بازگشت به صفحه اول

مقالات

اطلاعيه ها

منتخبی از آثار منصور حکمت

براى بم

پروين کابلى parvinkaboli@ yahoo.se

خورشيد آن روز ديرتر از هميشه در بم فرو مى نشست. گويى نمى خواست شهر را به تاريکى بسپارد.

سياهى آرام آرام به قلعه شهر نزديک مى شد. مغازه داران مغازه هايشان را به سرعت مى بستند و با عجله راهى خانه مى شدند. رانندگان به سرعت به پيش راندند و به خانه شتاب داشتند.

مادران فرزندانشان را به درون خانه فرا مى خواندند.

تاريکى آرام آرام نزديک مى شد.

در درون خانه چراغها روشن مى شدند و به نبرد با تاريکى شب پرداختند.

صداى خنده کودکان و ناز و نوازش مادر و لبخند پدر تاريکى را مى شکست.

اما تاريکى سنگين و سنگين تر شد و شهر را فرا گرفت. مادران، فرزندانشان را به خواب دعوت کردند. دخترم بخواب فردا ميتوانى دوباره بازى کنى. دختر عروسکش را در آغوش کشيد و مادر را بوسيد. خواب آرام او را با خود برد . پسر با دلهره کفش هاى تازه فوتبال خوابش برد. بخواب فرزندم دنيا براى فتح در انتظار توست. در تاريکى کوچه اى باريک و قديمى دو دلداده دست هايشان از همه جدا شد و به اميد قرار فردا از هم جدا شدند. قلبشان ميطپيد.

تاريکى سنگين و سنگين تر شد. همسرى خسته از کار روزانه در کنار يار زندگيش دراز کشيد و هر دو آرام آرام درخيال روياهاى زندگيشان در آغوش هم فرو رفتند.مادر پيرى در انتظار فرزند سفر کرده اش به خواب رفت و پدر بزرگ در خيال اداى وعده اش به نوه کوچکش در رختخوابش با تبسمى بر لب دراز کشيد.

سياهى سنگين و سنگين تر شهر بم را در خود فرو مى برد.خيابان خلوت بود. صداى قدمهاى آخرين رهگذرى که بسرعت به خانه ميرفت در خيابان طنين انداخت. سگهاى ولگرد در کنار قلعه کهنه هزاران ساله زوزه مى کشيدند و درختان خيابان را وزش نسيمى سرد تکان ميداد.

مادرى نوزادش را به سينه اش نزديک کرد و شير داد.

سياهى سنگين و سنگين تر شد.زنى حامله از درد کمر بلند شد و دوباره به پهلو غلطيد. آرام دستى را روى شکمش در تاريکى احساس کرد.کودکى قبل از خواب براى پرنده اش دانه ريخت. زنى گل شمعدانى درون پنجره را با مهربانى نگاه کرد.

چراغ ها يکى پس از ديگرى در خانه ها خاموش شدند.

شهر تاريک شد. تنها صداى نفس ها بود که شنيده ميشد.

حادثه اى در کمين بود. تاريکى سنگين شد. هوا دم کرد. حادثه از کمين گاه خارج شد.

زمين لرزيد. فقط چند ثانيه .

چراغ خيابان هم خاموش شد. صداى زوزه سگها ديگر شنيده نمى شد.تاريکى نماند. شهر را ترک کرد. خورشيد نبود. خورشيد را غبارى سياه فراگرفته بود. خورشيد خجالت کشيد.

دختر عروسک و مادر را گم کرد و کفش هاى فوتبال را پيدا کرد. عاشق تنها ماند. قلبش ديگر نمى طپيد. مادر پير ديگر انتظار نکشيد. پدر بزرگ بدنبال نوه اش در زير آوارها ميگشت و در فکر اداى قولش بود.

ديگر رهگذرى در خيابان نبود. رهگذرى نمانده بود. انگار خيابان هرگز در آنجا نبود.درختان پاى قلعه ى قديمى با قلعه مردند و پرنده در زير آوار خانه همراه صاحبش له شد. نوزاد گرسنه ماند.مرد دنبال زن حامله اش ميگشت. به من کمک کنيد. همسرم اولين فرزندمان را بدنيا مى آورد. بايد او را پيدا کنم. کسى به او نگاه کرد و سرى تکان داد.آن روز مثل هر صبح ديگرى نبود. مادرى کودکى را از خواب بيدار نکرد. حياط خانه خالى ماند. صداى فرياد شادى کودکان در راه مدرسه شنيده نشد. مدرسه اى نبود.

چراغ خانه ها ديگر روشن نشد.

با بم زندگيها مرد. آرزوها برباد رفت.

اما ميليونها انسان در سراسر دنيا با اسمى ديگر آشنا شدند.

بم قلب جهان را تسخير کرد. شادى سال جديد با غم بم در هم آميخت.

نفرت از حکومتى سياه را دوچندان کرد.

با هم براى بم شمعى روشن کنيم و گلى در کنارش بگذاريم.

١ ژانويه ٢٠٠٤

 

Fax:00448701351553

Email:rowzane@yahoo.com

بازگشت به صفحه اول