با اصول
عقايد و
ديدگاههاي
سياسي،
اجتماعي، فرهنگي
و اقتصادي
حزب
آينده سازان
ايران
از زبان
دبيركلّ آن
آشنا شويم
منشور
آينده سازان
فرازهايي
از مقالات،
سخنرانيها و
مصاحبههاي
رامين ناصح
گردآوري،
تدوين و
مقدّمه:
احمد
عبدالحسينيان،
سارا
جعفرزاده،
مريم جعفرزاده
ديباچه
دربارة
رامين ناصح و
اين مجموعه
«تعهّد
انساني بدان
معناست كه
انسان وظيفه و
مسئوليت خود
را در قبال
جامعه و مردم
بشناسد و در
جهت انجام آن
وظيفه با
تمامي امكانات
و تواناييهاي
خود كوشش
نمايد.»
رامين ناصح
كه جملة زرّين
بالا از اوست،
آزادمردي است
كه خود از
سنين نوجواني
يعني در برههاي
از زندگاني كه
افكار ديگران
را سرگرميهاي
دنيوي و لذّات
و شاديهاي آن
شكل ميدهد،
در انديشة
«تعهّد
انساني» خويش
افتاد. او فعّاليتهاي
سياسي،
اجتماعي خود
را در همين سنين
آغاز كرد و تا
به امروز با
تمامي امكانات
مادّي و معنوي
خود از هيچ
كوششي در جهت
گسترش انديشههاي
انساني و
انسان پرور و
تلاش در جهت
حصول «رفاه
مادّي» و
«تعالي معنوي»
براي همة
انسانها دريغ
نورزيده است و
در اين راه
مصائب و
سختيهاي
بسياري را
متحمّل شده
است وليكن
حتّي براي لحظهاي
به فكر رها
كردن اين
مسئوليت
دشوار نبوده،
تا آنجا كه با
عزمي راسختر و
ارادهاي
استوارتر
تمامي اين
سختيها را
بجان ميخرد.
دوست و همفكر
افغاني او
«عمر راوي» در هنگام
تشكيل دادگاه
وي به اتّهام
«تبليغ عليه نظام»
در يادداشتي
به زيبايي
تمام درباره
او چنين مينويسد:
«اگر
انصاف و مروت
باشد ، به
حضور سبز و
رساي رامين
ناصح بايد
افتخار كنند ،
بايد بودنش را
جشن گيرند ،
بايد زمينه
هاي انساني
رشد و بالنده گي
هر چه بيشترش
را فراهم
سازند تا از
نبوع و شعور و
ذهن خارق
العاده اش
بهره ها گرفته
شود . ولي در
ايران... ،
رامين ناصح را
تعقيب و
دستگير و
محاكمه ميكنند...»
آن
هنگام كه در
اتاقكي تنگ و
تاريك به جرم
«عدالت طلبي» و
«آزاديخواهي»
بر دستان و
پاهايش زنجير
ميزنند، در
قرن «سقوط
انسانيت»، قرن
دزديها، تجاوزها،
آدم كشيها و
قلدريها،
جايي براي
انسان منشها
و قلندرها
نيست و با
انساندوستان
به گونهاي
غير انساني
برخورد ميشود.
«با
كوله باري بر
دوش ميآمد،
كوله باري
سنگين از عشق،
از ايثار، از
خالي شدن از
خود و زيستن
براي ديگران.
آهسته گام برميداشت،
خسته بود،
خسته از
قربانيها،
از پليديها،
از ظلمها،
تجاوزها،
غارتها،
پايمالي حقها
و... از خواري
عشق و از
ارجمندي
جادو!...»
اين جوان
سياست پيشة
عارف مسلك كه
به شيوهاي
بسيار زيبا و
دلنشين و با
پيروي از
استاد بزرگ
خويش، حضرت
حافظ شيرازي،
عرفان و سياست
را در هم
آميخته،
همواره اين
پند بزرگ را
به دوستان و
هم انديشان
خويش يادآور
ميشود كه
آنچه براي
ورود به عرصة
فعّاليتهاي
اجتماعي و
سياسي از
اهمّيت ويژه
برخوردار
است، «تزكية
نفس»،
«خودسازي
انساني» و «رشد
و تعالي فكري و
معنوي» است: «از
ويژگيها و
مؤلّفههاي
اخلاق سياسي
يا سياست
اخلاقي كه از
متن تعاليم
عرفاني
استخراج شده
است، اعتقاد
به مسئوليت
فرد در قبال
جامعه بر
مبناي فرهنگ و
هويت انساني
است.» و همچنين
ويژگيهاي يك
انسان كامل را
در «دانايي» و
«وارستگي» ميداند
كه خود در اين
ميان، هر دو
ويژگي را دارا
ميباشد. و چه
اندكند آنها
كه از همه چيز
خود، آن هم در
فصل «شكوفايي
خواستها،
نيازها و
آرزوها» براي
ديگران
بگذرند و از
هيچ عامل
بازدارندهاي
در جهت پيشبرد
اهداف انساني
و الهي خويش
نهراسند.
«او
خواهد جنگيد،
براي نان همه،
براي نور،
براي سرور... و
در گلو پنهان
ميدارد
فريادهاي
شادي و دردش
را. چرا كه اگر
دهان بگشايد،
صخرهها از هم
بخواهد شكافت!...»
اين نويسنده
و محقّق و
شاعر توانا،
چون «آذرخشي
در ظلمت»
همپاي ديگر
كوشندگان راه
آزادي و
برابري ميكوشد
تا اين شب سيه
را كه بر جهان
سايه افكنده به
صبح سپيد بدل
سازد و در اين
راه به هيچ
طريقي اميد
خود را از دست
نميدهد و تا
جان در بدن
دارد و نفس در
سينة اوست،
قلبش براي
انسان و
انسانيت ميتپد،
و به گفتة خود
او در غزل
پرمايهاي كه
در وصف استاد
معنويش سروده
است:
زمانــه
جور و جفـا
گرچه ميبرد
از حد اميــد
ياري از آن
يار دلستــان
دارم
اگر
كه ارض ز
طوفان غم شود
ويـران مرا
چه غم كه چو
نوحي نگاهبان
دارم!
رامين ناصح
صاحب ديوان
شعري است كه
در آن، انديشههاي
سياسي،
اجتماعي،
عارفانه و
عاشقانة خود را
در قالب
غزلها،
رباعيات،
قطعهها و
قصايدي نغز كه
بعضاً قابل
مقايسه با
اشعار حافظ و
مولاناست و
حتّي گاه از
سوي اساتيد خبره
ادبيات، با
سرودههاي
اين بزرگان
مشتبه ميشود،
بيان كرده
است. البته كه
جمهوري
اسلامي از
صدور مجوّز
چاپ و نشر اين
اثر خودداري
ميورزد. وي
صدها مقاله و
مصاحبه در باب
دين، عرفان،
اخلاق،
ادبيات،
تاريخ، فلسفة
سياسي، سياست
داخلي و
خارجي،
معضلات
اجتماعي و…
در مطبوعات
گوناگون و
سايتهاي
اينترنتي از
خود برجاي
گذاشته است كه
در آنها به
بسط و تبيين
نظرات و
انديشههاي
خود ميپردازد.
مشار اليه،
از
بنيانگذاران
و دبيركلّ حزب
آينده سازان ايران
است كه در طول
سه سال اخير،
توانسته است
به سازماندهي
گستردة
جوانان
آرمانخواه در
سراسر كشور و
برون مرز بپردازد.
همچنين او را
ميتوان جوانترين
عضو شوراي
مركزي جبهة
ملّي ايران در
طول 55 سال حيات
اين
معتبرترين
سازمان سياسي
ايران بشمار
آورد. و گذشته
از اين، بجرئت
ميتوان وي را
در حال حاضر
مطرحترين و
شناخته شدهترين
چهرة
اپوزيسيون در
خوزستان
دانست، اين در
حالي است كه
همين روزها،
بيست و دوّمين
سالروز تولّد
اوست! و تهيه
اين مجموعه را
در اين زمان،
ميتوان هديهاي
به همين
مناسبت به او
و ياران و
دوستدارانش
در پهنة گيتي
تلقّي كرد.
رامين ناصح
بشدّت شيفتة جبهة
ملّي ايران است
و انديشههاي
الهي و انسان
باورانة خود
را در تاريخ
مبارزات آن
متبلور ميبيند،
و همواره اين
سخن پيشواي
فقيد جبهة
ملّي ورد
زبان اوست كه
در مجمع عمومي
سازمان ملل گفت:
«من نمايندة
ملّتي هستم كه
فرهنگ و
ادبيات و «فكر
عرفاني» آن به
جهان درس
آدميت و
انسانيت داده
است.» او
برخلاف گروهي
از ملّي
گرايان، يك ناسيوناليست
متعصّب نيست و
واژة «ملّي» را
در «نهضت ملّي» و
«جبهة ملّي» مترادف
با «مردمي» ميداند
و معتقد است
ملّي گرايي و
ناسيوناليسم
با تعريفي كه
از آن دارد و
برگرفته از
سخنان و سيرة
عملي شادروان
دكتر مصدّق
است، باوري
است كاملاً در
راستاي
آرمانهاي
انساني. چرا
كه از سه
خصيصة
استقلال
طلبي (استعمار
ستيزي)،
آزاديخواهي
(استبداد
ستيزي) و
عدالتجويي
(ظلم ستيزي)
برخوردار است
و از هرگونه
تمايلات
فاشيستي و ضدّ
حقوق بشر و
غير انساني پيراسته
و عاري است.
او
عرفان و
خدادوستي را
ملازم با مردم
دوستي و عشق
به «انسان» -بعنوان
كاملترين
مظهر صفات
الهي و خليفة
خداوند بر
زمين- ميداند،
و تمام
كوانتومهاي
وجودش لبريز
از اين عشق بيپايان
است و همة
نظرات سياسي،
اجتماعي،
فرهنگي و
اقتصادي او،
از اينجا
سرچشمه ميگيرد.
وي آزادي و
دموكراسي را
وسيلهاي ميداند
براي نيل به
«رفاه مادّي» و
«تعالي معنوي»
براي همة
انسانها. او
معتقد به «اصرار
و تأكيد بر
مواضع» است و
گاه يك مفهوم
را به گونهاي
خستگي
ناپذير، دهها
بار در مقالات
و سخنرانيها
و مصاحبهها
تكرار و تكرار
ميكند تا در
اذهان عمومي
جا بيفتد و به
ثمر بنشيند.
جزوة حاضر،
مشتمل بر فرازهايي
برگزيده از
مقالات و
مصاحبهها و
سخنان رامين
ناصح، با
تفكيك موضوعي
و مترتّب بر
اساس حروف
الفبا، و به
اعتباري
بيانگر انديشهها
و ديدگاههاي
سياسي،
اجتماعي،
فرهنگي و اقتصادي
«حزب آينده
سازان ايران»
و دستگاه فكري
كامل آنست كه
به قلم شيوا
يا بيان رساي
وي تبيين و
تشريح شده
است. بدين
لحاظ با اندكي
تسامح، نام «منشور
آينده سازان» را
بر آن نهاديم.
البته به دليل
مشكلات مالي حزب،
تلاش شده است
كه اين مجموعه
بصورت فشرده و
خلاصه تهيه و
تدوين شود. با
اينحال، اين
جزوه سرنخها
و دستمايههاي
ارزشمندي به
پژوهشگران
جوان ميدهد
تا با قلم و
بيان خود و به
هر طريق ممكن،
به ترويج اين
آرمانهاي
مقدّس انساني
و الهي بپردازند.
از
همة
خوانندگان و
بويژه اساتيد
و صاحبنظران
خواستاريم
نظرات خود را
پيرامون اين
جزوه به نشاني
اهواز، صندوق
پستي 621-61555 و يا
پست الكترونيك
iranebidar@yahoo.com ارسال
فرمايند تا
بخواست
خداوند در
چاپهاي بعدي
مورد توجّه
قرار گيرد. آزاد
باد ايران
n آزادي:
p در
اعلاميه
جهاني حقوق
بشر كه دولت
ايران هم امضا
كننده آن است،
آزادي انديشه
و بيان،
مطبوعات،
احزاب و تجمّعات
به رسميت
شناخته شده
است. هيچ
حكومتي حق
ندارد به
بهانه مخالفت
با دين، خدا و...
از بيان
انتقادات
جلوگيري كند.
در رژيمهاي
غيردموكراتيك
و مطلقه،
انتقاد از
حكومت ممنوع
است و مخالفت
با عملكرد
زمامداران
جرم، و دولتمردان
هميشه يكطرفه
با مردم صحبت
ميكنند و
فرصت و امكان
پاسخگويي از
طرف صاحبنظران
مورد اعتماد
مردم و
مخالفين وجود
ندارد. (در گفتگو
با ايسنا،
فرياد آزادي،
شماره 53/ صفحه 4)
p اگر
نشريات حقّ
انتقاد
نداشته
باشند، اگر نشريات
حقّ انعكاس
نقطه نظرات
چهرههاي
مختلف غير
حكومتي اعمّ
از منتقد و
مخالف را
نداشته
باشند، اگر
نشريات امكان
درج اخبار و
مواضع گروهها
و احزاب مختلف
ايراني را
نداشته باشند،
اگر نشريات
حقّ افشاي
اختلاسها و
دزدان بزرگ
اموال عمومي
را نداشته
باشند، اگر
نشريات حقّ
پرسش از كيفيت
رسيدگي به
پرونده جنايات
ضدّ انساني و
قتلهاي سياسي
را نداشته
باشند، پس
نشريات و
مطبوعات در
بيان چه
مطالبي آزادند؟!
