|
پرواز از زندان جمهورى اسلامى
سهيلا شريفى
١١ ژوئن ٢٠٠٢
کتاب زير بوته لاله عباسى نوشته نسرين پرواز را خواندم و شجاعت وى را براى بياد آوردن تک تک آن لحظات دردناک و نوشتن آنها تحسين کردم. مرور مجدد ٨ سال شکنجه و تحقير و آزار توسط يکى از وحشى ترين رژيمهاى دنيا کار آسانى نيست. ثبت کردن حوادث سالهائى که بهترين دوستان انسان در مقابل چشمان وى به سوى جوخه هاى مرگ برده شده اند، سالهائى که معنى هر خداحافظى هرگز همديگر را نديدن بوده است، سالهائى که انسان هر لحظه نوبت خود را انتظار ميکشد که با مرگ روبرو شود، سالهائى که بوى خون ميداده اند و معموليترين صداها ناله شکنجه شدگان و رگبار گلوله بوده است، نوشتن و يادآورى اين سالها کمتر از دوباره زيستن آنها دردناک نيست و مطمئنم نسرين روزها و ساعات سختى را گذرانده تا اين کتاب را نوشته است. زير بوته لاله عباسى چنان تصوير زنده و روشنى از زندان ارائه ميدهد که خواننده ناچار خود را در آن شرايط ميابد و بهمراه شخصيتهاى کتاب درد ميکشد، گريه ميکند، خشمگين ميشود و به جوابگوئى به مسائل مختلفى که زندانيان با آن روبرو بوده اند ميپردازد. "من در آن شرايط چکار ميکردم؟" احتمالا سوالى است که در فصول مختلف به ذهن هرکسى که تابحال کتاب را خوانده راه يافته است.
کتاب شرح وقايع ٨ يا ٩ سال بيشتر نيست اما اين سالها از بار حوادث سنگينند، مهر تاريخ تحولات ايران را بر خود دارند و در توازن قواى بين انقلاب و ضد انقلاب نقش تعيين کننده داشته اند. بيخود نيست که انسان احساس ميکند زمان بسيار دير گذشته است. در مقابل چشمان خواننده، نسرين دختر جوان بيست و چند ساله اى که در ابتداى دستگيريش، با دستانى لرزان و وحشتزده ديوارهاى خونين سلولش را ( خون زنى که قبل از خود وى در آن سلول زجر کشيده و بچه اش را سقط کرده بوده) پاک مى کرد، رشد ميکند، در مقابل شکنجه هاى روحى و جسمى مقاومت ميکند، به جبهه اصلى مقاومت و مبارزه در زندان ميپيوندد، از نظراتش دفاع ميکند، با تاکتيکهاى غلط در مى افتد و سرانجام رژيم جمهورى اسلامى را به عقب ميراند. نسرين هم مانند ديگر جوانان نسل انقلاب، خيلى زود بزرگ شده و شخصيتى که ما در انتهاى کتاب ميبينيم، ديگر لرزان و وحشتزده نيست و حتى از اينکه نصف موهايش سفيد شده هم نگرانى بخود راه نميدهد چرا که توانسته است از سخت ترين سالهاى زندان با سرى افراشته بيرون بيايد. "آينه ام را از ساکم در ميآورم و به آن نگاه ميکنم. چقدر تغيير کرده ام؟ ٨ سال پيش که به زندان آمدم موهايم سياه بود، حالا نصفشان سفيد است. ولى دوستشان دارم. سفيديش زيباست." (ص ٣٣٥)
ويژگى خاصى که زير بوته لاله عباسى را از ديگر ادبيات زندان جدا ميکند، برجستگى مقاومت و مبارزه زندانيان است. اين کتاب تنها شرح قربانى شدنها و مظلوميت انسانهاى اسير در دست جلادان خون آشام نيست. بلکه داستان انسانهائى است که چشم در چشم هارترين حکومتهاى دنيا دوختند و از آرمانهايشان دفاع کردند. کسانى که بعد از ماهها ماندن در قبرهاى جمهورى اسلامى با گفتن اينکه هنوز مارکسيست هستند و از مارکسيسم دفاع ميکنند، رئيس زندان را برآشفته کردند. نازلى پرتوى که به مدت ٥ ماه در قبر (يکى از وحشيانه ترين روشهاى شکنجه، که زندانى در مدت بودن در قبر ميبايست از صبح تا شب مانند مرده ها بيحرکت روى پتوئى با چشمبند بنشيند و به سخنرانى آخوندها و مصاحبه توابان از تلويزيون گوش کند. هر نوع حرکتى، حتى عطسه و سرفه هم با کتک و شکنجه روبرو ميشد.) بسر برده به نسرين پرواز ميگويد: "يکبار نزديک پايان قبرها همانطور که نشسته بودم، آمدند و از من پرسيدند در مورد مارکسيسم چه فکر ميکنم و من براى اولين بار از آن دفاع کردم. اين تنها کارى بود که ميتوانستم بکنم، دفاع از نظرم. اختيارى روى بدنم که تکانش بدهم نداشتم اما اختيار نظرم دست خودم بود." زندان از نظر نسرين پرواز و دوستانش جبهه ديگرى از مبارزه است و هر حرکتى و هر تاکتيکى ميتواند در توازن قوا نقش داشته باشد.
