مشروطه
خواهان،
کمونیست ها،
کارگران
نادر
بکتاش
17
فروردین 1382 - 6
آوریل 2003
نوسازندگی
سیاست ایران
بستگی به
پذیرفتن این
حقیقت دارد که
جنگ سیاسی
پنجاه ساله
ایران با شکست
همه، با نکبت
ملی پایان
یافته است.
مردم ایران
دمکراسی می
خواهند ولی نه
کمتر از آن،
نظم و امنیت
می خواهند.
(داریوش
همایون –
نیمروز 4
آوریل 2003)
جنگ
سیاسی :
ممنوعیت و
سرکوب غیر
خودی ها
جنگ
سیاسی ایران
پنجاه سال
ندارد، هشتاد
سال از عمرش
می گذرد.
بیشتر از نیم
قرن حکومت
خاندان پهلوی
و ربع قرن
سلطه جمهوری
اسلامی .
ماهیت سیاسی
این جنگ،
اعمال دیکتاتوری
و سرکوب تمام
گرایشات غیر
خودی توسط
نیروهای حاکم
بوده است. این
که جمهوری
اسلامی با
خشونتی بیشتر
و در ابعادی
گسترده تر
دیکتاتوری اش
را اعمال کرده
است و می کند،
تغییری در
ماهیت مشترک و
مشابه این دو
نظام نمی دهد. نمی
توان با یک
گردش دست،
تاریخی هشتاد ساله
را محو کرد و
در میان بهت و
حیرت همگان
اعلام کرد که "
خوب،
از اول شروع
کنیم ". بویژه
این که "
اپیزود
"جمهوری
اسلامی این
تاریخ، نتیجه
مستقیم بخش
پهلوی آن است.
از نقطه نظر
جامعه ایران،
هشتاد سال
گذشته یک
تاریخ یک دست
را تشکیل می
دهد، یک تاریخ
استبدادی : چگونه
می شود
کسانی که
دیگران را به
داشتن دید
تاریخی و تعمق
در مسائل فرا
می خوانند،
تغییر رژیم را
آگراندیسمان
می کنند و
محتوای پایه
ای مشترک این
دو برهه از
تاریخ ایران
یعنی
دیکتاتوری
پلیسی را
فراموش می
کنند؟ لطفأ
اشتباه نکنید
: این که رضا
پهلوی هیچ مسئولیتی
در قبال اعمال
پدر و پدر
بزرگش ندارد و
حق دارد
بخواهد که اصل
بر بی گناهی و
برائت او گذاشته
شود، یک چیز
است و این که
ایشان به اتکا
مقام موروثی
شان وارد
سیاست بشوند،
چیزی دیگر. در
این مورد دوم،
ایشان خودشان
یک ربط
بیولوژیک را
تبدیل به
رابطه ای
تاریخی و سیاسی
کرده اند. نمی
شود به اتکا
یک گذشته و
تاریخ جایگاهی
ویژه احراز
کرد و
بعد زمانی که
مردمان
خواستند
سؤالاتی در
باره این گشته
و تاریخ طرح
کنند، حرف از
اکنون و آینده
زد.
جنبش
و جریان سلطنت
( شامل شاخه
مشروطه آن که می
گوید دمکرات
شده است)،
باید به
سؤالاتی مهم و
تاریخی
جواب بدهند.
تصور کنید که
مدتی در قدرت
بوده اید، در
انتخابات
شکست خورده و
برکنار شده
اید، برگشته
اید و می
خواهید
دوباره قدرت
را کسب کنید.
این وضعیت
کاملآ به یک
مبارزه
انتخاباتی
شبیه است :
باید به مردم
در مورد دوره
قبلی حاکمیت
تان جواب
بدهید تا
دوباره
انتخاب بشوید.
می
گویند که پاسخگویی
به دیگران،
نشانه ای از
دمکراتیسم و
احترام به
دیگران محسوب
می شود! هر
جنبش و گرایشی
سؤالات و
اولویت های
خودش را دارد.