آزادند كه
چهرههاي
ملّي و مردمي
را هتّاكي
كنند؟! آزادند
كه سخنان
كسالت آور و
مشمئز كننده
تئوريسينهاي خشونت
را درج كنند؟
آزادند كه
عليه احزاب
سياسي مستقل
پرونده سازي
كنند؟ آزادند
كه در مدح و
ثناي حكّام و
سرپوش نهادن
بر مصيبتها و
رنجهاي اين
ملّت مظلوم
صفحات خود را
سياه كنند؟
آيا امروزه به
شماره
انگشتان يك
دست نشريه
مستقل از
حكومت داريم؟…
(نامه به رئيس
جمهور، ف.آ. 3/9)
p آزادي
عقيده بدون
آزادي بيان
معنا و مفهومي
ندارد. آزادي
عقيده بدان
معناست كه
افراد بتوانند
آراء و عقايد
خود را
آزادانه در
بازار عقايد بيان
كنند تا در
عرصه رقابت،
مشاركت،
گفتگو و نقد،
حقيقت رفته
رفته ظاهر
شود. (از يك
مقالة منتشر
نشده)
p «فقدان
آزاديهاي
فردي» را نيز
بايد به عوامل
رشد و گسترش
مفاسد اخلاقي
افزود.
تحقيقات روانشناسان
نشان داده است
كه معاشرت
عادّي و سالم انسان
با جنس مخالف 70%
نيازهاي جنسي
او را بر طرف
ميكند. ولي
سختگيريهاي
بيجاي
نهادهاي
وابسته به
رژيم و علاوه
بر آن «بافت
سنّتي جامعه»
كه متأسّفانه
در قرن بيستم
نيز هنوز با
آن درگير
هستيم،
اينگونه
آزاديهاي
معقول را از
بين برده است
و روابط عادّي
و دوستانة
ميان دو جنس
(تحت نظارت خانوادهها)
را به روابط
زير زميني با
اين شكل فضيحت
بار كه به
عينه در جامعه
مشاهده ميكنيم
تبديل كرده
است. (ف.آ. 14/3)
n
اتّحاد
نيروهاي ملّي:
p يكي
از مهمترين
اهداف ما،
تشكيل جبههاي
توانمند و
فراگير از
كلّية
نيروهايي است
كه صبغة ملّي
گرايي دارند و
با اعتقاد
كامل به «حقّ
حاكميت ملّي»،
پاسداري از سه
مؤلّفة
«فرهنگ و
هويّت ملّي»،
«حقوق تاريخي
و اجتماعي ملّت
ايران» و
«منافع ملّي»
را سرلوحة
فعّاليتهاي
خود قرار دادهاند.
(در گفتگو با
نشريه وفاق
ملّي، ف.آ. 13)
p به
عقيدة ما،
امروز رهبران
احزاب و
تشكّلهايي كه
صبغه ملّي
گرائي دارند،
بايد بتوانند
مسائل را اصلي-فرعي
و اهمّ و مهم
نمايند و
اجازه ندهند
مسائل فرعي
-هرچند نسبتاً
مهم- مقولات
اصلي را تحت
الشّعاع قرار
دهد. (ف.آ. 11/3)
p بنظر
ميرسد اكنون
شرايطي فراهم
آمده كه همه
نيروهاي ملّي
گرا ميتوانند
بر اساس آرمان
مشترك «استقرار
حاكميّت ملّي»
همكاريهاي
مشخّصتر و
رسميتري با
يكديگر داشته
باشند. حتّي
بعضي از آنان
ميتوانند
براي نوعي
فعّاليت جبههاي
به پاي تهيه
يك اساسنامه و
برنامه موقّت
بروند و
اوّلاً حقوق و
تكاليف خود را
در قبال يكديگر
و در قبال
آرمانهاي
جبهه مشخّص
نمايند و در
ثاني كارپايه
مشتركي براي
نيل به اهداف
جبهه تدارك
ببينند. در
اينصورت از
اتلاف هزينهها،
امكانات و
انرژيها
كاسته خواهد
شد و طي تقسيم
كاري منطقي،
همه
فعّاليتها
سمت و سوي
معيّني پيدا
خواهد كرد و
لبة مبارزات
سياسي بر عليه
استبداد و
انحصارطلبي
تيزتر و برّانتر
خواهد شد. (ف.آ. 11/3)
p از
تحوّلات اخير
سياسي و
اجتماعي
ايران چنين استنباط
ميشود كه با
نااميدي
اجتناب
ناپذير مردم
از «مدّعيان
اصلاح طلبي» و
بياعتمادي
مردم به جناح
افراطي
اپوزيسيون
خارج نشين از
سويي، و گسترش
و فراگير شدن
«انديشة ملّي»
در ميان آحاد جامعه
از سوي ديگر،
همة نگاهها و
اميدها به سوي
نيروهاي ملّي
كه داراي
پيشينة
تاريخي درخشان،
تخصّص علمي و
تعهّد ملّي
هستند، معطوف
خواهد شد. و
اين نيروها در
صورت اتّحاد و
يگانگي خود،
علاوه بر
روشنگري و
هدايت افكار
عمومي، خواهند
توانست
بعنوان يك
اپوزيسيون
توانمند
اعتبار و وجهة
جهاني پيدا
كنند و مورد
حمايت
سازمانهاي
موجّه بين
المللي و
ارگانهاي حقوق
بشر و افكار
عمومي جهان
قرار گيرند و
در اين صورت
به نيروي عظيم
و توانمندي
تبديل خواهند
شد كه هرگز
جناح انحصار و
سركوب را توان
رويارويي و
مقابله با آن
نخواهد بود.
(ف.آ. 12/8)
p ملّيون
ايران بايد با
بررسي تاريخ
پرفراز و نشيب
نهضت ملّي و
با درس گرفتن
از تجربيات،
تلخكاميها و
شكستهاي
گذشته، در
راستاي تحقّق
آرمانهاي
شامخ ملّت
ايران، از
عوامل تهديد
كنندة وحدت
نيروهاي ملّي
احتراز
نمايند و تنها
از اين طريق
است كه خواهند
توانست درفش
مقدّس و
پرافتخار
«حاكميت ملّت
ايران» را در
اين مرز پرگهر
به اهتزاز
درآورند. (ف.آ. 12/9)
p امروز
همة رهبران
احزاب ملّي به
اين نتيجه رسيدهاند
كه بايد با
توجّه به
رسالتي كه
ضرورتها بر
عهدة نيروهاي
مدّعي ملّي
گرايي نهاده،
از اختلافات
گذشتة خود و
مسائل بياهمّيت
و فرعي چشم
پوشي كنند و
اتّحاد بزرگ
نيروهاي ملّي
ايران را بر
ضدّ استبداد،
خودكامگي،
انحصارگرايي
و تماميت
خواهي تشكيل
دهند. (ف.آ. 13)
p پيام
و درخواست ما
از آن دسته از
نيروهاي سياسي
كه ادّعاي
آزاديخواهي و
اعتقاد به
مردمسالاري
دارند، هميشه
اين بوده و هست
كه ايجاد
تحوّلات ژرف
هرگز از عهده
يك حزب و
سازمان برنميآيد
و لازم است كه
يك جبهه
نيرومند ملّي
تشكيل شود و
رهبري حركت
توفنده ملّت
ايران را به
سوي استقرار
حاكميت ملّي
در دست بگيرد.
البته اين امر
موانعي هم
دارد و تنها
در سايه
هوشياري و
آرمانخواهي و
از خودگذشتگي
رهبران احزاب
ملّي و مردمي
و درس گرفتن
آنان از تاريخ
پرفراز و نشيب
نهضت ملّي
ايران و
تجربيات و
تلخكاميها و
شكستهاي
گذشته و خنثي
كردن تلاشهاي
شوم دژخيمان و
تفرقه
انگيزان ممكن
و ميسّر خواهد
بود. (ف.آ. 30/9)
p به باور
ما، احزاب
اپوزيسيون
طرفدار سياست
سالم بايد
بپذيرند كه
هيچ يك به
تنهائي نميتوانند
نقش تعيين
كننده اي در
تحولات آتي
ايران ايفا
كنند. اما
دريك ائتلاف
وسيع ملي براي
استقرار
دموكراسي نقش
آنها تعيين
كننده و اثر
گذار خواهد
بود. درك ضرورت
اين ائتلاف، و
نيز شعارهاي
مشترك و روش
هاي مبارزه
سياسي مشترك،
هم اكنون تا
حدود زيادي در
ميان جريانات اپوزيسيون
بوجود آمده
است و زمينه
لازم را براي
تشكيل اين
ائتلاف فراهم
آورده است.
چنين ائتلافي
-كه ميبايست
تشكيل آنرا يك
"بايدِ
تاريخي" و يك
"جبر مقدّس!"
بشماريم- راه
بر دو تحول
احتمالي خطرناك
كه يكي تباني
اقتدارگرايان
با آمريكا و
ديگري دخالت
مستقيم آمريكا
در ايران است
و هر دو تهديد
كننده
استقرار دموكراسي
و حاكميت ملي
هستند خواهد
بست. (ف.آ. 43/1)
p سخن
اوّل و آخر ما
اينست كه
پيروزي تنها
در سايه
اتّحاد و
همبستگي
ميسّر ميشود
و اگر احزاب
ريشه دار ملّي
كه هر يك
رهبري طيفي از
جامعه را در
دست دارند و
از امكانات و تواناييهاي
ويژه خود
برخوردار ميباشند،
بتوانند دست
در دست هم و پا
بپاي يكديگر
در جهت نيل به
هدف يا اهدافي
مشترك گام
بردارند،
قطعاً و
يقيناً
خواهند
توانست
توانمندتر و
قاطعتر از
گذشته در صحنه
حضور يابند و
مبارزات
صائبتر و
موثرتري را
سامان دهند كه
بيشائبه
تحقّق بخش
آرمانهاي
بلند پايه
ملّت سترگ
ايران خواهد
بود. (پيام به
كنگرة نهم حزب
پان ايرانيست)
p يگانه
اميد مردم در
اين ميان به
اپوزيسيون داخل
كشور است كه
بخش عمدة آنرا
احزاب و
گروههاي ملّي
تشكيل ميدهند.
نگذاريم با
نااميد شدن
مردم از اين
نيروها، راه
براي فجايعي
كه پيش بيني
ميشود،
هموار گردد.
تحقّق بخشيدن
به آرمانهاي
بلندپاية
ملّي، از عهدة
هيچ يك از اين
احزاب و گروهها
به تنهايي
برنميآيد.
تنها در ساية
اتّحاد و
همبستگي و
معطوف كردن
برآيند
تواناييهاي
اين نيروها
بسوي هدف
مشترك است كه
ميتوان در
تحقّق اين
آرمانهاي
شامخ و مقدّس
توفيق يافت.
ضرورتهاي
اجتماعي،
امروز بار
وظيفة سنگيني
را بر عهدة
ملّيون ايران
و بويژه رهبران
احزاب و
دستجات ملّي
قرار داده
است. وظيفهاي
كه اگر بنحو
احسن بدان عمل
نشود، عواقب
ناگواري را
براي ملّت
شريف ايران
بدنبال خواهد
داشت. عواقبي
كه تنها براي
دشمنان اين
ملّت و
سودجويان و
فرصت طلبان
خوشايند
خواهد بود.
بنابراين تا
زمان باقي است،
به خود بياييم
و براي درمان
كالبد مجروح جامعة
خود آستيني
بالا بزنيم.
«آري به
اتّفاق، جهان
ميتوان
گرفت...!»
n
احزاب:
p
در
دموكراسي
پارلماني
آنچه بيش از
همه مهم و تأثيرگذار
است، نقش
برجسته احزاب
است؛ زيرا اين
احزاب هستند
كه «اراده
مردم» را
سازمان ميدهند
و در ميان
حكومت
كنندگان و
حكومت شوندگان
به صورت مجراي
ارتباطي عمل
ميكنند. وجود
تجانس فكري و
معرفتي و
تجمّع افراد
در يك تشكّل
بر پايه
اشتراك فكري و
ديدگاههاي
يكسان سياسي،
اجتماعي،
اقتصادي و
فرهنگي، ضمن
تقويت روحيه
كار جمعي و
فعّاليت و
رقابت، به
افراد انگيزش
و اعتبار ميدهد
و فرد را در
راستاي تحقّق
اهداف و
آرمانهاي
جمعي و
همفكرانش
وادار به تلاش
و رقابت سالم
مينمايد و از
انفعال و رخوت
فرد و جامعه
جلوگيري ميكند.
حقوق اوّليه
شهروندي را
تضمين نموده،
آگاهي تودههاي
جامعه را
افزايش ميدهد.
موجب نهادينه
شدن گفتمان
مدني بعنوان
يك ارزش شده و
با رأي و
رقابت خود،
تغييرات مورد نظر
حزب خويش را
با كمترين
هزينه ايجاد
مينمايد.
احزاب با نقد
مداوم فضاي
حاكم مسبّب
جلوگيري از
زياده رويها و
سوء استفاده
از قدرت شده و
موجب رويكردي همه
جانبه به سوي
عقلانيت
سياسي ميشوند
و ضمن تلاش در
جهت تثبيت
دموكراسي در
سايه چنين
دستاوردهايي،
هم فرد و هم
جامعه به سوي
كمال، خرد و
پويايي سوق
داده ميشوند.
تلاش در جهت
نيل به جامعهاي
مدني جز با
وجود نهادها،
احزاب،
مطبوعات آزاد
و مستقل از
حاكميت مقدور
نخواهد بود و
تنها با چنين
مكانيسمهايي
ميشود از
تراكم قدرت و
فساد اقتصادي
و سياسي جلوگيري
كرد. (ف.آ. 52/4)
p
از
ميان عوامل و
لوازم
نهادينه كردن
تربيت دموكراتيك،
بايستي از
"احزاب و
تشكّلهاي
مدني" بعنوان
مهمترين آنها
نامبرد. در
احزاب است كه
افراد اصول
گفتمان،
تحمّل مخالف و
تسليم شدن در
مقابل راي
اكثريت را
عملاً ميآموزند
و رفته رفته
آنرا بعنوان
يك فرهنگ ميپذيرند.
