|
جوانان کمونيست ٩٨
ياس و جبهه!
افول يا اعتلاى انقلاب
گفتگويى با شبح
مصطفى صابر
دوست عزيز شبح (نويسنده وبلاگ شبح) نوشته اند:
سلام مصطفى جان!
شايد باور نکنى ولى در اين روزها هميشه گوشه ذهن ام اين بوده است که هنوز پاسخ آقاى صابر عزيز را نداده ام.. اما اين روزها خيلى آشفته ام. از يکسو مشکلات کارى... از طرف ديگر مشکلات خانوادگى... و اوضاع ياس آور فعلى هم مزيد بر علت شده است...
اين روزها من با دانشجويان و مردم کمتر در تماس هستم مگر در تاکسى و محل کار... با بورژواها بيشتر در تماس هستم تا مردم... ميدانى بورژواها هم عمدتا دل خوشى از اوضاع فعلى ندارند اما چون ذاتا محافظه کار هستند از انقلاب هم ميترسند... شايد باور نکنى ولى موضوع ١٨ تير آن قدر عمده شده است که براى کارى ميخواستيم قرار بگذاريم گفتند بعد از ١٨ تير، بازار راکد است و خريد و فروش جريان ندارد! همه ميگويند بعد از ١٨ تير... اما رژيم هم خود را آماده کرده است... دانشگاه ها به پادگان تبديل شده است و تعطيل اش کرده اند... مجلس را هم امروز تعطيل کردند که نمايندگان به شهرستانها بروند و جلوى مردم را بگيرند...
ميدانى همه اميدوارند که اين ها بروند، اما نمى دانند چگونه... به همين دليل از يک سو جو انقلابى است و از سوى ديگر نه! انقلابى است چون مردم همه خواستار سرنگونى هستند، انقلابى نيست چون منفعلانه اين را ميخواهند.. کسانى هم که در قيام روزهاى اخير حضور داشتند ميگويند مشکل ما مشکل رهبرى نداشتن است... قيام ها خودبخودى است... قيامى که بخواهد توسط ضياء رهبرى شود سرانجامى جز شکست ندارد... هرچند هر قيامى منافعى براى مردم دارد... الان جلوى گرانى ها را تا حدودى گرفته اند و شروع به پرداخت بعضى حقوق هاى عقب مانده کرده اند... اما ياس پس از شکست دارد گسترده ميشود.
بهر حال من تصور ميکنم اپوزيسيون راهى جز تشکيل جبهه ندارد!
شاد باشى، شبح.
شبح عزيز! توهم باور کن منهم هرگز فکر نمى کردم با يک شبح دوست شوم! اما در اين اختناق اسلامى و به لطف اينترنت و دنياى وبلاگ ها آدم ميتواند در وسط يک مکالمه خيلى جدى بگويد: راستى ميدونى شبح دوست منه!
اما در مورد ياس. شبح عزيز تو اين نامه را قبل از ١٨ تير نوشته بودى. من دارم درست در روز ١٨ تير پاسخ ميدهم. هنوز دقيق معلوم نيست که ١٨ تير به چه انجاميده است. آيا آن روحيه ياس که تو از آن صحبت ميکنى را شکسته يا نه برعکس به آن دامن زده است. اما بحث من در باره ياس مستقل از اين واقعه و يا آن واقعه است.
ياس و موش کور!به نظر من براى مردم ايران و بويژه نسل جوان، ياس زمينه ندارد. لااقل فعلا ندارد. مايوس کردن اين نسل به نسل کشى بسيار خونين تر و وحشيانه تر از نسل کشى سالهاى ٦٠ و ٦١ نياز دارد. اما نه اين نسل حاضر نسل ٥٧ است، نه رژيم اسلامى همان رژيم برآمده از دل تحولات ٥٧ و جنبش اسلام سياسى تحت يک رهبرى واحد (خمينى) است، نه اپوزيسيون رژيم (چه راست و چه چپ) به دستپاچلفتگى آن سالهاست، نه اوضاع جهانى مثل دوره جنگ سرد آن سالها و رونق بازار «کمربند سبز» اسلام است، و نه ابزار و ادوات و شرايط تکنيکى ميدان نبرد مردم و جمهورى اسلامى مثل آن سالهاست. (منظورم اينترنت، ماهواره، ويدئو، رابطه گسترده داخل و خارج و خلاصه کوچک شدن جهان است.) به همه اينها بايد يک عامل تعيين کننده و اساسى را اضافه کرد: اوضاع بسيار وخيم اقتصادى جمهورى اسلامى.