برای ملیون
مسآله 28 مرداد
مهم است. برای
لائیک ها می
تواند این
سؤال مطرح
باشد که چرا
سلطنت این چنین
رابطه نزدیک و
همدستانه ای
با خدا و
اسلام و
آخوندها داشت
و چه چیز
اثبات می کند
که امروز
واقعآ لائیک و
مدرن شده است؟
زنان می
توانند از نقص
های پایه ای
در حقوق شان
در نظام پهلوی
صحبت کنند، و
غیره.
اما
مهم ترین
مساله از نظر
ماهیت
استبدادی این
دو بخش هشتاد
ساله
دیکتاتوری ،
هم از نقطه
نظر عینی و
تاریخی و هم درعین
حال بسیار مهم
برای " نوسازندگی
سیاست ایران
" در
آینده، موضع و
سیاست جریان
مشروطه و
سلطنت در مورد
کمونیست ها
است. عنصر
اساسی و همیشه
حاضر در دو
دیکتاتوری
سلطنتی و
اسلامی،
سرکوب
کمونیسم بوده
است. شماری از
مآمورین مهم
ساواک، در
اولین روزهای
به قدرت رسیدن
رژیم جدید،
خود را به
اعتبار تجارب
شغلی ضد
کمونیستی شان
به جمهوری
اسلامی
فروختند. در زمان
سلطنت، ملی
گرایی و اسلام
گرایی قانونآ
جرم نبود اما "
داشتن مرام
اشتراکی " قانونآ
جرم به حساب
می آمد. آزادی
فعالیت
کمونیست ها،
به طور
ابژکتیف
معیار آزادی
سیاسی جامعه
است. در نظام
سلطنت، ملیون
و اسلامیون
خودی های درجه
دو و سه بودند،
اما به هر حال
خودی؛ با آنها
آنطور برخورد
نمی شد که با
کمونیست ها.
مخالفان ار هر
گرایشی مورد
سرکوب قرار می
گرفتند، اما
فقط کمونیست ها
قانونآ ( و
عملآ ) دشمن
اصلی محسوب می
شدند. از نظام
اسلامی هم
بهتر است چیزی
نگوییم، نظر و
عمل شان را
راجع به
کمونیسم همه
می دانند.
با
این وجود لازم
است برای
اجتناب از سوء
تفاهم نکته ای
را روشن کنیم : مساله،
تقاضای آزادی
و ضمانت گرفتن
از کسی نیست، مبارزه
سیاسی امری
واقعی و چند
بعدی است که
چگونگی
انکشاف آن در
ایران به
عوامل متعددی
بستگی خواهد
داشت و تکلیف
آن در جای
دیگری روشن
خواهد شد. اما،
اعلام مواضع
روشن مشروطه
خواهان در قبال
کمونیست ها
قبل از هر چیز جایگاه
خود آنان در
رابطه با
آزادی بیان و
احزاب و درجه
عمق تحول شان
به سمت آزادی را
تعیین خواهد
کرد (تا همان حدی که
اعلام موضع می
تواند در یک
مقطع هنوز
"آرام" از مبارزه
سیاسی قابل
اعتماد و
نشانگر چیزی
باشد). با توجه
به نکات پیش
گفته، وجود قوانین
ضد کمونیستی
در دونظام
سلطنتی و اسلامی،
این یک
توقع و ضرورت
تحلیلی و عملی
کاملآ مشروع از جانب
هر کسی است –
کمونیست یا
کاملآ مخالف
کمونیست – که
به لزوم آزادی
کامل بیان و
تحزب در ایران
فردا معتقد
باشد. مگر نه
این است که
خمینی هم در
آستانه
بازگشت به
ایران برای
جلب اعتماد
افکار عمومی ایرانی
و جهانی گفت
که حتی
کمونیست ها هم
آزاد خواهند
بود؟
جنگ
اجتماعی : فقر
و کارگران
" مردم
ایران
دمکراسی می
خواهند ولی نه
کمتر از آن،
نظم و امنیت
می خواهند. " این
درست است.