با اين توصيف،
من احزاب را
"مدارس دموكراسي"
مينامم.
(هفته نامة
فجر)
n اصلاحات:
p ما
هرگز مخالف
اصلاحات
نيستيم، ولي
اصلاحات را در
سطحي بسيار
وسيعتر و
سريعتر از
آنچه «مدّعيان
اصلاح طلبي»
در پي آنند
خواستاريم و
آنرا يك ضرورت
براي جامعة
ايراني ميدانيم.
(در گفتگو با
نشريه وفاق
ملّي، ف.آ. 13)
p ما
بارها و در
مواضع مختلف
اعلام داشتهايم
كه «حاكميت
فرقهاي» در
ايران بايد
جاي خود را به
«حاكميت ملّي»
دهد. اينست
اصلاحات
راستين از
ديدگاه ما. (در
گفتگو با
نشريه وفاق
ملّي، ف.آ. 13)
p روند
موجود
«اصلاحات»، به
هيچ عنوان
پاسخگوي خواستها
و نيازهاي
جامعة ايران
امروز نيست
(ف.آ. 22/1)
p جنبش
اصلاحي (در
معناي واقعي
آن) هرگز به بن
بست نميرسد،
بلكه اين جنبش
شبه اصلاحي
است كه با
ناتواني از
ايجاد
تغييرات
بنيادين و
اصولي و برآورده
ساختن
خواستها و
نيازهاي ملّت
ايران، با بن
بست مواجه شده
است. اگر
اصلاحات در
رأس هرم قدرت
پيش رفت نكرده
و متوقّف شده،
بلكه پس رفت
هم نموده است،
ولي در سطح جامعه،
با افزايش سطح
آگاهيها و
مطالبات
پيشرفت شگرفي
داشته است. (ف.آ.
22/1)
p اصلاحات
نيز دقيقاً
همانند
انقلاب 57 و يا
انقلاب
مشروطه جنبشي
اصيل و
برخاسته از
متن جامعه بود
كه به توسّط
برخي جريانات
پيدا و پنهان به
انحراف رفت و
سر از ناكجا
آباد درآورد.
بعبارت ديگر
هرگز نميتوان
جمهوري
اسلامي را
خالق و مبدّع
اصلاحات قلمداد
كرد و از سوي
ديگر روند
كنوني
اصلاحات در
ايران -كه من
آنرا "شبه
اصلاحات" مينامم-
هرگز منطبق با
خواستها و
نيازهاي ملّت
ايران نبوده و
لذا از اصالت
و سلامت
برخوردار
نيست و بيشتر
به شيري بي
يال و دم و
اشكم (به
تعبير مولانا)
ماننده است كه
از اصلاحات
تنها نام و
عنوان آنرا
يدك ميكشد!
(ف.آ. 26/2 و نشرية
پيام جبهة
ملّي ايران)
p بديهي
است كه سنّت
گرايان
اقتدارگرا -كه
ايدئولوژي و
انديشهشان
متعلّق به عصر
ماقبل مدرن
است و تا
مدّتي پيش
تمامي
نهادهاي قدرت
را در دست
داشتند- به
سادگي تن به
تحوّلات مدرن و
دموكراتيك
ندهند و
همچنان
مقاومت كنند.
از سوي ديگر
در همين مدّت
به دليل عمق
يافتن مطالبات
مردمي و نيز
بخاطر
مبارزات
توفنده و
روشنگريهاي
خردمندانة
اصلاح طلبان
راستين، صفها
روشنتر و سطح
انتظارات
جامعه افزون
شده و به هر
حال اكنون
اصلاحات به
مقطعي رسيده
است كه به
اعتراف دوست و
دشمن، اوضاع
ايران غير قابل
بازگشت است،
ولو اينكه
كودتايي رخ
دهد! (ف.آ. 22/2)
p اصلاحات
به معناي
تغيير و تحوّل
مثبت است و اين
تحوّلات ميتواند
تحوّلاتي
بنيادين هم
باشد كه مورد
تمايل ماست و
در منشور 9
مادهاي دولت
دوّم دكتر
مصدّق هم همين
معني از اصلاحات
منظور نظر
بوده. ولي
اصلاحات يك
معني منفي و
مخرّب هم دارد
كه عبارت از
ايجاد
تحوّلات سطحي
و غير اساسي
براي فريب
دادن مردم و
منصرف كردن
آنها از ايجاد
تحوّلات ريشهاي
و اساسي و
خواباندن موج
اعتراضات است.
(در گفتگو با
اسپاما، ف.آ. 35/3)
p تجربة
5 سالة
اصلاحات
حكومتي نشان
داد تكية خاتمي
بر قانون
گرايي نه تنها
آزاديها و
حقوق از دست
رفتة ملّت
ايران را احيا
نميكند،
بلكه به تحكيم
و تثبيت سلطة
استبداد ميانجامد
و نقض حقوق
شهروندي
ايرانيان در
دهههاي
گذشته نيز با
تكيه بر همين
قانون اساسي
بوده است.
اجراي اين
قانون اساسي
به حكومتي
منجر شده كه
در حال حاضر
كشور را اداره
ميكند و
عملكرد مشعشع
آنرا در همة
ابعاد شاهد هستيم.
(ف.آ. 42/2)
n انسان:
p انسان
اگرچه جزئي
كوچك از يك
كلّيت است كه
كائنات
ناميده ميشود،
ولي بطور
معمول، جسم
خود، عادات
خود و افكار و
احساسات خويش
را به عنوان
پديدهاي
مستقل و جدا
از بقيه ميشناسد.
و اين ناشي از
خطاي ديد در
آگاهي و فريب ذهن
اوست. اين
فريب ذهني
براي ما
زنداني ميآفريند
كه ما را در
چهارديواري
تمايلات شخصي
و علاقه و
محبّت تنها
براي چند تن
از نزديكان
خود محبوس و
محدود ميسازد.
ولي انسانهاي
بزرگ و متعالي
با بسط افق ديد،
خويشتن را از
اين زندان
آزاد و مهر و
شفقّت خود را
براي همه
انسانها
گسترش ميدهند
و به يك عشق
عمومي دست مييابند.
در اين مرحله
انسان در صدد
برميآيد كه
براي كشف و
حلّ معضلات
جامعه خويش به
تلاش و تكاپو
برخيزد. (ف.آ. 36/2 و
جزوة در حريم
عشق)
p فطرت
انساني بما ميگويد
كه هر انسان
در قبال
همنوعان خويش
مسئول است.
تنها به فكر
خويش بودن و
بي تفاوتي در
برابر مشكلات
جامعه، در
تعارض با
اصالت و شرافت
انساني است.
(آذرخش 2/2 و جزوة
در حريم عشق)
p
عرفان و
خدادوستي
همواره ملازم
با مردم دوستي
و عشق به
انسانيت است.
فرد عارف مسلك
كه نسبت به
<معشوق ازل>
ايماني
استوار و عشقي
سوزان و بي
پايان دارد.
به آثار و
آيات و مظاهر
و آفريده هاي
او نيز
خالصانه عشق
مي ورزد و
خصوصاً براي
<نوع انسان>
بعنوان كاملترين
آفريده خدا و
تجسّم مادّي
صفات الهي و
خليفه خداوند
بر زمين كرامت
فراوان قائل
است. (جزوة در
حريم عشق)
p بايد
توجّه داشت كه
يكي از
تفاوتهاي
انديشه دوران
مدرن با
انديشههاي
دوران ماقبل
مدرن آن است
كه در دوران
ماقبل مدرن
ارزش انديشه
از فرد بيشتر
بود و فرد به
دليل انديشههاي
انحرافي
معدوم ميشد،
ولي در دوران
مدرن ارزش
انسانهاي
داراي پوست و
گوشت و خون
زميني از هر
انديشهاي
بيشتر است و
هيچ فردي را
نميتوان به
دليل انديشههايش
محاكمه و
مجازات كرد.
(از يك مقالة
منتشر نشده)
n انقلاب:
p انقلاب
در اصطلاح
سياسي
عبارتست از يك
تحوّل و
دگرگوني
بسيار سريع،
انفجاري و
قهرآميز كه بدليل
پيچيدگيهاي
قانونمندي
آن، ميتواند
عواقب و
پيامدهاي
ناخواسته و
بعضاً شومي را
در پي داشته
باشد. انقلاب
همواره توأم
با تخريب است
و مطالعات
تاريخي نشان
ميدهد كه
انقلابها به
ندرت در پايه
گذاري حكومتهاي
دموكراتيك
موفّق بودهاند.
پس از انقلاب
فرانسه حكومت
ديكتاتوري ناپلئون،
پس از انقلاب
روسيه
ديكتاتوري
استالين، پس
از انقلاب
اسپانيا
ديكتاتوري
فرانكو و پس
از انقلاب چين
ديكتاتوري
مائوتسه تونگ
پيش آمد (و پس
از انقلاب 57
ايران، ...!) در
ميان سياسيون
مشهور است كه
«انقلاب
فرزندان خود
را ميبلعد.»
(ف.آ. 19/1)
p و
امّا برجستهترين
علّت
ناكارامدي
انقلاب در
استقرار حكومتهاي
دموكراتيك و
مردمسالار
اينست كه در
فرايند
مزبور،
"تحوّلات
فرهنگي" و
"تحوّلات سياسي"
هماهنگ با
يكديگر پيش
نميروند.
(كما اينكه
فرايند
"اصلاحات از
بالا" نيز
همچون
"كودتاي
نظامي"
(انقلاب از
بالا!) واجد همين
خصيصه است.)
اگر ملّتي به
آن درجه از
رشد يافتگي
فرهنگي و
خودآگاهي
ملّي نائل
نشده باشد كه
از پتانسيل و
توانمندي
لازم جهت
حاكميت بر
سرنوشت خود
برخوردار
گردد، هرگز با
انقلاب -بعنوان
يك دگرگوني
سريع و
قهرآميز در
ساختار سياسي-
به "حاكميت
ملّي" يا
دستكم به يك
حاكميت ملّي
پايدار دست
نخواهد يافت.
(ف.آ. 27/1)
p انقلاب
بعنوان يك
تحوّل و
دگرگوني سريع
و قهرآميز،
بدليل
پيچيدگيهاي
قانونمنديهاي
آن، ميتواند
عواقب و
پيامدهاي
ناخواسته و
بعضاً شومي را
در پي داشته
باشد و هرگز
قابل كنترل
نيست و نميتوان
تضمين كرد كه
ره به سرمنزل
مقصود برد. (34/7)
p ثمره و
محصول انقلاب
از سه حالت
خارج نيست كه هيچكدام
به
دموكراتيزاسيون
ختم نميشود:
يا انقلاب
سركوب ميگردد
و از سوي هيئت
حاكمه بعنوان
يك شورش
بيگانه ساخته
جلوه داده ميشود.
يا در زماني
كه هيچيك از
طرفين يعني
انقلابيون و
حاكمان پيروز
نشده و شكست
هم نخورده باشند،
گرفتار تداوم
خشونت و
ناامني و
افزايش قتل و
غارت ميگردد.
و يا بالفرض
در صورت
پيروزي
انقلاب كه معمولاً
با كشتار و خونريزي
و تخريب و
ويراني صورت
ميگيرد، به
گواهي تاريخ
خود همان
انقلابيوني كه
براي آزادي
قيام كردهاند،
براي جلوگيري
از نفوذ
باصطلاح «ضدّ
انقلاب» امكان
آزادي برابر
با حاكمين را
از مخالفين
سلب ميكنند و
پس از گذشت
اندكي از
حاكميت
بلامنازعشان،
به منافع حاصل
از امتيازات
خو گرفته و به
راحتي تن به
آزادي مخالف و
گردش نخبگان
نميدهند. به
تعبير فرانتس
فانون «انقلاب
فرزندان خود
را ميبلعد» و
مردمي را كه
آفرينندة او
بودهاند، به
صلاّبه ميكشد.
(34/7)
p هنگاميكه
يك گروه با
انقلاب و
خشونت روي كار
بيايد و قدرت
را در دست بگيرد،
با خشونت هم
از اين قدرت
محافظت خواهد كرد
و نميتواند
تضمينگر
آزادي
دگرانديشان
باشد. اينست
رمز انحراف اكثر
انقلابها در
سراسر جهان.
(سخنراني در
دفتر حزب، 21/9/82)
n تكثر
گرايي:
p اقتضاي
دنياي جديد،
تكثّر و تنوّع
است. بنابراين
دعوت به وحدت
در شرايط امروز
بايد دعوت به
«وحدت در عين
كثرت» باشد. (ف.آ. 17/1)
p
هر حزب
و سازمان
سياسي
نماينده نوعي
طرز تفكّر و
بينش خاص در
جامعه است.
هنگاميكه اين
تنوّعها
بتوانند در
فضايي آزاد با
يكديگر تضارب
آراء داشته
باشند، از
يكسو شاهد
اصلاح و رشد
تفكّرات و
برنامههاي
احزاب خواهيم
بود و از سوي
ديگر برآيند
اين تفكّرات و
برنامهها
تبديل به
برنامهاي
پخته و كارآمد
و براي يك
ملّت در مقطعي
از زمان ميگردد.
(ف.آ. 52/4، هفته
نامة فجر)
p شايد
در سطح آرمان
و ايده آل به
نظر برسد، خوب
است كه تمامي
افراد تابع يك
فكر و عقيده و
مرام و مذهب
باشند تا جنگ
انديشهها و
جدالهاي
عقيدتي از
ميان برخيزد.
