نا امنى، بى خانمانى و فقر مطلق سرنوشت نسل جديد پناهجويان

سهيلا شريفى
 ١٠ ژانويه ٢٠٠٣
sohailasharifi@yahoo.co.uk

"خانم شما را بخدا به اين آقا حالى کنيد که من واقعا گير کرده ام و احتياج به کمک فورى دارم" صدايش بغض آلود بود و حتى از آنور خط تلفن ميشد حدس زد که چشمهايش پر اشک شده اند. فريد جوانى ١٦ ساله از افغانستان بود که در جريان جنگ خانواده اش تمام دارائى خود را فروخته و با وجود کم سن و سالى او را به اروپا فرستاده بودند که هم محفوظ بماند و هم اميدى براى آينده خانواده باشد. بعد از ماهها انتظار بالاخره جواب رد گرفته بود، چرا که وزارت کشور انگلستان اينروزها افغانستان را کشورى امن ميداند. ميگفت هيچ امکانى برايش باقى نگذاشته اند، "مرا از خانه بيرون انداخته اند، ديگر مدتهاست کمک هزينه نميگيرم و هر جا هم براى کار مراجعه ميکنم ميگويند اجازه کار ندارم و انگليسى بلد نيستم. شما بگوئيد من چکار کنم؟ نمى توانم خودم را راضى کنم دست به دزدى بزنم."

کارمند اداره خدمات اجتماعى که داشت با او مصاحبه ميکرد براى چندمين بار در حالى که استيصال از صدايش پيدا بود معذرتخواهى کرد "خيلى متاسفم. من شرايط شما را درک ميکنم. واقعا دلم ميخواهد به شما کمک کنم. اما دست من نيست. قوانين را من طرح نميکنم. من يک کارمندم و به من گفته اند کسانى که جواب رد ميگيرند شامل هيچ مزايائى نميشوند. لطفا از اينجا برويد. ما واقعا کارى از دستمان بر نمى آيد"

اين نمونه اى از گفتگوهائى است که اينروزها من بعنوان مترجم مرتبا با آنها روبرو ميشوم و متاسفانه طبق قوانين جديدى که وزارت کشور انگلستان تصويب کرده است از اين به بعد بيشتر هم خواهد شد.

طبق طرح جديدى که جهت محدود کردن موج پناهندگى و به منظور کاهش بودجه مربوط به امورات پناهندگى و مهاجرت تصويب شده است، کسانى که هنگام ورود در يکى از بنادر و يا فرودگاهها(يعنى دقيقا لب مرز) تقاضاى پناهندگى خود را اعلام نکنند، تا زمانى که جواب مثبت دريافت نکرده اند از تمام مزاياى اجتماعى و رفاهى محروم خواهند بود. اين قانون بنا به آمار منتشره در روزنامه گاردين (چهار شنبه ٨ ژانويه) بيش از ٦٥ در صد پناهجويانى که هرساله به بريتانيا ميرسند را در بر مى گيرد. بيشتر پناهجويان در حالى وارد انگلستان ميشوند که در پشت کاميونها و در ميان بارها مخفى شده اند. راننده هاى کاميونها و باندهاى قاچاقچى که براى سازمان دادن اين سفرها پول هنگفتى از پناهجويان ميگيرند، بخاطر اينکه لو نروند پناهجويان را در مناطق مختلفى از انگلستان و در اکثر موارد بسيار دورتر از پستهاى کنترل مرزى پياده ميکنند، و در نتيجه امکان اينکه پناهجو خود را لب مرز معرفى و همانجا متقاضى پناهندگى شود، وجود نخواهد داشت. يعنى اکثريت عظيمى از هزاران پناهجوئى که هرساله به اميد يافتن امنيت و زندگى بهتر تمام دارائى خود را ميفروشند، جان خود را بخطر مى اندازند و مشکلات طاقت فرساى راه را متحمل ميشوند و با هزار دردسر خود را به انگلستان ميرسانند، ناچار خواهند شد در خيابانها و پارکها شب را به روز برسانند و براى سير کردن شکم خود دست به دزدى و گدائى بزنند. آنهائى که خوشبخت تر هستند ميتوانند مدتى مهمان دوستان و آشنايانشان باشند و يا نيروى کارشان را به قيمت چندر غازى در بازار سياه بفروشند.

قوانين سختگيرانه و محدود کننده سالهاى اخير نه تنها پناهجويان زيادى را بى سرپرست و بى تامين در خيابانها رها کرده، بلکه مشکلات فراوانى هم براى کارمندان و کارکنان ادارات رفاهى و خدمات اجتماعى پيش آورده است. اينها کسانى هستند که روزمره بايد جوابگوى مراجعات مکرر پناهجويان و پناهندگان مستاصل و بى پناه باشند و بنا به دستوراتى که دارند به آنها جواب سربالا بدهند. پيتر گيلروى سخنگوى بخش پناهجوئى انجمن مديران خدمات اجتماعى ميگويد. "اين ما هستيم، نه دولت که بايد جواب اين سوال را که چطور ميشود مردم را بى پناه در خيابانها رها کرد هرروزه بدهيم."