نسرين در لابلاى شرح ماجراهاى زندان به نقد نظرات عقب مانده و ديدگاههاى مذهبى و سنتى غالب بر افکار زندانيان و از جمله چپهاى آنزمان ايران ميپردازد. مسائلى مانند خودکشى، اعتصاب غذا، تجاوز، و تاکتيکهاى مختلف مبارزاتى در زندان مورد بررسى و نقد قرار ميگيرند. نسرين و دوستانش نماينده چپ راديکال و مارکسيسم انقلابى آندوره در زندان هستند و تفاوتها و جدلهاى اين مارکسيسم با چپ سنتى در اين کتاب بخوبى نمايان است. بعنوان نمونه تجاوز جنسى به زندانيان زن درزندانهاى جمهورى اسلامى يکى از آشنا ترين پديده هاى سالهاى ٦٠ در اينران بود. تجاوز و وحشتى که زنان زندانى و خانواده هايشان از آن داشتند کابوسى بود که هنوز هم اثرات خود را بر روى بسيارى از زندانيان آزاد شده و خانواده هايشان نشان ميدهد. اين موضوعى بود و هست که زنان و دختران فعال هميشه از آن ترسانده ميشوند. و رژيم هم با آگاهى به اين امر توانست بيشترين فشارهاى روحى را بر زندانيان زن و خانواده هايشان وارد کند. نسرين پرواز بسيار با روشنى به اين پديده ميپردازد و ناموس پرستى مذهبى را که پشت آن خوابيده است به نقد ميکشد.
" آنها پاهاتو با کابل پاره ميکنند. ممکن است رحمت را هم با تجاوز پاره کنند. هردو شکنجه است. چه فرقى دارد؟ اگر از زاويه مذهبى به آن نگاه کنيم فرق دارند. چون براى فرد مذهبى و سنتى بخش جنسى زن خيلى مهم است و نبايد براى آن اتفاقى بيافتد. ...... مذهب و سنت مردسالارى به اين مسئله خيلى بها ميدهند علتش هم اين است که از نظر آنها زن ملک مرد معينى است و باکرگى او مهر و نشانه اين ملکيت است. پرده دختر باکره ناموس و شرف زن است و نبودنش نشانه بى ناموسى و بيشرفى است. کسى که نتوانسته پرده اش را حفظ کند به وظيفه خود براى نگهدارى از خود بمثابه ملک مرد عمل نکرده است .......... بخاطر اين تفکرات مردسالارانه دخترى که در معرض تجاوز قرار ميگيرد و نميتواند از خودش دفاع کند، فکر ميکند ديگر ارزشى ندارد و بهتر است بميرد. ولى اگر از زاويه ديگرى به آن نگاه کنى ميبينى کسى با از دست دادن بکارت ارزشش را از دست نميدهد. ما بايد تجاوز را هم يک شکنجه ببينيم، يکى از بدترين، ضد انسانى ترين و تحقير کننده ترين شکنجه ها، ولى سرانجام يک شکنجه است نه چيزى بيشتر و نبايد خودمان را بخاطر آن بکشيم." (ص ٩٥-٩٦ )
تاريخ هميشه از ديدگاه امروز انسان به گذشته خودش نوشته ميشود. نسرين پرواز هم که سالها بعد وقايع و داستانهاى زندان را به رشته تحرير در آورده است قطعا با بينش امروزى خود به مسائل آنزمان مينگرد و خوشبختانه قادر است در بيشتر موارد حرکات و تاکتيکهاى خود را که شايد در آن مواقع توضيح تئوريکى براى آنها نداشت امروز که به گذشته مينگرد با خوشحالى تائيد کند و حتى توضيح بدهد. پرواز قادر است بلحاظ منطقى پديده توابيت را توضيح دهد و علل آنرا بررسى کند اما احساساً قادر نيست خشم و تنفر خود را از توابان و کسانى که بقول وى از مبارزه دست کشيده اند پنهان کند. توابان در تمام کتاب زير بوته لاله عباسى از پاسداران بدتر تصوير شده اند، انسانهاى له شده و عقده اى که با تنفر در تلاشند تا ديگران را هم له کنند و از کوچکترين گذشتى که رژيم در مقابل زندانيان ميکند برافروخته ميشوند. نسرين از اينکه همرزمان سابقش را ميبيند که به جبهه مقابل پيوسته اند غمگين ميشود و از خود ميپرسد با آنها چه کرده اند که اينقدر زود شکستند؟ چطور توانستند در عرض مدت کوتاهى تغيير کنند؟ هرچند نسرين ميداند که هدف رژيم از کشاندن توابان به پاى مصاحبه تلويزيونى برانگيختن فضاى تنفر نسبت به کمونيستها و فعالين سابق و کسانى که هنوز دارند مبارزه ميکنند است، خود نيز نميتواند از انسانهائى که تحت شکنجه خرد شده اند متنفر نباشد.