امّا واقعيت
اين است كه
چنين آرماني
در حدّ مطلق
نه ممكن است و
نه مفيد. ممكن
نيست به اين
دليل كه چنين
توقّعي بر
خلاف طبيعت
انسان و
مقتضيات ساختمان
ذهني و
قانونمنديهاي
اجتماعي
آدميان در
تمامي اعصار،
به ويژه در
دنياي جديد
است. و مفيد
نيست به اين دليل
كه اوّلاً بر
خلاف تكوين
است و ثانياً
بر خلاف فلسفه
خلقت است. چرا
كه انسان با
مؤلّفههايي
چون اراده،
آگاهي،
انتخاب،
آزادي، مسئوليت
و آفرينندگي
است كه تعريف
و ممتاز ميشود.
(از يك مقالة
منتشر نشده)
n جبهة
ملّي ايران:
p در
درازاي
سالهاي سياه
تاريخ معاصر
ايران كه پيوند
شوم استعمار
خارجي و
استبداد
دروني وابسته،
منجر به تجزية
ميهن، فزوني
يافتن ميزان
فقر و فساد و
گسترش رو به
رشد گونههاي
مختلف تباهي
در جامعة
ايراني شد،
ملّت ايران را
در گرداب
دهشتزاي فترت
و ناتواني
گرفتار آورد.
در چنين
روزگار
ظلماني سرشار
از درد و رنج،
بناگاه
آذرخشي سينة
تمامي اين سياهيها
را درنورديد و
دگرباره نور
اميد را در
دلهاي
ايرانيان
زنده كرد. اين
آذرخش، «جبهة
ملّي ايران»
بود كه
رستاخيز عظيم
ملّت ايران
براي رهايي از
چنگال سلطه و
سيطرة
بيگانگان و
بيگانه
پرستان
وابسته و
سرسپرده بر
ميهن خويش را
پديد آورد. (ف.آ.
28/1)
p هرچند
در طول اين
پنجاه و سه
سال، جبهه
ملّي و ديگر
نيروهاي ملّي
ايران بجرم
خصومت آشتي ناپذيرشان
با دو پديده
شوم استبداد و
استعمار،
همواره هدف
نوك پيكان
حملات
رژيمهاي
خودكامه و
بيدادگر
وابسته قرار
داشتهاند،
ولي تاريخ
نشان داده است
كه هر گاه اين
رژيمها به
تزلزل پايههاي
خود واقف شده
و شكوه
پوشالين خود
را بر باد
رفته ديدهاند،
دست به دامان جبهه
ملّي ايران شدهاند
تا امنيت و
ثبات بار ديگر
به كشور باز
گردد. (ف.آ. 28/1)
p تشكيل
جبهه ملّي رستاخيز
عظيم ملّت
ايران در طول
تاريخ معاصر بود
كه در طي نيم
قرن فعّاليتش
حساب خود را
به ملّت ايران
پس داده.
ببينيد دولت
ملّي دكتر
مصدّق كه 27 ماه بيشتر
حكومت نداشت،
چه كار كرد كه
بزرگترين ابرقدرتهاي
جهان آمريكا و
انگليس با
تاييد شوروي
دست در دست هم
دادند تا آن
را سرنگون
كنند! (ف.آ. 32/7)
p جبهة
ملّي يك سازمان
فراگير و
متعلّق به همة
ملّت ايران است،
مگر انگشت
شمار كساني كه
با آزادي و
استقلال
مملكت و
حاكميت ملّي
مخالف باشند.
توافق بر سر
يكسري اصول
حدّاقلي در جبهة
ملّي تنها
راه تشكيل يك
سازمان
گسترده،
فراگير و توانمند
است كه همة
اقشار ملّت از
اقوام مختلف،
پيروان مذاهب
و مكاتب
گوناگون،
طبقات و صنوف
مختلف و
جنسيتهاي
دوگانه در آن
بگنجند. بنابراين
جبهة ملّي داراي
يك ايدئولوژي
باز و فراگير
است كه بتواند
احزاب و
دستجات با
ايدئولوژيهاي
گوناگون اعمّ
از مذهبي و
غير مذهبي و
سوسياليست و
سوسيال
دموكرات و
ليبرال دموكرات
و... را در خود
جاي دهد و
مؤتلف سازد و
اين نيروها
برآيند
امكانات و
تواناييهاي
خود را در
مسير اهداف
آزاديخواهانه
و استقلال
طلبانه بسيج
كنند. (ف.آ. 34/2)
p جبهة
ملّي ايران از
اين نوع
اتّحادهاي
مقطعي و مرحلهاي
نيست و چون
«استقرار
حاكميت ملّي»
را شعار و آرمان
خود قرار داده
است، هنگامي
كه به اين هدف مقدّس
هم دست پيدا
كند، رسالتش
خاتمه يافته تلقّي
نميشود و
تازه آن زمان
ابتداي راه
است و بايد
براي «حفظ
حاكميت ملّي»
كوشيد. چون
ميهن ما بدليل
شرايط ويژة
ژئواستراتژيك
و ژئوپوليتيك
و
ژئواكونوميك
خود هميشه در
معرض خطر
استبداد و
استعمار قرار
دارد و
استقلال و
آزادي آن
تهديد ميشود.
نيروهاي جبهة
ملّي هم گرچه
در جزئيات
مختلفند، ولي
در كلّيات بسيار
متّفق و
همبسته و
يكپارچه و
داراي كارپايه
و اساسنامة
مدوّني هستند
كه عمل كردن
بر طبق آن،
انسجام
تشكيلاتي و
وحدت نيروهاي
جبههاي را
تضمين ميكند.
بنابراين تا
وقتي اثري از
ايران باقي
است، جبهة
ملّي ايران هم
باقي است و
«نهضت ادامه
دارد»! (ف.آ. 34/3)
p بنظر
من ديپلماسي
هوشمندانة
مصدّق و جبهة
ملّي ميتواند
بعنوان
الگويي
متكامل براي
جنبشهاي رهايي
بخش در
كشورهاي
ستمديده و
ايلغار زده تلقّي
شود. همانطور
كه جمال
عبدالناصر در
مصر و نهضت
مشروطه خواهي
در افغانستان
و بسياري از آزاديخواهان
و نهضتهاي
آزاديخواهي
در سراسر جهان
خصوصاً
افريقا و شبه
قارّه هند از
آن الهام
گرفتند و
توانستند
استقلال خود
را بازيابند و
دست استعمار
را از منابع
ملّي خود كوتاه
كنند. چقدر من
تأسّف ميخورم
كه مبارزات
ايرانيان 50
سال پيش به
رهبري دكتر
مصدّق،
الهامبخش
نهضتهاي اصيل
مردمي در اقصي
نقاط جهان ميشود
و با افتخار
ميگفتيم:
«گيتي همه از
نهضت ما پر ز
خروش است!»،
ولي امروزه
تروريسم و
تروريست به
اقصي نفاط
جهان صادر ميكنيم!!
(سخنراني در
دفتر حزب،
ديماه 81، ف.آ. 35/6)
p ظهور
مصدّق و جبهة
ملّي ايران
در سيه
روزگاري كه
ابرهاي
ظلماني
استبداد و استعمار
بر كشورهاي
عقب مانده
(بخوانيد: عقب
نگهداشته شده)
سايههاي شوم
خود را گسترده
بود، حقيقتاً
بمنزلة
«آذرخشي در
ظلمت» شمرده
ميشود كه پس
از اندك مدّتي
كه ثمربخشي
خارق العادة
روش و منش آن
در ايران
آشكار ميشود،
منجر به ظهور
يكبارة
سوشيانتهاي
پرشماري در
جاي جاي پهنة
گستردة ملل
ستمديده ميگردد
كه مردمان خود
را از تباهي
ميرهانند و
مصدّق -به
تعبير حضرت
حافظ- به
«سرحلقة رندان
جهان» تبديل
ميشود! (ف.آ. 36/2)
p با
كمال خوشوقتي
مي بينيم نهضت
مقدّسي كه مصدّق
بر پايه تفكّر
استقلال
طلبي،
آزاديخواهي و
عدالتجويي
بنا نهاد، نه
تنها با توطئه
شوم 28 مرداد 1332
متوقّف
نميشود، بلكه
به هر صورت
ممكن تداوم مي
يابد و پس از
هر ضربه
سهمگيني كه بر
پيكر آن وارد
مي آيد، بار
ديگر لجوجانه
از جاي برمي
خيزد و قامت
برمي افرازد و
بايد گفت نه
تنها در
ايران، بلكه
در ساير
كشورهاي
ستمديده و
ايلغار زده،
از جمله در
حركت ضدّ
استعماري
جمال
عبدالناصر در
مصر، نهضت
مشروطه خواهي
افغانستان، جنبشهاي
آزاديبخش
ملّت اندونزي
به رهبري دكتر
احمد
سوكارنو،
جنبش استعمار
ستيز مارشال تيتو
در يوگسلاوي،
نهضت ضدّ
استعماري
الجزاير،
جنبش استقلال
طلب غنا به
رهبري دكتر
قوام نكرومه،
و دهها جنبش
ضدّ استعماري
و ضدّ استبدادي
از كران تا به
كران كشورهاي
جهان سوّم و در
پهنه گسترده
ملل زير سلطه،
به اذعان و
اعتراف خود
رهبران آن
جنبشها، نهضت
مصدّق
تاثيرات شگرفي
مي گذارد و
عملاً به
سرمنشا و
مركزيتي براي
همه جنبشهاي
اصيل انساني و
مردمي تبديل
مي شود و به
اين پيش بيني
الهام گونه و
بظاهر ايده
آليستي شهيد
نامدار جبهه
ملّي ايران دكتر
حسين فاطمي
رنگ حقيقت مي
بخشد كه:
"پيمودن راه
مبارزه و فتح
ما نيز زمينه
پيروزي قطعي ملل
زير سلطه و
مردمي را كه
ساليان دراز
است در چنگال
بيرحمانه
سياست
استعماري دست
و پا مي زنند،
آماده مي
سازد." (پيام
به كنگرة وحدت
در امريكا)
p ما
همواره بر اين
باور بودهايم
كه جبهه ملّي
ايران خانه
تمامي احزاب و
دستجات
استقلال طلب و
آزاديخواه
ايران است و
سازماني است
كه در طول تاريخ
54 ساله اش حساب
خود را به
ملّت ايران پس
داده و از بار
مثبت تاريخي و
كارنامه
درخشاني برخوردار
است و ضرورت
تداوم حركت
مصدّق و جبهه
ملّي كاملاً احساس
ميشود. (در
گفتگو با
راديو پيوند،
ف.آ. 49/2)
p جبهه
ملّي ايران
ميراثي بس
ارزنده و
گرانسنگ است
كه از مصدّق بزرگ
و ديگر
سرداران بخاك
خفته جنبش
آزاديخواهانه
ملّت ايران
براي ما برجاي
مانده است. بر
ماست كه اين
ميراث
گرانسنگ را
پاس بداريم،
در جهت تقويت
و گسترش آن
بكوشيم و
بخاطر داشته
باشيم ما
آخرين نسل جبهه
ملّي ايران
هستيم كه
ميتوانيم
پيوند ميان
ياران و معاصران
دكتر مصدّق را
با نسل بعد
برقرار سازيم
و اين مائده
تاريخي را به
نسلهاي آينده
انتقال دهيم.
(پيام به
كنگرة وحدت در
امريكا +
سخنراني براي اعضاي
حزب در شيراز)
n جمهوريخواهي:
p تفكّر
جمهوريخواهي
امروز از
وسيعترين
پايگاه
اجتماعي
برخوردار است.
ملّت ايران كه
انواع و اقسام
حكومتها را
تجربه كرده و
هم طعم 2500 سال حكومت
شاهنشاهي
توام با
استبداد و
خودكامگي –بجز
در مواردي
نادر همچون
كورش كبير و
بخشهايي از
دوره اشكانيان
در عهد باستان
و شايد تا
حدودي
كريمخان زند
در قرون اخير-
را چشيده و هم
از بركات حكومت
تئوكراتيك در
دوره خلفاي
اموي و
عبّاسي، صفويان
و جمهوري
اسلامي بهره
مند بوده،
امروز تحقّق
آمال خود را
در يك جمهوري
عرفي و تمام
عيار مييابد.
بر اساس
نظرسنجيهاي
انجام شده،
اين ساختار
سياسي بيش از 85%
در جامعه ايران
طرفدار دارد.
(گفتگو با
راديو پيوند،
ف.آ. 49/3)
n جنبش
دانشجويي:
p به
راستي ميتوان
گفت كه جامعه
دانشجويي،
نيرومندترين
و زنده
ترين نهاد
مدني در ايران
بوده و هر از
چندگاه با
جوشش و حركت
خود، خوني
دوباره در رگهاي
جامعه نيمه
جان ايران
جاري كرده
است. ولي اين
جنبش بايستي
از افت و
خيزها و فراز
و نشيبهاي
گذشته خود درس
عبرت آموزد تا
بتواند حركت
ثمربخش و نقش
آفريني مثبتي
در رقم زدن
معادلات
سياسي كشور از
خود بروز دهد.
(ف.آ. 31/1)
p جنبش
دانشجويي در
دهه اول
انقلاب، اغلب
به عنوان
سرباز اراده
كاريزماتيك
رهبري انقلاب
عمل مي كرد. و
در دهه دوم و
آغاز جنبش
اصلاحات، به
پياده نظام
نيروهاي
اصلاح طلب
حكومتي تبديل
شد. نكته قابل
توجه اين است
كه به ميزاني
كه وابستگي
جنبش
دانشجويي به
حاكميت افزون شده
است، به همان
ميزان
دانشجويان از
آرمانهاي
دانشجويي جدا
شده اند.
