اونشب که زلزله اومد، مسیح مرد!

 

 

       کلاس چندم بودیم وقتی می خوندیم :" میهن اسلامی ما ایران، 24 استان دارد!"؟ چهارم یا پنجم ... دقیق یادم نیست ولی خوب یادمه که همیشه برای پیدا کردن  جای این 24 تا – که بعد شد 26 تا- استان روی نقشه کلی مشکل داشتم  علت اصلی هم در جهت یابی بود، شمال ، شمال غربی، جنوب، جنوب شرقی، شرق ، غرب... و من همیشه با چپ ( غرب) و راست ( شرق) مشکل داشتم نمی دونستم کدوم شرقه کدوم غربه. بعد فهمیدم دست راست شرقه، دست چپ غربه و بعد مشکل بعدی این بود که نمی دونستم کدوم دست راسته کدوم دست چپ و بالاخره وقتی باسوات تر شدم(!) برای حل مساله دائم به خودم یادآوری می کردم خوب اون دستی که باهاش مینویسم راسته و اون یکی که نمی تونم باهاش هیچ کاری بکنم چپ!

   

     ... خیلی زود دستگیرم شد در " نظام مقدس جمهوری اسلامی" زیاد مهم نیست که چپ و راست رو بشناسی مهم اینه که هر روز سر صف مدرسه فریاد بکشی: " نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" و متوجه باشی که شرق و غرب دشمن ما هستند و به کمین نشستن تا مملکت اسلامی رو تیکه پاره کنن! در مورد تشخیص جهت روی نقشه کشور هم کافی بود که بدونی همشون " زیر سایه ولایت فقیه " ، " امت واحد اسلامی " نامیده می شن و از نظر حاکم شرع " بین کرد و ترک و لر و بلوچ و ترکمن... تفاوتی نیست مگر در پرهیزکاری. تکبیر!

 

    اما با تمام این مصیبتی که با درسی جغرافی داشتم- و مجبور به تکماده این درس در سال سه راهنمایی شدم- جای یک استان رو روی نقشه خیلی خوب می دونستم و چشم بسته پیداش می کردم یه جای خیلی دور که فکر می کردم وقتی بزرگ شم اولین جایی که تنها سفر خواهم کرد اونجاست استان کرمان. دلیلش هم اصلا درسی نبود کاملا دلی بود اولین پسری که عاشقش شدم اهل کرمان بود من 8 ساله بودم و اون 12-13 ساله ... چه تفاهمی داشتیم مثل خودم بود فقط  فارسی رو با لهجه کرمونی حرف می زد. با هم قصه می خوندیم ، بازی می کردیم ، اردوی رامسر می رفتیم سر یه سفره غذا می خوردیم و تو یه رختخواب می خوابیدیم بدون اینکه کسی بگه : " پسر نامحرم نمی تونه تو رختخواب یه دختر بچه بخوابه...! " آخه هیچکس اونو نمی دید منم هیچوقت ندیده بودمش ولی خوب خوب می شناختمش تمام کوچه پس کوچه های شهرش کرمون رو مثل کف دستم بلد بودم حتی  تمام شهرهای استان رو جیرفت، رفسنجان ، ماهان و بم ...

سالها با هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم و هر کی رفت دنبال کار خودش اون پسر اسمش مجید بود پسرک شیرین " قصه های مجید " ... وقتی بزرگتر شدم اولین جایی که تنها سفر کردم کرمان بود به یاد مجید و قصه هاش، بازار مسگرها  بوم بوم بوم... همه کوچه پس کوچه ها رو گشتم دنبال مجید و بی بی خونه به خونه تا مجید دوباره تو خاطراتم جون گرفت و با من همسفر شد شهر به شهر اول رفتیم باغ شازده ، آخ چه قشنگ بود و بعد ماهان. اولین بار بود که فکر کردم اگر یه روز پسری داشته باشم اسمش باید بشه ماهان... و بعد شهرافسانه ای بم... وقتی اسم بم رو دیدم غم دلم رو گفت یاد مادرجون افتادم همیشه می گفت وقتی من مردم تو مراسم خرمای بم خیرات کنید برای حفظ آبرو (؟!) خرمای بم همیشه منو غصه دار می کرد فکر می کردم یه روزی که خرمای بم بیاد خونه ما مادرجون رفته برای همیشه... و رفت

.

