بازگشت به صفحه اول

مقالات

اطلاعيه ها

منتخبی از آثار منصور حکمت

جوانان کمونيست ١٣٠

فمنيسم و کمونيسم!

و نگاهى به انقلاب زنانه در ايران

مصطفى صابر

نوشته سروش دانش (جوانان کمونيست ١٣٠) از چند جهت قابل توجه است. اول اينکه در يک جمله ميگويد که ما با «موج سوم فمنيسم» روبرو هستيم. هرچند صراحتا به اين موضوع نمى پردازد و نظر خود را بسط نمى دهد، اما نوشته او رنگ و بوى برآمد نوينى در جنبش زنان را دارد. اين برآمد چيست؟ پايه هاى آن کدام است؟ آيا اين «موج سوم فمينيسم» است؟ نکته دوم، بايد دقت کرد که سروش کمونيست جوان (حدود ٢٠ سال) جامعه امروز ايران است و در آستانه يک انقلاب دارد راجع به مساله آزادى زن صحبت ميکند. مقايسه او با نسل کمونيست هاى جوان آستانه انقلاب ٥٧ (نسل خود ما) نشان ميدهد که نسل حاضر تا چه حد نسبت به جنبش رهايى زن حساستر و آگاهتر از نسل قبل است. از طرف ديگر لااقل اين نوشته نشان ميدهد که همچنان در برخى برداشت هاى رايج و غلط نسل قبل نسبت به جنبش رهايى زن و موضع کمونيستهاى آنزمان در قبال جنبش زنان شريک است. (مثلا آنجا که برابرى حقوقى و زن مرد در جامعه حاضر بدليل «فربه تر شدن سرمايه دار» کم ارزش تلقى ميشود.) نکته ديگر اينکه نوشته سروش تا حدى تحت تاثير تعاريف رايج چپ دوره حاضر از «فمينسم» نيز قرار دارد. اين ها نکات جالب توجه اى هستند که فکر کرديم به مناسبت فرا رسيدن ٨ مارس روز جهانى زن جا دارد که به بحث بگذاريم و از خوانندگان (چه دختر و چه پسر) بخواهيم که در اين بحث شرکت کنند. براى شروع اينجا نکات عمومى را بدون پرداختن مستقيم به نوشته سروش مورد اشاره قرار ميدهيم. با اين اميد که اين بحث کمک کند تا ديدگاه کمونيسم کارگرى در قبال جنبش رهايى زن را قدرى توضيح دهيم. اين بويژه در آستانه انقلابى که ديگر همه اذعان دارند «رنگى زنانه» خواهد داشت ضرورى است.

فمنيسم: دو تعبير خطا

قبل از هر چيز بايد در باره خود واژه «فمينيسم» و «موج اول» و «موج دوم» آن کمى صحبت کرد. برخى کل جنبش رهايى زن را معادل واژه فمينيسم و جنبش فمنيستى ميگيرند. اين ظاهرا اختراع تاريخ نويسان دانشگاهى دهه هاى اخير است، که براى خيلى ها ديگر جزو بديهيات محسوب ميشود. اما اين يک تحريف آشکار در واقعيت جنبش رهايى زن است که کمکى به درک اين جنبش، نيروهاى آن، افق و چشم انداز آن و راه به پيروزى رساندن آن نمى کند. واقعيت اينست که فمنيسم (حالا از تقسيم بندى هاى درونى اش که بگذريم، نظير «ليبرال فمينسم»، «راديکال فمنيسم»، «سوسيال فمنيسم» و غيره) تنها يک گرايش معين و در واقع يکى از دو گرايش اصلى در جنبش رهايى زن است. گرايش اصلى ديگر گرايش سوسياليستى و کمونيستى (آنهم با شاخه هاى مختلف خود) است. اطلاق کل جنبش رهايى زن (که از انقلاب فرانسه به اين سو با افت و خيز ولى نبرد کنان سر برآورده و همچنان جريان دارد) بعنوان جنبش فمنيستى، از همان ابتدا يک گرايش اصلى (و به نظر من تعيين کننده تر) در اين جنبش را ناديده ميگيرد و يا صحيح تر کل جنبش را به حساب يک گرايش آن ميگذارد. اين تاريخ نويسى و توضيح جنبش رهايى زن از زاويه ديد گرايش فمنيستى آن است. اين همانقدر صحيح است که سنت سنديکاليستى و اتحاديه گرى را معادل جنبش توده اى کارگرى بگيريم. يا اينکه همانقدر صحيح است که از آزادى حتى در مفهوم سياسى آن فقط دمکراسى بورژوايى را بفهميم و تلاشهاى عظيم بشريت براى کسب آزادى هاى سياسى بعد از انقلاب کبير فرانسه را تماما به حساب ليبراليسم و «جنبش دمکراسى» بگذاريم. مطابق اين ديدگاه کمونيست ها و سوسياليست ها که بدون فعاليت آنها اصولا نمى توان از جنبش رهايى زن و تاريخ آن صحبت کرد، کسانى نظير کلارا زتکين که براى مثال مبتکر و بنيانگذار ٨ مارس روز جهانى زن است، در بهترين حالت اعضاى موقتى و مهمان جنبش رهايى زن (که گويا فقط فمنيستى است) هستند. آن نوع سوسياليست و کمونيستى هستند که بهر دليل (و معمولا بخاطر اينکه زن هستند!) به جنبش فمنيستى نظر لطف دارند و يا تحت تاثير آن قرار گرفته اند. وگرنه اصل بر جنبش فمنيستى است و کمونيستها و سوسياليست ها بنا به مصالحى در اين جنبش فعال شده اند و در اغلب مواقع نيز دست آخر بخاطر «منافع حزبى»، «ترجيح طبقاتى»، «عقايد ايدئولوژيک» و غيره جايى کم مى آورند و به «جنبش فمينيستى» پشت ميکنند، مصالح آنرا ناديده ميگرند، منافع آنرا قربانى مصالح جنبش خودشان (کمونيسم و سوسياليسم) ميکنند! در يک کلام در اين ديدگاه جنبش زنان يعنى فمنيسم و فمنيسم يعنى جنبش زنان!