اصلاح طلبان
حكومتي نيز
همچون محافظه
كاران حاكم،
جنبش دانشجويي
را مطيع و
منقاد
ميخواهند.
اصلاح طلب لزوماً
به معناي
دموكراسي
خواه نيست. (ف.آ.
48)
p جنبش
دانشجويي
نبايد حركت
مثبت و
اميدبخشي را
كه آغاز كرده
است، محدود به
لغو مجازات
اعدام آقاجري
و موضوعاتي از
اين قبيل
نمايد. و
بايستي
شعارهايي
برگزيند كه
اثر بخشي لازم
را بر دستگاه
حكومتي داشته
باشد. شعارهايـــي
كه متضمّن
مواردي چون:
آزادي همه
زندانيان
سياسي كه بر
خلاف موازين
حقوق بشر و
حتّي بر خلاف
موازين قانون
اساسي پر نقص
فعلي محكوم
شدهاند، حذف
فيلتر
انتصابي و
غيردموكراتيك
نظارت استصوابي
شوراي نگهبان
و برگزاري
انتخابات آزاد
پارلماني، اصلاح
ساختار
دادگستري
كشور به گونهاي
كه تضمين
كننده
استقلال كامل
اين دستگاه از
قواي ديگر
حكومتي باشد،
برگزاري يك
همه پرسي و
رفراندم
ملّي، و... باشند،
از مناسبترين
شعارها براي
اين برهه
سرنوشت ساز از
مبارزات جنبش
دانشجويي
هستند كه اگر
با جدّيت پي
گرفته شود و
از جانب ديگر
تودههاي
مردم نيز
حمايت گردد،
ميتواند
تاثيري بسزا
در اصلاح
ساختار سياسي
كشور داشته
باشد. پيشگامترين
بخش جنبش
تحوّل طلب
ايران يعني
دانشجويان از
بيان اين
خواستههاي
ابتدايي و
برحقّ ملّت
ايران، نبايد
هراسي به خود
راه دهند. (ف.آ. 31/1)
p در
ابتداي
انقلاب همه
احزاب و
گروهها در
دانشگاه
پايگاه و
تريبون
داشتند و
ديدگاههاي
خود را ترويج
ميكردند و
نشريات و
اعلاميههاي
خود را توزيع
ميكردند. حال
آنكه امروز
تنها شاهد
حضور يكي دو
تشكّل سياسي
در دانشگاهها
(بسيج و انجمن
اسلامي)
هستيم. به نظر
ما
فعّاليتهاي
سياسي
دانشجويان
بايد در احزاب
كاناليزه شود
تا استمرار
يابد، چرا كه
با وضعيت فعلي
دانشجويان
براي چهار سال
در انجمن
اسلامي به
فعّاليت ميپردازند
و سپس براي
هميشه از آن
جدا ميشوند.
ضمن اينكه در
دانشگاه
گرايشات و
سلايق و عقايد
مختلف و
متكثّري وجود
دارد و لذا
تجمّع همة اين
گرايشات در يك
تشكّل مطلوب
نيست و بايد
تشكّلهاي
سياسي
متعدّدي در
دانشگاه فعّاليت
كند. (در
گفتگو با
ايسنا، ف.آ. 51/4)
p وابستگي
گروههاي دانشجويي
به خارج از
دانشگاه
لزوما منفي
شمرده نميشود
و آنچه
نكوهيده است،
دانشگاه تك
صدايي و ميدان
ندادن به
گروههاي
دانشجويي
غيروابسته به
حكومت است.
دانشگاه
بايستي به يكي
از مراكز
فعّاليت
احزاب و
گروههاي
سياسي تبديل
شود. پيش از
انقلاب
فرهنگي احزاب
و سازمانهاي سياسي
متنوّع،
تريبونها و
دستجاتي در
دانشگاه
داشتند كه اين
خود ميتوانست
ضامن پويايي و
رشد و شكوفايي
جنبش
دانشجويي
باشد. يكي از
وظايف جنبش
دانشجويي نقد
قدرت است و
اگر اين جنبش وابسته
به حكومت
باشد، از اين
وظيفه مهم و
سازنده
خود باز
خواهد ماند.
(ف.آ. 48)
p روشي
كه كميتههاي
انضباطي بعنوان
ابزار ارعاب و
سركوب در
دانشگاهها در پيش
گرفتهاند،
نميتواند
جنبش
دانشجويي را
از مطالبه
خواستههاي
اساسي خود
بازدارد و اين
روشها غالباً
نتيجة معكوس
در پي دارد. (در
گفتگو با
ايسنا، ف.آ. 51/4)
n حاكميت
ملّي:
p پيش
نياز و لازمه
هر گونه
اصلاحي از نظر
ما وجود يك
"حاكميت ملّي"
است. بدان
معنا كه ملّت
بر سرنوشت خود
حاكم باشد و
آينده خويش را
خود تعيين
نمايد و يكايك
افراد ملّت از
ارزش و حقوق
يكسان
برخوردار باشند.
لذا حاكميت
ملّي در تعارض
كامل با
حاكميتهاي
فرقهاي،
قومي، نژادي و
طبقاتي (از
نوع سرمايه
سالاري يا
ديكتاتوري
پرولتاريا) و
هر نوع حاكميت
خودكامه و يا
وابسته به بيگانگان
قرار ميگيرد.
بنابراين سه
مولّفه
استقلال،
آزادي و عدالت
اجتماعي اصول
حاكميت ملّي
را تشكيل ميدهند.
هر گونه رشد و
پيشرفت در
جامعه تنها در
بستر حاكميتي
ملّي، دموكراتيك
و مردمسالار
ميسّر است و
هدف عمده ما
نيز رسيدن به
چنين حاكميتي
است. (گفتگو با
مجلّه روابط
حزبي، ف.آ. 32/5)
p اصولاً
حاكميت ملّي و
مردمسالار با
دخالت دين در
حكومت مغايرت
اساسي دارد.
هرگز نميتوان
از سويي دم از
دين
فقاهتي-حكومتي
زد و از سويي
ديگر به اصل مردمسالاري
(بدان معنا كه
مردم بر
سرنوشت خود حاكم
باشند و آينده
خويش را خود
تعيين كنند و
يكايك افراد
جامعه صرفنظر
از نژاد،
قوميت، طبقه،
جنسيت و البته
دين و مذهبشان
از حقوق سياسي-اجتماعي
كاملاً برابر
برخوردار
باشند) باور
داشت. از پيش
نيازهاي
تحقّق
مردمسالاري،
بيچون و چرا
جدايي دين از
حكومت و
بازگشت دين به
جايگاه اصيل و
حقيقي خود
بعنوان رابطه
شخصي و
عاشقانه و عارفانه
انسان با
خداوند است.
دخالت دين در
حكومت
بالضّروره
مولّد
"حاكميت فرقهاي"
است كه همچون
حاكميتهاي
قومي، طبقاتي
و... از انواع
حاكميتهاي غير
ملّي و غير
مردمسالار
تلقّي ميگردد.
p حاكميت
ملّي مورد نظر
ما، مترادف با
حاكميت ملّت
بر امور و
سرنوشت خويش
است و لذا دو
اصل استقلال و
آزادي را شامل
ميشود و با
استبداد و
استعمار سر
ناسازگاري
دارد و
بنابراين نميتواند
فاشيستي و
غيردموكراتيك
باشد. (گفتگو با
اسپاما، ف.آ. 35/4)
p بي
شائبه، اين
خودكامگي و
جباريت
رژيمهاي ضد انساني
افغانستان و
عراق بوده كه
ارتش آمريكا
را با مدرن
ترين ساز و
برگهاي نظامي
به منطقه ما
آورده است. در
جهان امروز
آمريكا با همه
قدرقدرتي اش
هرگز نمي
تواند به
كشوري كه
داراي
حاكميتي ملّي
و مردمي است
حمله كند. نه
افكار عمومي
خود آمريكا
اجازه چنين
حركتي را به
زمامدارانش
مي دهد، نه
منافع و مصالح
آمريكا ايجاب
مي كند، و نه
حكومتهاي انتخابي
مورد حمايت
ملتها آن قدر
پوشالي اند كه
"ابرقدرت
يكّه تاز جهان"
بتواند با يك
حمله نظامي به
آساني آنها را
از هم فروپاشاند.
(ف.آ. 43/1)
p امروز خواست
و نياز ملّت
ايران،
حاكميتي ملّي
و مردمسالار
است كه در آن،
همة اقشار
ملّت صرفنظر
قوميت و مذهب
و طبقه و
جنسيت خود و
به صرف
«ايراني بودن»
از ارزش و
حقوق متساوي
برخوردار
باشند و اين
نيز جز در
صورت جدايي
كامل هر نوع
ايدئولوژي از
حكومت تحقّق
پذير نخواهد
بود. (ف.آ. 45/3)
p اجراي
موفّقيت آميز
تمامي اين
برنامههاي
اصلاحي تنها و
تنها در سايه
يك «حاكميت ملّي»
ميسّر خواهد
بود. حاكميت
ملّي بدان
معناست كه
ملّت بر
سرنوشت خود
حاكم باشد و
آينده خويش را
خود تعيين كند
و همه افراد
ملّت صرفنظر از
نژاد، قوميت،
مذهب، طبقه و
جنسيتشان، و
به صرف ايراني
بودن از ارزش
و حقوق برابر ]برخوردار[
باشند. تنها
در چنين بستر
مساعدي،
همگان ميتوانند
به مشاركت
جويي
برخيزند،
نيروهاي مختلف
اجتماعي
آزادانه
برنامهها و
راهكارهاي
خود را براي
حلّ معضلات
كشور اعلام و
تبيين كنند،
در يك بستر
رقابتي آزاد
براي چالش بين
الاذهاني،
ديدگاهها و
برنامههاي
مختلف مطرح و
نقد شود و
اكثريت مردم
آنچه را كه به
مصلحت خود ميبينند
برگزينند و از
طريق رأي دادن
و بقدرت رساندن
نمايندگان
واقعي خود،
اين برنامهها
را به مرحله
اجرا درآورند.
(ف.آ. 52/4)
n خشونت
گرايي:
p همانگونه
كه
بنيادگرايي
اسلامي در
فلسطين و لبنان
كه تجويزگر
ترور و خشونت
است، حقوق بشر
و صلح جهاني
را تهديد ميكند،
عملكرد جناح
تندروي
اسرائيلي هم
كه با ادّعاي
حقوق بشر، راه
حلهاي
قهرآميز و
ميليتاريسي
را براي رسيدن
به اين منظور
چه در خود
فلسطين و چه
با نفوذ در
سياستهاي
امريكا در سراسر
جهان در پيش
ميگيرد، به
هيچ وجه به
استقرار صلح
جهاني منتهي نميشود.
بلكه اين هر
دو، دو روي يك
سكّهاند. با
خشونت و جنگ
افروزي و
تخريب و
ويرانگري و
قتل عام و
شكنجه هرگز
نميتوان
ضامن و حافظ
حقوق بشر بود.
(سخنراني در
دفتر حزب، ف.آ.
35/5)
p تمام
ايدئولوژيها،
نهضتها،
احزاب و
دولتهايي كه
مروّج خشونت
هستند، چه در
لواي
سوسياليسم،
چه در لواي اومانيسم
و حقوق بشر،
چه در لواي
اسلامگرايي،
نژاد گرايي يا
هر شعار مقدّس
يا نامقدّس
ديگر، در
هماهنگي كامل
با يكديگر صلح
جهاني و حقوق
بشر را تهديد
ميكنند. هر
چند در ظاهر
با هم متضاد و
متخاصمند،. ولي
در باطن با هم
پيوندي جدايي
ناپذير دارند.
(سخنراني در
دفتر حزب، ف.آ.
35/5)
n دموكراسي:
p دموكراسي
را ويژگيهايي
است نظير
موقّت بودن
حاكميت صاحب
منصبان و
قابليت تغيير
آنها از طريق
قانوني.
دموكراسي
حكومت
انتخابي است و
انتخاب، هم بصورت
ايجابي و هم
سلبي جلوه ميكند.
گاه به يك فرد
رأي مثبت ميدهيم
و او را بر صدر
مينشانيم و
گاه به فرد
ديگري رأي
منفي ميدهيم
و او را عزل ميكنيم.
ممكنست يك نفر
به شيوههاي
دموكراتيك
انتخاب شود و
حكومت و رهبري
را در دست
بگيرد، امّا
پس از آن
بگونهاي
راهها را
مسدود كند كه
شهروندان
نتوانند او را
بركنار كنند.
رژيمي كه با
انتخابات بر
سر كار آمده
امّا به
روشهاي
دموكراتيك
نتوان آنرا
تغيير داد،
رژيم
دموكراتيك
نيست. حقّ
نخواستن گوهر
زندگي
دموكراتيك
است. (ف.آ. 42/2)
p قدرت
مطلق، فساد
مطلق ميآورد.
براي مقابله
با چنين امري
است كه بر قدرت
مهار زدهاند
و بوسيلة
قوانين و
مقرّرات آنرا
محدود ميكنند.
در دموكراسي
اين مردم
هستند كه با
آراء خود
مشخّص ميكنند
كه چه كسي بر
آنها حكومت
كند يا حكومت
نكند و از
ديگر مشخّصههاي
اين نوع حكومتها
ميتوان به
ميزان و مدّت
زمان محدود
حاكميت حاكمين،
وجود مطبوعات
آزاد، احزاب،
اصناف و سنديكاها
بعنوان
نهادهاي
جامعة مدني و
ناظر بر قدرت
و نقدّ مستمرّ
قدرت توسّط
اين نهادها
نام برد. (ف.آ. 42/2)
p بينش
رشد يافته
انسان معاصر،
ساختار سياسي
ديگري جز
دموكراسي را
پذيرا نيست. و
بنابراين ما
معتقديم كه
«انسان فردا
محكوم به
زيستن در
جامعهاي
دموكراتيك و
مردمسالار
است!» (ف.آ. 52/4)
p افراد
و احزاب هر يك
ميتوانند
براي خود
ايدئولوژي
داشته باشند و
آن را ترويج
كنند و در جهت
رسيدن به آن
تلاش كنند. ولي
«حكومت»
هيچگونه ايدئولوژي
و باوري جز
دموكراسي و
حقوق بشر نبايد
داشته باشد.
