نقدی بر نحوه مديريت مجادلات
در حزب کمونيست کارگری ايران حميد
بهدار وند – تهران
افراد زيادی ازکادرها واعضائ حککا نتوانستند مجموعه تبيين های حکمت را(مجموعه ای که آن رامی توان مشخصه فکری حککا قلمدادکرد ) درونی کنند .آنها اساس کمونيسم کارگری را نفهميدند . عده ای هم نمی توانستند بفهمند و عده ای هم اين تبيين ها را قبول نداشتند .در ذهن حکمت اين مجموعه تبيين ها به طرزی سيستماتيک ودر پاسخگوئی به نيازها شکل می گرفت و تکامل می يافت .حکمت مجال گفتن همه آنچه لازم بود نمی يافت ونيافت ,اما وجودش مانع اين می شد که خلاء های تئوريک تاثيری تعيين کننده درمسير رشد کمونيسم کارگری داشته باشد .اگر بخش مهمی از کادر ها واعضا به چنان توانائی رسيده بودند که بتوانند در خود و به اتکاء خود در مورد هر مسائل تعيين کننده انقلاب و هر پديده نو اجتماعی –سياسی مطرح , مثل حکمت برخورد کنند , آنگاه حزب در مسيری مطمئن تر قرار می گرفت .اين اتفاق نيفتاد .چرا؟ زيرا : اولا بطور خلاصه : بعد از شکست سال شصت , ايران رکود سياسی اجتماعی طولانی و درد آوری را تحمل کرد که امکان رشد حزب در فضای کارخانه ای , دانشگاهی واجتماع غير منطقه ای را به شدت کاهش داد . بعد از فروپاشی شوروی فضای نامساعدی که از قبل در سطح جهانی برای تبليغ کمونيسم وجود داشت به نقطه عطفی تعيين کننده رسيد . اين محدوديت حزب را از جذب مداوم مقدارکافی نيروو پرورش فعالين حزبی با قابليت های بالای تئوريک و عملی محروم می کرد .امنيت فضای کردستان برای تامين شرايطی که حزب بتواند فارغ از نگرانی های امنيتی سامان تئوريک و تشکيلاتی خود را بهبود بخشد دير پا نبود . مسائل منطقه ای پاسخ های جديدی را می طلبيد .توازن جديد در منطقه تمايلات جديدی را در نيروهای سياسی شکل می داد که انعکاس آن در حزب تمايلات خفته ناسيوناليستی را بيدار می کرد .توان تئوريک حزب در پاسخ به مسائل کما کان بردوش مغزهای معدودی بود که بعضا با حکمت همراه نبودند .حکمت با جدائی از حزب کمونيست ايران از ناسيوناليسم منطقه ای فاصله سازمانی گرفت .اما اين جدائی در عين حال و در عمل نويد رهائی انسانهائی بود از نوعی مبارزه , که دوره مفيد بودن آن به پايان رسيده بود وچشم انداز ادامه آن فاجعه آميز بود . بنابراين آنچه در قالب حزب کمونيست کارگری با حکمت همراه شد در تنوع انگيزه های همراهی يکدست نبود . " دوم خرداد "ونوع تبيينی که از ان شد به تعيين وظايفی منجر گرديد که تلاش برای انجام آن تشتت ته نشين شده تئوريک حزب را به سطح می آورد, تحرکات فکری برای تبيين پديده های جديد را افزايش می داد و فرايند فاصله گيری از حزب و يارگيری ها حول مسائل مهم انقلاب را شتاب می بخشيد .در اين فاز نه فقط چشم انداز تازه ای برای به بازی گرفتن ناسيوناليزم کرد درفعل وانفعالات کشوری و منطقه ای گشوده شده بود , بلکه تمام جناح های سياسی بورژوازی اعم از ملی اسلامی و پرو غرب نيز تصرف قدرت را در مقابل خود خود گذاشته بودند .تلاش های احزاب سياسی بورژوا در زمينه شکل دهی به اتحاد ها و جبهه ها در حزب نيز منعکس شد .کسانی که تا مدت ها نمی خواستند به تبيين جامع پديده هائی اقدام کنند که نتيجه آن آشکار سازی فاصله فکريشان از حکمت و سوسياليزم بود . با مرگ حکمت واوضاع متحول جديد فضا را برای تست ديدگا ه شان مساعد يافتند . طرح قرار مجلس موسسان ,دولت گنجی –حجاريان ,رفراندوم ,دولت موقت ,حق مردم در تعيين نوع حکومت , روش متمدنانه تصرف قدرت , سوسياليزم مشروط به نرميدن مردم نوعی پاسخ به تحرکات جديد اجتماعی بود که بدون تبيين و اعلام مبانی برداشت از اين تحرکات در قالبی مکانيکی و غير تحليلی عنوان می گرديد .اين تحرکات از چه جنسی بود .به نظر ايرج آذرين از جنس تلاش بورژوازی برای رسيدن به دولت سرمايه داران ( بجای دولت سرمايه ) واز نظر حزب برای نفی اصلاحات گری و سرنگونی رژيم .اما سر نگونی چه نوع رژيمی ؟ .رژيم سرکوب انقلاب که در به گردش در آوردن چرخ سرمايه دچار مشکل بود ولی در تدارک هزاران اتوبوس وکشاندن گله های بسيجی از آن سر ايران به مرقد امام و خيابان ها تخصص ويژه داشت .