بازگشت به صفحه اول

مقالات

اطلاعيه ها

منتخبی از آثار منصور حکمت

از ناهيد رياضى

متن زير، ماجراى تن فروش شدن يک زن است. اين متن بر اساس يک ماجراى واقعى نوشته شده است، و اولين بار در نشريه آزادى زن بچاپ رسيد.

مى خواهم زنده بمانم! وقتى دخترى جوان بودم، وقتى که با شور و اشتياق دبيرستان و بعد دوران يادگيرى زبان انگليسى و بعد از آن چند سالى دانشگاه را ، با همه مشکلات و موانع و سختيهايش پشت سر گذاشتم، اميد زيادى به آينده داشتم. اما از آنجايى که دخترى بودم که چند سالى هم از سن ازدواجم گذشته بود، مى بايست که بالاخره به يکى از خواستگارهايم که توسط «زن دايى زن همسايه مان» پيدا شده بود، بله بگويم و بالاخره از شر نگاههاى سنگين در و همسايه و اقوام و فاميل خلاص شوم. هميشه فکر مى کردم که فقط بايد با کسى ازدواج کنم که عاشقش باشم. از خواستگار و خواستگارى و اين حرفها بيزار بودم و بنظرم خيلى مسخره مى آمد که عشق کسى را کس ديگرى برايش پيدا کند. آخر ديگر آنکه عشق نبود، فقط تن دادن به آداب و رسومهاى مسخره بود.

آنموقع فکر نمى کردم که خودم هم بالاخره چطور مجبور خواهم شد که به آن تن بدهم و يکجورى خودم را «خلاص» کنم. دلم مى خواست که دل و جرات دخترانى را داشتم که با همه مخالفتهاى خانواده شان و خطرهايى که از طرف حکومت تهديدشان مى کند، باز جرات مى کنند که با کسى که عاشقش هستند دوست شوند و رابطه برقرار کنند. اما براى من بار اخلاقياتى که همه چيز را منع مى کرد، سنگين تر از آن بود که بتوانم چنين جراتى به خودم بدهم. با آنکه ته دلم هميشه به اين دخترها قبطه مى خوردم، اما تصور اينکه با پسرى که دوستش داشتم رابطه برقرار کنم برايم سخت بود. چيزى مجبورم مى کرد که همان دختر خوب، سربزير، و «پاک» باقى بمانم. شايد بخاطر برخوردهاى تحقيرکننده و نگاههاى زخم زننده ديگران به اين دختران بود که من را اينطور به وحشت مى انداخت! خواستگارى که برايم پيدا شده بود خيلى عجله داشت. نمى دانم که دوران آشناييمان و بعد از آن مراسم عروسى و غيره چطور به آن سريعى گذشت. مثل خيلى هاى ديگر تازه بعد از ازدواج ،دوران آشنايى با همسرم شروع شده بود. چيزى نگذشت که متوجه شدم که بهيچ وجه نمى توانم به او علاقمند شوم. احساس مى کردم که هيچ نقطه مشترکى و هيچ درک مشترکى از عشق و زندگى نداريم. برايم ديگر رابطه جنسى داشتن با او هم چندش آور بود. چيزى نگذشت که اولين فرزندم را حامله شدم. يادم مى آيد که چطور دور و بريهايمان از حاملگى من خوشحال بودند. انگار حامله شدن من تاييدى بر داشتن يک زندگى خوشبخت و موفق بود. انگار خوشبختى ما با حاملگى من کامل شده بود و حالا ديگر چيزى کم نداشتم.

فکر نمى کنم که احساسى زيباتر از حمل جنينى که دارد شکل مى گيرد و به يک انسان تبديل مى شود، براى زنى وجود داشته باشد. چقدر برايم جالب و باورنکردنى بود که دارم موجودى را در وجود خودم رشد مى دهم. اما اين ربطى به خوشبختى من با مردى که در کنارش زندگى مى کردم نداشت. از اينکه کسى اين را نمى فهميد و من مجبور بودم که در بازى « خانواده خوشبخت» نقش بازى کنم، بسيار برايم آزاردهنده بود.

