرافات آزاد کنم.من در خانواده و محيطى سخت مذهبى
متولد شدم. از ٥ سالگى در زمستانهاى سرد مجبور بودم هر روز صبح زود از خواب بيدار
شده و چون آب لوله کشى در آن زمان در محل ما نبود به سر چشمه رفته و وضو بگيرم و
با پدر و مادرم به نماز بايستم. از ٧ سالگى وادار به روزه گرفتن شدم. قبل از
دبستان مرا به مکتب قرآن فرستادند و بيشتر قرآن را قبل از دبستان خواندم، ولى چون
قرآن را تمام نکرده بودم تابستانهاى سال اول و دوم دبستان را هم مشغول درس قرآن
بودم، تا قرآن را تمام کردم. آخر اين هم براى من صواب بود و هم براى پدر و مادرم
صواب و افتخار. البته طبيعى بود که در سن پنج شش سالگى با ضرب ترکه هاى بيد ما را
به مکتب قرآن مى بردند وگرنه براى من در آن زمان بازى خيلى بيشتر مزه مى داد.از
١٢ سالگى ديگر کم کم به خودم مى گفتم چرا اين خدا که مى گويند عادل هم هست به
نماز و روزه و عبادت ما احتياج دارد؟ چرا بايد من در اين سرماى چند درجه زير صفر
به سر چشمه بروم و وضو بگيرم و ... تا اين خداى از خود راضى را بيشتر راضى کنم؟
در دبستان نيز کتابها با "به نام خدا و عکس شاه و شهبانو" آغاز مى شد و هيچ
کارى را نمى شد بدون نام خدا شروع کرد و خدا هميشه بر همه کار ما در هر زمان و
مکانى نظارت مى کرد. دو ملائکه هميشه بر روى شانه هاى راست و چپ من بودند که
کارهاى خوب و بد مرا براى خدا گزارش مى کردند. سئوال هميشگى آن موقع من اين بود
که اين خدا کى وقت مى کند اين گزارشهاى اين دو ملائکه را که بر دوش هر انسانى
نشسته اند را بخواند؟ آخه ميليونها انسان وجود دارد و دو برابر آنها ملائکه خدا
چگونه اين همه گزارش را مى خواند و بعد تصميم مى گيرد؟ و تازه اين پرونده ها را
در کجا و چگونه حفظ و بايگانى مى کنند. اصلا اين ملائکه به چه زبانى اين گزارشها
را مى نويسند. آيا خدا فقط عربى بلد هست؟ اصلا اگر خدا همه اين چيزها را قادر است
خودش به تنهائى حفظ کند چرا ديگه به ميليونها ملائکه و گزارش و بايگانى احتياج
دارد.
يادم است اولين بارى که از ملاى ده پرسيدم که آيا خدا و آن دو ملائکه در موقع
توالت رفتن هم بر ما نظارت دارند؟ شيخ بيچاره هاج و واج از سؤال من، داد زد که
"بچه چرا سؤالهاى بى تربيتى مى کنى؟".
خوشحالى من در کودکى اين بود که من قرآن را تمام کرده و زودتر از ديگر بچه هاى
محل هم اين کار را کرده ام. و مادرم هميشه بدين مى باليد که پسرش در ٧ سالگى قرآن
را تمام کرده است.
کم کمک که به نوجوانى رسيدم مرا به انجمن حجتيه بردند که بر عليه بهائيت و سنى
ها تبليغ مى کرد. در آن زمان در انجمن حجتيه تبليغات زيادى برعليه شريعتى مى شد و
او را به بهائى، سنى، و کمونيست ربط مى دادند. من خيلى حساسيت داشتم که اين
شريعتى سنى، بهائى و کمونيست را بشناسم. چند کتاب او را يواشکى (از ترس آخوندها و
مأموران رژيم هر دو) گير آورده و خواندم. همين مسئله باعث شد که من به نظرات
انجمن و مروجين آن مشکوک شوم. من ديگر تا حدودى فرق بهائى و سنى و کمونيست را مى
فهميدم و چند کتاب هم از شريعتى خوانده بودم. روزى در جلسه انجمن وقتى بحث داغى
بر عليه شريعتى بود، من خطاب به ناطق گفتم " آخه مگه مى شود اين بابا هم سنى
باشد، هم بهائى و هم کمونيست؟" و ايشان گفت "شريعتى از همه ى اينها هم بدتر است!"
