|
جوانان کمونيست شماره ٩٠
اين اکسيژن نيست!
صحبتى با حسين درخشان
آقاى درخشان!
ضمن سلام مجدد، نوشته شما، "جوانان کمونيست" (متن کامل آن در همين شماره چاپ شده)، در رابطه با مطلب من ("عيب از خاتمى بود؟" جوانان کمونيست شماره ٨٩) نکات جالبى را مطرح ميکند که به آنها ميپردازم. اما ابتدا بايد از نادر بکتاش تشکر کنم که مرا با دنياى مهيج وبلاگ نويسان آشنا کرد. "لينک" او (که هر هفته عليرغم کارهاى ديگرش، مى نشيند و دستچينى از مطالب وبلاگ ها را براى نشريه ما تنظيم ميکند) در اين مورد لااقل، کار کرد!
اين اکسيژن نيست!
به انتقاداتان ميکوشم پاسخ گويم. اما ابتدا يک سوال: اگر به جاى من عضو حزب کمونيست کارگرى و به جاى نشريه جوانان کمونيست، يک ليبرال دمکرات، در نشريه مثلا "حزب آتشفشان دمکراسى ايران" بر مطلب شما نقدى نوشته بود که شما "خوشتان آمده" بود، آنرا "خيلى جالب" يافته بوديد، اگر اين حزب از نظر شما تفکرات "روشنفکرانه، متفاوت و معقولى" ميداشت، آيا شما نوشته اى را که داريد به خوانندگانتان توصيه ميکنيد که برويد اينها را بخوانيد، با چوب کارى آن حزب و اعضاء و رهبران و ايدئولوگ هايش آغاز ميکرديد؟ آيا کمونيستها را - حتى اگر قبول کرده ايد حرف خوبى ميزنند - بايد اول يکبار بشيوه مرسوم و معمول جنگ سردى "سياه" کرد، تا بتوان با هزار آببندى خواننده را به سايت آنها راهنمايى کرد؟ آيا اگر اين نشريه "جوانان آمريکادوست ايران" بود شما چنين خود را موظف (و شايد تحت فشار) ميديد که قسم و آيه بخوريد که با "تيم آنها" نيستيد؟ و يا اگر کسى فکر ميکرد که با آنها هستيد آيا کک تان هم ميگزيد؟ آيا فارغ از همه اين برائت طلبيدن هاى شبه مذهبى، خيلى ساده و با خيال راحت نمى گفتيد "بچه ها يک حزبى پيدا شده که حرفهاى روشنفکرانه، متفاوت و معقولى ميزنه، بريد بخونيد شايد براتون سوال ايجاد کنه"؟!
اشتباه نکنيد. من دارم مى بينم که شما انسان صادقى هستيد و، با در نظر گرفتن همين جو ضد کمونيستى سنگين، جسورانه از چيزى که خوشتان آمده تعريف ميکنيد. من هم از اين "خوشم ميايد". اما هواى سمى را که همه جا ول داده اند، نبايد به سينه کشيد و فکر کرد اکسيژن است. نبايد دنبال اين مد ارتجاعى در حال دمده شدن، اين کمونيست بشينگ ساخته و پرداخته سيا و موساد و ساواک و ساواما، افتاد. صداقت يک وجه سياسى تعيين کننده دارد. شريف ترين آدمها نيز ميتوانند از لحاظ سياسى به موضعى غير صادقانه بغلتند.