من ميتوانم بفهمم که موج هاى زودگذر ياس بيايد و بگذرد. همچنانکه در سالهاى اخير مرتبا اينطور بوده است. بعد از هر برآمد توده اى و موفق نشدن در کنار زدن رژيم، حالت ياس نسبى برقرار شده است. اما هر بار جنبش با قدرتى عظيم تر، در شکلى سراسرى تر، با سازمانى نسبتا قوى تر، با شعارهاى روشنتر و چپ تر دوباره قد علم کرده است. اين به نظر من همان «موش کور» انقلاب است که بقول مارکس در کار نقب زنى است!
افول يا اعتلاء انقلابى ما در ايران بهيچ وجه با يک دوره افول انقلابى روبرو نيستيم. ما با اعتلاء انقلابى روبرو هستيم. اقشار و طبقاتى اجتماعى که خواهان انقلاب اند و نيروى آن هستند، صحنه را ترک نمى کنند. برعکس هرچه وسيعتر و با شعار ها و شيوه هاى خود و با اعتماد به نفس بيشترى به آن مى پيوندند. جوانان (بويژه دانشجويان) عليرغم ضربات سختى که متحمل شده اند کنار نرفته اند. کافيست وحشت و اضطراب و تعداد نيروهاى در خيابان رژيم را بشمارى و با مثلا پارسال مقايسه کنى. کافيست رشد سريع کمونيسم را در بين آنها را ملاک قرار دهى. کافيست به وبلاگ ها و چرخش سريع آنها به سمت چپ و انقلاب، بريدن از خاتمى و توهمات بورژوا دمکراتيک دقت کنى. معلمان عليرغم حملات وحشيانه به صفوفشان از مبارزه و طلب خواسته هايشان دست نشسته اند. بر عکس حس همسرنوشتى سراسرى در آنها تقويت شده است. مصمم تر شده اند که اينبار بايد براى به گور سپاردن رژيم به ميدان آمد. کارگران با وجود صدها اعتصابى که با زور باتوم و گاز اشک آور و يا لطايف الحيل به سرانجامى نرسيده نمى گويند ما خسته شديم و به سرنوشت و تقدير رضايت ميدهيم. بر عکس اعتصاب و حرکات اعتراضى آرام آرام به مراکز کليدى و حساس گسترش پيدا ميکند. اشکال و شعارهاى اعتراضاتشان سياسى ميشود. (مثلا بهشهر را در نظر بگير.) زنان بهيچ وجه کوتاه نيامده اند و قصد کوتاه آمدن هم ندارند. هرکس کوتاه بيايد آنها نخواهند آمد. در خيابانها دارى ميبينى، حجاب اين سمبل اقتدار اسلام ديگر واقعا به مويى بند است! حتى بورژواهايى که تو از آنها ياد ميکنى مجبور شده اند در تمام اين سالها لنگ لنگان به دنبال انقلاب کشيده شوند. قدم به قدم به هر خس و خاشاکى که چسبيدند، موج انقلاب آنها را از جا کند و با خود برد. خاتمى و اصلاحات اولين سنگر آنها بود. ديدى که چطور و با چه افتضاحى مجبور شدند آخر سر همه مردم بالاخره از آن عبور کنند! بعد حالا به سلطنت و اعاده اوضاع رژيم سابق دلخوش کرده اند. اما در همين تظاهراتهاى اخير ديديم که چگونه شعار رفراندم آنها با شعار «مرگ بر خامنه اى»، «مرگ بر ديکتاتور»، «توپ تانک بسيجى ديگر اثر ندارد»، «مرگ بر جمهورى اسلامى» و انواع اقسام شعارهاى سرنگونى طلبانه دود شد و هوا رفت. (و تاکيد ميکنم که اينها دستاوردهاى مهم و بازپس نگرفتنى تظاهراتهاى اخير بود!) امروز حتى بورژواها دارند از انقلاب حرف ميزنند. آنها دارند قدم به قدم در برابر شعارهاى چپ عقب مى نشينند. چرا چون ميدانند براى مهار يک انقلاب نمى توانى جلوى آن بايستى. اگر کسى ياراى ايستادن داشت همين جمهورى اسلامى بود، که اکنون مجبور است به سيم آخر بزند. و سيم آخر (سرکوب نظامى، حکومت نظامى و نظير آن) هم هر آن ممکن است ببرد. اما بورژواها همانطور که خودت ميگويى از رژيم قطع اميد کرده اند. فرار سرمايه ها از ترس انقلاب آغاز شده. ١٨ تير شده است نه فقط دغدغه سردار ذوالقدر بلکه مشغله هر حاجى بازارى و کارخانه دار! حتى بورژوازى جهانى اين روزها شديدا سرگرم چرتکه انداختن است که از جمهورى اسلامى حمايت بکند يا نه؟ آيا «انقلابى» بشود يا نه؟ بازى حمايت از «جنبش پرو دمکراسى» يعنى نمونه اروپاى شرقى را دربياورد، يا نه؟ آنها دربدر دنبال يلتسين و کرزاى و چلپى ميگردند و يافت نمى کنند، اعتماد نمى کنند! اينها همه به اعتقاد من شواهد اين است که ما با يک اعتلاء انقلابى روبرو هستيم، نه با دوره ياس و افول. فروکش کردن هاى کوتاه مدت اعتراضات و تضعيف اميد به رهايى امرى طبيعى است. اما هر بار دوره اين ياس کوتاه تر ميشود و قدرت زير رو کننده انقلاب بيشتر ميشود. تا آنکه توازن را به نفع خود بهم بزند. به نظر من ياس را وقتى ميشود برقرار کرد که اين انقلاب را به شکست کشاند. اين از عهده جمهورى اسلامى بر نمى آيد. اما از عهده بورژوازى بر مى آيد. هنوز امکان ساختن سناريوى شبيه به سال ٥٧ يعنى همراهى با حرکت مردم به منظور مهار و به شکست کشاندن آن هست. اما اينهم در قياس با سال ٥٧ دشوارتر شده است. شعور و آگاهى نسل جوان، زنده بودن تجربه ٥٧، تحزب يافتگى جامعه ايران و بويژه عروج جريان کمونيسم کارگرى، حساسيت و بيدارى جهانى که ما در جريان تظاهرات هاى ضد جنگ ديديم و... عرصه تکرار بازى ٥٧ را بر بورژوازى تنگ کرده است. بهر حال اين ياس ناشى از شکست انقلاب گرچه غير محتمل نيست، ولى موضوعى مربوط به آينده است. امروز در مبارزه عليه جمهورى اسلامى و در جريان انقلابى که قد علم کرده است، به اعتقاد من ياس نمى تواند جاى تعيين کننده و پايدارى بيابد. هنوز هيچ شاهد محکم و قطعى براى آن وجود ندارد.
کشاکش نسل هااما اينکه ميگويى هم فضا انقلابى است و هم انقلابى نيست، را ميتوانم بفهمم. اما من آنرا طور ديگرى توضيح ميدهم و تاکيد ميکنم اين نظر شخصى من است. به نظر من جامعه ايران در حال فکر کردن و تصميم گرفتن است. از سه نسل حاضر در ايران، نسل ٣٢، نسل ٥٧ و نسل ٨٢، اين دوتاى آخر خيلى تعيين کننده اند. نسل ٨٢ (يعنى زير ٢٥- ٣٠ ساله ها) تصميم اش را گرفته است. انقلابى است و انقلاب ميخواهد. نيروى محرک تمام حرکات سالهاى اخير، نيروى اصلى به پيش راندن انقلاب همين نسل بوده است. مشکل نسل ٥٧ است (يعنى ٤٠- ٤٥ ساله ها). اين نسل يکبار شکست خورده و از انقلاب مثل ريسمان سياه و سفيد وحشت دارد! شديدا به تلقيات سنتى سياسى در ايران، همان تلقياتى که جنبش ملى اسلامى (از جبهه ملى تا توده، از فدايى تا مجاهد) نمايندگى ميکند، آغشته است. اين نسل ميخواهد پايش را جاى محکم بگذارد. اهل ريسک نيست. قدرت جمهورى اسلامى را بيش از آنکه هست ارزيابى ميکند. يکبار مرعوب شده و ديگر اصلا حوصله زندان و بازجويى و صحنه هاى ٣٠ خرداد را ندارد. به نسبت نسل ٨٢ کمى از دنيا و تکنيک و جهان مدرن عقب است. بلند پرواز نيست. جسور نيست. اين نسل با همه اين