      اول مجید منو برد تو شهر از وسط نخلستان ها به یک قلعه، ارگ، برج وبارو، یک دنیای دیگه... رفتیم اون بالای بالا تو یه اتاقکی از روزنه ای  به پایین نگاه کردیم گفت می بینی این همون جایی که رودابه گیسشو انداخت پایین تا زال رو از دیوار بکشه بالا... و خندیدیم و تو تنهایی رقصیدیم، آدمهای دیگه که رسیدن دوئیدیم، گم شدیم، ترسیدیم، اشک ریختیم و دوباره عاشق شدیم اینبار عاشق ارگ بم...

     

         دلم می خواست برای همیشه اونجا بمونم دلم نمی خواست به شهر برگردم...

دم در ورودی یک گروه از تلویزیون ژاپن، مات و حیران خیره مونده بودن به ارگ یکی شون گفت: "  اگه این گنجینه تو ژاپن بود دورشو دیوار می کشیدیم براش سقف می گذاشتیم می کردیمش موزه" و رو به جوانک مترجم گفت: " شما حتی یک سقف پارچه ای هم سر این عروس نمی کشید که بارون داغونش نکنه؟ و مترجم با نیشخندی گفت: " من پنج ساله کار می کنم هنوز یه سقف ندارم که عروس خودم رو ببرم زیرش..." و بعد رو به من ادامه داد: " این خارجی ها  هم دل خوشی دارن ها ، نه " گفتم : " نه !"

 

      ... گیج بودم، وقتی برگشتم به شهر انقدر از ارگ بم و کرمون برای همه گفتم که همکاری مدعی، شبونه، بلیت هواپیما گرفت و مستقیم رفت بم و بعد از دو روز برگشت، با توپ پر که: " اینجا کجا بود یه مشت خشت و گل... تو زل آفتاب مردیم یه معجون عسلی پیدا نکردم گلومو تازه کنم... تا یه روزم که شده خرج این سفر بی خود رو ازت می گیرم." و گرفت.

 

اما من برای همیشه عاشق موندم...

 

     ...سالها گذشت و من باز هم در جهت یابی مشکل داشتم ولی دیگه مطمئن بودم که زیاد هم دونستن جای دقیق دقیق همه شهرها مهم نیست مهم این بود که من عاشق تمامیت این گربه بودم سرش، گوشش، دمش و چشمهای تیز و نگرانش...

و دنبال گذشته گمشده ام زدم به کویر... کویر صدایی داشت درد قرن قرن سکوت و مظلومیت... گذشته من، هویت من شاید پدر پدربزرگم از آخرین گروه ایرانی هایی بوده که به زور مسلمان شد؟ به جستجو می رم به یزد با دوست عکاسم زهره، شهر به شهر تو دل کویر می گردیم به دهی اطراف تفت که می رسیم چند پیرزن باقیمانده تو شهرازاینکه بگن زرتشتی هستن ابا می کنن یکی شون می گه :" چه فرقی می کنه ماهم خداپرستیم دیگه ... اسم شوهر منو که خدایار بود به زور گذاشتن الله مراد..." و یکی از آخوند- موبد- های زرتشتی ما رو تهدید می کنه : " این مردم قرن ها قرن حرف نزدن حالام نمی خوان حرف بزنن دست از سرشون وردارید و برگردید سر کار و زندگیتون" آخ که اگه شما ملاهای زرتشتی 1400 سال پیش مردمو به حال خودشون رها می کردین انقدر راحت سرزمین اهورایی ما به دست تازیان اشغال نمی شد...