با تيم کى هستيد!؟
شما جزو تيم ما نيستيد، اما همه ما ميتوانيم جزو يک تيم خيلى بزرگتر باشيم: تيم آدم هاى روراست و حقيقت جو. بهمين خاطر به خود اجازه ميدهم به صراحت بگويم که کل اين ايده "ما با هيچ تيمى نيستيم" يک ايده عقب مانده خاص جوامع اسبتدادى و عقب نگه داشته شده، و يا يک خودفريبى پسا جنگ سردى - پست مدرنيستى است. ميدانم که شما ميخواهيد بر استقلال راى تان تاکيد بگذاريد. و من آنرا باور ميکنم و به آن احترام ميگذارم. اما براى بيان استقلال راى لازم نيست به دام ژست هاى رايج ولى به نظر من بسيار مضر افتاد. نظير اينکه گويا شما "به هيچ دسته بندى خنده دار آدمها" تعلق نداريد. شما نه فقط به اين دسته بندى ها تعلق داريد، که به يکى از خنده دارترين آنها متعلق بوده ايد: اين دسته بندى که ميکوشيد از حجت السلام و المسلين حاج آقا سيد محمد خاتمى، لوتر و گاندى و گورباچف درست کند! و هنوز هم، سخت تان است و محتاط هستيد که از آن تماما ببريد.اين تحزب گريزى و افتخار کردنها که "من با هيچکى نيستم" که بخصوص در فضاى روشنفکرى ايران گاه حتى علامت تشخص است، که از سوى نويسندگان پوسيده سنت آل احمدى اينهمه تقديس ميشود، حکايت از واقعيت هاى تلخ دارد: عدم تحزب و تکامل سياسى جامعه، بى ريشه بودن احزاب سنتى موجود، حاکميت سنت هاى سياسى رياکارانه اى که اعتماد مردم را جلب نکرده اند، استبداد و اختناق سياسى، وغيره. اين را بايد عوض کرد، نه از آن فضيلت ساخت. بعلاوه خود اين "بى تيمى" معمولا نام غير صادقانه اى براى يک تيم است. (براى مثال، آن نويسندگان محترم فوق الذکر معمولا از اردوى حزب توده و عمو زاده ها سر درمى آورند.) يا در بهترين حالت نام خوش آب رنگ و مد روزى براى ناروشنى و دنباله روى و پخمگى سياسى است. دوره اين پخمگى سياسى و ايدئولوژيک، اين پوچ گرايى نوع جديد پست مدرنيستى، اين تز مسخره "پايان تاريخ و مبارزه طبقاتى" که مشخصه دوره سرگشتگى دنياى پايان جنگ سرد و ختم جهان دو قطبى بود، در خود غرب به پايان رسيده است. اگر واقعا طرفدار تعالى و فرهنگ پيشرو غربى هستيد مواظب باشيد که با اولين نشانه ها در افق شيفته نشويد. شايد اين ته صف فرهنگ سياسى غرب است که داريد ميبينيد! اما اين شوخى شما را جدى ميگيرم که شما تيم خودتان را داريد. بدرجه اى واقعا اينطور است. ولى فکر ميکنم قضاوت منصفانه و ابژکتيوى از تيم خودتان لازم است. بطور عينى تيم شما براى مدتهاى مديد با خاتمى بود. کنار تيم توده اى و اکثريتى و کنار امثال حجاريانها و جلائى پورها (حزب مشارکت) کنار تيم بهزاد نبوى (سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى)، کنار تيم سحابى ها (جبهه ملى و نهضت آزادى) و نظير اينها بود. (در اين جمع از همه خوبان فقط آيت الله خامنه اى و موتلفه آنطرف ايستاده است!) تعجب نمى کنم اگر شکست کنفرانس برلين را (که پايينتر ميرسيم) هنوز از زاويه ديد همين "تيم" ها نگاه بکنيد. در عين حال من مى بينم که شما از پوى پهن و آداب آفتابه پرستى اينها خوشتان نمى آيد. ميدانم که با آنها فرق داريد. ميدانم که جزو "جوانان آمريکادوست" هستيد. خوشحالم که هستيد. اما سعى کنيد روشن کنيد که اين تيم شما در چه شرايط اجتماعى بوجود آمده، به چه مساله کوشيده پاسخ بگويد، جهت و سرانجام آن چيست؟ (در نوشته قبلى کوشيدم بر جوانبى از تناقض هاى ناگزير شما و "هم تيمى" هايتان تاکيد بگذارم و سوالاتى را طرح کنم. در ضمن در اين شماره مطلبى از منصور حکمت داريم که ابزارهاى تحليلى درخشانى به شما ميدهد.)
