یادمان دو شاعر آزادی احمد شاملو و سعید سلطانپور ،هفته گذشته از سوی " کانون هنری ایرانیان آزادیخواه" در شهر استکهلم سوئد برگزار شد. این مراسم مورد استقبال ایرانیان مقیم استکهلم قرار گرفت و بیش از 300 نفر در آن شرکت کردند. در این مراسم قطعاتی از موسیقی ایرانی توسط گروه " نغمه های ایران " اجرا شد و بخشهایی از فیلم زندگی احمد شاملو به نمایش در آمد. شهریار دادور و مسلم منصوری پیرامون دیدگاهها و آثار سعید سلطانپور و احمد شاملو بحث کردند. متن صحبت منصوری روی سایت قرار گرفته است ، در زیر متن سخنرانی شهریار دادور را میخوانید:
شاعر چشم و گوش جهان است. و جهان چیست جز آن طبیعت بالنده ی دگرگون شونده ی آرام و بی قراری که گاه میتوان هم آشیان و هم جفت در بسترش آرمید و " دل خوش " داشت که " دمی با خویش" و گاه بی آشیان و بی جفت آواره ی بیابان و صحرایش شد و قهرآلود و غضبناک و مایوس ، سر " در خویش" فرو برد و به نفرینی ابدی دچارش ساخت. اما این تنها آن رویه از جهان است که با طبیعت اش در ارتباطی وگرنه سویه ی دیگرش انسان و نظامات و کارکردهایی است که بی وقفه در پیکاری توان فرسا و جان سوز با آن گره خورده ای تا آن گونه اش به شکل آوری که می خواهی.
درست به همان گونه که در خلاء پایان ناپذیر تمنیات و آرزوهایت به نظاره اش نشسته ای و در تنهایی ات و رویا هایت بدان گونه اش می سازی که طرح اش را در افکنده ای. همان طرحی که از کلمه و کلام و تصویر برساخته ای تا در واقعیت جلوه کند. و تو شاعر کیستی جز آن جستجوگر پوزار ساینده ای که - انگشت در سوراخی میکنی که دیگران نمی بینندش- آن افشاگر زبان به سرخی آلوده ای که به " دروغ گویی " متهم ات میکنند تا در باد شدن سرسبزت دیگران را به دروغی قانع کرده باشند که نسبت اش را با تو با هزار وصله میسر نیست.
و تو می توانی در این جایگاه " سعید " ی باشی یا " شاملو " یی . " فروغ " ی باشی و یا " نیما " یی که رمزمیان کلمه و کلام را به دور افکنده ای تا سرراست بنویسی که عریان بخوانند. و آنگاه که هاله ای دروغ را از چهره ی واقعیت بر می گیری تا سویه ای از حقیقت را بر نمایانی، خیال و تصور و جهان ات را در پیوندی از سر " لویی " با حقیقت و دروغ در هم آمیزی تا چیزی را برملا کنی که پوشیده اش داشته اند. و از این جایگاه و سکوست که تو دروغی را بر جای دروغی می نشانی که بایسته ی جهان انسان است. یعنی که " می بایدی " را به کلام و تصویر می کشی که تصورش حتی ، جهان پرداخته از واقعیت وارونه را به لرزه می افکند. و تو تا چنین شوی باید به عمل درآیی و در کارکردت به داستان تبدیل شوی. یعنی مرز میان واقعیت و نظر را در هم بریزی تا اذهان را در پردازش اسطوره ای تازه از روزمره گی هاشان یاری دهی. زیرا که اذهان مستاصل از چاره جویی ، سمت و سوی قهرمانی را میگیرد که بی پروا و بی محابا از رود گذشته باشد و آزاد و فارغ و چابک بر سمت شب بتازد و بر چکاد خیال و آرزوی آنان چراغ برافروزد.
هر انسان یگانه ای ست تکرار ناشونده . با خود آغاز میشود و در خود می میرد. بدیل من در ناکجای این جهان است. یعنی که نیست تا تکرارم کند. و " سعید " یگانه ای ست تکرار ناشونده که دهان بر گشاده است تا از خون و خوف و خنجر و شب ... و نفرت ... بگوید و بسراید که عشق جز از دریچه ی نگاه انسانی شایسته ی نام انسان به دیده در نمی آید. سعید آن تکرار ناشونده ی یگانه ای ست که با طنین صدای مشخص اش ، صدای زخمی حنجره هایی ست که در روز کار مزرعه و کارخانه و کوره پزخانه ها ، از بام تا شام را به یکسانی در دود و خاکستر و عرق ... و تاول زخم و چرک در خود و با خود در شولای شب می پیچند و در غربت خویش، " دندان خشم بر جگر خسته " می فشارند تا " روز انتقام را در گلوله ای فولادی که جز ستاره یی نیست که نعره ی انتقام می کشد" در انتظار بنشیند.