اما اين تنها درک غلط از فمنيسم نيست. درک ديگر، برداشت منفى و دشمنانه نسبت به فمنيسم بطور اخص و جنبش رهايى زن و خواستها و مطالبات و اعتراضات آن بطور کلى است. اين درک براى مثال در چپ هاى نسل ٥٧ بسيار قوى بود و الان هم در بين چپ هاى سنتى هست. (که پايين تر باز به آن برميگرديم.) مطابق اين درک فمنيسم جنبش زنان بورژواست و کلا بار منفى و «ضد پرولترى» دارد. به دستاوردها و مطالبات فمنيست ها (که اساسا در چهارچوب برابرى حقوقى است) با ديده تحقير و پيف پيف کردن نگريسته ميشود. مطابق اين درک در جايى که جنبش رهايى زن تحت تاثير و يا نفوذ و اتوريته فمنيسم است بايد از آن فاصله گرفت و آنرا حتى تکفير کرد. اين درک حتى گاه تا آنجا پيش ميرود که در عمل چيزى بعنوان جنبش زنان را برسميت نشناسد و همان جنبش سوسياليستى (و البته عملا همان چپ هاى منزوى و سوسياليسم غير کارگرى شان) را کافى و جوابگو بداند.

وقتى خوب دقت کنيد اين هر دو تعبير از فمنيسم متکى بر درک غلط و محدودى از جنبش رهايى زن هستند. هردو به يک معنى جنبش زنان را به تعريف و افق فمنيستى آن تقليل ميدهند. هردو کمونيستها و سوسياليست ها را مهمان جنبش رهايى زن و نه صاحبخانه آن ميدانند. براى اينکه به نقد اين درکها بخصوص در شرايط مشخص امروز در ايران بپردازيم، ابتدا بايد تعريف درست و واقعبينانه اى از خود جنبش رهايى زن داشت.

جنبش رهايى زن

تمام جوامع طبقاتى تاکنونى در عين حال جوامعى مردسالار بوده و زنان تحت بدترين ستم ها و تبعيضات مضاعف قرار داشته اند. اما با عروج سرمايه دارى موج نوين و اجتماعى بى سابقه تاريخى جنبش براى رهايى زنان بالا گرفت. سرمايه دارى بخاطر طبيعت و خصلت خود (آزادى مبادله، خريد و فروش نيروى کار و بردگى مزدى) کل مناسبات ماقبل خود و از جمله اقتصاد بسته و محدود فئودالى، مناسبات خانواده پدرسالار و غيره را زير و رو کرد. سرمايه دارى خواهان «کارگر آزاد» و عارى از هر قيد و بندى است که مانع فروش نيروى کار وى در ارزانترين و سود آورترين حالت ميشود. اين تمايل بناگزير زنان را وارد بازار کار و بردگى مزدى کرد. در همانحال سرمايه دارى بدلائل مختلف اقتصادى و سياسى تمايل به حفظ سرکوب و ستمگرى بر زنان داشته است. جنبش زنان در پايه اى ترين سطح محصول مقابله با اين تناقضات جامعه بورژوايى، يعنى از يکسو کشيدن زنان به عرصه بازار کار و توليد اجتماعى و از سوى ديگر بى حقوق و تحت ستم نگاه داشتن آنان بوده است.