اين رژيم, رژيم يکی از کشور های اروپای شرقی نبود که در يک صبح تابستانی با تظاهرات مردم در مقابل کاخ رياست جمهوری مثل يک مجسمه برفی در مقابل افتاب آب شود و يک انقلاب متمدنانه ديگر به کلسيون انقلابات قرن بيست ويکم اضافه گردد . اما مشکل ديدگاهی که پشت اين قرار ها قرار داشت فقط اين نبود که رژيم ضد انقلاب را نمی شناسد .بلکه مهم تر از همه اين بود که به امکان پذيری بنای سوسياليزم بعد از سرنگونی اعتقاد نداشت .تدارک بنای سوسياليزم در بطن نوع تدارک برای سرنگونی قراردارد .حزبی که مردم را به نيت جامعه سوسياليستی به انقلاب می کشاند برای اعلام جامعه سوسياليستی نيازی ندارد که کار تبليغی و ترويجی را از اول شروع کند .مهم نيست که اين قرارها پس گرفته شد .حتی مهم نيست که دلبستگان به آن به دفاع پيگر و آشکار از آن نپرداختند .بلکه مهم آن است که حاملان اين ديدگاه با سنجش عکس العمل ها نيروی بالقوه قطب بندی جديد را شناسائی کرده بودند .تلاش برای مسکوت گذاشتن اين قرارها تحت پوشش حفظ اتحاد درونی حزب برای پاسخ گويی به نيازهائی که برآمد های مردمی در مقابل حزب قرار داده بود , در واقع تلاشی بود برای ايجاد فرصت های تشکيلاتی در شکل دهی به فراکسيون جديد . جريان مقاومت در مقابل اين فراکسيون در مقابل اين تاکتيک اتحاد خواهی و حفظ حيثيت حزب حکمت خود را خلع سلاح کرد و در کشاندن مباحث به بدنه حزب و جامعه تعلل ورزيد .حزب در تب تشتت فکری و سازمانی می سوخت و اتحادگرائی در حزب در قالب تعارفات " من فلانی را کانديدای ليدری حزب می کنم " شرايطی برای انباشتگی تعارضات غير شفاف سازمانی فراهم می نمود .آميختگی اين تعارضات غير شفاف با تضادهای فکری به گل آلوده شدن مبانی فکری تضادها کمک کرد . اعضائ حزب حق داشتند از محتوی مجادلات اگاه شوند .جريان مقاومت نمی بايست مرعوب اتهام هاوانگ های فراکسيون جديد می شد .آنچه مطرح شده بود نه از طرف کادری ساده بلکه از طرف رهبر يک فراکسيون اعلام نشده بيان می گرديد .شباهت آنچه از طرف کورش مدرسی مطرح شده بود با مفاهيم کاربردی جمهوری خواهان و اپوزيسيون دوم خردادی , ايجاب می کرد که از ايشان خواسته شود تا مبانی تئوريک اين نظريات راتوضيح دهد .می بايست بحث حول اين نظرات منجر به قطب بندی در کنگره سه و چهار حول تمايلات شفاف افراد گردد ودر صورت لزوم جدائی در فرايندی شفاف و مديريت شده صورت گيرد .رفقائی که تحت بمباران کلماتی چون ,انقلاب ايدئولوژيک , مکارتيسم , پول پوتيسم , تواب سازی , برخورد سنتی , تفتيش عقايد , بحث آکادميک , فرصت به سطح آوردن اين مباحث را از دست دادند وبعدا مجبور شدند تحت نامساعد ترين وضعت اين بحران را پشت سر بگذارند . به نظر من درک ليبراليستی از نقش تشکيلات در پروسه تدارک انقلاب ورابطه حزب و انقلاب داشتند. تلاش حکمت برای ساختن حزبی که عضويت در آن برای کارگران آسان باشد و هرکس که فکر می کند انگيزه برای فعاليت در قالب حزب دارد بيايد و کار کند .وتلاش حکمت برای اينکه شرم وحيای چپ را درجهش به سمت تصرف قدرت سياسی به جسارت انقلابی تبديل کند , در قالب کلماتی بيان گرديد که نقل قول آنها بدون در نظر گرفتن کليت ديدگاه حکمت و حتی کليت ديدگاه حکمت در آن بحث يا سخنرانی معين می تواند مستمسک پشتيبانی از نظراتی گرددکه از جنس تفکر حکمت نيست . سالها تلاش تئوريک حکمت دربه زير ذره بين گذاشتن چپ سنتی وبی ميلی او در تحمل نظرات ناسيوناليستی وپراتيک غير موثر در حزب کمونيست ايران آنهم در شرايطی که حداقل در ظاهر جايگاه رهبريش محفوظ مانده بود .اين معنی را می رساند که حکمت پراتيک فاقد تئوری و اتحاد عمل غير مبتنی بر حداقلی قابل قبول از هم نظری (نه اتحاد نظر که مفهومی غير واقعی و غير علمی است .)را قبول نداشت .اينکه حکمت در دوره زندگی و رهبريش به مجادله باکسی نظير آنچه حميد تقوائی با کورش مدرسی داشت نپرداخت , به اين دليل بود که اولا در زمان حکمت کسی در اين سطح اقدام به طرح مباحث بحث انگيز در زمينه انقلاب وسوسياليزم نکرده بود .ثانيا پذيرش همگانی رهبری حکمت (حداقل در حرف ) ابتدا به ساکن خطر ايجاد فراکسيون حول ديدگاهی متباين با کمونيزم کارگری را منتفی می کرد .ثالثا به گونه اعلام نشده کورش نماينده يک فراکسين حزبی شده بود .من در فرصتی مناسب به بحث نگرش ليبراليستی درزمينه درک از دولت ضد انقلاب , نقش شورا در انقلاب و حزب به مثابه سازمانی برای بسيج تئوريک وپراتيک انقلاب می پردازم .حميد بهداروند –تهران