گويى که اين نقش را به من داده بودند و من بايد آنرا بازى مى کردم. هر وقت که همه چيز برايم خيلى سنگين مى شد و حرفى از دهانم بيرون مى آمد که نارضايتى ام را نشان مى داد، فورى مادر و خواهر و دخترعموها و ... به من گوشزد مى کردند که بايد بروم و خدا را شکر کنم که شوهرم کمى مرفه است و دستش به دهانش مى رسد. بايد خدا را شکر کنم که آدم خوبى است و با زن ديگرى رابطه ندارد و خيلى بداخلاق نيست و روزى يکبار من را کتک نميزند. بايد خدا را شکر کنم که به من اجازه داده که تا زمان تولد کودکمان به کارم ادامه بدهم، چرا که ميتوانست از همان روز اول ازدواجم مرا از کار کردن منع کند.

فرزندم بدنيا آمد و من بايد خودم فکرى براى نگهداريش مى کردم که بتوانم شغلم را از دست ندهم. نه فقط اين، بلکه بايد سعى مى کردم که هر طور شده جلوى همسر و خانواده او و ديگران وانمود کنم که نگهدارى از بچه و رسيدن به کار سنگين خانه و مريضيهاى بچه و همه و همه هيچ مشکلى برايم نيست. چرا که همسرم و خانواده اش مرتب از بسر کار رفتن من، و از اينکه چند ساعتى از کار خانه و از چهارديوارى خانه دور مى شدم و با آدمهاى ديگه سرو کار داشتم، هيچ دل خوشى نداشتند. مرتب به من گوشزد مى کردند که وقتى که شوهر احتياجى به درآمد زنش ندارد، چه معنى دارد که زن سر کار برود و به خانه و زندگى اش نرسد!

تولد دومين فرزندم حفظ تنها دلخوش ام که شغلم بود، را غيرممکن کرد. ديگر نه امکان فرستادن بچه ها به مهدکودکهاى خصوصى را داشتم و نه ديگر مى توانستم اداى شزن بودن درآورم که گويا از پس همه مسئوليتهايم بدون مشکل بر مى آيم.

سومين فرزندم هم بدنيا آمد. ديگر چه فرقى مى کرد. من که قرار بود براى بچه دارى و خانه دارى زندگى کنم، چه دو فرزند چه سه تا! اينطورى حداقل وجدان خودم را راحتتر و جاى خالى همه آنچيزى که نداشتم را پرتر ميکردم.چند سالى به نقش خودم بعنوان مادر فداکار و زن خوب خانه دار ادامه دادم. هر وقت که فشار زندگى نزديک بود که خفه ام کند، به نصيحتها و حرفهاى ديگران دلم را خوش مى کردم و سعى مى کردم خودم را به زندگى ام قانع کنم. شايد اين من بودم که انتظار و توقع بيجا از زندگى داشتم. اين حتما ايراد من بود که فکر مى کردم، زندگى مشترک بدون عشق معنى ندارد. همانطور که خواهر بزرگم هميشه مى گفت، عشق شايد مال آدمهاى لاابالى و بى خياله. کسى که مى خواهد مادر خوبى باشد و همسر وفادارى، ديگر نبايد به عشق و دوست داشتن فکر کند. به عشق فکر کردن خطرناکه و باعث شر مى شه. چرا نبايد به اينکه کسى بالاى سر من و بچه هامه راضى باشم. چرا نبايد از اينکه گوشه خيابان زندگى نمى کنم، خوشحال باشم. تازه شايد همسرم از روى محبتش اينهمه اصرار داشت که من شغلم را کنار بگذارم. آخه مى ديد که چقدر سخته که هم توى خانه کار کنم و هم بيرون. هم مسئوليت بچه ها را داشته باشم و هم مسئوليت همه چيز ديگر. شبها که از سر کار مى آمد و روزنامه اش را باز مى کرد و استکان چايش را جلويش مى گذاشت، و ميديد که من روى کولم بچه را با يک دست ساکت مى کنم و با يک دست ديگرم شام را آماده مى کنم، شايد دلش برايم مى سوخت و از روى دلسوزى اينقدر به من غرولند مى زد که ديگه کارم را ول کنم!بعد از مدتى بختکى که گريبان خيليها را ميگرفت، گريبان ما را هم گرفت. يک روز متوجه شدم که همسرم مشغول کشيدن مواد مخدر است. فقط همين را کم داشتم. خصوصيات اخلاقى همسرم از آنچه که بود بدتر شد. کتک زدن بچه ها و پرت کردن اسباب و اثاثيه خانه با کوچکترين بهانه اى شده بود خوراک هر روزه من و بچه ها. ديگر نمى دانستم که به چه دلم را خوش کنم و چه بهانه اى براى برتر بودن وضعيت خودم نسبت به ديگران پيدا کنم که بتوانم به آن زندگى ادامه دهم. اما دور و بريهايم هنوز مى توانستند از ميان اين همه بدبختى به من دلخوشى بدهند که بايد خدا را شکر کنم که هنوز گوشه خيابان نيافتاده ام، و هنوز شوهرم درآمدى دارد که به زندگى ادامه بدهيم، و هنوز اعتيادش به آن حدى نرسيده که ميتوانست برسد!