تمام مراحل اصلى تحول اقتصادى و سياسى سرمايه دارى بنوعى با عروج مراحل جديدى از مبارزه براى رهايى زن همراه بوده است. از همان انقلاب فرانسه و پيروزى هاى سياسى و حقوقى بورژوازى بر فئوداليسم و دنياى کهن، مطالبات و خواسته هاى زنان و از جمله خواست مشمول «حقوق شهروندى» انقلاب آمريکا و فرانسه شدن، سر برآورد. و از همان ابتدا جنبش رهايى زن فقط جنبش بورژازى نبود. بلکه هم زنان بورژوا و هم زنان پرولتر در آن دخيل بودند. بويژه با انقلاب صنعتى اواخر قرن هژده و اوايل قرن نوزده و شکل گيرى توده هاى عظيم پرولتارياى نوين صنعتى، چهارچوب هاى سنتى، مردسالارانه و ضد زن که از قرون و اعصار گذشته به ارث رسيده بود بايد شکسته و يا در انطباق با سرمايه بازتعريف ميشد. اين با تحميل وحشتناکترين شرايط زيستى و بدترين فشارها به طبقه کارگر و توده محروم و بالاخص زنان و دختران آن عملا پيش رفت. از اين پس سرنوشت رهايى زن بويژه با مبارزه طبقه کارگر براى کسب حقوق سياسى و بهبود وضع خود گره خورد. هر پيشروى جنبش کارگرى ميدانى براى فعاليت جنبش برابرى طلبى زنان باز کرد و هر دستاورد جنبش زنان بيش از همه بر موقعيت طبقه کارگر تاثير گذاشت.

اتفاقى نيست که اولين منقدين پرشور مناسبات پدر سالار و بردگى زدن در ازدواج و خانواده، سوسياليست هاى تخيلى اوايل قرن نوزده (اوئن، فوريه و سن سيمون) بودند. در مانيفست کمونيست در کنار لغو مالکيت خصوصى، الغاء خانواده بورژوايى هدف کمونيست ها اعلام شد. اولين تلاش عظيم و طبقاتى کارگران براى گرفتن حق راى (که فقط محدود به مردان طبقات مالک بود) يعنى جنبش چارتيست ها در انگليس (که خواهان حق راى براى مردان کارگر بود!) راه را براى خواست اساسى اولين برآمد عظيم جنبش زنان (همان «موج اول فمنيسم») يعنى حق راى زنان در سالهاى بعد باز کرد.

در تمامى سالهاى اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيستم، از کمون پاريس تا انقلاب اکتبر، از اتحاديه هاى زنان در اروپا تا آمريکا، کمونيستها و سوسياليست ها پيشقراولان مطالبات و خواسته هاى اقتصادى و سياسى زنان بودند. اما تحقق وجه عمده مطالبات جنبش زنان اواخر قرن نوزده، اوائل قرن بيست، عملا بدون يک انقلاب کارگرى ممکن نشد. انقلاب اکتبر که به عنوان اولين فرمان پيروزى اش برابرى زن و مرد را اعلام داشت، تاثير فوق العاده اى در پيشروى جنبش رهايى زن داشت و بسيارى کشورهاى اروپايى بعد از ١٩١٧ يکى پس از ديگرى مجبور به رسميت شناختن حق راى براى زنان شدند.

دو جنگ اول و دوم جهانى و عروج سرمايه دارى دولتى (بر متن شکست انقلاب اکتبر) و رونق سرمايه دارى دولت رفاه غرب بعد از جنگ دوم، همه و همه دمبدم به نقش و موقعيت زنان در اقتصاد و جامعه افزود و دمبدم مردسالارى و زن ستيزى حاکم بر جوامع سرمايه دارى (تنافض پايه اى که در ابتدا اشاره شد) به مصاف طلبيده شد. رونق سرمايه دارى پس از جنگ دوم و جنبش هاى سياسى دهه ٦٠ و ٧٠ در اروپا و آمريکا (تظاهرات دانشجويى و کارگرى سال ٦٨ فرانسه، اعتراض عليه جنگ در ويتنام و غيره) زمينه ساز عروج مجدد و بى سابقه اى در جنبش رهايى زن شد و دستاوردهاى حقوقى و اقتصادى قابل توجه اى را در زمينه مناسبات کار، حقوق مالکيت، خانواده و مناسبات آزاد جنسى، تحصيلات و غيره نصيب زنان و بشريت کرد. مستقل از اينکه در اين جنبش (همان «موج دوم فمنيسم») چقدر «فمينسيتها»ى رنگارنگ و يا «سوسياليست ها» متفاوت در صف اول بودند (که سوسياليستها وزن بسيار سنگينى داشتند) اين طبقه کارگر، حضور توده اى آن و مطالبات خواسته هايش براى بهبود زندگى خويش و موقعيت زنان بويژه بود که مهر خود را مى کوبيد. چندانکه ميتوان گفت با جنبش هاى دهه ٦٠ و ٧٠ تلاش ٢٠٠ ساله بشريت آزاديخواه و در محور آن طبقه کارگر براى تحقق همان حقوق بورژوايى اعلام شده در انقلاب فرانسه لااقل رسما و قانونا (در چهارچوب جوامع غربى) براى همه شهروندان مستقل از جنس و رنگ و نژاد پذيرفته شد.

