بازگشت به صفحه اول

مقالات

اطلاعيه ها

منتخبی از آثار منصور حکمت

به بهانه نزديک شدن هشتم مارس ، روز جهانى زن

حشمت آسا

به ٨ مارس نزديک مى شويم ، روزى که تمام زنان بر عليه زن ستيزى ، مردسالارى ، آپارتايد جنسى و نابرابرى زن و مرد که باعث وبانى آن نظام هاى طبقاتى و بخصوص نظام ننگين سرمايه دارى است؛ مبازره مى کنند ٠ وقتى روز جمعه خبراعدام عنقريب کبرى رحمانپور را خواندم بغض گلويم را گرفت و با خود عهد کردم تا نفس هاى آخر بايستى برعليه اين بى عدالتهاى جنگيد ، هزاران ، هزار نفر مانند کبرى و ٠٠٠ ديگران هستند که قربانى جمهورى اسلامى ، يکى از فاشيسم ترين رژيم هاى سرمايه دارى ، شده اند ٠ براى جلوگيرى از تکرار سرنوشت هاى شومى هم چون کبرى ، افسانه ، ماندانا و پريسا بايد با تمام قوا ٨ مارس راگرامى بداريم واين روز را به يورشى براى سرنگونى جمهورى اسلامى تبديل کنيم ٠بايد به تمام دنيا نشان دهيم که ما هم مى توانيم دنيا را تغيير دهيم

واينک داستان پريسا که هم چنان سرگردان است و يکى ديگر از قربانيان رژيم جمهورى اسلامى مى باشد!!!