فعلآ از تبیین
و تعین دقیق
این مقولات و
این ادبیات
بگذریم، هر
چند که به هیچ
وجه اهمیت
حاشیه ای ندارند
(1). اما، در
اینجا یک غایب
بزرگ هم وجود
دارد : رفاه. و
آنچه در اینجا
غایب بزرگ است،
در تمامی
مشاهدات در
مورد جامعه
امروز ایران
حضوری دائمی
دارد : فقر،
بیکاری، فحشا
و اعتیاد که
آنها هم اساسآ
ناشی از فقر و
جلوه هایی از
آن هستند. در
فردای
سرنگونی نظام
اسلامی ده ها
میلیون
بیکار،
شاغلین با
مزدهای
پرداخت نشده
یا ناکافی، بی
منزل ها و بی
خانمان ها و
غیره، در
خیابانها رژه
خواهند رفت. سیاست
و برنامه
مشروطه
خواهان در
قبال آنان چه
خواهد بود؟ کافی
نیست گفته شود
که نقطه ثقل
سیاست در
ایران دارد به
طبقه متوسط
منتقل می شود
(امری که در
واقعی و بخصوص
همه جانبه
بودن آن جای
تردید زیادی
وجود دارد). با
وعده هم نمی
توان این
کارگران،
معلمین، پرستارها،
کارمندان جزء
و غیره را
ساکت کرد و به
خانه فرستاد. برنامه
مشروطه
خواهان برای
آنها چیست؟
مسکوت گذاشتن
این مقوله، در
خوشبینانه
ترین برداشت، یک
بی توجهی
سیاسی فوق
العاده مهم
است. حزبی که
مطالبات بخش
مهمی از جامعه
را ناگفنه می
گذارد، امروز
آنها را از
پروسه بسیج
برای سرنگونی
دور و در نتیجه
سقوط جمهوری
اسلامی را کند
می کند، و
فردا به سرکوب
آنها سوق داده
خواهد شد(2).
این،
وجه دیگر
مشخصه نیم قرن
حکومت خاندان
پهلوی (مشترک
با جانشینان
آنها) است :
حکومت
استثمار
نبروی کار
ارزان و سرکوب
اعتراضات
اجتماعی. این
کارنامه
دیروز، و این
بی اعتنایی و
حتی تحقیر
امروز نسبت به
مطالبات
ابتدایی ده ها
میلیون آحاد "
طبقات بی چیز - پست؟ "،
محلی برای
خوشبینی نسبت
به این که
بخشی از سلطنت
طلبان واقعآ از
گذشته چیزی
آموخته اند و
متحول شده
اند، نمی
گذارد.
ناسیونالیسم
محافظه کار
ایرانی و بخش مشروطه
خواه آن،
عمیقآ فرهنگ
کاپیتالیسم
آمریکایی
دارند.
بورژوازی
اروپا، اعم از
چپ و راست آن،
یک فرهنگ
اجتماعی -
تاریخی و در
نتیجه پراتیک
سیاسی –
اجتماعی متفاوت
دارد. چگونه
می شود فرزند
قاره ای که
مارکس را به
جهان تحویل
داد، و آلمان
آن فلسفه،
انگلیس اش
اقتصاد و
فرانسه اش
سیاست جنبش
سوسیالیستی
جهان را فراهم
کرد، بود و
اهمیت کارگر و
سوسیالیسم و
مطالبات
اجتماعی را
درنیافت؟ اقتصاد
سیاسی آلمان و
فرانسه " شبه
سوسیالیستی "
(شدیدآ حامل
دستاوردهای
جنبش کارگری -
سوسیالیستی) است،
هنوز که هنوز
است اتحادیه
های کارگری انگلیس
– علیرغم
سرکوب های
تاچری –
نهادهایی
قدرتمند
هستند، مرفه
ترین و عادلانه
ترین نظام
اقتصادی تا
کنون موجود
جهان در سوئد
شکل گرفت. آمریکا
کشور تقدس
تولید و
هیرآرشی
تولید، اخراج
بلافاصله مزد
بگیر و تعطیل
سالانه دو هفته
ای ( 40% اروپا)
است. دو جناح
اسلامی حاکم
در ایران در
شیفتگی سیاسی نسبت به
طبقه حاکم و
دولت آمریکا،
هر کدام از
زاویه ای و با
شکلی متفاوت، با
سلطنت طلبان
شریک هستند.
