نمايش نفرت انگيز مذهب و ناسيوناليسم به بهانه ١١ سپتامبر

سهيلا شريفى
sohailasharifi@yahoo.co.uk

١١ سپتامبر يادآور يکى از هولناکترين جنايات در تاريخ معاصر بشريت بود. در اينروز هزاران انسان که براى امرار معاش مطابق معمول برسرکارشان حاضر شده بودند بدون هيچ گناهى محکوم به مرگ در يک کوره آدمسوزى شدند و بدنهاى سوخته اشان در زير خروارها تن خاک و آهن مدفون شد. دوازده ماه بعد از اين ماجراى تکان دهنده، بازماندگان کشته شدگان و ديگر مردم نيويورک در محلى که سابقا دو تا از بلندترين ساختمانهاى دنيا قرار داشتند، جمع شدند تا ياد و خاطره قربانيان اين جنايت را گرامى بدارند. ديدن مردمى که در غم از دست دادن عزيزانشان اشک ميريختند و مشاهده کودکانى که پدر و يا مادرشان را در اين ماجرا از دست داده بودند و شنيدن اسامى هزاران زن و مردى که ديگر وجود نداشتند، قلب هر انسان با احساسى را بدرد ميآورد. اين احساس همدردى و سمپاتى، اما، با دور شدن دوربين از نيويورک و حلقه مردمى که به ياد کشته شدگان شاخه هاى گل را به وسط ميدان ميريختند، و با متمرکز شدن آن بر روى ژنرالها و شهردارها و کشيشها و کاخ سفيد نشينان کمرنگتر و کمرنگتر ميشد و زمانى که مراسمهاى واشنگتن و لندن بر روى صحنه تلويزيون ميآمد ديگر تنفر و خشم بر انسان غالب ميشد. بوى تعفن مذهب، ناسيوناليسم، قوم پرستى و رياکارى حتى از وراى شيشه تلويزيون ميتوانست حال انسان را به هم بزند.

مراسم لندن درکليساى سنت پاولاس و با تشريفات کامل مذهبى برپا شد. شرکت کنندگان در اين مراسم به ترتيب شان طبقاتى و موقعيت دولتيشان، صندليهاى اول تا آخر را پر ميکردند. شاهزاده چارلز و پسرش هارى به نمايندگى خاندان سلطنتى به همراه تونى بلر نخست وزير و همسرش صف اول جاى داشتند و در حالى که لبهايشان را به نشانه خواندن سرودهاى مذهبى تکان ميدادند، براى تمام شدن مراسم و برگشتن به کاخهاى زيبايشان لحظه شمارى ميکردند. کاردينالها و کشيشان عاليرتبه و دم و دستگاه کليسامانند هميشه از درد و رنج مردم سو استفاده کرده و از فرصت بدست آمده استفاده کردند و به تبليغ براى اين دستگاه کثيف و پوسيده مذهبى پرداختند به اين اميد که جنايات و رسوائيهاى چند ساله اخير کليسا را از ياد مردم ببرند و براى مسيحيت کمى آبرو بخرند. براى تکميل نمايش چند آخوند و خاخام و دلايلاما را هم دعوت کرده بودند که به نشانه همبستگى به ياد کشته شدگان ١١ سپتامبر شمع روشن کنند و اتحاد جبهه ارتجاع و کهنه پرستى را به رخ جهانيان بکشند.

واشنگتن اما صحنه قوم پرستى و قهرمان بازى بود. بار ديگر آمريکا از زبان قهرمانش جرج بوش به تهديد دشمنانش پرداخت و از جنگ و آشوب بيشتر خبر داد. ژنرالها و افسران عاليرتبه پنتاگون شمشيرهايشان را از رو بستند و براى آينده مردم خط و نشان کشيدند. مدالها در زير نور آفتاب برق ميزد، پرچمها در اهتزاز بود و خون ناسيوناليسم و قدرت طلبى در رگها ميجوشيد.

تنها چيزى که نمايندگى نشد، جهان متمدن بود، انسانيت و مدنيت بود و آزاديخواهى و برابرى طلبى بود. از بهتر شدن اوضاع حتى بطور فرمال هم سخنى به ميان نيامد. از درد و رنج هزاران انسانى که بعد از ١١ سپتامبر قربانى ميليتاريسم آمريکائى و فاشيسم اسلامى شدند کسى يادى نکرد. به تروريسم دولتى آمريکا و اسرائيل، به بمباران مردم بيدفاع کمپهاى پناهندگى در افغانستان، به قتل عام فلسطينيان، به مرگ تدريجى بچه هاى عراقى و به عملياتهاى انتحارى در اتوبوسها و رستورانهاى اسرائيل هيچ اشاره اى نشد. بشريت آزاديخواه و متمدن حتى بطور فيزيکى هم در اين نمايشها حضور نداشت و اگر جائى بود و فريادى هم زد، بدقت از انظار بدور نگه داشته شد و صدايش را کسى نشنيد. بغير از مراسم نيويورک که بخاطر بازماندگان قربانيان عمومى تر و مردمى تر بود، ديگر مراسمها به جمع شخيص طبقه حاکم اختصاص داشت و مردم معمولى جائى در آن نداشتند.

