بازگشت به صفحه اول

مقالات

اطلاعيه ها

منتخبی از آثار منصور حکمت

برادر عزيزم تهمورث درگذشت!

ايرج فرزاد

خبر کوتاه و تکاندهنده بود. از سنندج به من زنگ زدند و بعد از مقدمه چينى خبر را به اين صورت که تهمورث مريض و در بيمارستان بسترى است با من در ميان گذاشتند. ميدانستم که اتفاقى که انتظارش را نداشتم صورت گرفته است. چنين جملاتى معمولا براى آماده کردن روحيه بکار ميروند. به هر حال در همان مکالمه معلوم شد که برادرم، تهمورث عزيز، در اثر سکته پنجشنبه شب ٢٧ آذر، يعنى روز قبل از آن مکالمه تلفنى درگذشته است. تهمورث در سن ٦٢ سالگى ما را براى هميشه ترک کرده بود! و اين آخرين برادر بزرگ من از جمع سه برادر بزرگترها بود. فريدون حدود ١٢ سال قبل دراثر سنکوب و سيروس حدود ٢ سال پيش بخاطر سرطان فوت کرده بودند. دو برادر اول از يک مادر و تهمورث تنها فرزند مادر ديگرى بود.

قصد ندارم يادنامه بنويسم، و نميخواهم تفاوتى بين تهمورث و هزاران انسان شريف و نجيب ديگرى که هر روز به دلايل مختلف ما را ترک ميکنند، و اکثر شايد زودرس، بگذارم. از او يادگارها و آثارى از روشهاى زندگى، از انسانيت و انصاف و برابرى و گذشت و فداکارى براى ديگران ديده بودم که حيفم آمد ننويسم و حيفم آمد به ديگران هم به اين طريق پيامى نداده باشم تا آنها هم يادبوها و تاثيرات بجا مانده عزيزان زندگيشان را بنويسند و در دسترس همگان بگذارند. تهمورث را سالها قبل، و آنزمان که ما پدرمان را از دست داديم، زمانى که من ٨ ساله و او در کلاس دوم دوره متوسطه درس ميخواند، شناختم. قبل از آن سايه روشن بسيار ضعيفى را از او بخاطر دارم و تنها موردى را که در ذهنم مانده است از زندگى ما در شهر مريوان است که پدرم قبل از مرگ در اداره دارائى کارميکرد. او مرا همراه دوستانش به رودخانه "کلين که وه" براى شنا برد. بعد از اين مورد را ديگر در ذهن ندارم. پدرم که مرد، وضع مالى ما سقوط کرد. من، پسر يک کارمند دولت، به جمع "يتيمها" پيوستم و موجب ترحم ديگران که گاه و اکثرا اين وضعيت اشک را در چشمم جمع ميکرد. براى خرج لوازم مدرسه و و پول توجيبى، مثل همه موارد ديگر نظير خود، در ايام تابستان به شاگردى در مغازه ها سپرده شديم. سالهاى اول بعد از مرگ پدرم، که سن کمترى داشتيم و مادرم از طريق پدر بزرگ و مادر بزرگم ما را هم از نظر مسکن و هم تا حدودى اقتصادى يارى ميکردند، بجاى کار، ما را به مکتب براى خواندن قرآن فرستادند. اين در اولين سال يک ماه و در سال دوم و آخرين سال کمتر از دوهفته دوام نياورد. خفقان آور بود و خيلى از شاگردان تاب نمى آوردند. بعد به ما گفتند که نميشود ايام تععظيلات تابستان را "سرگردان و ويلان" بمانيم، هم از نظر امنيت و هم از نظر تقلائى از جانب ما براى کسب پولى براى تهيه وسايل تحصيل. شاگرد مسگرى، جگرکى و بعد کارگر جاده. و اين وضع را تقريبا همه تابستانها تا گرفتن ديپلم ادامه داديم. صيغه جمع بکار ميبرم، منظورم "ما" چهار برادر که از يک مادر بوديم. اين دوران، بويژه دوران کودکى بعد از مرگ پدرم از تلختريت سالهاى زندگيم بود: غم و غصه و گريه و وضع فلاکت بار اقتصادى و تغديه با کيفيت پائين و يک دنيا ترحم آميخته با يک تحقير کشنده. غرور و اعتماد به نفس، و احساس برابرى با ديگران در ما داشت ميمرد، اينجا بود که علاوه بر مادرم که نقش ويژه و عظيمى در زندگى من داشته است، تهمورث تاثيراتش را بر من و رفتارم و تلقيم از زندگى در مصاف زندگانى و تلاش براى بهتر زيستن و سربلند و با اعتماد به نفس زيستن آغاز کرد. نميدانم او در سن ١٧ - ١٨ سالگى چگونه زندگيش را اداره ميکرد؟ آيا فريدون که آنزمانها در تهران دانشجوى رشته شيمى و هم زمان معلم بود کمکش ميکرد، مادرش او را يارى ميداد يا چه، اما تقريبا هميشه پول داشت و هميشه سعى داشت که ما را و بويژه من را به ميان جمع خود و دوستانش ببرد. اطاقى کوچک داشت در خانه پدريم همراه با عمه ام، اکثرا، و عمدتا شبهاى جمعه که صبحش معمولا حليم ميخريدند، من را به خانه خود دعوت ميکرد. گذراندن زندگى در جمع بزرگترها براى من دنياى ديگرى بود. تهمورث با من مثل دوستان خودش، برابر، برخورد ميکرد، همان شوخيها را هم با من داشت، و اين نطفه هاى اعتماد به نفس را در زندگيم بست و آن روحيه تحقير پوشيده در ترحم آزاردهنده و ملال آور را به تدريج به حاشيه راند. اکنون هم که اين سطور را، در اولين روزهاى بعد از مرگ او مينويسم، شکوه آن لحظات و موج شادى آرامش بخشى را که از آن فضا به زندگيم تزريق شدند، تجديد حيات ميکنند. صف صدها و شايد هزاران انسان ديگرى که رفيق و دوست و يار من بودند، چه سياسى و چه غير آن، در مقابل چشمانم رژه ميروند و بى اختيار اشک در چشمم حلقه ميزند و بغض گلويم را ميگيرد و در خلوت خود و در تنهائى پشت کامپيوترم ميگريم. ميگريم نه براى يتيم شدنم و عکس العمل خود بخوديم در مقابل ترحم تحقير آميز آن سالهاى دور، که براى فقدان ستونهاى من در جدال زندگى و همانجا بلافاصله تهمورثها با کل زندگيشان، با درسهايشان و با آن لبخند و شيطنت زيبا و آرام بخششان به من چيز ديگرى ميگويند: قرار بود انسان عظيم باشد و شکست ناپذير، قرار بود سربلند و مغرور سختيها و بى عدالتيها را تحقير کنم و عزم کنم که خود را بالا بکشم، مثل سيماى مهربان خود آنها که در برابرم صف کشيده اند. احساس کردم که انگار دارم شاگرد خوبى براى آنها نميشوم، به خود آمدم و ادامه دادم بخشى از داستان يکى از ميليونها انسان بزرگوار را. ميگفتم:من با آن احساسات رقيق در ميان نگاههاى اطرافيان به کودکى بى پدر و يتيم، من که اين حس ترحم، روحيه انسانى و اتکا به نفسم را داشت فلج ميکرد، از انسانهاى مشخصى، بويژه تهمورث تاثير گرفتم و خود را به تدريج بازيافتم. بعدها که تهمورث دوره سپاه دانش را در روستاى گنجى، بين قروه و سنندج و در مسير جاده سنندج به همدان و تهران، سپرى کرد، بخش زيادى از تابستان آن سال را نزد او بودم- و البته گريزى هم بود از کار کارگرى کمترى- و در کنار و همراه او، و گاها در غياب او، به بچه هاى روستا درس ميدادم. بعد از آن من از دوره دوم متوسطه ديگر آدم ديگرى شده بودم، دانش آموزى درس خوان، با اعتماد به نفس، عضو تيم فوتبال دبيرستان هدايت سنندج و از بهترين بازيکنان تيم محله فردوسى. همان سال اول يعنى در سال ٤٦ وارد