مدتى با اين حرفها قانع شدم، اما چيزى نگذشت که احساس خيلى بدى بهم دست داد. احساس کردم که چطور شد، که دخترى مثل من با آن همه آرزو و اميد و سرسختى، به اين حقارت تن مى دهد. آيا واقعا عرضه و جرات تغيير اين شرايط را ندارم. آيا بايد بعنوان يک زن آن همه تحقير به خودم و آنهمه خشونت و وحشيگرى را نسبت به کودکانم تحمل کنم.

يک روز دعواى سختى بين من و همسرم درگرفت. او هم من را کتک زد و هم پسر بزرگترم راکه تنها ١٠ سال سن داشت. ديگر تصميمم را براى خلاصى خودم و فرزندانم از آن شرايط به طور جدى گرفتم. اين اميد را داشتم که بالاخره در اين دنياى بزرگ بايد يک راهى و يک چاره اى براى نجات ما وجود داشته باشد. بالخره بايد کسى و يا جايى براى کمک به من و بچه هايم پيدا شود. اما نمى دانستم که اين راه بس خطرناک، طولانى و پر پيچ و خم است.

بچه هايم را برداشتم و به خواهر بزرگم که با مادرم و چهار فرزندش در يک خانه کوچک دو اتاقه که يک اتاق را به مستاجر داده بود و در اتاق ديگرخودشان زندگى مى کردند، پناه بردم. وضعيت غيرقابل تحملى بود. در آن يک اتاق جاى خوابيدن و يا نشستن براى همگيمان بزور پيدا مى شد. تصميم گرفتم از يکى از دوستان خوبمان که دستش به دهانش مى رسيد، پولى غرض کنم تا بتوانم فورى اتاقى اجاره و هم خودم و بچه هايم و هم خواهر بيچاره ام را از آن وضعيت نجات بدهم.

اينکه با چه مشکلاتى توانستم پولى جور کنم، بماند. اما مشکل اصلى اين بود که هيچ کس حاضر به اجاره يک اتاق به زن تنها و سه بچه نبود. هر کجا که مى رفتم، اول مى پرسيدند مردتان کجاست. لغت طلاق و جدايى را که جرات نمى کردم به زبان بياورم بنابراين مجبور بودم که بگويم ، شوهرم مرده. بعد مى پرسيدند که آيا پدرى، برادرى و يا مرد ديگرى را ندارم که طرف حساب آنها باشد. آنها به چه اعتبارى با يک زن تنها و سه تا بچه طرف حساب شوند! از نگاههاى حريص و حيض و کنايه ها و تحقيرهاى ديگرشان و تغيير لحنشان، بمحض اينکه مى شنيدند که زن تنهايى هستم، مى گذرم.

هر وقت که چند ساعتى بدين ترتيب دنبال خانه مى گشتم و بى نتيجه برميگشتم، آنقدر احساس تحقير و عجز بهم دست مى داد که دلم مى خواست زمين باز شود و من براى هميشه در آن فرو بروم. چه چيز باعث مى شد که ديگران به خودشان تا اين اندازه اجازه تحقير و کوچک کردن يک زن را بدهند. چرا بايد مجبور باشم که اين حقيقت را که شوهرم رفتار انسانى نداشت، معتاد بود، بى مسئوليت بود، و اين باعث شد که من خانه را ترک کنم ، را از ديگران پنهان کنم تا تازه به من اجازه بدهند که تقاضاى اجاره يک اتاق را کنم، و يا بار نگاههاى سنگينشان که مثل پتکى به سرم مى خورد، را کم کنم.