 

     نمی تونم ناسزاگویی رو متوقف کنم... بین خونه های گلی که قرن ها قرن عمر دارن راه میرم اشک می ریزم و مثل مادر بزرگها نفرین می کنم، اینجا محله زرتشتی های یزد" که بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی(!) " بیشتر خونه هاش مصادره می شن و درست از وسط این گنجینه یک خیابون بزرگ بی قواره رد می کنن یادگار قرن ها قرن می ره زیر بلدوزر اشغالگرها و خاک می شه به دست اونهایی که بعد از سالها از زباله دون تاریخ سر در آوردن تا دوباره به اسم اسلام بدبختمون کنن و اینبار خیلی راحتتر از بار قبل... و اسم خیابون میشه : بلوار بیسج!

 

... و گوش دادن و ثبت نواهای پیرزن های زرتشتی با اون چشمهای مثل آینه، گیس بافتهای سفید و دامن های چین چین گلدار آبی و قرمز تو گوشه گوشه کویر از یزد و ابیانه تا کرمان می شه دلخوشی من... و یه روز که قلبم رو چال می کنم وسط کویر و پرت می شم یه جای دور یه جایی که آسمون آبی پرستاره نداره، کویر نداره، قلب نداره هر روز خبرها ی بد و بدتر می شنوم تک و توک دوستان زرتشتی باقیمانده ام تو دل کویریزد و کرمان سرزمین مادری رو ترک می کنن و مهاجر می شن به جاهایی که پارسی بودن یا نبودن اونها مساله هیچکس نیست...

 

     خبر ویرانی بناهای قدیمی، دزدیهای علنی آثار ملی ... و زلزله... اولین چیزی که به خاطرم می آد رودبار و منجیل... به هزاران آدمی که مردن و خاک شدن و تموم شدن به بازمانده هایی که هنوز داغدارن بدون سرپناه... به کاسه های گدایی آخوندا پیش مردم و کشورهای خارجی به بهانه کمک به زلزله زده ها، شایعه محاکمه نمایشی سپاهیانی که پتو و آذوقه های رسیده از صلیب سرخ و کشورهای خارجی رو لاشخوروار دزدیدن و تو بازار آزاد فروختن... به نمایش کمک رسانی صدقه وار به زلزله زده ها  از نوع حاجی بازاری اش... و به آدمهایی که برای فرار از شدت مصیبت ترجیح دادن مسابقه جام جهانی فوتبال رو تماشا کنن...

 

     دوباره همون فاجعه تکرار می شه شعارهای احمقانه همیشگی: " زلزله بی خبر اومد آمادگی نداشتیم(؟!) " هیچ امکاناتی برای نجات آدمهای زیر آوار وجود نداره  و لاجرم اونها انقدر ناله می کنن تا کم کم بی صدا زنده بگور می شن. زلزله6.7 ریشتری هزاران قربانی می گیره که نیم بیشترش تلفات پس از زلزله ناشی ازعدم کمک رسانی به موقع است تا ساعتها که اخبار رو دنبال می کنم فقط مردم بومی مصیبت زده ای که مثل ارواح سرگردان بین ویرانه ها و اجساد می چرخن و هیچ امداد یونیفرم پوشی دیده نمی شه انگار نه انگار که در عصر هواپیما، سرعت و این چرندیات زندگی می کنیم. آقایون پولها رو کردن هواپیمای اختصاصی و قرار با تغییر شناسنامه و اسم فامیل از حجت الاسلام رفسنجانی به مستر ونکووری در سازندگی کانادا سردار بشن روشنه که  وقتی نمی مونه برای رسیدگی به خسارت زلزله تو شهر همجوار رفسنجون، آخ که این روضه خوان های یک قرانی چه شانسی آوردن دلارهای نفتی کم بود حالا دلارهای کمک به زلزله زده ها هم  می ره رو حسابهای میلیاردی شون تو بانکهای غربی...

