بازگشت به صفحه اول  آخرین اخبارایران 

جديدترين نشريات رسيده

مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات
 

 

 

حزب و قدرت سياسى

سخنرانى در کنگره دوم حزب کمونيست کارگرى ايران
١٥ آوريل ١٩٩٨

منصور حکمت

(متن زیر از روی نوار سخنزانی منصور حکمت پیاده و توسط آذر ماجدی ادیت شده است. عبارات دارای دو پرانتز از ویراستار و درون یک پرانتز از سخنزان است. آذر ماجدی سپتامبر 2006)


رفقا حتما انتظارات متنوعى از اين بحث دارند، اما آن چیزی که من میگویم مرحله قدم به قدم پرتاب مواد غذائى به طرف سرانگشتان سرکوبگر رژيم تا قيام مسلحانه نيست! من نميخواهم در اينجا اين مراحل را توضيح بدهم. ميخواهم درباره ملاحظات و مسائلی که در پروسه قدرت گيرى کمونيسم کارگرى و تصرف قدرت سياسى توسط کمونيسم کارگرى مطرحند بحث کنم و فاکتورهائى که در اين مسأله دخيل اند را توضيح بدهم. میخواهم با چند نکته شروع کنم که بيشتر شبيه به سؤالات کفرآلودى از خود ما است. به این معنی کفرآلود که ظاهرا تئوری تاکنونی جوابهایی میدهد که  طرح خود اين سؤالات را زير سؤال ميبرد. من فکر ميکنم که يک نظر و توجه دقيق‌تر به تئورى کمونيسم و قدرت سياسى نشان ميدهد که هيچ ابهامى با اين سؤالات بوجود نميآيد. ولى من اين سؤالات را دارم و ميخواهم که همه به آنها فکر کنيد و در طرح آنها سهيم باشيد.

اولين نکته ای که مطرح است اینست که قدرت حزب یا قدرت طبقه؟ اين اولين سؤالى است که کسى وقتى به نتايج اين بحث فکر ميکند، از ما خواهد پرسید. از ما خواهند پرسيد چرا داريد راجع به حزب و قدرت سياسى حرف ميزنيد؟ مطابق تئورى سوسياليستى قرار بود راجع به طبقه و قدرت سياسى حرف بزنيد، شما کمونيستها قرار نيست راجع به قدرت حزبتان حرف بزنيد. قدرت حزب، رسیدن قدرت سیاسی به حزب ظاهرا خلاف تئورى سوسياليستى است. به ما خواهند گفت به دليل اينکه تئورى ميگويد که طبقه کارگر قدرت را از بورژوازى ميگيرد و خود را به عنوان طبقه حاکمه سازمان ميدهد، معلوم نيست که حزب در اينجا چه موضوعيتى دارد و اصلا چرا از "حزب و قدرت سياسى" حرف ميزنيد؟

اين "ممنوعيت" در رابطه با حزب و قدرت سياسى فقط در مورد ماست. در افکار عمومی فقط ما کمونيستها هستيم که وقتى از قدرت‌ سياسى حرف ميزنيم، به ما هشدار ميدهند که سر جاى خود بنشينيد، شما مطابق تئورى خودتان قرار نيست به عنوان حزب به قدرت سياسى نزديک شويد، قرار است طبقه کارگر به قدرت سياسى نزديک شود. ما با اين موضع چه در خود جنبش سوسياليستى و چه در بيرون از ما مواجه ميشويم و اين تذکر را ميشنویم. اين جزء "ممنوعيت"‌هاى ما است. اگر پنج نفر ناسيوناليست جمع شوند و يک حزب جديد تشکيل بدهند، فورا از گرفتن قدرت سياسى حرف ميزنند و هيچکس هم به آنها ايرادى نميگيرد، هيچکس! ميگويند حزب ناسيوناليست جديد ايران تأسيس شده و آقاى فلانى رئيس آن است و تصميم خود را براى گرفتن قدرت سياسى و تبدیل شدن به رئيس جمهور و نخست وزير اعلام میکنند و در روزنامه‌ها و راديو تلويزيون در اين مورد مصاحبه هم ميکنند. ولى اگر من وشما بگوئيم که حزب کمونيست کارگرى ميخواهد به طرف قدرت سياسى گام بردارد، اولين کسى که يقه ما را ميگيرد يکى از همين چپ هاى بغل دست ما از نوع وحدت کمونيستى است که ميگويد: "آقا چه شد؟ اين طبقه است که قرار است قدرت را بگيرد، مگر پديده شوروى را ندیدید"؟

اين من را ياد آن طنز گراچو مارکس کمدين مشهور آمريکائى مياندازد که ميگفت: من عضو باشگاهى که آدمى مثل من را به عضويت خود قبول کند، نميشوم! ديدگاه طرف مقابل ما هم شبيه اينست. ميگويد که من حاضرم در جامعه تحت حاکميت دولت بورژوا ليبرال زندگى کنم، حاضرم تحت حکومت کنسرواتيوها زندگى کنم، حاضرم تحت حکومت ليبرالى زندگى کنم، ولى تحت حاکميت حکومتى که دولت آن از آدمى مثل من تشکيل ميشود، حاضر نيستم زندگى کنم!