"گند بزرگ" کى؟کنفرانس برلين جايى بود که قرار بود همان "گل ياس" و "لوتر ايران" را به دنيا بفروشند. نتوانستند و ما نگذاشتيم. همان موقعه اش سيل پيام تبريک و "دست درد نکنه" از يکسو و سيل فحش و بى سابقه ترين شانتاژها و دروغ ها از سوى ديگر، به سمت ما سرازير شد. اما ما مقابله با کنفرانس برلين را بر اساس يک ارزيابى درست از دوم خرداد و نقش آن انجام داديم و وقايع بعدى (و يک گوشه از آخرين نمونه هايش پس گرفتن راى کسانى مثل شما) نشان داد که جنبش دوم خرداد چيزى جز آخرين تلاشهاى سنت سترون ملى اسلامى (يک سرش توده اى فدايى، سر ديگرش جبهه ملى نهضت آزادى، همان "جمع خوبان") براى نجات خود در صحنه سياست و تاريخ ايران نبود.بگذاريد يک جور ديگر بگويم. فرض کنيد ما که رفتيم به کنفرانس برلين و عليه کل رژيم اسلامى و همه جناح هايش شعار داديم و آنها را افشاء کرديم، کارى بس اشتباه کرديم. فرض کنيم که اصلاح در جمهورى اسلامى امکانپذير ميبود و ما قادر به تشخيص آن نشده بوديم. آيا با شعار و فرياد "اشتباه" چند صد نفر، با بهم خوردن يک کنفرانس، يک جنبش ظفرنمون با آن عرض و طول بايد به اين حال زار بيفتد؟ ميدانيد چرا کنفرانس برلين تير خلاص دوم خرداد بود؟ براى اينکه اين جنبش درست در نقطه ضعف و تناقضش گير افتاد. يک بخش از جمهورى اسلامى که اصلاحات را ممکن و درست نمى دانست به بخش مثلا اصلاح طلبش بهتان بست که شما در کنفرانس برلين جلوى ضد انقلاب در نيامديد و اين کنفرانس براى براندازى و توهين به مقدسات بود. يعنى آنها را مقابل اين سوال قرار داد: "آيا خودى هستيد يا نه؟". دوم خردادى ها هم همه از دم درآمدند که چطور از "نظام" و "انقلاب" دفاع کردند و براى اينکه بيشتر اينرا ثابت کنند شروع کردند تا آنجا که ميتوانستند دهان هايشان را گشاد کردند و به ما بد و بيراه و دروغ (مثلا آقايى را بياد بياوريد که گفته بود من اطلاع دقيق دارم که اين ها از اسرائيل پول گرفته اند) حواله کردند. غافل از اينکه همانجا داشتند گور سياسى خويش را ميکندند. اگر اين دوم خرداد يک ذره جربزه داشت، يک ذره واقعا اصلاحات ميخواست، حتى يک ذره!، ميتوانست قرص و محکم بايستد و بگويد: اگر ميخواهيد اصلاحات کنيد پس لطفا "صداى مخالف" را هم تحمل کنيد. بگذار اين حزب کمونيست کارگرى ها تا دلشان ميخواهد عليه نظام و جمهورى اسلامى فرياد بزنند. ما هم اصلا قبولشان نداريم، اما حق دمکراتيک شان است. شما اگر ميخواهيد مردم قبول کنند که قرار است تحولى در ايران صورت بگيرد از هم اينجا شروع کنيد. اگر دوم خرداد اين کار را ميکرد، حتى اگر جناح راست ميخواست بزندشان (که ميخواست) آچمز ميشد و برايش بسيار سخت ميشد. اين دوم خردادى ها چنان محبوبيتى بدست مى آورند که نگو. جلوى همان دادگاه برلين رفته ها يک ميليون آدم ميتوانستند جمع کنند. تازه حتى حزب کمونيست کارگرى را هم خلع سلاح کرده بودند. ولى شما ميدانيد و ما از روز اول ميدانستيم که اين دوم خرداد از تعرض و به ميدان آمدن مردم بيشتر از چماق الله کرم و آقا ميترسد. (البته حق دارند، آنها خوب منافع خود را تشخيص ميدهند.) ميدانستيم که مغز اصلى دوم خرداد چيزى نبود جز جدال "خودى" ها براى تقسيم قدرت و يا باز کردن جا بر سر سفره براى همان جنايتکاران و شارلتانهايى که دهه اول جمهورى اسلامى را ساخته و مديريت کرده بودند و بعدها بويژه بعد از مرگ خمينى مورد بى لطفى قرار گرفته بودند. اگر کسى "گند بزرگى" زده آنهايى بودند که اين حرکت تقلبى دوم خرداد را جاى آرمانهاى مردم جا زدند يا خود آنرا باور کردند، توجيه کردند و بهر حال از آن دفاع کردند. (بعضى هاشان متاسفانه خيلى هم دود به چشم شان رفت!) ما تا همينجا خدمت بزرگ و تاريخى به تکامل سياسى در ايران کرديم. ما کمک کرديم که خيلى کسان مثل شما (و البته بسيار زودتر از شما) ماهيت دوم خرداد را بشناسند و توقع شان را از خودشان و آرمانهايشان بالا ببرند.