اشکالاتش يک حسن دارد. يک انقلاب ديده، جنبه هاى مثبت تجربه ٥٧ را در سينه دارد. اين نسل رژيم شاه را هم ديده و طعم ساواک و ١٧ شهريور را هم چشيده است! اين نسل گرچه وقتى مى بيند که آرزوهايش با جسارت از سوى نسل ٨٢ مطرح ميشود، از ته دل با او همراه است، اما در عمل سنگى بر پاى نسل ٨٢ است. به اعتقاد من طى پنج شش سال گذشته، اين نسل آرام آرام بدنبال نسل ٨٢ کشيده شده است. اما هنوز تصميم اش را بطور قطعى نگرفته است. از آنجا که اين نسل نفوذ کلام دارد، هنوز ميتواند منبع «نه نميشه»، «اينها حالا حالا سرکار مى مونند» و از اين قبيل اظهار نظرها باشد. اين نسل بهرحال دير يا زود مجبور است به نسل ٨٢ که هم تعداد و هم انرژى بسيار بيشترى از او دارد، تمکين کند. اگر نماينده تيپيک نسل ٥٧ در جامعه ايران تلقيات ملى اسلامى است، نماينده تمام عيار نگاه نسل ٨٢ به دنيا و جامعه، کمونيسم کارگرى است. جريانى که نمى خواهد به هيچ سنت و گذشته اى بچسبد. دنيا را سرتاپا طور ديگرى ميخواهد و اشتهاى تغيير و تحول آنرا دارد. البته کمونيسم کارگرى در عرصه ابدا بى رقيب نيست. مدرنيسم بورژوايى، در شکل مشخص ناسيوناليسم پروغربى که سنت ديرينه اى هم در ايران دارد، ميکوشد تا نماينده تمايلات نسل ٨٢ و نماينده آينده ايران باشد. نبرد آينده جامعه ايران بى ترديد بين اين دو گرايش خواهد بود و بيش از هر زمان و جاى ديگر به شکل مبارزه شفاف طبقاتى خود را نشان خواهد داد. اما در حال حاضر جامعه ايران هنوز دارد با بقاياى تاثيرات نسل شکست خورده دوره ٥٧ کلنجار ميرود. هنوز جمهورى اسلامى آنقدر زور و توان دارد که اين نسل را بترساند و نسل ٨٢ را ايزوله و تنها بکند. ولى باز تاکيد ميکنم، نسل ٥٧ در حال تجزيه و قطبى شدن است و عناصر مصمم آن به ميدان مى آيند و نقش مهمى در کنار نسل ٨٢ ايفاء خواهند کرد.
رهبرى، اتحاد، جبهه اما اگر ما با يک اعتلاء انقلابى روبرو هستيم، تکليف رهبرى چيست؟ راستش اعتلاء انقلابى و کلا انقلاب بدون رهبرى درست الزاما به جايى نمى رسد. اما اين رهبرى در يک جبهه و ائتلاف از اپوزيسيون درنمى آيد. اينطور نيست که سران اپوزيسيون (آنهم اين اپوزيسيون رنگارنگ ايران) در يک جلسه مى نشينند و ائتلاف ميکنند و رهبرى شکل ميگيرد. به اين دليل ساده که حتى متحد کردن اين اپوزيسيون (اگر هم ممکن باشد) خود احتياج به رهبرى دارد! رهبرى به اعتقاد من از قدرت مادى و هژمونى واقعى در جامعه بر ميخيزد. عرصه تعيين رهبرى و شکل گيرى رهبرى نه پشت ميز مذاکره بلکه مقدمتا در عرصه جامعه است. اوضاع ايران مثل اوضاع عراق و افغانستان نيست که ژنرال ها آمريکايى و انگليسى با يک مشت اپوزيسيون بى دست و پا، بى ريشه، قبيله اى عشيره اى و عقب مانده بنشينند و برايشان رهبرى تعيين کنند. اوضاع ايران حتى مثل سال ٥٧ هم نيست که اپوزيسيون ضد سلطنتى تحت تاثير جنبش ملى اسلامى باشد و براى بورژوازى امکان داشته باشد خمينى را در راس آن بگذارد و بعد در ماهش کند. حتى رهبرى خمينى قبلا و به درجات زياد در خيابان و مسجد و راهپيمايى عاشورا و تاسوعا و غيره شکل گرفت. معضل رهبرى جنبش انقلابى حاضر در ايران همان