اين يک نکته و يک گوشه تئوريک مساله مورد بحث است که بايد به آن بپردازيم. ما حق داريم راجع به اين مقوله اين طور که امروز داريم حرف ميزنيم، حرف بزنيم و بعد بحث قديمى خود راجع به انقلاب کارگرى، سازماندهى توده‌اى طبقه کارگر، تصرف قدرت سياسى و قيام را دنبال کنيم.

مهدى خانبابا تهرانى در يک مصاحبه با نيمروز، که من تیتر آن را فقط خواندم گفته است که اِشکال اپوزيسيون اين است که به قدرت سیاسی نظر دارد! من درک نميکنم. مگر قرار بوده اپوزيسيون چه کار ديگرى بکند؟ مشکل مهدى تهرانى اين نيست که مثلا اپوزيسيون در مورد جامعه مدنى خوب يا بد فکر ميکند، ميگويد اشکال اپوزيسيون ايران اين است که به قدرت سیاسی نظر دارد!

اولين نکته‌اى که من ميخواهم بگويم و شايد کفرآلود به نظر برسد اين است که اين حزب به قدرت سياسى نظر دارد و ميخواهد قدرت سياسى را به دست بگيرد و اين نه فقط  تناقضى با به قدرت رسيدن طبقه کارگر ندارد (میتواند نداشته باشد و میتواند هم بعضا داشته باشد، بستگی به شکل این تصرف قدرت دارد) بلکه در اساس تنها راه تصرف قدرت سياسى توسط طبقه کارگر از دست بورژوازی همين است.

يک نکته ديگر که ظاهرا و گويا از تئورى به ما صادر شده اين است که پروسه قدرت ‌گيرى سياسى مثل پروسه کاشتن يک درخت است، به اين معنى: که کمونيستها شروع ميکنند به کار در ميان طبقه کارگر، تبليغ، ترويج و سازماندهى ميکنند و در طبقه نفوذ ميکنند. طبقه را بتدريج سازمان ميدهند. عناصر و محافل درون طبقه کمونيست ميشوند. قدم به قدم اين قدرت و نفوذ افزايش پيدا ميکند، قدرت آکسيونى پيدا ميکنند، قدرت تظاهرات پيدا ميکنند و در طول اين پروسه رابطه حزب و طبقه چنان تحکيم ميشود که حزب ميتواند طبقه کارگر را به قيام بکشد، انقلاب را سازمان دهد و قدرت را بگيرد. اين تئورى چپ و تصور عمومى از کار کمونيستى است.

اما من ميخواهم اينجا يک سئوال کفرآلود ديگر مطرح بکنم: اگر اين پروسه بيش از ٢٠ سال طول بکشد ((چی؟)) یعنی ما شروع کنيم به سازماندهى در ميان کارگران و مثلا کارگرانى که الان ٢٠ و ٢٢ ساله هستند را سازماندهى کنيم. در اين صورت بعد از ١٠ تا ١٥ سال يک عده از آنها بچه‌دار ميشوند، تعدادى مريض ميشوند و يک عده از آنها از کار سياسى کنار ميکشند. در آخر ميبينيم که بعد از اين سالها ما ظاهرا از يک طرف آدمها را کمونيست ميکنيم و از طرف ديگر آنها بازنشسته ميشوند و از کار سياسى کناره ‌گيرى ميکنند. مگر آموزش سوسياليستى، کمونيسم، سازمانيابى طبقه و رابطه حزب و طبقه، از نسلى به نسل ديگر منتقل ميشود که ما مثلا بيائيم روى کارگران دهه ٤٠ و ٥٠ ايران کار و فعاليت بکنيم و اميدوار باشيم با کارگران دهه ٧٠ و ٨٠ ايران به قدرت برسيم؟ مگر ميشود طى ٥٠ سال يک حزب کمونيستى در ميان کارگران کار کند و بعد از ٥٠ سال به قدرت برسد؟

براى من به عنوان يک عابر بى‌گناه در جامعه چنين انتظاری غیر عقلایی بنظر میرسد، به خاطر اينکه اين ميراث تشکيلاتى، اين تعهد ايدئولوژيکى، اين آگاهى طبقاتى و اين رابطه حزب و طبقه به همين سادگى از نسلى به نسل ديگر منتقل نميشود. ما داريم اين را ميبينيم. شما کار ميکنيد و براى مثال در ميان کارگران ٢٠ درصد نفوذ پيدا ميکنيد. اينها بعد از مدتى حوصله ‌شان سر ميرود. مگر چقدر ميشود آمد و رفت؟ ما خودمان در زندگى سياسى باقى ميمانيم، در حالى که آن کارگرانى را که با آنها کار و فعاليت کرده‌ايم، ميروند. و ما اين را در تجربه زندگى سياسى خودمان ميبينيم.