کارگر نه؟ اوه مواظب باشيد!
اين جملات را (که در شماره ٨٢ همين نشريه نيز چاپ شد) به خاطر مى آوريد؟:"مهمترين بخش آزار دهنده زندگى در اين کشور (که از اين نظر تنها نيست و بسيارى از کشورهاى کاپيتاليستى ديگر هم اين مشکل را دارند) آن است که کار تمام وقت مساوى با بردگى محض است. بردگى که ميگويم يعنى ٥ روز تمام روزى حداقل هشت ساعت بايد تمام قدرت ذهنى و بدنى ات را در ازاى کمى پول بفروشى به صاحب کارت. در اين پنج روز وقتى از سر کار مى آيى اصولا فقط مى توانى بخوابى! آنقدر خسته و بى رمقى که نه حوصله پرداختن به چيزى که خودت دوستش دارى پيدا مى کنى و نه اصلا مغز و بدنت توان تحمل آن را دارد. چيزى مى خورى و همانجا جلوى تلويزيون از نا مى روى. فردايش دوباره همين آش است و همين کاسه."بله، اينها جملات خود شماست. حالا تکليف چيست؟ از يکطرف "تاکيد بر کارگر" از طرف ما را "خنده دار" ميدانيد و "آپديت کردن" توصيه ميکنيد، از طرف ديگر خودتان داريد جملاتى را تکرار ميکنيد که هر روز دارد از زبان ميلياردها هم "آش و کاسه" اى در سراسر جهان بلند ميشود: کارگران!! بيچاره مارکس گناه کرد که ١٥٠ سال پيش، حرف امروز شما و ٨٠ درصد ساکنين کره زمين را (البته بسيار روشنتر و بشيوه اى علمى و انقلابى) زد؟ حرف کسانى که براى زنده ماندن چاره اى ندارند جز آنکه کارگر يا برده مزد بشوند؛ يعنى نيروى کار خود (قدرت ذهنى و بدنى) را در ازادى مزد (کمى پول) به سرمايه دار (صاحب کار) بفروشند؟ فکر نمى کنيد اين پيف پيف کردن پست مدرنيستى براى مارکس و ايده هايش در مورد موقعيت و نقش طبقه کارگر، با ابتدائى ترين حقايق زندگى و از جمله وجود محترم شما و مشاهدات صحيح تان در تناقض است؟ بعلاوه، اگر همين امروز، حتى آن اتحاديه هاى کارگرى محافظه کار، ناسيوناليستى، محدود و کم عضو کانادا را از زندگى روزمره کنار بگذارند، چه گندى از سر روى آن جامعه بالا خواهد رفت؟ آيا تضمينى هست که حتى همان پروفسورهاى تتوريزه کننده پيف پيف هاى "ماوراء طبقاتى" عليه مارکس و کارگر، همان ٤٠ ساعت کار در هفته و بيمه بيکارى شان را حفظ کنند؟ نمى بينيد هر حقى که ميخواهند از مردم بگيرند ابتدا بايد دماغ اتحاديه را (که تازه رام و دست سوسيال دمکراسى است) به خاک بمالند؟
نسل جوان و چپ در مورد راست رويهاى "محيط روشنفکرى جوانانه" ايران، با شما هم موافقم و هم نيستم. به نظر من جوانان ايران در کله شان راست روى کرده اند اما با پاهايشان بسرعت به سمت چپ گام برميدارند. و ما اکنون بروشنى شاهد هستيم که چطور "کله ها" نيز بيش از پيش بطرف چپ ميچرخد! بحث مفصلى است که بايد به جاى خودش به آن پرداخت.