تبدیل شدن به داستان و از آن جا راه بردن به ذهن و زبان راوی و داستان گو، لازمه اش کار و کردار و گفتار و نوشتاری ست که از کسی می ماند تا بعد به نقل آید و تاریخی از خویش به دست می دهد که شناسای او باشد.
( هانا آرنت ) می گوید : " کیستی یک فرد را فقط می توانیم از روی داستانی دریابیم که او خودش قهرمان آن بوده است. به عبارت دیگر از روی زندگی نامه اش. " و تا سعید به داستان تبدیل شود و داستان در حیطه ی حافظه و زبان در گردش آید ، می بایست در عمل به واقعه ای و حادثه ای تبدیل می گردید. واقعه و حادثه ی
سعید ، آن
" من " بازگو کننده ی در عملی بود که خود را نمایاند. هم در شعر که عرصه ی فعالیت ذهن و زبان اش بود و هم در عمل ، یعنی کارکردهای نمایشی و زندگی اش که در یک درهم گره خوردگی تنگاتنگی شور و التهاب و عشق اش را پیوند می زد. سعید تا تبدیل به داستانی شود که من روایت گر را در معرفی خویش به بازخوانی قهرمانی هایش بکشاند می بایست از زندانی به زندانی و از بندی به بندی راه می برد تا از مقاومت و پایداری خود اسطوره واره ای به دست دهد که امروز از او می شناسیم.
سعید با تمثیل " گوزن پیشاهنگ " که بر ستیغ قله سرفراز و گردن افراشته راه عبور از گردنه را نشان میدهد ، خود را به تصویر می کشد که با انتخاب راه و روش مبارزه حالا از گردنه ها و کوره راه ها بر گذشته است تا سراسر فلات به خون نشسته ی کار و رنج را با نبض تپنده ی زندگی آشنا سازد.
نه در هوای دانه / نه در هوای آب / با بال های من هوای پرآرایی ست. با بال من هوای رهیدن / با بال من هوای رهایی ست. با بال من که خون تمام پرنده هاست. تا این پرنده ی رها که دل در هوای دانه و آب نمی بندد ، به رهایی رسد – تا آینه ی گرد گرفته ی دل نهاده به واگویه های سرد / زنگار مرگ نگیرد. تا او چون " پرنده ی در قفس " از یاد نبرد خواندن را – و در گذر زمان / منقار بر جدار میله ی آهنی قفس نکوبد – و دل خسته از تکاپو / خاموش نگیرد و نا امید رنگ نپذیرد.
او – این شکسته ی فرمند رودخانه وار می گذرد ، از هرچه سدهای تو به تو و دیوارهای پشت دیوار و می شکند از اشک روی اشک و لبخند روی لبخند و کاکل فشانده بر سر مردمان- چونان چشمه ای به بند – خود را ترسیم میکند. او – سعید سلطانپور شاعری ست که حالا من و تو می توانیم در باره اش بگوئیم و بنویسیم و روایت اش کنیم تا بماند. او مانده است اگر چه خود نیست تا " داستان بوده گی " اش را خود بشنود.
اما اگر داستان زاده ی عمل است سعید سلطانپور خود بازیگر در عملی بود که حالا من و تو داستان پرواز و روایت گرش هستیم. ما در مقام راوی آشکار کننده ی آن وجوهی از زندگی قهرمانان خویش هستیم که در غیاب آنان به تصویر می کشیم. و این البته باید آن چنان باشد که خصلت عمل ، یعنی انگیزه ها و کنش های قهرمان در حافظه ی نسل های آینده ، تماشاگران و خوانندگان داستان ما برجا بماند.
سعید سلطانپور تبدیل به داستان مبارزه ی مردم ایران شده است.
فراموشی این داستان میسر نیست ، اگر هزار بار جغد شوم شب بر سر آن خاک سایه گسترد.
" کانون هنری ایرانیان آزادیخواه – شاخه سوئد"