رهايى زن و سرمايه دارى معاصر

ولى پيشروى هاى حقوقى و اجتماعى و سياسى ناشى از مبارزات دهه ٦٠ و ٧٠ به تناقضى پايه اى که در ابتدا اشاره شد پايان نداد. بر عکس آنرا آشکارتر مقابل جامعه قرار داد. انقلابات تکنولوژيک و انفورماتيک دهه هاى بعد، شکست سرمايه دارى دولتى شرق در برابر غرب، افول دولت رفاه، جهانى شدن سرمايه در ابعادى که تاکنون سابقه نداشته است، همه و همه بيش از پيش جمعيت زحمتکش جهان را به پرولتر تبديل کرد و پيش از پيش ستمگرى بر زنان را در مقابل چشم بشر قرار داد. اکنون از پيشرفته ترين کشورهاى سرمايه دارى (که در آن برابرى حقوقى تا آنجا که به وجه رسمى و قانونگذارى آن بر ميگردد بدرجات برقرار است) تا ارتجاعى ترين و عقب مانده ترين آنها (نظير ايران و کشورهاى اسلام زده که زن ستيزى رسما به پرچم حکومتى بورژوازى تبديل شده است) واقعيت هاى مشترکى قابل مشاهده است: زنان بخش محروم بشريت را چه از لحاظ اقتصادى، چه سياسى و چه در خانواده و مناسبات جنسى تشکيل ميدهند. مناسبات خانواده عليرغم همه تغييراتى که به نفع برابرى دو جنس و موقعيت بهتر زن کرده هنوز اساسا مردسالار و ضد زن است. زنان همچنان در مقياس وسيع و اجتماعى بردگى جنسى زن مرد هستند. فحشاء به يک «صنعت» عظيم جهانى تبديل شده است. تعريف رسمى و مسلط جامعه از سکس و مناسبات جنسى بين انسانها کاملا مردانه و شووينيستى است. در تمام جهان زنان مورد تجاوز و آزار فيزيکى و تحقير قرار ميگيرند و عملا بعنوان يک انسان متساوى الحقوق با مردان چه در خيابان، چه در سر کار، چه در خانواده برسميت شناخته نمى شوند. بعنوان يک زن همه جا و هميشه بايد مراقب باشيد که از حقوق خود دفاع کنيد و يا مورد تجاوز قرار نگيريد. محروم ترين و ارزانترين نيروى کار در طبقه کارگر هر کشور، نيروى کار زنان است. هنوز مساله توليد آدميزاد، توليد مثل در مقياس اجتماعى، متکى بر کار بى اجر و مزد و به رسميت شناخته نشده زن در خانه و نگهدارى کودک توسط زن متکى است. در بهترين حالت زنان بايد دو کار اجتماعى و برسميت شناخته شده براى توليد مايحتاج (کار در بازار و توليد ارزش اضافى) و کار خانگى و برسميت شناخته نشده در توليد خود بشر و «وظايف مادرى» را يکجا پيش ببرند. گرچه بهبودهاى زيادى براى اجتماعى کردن وجوهى از کار خانگى و توليد مثل بشرى صورت گرفته (نظير رواج مهد کودک ها و کودکستانها، متعهد شدن دولت ها در مقابل حقوق کودک، قوانين مربوط به مرخصى زايمان و نگهدارى از بچه و غيره)، اما هنوز موقعيت زنان و فشار و محروميت هايى که بابت توليد مثل نوع بشر (و در واقع توليد بردگان مزدى سرمايه) بايد تحمل کنند بنحو توى ذوق زننده اى در همه جاى جهان به چشم ميخورد. در يک کلام سرمايه دارى معاصر همان تناقضات و اشکالات پايه اى را نشان ميدهد که در زمان انتشار مانيفست ميشد ديد.