توابيت بى ترديد يکى از سياهترين و دردناکترين پديده هاى تاريخ بعد از انقلاب ٥٧ بود. انسانهائى که سالهاى سال بر عليه رژيمهاى شاه و جمهورى اسلامى مبارزه کرده و هرکدام در محل کار و زندگيشان انسانهاى دوست داشتنى و قابل اعتمادى بودند، چنان در هم شکستند، چنان در زير شکنجه هاى غير انسانى له شدند، چنان تحت فشار طاقتفرسائى قرار گرفتند که حاضر شدند دوستان، همرزمان و حتى عزيزانشان را هم لو بدهند و به پاى جوخه هاى اعدام بفرستند. قضاوت اخلاقى، ضعيف خواندن آنها و يا ترديد در درستى ايدئولوژى اين افراد که گاها در لابلاى سطور کتاب ديده ميشود زياد منصفانه نيست و خشم و عصبانيت خواننده را بجاى اينکه متوجه رژيم ددمنش جمهورى اسلامى کند بطرف قربانيان آن سرازير ميکند.
يادمان باشد که در داستان ما با رژيم بصورت يک کليت روبرو هستيم، در حالى که فرد فرد افراد کاراکترها و شخصيتهاى داستان هستند و خواننده با اين افراد روبرو است و آنها را قضاوت ميکند. اين مسئله ظرافت کار را بيشتر ميکند و اگر انسان متوجه نباشد ميتواند بجاى رژيم که عامل اصلى همه اين جنايات است از توابان و يا مجاهدين متنفر شود. قطعا نسرين با افرادى که نقش پاسدار را در سلولها بازى کرده اند زندگى کرده و خشم و عصبانيتش از اين افراد قابل درک است. اما وى دارد گذشته را در برابر چشمان ما قرار ميدهد که قضاوت کنيم و من شخصا از فکر کردن به پديده توابيت قلبم فشرده ميشود و درد جانکاهى را که اين افراد لحظه به لحظه زندگيشان (اگر هنوز زنده باشند) تحمل ميکنند احساس ميکنم. فکر ميکنم بايد به خيلى از آنها اين فرصت و امکان داده شود تا دوباره بعنوان انسان جايگاه خود را در جامعه بيابند.
مسئله ديگرى که مرا بفکر وا ميدارد و ناگزير از عکس العمل ميکند برخورد پراز به پديده استقلال فردى، رهبرى و مقاومت جمعى است. در تمام حرکات جمعى و تاکتيکهاى مبارزاتى که زندانيان انتخاب ميکنند، نسرين ديگران را سرزنش ميکند که رهبر دارند، از رهبرانشان دنباله روى ميکنند، مستقل نيستند، نميتوانند خود تصميم بگيرند. و اين هميشه براى کسانى مانند خود نسرين که انسانهاى مستقل و خودراى هستند مشکلات بوجود ميآورد. استقلال نظر و برخورد معقولانه به مسائل البته از خصوصيات برجسته و با ارزشى هستند که نسرين حق دارد از داشتن آنها برخود ببالد. اما در مبارزات جمعى و توده اى همه افراد درگير نميتوانند و قادر نيستند رهبر شوند و معمولا کسانى پيشقدم ميشوند، شرايط را بررسى ميکنند و تصميم ميگيرند. کسانى که بنا بدلايلى توانسته اند اعتماد جمع را جلب کنند، ميتوانند رهبر شوند. اين بخودى خود جاى هيچ نوع نقدى ندارد. بيشتر جنبشها و مبارزات توده اى نياز به کسانى که بدلايلى جلودار صف هستند دارند. اينکه اين رهبران اشتباه ميکنند و هواداران خود را به مسير نادرست هدايت ميکند بحث ديگرى است. اما نفس رهبر بودن و رهبر داشتن نه تنها نادرست نيست بلکه نياز مبرم مبارزه متشکل است.