(سخنراني در
دفتر حزب، 20/8/82)
p دموكراسي
جز در سايه
نهادينه شدن
فرهنگ دموكراسي
استقرار
نخواهد يافت.
همانگونه كه
عدالت،
آزادي،
برابري و ساير
مفاهيم
انساني بدون نهادينه
شدن فرهنگ
آنها محقّق
نميگردد. (سخنراني
در دفتر حزب،
27/8/82)
p سوال
اينجاست كه
چگونه ميتوان
روند حركت به
سوي دموكراسي
را شتاب بخشيد؟
و كدام عوامل
اجتماعي در
اين امر دخيل
هستند؟ بزعم
نگارنده نيل
به يك حكومت
دموكراتيك و مردمسالار،
تنها در سايه
نهادينه شدن
"تربيت
دموكراتيك"
در جامعه امكانپذير
است. در يك
جامعه
استبداد زده،
بدون نهادينه
شدن تربيت
دموكراتيك،
هيچ جنبش
اجتماعي -اعم
از اصلاحي،
انقلابي يا
اصلاحي-انقلابي-
حاكميت مردمي
را به ارمغان
نخواهد آورد.
n دين:
p در
عرصههايي كه
قانون در آن
راهي ندارد،
اعتقادات
دروني
انسانها ميتواند
مؤثّر و
كارساز باشد و
اعتقادات
ديني اگر
نهادينه شود
ميتواند از
بسياري جرائم
و ظلمها و
فسادها جلوگيري
كند و افراد
را به سمت نقش
آفريني مثبت
در جامعه سوق
دهد. (ف.آ. 13)
p حكما و
انديشمندان
مدافع دين و
آيين، بطور كلّي
دو رويكرد
متفاوت نسبت
به اين پديده
داشتهاند.
گروهي
باورمند به
«دين
اخلاقي-عرفاني»
بودهاند و
شماري ديگر
معتقد به دين
«فقاهتي-حكومتي».
كه در بررسي
نقش دين در
پيشرفت يا
انحطاط جوامع،
بايستي به
مرزبندي و
تفاوت ماهيت
اين قرائتهاي
دوگانه،
توجّهي شايان
داشت و عواقب
و پيامدهاي
يكي از اين دو
را به پاي ديگري
نوشتن، ممكن
است ما را به
ناكجا آباد
رهنمون سازد!
(ف.آ. 37/1)
p بطور
كلّي ما به
قرائت
اخلاقي-عرفاني
از دين معتقديم
و اعتقاد
داريم دين
اسلام يا هر
دين ديگري
بايد با
قرائتي مطرح
شود كه منطبق
با آزادي،
حقوق بشر و
شرايط روز
جامعه و جهان
باشد. و اينكه
ما با دين
ارتجاعي يا
سنّتي و
همينطور دين
حكومتي مخالفيم
و در مقابل آن
موضع ميگيريم.
(در گفتگو با
نشرية وفاق
ملّي، ف.آ. 13)
p ما
ريشه اصلي
بسياري از
مشكلات جامعه
ايران را در
ضعفها و
نارساييهاي
فرهنگي،
بويژه در
اشكال سنّتي
آن ميدانيم.
لذا "نقد
سنّت" و به
چالش كشيدن
"دين
فقاهتي-حكومتي"
و جايگزين
كردن آن با
"دين
اخلاقي-عرفاني"
در اين ميان
از اهمّيت
بسزايي
برخوردار است.
(ف.آ. 30/1)
p تنها
راه نجات
انسان از
بحران روحي وي
در تمدّن
جديد، بازگشت
به معنويت (و
نه دين فقاهتي
و حكومتي) و
تلطيف دين و
قرار دادن آن
در جايگاه
حقيقي خود
بعنوان رابطه
شخصي،
عاشقانه و عارفانه
انسان با
خداوند است كه
عشق به
انسانها و
تعهّد
اجتماعي فرد
را در پي
خواهد داشت.
(جزوة در حريم
عشق)
p آنچه
امروز بعنوان
«دين» معرّفي
ميشود و
مصطلح است، در
حقيقت «عرفان
منحرف شده» است.
(در بسياري از
سخنرانيها)
p
در طي
چند قرن اخير،
جايگاه مذهب
در جامعه دچار
تحوّلات
بحران آميزي
شده، به نحوي
كه امروزه
حتّي برخي بر
آنند كه مذهب
سرانجام
محكوم به
فناست. چنين
كساني در
اثبات مدّعاي
خود به روند
فزاينده
سكولار شدن
زندگي
اجتماعي
اشاره ميكنند.
از ديدگاهي
ديگر، اين
روند در حقيقت
به معناي
نابود شدن
مذهب نيست.
بلكه تنها
حكايت از
تغيير شكل آن
دارد. اصلاح
طلبان در
نظامهاي ديني
چارهاي جز
اصلاح فهم
ديني ندارند.
چرا كه در
عرصه سياست،
يك روايت از
دين حاكم است
كه لباس فاخر دين
را بر قامت
ستبر
«استبداد» ميپوشاند
و عريان كردن
ديو استبداد
از لباس
ديانت، وظيفه
هر مصلح دينداري
است. دينداران
براي آنكه در
قرن بيست و
يكم، دين
همچنان
قدرتمندانه
در عرصه عمومي
حضور داشته
باشد، راهي جز
ارائه چهرهاي
انساني-عقلاني
از دين در
مقابل خود
ندارند. هر
نوع روايتي از
دين كه توجيه
گر و مبلّغ
خشونت باشد،
پيشاپيش
محكوم به شكست
است. به گفته
آن مبارز
آزاده:
«آدميان امروز
بيش از هر
دورهاي به
قرائت
اخلاقي-عرفاني
از دين
محتاجند.» (از
يك مقالة
منتشر نشده)
n رستاخيز
فرهنگي:
p من
علّت اصلي
استبداد و
خودكامگي و
فساد را در
ساختار
فرهنگي جامعه
ميبينم.
البته مقصود
از فرهنگ در
اينجا، فرهنگ
رفتاري، بينش
و نگرش و
ميزان آگاهي
جامعه در حال
حاضر است و نه
فرهنگ تاريخي.
ايران امروز
نيازمند يك
"رستاخيز
فرهنگي" است
كه به شناخت و
اصلاح
نارساييهاي
فرهنگي جامعه
و كنكاش در
فرهنگ ساير
ملل و اخذ و
بومي سازي
نقاط مثبت
آنها (بر اساس
اصل گفتگوي
تمدّنها)
بپردازد و
بازگشت به معنويت
در عين سنّت
زدايي،
نهادينه
ساختن فرهنگ و
هويت انساني
كه تربيت
دموكراتيك
جزئي از آنست،
رشد آگاهي
ملّت نسبت به
حقوق و منافع
ملّي خويش و
حركت به سوي
"جامعه
اخلاقي" كه به
تعبير دكتر
سروش، تعبيري
مناسبتر بجاي
"جامعه مدني"
است، از
مولّفههاي
اصلي آنست. (ف.آ.
30/8)
p مبارزه
ما با مظاهر
ضدّ انساني يك
مبارزه فرهنگي
عميق، ريشه
دار، گسترده و
بنيادين براي
"بازشناسي
هويت انساني"
و به دور از
جنجال آفرينيها
و ماجراجوييهاي
بيثمر است.
دموكراسي و
حاكميت ملّي
يك شبه و يك نسله
بوجود نميآيد
و رستاخيز
فرهنگي مورد
نظر ما اوّلاً در
درازمدّت
نتيجه مطلوب
را ميدهد و
لذا مستلزم
صبر و حوصله،
شكيبايي و
مداومت
فراوان است و
ثانياً واجد
اثربخشي
قطعي، بنيادين،
ژرف و ريشهاي
است و در عين
حال تضمين
كننده امنيت و
مصالح ملّي
كشور. (گفتگو
با مجله روابط
حزبي، ف.آ. 32/6)
p بايد
يك رستاخيز
فرهنگي در
جهان ايجاد
شود. زمينة آن
هم مهيّاست و
از جمله
آمارهايي كه
پژوهشگراني
چون نيزبيت و
آبردين ارائه
دادهاند،
نشان از اقبال
گستردة مردم
جهان به معنويت
خالص و عاري
از سنّتها و
خرافات و
پيرايههايي
كه واسطهگان
رسمي بين خدا
و خلق بر
اديان بستهاند،
دارد. (گفتگو
با اسپاما،
ف.آ. 35/5)
n رفراندم:
p نظام
حكومتي ايران
را بايستي
ملّت ايران از
طريق برگزاري
يك همه پرسي و
رفراندم آزاد
تعيين كنند.
در ابتداي
انقلاب، آيت
الله خميني در
نطق معروف خود
در بهشت زهرا
عنوان داشت كه
«پدران ما نميتوانند
براي ما تصميم
بگيرند.»
امروز ما نيز
به استناد
همين گفته،
بيان ميداريم
كه نسل جوان
ايران نبايد
قرباني انتخاب
نسل پيشين
گردد. استقرار
جمهوري كامل،
خواست و نياز
و حقّ ماست و
اين فرياد
پرخروش جمعيت جوان
و ذكاوتمند و
آينده ساز
ايران است! (ف.آ.
42/2)
p اكثريت
ايرانيان در
پي به بن بست
رسيدن اصلاحات
حكومتي،
امروز براي در
دست گرفتن
سرنوشت خويش و
احقاق حقّ
حاكميت ملّي
راهي جز
برپايي يك همه
پرسي و
رفراندم ملّي
نمي شناسند و
اگر جرم
اميرانتظام
اينست،
حاكميت راهي
جز به زندان
افكندن دهها
ميليون
ايراني ندارد!
(ف.آ. 44/2)
p شعار
رفراندم
بعنوان تنها
راه مسالمت
آميز گذار از
تئوكراسي به
دموكراسي، 6
سال پيش از اين
از سوي مهندس
اميرانتظام
عضو هيئت
رهبري جبهه
ملّي ايران
در يك مصاحبه
راديويي مطرح
شد و بتدريج
به شعاري
فراگير و همه
خواست تبديل
گرديد و جنبش
دانشجويي هم
اين امر را در
صدر مطالبات
خود قرار داده
است.
پيشگامترين
بخش جنبش
تحوّل طلب ايران
يعني
دانشجويان از
بيان و مطالبه
پيگيرانه اين
خواست و نياز
برحقّ ملّت
ايران نبايد
هيچگونه
تعلّل و
تزلزلي بخود
راه دهند. (گفتگو
با راديو
پيوند، ف.آ. 49/3)
n زن:
زن الهه
عشق است. زن
اعجاز بزرگ
آفريدگار
جهان و فرشته
نجات آدمي
است. زن هديه
گرانمايه
الهي ، اسطوره
خداي گونه
پاكيها و
سرچشمه عواطف
زلال انساني
است. صفات
«جمال» و «لطافت»
خداوند در وجود
زن تجلّي
مييابد و مرد
را وادار
ميسازد كه در
برابر عظمت او
كرنش كند.
جاذبه
نيرومند و
افسون كننده
زن، حقيقتاً
نمودي از جاذبه
محبوب ازلي
است كه در عين
لطافت، به او آن
عظمت و جلال
را ميبخشد كه
او را شايسته
پرستش قرار
ميدهد. زن
واژه مقدّسي
از كتاب محبّت
است. زن در
مقام «مادر»
اسوه شگفت
انگيز ازخودگذشتگي
و ايثار،
درياي بيكران
رأفت و مهر و
چشاننده شيره
شيرين زندگي
است و با وجود
مظلوميت
دردناكش،
دامان وي
پرورش دهنده
ابرمردان
تاريخ بشريت.
زن در مقام
«همسر» مونس
شبهاي تنهايي
مرد و مسكّن
آلام و رنجهاي
روزمرّه او و
حافظ
بنيانهاي
خانواده -اين
مقدّسترين نهاد
اجتماعي- است.
زن در مقام
«معشوق» شعله
ور كننده آتش
«عشق» -اين
يگانه ارزش
جاودانه
زندگي بشر-
است كه بدان
وسيله،
مدّعيان زور و
قدرت را به
زنجير بندگي و
بردگي
ميكشاند و از
كوچه «عشق
مجازي» انسان
را به شاهراه
«عشق حقيقي»
رهنمون
ميگردد. زن در
مقام «معلّم»
آموزگار مهرورزي
و اخلاق و
پرورنده خصال بلندپايه
انساني، و در
مقام «پرستار»
تيمارگر زخمها
و خستگيهاي
كالبد و روان
آدمي است. (جزوة
در حريم عشق)
n سرمايه
داري
(كاپيتاليسم):
p هدف
آنان استقرار
حاكميت
سرمايه و
كاپيتاليسم
در سراسر كرة
خاكي است و در
حالي كه اين
نظام اقتصادي
در خود آمريكا
و انگليس، نتيجهاي
جز فقر،
نابرابري،
شكاف طبقاتي و
استثمار و
بهره كشي
انسان از
انسان نداشته
و بيكاري و هوم
لسي و كارتن
خوابي در آن
كشورها بيداد
ميكند و
جمعيتي عظيم
در آنجا به
مشاغل پست
گرفتارند و
قدرت و ثروت
در انحصار
عدّة قليلي
قرار دارد، در
كشورهاي فقير
و عقب مانده
چه نتيجه و
محصولي ميتواند
داشته باشد؟
(گفتگو با
اسپاما، ف.آ. 35/5)
p نظام
سرمايه داري -كه
بقول فيلسوفي
<انسان را گرگ
انسان مي خواهد!>-
چنان فضاي
خالي از عاطفه
و معنويت را
بر سراسر كره
خاكي حكمفرما
كرده است كه
<قانون جنگل>
را به ياد
انسان مي
آورد. بر اساس
اين قانون
آنكه از قدرت
بيشتري
برخوردار باشد.