آينده جنبش رهايى زن

وضع فعلى بهيچ وجه قابل دوام نيست. امروز بيش از هر زمان در تاريخ روشن است که رهايى زن و رهايى بشر در جامعه ما در محتوا يک مقوله واحد است. بدون ترديد بشريت کارگر و آزاديخواه معاصر عليه اين ستم و نابرابرى نفرت انگيز با شدت و قدرتى به مراتب عظيم تر از گذشته برخواهد خاست. رهايى زن بند اول دستور هر انقلاب و تحول بزرگ اجتماعى است که جوامع انسانى با آن روبرو خواهند شد. اينکه ما اکنون در ايران در آستانه انقلابى زنانه قرار داريم در اساس هيچ ويژگى ايرانى و محلى ندارد. اين انعکاس يک شرايط تاريخى و جهانى است. «انقلاب زنانه» در ايران تنها مميتواند حلقه اول در سلسه تحولاتى عظيم تر در موقعيت زن و مناسبات سرمايه دارى باشد.

آيا برابرى بين زن و مرد در سرمايه دارى اصولا ممکن است؟ بقول منصور حکمت «... اعم از اينکه سرمايه دارى ذاتا و بطور کلى با برابرى زن خوانايى داشته باشد يا خير، سرمايه دارى انتهاى قرن بيستم بطور مشخص خود را بر اين نابرابرى بنا کرده است و به سادگى و بدون مقاومت سرسختانه و قهرآميز از آن عقب نمى نشيند.» اما آن عمل قهرآميزى که مقاومت سرسختانه و قهرآميز بورژوازى را عقب براند، در دنياى امروز چيزى جز انقلابات کارگرى نمى تواند باشد. بعبارت ديگر جنبش برابرى طلبانه زنان يا رهايى زن از قيودات مردسالارانه و تبعيض آميز، در اقتصاد و سياست، در چهارچوب خانواده، اخلاقيات و حقوق فردى، فعلا و با شرايط کنونى فقط در کنار و همراه يک انقلاب کارگرى، انقلاب عليه کل مناسبات موجود ميتواند به پيروزى پيگير و نهايى برسد.

اما آيا انقلاب کارگرى به بردگى تاريخى زن و مناسبات مرد سالار پايان خواهد داد؟ بنظر من قطعا آرى. ولى پيروزى جنبش رهايى زن به آندرجه پيگير و نهايى خواهد بود که انقلاب کارگرى و هجوم براى الغاء بردگى مزدى و تمام آت و اشغال وابسته به آن (از جمله مردسالارى و شووينسم مردانه) پيگير قطعى و نهايى باشد. انقلاب کارگرى با الغاء مناسبات مالکيت خصوصى و بردگى مزدى، با الغاء تقسيم جنسى کار در جامعه، با فراهم کردن شرکت برابر زنان و مردان در توليد اجتماعى و سازمان دادن اجتماعى توليد مثل بشرى و پرورش کودکان، موجبات مادى رهايى زن را فراهم خواهد آورد. اما به اعتقاد من جنبش رهايى زن نه تنها يک رکن اصلى تحول بشريت در سرمايه دارى که دستکم در مراحل اوليه شکل گيرى جامعه نوين نيز خواهد بود. تا وقتى بهر دليل تبعيض بر عليه زنان وجود دارد، جنبش زنان نيز وجود خواهد داشت و ضرورى است که باشد.