اما تحقیر هر
سه این
فراکسیون های
بورژوازی
ایران نسیت به
کارگران و "
طبقات پایین
جامعه " کاملآ
از یک جنس و از
یک زاویه است.
شکل و زبان آن
یکی است. هر
گونه تحول جدی
در ایران، نه
فقط مطالبات صرفآ
اقتصادی این
ده ها میلیون
فقیر را به صف
اول مطالبات
جامعه خواهد
راند، بلکه
همچنین و
بویژه کسب و
تحمیل حرمت
اجتماعی آنان
را نیز در صدر
توقعات و
مجادلات
اجتماعی –
فرهنگی و
بالمآل سیاسی
خواهد نشاند.
آقای
همایون فاصله
زیادی با درک
این مسائل دارند
و با
سورپریزهای
زیادی در صحنه
سیاست ایران مواجه
خواهند شد.
این فاصله،
هوشی نیست،
ایشان به
اندازه کافی
تیز هوش
هستند. این یک
فاصله طبقاتی
است. پست و
عامیانه و "
پوپولیستی "
به زعم ایشان،
اما
واقعی : تفاوت
دید یک
خانواده هفت
نفره که بدون
درآمد
در یک اتاق
زندگی می کند و
یک خانواده سه
نفره که بدون
احتیاج به کار
کردن در یک
ویلای شانزده اتاقه
گذران می کند.
(1) "
نظم و امنیت "،
شاه کلمات
ادبیات راست
اتوریتر
هستند. آقای
داریوش
همایون نمی
تواند از بار
تاریخی این
کلمات غافل
باشد و نداند
که اینها
معمولآ
محورهای اصلی
بیانیه های کودتاگران
" برای پایان
دادن به
آنارشی و هرج
و مرج" بوده
اند. می توان
خوشبین بود و
این را
ناشی از یک "
بی توجهی
انشایی"
دانست و یا " شتاب " و
پریدن از روی
مراحلی که
هنوز شروع هم نشده
اند. می توان
هم آن را
آگاهانه و با
هدف اطمینان
دادن به شاخه
راست سلطنت
طلبان و
آمریکا دانست.
(2) آقای
همایون در
جایی می
نویسند که
باید سطح بحث
سیاسی در
ایران را بالا
برد. کاملآ
درست است. اما
بالا بردن سطح
بحث سیاسی این
نیست که
افلاطون و
ارشمیدس و هگل
ردیف شوند تا صاحب
بحث، با آنچه
که می تواند
رساله ای یا
سخنی مفید در یک
چارچوب
آکادمیک
باشد، به
فخرفروشی
بنشیند و صرفآ
گیج سری و پرت بودن
خودش از عالم
سیاست را به
معرض نمایش
بگذارد
(آنچنان که
عده نه چندان
کمی، نزد دو
خردادیون
حکومتی و
مشابهین شان
در
اپوزیسیون،
دوست دارند
انجام دهند).
سیاست امر
عمومی است و مباحث
سیاسی تنها در
صورتی " سطح
بالا " یعنی
نتیجه ادراک
درست و عمیق
هستند که روی مهم
ترین و
حادترین مسائل
همگانی متمرکز
شوند. تمی
دانم آقای
همایون بحث
خودشان را که
به حادترین
مساله جامعه
یعنی فقر و
بیکاری نمی
پردازد،
دارای چه سطحی
می دانند.
* این نوشته
آقای همایون
نه قطعنامه
حزبی است و نه
بیانیه و یا
سندی رسمی از
این دست. با
این وجود اکثر
نوشته های
ایشان تا آن
حد از دقت و همه
جانبگی
برخوردار
هستند که بشود
در آنها چکیده
دیدگاه های
شان را پیدا
کرد.