واجد حقوق و
مزاياي بيشتر
از ديگران
است. (ف.آ. 42/8)
p امروز
در مقابل
گرايش سنّتي
كه زن را در
زندان ارتجاع
محبوس ميكند،
گرايش سرمايه
داري را داريم
كه زن را به مثابة
كالايي تلقّي
ميكند كه
ارزش آن به
اندازة لذّت
بخشي آنست. يكي
از رسواترين
اشكال توسعه،
تجارت جديدي بنام
بهره برداري
جنسي يا
جهانگردي سكس
است كه طي آن
مردان
كشورهاي
توسعه يافته (!)
به روسپي خانههايي
كه در جهان
سوّم صرفاً
براي آنها بر
پا شده ميروند.
اين مراكز
فساد مملو از
دختراني است
كه توسّط
پدران روستايي
فقير بصورت
برده فروخته
ميشوند...
تايلند،
فيليپين و كرة
جنوبي برخي از
مراكز فعلي
جهانگردي سكس
هستند. و بطور
كلّي يكي از
علل افت
اقتدار
خانواده را ميتوان
مربوط به جهان
بيني سرمايه
داري دانست كه
بيشتر بر
اميال فردي
تأكيد ميوزد
تا
مسئوليتهاي
گروهي. لذا
روند
دموكراسي
ليبرالي بسان
نهادهاي سياسي
و اقتصادي و
آموزشي، نقش
خانواده را
نيز تغيير
داده است.
(ناسيونال
فمينيسم 1/3)
p سرمايه
داري، نظام
اقتصادي جهان
خالي از معنويت
است. (ف.آ. 7/2 و در
سخنرانيهاي
متعدّد)
n عدم
تمركز گرايي
(دسانتراليسم):
p بنظر ميرسد
در شرايط
حاضر، سياست
عدم تمركز
گرايي (دسانتراليسم)
و كاستن از
تمركز قدرت و
ثروت در پايتخت
و توزيع
عادلانه آن در
سطح كشور ميتواند
راهكاري مفيد
براي
رويارويي با
بحرانهاي
مبتلابِهِ
جامعه ايراني
باشد. اين
امر، علاوه بر
تقويت وحدت و
همبستگي
ملّي، كاملاً
در راستاي
آرمانهاي
انساني،
عدالتخواهانه
و برابري
طلبانه است.
(ف.آ. 54/4)
n عدم
وابستگي:
p ترك
وابستگي و عدم
اسارت در
چنگال مال و
مقام مادّي يك
نوع آزادگي به
انسان ميدهد
كه هيچكس-–مخصوصاً
رهبران
اجتماع- قادر
نخواهد بود
بدون آن اهداف
خويش را پيش
ببرد. زيرا
يكي از خطراتي
كه همه رهبران
سياسي و مذهبي
را در نيمه
راههاي زندگي
تهديد ميكند،
اين است كه در
مسير نهضتهاي
در نيمه راه،
غالباً با يك
سلسله
امكانات
مادّي براي
شخص خود
برخورد ميكنند
كه اگر روح
دنيا پرستي بر
آنها غلبه
كند، همانجا
متوقّف ميشوند
و همه چيز
براي آنها
خاتمه يافته
است و تمام
اهداف آنها
عقيم ميماند.
امّا اگر بياعتنا
و وارسته و
پارسا باشند،
به سرعت بر
تمايلات و
وساوس نفساني
فائق آمده و
به پيش ميروند.
(از يك مقالة
منتشر نشده)
n فمنيسم:
p امروزه
جنبشهاي اصيل
اصلاحي و
انسان مدار در
سراسر جهان
توجّه خاصّي
را نسبت به
مسئله
"برابري حقوق
زن و مرد" مبذول
داشتهاند و
بينش رشد
يافته انسان
معاصر،
همانگونه كه
ديگر برتري
جويي نژادي،
قومي، فرقهاي
و طبقاتي را
پذيرا نيست،
از آپارتايد
جنسي نيز
بشدّت خشمناك
و گريزان است.
اين بينش انساني،
بسترساز
پيدايش
نهضتهاي
گستردهاي در
دفاع از حقوق
زنان در جوامع
و كشورهاي گوناگون
گرديده است كه
اصطلاحاً به
"جنبشهاي فمينيستي"
معروفند. (از
يك مقالة
منتشر نشده)
p امروزه
دو گرايش عمده
در جنبش
فمينيستي
وجود دارد.
اوّل جرياني
كه اعتقاد به
جنس واحد دارد
و به هيچ گونه
تمايزي بين زن
و مرد قائل
نيست، و دوّم
جرياني كه بر
ارزشهاي زنان
تأكيد دارد و
در واقع زن
محور و زن
سالار است. ما با
قرائت اوّل از
فمينيسم
موافقيم و
معتقديم زن و
مرد اگر چه در
خلقت
متفاوتند،
امّا اين دليل
نميشود كه در
حقوق اجتماعي
برابر نباشند.
ما به حقوق
اجتماعي
كاملاً برابر
براي دو جنس
باور داريم و
اينكه زن و
مرد ميتوانند
با توجّه به
حقوق مساوي،
بر اساس خلقت
و طبيعت خود
عمل كنند. اگر
فمينيسم را
اينگونه معنا
كنيم، بنظر
من تفكّري است
واقع گرايانه
و در راستاي
توسعه و
پيشرفت و
خودشكوفايي
جامعه. منتهي
زن محوري در
واقع به تشديد
مرد محوري
خواهد
انجاميد و
نظام زن محوري
تالي همان
نظام غلط مرد
محوري است.
(ناسيونال
فمينيسم 1/1)
p اصل
«تساوي كامل
حقوق مرد و زن»
پايه و اساس
تفكّر
فمينيستي را
تشكيل ميدهد
و هر گونه
عدول از اين
اصل، انحراف
از فمينيسم
بشمار ميرود.
بنابراين
بدون شك هر
شخص مدافع
تساوي حقوق زن
و مرد لزوماً
فمينيست ميباشد
و هر فرد
مخالف با
تساوي كامل
حقوق دو جنس،
چه كساني كه
بر اساس
باورهاي
سنّتي و يا... خواهان
حقوق بيشتر
براي مردان
هستند و چه
كساني كه
افراط
گرايانه، «زن
سالاري» را
مطرح و ترويج
ميكنند و به
اشتباه
فمينيست ناميده
شدهاند، به
هيچ عنوان
فمينيست نميباشند.
(ناسيونال
فمينيسم 3/1)
p فمينيسم
در تعريف علمي
آن بمعناي
تساوي كامل حقوق
دو جنس معرّفي
شده و
فمينيستها نه
بر زن محوري
تأكيد دارند و
نه در مقابل
مرد محوري سكوت
ميكنند.
(ناسيونال
فمينيسم 3/1)
p فمينيسم
يك معناي علمي
و جامع و دقيق
دارد و يك
معناي عرفي و
مصطلح در
فرهنگ جامعة
ما. در عرف ما،
معناي مصطلح
آن جاري است و
كساني كه به
واژة فمينيسم
ميتازند، يا
اصولاً مخالف
برابري كامل
حقوق زن و مرد
هستند، و يا
از فمينيسم
معناي مصطلح
آنرا منظور
نظر دارند و
بكار بردن اين
واژه را موجب
شيوع زن
سالاري ميدانند،
نه احقاق حقوق
زنان! آنها
نگران مقابلة
زن و مرد يا
بعبارتي
نگران نوعي
مردستيزي هستند،
در صورتي كه
معناي واقعي
فمينيسم، اين
نيست. مقصود
ما از بكار
بردن واژة
فمينيسم، معناي
مثبت و سازنده
و علمي و
واقعي آنست، و
اگر فمينيسم
در عرف جامعة
ما و خصوصاً
در ميان عوام
معناي ديگري
را تداعي ميكند،
بايستي معناي
صحيح و علمي
اين واژه در
فرهنگ جامعة
ما نهادينه
شود و بعنوان
يك ارزش لحاظ
گردد.
(ناسيونال
فمينيسم 3/1)
n لائيسيته:
p حاكميت
ملّي جز در
نظامي لائيك
تحقّق نمييابد
و داعيه داران
تحوّل و اصلاح
بايد بپذيرند
كه در اصرار
خود بر مفهوم
پارادوكسيكال
«مردمسالاري
ديني» يا «تئو-دموكراسي»
اشتباه كردهاند
و اين معجون
ناشناخته به
هيچ روي، شافي
دردها و آلام
ملّت ستمديده
و استبداد زدة
ايران نيست.
يا بايد سخن
از دموكراسي و
حاكميت ملّي بگوييم
و يا از حاكميت
ديني بمعناي
حاكميت
نمايندگان
خدا بر زمين و
دخالت
دينمداران در
حوزة خصوصي
انسانها و نقض
حقوق بشر و
آزاديهاي
فردي و مدني
به بهانة در
خطر افتادن
اسلام، دفاع
نماييم. (ف.آ. 42/2)
p بديهي
است كه
لائيسيسم
بمعناي ضدّيت
با دين، دين
ستيزي يا دين
زدايي نيست، بلكه
جدايي دين از
حكومت و
بازگشت دين به
جايگاه اصيل و
حقيقي خود
بعنوان رابطة
شخصي، عاشقانه
و عارفانة
انسان با
آفريدگار
هستي، تضمين كنندة
حيات و
ماندگاري دين
و مانع فساد و
تباهي دين و
حكومت است. (ف.آ.
42/2)
n مبارزات
مدني
p مردم
ما بايد از
شيوههاي
اصيل و مدني
براي طرح
مطالبات خود
استفاده كنند
و با اعمالي
مثل آتش زدن
بانكها و...
بهانه به دست
اقتدارگرايان
براي سركوب
مبارزات
آزاديخواهانة
مردم ندهند.
(گفتگو با
اسپاما، ف.آ. 35/2)
p سياست
جناح
اقتدارگرا،
هميشه در
راستاي بحران
آفريني و
آشوبگري است.
به دو دليل:
اوّلاً زماني
كه اعتراضات و
مبارزات مدني
مردم تبديل به
حركتهاي كور و
خشونتبار و
مخرّب شود، حاكميت
ميتواند
بشدّت آنرا
سركوب كند و
اصلاً وظيفه
دارد كه جلوي
تخريب و نقض
امنيت ملّي را
بگيرد. دوديگر
اينكه وقتي
جوّ آرامش و
ثبات حكمفرما
باشد، كساني
قدرت بيشتري
دارند كه از
منطق قويتر و
دانش و تخصّص
و وجهه مردمي و
سلامت سياسي و
مالي بيشتري
برخوردار
باشند. ولي در
شرايط بحران و
بيثباتي،
كساني قدرت مييابند
كه داراي مشت
محكمتر و
اسلحه و پول
بيشتر و خشونت
طلبتر از
ديگران هستند.
(گفتگو با
اسپاما، ف.آ. 35/3)
p
حركتهاي
خشونتبار و
غيردموكراتيك،
در اغلب موارد
به استقرار
دموكراسي ختم
نخواهد شد.
زيرا يا سركوب
ميشود و شكست
ميخورد، و يا
اگر هم پيروز
شود -كه در
اينصورت توأم
با خونريزي و
تخريب فراوان
خواهد بود-
محصول آن،
قدرت يافتن
نيروهايي است
كه خشونت طلب
هستند و لذا
نميتوانند دموكرات
باشند و
استبداد را در
شكل و شمايل
ديگري حاكم ميكند.
آن وقت، روز
از نو و روزي
از نو! (گفتگو
با اسپاما،
ف.آ. 35/3)
p تندروي و
كندروي هر دو
عواملي بر به
تعويق افتادن
روند
دموكراتيزاسيون
هستند.
همانطور كه بايد
از حركتهاي
آشوبگرانه و
سطحي پرهيز
كرد، در عين
حال نبايد
ملّت ما يك
لحظه از بيان
و مطالبه و
پيگيري
قاطعانه حقوق
خود دست
بردارد. (گفتگو
با اسپاما،
ف.آ. 35/3)
p دانشجويان
و ساير اقشار
مبارز مردمي
بايد با هوشياري
تمام از
هرگونه
برخورد
مستقيم و شديد
با نيروهاي
نظامي و شبه
نظامي و
سركوبگر خودداري
نمايند. اگر
هم برخوردهاي
موضعي و محدود
تدافعي با چماقداران
در درون و
بيرون
دانشگاه
اجتناب ناپذير
باشد و آنان
اين مسئله را
تحميل كنند، بايد
با هوشمندي
كامل از وسعت
اين برخوردها
هر چه بيشتر
كاست. يكي از
پوليتيكهاي
اقتدارگرايان
براي سركوب
جنبش اصيل
مردمي و
آزاديخواهانه،
سوق دادن آن
به سوي
حركتهاي كور و
مبارزات
قهرآميز و
ويرانگر است و
بدين وسيله به
راحتي آنان را
سركوب ميكنند
و اين عمل
آنها در مقابل
مردم و افكار
جهاني قابل
توجيه خواهد
بود زيرا چنين
مينمايند كه
صرفاً مشتي
لمپن و آشوبگر
را براي حفظ
امنيت ملّي
سركوب كردهاند.
مبارزات مدني
فرهنگ خاصّ
خود را نياز
دارد كه بايد
به مردم
آموخته شود.