رهايى زن، چپ سنتى

اما پذيرش حکم همسرنوشتى انقلاب کارگرى و جنبش رهايى زن هنوز کافى نيست. بسته به اينکه چه درکى از انقلاب کارگرى داشته باشيد ميتوان نتيجه گيرى هاى متفاوتى از آن کرد. يکى برخورد چپ منزوى و غير کارگرى باقيمانده از دوره جنگ سرد است که فورا نتيجه ميگيرد پس «جنبش زنان» براى خود معنى ندارد و همه زنان به صف انقلاب کارگرى بپيوندند. اين همان برخورد ارتجاعى است که مبناى تفکر چپ سنتى ايران در مقطع انقلاب ٥٧ را تشکيل ميداد. کسانى که «مصالح انقلاب» و «وحدت خلق» و مبارزه «ضد امپرياليستى» (که در آينده اى نامعلوم سرانجام به «سوسياليسم» هم منجر خواهد شد!) بنظرشان ايجاب ميکرد تا بر ارتجاعى ترين برخوردها به زنان و حقوق شان در جريان و بعد از قيام ٥٧ چشم فروبندند. کسانى که تظاهرات عليه حجاب در اسفند ٥٧ و ايستادگى زنان در مقابل حکومت اسلامى را (که به نظر من مستقل از نيروهاى شرکت کننده اش، يعنى محصلين، دانشجويان، کارمندان، پرستاران، استاتيد دانشگاه، زنان روشنفکر طبقات متوسط و مرفه، اولين اقدام و مقاومت آزاديخواهانه، بشرى و به اين اعتبار اساسا کارگرى جامعه در مقابل حکومت اسلامى بود) جنبش «زنان بورژواى» و «زنان بالا شهرى» نام نهادند و نشان دادند که خود آنها در پس «ضد انقلاب بورژوا امپرياليستى» (نامى که منصور حکمت آنوقت به کل رژيم اسلامى داده بود) روانه هستند. اين برخورد به جنبش زنان بهيچ وجه به چپ ٥٧ يا و چپ سنتى ايران محدود نبود و نيست. هم اکنون در کل اروپا کمتر «چپ» و «سوسياليست» و گاه حتى «فمنيست»ى ميتوان يافت که براحتى از شما بپذيرد که نبايد از مسلمين و اسلام سياسى دفاع کنيد چرا که آنها به شدت ضد زن هستند. آنها بلافاصله ليست بلند بالايى از مصلحت هاى «ضد امپرياليستى» و «لزوم مبارزه با آمريکا» و «ترجيحات نسبيت فرهنگى» براى شما رديف خواهند کرد تا قرار گرفتنشان را در کنار آخوند و قرآن خوان و خواهر زينب هاى ميلتانت و در يک کلمه ارتجاع ضد زن، توجيه کنند. آنها متوجه نيستند که کل افق سوسياليستى و حتى فمنيستى آنها چيزى بيش از دفاع از ناسيوناليسم کشور خودى يا بورژوازى خودى در مقابله با «امپرياليسم آمريکا» نيست. و طبعا در اين جنگ و رقابت ناسيوناليستى، ناسيوناليسم عرب و ارتجاع اسلامى را متحد خود مى يابند اما زن آزاديخواه ايرانى و افغان و عراقى را هم جهت امپرياليسم و آمريکا قرار ميدهند. و اگر مثل «خائن» و دشمن به او نگاه نکنند، تا آنجا او را ميپذيرند که در صفوف «ضد امپرياليستى» منجمله همان آخوند و خواهر زينب «تفرقه» ايجاد نکنند! (حال آنکه در همين ارزيابى هم به شدت اشتباه ميکنند. طالبان ضد زن، و لويه جرگه زن ستيز و خمينى و آيت الله سيستانى و همه اين اوباش اسلامى در اساس همه مورد حمايت همان امپرياليسم آمريکا و کشورهاى سرمايه دارى غرب بوده و هستند.)

در يک کلام چپ سنتى و سوسياليسم و کمونيسم بورژوايى، مساله رهايى زن را از دستور خود خارج کرده است و آنرا تابع مصالح جنبش خود، که نهايتا جز ناسيوناليسم نيست، کرده است. تا آنجا که به ايران برميگردد، گرايش چپ سنتى اکنون خود را در بى اعتنايى به مبارزه زنان، نشان دادن اخلاقيات مردسالارانه و زن ستيز، لعن و نفرين کردن «دستاوردهاى کم ارزش فمينيستى» يا «بى اهميتى برابرى حقوقى»، ضديت با آزادى جنسى و ديگر «اخلاقيات» ناشى از «کالا» کردن زن و نظير اين نشان ميدهد. انقلاب زنانه آتى درس هاى بزرگى براى اين چپ روبه زوال خواهد داشت.

«فمنيست» هاى ملى اسلامى

اما فمنيسم نيز بعنوان يک گرايش در جنبش رهايى زن، ابدا اوقات خوشى را نمى گذراند. بى افقى کلى فمنيسم در سطح جهان انعکاس بى افقى ايدئولوژيک بورژوازى بعد از سقوط شوروى و پايان جنگ سرد است. (به مارکسيسم و جهان امروز، اثر حکمت رجوع کنيد.) بورژوازى حرفى براى گفتن و راه حلى براى بشريت ندارد. در حاليکه «بردگى مدرن» تنها آلترناتيو واقعى اوست، چه انتظارى از افق فمنيستى (که برابرى زن و مرد را در چهارچوب سرمايه دارى جستجو ميکند) ميتوان داشت. بحث در مورد فمنيسم بطور کلى را بايد به فرصت ديگرى واگذاشت، اما نگاهى گذرا به آن نيروهايى که در ايران اکنون پرچم «فمنيسم» را برداشته اند، خود وضعيت زار و بى افق فمنيسم را بنوبه خود بر ملا ميکند.