هشدار !!! اين داستان واقعى است صورت گرد و گوشتالويش را به تکيه گاه مبل چرمى چسبانده بود و با چشمان رنگى اش مورب به حرکات منشى دفتر رئيس دانشگاه خيره شده بود، آقاى منشى جوان هم آرام و قرار نداشت ، تلفن جواب ميداد ، نامه مى گرفت ، به اطاق رئيس نامه مى برد، يادداشت مى کرد ، سوال مى کرد ، جواب مى داد و ....اما در عين حال از ورانداز کردن دختران دانشجو که توسط شوارى انضباطى براى ملاقات با رئيس دانشگاه دعوت شده بودند، غافل نميشد! پريسا آنقدر به او خيره شد تا اينکه نگاه جوانک منشى با نگاهش تلاقى کرد پريسا هم بدون معطلى يک بوسه هوائى و يک چشمک نثارش کرد ، جوانک منشى که انگار منتظر چنين علامتى بود باابرو به در بغلى اشاره کرد که يعنى بيا اينجا! پريسا هم بسرعت پيام رادريافت کرد و پريد تو اطاق بغلى ، چند لحظه بعد جوانک منشى سر و کله اش پيدا شد و پرسيد : مشکل انظباطى دارى؟ پريسا گفت : نه ...من واحدامو نرسوندم ... مى خوان ثبت نامم نکنن ، اما من مى خوام ثبت نام بشم ! منشى گفت: يه ميليون خرج داره! پريسا از تعجب خشکش زد، هم از صراحت منشى هم از زيادى مبلغ ، هم از اينکه مى شنيد به اين سادگى راه حل وجود داره! از اينکه راه حلى در دسترسش بود خوشحال شده بود، اما گرانى قيمت آزارش مى داد: پس من و من کنان گفت : نمى شه يه جور ديگه جبران کنم ؟! منشى دست دراز کرد و نيشگون نرمى از گونه گوشتالوى پريسا گرفت و گفت : نه جانم ، نميشه من که تنها نيستم ، جوراى ديگه تو بتونى منو راه بندازى ، اما من که تنها نيستم ، بقيه جيباشون خاليه ، پول مى خوان ، دختر جون پول !پريسا به خاطر صراحت کلام منشى خيلى شرمنده شد ، از اينکه مى ديد اينجورى داره خودش را حراج مى کنه و خريدار اونجورى از سر سيرى ردش مى کنه . منشى ادامه داد: بخاطر چشماى قشنگت من از سهم خودم چشم پوشى مى کنم ، به شرط اينکه جبران کنى هشتصد تا برات درستش مى کنم ، پريسا خودش را به جوانک چسباند و شماره تلفنش را که روى يه تکه کاغذ نوشته بود تو جيبش انداخت و جواب داد : پانصد تا، هر وقت رديف بودى به من زنگ بزن . بعد اطاق را ترک کرد . بسرعت از حياط دانشگاه خارج شد و خودش را به خيابان رساند ، مثل اينکه از حصار تنگى گريخته باشد نفس راحتى کشيد و همانطور که آهسته آهسته قدم بر مى داشت و در خيالاتش دنبال راه چاره اى براى پانصد هزار تومان مى گشت . ذهنش پر کشيد و خودش را از دانشگاه آزاد ، برجرود و مشکل افتادن هاى پياپى تحصيلى جدا کرد و به کرمانشاه ، خيابان سعدى و خانواده اش رسيد . به ياد آورد که پدرش چگونه اصرار داشت که او با پسر عمويش ازدواج کند و مادرش که چه بى حد و حصر ميل به دانشگاهى شدن او داشت و تنها برادرش که چه آزادانه نه تن به دانشگاه سپرد و نه ميل به ازدواج داشت . وقتى که اين جمله مادرش را به خاطر آورد که :"اگر دانشگاه قبول نشى ، ترشيده مى شى و کسى نگاهت نمى کنه ، خودتو با برادرت مقايسه نکن ، اون اگه پياز فروشم بشه باز هم مّرده و از عهده خودش برمياد. " از دختر بودن خودش متنفر شد و عميقا حس کرد چقدر آرزو دارد به جاى "سامان" برادرش باشد خوش بحالت سامان ، تو اصلا مجبور نبودى بخاطر رضاى دل بابا به پسر عموى غير قابل تحمل ، لبخند بزنى ، تو مجبور نبودى وقتى اسم عمو جون مياد ، هفت قلم آرايش کنى تا تو دل بروتر بشى ، تو مجبور نشدى بخاطر پيدا کردن "ارزش بيشتر" به زور خرخوانى و کلاس خصوصى کنکور خودتو تو دانشگاه آزاد اسلامى بروجرد بچپونى !؟يادش آمد که چه جورى دانشجو شد وپدر و مادرش براش نزديکى هاى دانشگاه يه نيم طبقه اجاره کردند با يه خط تلفن ، مادرش که گوئى دخترش ديگه به يه جاى مطمئن براى آينده ، به دانشگاه راه پيدا کرده است با چه ذوق و شوقى وسايل خانه اش را چيد ، روز اول شروع کلاسها او را راهى دانشگاه کرد وبعد به کرمانشاه بر گشت . روزهاى اول چقدر برايش سخت بود ، اما کم کم براى سرگرم کردن خودش راههائى پيدا کرد ، او از ميان دختران هم ترمى دوستانى انتخاب کرد ، اهل هر کجا به جز کرمانشاه،مى خواست از محيط خانوادگى اش دور باشد . با دوستانش همه کار مى کرد به جز درس خواندن . بعد ها ياد گرفت که على رغم هشدارهاى "استادان فقهى" دانشگاه و پدر و مادرش ، دوستان پسر هم داشته باشد . با دوستان دخترش به ريش استادن دانشگاه ، درس و خرخوان ها مى خنديد و با دوستان پسرش از روياها و ٓارزوها و تمايلات قلبى اش سخن مى گفت . همه چيز خوب پيش مى رفت تنها ايراد اين بود که او بايد براى خانواده اش نقش درس خوان ها را بازى کند و اين سخت بود. يواش ، يواش براى اين هم راه حل پيدا کرد يکسرى درس ها را که مى فهميد و نمره مى گرفت ، بعضى ها را تقلب مى کرد و هر ترم که چند تا را مى افتاد از خانواده پنهان مى کرد . هر چه پيش تر مى رفت از تعداد درسهائى که نمره مى گرفت کم تر مى شد و به آنهائى که مى افتاد اضافه . اما اين محيط آزاد دانشجوئى که به آن دست يافته بود برايش خيلى لذت بخش بود ، آنقدر که حتى تعطيلات ميان ترم را کوتاه به کرمانشاه مى رفت و با هزار بهانه به بروجرد بر مى گشت و به برنامه هاى خودش مى پرداخت . او حاضر نبود اين محيط را از دست بدهد، هرگاه که هشدارهاى پدر و مادرش به او نهيب مى زد که اين دوران موقتى است و بلاخره يک روز همه چيز بر ملا خواهد شد ، به تکاپو مى افتاد که يک جورى اين حاشيه دلنيش را براى خود حفظ کند . اين تکاپو به دليل بى علاقگى اش به درس ، هيچگاه جهت دانش پژوهى به خود نگرفت ، بلکه هميشه متوجه راههائى فرعى اى مى شد که يک جورى براى او زمان مى خريد .چند بار هنگام حضور در کلاس مشمئزکننده "متون اسلامى" متوجه شد که استاد مربوطه چقدر مهربانانه نگاهش مى کند ، تا اينکه يک روز يک گوشه تنها پريسا را گير انداخت و به او گفت : دختر مگر تو نمى خواى اين واحد هائى را که با من دارى پاس کنى ؟! پريسا بى معطلى گفت : چرا ... استاد مى خوام . بعد استاد زيرکانه به او گفت : پس يه کارى بکن ، يه خودى نشان بده ... من فقط روزهاى سه شنبه و چهارشنبه اينجا هستم کسى را اينجا ندارم و ... و بقيه اش را پريسا خودش حدس زد ، خيلى با خودش کلنجار رفت ، اما آخرش به اين نتيجه رسيد که : يکبارتسليم شدن به پاس کردن ٨ واحد بى سر و ته مى ارزد ، ضمن اينکه کارنامه خوبى هم به پدر و مادرش خواهد داد ! پس تسليم شد .