    

     وقتی می بینی در مسجد مسلمون های تورنتو دارن یک پنی یک پنی برای برادران مسلمان(؟!)- نه حتی خواهران و کودکان!- جمع می کنند در حالیکه برای ساخت همین مساجد میلیونها دلار از پول نفت همون مصیبت زده بمی هزینه شده یه دنیا خشم می شی، همانطوری گدایی می کنن که وقتی بچه بودیم از ما گدایی می کردن برای گرسنگان اتیوپی!

باز می ریم تو بوق و کرنا می شیم تیتر اول اخبار دنیا و تا بخوایم بفهمیم چه خاکی رفته بر سرمون یه مصیبت تازه از راه می رسه وبه کلی فراموش می شیم و از این آشفته بازار تنها یک عده کاسب، پول مفتی به جیب می زنند از تلویزیونهای 24 ساعته لس آنجلسی تا حساب 100 امام!

 

      ...آخ که انگار تو این بیست و چند سال شدیم قوم بنی اسرائیل  و نفرین موسی ول کنمون نیست مصیبت پشت مصیبت... هر بار که غصه دار تخت جمشید می شدم، که جز نام پر ابهتش کمتر اثر دیگه ای ازش باقی مونده،دلم به ارگ بم خوش بود، مهمترین بنای خشت و گل دنیا، خوشحال از اینکه نمی تونن ارگ بم رو تیکه تیکه بدزدن و بفروشن به اجنبی ها. اما این یکی را هم یک بلای آسمونی از ما گرفت شاید ما ملت لیاقت نداریم؟!...

 

     اولین روز پس از کریسمسه، باید برم سر کار باید لبخند بزنم باید جلوی اشکهامو بگیرم و بگم: " مری کریسمس" و نشون بدم از به دنیا اومدن مسیحی که هیچ نشانه ای از حضورش ندیدم خوشحالم. ایرانی دیگه ای که اونجا کار می کنه می پرسه: " چی شده چرا گیجی؟ " می گم زلزله  خبر رو نشنیده با ترس می پرسه: " تهران؟ " میگم نه ... نفس راحتی می کشه از چشماش می خونم که میخواد بگه خدا رو شکر که تهران نبوده.

   

      ... زمان جنگ وقتی جنوب بمبارون می شد ما نمی فهمیدیم اشغال ، مرگ، ویرانی ، تجاوز به دختر بچه های خوزستانی و ترک شهر و دیار یعنی چه... و وقتی بچه های جنگزده می اومدن تو مدرسه ما،جوری باهاشون رفتار میشد که یعنی زود گورتون رو گم کنید و برگردید شهرتون...

تا اینکه بمب و موشک به تهران هم رسید سرمو که بالا می کردم دهن آدم بزرگها رو می دیدم که یکسره می جنبید و از تلفات موشک باران تهران حکایتها می گفت یکی می گفت: " آخ آخ آخ زد زد" اون یکی می گفت: " کجا رو؟ "مثلا: " توانیر " و دیگری می گفت: " خدا رو شکر ما آشنایی تو اون محل نداریم!" و من فکر می کردم چقدر دنیای این آدم بزرگها کوچولوه همه فقط به خودشون فکر می کنن پس همشهری ، هم وطن، وطن پرستی شعر بود؟! ...

 

    یکی دیگه از همکارها که یک سالی از ایران اومده می پرسه: " کرمان کجاست؟ " اون یکی  می گه نزدیک سمنان و دیگری تصحیحشون می کنه نه بابا چند قدمی تهرانه!!