از طرف ديگر خيل عظيم پناهجويان بى تامين منبع خيرى براى صاحبان سرمايه و کاسبکاران شده است. اينها نيروى کار ارزانى هستند که از هيچگونه مزاياى اجتماعى و حمايت قانونى برخوردار نيستند. صاحبان کار ميتوانند به آسانى آنها را در ازاى مزد بسيار ناچيزى ساعات طولانى استثمار کرده و هر وقت خواستند آنها را اخراج کنند. در بسيارى موارد حتى حاضر به پرداخت همان دستمزد ناچيز هم نمى شوند، چونکه ميدانند اين کارگران از هيچ نوع حمايت قانونى برخوردار نيستند و کارشان غير قانونى و سياه است. اخيرا شمار وسيعى از بنگاههاى کاريابى راه افتاده اند که براى شرکتهاى مواد خوراکى و ميوه چينى کارگر جمع ميکنند وبا وجود اينکه خود با اين شرکتها قراردادههاى پر سود ميبندند، به کارگرانشان دستمزدى بسيار ناچيز ميپردازند.

از آنجا که بيشتر اين شرکتها و فاکتوريها در محدوده شهرها و خارج از تردد وسايل نقليه عمومى هستند، پناهجويان ناچار ميشوند پولهايشان را جمع کنند و ماشين قراضه اى خريده و يکى از آنها که رانندگى بلد است، بدون گواهينامه وظيفه حمل ديگران به محل کار را بعهده بگيرد. "از وقتى که از عراق خارج شده ام تمام زندگيم غير قانونى شده است. سفرم، محل زندگيم، کارم، رانندگيم، و تازه معلوم نيست کى اين دور باطل تمام ميشود. اجازه ندارم کار قانونى کنم و يا تقاضاى گواهينامه کنم چون اقامت ندارم و از طرف ديگر کسى به من پولى نميدهد. از اين آقاى پليس بپرسيد اگر ايشان جاى من بودند چکار ميکردند؟" سوران جوان کرد ٢٠ ساله اى از کردستان عراق بود که بخاطر رانندگى بودن گواهينامه دستگير شده بود با اصرار از من ميخواست حرفهايش را براى پليسى که از او بازجوئى ميکرد ترجمه کنم. معمولا اين سوالها بى جواب مى مانند.

زندگى نسلهاى قبلى مهاجرين و پناهندگان هم از اين طرحها بى تاثير نمانده است. آنها با وجود اينکه توانسته اند از اقامت در کشورهائى مانند انگلستان برخوردار باشند و احتمالا کارى براى خود دست و پا کنند، اما ناچارند زندگى خود را با پناهجويان جديدى که از هيچگونه مزايائى برخوردار نيستند تقسيم کنند و بايد بار موج جديد پناهجويان آواره در خيابانها را بر دوش بکشند. بسيارى از آنها مجبورند، پناهجويان جديد را ( چونکه فاميل، دوست و آشنا و يا همشهرى و همزبان هستند) در خانه اشان نگهدارى کنند، به آنها غذا و امکانات مالى بدهند و در امورات ادراى راهنمائى و کمکشان کنند. در يک کلام تمام خدماتى که قرار بود بعهده دولت باشد، بر دوش نسلهاى قديمى تر پناهندگان و مهاجرين افتاده است.

از همه بدتر اينکه تبليغات سوء رسانه ها و دولت و بالا رفتن آمار خلاف (بخاطر عدم تامين) در ميان پناهجويان افکار عمومى را بر عليه اين قشر از جامعه تحريک ميکند. کم نيستند کسانى که مرتبا مورد آزار و اذيت راسيستى قرار ميگيرند و کارشان به بيمارستان ميکشد. مردى که با زن و بچه اش و چند بقچه وسايل به شهردارى مراجعه کرده بود ميگفت "شبها من و زنم نوبتى بيدار ميمانيم که اگر باز هم پاره آجرى شيشه پنجره را خرد کرد حداقل يکى از ما بيدار باشيم و بتوانيم سريع عکس العمل نشان دهيم. و پليس را باخبر کنيم."