دانشکده اقتصاد شدم و تهمورث کارمند شرکت تعاونى سنندج و سقز و سپس رئيس اداره تعاونى بانه شد. منزل او هميشه محل تجمع ما و دوستان بسيار او بود. همان روحيه بزرگمنشى و کمک براى داير نگاه داشتن بودجه پول توجيبى ما را داشت. در باره تهمورث ميتوانم کتابها بنويسم، از شوخ طبعى اش و از عبورش از تندپيچهاى زندگى. در اينجا به همين بسنده ميکنم که او بعد از سلطه رژيم اسلامى، به دليل دخيل بودن با درگيريهاى مردم با رژيم اسلامى، بويژه در سنندج، چند سالى از کار برکنار شد، راهى تهران گرديد و زندگى دربدرى و توام با ترس از دستگيرى را تجربه کرد. همسرش را چند سال بعد در تهران در تصادف ماشين از دست داد و او ماند با دو فرزند که ميبايست وظيفه سرپرستى و مسئوليت آنها را به تنهائى بعهده بگيرد. بعد از چند سال تنها زندگى کردن، مجددا ازداوج کرد، اما زياد دوام نياورد. زندگى او سير نزولى را هم از نظر اقتصادى و هم از نظر اجتماعى آغاز کرد. منزلى را که در سنندج داشت فروخت و مسکن کوجکترى در تهران خريد که بعد به فرزندانش تحويل داد و خود اين اواخر به سنندج برگشته بود، با حقوق بازنشستگى ٧٠ هزار تومان و زندگى با مادر خود و يا اکثر در کرايه نشينى. در ديدارى که در يک سفر به خارج با او داشتم، حدود دو سال پيش، او را بسيار شکسته ديدم، احساساتى رقيق و روحيه اى خرد شده در زير بار ناملايمات و سختيهائى که متحمل شده بود. برايم تعريف ميکرد که چگونه فشار تبعيض و زورگوئى آشکار، زندگى هزاران انسان شريف مثل خود او را درهم ميشکند. ميگفت بيکاره ترين و بى خاصيت ترين آدمها، کسانى که براى زندگى و جامعه زحمتى نکشيده اند، صرفا به خاطر مزدورى براى رژيم اسلامى، ارباب و آغا بالاسر شده اند. فخر ميفروشند، تحقير ميکنند و بر انبوه ثروت و اموال تارج شده مردم و کشور سوارشده اند. ميگفت همين ها، همين وضعيت که هر روزه جلو چشمان آن مردم است، خيليها را دق مرگ ميکند و يا براى فراموشى آنها به دام اعتياد مياندازد. ميگفت علت بسيارى از ستکه هاى قلبى و مغزى، بسيارى از مرگهاى ناگهانى و پائين آمدن سن مبتلايان به سکته در همينهاست. و راستش يکى از نگرانيهايم براى امثال تهمورث همواره همين بود و عاقبت متاسفانه اتفاق افتاد. مرگى زودرس بر اثر سکته قلبى و سنکوب.تهمورث را از دست دادم، يا ميتوانم به جرات بگويم که آثار حاکميت رژيم اسلامى او را از من گرفت. غم و اندوه از دست دادن تهمورث که استاد زندگى من بود، کسى بود که اميد و اعتماد را به من اعاده کرد، دستم را گرفت و به معنى دقيق کلمه پا به پا برد تا شيوه زندگى کردن و تن به تحقير و ترحم ندادن را ياد بگيرم، به جمع ديگر عزيزان و يارانم پيوسته بود. و اين تقسيم توانائيها با ديگران و اين روحيه خود را به جاى ديگران گذاشتن، اين روحيه برابرى خالص انسانى و بدون حسابگرى را به ديگران منتقل کردن، را من مديون تهمورث و امثال تهمورثها هستم. برايم سخت است که باور کنم او را از دست داده ام. برايم سخت است که بپذيرم انسان با آن محکمى و استوارى در نبرد زندگى، به مرگ تسليم شده باشد. اما ميدانم که خيليها مثل من و شايد بهتر از من تهمورثها را