من گفتم آخه اگه بهائى باشد که سنى نيست و اگر کمونيست باشد که ديگه نمى تواند
سنى باشد!" در هر صورت من در آنجا کتاب شريعتى را که در کيف داشتم در آوردم تا به
آنها ثابت کنم که شريعتى کيست و ...
مرا به جرم داشتن و خواندن کتاب شريعتى از انجمن حجتيه اخراج کردند!
من از نابرابرى اجتماعى هميشه دلخور و ناراضى بودم. يادم هست در نوجوانى من و
پسر کدخداى ده ميرفتيم در باغ کدخدا و انگور و گيلاس مى دزديديم و آنها را در
بسته بنديهاى پلاستيک کوچک ميکرديم و شب که تاريک مى شد به در منزل فقير بيچاره
ها که دسترسى به ميوه نداشتند مى برديم و در ميزديم و قبل از اينکه آنها بيايند
در مى رفتيم. و جالب اينکه در مسجد از آنها مى شينيديم که خضر پيغمبر شبها
برايشان ميوه مى آورد!
من روزى به مادرم که خيلى مورد اعتماد و اطمينان من و مردم بود گفتم "مادر مى
دانى خضر پيغمبر دروغ است" و او گفت "کفر نگو پسرم". من گفتم " مادر انگورها و
گيلاسها را من و حسن پسر کدخدا از باغ خود کدخدا مى دزديم و به درِ خانه ى آنها
مى بريم".! اما چون از طرفى از جهنم هم مى ترسيدم از مادرم پرسيدم "مادر حالا ما
به خاطر اين دزدى جهنم نمى رويم؟" و مادرم گفت " نه مادر خدا آفريده براى خلقى نه
براى حلقى، چرا فقط کدخدا از اين نعمت برخوردار باشد؟ ولى به کسى نگوئيد چون
ايمان مردم ضعيف مى شود!".
مطالعه آثار شريعتى مرا کم کم به مجاهدين رساند و چنين شد که در قبل از انقلاب
من يکى از فعالين سازمان مجاهدين شدم.
در سالهاى قبل از انقلاب و ديکتاتورى شاه بدين دل خوش داشتم که در مبارزه
درگير بوده و براى جامعهى بدون طبقه ى توحيدى مبارزه مى کنم. کتابهاى شناخت،
تکامل، راه انبيا راه بشر و اقتصاد توحيدى اولين کتابهاى جدى بود که در تشکيلات
مجاهد در مورد فلسفه و اقتصاد و طبيعت به ما درس داده شد. در آن زمان بيشتر درگير
مبارزه با ديکتاتورى شاه بوديم و به فلسفه کمتر مى پرداختيم.
پس از انقلاب بحث هاى جلوى دانشگاه به ويژه مرا بيشتر به تفکر و مطالعه ى
فلسفى واداشت. در تشکيلات مجاهدين علاوه بر کتابهاى بالا درسهاى تبيين جهان که
سخنرانيهاى مسعود رجوى در دانشگاه صنعتى شريف بود ظاهرا تنها راهگشاى مسائل فلسفى
ما بود. من به دليل علاقه فلسفى در اين زمان چندين دور تبيين جهان را دوره کردم.
به همين دليل مسئوليت تدريس تبيين جهان در محل را به من محول کردند و مدت زمانى
هم اين درسها به خوبى پيش مى رفت.
من مى دانستم که خيلى از مجاهد ها در زندان به مارکسيست رو آورده اند و اين در
آن زمان با تفکر آن روزى مرا آزار مى داد که اين انسانهاى شريف، خوب، فداکار و
جان برکفى که زندگى و جان خود را در طبق اخلاص نهاده اند چرا مادى! شده اند و
مارکسيست!. تشکيلات مجاهد در آن زمان ظاهرا ضد مارکسيست نبود و فقط سازمان پيکار
را اپورتونيست هاى چپ نما! مى ناميد.
مجاهدين اين طور مطرح ميکردند که ما اقتصاد سوسياليستى را مى پذيريم ولى فلسفه
آن را قبول نداريم. در آن زمان مطالعه آثار مارکسيستى در تشکيلات مجاهدين ممنوع
نبود هر چند اگر کسى اين کار را مى کرد به شکل ديگرى به او نگاه مى کردند.