اينکه جوانان زيادى نتوانستند هوشيارانه مسير درستى انتخاب کنند و به جرياناتى مانند مجاهدين پيوستند، نتيجه نبودن فضاى آزاد، سالها خفقان رژيم شاه، توهم مردم به مذهب و سنن عقب مانده و ضعف تاريخى کمونيسم و جنبش چپ در ايران آن زمان بود و گناه آنرا نبايد به گردن جوانان شريفى که به جرم مجاهدين به زندان افتادند و بسيارى از آنها طعمه جوخه هاى مرگ رژيم جمهورى اسلامى شدند انداخت.
اما همانطور که پيشتر هم اشاره کردم، زندان هم بعنوان يکى از جبهه هاى اصلى مبارزه برعليه رژيم جمهورى اسلامى مهر ضعفها و نارسائهاى عمومى اين جنبش را برخود دارد و کتاب زير بوته لاله عباسى سند باارزشى است که در حالى که به افشاگرى جنايات رژيم ميپردازد، سنتها و ديدگاههاى سنتى و عقب مانده و نادرست در جنبش چپ را نيز مورد بررسى قرار ميدهد. باشد که در انقلاب بعدى بتوانيم از آنها استفاده کرده و نگذاريم تجربه تلخ انقلاب ٥٧ تکرار شود.
دوست دارم اين نوشته را با تکه اى از سخنان نسرين پرواز که روياى مشترک ميليونها انسان در سراسر دنياست به پايان برسانم. " از وقتى که بوى خون همه جا را برداشته است و روحيه زندانيان تغيير کرده است، انگار هوا براى نفس کشيدن کم ميآورم. در فرار از محيطم گاهى خود را به امواج خيالاتم و روياهايم ميسپارم. روياى آزاد بودن و آزاد زيستن، فکر آزاد بودن از بندهاى دنيا چقدر شيرين است. در درياى پرتلاطم روياهايم خودم را بدست مردم از زندان آزاد ميکنم. انسان ديگرى ميشوم، نه همه مردم ميشوم. با شعار زندانى سياسى آزاد بايد گردد به طرف زندانهاى اوين، گوهردشت، قزل احصار، کميته مشترک و زندانهاى ديگر ميرويم. قبل از رسيدنمان به هر زندانى زندانبانان با شنيدن عظمت گامهايمان فرار را بر قرار ترجيح داده و ناپديد ميشوند. درهاى زندانها را ميشکنيم و زندانيان را در آغوش ميگيريم. چقدر اين زندانيان آغوشمان را دوست دارند، گوئى سالهاست که محبت نديده اند. آنگاه موسيقيمان قهقه و دست زدن مردم است و همه ميرقصيم. رقص آزادى چه زيباست. در صف ميليونى بر سر قبر آنانى ميرويم که در راه برابرى و آزادى انسانها جان باختند. به آنها قول ميدهيم که به يادشان دقيقه اى سکوت نميکنيم که همه عمر مبارزه ميکنيم. به آنها قول ميدهيم که در انتقام اعدامشان به اعدام پايان خواهيم داد. به آنها قول ميدهيم که براى پايان دادن به شکنجه همه زندانها را خراب خواهيم کردو برروى آنها پارک خواهيم ساخت با باغچه هائى به اندازه سلولهاى انفرادى. در هر سلول گلى با رنگ متفاوت ميکاريم. فضاى بزرگ اوين را مجسم ميکنم که در هر دومتر در يک متر و نيم گلهائى با رنگ متفاوت کاشته شده اند. يک سلول پر از لاله سرخ خواهيم کاشت. ديگرى لاله زرد، آن يکى رز سرخ و يکى هم به ياد مجتبى پر از رز درشت زرد که گل مورد علاقه ام است. در اطراف اين پارکها درختان سرو به ياد ياران از دست رفته امان خواهيم کاشت و به آنها قول خواهيم داد که زندگى اى سازمان دهيم که هدفش نه کسب سود که تامين رفاه جامعه است. جامعه اى که آزادى فرد مبناى آزادى جامعه است. جامعه اى که در آن خلاقيت بجاى رقابت، لذت بجاى حسادت حاکم است. جامعه اى که بجاى پول انسانيت حکومت ميکند. جامعه اى که هدفى جز خوشبختى انسانها ندارد. جامعه اى که هيچ آدمى مال آدم ديگرى نيست و برابرى زن و مرد و کودک اولين منشور آزادى آن است.
|