و من مات و حیرون تازه دستگیرم می شه که اونهاهم مثل من بدجوری مشکل جهت یابی دارن و حتما همه شون درس جغرافی رو تکماده کردن، منو بگو که فکر می کردم ما ایرونی ها فقط تو درس تاریخ مشکل داریم و حافظه تاریخی مون خرابه و به همین خاطر هی تاریخ رو تکرار می کنیم نگو تو جغرافی هم ... لابد واسه همینه که وقتی جزایر سه گانه رو می بخشن کسی صداش در نمی آد و استاد درس آمار تو دانشگاه فقط به این فکر می کنه که قیمت زمین تو الهیه ساعتی میره بالا یا وقتی همین هفته پیش آب رود کرخه رو یکجا می فروشن به عربها، آب هم از آب تکون نمی خوره چون لابد خیلی ها نمی دونن که اصلا کرخه از زیر گوش مردم جنوب ایران هم رد می شه!خب پس چه اشکالی داره اگر خزر رو هم بدیم به جمهوریهای تازه استقلال یافته تا با مال ما - که بلد نیستیم ازش استفاده کنیم- بیشتر استقلالشون رو حفظ کنن!؟ پس اونها که انقدر وطن وطن می گفتن چه چیزی از این وطن می دونن به قول فرخزاد همه وطن تو صندوقچه کنار اتاقشون تو غربت خلاصه شده که اسناد املاک  مصادره ایشون رو توش نگه می دارن و شاید دونستن اسم چند تا شهر یا دهات دورافتاده ایران، چندان مهم هم نباشه.

 

    ... به خاله جان گفتم : " هم کلاسی ام امروز گفت تا پارسال سه تا داداشی داشته که امسال نداره هر سه تا مردن تو یه سال یکی تو جنگ، یکی تو زندان اوین و یکی همین هفته پیش تو تصادف رانندگی، چرا؟ " بدون اینکه سرشو بلند کنه جواب داد: " بالاخره هرکس یک جوری می میره دیگه بچه جون ، پاشو برو با عروسکت بازی کن!  " و فهمیدم که نباید بیش از این مزاحمش بشم چون فردا عروسی تنها پسرش بود...

 

     با دوستی تو ایران تماس می گیرم تو صداش یه دنیا غمه می گم چه خبر از زلزله، سعی می کنه با شوخی قضیه رو فیصله بده : " ای بابا اون سر دنیا نشستی ما رو ول نمی کنی تو هنوز مخت عیب داره؟ " می گم اما ارگ بم داغون شده مگه نه...؟  می گه : "  دل خوشی داری ها وقتی همه دنیا بهت می گن تروریست حالا چه فرقی می کنه که گذشته تاریخی ات چی باشه، وحشی بیابونی یا متمدن آریایی! " می گم اما کلی بچه مرده تو خواب. می گه : " راحت شدن بزرگ می شدن مثل ما داغون وسرگردون، تازه اگه اندازه ما خوشبخت بودن که حداقلی برای درس خوندن و نفس کشیدن داشته باشند که بچه دهات بم اون رو هم نداشت آخرش یا تریاکی می شد تو یکی از نخلستانها، خواب به خواب می رفت یا برای تن فروشی می فروختنش به شیخ- نشینای همسایه، لااقل بدون زجر زندگی کردن مردن! فراموش کن وطن رو دختر، خوش باش می فهمی قدر آزادی رو بدون ما اینجا اسیریم، اسیر هم مرده و زنده اش فرقی نمی کنه ما مرده های متحرکیم توی یک کشور اشغال شده، یه زندون بزرگ... از خودت بگو کریسمس کجا بودی؟ " و با طعنه می گه : " میلاد مسیح مبارک " با بغض می گم: " وقتی تو بم زلزله اومد مسیح برای هزارمین بار از شرم ناتوانی مرد."

 

     خیره به عکس مادر داغدیده بمی بالای جنازه دخترکش زمزمه می کنم : " ... های و های گریه می کردن پریا          مثل ابرهای بهار گریه می کردن پریا... "

 

 

                                                                              لیلا قبادی

                                                                         کریسمس 2003

 

Atash_mehr@yahoo.com