متاسفانه
برخي رسانههاي
برون مرزي كه
از مخاطبان
بسياري هم در
جامعه
برخوردارند،
مردم را به
سمت و سويي
هدايت ميكنند
كه نميتواند
به سود جنبش
آزاديخواهانه
ملّت ايران
باشد. حتّي
بعضي از اين
رسانهها
نحوه ساختن
كوكتل
مولوتوف را به
جوانان آموزش
ميدهند! اگر
مبارزات بشكل
آتش زدن
بانكها و
اتومبيلها و
آسيب رساندن
به اموال
عمومي باشد،
مردم احساس
امنيت
نميكنند و در
نتيجه جواناني
كه تحت تاثير
احساسات دست
به اينگونه اقدامات
ميزنند، از
پشتوانه مردم
برخودار
نخواهند بود.
بعلاوه رخ
دادن اينگونه
وقايع
دستاويزي را
براي حاكميت
ايجاد ميكند
كه فضاي سياسي
را بيش از اين
مسدود نمايد.
همانگونه كه
در دهه 60
تندرويهاي
امثال سازمان
مجاهدين خلق
منجر به حاكم
شدن يك دهه
فضاي خفقان بر
جامعه شد.
(گفتگو با
راديو پيوند،
ف.آ. 49/3)
n ملّي
گرايي
(ناسيوناليسم):
p شكست
ماركسيسم و
اسلام گرايي
افراطي از
يكسو و
ناسيوناليسم
باستانگراي
رضاخاني از
سوي ديگر،
شرايط و بستر
مناسبي را
براي رشد ملّي
گرايي و
ناسيوناليسم
معقول كه
خواهان
استقرار «حاكميت
ملّي» و
پاسداري از سه
مؤلّفة «فرهنگ
و هويت ملّي»،
«حقوق تاريخي،
اجتماعي و
سياسي ملّت
ايران» و
«مصالح و
منافع ملّي»
است، فراهم آورده
است. (ف.آ. 15/1)
p از
ديدگاه ما، در
نگارش تاريخ
ايران و
اسلام، بايستي
نه آن گونه از
اسلام دفاع
كنيم كه نفي تمامي
پيشينه و
هويّت ايراني
را به دنبال
آورد، و نه به
گونهاي عمل
كنيم كه در
دفاع از ايران
و ملّيت ايراني
و پيشينه
باستاني اين
مرز و بوم و
سنن كهن آن،
از آن طرف بام
بيفتيم. (از يك
مقالة منتشر
نشده)
p مبارزه
با «استبداد» و
مقابله با
«استعمار» دو مؤلّفه
ناسيوناليسم
دكتر فاطمي
بود. استبداد داخلي
و استعمار
خارجي دو
پديدة شومي
هستند كه
ناسيوناليسم
با آنان
درگيري ذاتي و
هميشگي دارد و
هدف از
مبارزات
ناسيوناليستي،
محو و نابودي
كامل اين دو
دشمن آزادگي و
انسانيت است.
(ف.آ. 28 ضميمه/1)
p بنياد
ناسيوناليسم
ما بر پاسداري
از سه مؤلّفه
«فرهنگ و هويت
ملّي»، «حقوق
تاريخي، سياسي
و اجتماعي
ملّت ايران» و
«مصالح و
منافع ملّي»
بنا شده است.
ما با
ناسيوناليسم
باستانگراي
رضاخاني
مخالفيم و مقصود
ما از
بازشناسي
هويت فرهنگي،
ترويج باستانگرايي،
ستايش
افراطي،
غيرمعقول و
اغراق آميز از
افتخارات
ايران باستان
و نفي دستاوردهاي
فرهنگي دورة
پس از ظهور
اسلام نيست.
اصولاً
«ناسيوناليسم
جديد» برخلاف
«ناسيوناليسم
باستانگرا»
(كه ابزاري در
دست رضاخان
بود تا با
استفاده از آن
سياستهاي جاه
طلبانهاش را
به پيش ببرد)،
نه با اسلام
عنادي دارد و
نه آنرا مظهر
ملّيت عربي
تلقّي ميكند
و نه در صدد
زدودن همة
آثار فرهنگي
مسلمانان ميباشد
كه پس از
پيروزي اسلام
بر ايران،
وارد فرهنگ
ايراني شده
است. (گفتگو با
مجلّه روابط
حزبي، ف.آ. 32/7)
p
تكيه
بر فرهنگ و
هويت ملّي
بمعناي ستايش
بيمورد از
خواص عالية
نژادي، اغراق
بيپايه
دربارة مفاخر
و شعاير ملّي
خود و تخفيف و
تذليل بيدليل
در مورد
ملّتهاي ديگر
و تحقير فرهنگ
ساير ملّتها و
برتري دادن
ملّتي بر ملّت
ديگر نيست. بلكه
اين امر، توأم
با دعوت به
«گفتگوي
فرهنگها» و
تعاملات
فرهنگي ميان
ملتّهاي صاحب
فرهنگ و تمدّن
است. (گفتگو با
مجلّه روابط
حزبي، ف.آ. 32/7)
p
گاهي
ميهندوستي
(پاتريوتيسم) و
ملّي گرايي
(ناسيوناليسم)
كه از زمره
عواطف پاك
انساني بشمار
مي آيند به
حدّ مبالغه و
گزافه گويي و
بيمارگونگي
درآمده و با
طرح مسائل نژادي
(راسيستي)
جنبه ها و
صبغه هاي «شوونيستي»
پيدا كرده و
به كرامت،
عزّت، احترام
و حتّي
استقلال و
موجوديت ديگر
ملّتها خدشه
وارد ساخته
است. اين نوع
از ملّي گرايي
و ميهندوستي
افراطي و
انحرافي ملازم
با خودپرستي است
و در اينجا
فرد برتري و
سروري خود را
در برتري و
سروري ملّت
خود بر ديگر
ملل متجسّم مي
يابد. (گفتگو
با مجلّه
روابط حزبي، ف.آ.
32/7)
p
در
يك كلام،
ناسيوناليسم
ما برگرفته از
آموزهها و
سيرة عملي
دكتر مصدّق
پيشواي جبهه
ملّي ايران و
اصحاب نزديك
او چون شهيد
دكتر حسين
فاطمي است و
ناسيوناليسمي
است علمي و
عقلاني، معتدل،
تلطيف شده و
كاملاً
انساني.
(گفتگو با
مجلّه روابط
حزبي، ف.آ. 32/7)
p انديشة
مصدّق و
يارانش يك
انديشة
كاملاً جهانشمول
است كه سوداي
آزادي و ترقّي
و سعادت جهان
انساني را در
سر ميپروراند
و
ناسيوناليسم
آنها از نوع
ناسيوناليسمهاي
جزمي كه فقط
در پي عظمت و
سرافرازي و سروري
ملّت خود، و
حتّي تحقير و
تذليل و اگر دستشان
برسد به بند
كشيدن
ملّتهاي ديگر
هستند، نيست و
در بينش
انساني آنان
فرقي بين
ايراني و غير
ايراني وجود
ندارد و همة
بنيآدم
اعضاي
يكديگرند. ولي
در اين باره
دكتر مصدّق
تنها به يك
نكتة مهم
اشاره ميكند
كه «تا روزي كه
تمام ملل مرام
واحدي ندارند
و تا وقتي كه
خرج و دخل
عالم يكي نشده
است، هر مملكتي
بايد از سياست
خاصّ خود پيروي
كند.» (ف.آ. 34/4)
p «همزيستي
مسالمت آميز
ملّتها» از
اصول ناسيوناليسم
مصدّق است و
رويارويي و
ستيزگي با هيچ
كشور و ملّتي
در مرام او
نيست، بلكه
ناسيوناليسم
او يك
ناسيوناليسم
«تدافعي» است و
نه «تهاجمي». (ف.آ.
34/6)
p تفكّر
ملّي دائر بر
اينست كه بايد
همة اقشار
ملّت صرفنظر
از
فاكتورهايي
چون قوميت، مذهب،
طبقه و
جنسيتشان و
فقط به اعتبار
ايراني بودن
از ارزش و
حقوق يكسان و
فرصتهاي
برابر برخوردار
باشند. (ف.آ. 34/10)
p ناسيوناليسم
جديد برخلاف
ناسيوناليسم
باستانگرا و
نژادگرا
معتقد است كه
همة اتباع ايران
ايراني محسوب ميشوند
و بدون توجّه
به قوميت و
مذهب و جنسيت
و ساير
فاكتورها،
همه بايد از
لحاظ ارزش و
حقوق برابر
انگاشته شوند
تا بتوان به
يك وحدت و
وفاق ملّي
استوار رسيد.
(گفتگو با
اسپاما، ف.آ. 35/2)
p مصدّق
را همچون
گاندي و
عبدالناصر،
بعنوان يك
رهبر
«ناسيوناليست»
شناختهاند،
همانطور كه
هيتلر و
موسيليني را !!.
ولي ناسيوناليسم
(آيين ملّت
باوري)
مدّعيان
بسيار و تعاريف
و نحلههاي
گوناگون و
حتّي متضادي
دارد، و تلقّي
مصدّق و
پيروانش از
اين مكتب،
هرگز با
استبداد و ديكتاتوري،
فاشيسم،
راسيسم
(نژادپرستي)،
شوونيسم (وطن
پرستي افراطي)،
كاپيتاليسم
(سرمايه
سالاري) و
امپرياليسم (جهانخواري)
كه با برخي از
جنبشهاي به
اصطلاح ناسيوناليستي
در جهان، درهم
آميخته است،
هرگز سر
سازگاري
ندارد. افقهاي
ديد دكتر
مصدّق روشنتر
از آن بود كه
بتواند
انديشه و
عملكردش را به
پيرايههايي
كه تاريخ بر
ناسيوناليسم بسته
است، آلوده
كند. در حقيقت
دكتر مصدّق
انسانيترين
و مترقّيترين
قرائت از
ناسيوناليسم
را ارائه داده
است و اصول
اين مكتب را
به نوعي حد ميزند
و تبيين ميكند
كه با وجدان
بيدار انساني
و مصالح جامعة
بشري مغايرتي
نداشته باشد.
در مكتب مصدّق
-كه شايد
بتوان آنرا
ناسيوناليسم
هومانيستيك
نام نهاد-،
ميان ايراني و
غير ايراني
هيچ تفاوتي
وجود ندارد و
همة بنيآدم
اعضاي
يكديگرند،
ولي در اين
ميان، او تنها
به يك نكتة
مهم اشاره ميكند
كه: «تا روزي كه
تمام ملل خود
را عضو جامعة
بشر نميدانند
و تا روزي كه
تمام ملل مرام
واحدي ندارند
و تا وقتي كه
خرج و دخل
عالم يكي نشده
است، هر
مملكتي بايد
از سياست خاص
خود پيروي
كند.» (ف.آ. 36/1)
p ناسيوناليسم
مصدّق كه
ممزوج و
آميخته با فكر
عرفاني
ايراني است،
در هماهنگي
ناگسستني با استقلال
طلبي،
آزاديخواهي و
عدالت جويي، و
در ستيزگي
ناشكستني با
استعمار،
استبداد و
استثمار قرار
دارد. و مصدّق
با وجود اينكه
معتقد است
فعلاً و تا
زمان تشكيل
جامعة واحد
بشري، هر
ملّتي مطابق
با شرايطش، بايد
از سياست ويژة
خود تبعيت
كند، در عين
حال همة
جنبشهاي اصيل
آزاديخواه و
استقلال طلب جهان
را حمايت و
تقويت ميكند.
نه تنها در
دوران
حكومتش، بلكه
بعد از سقوط
آن و حتّي پس
از جانسپاري
مصدّق،
انديشة او
چونان روحي در
كالبد
نهضتهاي
رهايي بخش
انساني در
اقصي نقاط
گيتي دميده ميشود
و اين ذخيرة
گرانسنگ فكري
و معنوي،
موجبات
خودآگاهي،
خودباوري و
نتيجتاً
توفيق و پيروزي
بسياري از
ملّتهاي ستمديده
را بر
چپاولگران
حقوق انساني،
فراهم ميآورد
و به اين پيش
بيني
الهـــام
گونه و بظاهر
ايده آليستي
شهيـد نامدار جبهة
ملّي ايران، دكتر
حسين فاطمي در
سرمقالة
روزنامة زرّين
برگ باختر
امروز رنگ
حقيقت ميبخشد
كه: «پيمودن
راه مبارزه و
فتح ما نيز
زمينة پيروزي
قطعي ملل زير
سلطه و مردمي
را كه ساليان
دراز است در
چنگال
بيرحمانة
سياست
استعماري دست و
پا ميزنند،
آماده ميسازد.»
(ف.آ. 36/1)
p تفكّر
ملّي ما مبتني
بر رويكرد
جديد به ملّي
گرايي و
ناسيوناليسم
ايراني است كه
در آن بر خلاف
رويكرد
كلاسيك كه به
جنبههاي
نژادي و زباني
توجّه دارد،
هر فرد تابع
كشور ايران،
ايراني محسوب
ميشود و از
نظر ما ايراني
اصيل و غير
اصيل وجود ندارد
و همة اتباع
ايران از هر
زبان و قوم و
نژاد و مذهب و
جنسيت بايستي
از ارزش و
حقوق برابر برخوردار
باشند. (ف.آ. 42/10)
n نظارت
استصوابي
p بايد پرسيد آيا نظارت استصوابي كه در تعارض با «حاكميت ملّي» و برخلاف حقوق شهروندي و حتّي برخلاف نظريات بنيانگذار جمهوري اسلامي است كه ميگويد: «مردم حتّي اگر خلاف صلاح خود هم رأي دادند رأيشان متّبع است و به من و شما ربطي ندارد» توسّط انحصارگرايان و عليرغم مخالفت ساير نيروهاي حتّي درون رژيم به مردم تحميل شده،