بازگشت به صفحه اول

اطلاعيه ها

مقالات

سايتهاى ديگر

آرشيو شماره هاى قبل

منتخبی از آثار منصور حکمت

اوس مراد و منصور حکمت و بابای توده ای من!

می دانم، این روز ها این قدر در این طرف و آن طرف له یا علیه منصور حکمت نوشته اند که اگر من اینجا بخواهم نظرم را در مورد این آدم بنویسم، تنها یک کار کلیشه ای کرده ام. به نظر من هفته منصور حکمت قرار نیست هفته « مدح » منصور حکمت باشد. بلکه باید فرصتی باشد برای شناساندن او به جامعه، برای شناساندن عقاید و آرمان هایش به طبقه ای کا مارکسیسم را برایش ترجمه کرد، برای شناساندن به زنان در بند و ...
این جا نمی خواهم در مورد خصوصیات اخلاقی منصور حکمت بنویسم یا اینکه آثار تئوریک اش را به رخ کسی بکشم. خوشبختانه بنیاد حکمت هست. هر کس دوست داشت برود و از بنیاد حکمت آثار حکمت را مطالعه کند، حتی بحث من اینجا دادن گزارشی از پراتیک کمونیستی مارکسیسم حکمت به دیگران نیست.
وبلاگ یک محیط خصوصی است. برا ی همین می خواهم داستان چگونگی آشنایی ام با منصور حکمت را بنویسم. صاف و ساده می خواهم این بحث را روشن کنم، او چه تاثیری در زندگی من گذاشت؟ اوس مراد قبل و بعد کشف منصور حکمت چه تفاوت هایی داشت! قبل از آشنایی با حکمت چه تفکراتی داشت و بعد از آشنایی با او چه شد؟؟؟؟ بحث من این یک جمله است: منصور حکمت چگونه مسیر زندگی تو را تغییر داد؟
نه تنها من، بلکه منصور حکمت راه زندگی انسان های بسیاری را تغییر داده است و در آینده بیش از این تغییر خواهد داد! اما من چگونه بودم.
در خانواده ای سیاسی متولد شدم. رک و رو راست، پدرم توده ای و مادرم اکثریتی بودند (و هنوز هم هستند و کلی با هم جنگ و دعوا داریم). پدرم خیلی دوست داشت که من هم یک توده ای تمام عیار شوم. آدمی با سبیل های استالینی و عینک کائوچویی! و کتی که آرنج هایش وصله دارد! آن هم به عشق خلق میهن عزیزمان آن هم در بند رژیم ولایت فقیه!
از همان کودکی پدرم من را تحت تاثیر فرهنگ توده ایستی در می آورد. شب ها موقع خواب برایمان شاهنامنه می خواند و یه جورایی می خواست در کله ما فرو کند که مثلا کاوه آهنگر نماد خلق است و سپاهیان توران زمین، همین امپریالیست ها هستند! شاید باور کردنش برایتان مشکل باشد ولی پدرم حتی شعر "درد عشقی کشیده ام که نپرس" حافظ را به حزب توده ربط می داد!(داستانش طولانیه، شاید بعدا براتون تعریف کردم). کتاب های علی اشرف درویشیان و صمد بهرنگی و سیاوش کسرایی و احسان طبری را از دوره راهنمایی می خواندم. فکر می کردم کمونیست ترین آدم های روی زمین خسرو گلسرخی و علی امام شیعیان بوده اند. و بین لنین و محمد فرق زیادی نیست! این مسیر فکری تا دوره دبیرستان برایم ادامه داشت. فکر می کردم کمونیست هستم وبگذارید این را هم بگویم که سال 78 در جریان انتخابات مجلس ششم، در مرکز تبلیغاتی جبهه مشارکت بودم و برای آنها کار تبلیغاتی می کردم. فکر می کردم کمونیست هستم ولی از میهن پرستی دفاع می کردم. فکر می کردم کمونیست هستم ولی می گفتم که باید به باور خلق ها احترام بگذاریم! فکر می کردم کمونیست هستم ولی ...
همان موقع ها اگر در جمع دوستان پدرم کمی در مورد خاتمی تند حرف می زدی سریع می گفتند که "رضا پهلوی چی" شده ای و نوکر بی جیره و مواجب امپریالیست اسمت می گذاشتند. می گفتند: تو که داری یه جورایی با خاتمی مخالفت می کنی پس فرقت با رضا پهلوی چیه؟ ...... حالا بگذریم که این رضا پهلوی بیچاره هم آن زمان ادعایی نداشت و دل به اصلاحات پریزیدنت خاتمی دل بسته بود.
بگذریم، هدفم نوشتن شرح حال نیست! ولی می خواهم این را بگویم که در زندگی آدم لحظاتی هست که آدم از نظر فکری، عاطفی، روحی و روانی جابجا می شود. آدم ها همیشه در حال تغییرند اما تغییراتی هستند که آنقدر ناگهانی هستند و اتفاقاتی در زندگی هست که آنقدر عمیق است که همیشه در ذهن آدم باقی می ماند. شاید چهره کسی که در هفده سالگی عاشقش می شوید هیچ وقت یادتان نرود. احساسی که اولین روز بتوانید خودتان یک نامه بنویسید فراموش نشدنی است. و حتی اولین باری که بر سر بچه خودتان دست می کشید، هیچ وقت یادتان نمی رود. اولین کتاب تکان دهنده ای که می خوانید، اولین باری که از دنیای کودکی بیرون می آیید و با یک مشکل واقعی در زندگی تان مواجه می شوید. و... شاید مثال هایی که آوردم به هم بی ربط باشد. اما یک وجه مشخص دارند. اینکه در زندگی آدم لحظاتی هستند با تاثیر عمیق و تکرار نا شدنی.