بعد از تلاشهاى زياد، اميد پيدا کردن اتاق را بکلى کنار گذاشتم. از خواهرم خواستم که اتاقى را که به يک بيچاره ديگر اجاره داده بود به من بدهد. مستاجر او اين شانس را داشت که شوهرى بالاى سرش بود و مى توانستند حداقل يک آلونک ديگر در جاى ديگرى پيدا کنند. اين شانس را هم من نداشتم. با آنکه ته دلم از خودم بدم مى آمد که مجبور بودم چنين تقاضايى کنم و آن زن و مرد و بچه کوچکشان را به دردسر بياندازم. اما در شرايطى که هر کس بايد تلاش کند که زنده بماند، ديگر کمتر جايى براى احساسات و دلسوزى باقى مى ماند.

خواهرم که شوهرش را چند سال پيش از دست داده بود تنها منبع درآمدش اجاره اى بود که از مستاجرش مى گرفت. به همين خاطر مى بايست که من هر چه زودتر شغلى پيدا مى کردم تا بتوانم اجاره اتاق را بدهم. چند سالى بود که شغل قبلى ام را از دست داده بودم. اما چون زبان انگليسى ام خوب بود و تجربه در کارهاى دفترى و ترجمه داشتم، خيلى اميدوار بودم که حتما شغلى، حتى چند ساعت هم که شده گير بياورم، تا بتوانم اجاره خانه و خرج بچه ها و خانه را درآورم. عجيب است که در اوج مشکلات و در حاليکه آدم همه درها را بروى خودش بسته مى بيند، گاها آدم همه اميدش را از دست نمى دهد.

حالا که مشکل مسکنم را «حل» کرده بودم، مشکل کار مثل بختکى رويم سنگينى مى کرد. پيدا کردن کار از پيدا کردن اتاق هم سختر بود. چه کسى حاضر بود که به زنى که چهل سال سن دارد و تنهاست و سه تا هم بچه دارد، کارى بدهد. آنقدر جوان تازه فارغ التحصيل شده بيکار در جامعه ريخته که کسى حاضر به کار دادن به امثال مرا ندارد. خجالت از روى خواهرم، با آنکه او با صبورى زيادى اين شرايط را تحمل مى کرد و چندرغاز پس اندازش را خرد خرد براى خودشان و ما خرج مى کرد، ذره ذره وجودم را مى خورد.

گاهى چنان از تصميم براى جدايى پشيمان مى شدم که حتى يکروز بچه ها را راه انداختم که به در خانه شوهرم بروم و از او تقاضاى بخشش کنم و بخواهم که ما را به خانه راه دهد. آخه او پيغام داده بود که اگر گريان و زار هم برگردم، مرا به خانه راه نخواهد داد. تازه تهديد کرده بود که بچه ها را از من مى گيرد. اين آخرى بقدرى مرا نگران کرده بود که مجبور شدم با يک وکيلى صحبت کنم تا ببينم آيا مى تواند اعتياد شوهرم را مطرح کند و نگذارد او بچه هايم را از من بگيرد. آقاى وکيل هم انگار که قرار است از يک قاتل و مجرم دفاع کند، از من کلى پول خواست. او به من يادآورى کرد که حتما مى دانم که يک زن نمى تواند ادعاى سرپرستى فرزندانش را داشته باشد. اعتياد شوهر هم تا زمانى که تشخيص بدهند که او توانايى مالى نگهدارى و سرپرستى بچه ها را دارد، نمى تواند چندان مانعى براى گرفتن بچه ها از زن باشد.

نمى دانستم که از کجا پولى براى وکيل پيدا کنم. نمى دانستم که چه کنم.

تازه در اين دوران بود که معنى واقعى کابوس زن بودن در ايران را چشيدم و به معنى واقعى به بردگى زن پى بردم. وقتى که قانون و حکومت از يک طرف و فرهنگ و سنن مردسالارانه هميشه ترا مقصر و بدهکار بحساب مى آورند و ترا در چنگال بيرحم خود خرد مى کنند ديگر تو به برده اى شبيه مى شوى. قدرت تصميم گيرى، اعتماد بنفس، اعتراض و همه چيز از تو گرفته مى شود. تو به انسان مسخ شده اى تبديل مى شوى که تنها بايد نقش خودت را بازى کنى، و اگر کمى از آن نقش خطا کنى، مجرم و سزاوار تحقير و اهانت مى شوى.

