يک سال
گذشت
نادر
بکتاش
22
ارديبهشت 1382 - 12 مه 2003
داريم
به يکمين سال
درگذشت منصور
حکمت نزديک می
شويم.
هر
ناظری که از
نه چندان
نزديک سرنوشت
اين جريان را
از سهند ديروز
تا دو حزب
کمونيست
کارگری ايران
و عراق امروز
تعقيب کرده
باشد، بی
ترديد گمانی
بر وقوع يک
حادثه مهم در
زندگی ما نمی
برد و باور
نمی کند که
تئوريسين،
ايدئولوگ،
سازمانده و
بنيانگزار
اين سنت ديگر
وجود ندارد.
چه بسيار
افراد و احزاب
- و شايد در
درون خود اين
حزب هم - تصور می
کردند که بعد
از مرگ منصور
حکمت، جريانی
که او شکل داد
اگرنه نابود
که حداقل برای
مدتی فلج و بی
رنگ و لرزان
خواهد شد.
اما، ديدند که
حضور حکمت
آنچنان بزرگ بود
که غيبتش را
هم در محاق برد. گويی
هنوز هست و بر
مقدرات اين
حزب حکم می
راند.
رمز
اين تداوم
چيست؟ منصور
حکمت همه کاره
اين حزب بود.
از تئوری تا
مسائل مالی،
از تاکتيک تا
انتخاب اين يا
آن برای فلان
مسئوليت، همه
چيز با نظر او
پيش می رفت.
اما، اين
حضوری نبود که
مانع بروز
ديگران بشود،
حضوری بود که
مداخله و
مسئوليت را در
مقابل همه می
گذاشت و به
همه پيشنهاد
می کرد. اراده،
شور و توان، و
تلاش برای درک
مسائل مبارزه
را به همه
تسری می داد.
گاهی می شد که
من - و شايد
احتمالا کسان
ديگری از اعضا
حزب - در
مورد برخی انتخاب
های او بويژه
در زمينه
تعيين مسئول
اطمينان
نداشتيم. ليستی
از خصوصيات در
ذهنم بود که
فرد منتخب با
آن نمی خورد. اما،
روش و نگاه او
در مقابل
انسان ها
متفاوت بود. آدمها
را در حرکت می
ديد و به نيت و
اراده آنها
اعتماد می
کرد. با این
منش و روحيه
بود که حزبی
ساخت که اگرچه
قلب تپنده و
مغز فکور آن
ديگر نيست،
اما بعد از او
هم با
همان شور حيات
ادامه می دهد
و کسی متوجه
مرگی نمی شود.
هر
موقع چيزی می
نوشتم يا کاری
سياسی می کردم،
نگاه او را حس
می کردم.
اين که راجع
به آن چه فکر
می کند و چه
قضاوتی بر آن
خواهد داشت
برايم بسيار
مهم بود. برای
منی که شديدا
و تا حد
هيستری به
آزادی و فرديت
خودم دلبستگی
دارم و ديگر
برايم نه يک
انتخاب که
غالبا يک
مکافات است، اين
پديده به خودی
خود مهم و
بسيار
تاثيرگذار
بود. اما، مهم
تر اين بود که نگاه
دائمی او نه
غل و زنجیر که
مشوقی برای
عميق تر و
مسئولانه تر و
بويژه
آزادانه تر ديدن و
عمل کردن من
شد.
از
نقطه نظر تاريخ
اين حزب قطعا
اهميت فوق
العاده ای
ندارد که اين
يا آن در طی چه
پروسه ای به
آن پيوستند. اما
اين در تاريخ
زندگی من مهم
است که منی
که حتی در
فضای انقلاب ايران
هم فاصله ام
را با سياست و
تشکيلات حفظ
کرده بودم و
متکبرانه
نظاره می کردم،
بعد از خرداد 1360 که اکثر
سازمان ها و
احزاب در
بحران و تلاشی
فرو رفتند،
کار تشکيلاتی
ام را - بعد از
آشنایی با
نظرات او در
اتحاد
مبارزان
کمونِست -
شروع کردم. و
چرا پنهان کنم
: نقطه اوليه
کششم از جنس
شيفتگی ام به
هنر بود، اين
ترکيب زيبا و
بديع رويا و
واقعيت
(آرمانخواهی و
سياست) در انديشه
و نگاه و نثر
او.
جايش
بسيار خالی
است. اما می
گوييم : منصور
حکمت مرد،
زنده باد
منصور حکمت