آشنایی من با منصور حکمت یکی از همین لحظات بود. وقتی اولین بار، اولین مطلب از منصور حکمت را خواندم شاید باورتان نشود آن شب خوابم نبرد. مثل دیوانه ها بیدار می شدم و دوباره و چند باره آن را می خواندم! آن مطلب "اسلام و حجاب گیت راه کارگر" بود. همین که پاراگراف اول را خواندم سریع بر علیه منصور حکمت موضع گرفتم! با اخم در دلم گفتم " مرتیکه فاشیست به فرهنگ خلقها احترام نمی گذارد. حجاب از سر بچه ها می خواهد بردارد و آن ها را شبیه امپریالیست ها کند" اما هر جمله ای که از متن را می خواندم احساس می کردم که کسی دارد با دستان نیرومندش پایه های فکری من را از قاعده به زمین می گذارد!
بعد از آن روز خیلی بقول معروف از نظر فکری جابجا شدم. احساس می کردم یکی آمده و تمام افکارم رو داغون و له کرده است. اولین بار بود که کسی اینچنین تحلیل می کرد. به جرات می توانم بگویم که منصور حکمت در مورد مساله برخورد با مذهب حتی از لنین رادیکال تر برخورد کرده است. برای اینکه بفهمم اوضاع از چه قرار است بعد از آن روز با ولع تمام شروع به خواندن آثار حکمت کردم. هر لحظه که می خواندم بیشتر جذب می شدم و بیشتر چراغ های ذهنم روشن میشد. منی که عشقم دموکراسی بود با خواندن دموکراسی؛ تعابیر و واقعیات به دید جدید و مارکسیستی تری رسیدم. منی که همیشه و هر جا سرود فاشیستی "ای ایران" را فریاد می زدم با خواندن "ملت و ناسیونالیسم" به نکات جدیدی رسیدم. فهمیدم که درکم از ناسیونالیسم بسیار ابتدایی بود. بیشتر و بیشتر خواندم. و وقتی که مبانی کمونیسم کارگری را خواندم دید کاملا جدیدی نسبت به مارکسیسم پیدا کردم.
منصور حکمت درست مانند کسی بود که وارد مغز من شده بود و تمامی مفاهیم کهنه و قدیمی را جابجا می کرد. در فکرم راه می رفت و هر چه خرافه و عقب ماندگی بود را جارو می کرد. از نظر شخصیت سیاسی به کنار، اما از نظر بنیه فکری شخصا به او خیلی مدیونم! می دانم شاید به من انگ کیش شخصیت بزنند (چیزی که از آن متنفرم) ولی به نظر من هر انسان منصف و با شرفی و هر کمونیست واقعی به نوعی به منصور حکمت مدیون است و به او نیاز دارد. ما بت نداریم و نمیخواهیم داشته باشیم. اما منصور حکمت در برابر دنیای کثیف امروزی که هدفش چیزی جز زور و زر و سود و استثمار و بردگی و حقارت انسان ها نیست، یک ضرورت است.
بگذریم! از بحث با پدرم غافل شدم! من از آن روز ها هر چه می خواندم با پدرم وارد بحث می شدم. پدرم کم کم فهمید که دیگر تایید گر تحلیل های او نیستم. از نظر فکری روی پای خودم ایستادم. با هم بحث می کردیم که اکثرا با فحش های آبدار پدرم به حکمت خاتمه می یافت. هیچوقت یادم نمی رود که گفت این خمینی با همه جنایاتش از حکمت شما خیلی آدم تر است. من هم سریع در برابرش در آمدم و گفتم هر چه باشد از یک جنبش هستید باید به هم نون قرض بدین! بحث های من و پدرم خیلی با مزه بود (و هست). شاید روزی به عنوان اسناد چاپش کردم. از بحث اینکه این حکمت جاسوس سازمان سیا است. (پدرم حتی می گفت که اسم حکمت در اسناد سازمان سیا هست که بزودی منتشر می شود! ان شا الله) از اینکه این ها جاسوس اسرائیل هستند. از این که امپریالیسم برای ضربه به زدن به کمونیسم این ها را درست کرده است تا اینکه اگه این ها مرد هستند بیان ایران! اگه حرف دارند چرا هیچ کس رو ندارند! کلشون ده نفرند! و ... یعنی بحثی در کار نبود. همه اش زخم زبان بود! که البته ریشه اش را هم یافتم. شاید باورد کردنش مشکل باشد، اما نصف بحث های سیاسی پدرم و دوستانش در محافلشان، در مورد فحش دادن به حمکت و حزب کمونیست کارگری است! من هم می گویم که اگر این ها یک مشت خارج نشین بیشتر نیستند و هیچ کاره هستند و کاری نمی توانند بکنند؛ چرا تمام وقت صحبت های شب نشینی های شبانه تان را همین چند نفر کوچولوی سازمان سیا گرفته اند؟
نمی خواستم زیاده بنویسم که شد! ولی از همه کسانی که این مطلب را خواندند می خواهم که این انسان را بشناسند. با مطالعه آثارش و نه با چیز دیگر! و اگر دیدند که حرف درستی می زند دریغ نکنند و او را به همه بشناسانند.
یا حق. اوس مراد

Fax:00448701351553

Email:rowzane@yahoo.com

بازگشت به صفحه اول