اما گراميداشت قربانيان ١١ سپتامبر و همدردى با بازماندگان آنان قطعا اولين هدف برگزار کنندگان اين مراسمها نبود. هدف اساسا زنده کردن فضاى بعد از ١١ سپتامبر و يادآورى خطر تروريسم بعنوان دشمن اصلى آمريکا بود. قرار بود با يادآورى ١١ سپتامبر از دشمنانشان هيولائى بسازند تاجنگ طلبى و ميليتاريسم خودشان را توجيه کنند. قرار بود با تاکيد بر احتمال حمله مجدد، نياز جامعه به قهرمان و جنگجو را يادآور شوند و افکار عمومى را پشت سر خود بسيج کنند.

گفته ميشود جنايت ١١ سپتامبر منبع خيرى براى آمريکا شد. شايد در اين نکته مقدارى اغراق وجود داشته باشد، اما بر يک نکته اساسى انگشت ميگذارد. پيش از ماجراى ١١ سپتامبر آمريکا با بحران اقتصادى دست و پنجه نرم ميکرد، جنگ خليج هنوز پروژه اى ناتمام بود، صدام حسين همچنان بر سر قدرت بود و بر ارج و قرب وى بعنوان قهرمان در ميان ناسيوناليسم عرب افزوده شده بود. رنج و درد مردم بيگناه عراق، مرگ کودکان و گرسنگى و فقر مردم اين کشور به نارضايتى جهانى بر عليه محاصره اقتصادى دامن زده بود. مسئله فلسطين همچنان حاد و بى جواب مانده بود و با به سرانجام رسيدن اتحاد اروپا، امکان رقابت اقتصادى براى آمريکا ناممکن شده بود. ١١ سپتامبر اين فرصت طلائى را به دولت آمريکا و رئيس جمهور نامحبوب آن (بوش) داد که با بسيج سازمان ملل و ناتو به افغانستان حمله کرده و بارديگر سرکردگى نظامى خود را اثبات کند. اين امکان بوجود آمد تا بار ديگر آتش جنگ، اينبار کاملا مشروع و با همکارى بيشتر کشورهاى دنيا شعله ور شود و منطقه را به کام خود فرو ببرد. براى مدتى آمريکا قهرمان اين بازى بود. نفرت و بيزارى مردم از حاکميت سياه طالبان در افغانستان، سرنگونى آن را به يک پيروزى مهم مدنيت بر عليه ارتجاع تبديل کرد و توسط مردم دنيا با خوشحالى از آن استقبال شد. صاحب امتياز اين پيروزى هم ظاهرا کسى جز آمريکا نبود. اما نه طولانى مدت.

بر سر کار آمدن نوع ديگرى از حاکميت اسلامى در افغانستان، حاد شدن مسئله فلسطين و حمايت آشکار آمريکا از تروريسم دولتى اسرائيل، ناآرامى در منطقه و همزمان افت اقتصادى در خود آمريکا، ورشکست شدن شمارى از شرکتهاى پرقدرت توريستى و هواپيمائى و پائين آمدن ارزش دلار و ناتوانى آمريکا براى رقابت با حريفهاى اقتصادى اروپائى و ژاپنى، سران اين کشور را بزير منگنه نقد جهانى و داخلى گذاشته است. يکسال بعد از ١١ سپتامبر ديگر از آن دبدبه و کبکبه اثرى نمانده است. در گردهمائى ژوهانسبورگ، آمريکا و انگليس رسما زير فشار افکار عمومى قرار گرفتند. در کمپين حمله مجدد به عراق تاکنون کاملا ايزوله مانده اند و با مقاومت بين المللى روبرو هستند. يکسال بعد از ١١ سپتامبر هنوز هم آمريکا نتوانسته يکه تاز صحنه در خاورميانه شود، هنوز هم مقررات بازى را او تعيين نميکند، هنوز هم براى تثبيت هژمونى سياسى اش بايد جنگ راه بيندازد و کوره را گرم نگه دارد.

مراسمهاى ١١ سپتامبر به اين دليل براى آمريکا اهميت داشت که اين ضرورت را مشروع جلوه دهد و آراى عمومى آمريکا و جهان را جذب کند. دوازده ماه گذشته بسيار متحول و پر ماجرا بوده اند. چهره جهان با سرعت زيادى در حال تغيير بوده است. مسابقه جنگى از هردو جبهه تروريسم جهانى صحنه هاى دهشتناکى از کشتار و بى خانمانى و درد و رنج را خلق کرده است. توده هاى وسيع مردم مبهوت تر از هميشه به اين جنون تروريستى مينگرند و با وحشت و انزجار نوبت خود را براى قربانى شدن انتظار ميکشند. يک سوال سمج و سرسخت همچنان در افکار عمومى موج ميزند:

"اين سقوط به قهقرا تا کجا پيش خواهد رفت؟ آيا پايانى بر آن هست؟"

جواب ما کمونيستها روشن است تنها يک راه وجود دارد، بميدان آمدن فعال و راديکال بشريت متمدن براى عقب راندن اين ميليتاريسم عنان گسيخته و پايان دادن به حاکميت ارتجاع در منطقه و در دنيا. سازمان يابى جنبشهاى آزاديخواه و بشردوست حول پرچم کمونيسم کارگرى براى برقرارى يک دنياى بهتر. بدون دخالت عنصر پيشرو و بشريت آزاده، بدون بميدان آمدن وسيع توده هاى مردم، بدون برافراشتن پرچم انسانيت و مدنيت، جنگ و کشتار و رنج و درد ميتواند بى پايان باشد.