يکى دو نکته براى شروع بحث و در رابطه با نکات شما بد نيست: جوانان ايران شديدا غربگرا هستند. اما اين غربگرايى صرفا از سر "لج رژيم" نيست. دلايل پايه اى ترى دارد که فعلا به آن نمى پردازم. اين غربگرايى ميتواند گرايش به ايده هاى راست روانه غرب را در خودش داشته باشد. اما ميتواند دنبال چپ غرب و سنت مارکس هم برود. چپ سنتى يا بقول شما "گروههاى چپ" فقط در ايران خراب نکرد. کلا با افول و نهايتا سقوط بلوک شوروى (سرمايه دارى دولتى شرق) کل آنچه که ما به تبع مارکس سوسياليسم و کمونيسم بورژوايى مى ناميم (از نوع روسى و چينى اش گرفته تا بقيه، و اقمارشان در ايران) با بحران مواجه شد و "خراب" کرد. اما اين بده شدن و از مد افتادن کمونيسم بورژوايى در بين جوانان ايران (و راستش جهان) الزاما به معنى به راست چرخيدن نبود. اين بطور بالقوه امکان چپ و راديکاليسم و کمونيسم جديد و متفاوتى را فراهم ميکرد. آنچه که در ايران اتفاق افتاد اين بود که همه اين وقايع و تغييرات جهانى در اوضاع و سنت هاى سياسى و فکرى ايران ضرب شد. با اين تفاوت که کمونيسم کارگرى بعنوان يک جريان حزبى که بعد از لنين در صحنه جهان غائب بود، مجددا در ايران ظهور کرده بود. لذا آنچه که ما شاهد بوديم اين بود که جوانان ايرانى با اولين تحرکات اجتماعى و سياسى نوين خود (که راى نه به ناطق نورى اولين بروزات آن بود) به ماتريالهاى فکرى که از همه دسترس تر بود چنگ زدند: دوم خرداد، اپوزيسيون سنتى که دمکراسى طلبى مد شده بعد از سقوط شوروى را علم خود کرده بود، پست مدرنيسم و مارکسيسم ليبرال و دندان کشيده محيط دانشگاهى و بدرجه خيلى ضعيفترى حتى چپ هاى سنتى راديکال. اما اينها هيچکدام پاسخ واقعى به مسائل جوانان ايران و شرايطى که جهان امروز و جمهورى اسلامى برايشان ايجاد کرده است نمى داد. اينجاست که به نظر من جوانان که با پاهايشان چپ ميزدند و دنياى آزاد و برابرى ميخواستند، و در کله اشان ايده هاى جورواجور راست جولان ميداد، تناقض مجسم بودند. اين تناقض آنها را به جستجو واميداشت. و ما آنجا بوديم. منصور حکمت که با تيزبينى شگرفى پيش از سقوط شورورى روندهاى اصلى را ديده بود، براى آن آماده شده بود، با حزبش آنجا بود. با دخالت گرى سياسى و با عزم جزم براى کشاندن کمونيسم از حاشيه به متن سياست حضور داشت. رشد سريع کمونيسم کارگرى در ايران طى سالهاى اخير بيش از هرچيز محصول روى آورى همين جوانهايى بود که دنبال تئورى و برنامه و حزب براى آرمانهاى پاسخ نگرفته شان مى گشتند. و اين پروسه تازه در آغاز است و ابعاد عظيم ترى به خود ميگيرد. اميدوارم بتوانيم در اين نشريه به مسائل اين تحول تاريخساز بسهم خود پاسخ بدهيم.
با ارادت، مصطفى صابر
|