چند بار ديگر اين روش را با چند استاد ديگر امتحان کرد و نتيجه گرفت ، اما مگر مى شد با تن فروشى فارغ التحصيل شد ؟ ضمن اينکه او هيچ علاقه اى به فارغ التحصيل شدن هم نداشت . او آزادى عملى را که نصيبش شده بود مى خواست اما نمى دانست که ناخودآگاه براى حفظ آن خودش را از دست ميدهد . ...با صداى بوق ماشينى به خود آمد ، نمى دانست وسط خيابان چه مى کند ، از عرض خيابان عبور کرد و سعى کرد افکارش را جمع و جور کند ... يادش آمد که بايد پانصد هزار تومان جور کند . براى جوانک منشى . اما از کجا؟ خودش را به سرعت به خانه اش رساند ، تلفن را گرفت و به هر کس که به نظرش مى رسيد تماس گرفت اما چيزى نصيبش نشد ، نااميد تلفن را رها کرد و پشت پنجره ايستاد ، جائى که غروب هائى که دلگير بود فرو رفتن خورشيد را تماشا مى کرد ، همانطور که سر در گم به پنجره هاى مقابل نگاه مى کرد متوجه حرکات و علامات مردى مى شد که از پشت يکى از پنجره ها او را متوجه خود مى کرد ، او کسى بود که هر وقت او به پنجره نزديک مى شد اداهايش آزارش مى داد و بعد هم مزاحمت هاى مستمر تلفنى اش . اما اينبار پريسا به او اشاره کرد که "زنگ بزن " او هم زنگ زد و پريساتلفنى تنش را قيمت گذارى کرد . او هم پذيرفت . اما آن مرد نه توان پرداخت آن مبلغ را داشت و نه قصد آن را . او فقط تحت تاثير حس تصاحب گرانه جنس مردانه اش ، قصد استفاده موقت از او را داشت ، پريسا اين را خوب مى فهميد ، اما گرفتارى اش ، ناچارگى اش به او اجازه تصميم گيرى قاطعانه را نمى داد . پس باپاى خود هر چند مردد و مشکوک ، به محل قرار رفت . او پريسا را به خارج از بروجرد برد ، به يک آلونک باغى ، ميان دشت ها و زمين هاى مزورعى ، آنجا تعدادى از دوستان آن مرد منتظرشان بودند ... پريسا خواست برگردد که آن مرد يک بسته اسکناس هزار تومانى بهش داد و گفت ، بقيه اش هم آخرکار ... به اين ها نگاه نکن تو مال خود منى ! اما همه آنها از پريسا سوءاستفاده کردند! از آن شب بعد پريسا تعادل روانى خود را از دست داد و آواره خيابانهاى بروجرد شد ، همه اهالى بروجرد دختر دانشجوى ديوانه شده کرمانشاهى را مى شناسند .

اينکه چه لذتى در استفاده از تنى خسته ، نحيف و درمانده نهفته است ؟ اينکه چگونه آدمى مى تواند اينقدر خوار و ذليل شود که دست به چنين يورش بيرحمانه اى بزند ؟ اينکه پريساى نامتعادل بيمار شده خيابان گرد سرنوشتش چه مى شود ؟ اينکه "استادفقه" پريسا وقتى که او را اين چنين "ژنده پوش و سرگردان" بيابد به خود چه خواهد گفت ؟ و اينکه پدر و مادر پريسا و برادرش "سامان" چگونه پريسارا در خواهند يافت ، يا اينکه مسئول اصلى همه اين وقايع چه کسانى و يا چه شرايطى هستند ؟ سئوالاتى است که خوانندگان محترم خودشان بايد پاسخ آنها را حدس بزنند!!!

 

Fax:00448701351553

Email:rowzane@yahoo.com

بازگشت به صفحه اول