بخش مهمى از کسانى که در ايران خود را «فمنيست» مينامند، عملا جناح چپ جنبش دوم خرداد در جنبش زنان از کار درآمدند. براى مثال اينها «فمنيست» هستند، اما حاضر نشده اند به مبارزه قاطعانه و بى قيد و شرط با مذهب و حکومت مذهبى برخيزند. از «شووينسم و مردسالارى» و موقعيت تحت ستم زن صحبت کردند ولى حاضر نشدند اولين و قوى ترين عامل اين شووينسم و زن ستيزى را که حکومت اسلامى باشد زير سوال ببرند. ترجيح دادن در کنار «جنبش اصلاحات» قرار بگيرند و به «عدم پيگيرى» و بى اعتنايى جنبش اصلاحات در مورد حقوق زن نق بزنند. نزديکى و دوستى شان با جنبش دوم خرداد و جنبش ملى اسلامى بورژوازى ايران، بسيار بسيار بيشتر از توجه شان به مبارزه زنان عليه اسلام و حجاب بود. اگر نگويم از حزب کمونيست کارگرى که در پيشاپيش مبارزه ضد اسلامى، ضد حجاب، ضد سنگسار و ضد زن ستيزى حکومت اسلامى بوده است، متنفر اند و روى ديدن آن را ندارند، در هر حال دخيل بستن به ريش خاتمى و جنبش اش را مهم تر دانستند. اينها در واقع وجه ديگرى از همان چپ سنتى ايران هستند که در جريان سقوط شوروى به «دمکراسى» روى آوردند ولى حقيقتا هيچگاه حاضر نشدند که دمکرات ها و ليبرال هاى واقعى باشند. (برخى از اينها، راسترينشان، يعنى اکثريتى توده اى ها زمانى براى «فمينسم اسلامى» خواهر زينب هايى نظير فائزه رفسنجانى غش و ريسه مى رفتند.) همانطور که چپ سنتى و سوسياليسم بورژوايى خود را در مقابل جنبش عظيم رهايى زن بى وظيفه کرده است و در نتيجه خود را منزوى و بى ربط به تاريخ کرده و عملا به دنبال ارتجاعى ترين نيروهاى جامعه معاصر (اسلاميست ها، ناسيوناليسم جهانسومى، چه عرب، چه ايرانى و غيره) افتاده اند، اين «فمنيست» ها هم عملا به همان نتيجه ميرسند. اينها ميخواهند به بورژوازى دخيل ببندند اما بورژوايى بهتر از خاتمى و اتحاديه اروپا پيدا نکردند. اين نوع «فمنيسم» در واقع همان نوعى بود که اتحاديه اروپا و جنبش اصلاحات در آخرين نفس ها براى بقاء کوشيد با به ميدان آوردن «زن مسلمان سکولار» روى آن سرمايه گذارى کند. شکست خانم عبادى، مورد لعن و نفرين قرار گرفتن او توسط همان جمعيتى که با خوشحالى و اميدوارى به استقبال او رفته بود، شکست اين نوع فمنيسم و نشان دادن بى افقى و بى جوابى آن به اوضاع بود. فمنيسم در ايران اگر بشدت ضد مذهبى، ضد اسلام، ضد حکومت اسلامى نباشد، طرفدار جدى پيدا نخواهد کرد. بايد توجه کرد که فمنيسم بطور کلى قادر نيست از چهارچوبه و افق بورژوايى فراتر رود. وقتى که سنت ملى اسلامى بورژوازى ايران دچار چنين مخمصه اى که مى بينيم هست، «فمنيسم» طرفدار آنهم بهتر از آنچه که ذکرش رفت نخواهد شد.

«فمنيست» هاى سلطنى

اما بخش ديگرى از نيروهايى که در ايران خود را «فمنيست» مينامند به جنبش ديگر بورژوازى ايران، جنبش ناسيوناليسم پروغرب تعلق دارند. اينها کمى وضع بهترى از نوع قبلى دارند. سنت ناسيوناليسم پروغرب بورژوازى ايران (رژيم سابقى ها) تاريخا روى خوش به برخى مسائل زن نشان داده است. و اين سابقه تاريخى خودش را دارد که در فرصتى بايد مفصلتر در باره آن صحبت کرد. بطور خلاصه: تمايلات مدرنيستى و دمکراتيک جنبش مشروطه و ظهور بورژوازى در ايران موجب شکل گيرى نطفه هاى جنبش رهايى زن شد و سنت ناسيوناليستى پروغرب کوشيد تا برخى مطالبات اين جنبش را بطور رفرميستى و از بالا به اجرا گذارد. («کشف حجاب» و بعدها حق راى براى زنان و مقدماتى در حقوق زن در خانواده از اين جمله اند.) اين «فمنيست» هاى ايرانى در ضمن چون به جنبش ناسيونال اسلامى بورژوازى تعلق خاطرى ندارند در حمله به حکومت اسلامى به اندازه «فمنيست» هاى نوع قبلى محافظه کار نيستند. اما با اينهمه اينها هم اساسا از همان مشکلى رنج ميبرند که قبلى ها دچار آن هستند. وابستگى اينها به ناسيوناليسم عظمت طلبى ايرانى (که اساسا ضد زن است) و بازگرداندن رژيم سابق به مراتب بيش از رهايى زن (حتى به معنى حقوقى و سياسى آن) است. اينها هم مثل آن يکى «فمنيست» ها حاضر نيستند که تماما و بى قيد و شرط عليه اسلام و حکومت اسلامى به مبارزه برخيزند. مذهب و احترام به مذهب نزد اينها جزو تعريف جامعه و «هويت ايرانى» است. همينطور حفظ خانواده و ارزش هاى مردسالار جزو سيستم اجتماعى آنهاست و نمى توانند در اين زمينه حقيقتا پيشتاز باشند. و بالاخره ترس اينها از کمونيسم و برآمد راديکال زنان به مراتب بيش از تعهد آنها به برابرى زن و مرد است. آنها منافع واقعى جنبش زنان را فدايى مقابله با رشد کمونيسم ميکنند. لذا در برابر نيرويى چون حزب کمونيست کارگرى، گرچه سعى ميکنند خود را خونسرد نشان دهند و مثل دسته قبلى ضديت هيستريک نشان نمى دهند، ولى شديدا مقابل آن خواهند ايستاد. بايد ديد که انقلاب زنانه آتى ايران چه درسى براى اينها خواهد داشت!