خود اين جنبش انقلابى در کليتش با همه مشکلات و معضلات آن است. رهبرى را بايد در صحنه عمل سياسى و در مبارزه واقعى بدست آورد، شکل داد و تامين کرد. رهبرى را بايد با به پيش راندن اين جنبش با طرح شعارهاى درست، با گسترش اين جنبش، با شکل دادن و سازمان دادن به خود همين جنبش بوجود آورد. و تنها کسى ميتواند اين رهبرى را بدست بياورد که نماينده تمايلات اکثريت عظيم مردم باشد. کسى که جلوى خواسته هاى مردم نايستد. کسى که براى آزادى قيد و شرط نگذارد. کسى بر خواست رفاه و عدالت و برابرى که دارد مطرح ميشود، هفت خوان رستم نچيند. کسى که هيچ وحشتى از آزادى زن نداشته باشد. کسى که هيچ تمايلى به حفظ قدرت سياسى و دولتى مذهب نداشته باشد. جدال براى رهبرى هم اکنون بشدت جريان دارد. راست و چپ جامعه بسرعت در حال شکل گيرى است و آن کسى رهبرى را بدست خواهد آورد که نشان بدهد شايسته رهبرى انقلاب است. راست جامعه با وجود همه امکانات تبليغى، با وجود آنکه بورژازى جهانى را بهر حال پشت خود دارد، از آنجا که از انقلاب وحشت دارد با وجود همه به چپ چرخيدن ها و انعطافى که به خرج ميدهد، دائما از جنبش عقب بوده است. دائما رهبرى شده است! چه کسى او را رهبرى کرده است؟ تمايلات راديکال و انقلابى جنبش حاضر. از آنسو بدون هيچ خودستائى و ذهنى گرى فکر ميکنم که ما يعنى جنبش کمونيسم کارگرى (که خيلى فراتر از حزب ماست) البته تحت رهبرى معنوى و سياسى حزب پرچمدار قطب چپ جامعه هستيم. شعارهاى ما، افق و دورنماى ما از خود جنبش بسيار فراتر است و بطور سريع و شگفتى جنبش انقلابى در هر قدم همان جايى پا ميگذارد که ما از قبل تعيين کرده بوديم! از شکست دوم خرداد و عبور از خاتمى بگير تا عبور از رفراندم ما شاهد اين پديده عينى بوده ايم. اين ما هستيم که در موقعيت رهبرى هستيم. اين جنبش ما هست که بايد اين هشيارى و اين جسارت را به خرج بدهد و بعنوان رهبر با تمام قامت و با سيماى مصمم وارد ميدان شود. اين ما هستيم که آزادى بى قيد و شرط و براى همه ميخواهيم. اين ما هستيم که بين قوميت ها تفرقه و دعوا راه نمى اندازيم چرا که ناسيوناليست نيستيم. اين ما هستيم که خواسته ها و مطالبات زنان را بدقت اعلام کرده ايم. اين ما هستيم که ميخواهيم برابرى به معنى واقعى را تحقق بخشيم. اين ما هستيم که مظهر سازش ناپذيرى تمام عيار با جمهورى اسلامى بوده ايم و آنرا به «حکومت آخوندى» و غيره تقليل نداده ايم. اين ما هستيم که نماينده تمدن و مدنيت و همزيستى انسانها هستيم. اين ما هستيم که ميتوانيم همه آزاديخواهان را متحد کنيم!البته اگر راست را خطر عقب ماندن از انقلاب تهديد ميکند، چپ را خطر بى اعتمادى به خودش، رفتن توى لاک خودش، ايزوله کردن خودش از تحولات واقعى و منتظر ناجى (جبهه؟!) شدن تهديد ميکند. اميدوارم از من دلخور نشوى اگر بگويم آن ياس و اين جبهه يکجور همخوانى و رابطه درونى دارند. و اگر بخواهم کلام تو را قرض بگيريم، بايد بگويم «جبهه» خود مائيم شبح عزيز، اميد وحدت و اتحاد واقعى مردم، اميد واقعى براى ايجاد يک رهبرى راديکال و انقلابى مائيم، من، شما، هزاران و هزاران نفر ديگر و حزبمان!
|