کم کم عکسهاى خيلى از مجاهدين مشهور اوليه را بطور مثال صديقه رضائى ، سعيد
آلاد پوش و محبوبه متحدين که شريعتى هم سخنرانى وکتابى در مورد اين دو داشت از
درون تشکيلات مجاهدين بدون سر و صدا جمع شد. بعدها متوجه شديم که اينها هم جزو
مارکسيست شده هاى سازمان بوده اند. با تحقيق بيشتر به اين نتيجه رسيدم که بيش از
٨٠ درصد مجاهدين در زندان چپ شده اند.
خود تبيين جهانى را که من درس مى دادم يواش يواش برايم سؤال برانگيز شد و هرچه
بيشتر در آن عميق ميشدم به اين نتيجه مى رسيدم که رجوى خيلى از مسائل علمى و
تکامل را برداشته و با خرافات قاطى کرده و خدائى هم بالاى سر آن نهاده . واقعا
واژه التقاطى کلمه درستى بود که به اين سازمان گفته مى شود. و اين خدا به گونه اى
که آنها مى گويند توسط خود مجاهدين خلق شده است. هرچند خداى مجاهد با خداهاى ديگر
فرق داشت ولى آن هم زائيده ذهن مجاهدين اوليه بود و ماديت و عينيت نداشت. حدود سه
ماه با خودم کلنجار رفتم تا خدايى که مجاهد ساخته و طبعا با خداى ديگر آخوندها
فرق زيادى هم داشت را بپذيرم. ولى ديگر نمى توانستم خودم را گول بزنم.
رسما به مسئولين تشکيلات اعلام کردم که من ديگر تدريس اين کلاسها را نمى توانم
ادامه دهم. و دليل آنهم به سادگى عدم باور من به آن است. حدود سه ماه من و يکى از
مسئولين آنها هر روز تا نيمه هاى شب صحبت مى کرديم و ايشان مثلا کسى بود که از
طرف تشکيلات آمده بود تا از نظر ايدئولوژيکى مشکل و مسئله مرا حل کند!
آن دوست که همسرش مارکسيست و خودش مجاهد بود به نسبت بقيه مجاهدين ديد بازترى
داشت، شايد در اثر مراوده با همسرش. ولى بقول خودش او هم نتوانست مرا را به دين و
به خدا بازگرداند. جالب اينکه در اواخر او خودش هم داشت کم کم مسئله دار و بى خدا
مى شد. متأسفانه به دليل شرايط خفخان و امنيتى ملاقاتهاى ما ادامه نيافت و اين
زوج مبارز متأسفانه در درگيرى با مزدوران رژيم جان باختند.
بيش از بيست سال است که من ديگر درگير مذهب و خرافات و خدا نيستم. ولى اين
دليلى بر آزادى واقعى من در اين سالها نبود. من در اين سالها با جرياناتى کار مى
کردم که عليرغم اينکه خود را مارکسيست مى دانستند باز هم به مذهب توهم داشتند و
به مذهب توده ها احترام مى گذاشتند. و از اسلام مترقى دفاع مى کردند و يا از حجاب
کودک در کشورهاى سکولار دفاع مى کردند.
اما آزادى و رهائى واقعى من از چند سال پيش که با ادبيات کمونيست کارگرى و شخص
منصور حکمت آشنا شدم شروع شد. اين جريان روز بروز مرا رها تر و آزادتر کرده است.
جنبشى که هنوز با اينکه که به قدرت نرسيده براى هزاران انسان منشأ اثر شده. جنبشى
که تز ارتجاعى نسبيت فرهنگى را در سراسر جهان افشاء کرده. جنبشى که مى گويد
مقدسات نداريم و هر کس هرچه دلش مى خواهد مى تواند بگويد. جنبشى که مى گويد نه
تنها مى شود و بايد خدا و مذهب را نقد کرد که مى شود حتى به خدا هم توهين کرد.
جنبشى که به هيچ عقيده ارتجاعى و ضد زن و کودک احترام نمى گذارد حتى اگر ميليونها
نفر هم به آن اعتقاد داشته باشند.
مطمئنا اگر من هم در يکى از کشورهايى که نقش مذهب در زندگى مردم کمتر است
متولد مى شدم، براى آزادى از دين ، خرافات و بى خدا شدن اين مسير طولانى را طى
نمى کردم.