در اين دوره اما درکم از زندگى هم تا درجه زيادى تغيير کرد. با همه سختيهايى که مى کشيدم، فکر مى کردم که تنها يک جا دارم خودم تصميم مى گيرم و آنهم تسليم نشدن و بازنگشتن به شوهرى که به معناى واقعى مى خواهد که من گريان و زار برگردم و به پاهايش بيافتم. اگر هر چيز سخت بود، تصور چنين برگشتى و تحمل ادامه چنان تحقيرى بسيار سختر بود.

هميشه نسبت به زنان تن فروش احساس عجيبى داشتم. از کودکى شنيده بودم که اينها انسانهاى کثيفى اند که قصد از راه بدر کردن مردها و پاشيدن خانواده ها را دارند. مى گفتند که اينها دلشان مى خواهد که تن فروشى کنند و از راه ناشريف امرار معاش کنند. مى گفتند که اينها هم مى توانند بروند و رختشويى کنند و نان در بياورند، چه احتياجى است که بروند و مردهاى شريف را از راه بدر کنند. مى گفتند که سزاى آنها جز کشتار و تکه تکه کردن و سنگسار چيز ديگرى نيست. وقتى از سنگسار يک زن تن فروش صحبت مى شد، مخالفترين مخالفان رژيم هم به آن اعتراض نمى کردند، انگار کشتن زن تن فروش، جاى چندان اعتراضى نداشت!

اما امروز من خود جزئى از اين زنانم. داستان تن فروشى من از وقتى شروع شد، که در ازاى پولى ناچيز مجبور به تن دادن به صيغه با يک حاج آقا شدم. حاج آقا که از زن مسن خودش خسته شده بود، هر وقت که هوس مى کرد به سراغ من مى آمد. در زندگى ام چيزى چندش آورتر از اين تجربه نکرده بودم. احساس نفرت و خشم نسبت به اين همه دورويى مرا ديوانه مى کرد. چرا تن فروشى من به اين شکل تازه براى حاج آقا ثواب هم داشت. چرا من تازه به او بدهکار هم مى شدم که گويا او اين همه لطف در حق من مى کند و به ازاى همخوابگى پولى کف دستم مى گذارد. چرا وقتى زنى در خيابان تن فروشى مى کند يکدفعه موضوع بکل عوض مى شود و بايد با اهانت و تحقير و شلاق و سنگسار به سراغ او رفت!

من ديگر تصميمم را گرفتم. ديگر نمى خواستم که با وجود تن فروشى به کسى هم بدهکار باشم.

آرى، اينطور شد که من تن فروش شدم. با اينهمه يک روز هم احساس ناشريف بودن را نکرده ام. برعکس احساس مى کنم که چقدر انسان بايد از خود گذشته و شريف باشد، که حاضر باشد تن خود، اين خصوصيترين دارايى اش را به معرض فروش بگذارد، تا بتواند نان شب فرزندش را تامين کند، تا سقفى بالاى سر آنها داشته باشد، تا انسان ديگرى را به قيمت نابودى تدريجى جسم و روح و حرمت خودش، از گرسنگى و مرگ نجات دهد.

امروز من خود با گوشت و پوستم درک کرده ام که چرا و چطور يک زن تن فروش مى شود. على رغم تحقير و اهانتى که هر روزه چه از جانب مشتريانم چه از طرف زنان در و همسايه و فاميل و آشنا، و چه از جانب پاسداران و خواهر زينبهاى ناشريف، تجربه مى کنم، در قلب خودم هيچ احساس تحقيرى نمى کنم.حالا اينرا ياد گرفته ام که تحقير و اهانت به هيچ انسانى که براى زندگى و زنده بودن تلاش مى کند، از جانب هيچ کسى جايز نيست. و اين را به فرزندانم هم خواهم آموخت. حالا ياد گرفته ام که نفرت و خشم به تن فروشان تنها جايز کسانى است که چنان درنده خويانه و بيرحمانه حرمت و انسانيت و رفاه و آسايش انسانها را سلب مى کنند، که آنها مجبور به فروش جسمشان، چيزى که مى بايست تنها و تنها به خودشان متعلق باشد، شوند. من زنى تن فروش شدم، چرا که مى خواستم زنده بمانم! داستان زندگى من، داستان هزاران زن ديگر و تلاش آنها براى زندگى و زنده ماندن است!

 

Fax:00448701351553

Email:rowzane@yahoo.com

بازگشت به صفحه اول