ميشناسند و ويژگيهاى او را در زندگى راهنماى خود کرده اند. اين براى من اميدى است به اينکه ميتوانم از زير بار سنگينى فقدان تهمورث سربلند بيرون آيم. ميتوانم به خودم بقبولانم که نفس زندگى و تلاش بشريت براى عادلانه زيستن، براى با انصاف بودن، براى تقسيم توانائيها و خلاقيتها با ديگران هر روز ابعاد وسيعترى به خود ميگيرد. چون اين جهان پر از ميليونها انسان شريف است که علاقه اى به ستم بر ديگران و استثمار آنها ندارند. ميليونها انسانى که از خود مايه ميگذاراند که ديگران و کسانى را که به ضرب ستم زمانه و تبعيض و تفاوتها تحقير شده و به موقعيت پائينى پرتاب شده اند، بالا بکشند و حرمت انسانى و عزت نفس را در آنان تقويت و به سطح خود ارتقا دهند. اين انسانها بسيارند، خيليها همانطور گمنام و بدون هيچ اثرى از اين دنيا رفته اند. گوشه هاى کوچکى از خاطرات عزيز زندگيم، برادرم تهمورث، را نوشتم، تا گفته باشم. قدر انسانهاى عظيم چون او را بدانيم، و تا گفته باشم از انتقال انباشته رفتگان به نسل بعدى و ثبت هر آنچيزى که درس و آموزه اى از شيوه هاى انساندوستى و بزرگمنشى را به بشريت ميدهد، دريغ نکنيم. در اين زمينه مرگ، چه زودرس باشد يا نه، به همه ما اخطار ميکند که بايد قدر و حرمت انسانهائى را که واقعا در زندگى و با معيارهاى واقعى در زندگى منشا اثرى بوده اند و موجد تغييراتى جدى در زندگى اطرافيان خود بوده اند را بدانيم. اينها ميتوانند، نه تنها انسانهاى والائى که خود آگاهانه مسير مبارزه و تلاش براى دفاع از حرمت و حيثيت انسانى را برگزيده و در اين راه جان باخته اند، بلکه ميليونها نفر ديگر، عزيزان من و شما، امثال تهمورثهاى همه ما را نيز شامل شود. خاطرات و درسهاى زندگى اين عزيزان در سينه من و شماست، ناگفته مانده اند و جز بستگان و دوستان نزديک، بقيه از اين کلاسهاى آموزش انسانيت به ناحق محروم شده ايم. و اين حق نيست، عادلاانه نيست و سزاوار و در قامت آنها نيست. بيائيم بگوئيم، بنويسيم، بازگو کنيم و بجاى روايات پوجى که حکام اين دنياى بى عدالتيها شب و روز به خوردمان ميدهند. روايت دست اول، از انسانهاى سازنده زندگى را سنت کنيم.همينجا لازم ميدانم از همه دوستان و رفقاى دور و نزديک، در ايران و خارج کشور، حزبى و غير حزبى، ديرين و جديد، که بخاطر ابراز همدريها در اندوه از دست دادن تهمورث، به انحا گوناگون ما را تسلى دادند، عميقا و قلبا سپاسگزارى کنم.در ياپان ميخواهم بگويم من در فرصتهاى مختلف به خود تهمورث گفته بودم که از بسيارى جهات مديون او هستم. سعى ميکنم، اين دين را به او و هزاران امثال او، ادا کنم. تلاش ميکنم، حس تحقير سختيها و حس برترى روحيه انسان بر مصائب و گردبادهاى زندگى را، روحيه شريک کردن ديگران در قابليتها و ارزشهاى والا با ديگران را در خود و بعنوان يادگارهاى عزيز از دست رفته ام، تهمورث مهربان و شوخ و بذله گو، محفوظ و پايدار نگاه دارم. اين را فکر ميکنم وظيفه هر کس ديگرى باشد که امثال تهمورث را در زندگى خود داشته و دارند.

درود بر تهمورث عزيزم

٢٢ دسامبر ٢٠٠٣

 

Fax:00448701351553

Email:rowzane@yahoo.com

بازگشت به صفحه اول