لازم به تاکيد است که اين دو دسته «فمنيست» هاى ايران را در گيومه گذاشتم، چرا که فکر ميکنم فمنيست هاى واقعى دستکم ليبرال اند، اگر خواهان اصلاحات راديکال در مناسبات موجود نباشند. در ايران بورژوازى ليبرال به مفهومى که در غرب ديده ايم وجود ندارد. فمينيست هاى ايرانى که خودشان را به دو سنت موجود بورژوازى ايران وصل ميکنند به ناگزير در گيومه قرار خواهند گرفت. چرا که شرقى تر و ملى تر و اسلامى تر و عقب مانده تر از آن هستند که بتوان آنها را فمنيست بمعناى واقعى کلمه ناميد. البته اين ابدا بدان معنى نيست که در جنبش رهايى زن در ايران فمنيست هاى واقعى (چه ليبرال و چه راديکال) وجود ندارند و يا حتى به ميدان نخواهند آمد. اين ها فى الحال وجود دارند و جمعيت غير متشکل و يا بى علاقه به دخالت متشکل در سياست را ميسازند که خيلى هايشان به کمونيسم کارگرى سمپاتى و حتى نزديکى و فعاليت دارند و يا لااقل حاضرند منصفانه به نقش موثر آن اذعان کنند. اين فمنيست ها به نظر من بايد به ما بپيوندند!

رهايى زن و کمونيسم کارگرى

از آنچه تا اينجا گفته شد، بايد معلوم باشد که رهايى زن براى کمونيسم کارگرى يک امر هويتى است. کمونيسم کارگرى به جنبش رهايى زن قائل است اما خود را صاحبخانه آن ميداند. چه تاريخا (چگونگى پيدايش کمونيسم کارگرى از زمان مانيفست تا عروج حزب کمونيست کارگرى) و چه تحليلا نمى توان کمونيسم کارگرى را بدون مبارزه تعطيل ناپذير و مصممانه اش براى رهايى زن تعريف کرد. بطور مشخص پروسه خودآگاهى کمونيسم کارگرى در ايران (از اتحاد مبارزان کمونيست تا حزب کمونيست کارگرى) پروسه تعميق درک ما از اهميت مبارزه براى رهايى زن و برافراشتن پرچم برابرى کامل و بى قيد و شرط زن در صحنه سياسى ايران بوده است. بحث مفصل را بايد به يک فرصت ديگر واگذار کرد. اما حزب کمونيست کارگرى در مبارزه تعطيل ناپذيرش عليه مذهب و سنت و ناسيوناليسم و مردسالارى، حجاب، سنگسار، اخلاقيات ارتجاعى، طرح مطالبات روشن زنان، آزادى جنسى، حقوق کودک، قوانين کار و تامين اجتماعى و غيره اکنون نظير و همتايى در صحنه سياسى ايران ندارد. تشکيل «سازمان آزادى زن» و بعد بيانيه کنگره چهارم در زمينه حقوق زنان، آخرين اقدامات کليدى کمونيسم کارگرى و عزم و اراده اش براى متشکل کردن يک جنبش عظيم رهايى زن در ايران است. حزب کمونيست کارگرى قويا تمام زنان را دعوت ميکند تا براى تغيير و اصلاح در موقعيت خود و بگور سپاردن جمهورى اسلامى بعنوان اولين مانع بر سر راه امر رهايى زن در ايران به ميدان بيايند. کمونيسم کارگرى انقلاب کارگرى آتى را در عين حال انقلابى زنانه ميداند!

 

Fax:00448701351553

Email:rowzane@yahoo.com

بازگشت به صفحه اول