اينها مردمى هستند که از دست حکومتهاى ديکتاتورى و مرتجعى مانند جمهورى اسلامى و حکومت عراق فرار کرده اند، خانه و زندگيشان را فروخته اند و بعد از تحمل سختيها و مرارتهاى فراوان بالاخره مثلا به جاى امنى رسيده اند که بتوانند بدور از کشتار و خونريزى و اعدام و سنگسار زندگى بهترى براى خود و خانواده اشان تامين کنند. بسيارى همسر و فرزندانشان را گذاشته اند به اين اميد که در انگلستان کار خواهند کرد و زندگى آنها را تامين خواهند نمود. خيليها از اعدام و زندان و شکنجه فرار کرده اند و در روياى آزادى به کشورهاى غربى پناه آورده اند، اما خود را با سيم خاردار، بى سرپناهى، بيکارى، بى پولى و راسيسم دولتى مواجه ميبينند. اين آينده سياهى است که دول غربى براى نسل جديد پناهجويان و مهاجرين ترسيم کرده اند.

زمانى بود که قوانين ضد پناهندگى با موج اعتراض عمومى در کشورهاى اروپائى و آمريکا روبرو ميشد. دولتها ناچار بودند با احتياط طرحهاى جديد خود را ارائه دهند و رسانه ها و مطبوعات را براى اقناع مردم بکار گيرند. در مقابل بستن و محدود کردن مرزها، در اعتراض به باز کردن کمپهاى پناهندگى و پرداخت کوپن بجاى پول به پناهندگان، شاهد تظاهرات و اعتراضات وسيعى بوديم. عليرغم تلاش رسانه هاى دست راستى مردم با سمپاتى و همدردى به پناهجويان و مهاجرين برخورد ميکردند و راسيسم و اروپا محورى معمولا جرات ابراز وجود وسيع و رسمى نداشت. اما اوضاع عوض شده است. مردم نگران جنگ و حملات تروريستى هستند. هيولاى سياه ناامنى بالاى سر مردم کشورهاى غربى در جولان است. مرگ و کشتار و خونريزى به عادى ترين اخبار روز تبديل شده اند و صحنه هاى تکان دهنده قتل عام و آوارگى صفحه تلويزيونها را قرق کرده است. ديگر طلسم خونريزى و مرگ شکسته است و جان انسان در برابر ديدگان همه ارزش خود را از دست داده است.

ديگر سرنوشت دردناک پناهجويانى که از شکنجه و اعدام فرار کرده اند و براى رسيدن به جائى که جانشان ر امنيت باشد، روزهاى متوالى پشت کاميونها و در ميان بارها قايم مى شوند و از يک دبه پلاستيکى براى رفع حاجت استفاده ميکنند و غذايشان بيسکويت و آب است، پشت کسى را نمى لرزاند. داستانهاى آنها هم بسادگى در زمره ديگر اتفاقات وحشتناک روزمره قرار ميگيرد که در بهترين حالت ميتوان از شنيدن آنهامتاسف شد و کانال تلويزيون را عوض کرد.

جستجو براى زندگى بهتر، مهاجرت از نقظه اى به نقطه ديگر و فرار از جنگ و کشتار مشخصه دنياى معاصر نيست و با بستن مرزها و محدود کردن حقوق پناهندگى هم نمى توان جلوى آن را گرفت. اين نوع قوانين تنها اين تلاش را سخت تر خواهد کرد و به ليست تراژديهاى انسانى خواهد افزود. با شعله ور شدن جنگ در خاورميانه و نا امن شدن منطقه، بطور طبيعى تعداد بيشترى بفکر مهاجرت افتاده اند و خواهند افتاد. مهاجرت وسيع به کشورهاى امن تر هميشه از جمله پيامدهاى جنگ است و اين اتفاق تا همين الان هم تعداد بسيارى را آواره و روانه نقاط مختلف دنيا کرده است. اين مردم از هردو طرف قربانى ميشوند. آنها در کشورهاى خود قربانى جنگ و اعدام و سنگسار و شکنجه ميشوند و وقتى که بالاخره موفق به فرار ميشوند و به کشورى به اصطلاح امن پناه مى آورند قربانى راسيسم و قوانين ضد پناهندگى ميشوند.

ميتوان و بايد به اين فاجعه ها پايان داد. بايد حول پرچم انسانيت و آزاديخواهى متشکل شد و براى اعاده حرمت و کرامت انسان به پا خواست. بايد حق انسان را براى انتخاب محل زندگيش به کرسى نشاند و سيم خاردارها و پليسهاى سرگردنه گير مرزى را جمع کرد. نبايد گذاشت جنگ تروريستها بر پايمال شدن حق پناهجويان و مهاجرين سايه بيندازد. اين پناهجويان خود قربانيان جنگهاى ارتجاعى و ضد انسانى هستند و بايد با آغوش باز پذيرفته شوند. قوانين جديد مربوط به پناهندگى در انگلستان در امتداد سياستهاى ضد پناهندگى سالهاى اخير کشورهاى اروپائى هستند و بايد با موج عظيم اعتراضات عمومى روبرو شوند.