برای مٽال اين حزبى بود که در اول ماه مه ‌هاى سنندج دخالت داشت، با محافل کارگرى مختلف که راديو گوش ميکردند، برنامه‌هاى حزب و راديو را توزيع و تکثير ميکردند، تماس میگرفتند، به خارج سفر ميکردند، مرتبط بود. یکی از ایراداتی که از ما میگیرند این است که پس چه شد آن نفوذى که داشتيم؟ جالب اين است که ما آن نفوذ کارگرى و ارتباط ها را در دل و پس از سرکوبهاى خونين ٣٠ خرداد ٦٠ پيدا کرديم، بافت و پايه کارگرى داشتيم و الان نداريم. چه شد؟ معلوم است، حوصله همه سر رفت، همه که منتظر نميشوند تا انقلاب بيايد و آنها را با خودش ببرد. بعد از مدتى تصميم ديگرى در زندگيشان ميگيرند و کار ديگرى ميکنند و يا اصلا ميگويند اين کار نتيجه و فايده اى ندارد. محافل کارگری و فعالین کارگرى که در آن دوره با ما بودند، الان ميشنويم که دارند کار ديگرى ميکنند. اين قدرت سياسى، اين قدرت حزبى از نسلى به نسل ديگر منتقل نميشود. نفوذ کارگرى احزاب پس انداز نميشود. مثل يک صندوق پس‌انداز نيست که شما تا زمانی که مَبلغ قابل توجهى پس‌انداز کنید به آن پرداخت ميکنيد. نفوذ کارگرى به دست ميآورید و به نظر من يا از آن براى دست بردن به قدرت سياسى استفاده ميکنید و يا بايد دوباره برويد کار کنيد تا به جائى برسيد.

تجربه همه احزاب کمونيستى اروپا همين است. تجربه همه احزاب سياسى چپ دنيا همين است. احزابى که با انتخابات سر کار ميآيند، هر چهار سال يک بار در کشورهاى دمکراتيک در انتخابات شرکت ميکنند و مردم به آنها رأى ميدهند و بنظر میرسد چپ ها معمولا هيچ وقت رأى نميآورند. داستان زندگى چپ نظام پارلمانى و چپ راديکال را که نگاه ميکنيد، ميبينيد که در مواردى تروتسکيستها نزديک ميشوند که يک نفر را در انتخابات انجمن محلى بالاخره به داخل انجمن بفرستند و تازه بعد از ۳۰ سال در کشورى مثل انگلستان يا فرانسه حتى نميتوانند اين کار را در انتخابات محلى هم بکنند. اين داستان موفقيتهاى احزاب چپ راديکال در سيستم هاى پارلمانى در رابطه با قدرت سياسى است. و ظاهرا وقتي که رفيق فلانى وارد انجمن شهر شد ديگر گویا وارد فاز جدیدی میشوند.

بايد اين سئوال را مطرح کرد: آيا ميشود با يک چنين تئورى‌اى، يعنى از تئورى تکامل تدريجى، از رابطه رسيدن از نقطه A به B، از صفر به صد و آمادگى براى قيام نتيجه‌اى گرفت؟ و آيا قيام کمونيستى در انتهاى يک چنين پروسه‌اى است؟

نکته ديگر و سؤال ديگراین است: آیا هر وقت که ما بخواهيم يا بتوانيم، ميتوانيم قدرت را بگيريم و يا بايد تحولات دیگری هم در جامعه اتفاق افتاده باشد؟

فرض کنيد که ما نفوذ پيدا کرديم و ٣٠ تا ٤٠ در صد کارگران آمدند پشت سر ما، مثل حزب کمونيست ايتاليا، يا مثل حزب کمونيست فرانسه در ٢٠ سال پيش. آيا وقتى که به اينجا رسيديد که ديگر خودتان براى کسب قدرت سياسى حاضر شده‌اید، این مسأله (سرنوشت قدرت سیاسی) در رابطه بين حزب و طبقه تعيين تکليف ميشود؟ یعنی هر وقت حزب، طبقه را براى انقلاب آماده کند، انقلاب ميشود؟ یا اتفاقات دیگری نیز در جامعه باید بیفتد؟

انقلاب پديده‌اى در جامعه است. منتها در نگرش سازمانى و فکرى چپ گفته ميشود که هر وقت ما آماده شديم، ميرويم قدرت را ميگيريم. ولى تئورى مارکسيستى ميگويد که جامعه بايد وارد دوره‌اى از تحولات انقلابى شده باشد تا ما بتوانيم در تغيير جامعه دخالت کنيم. جامعه‌اى که نميخواهد تغيير کند، با ساتور دست کارگری را که به طرف قدرت میرود، قطع میکند، هر اندازه هم که متشکل باشد. نميشود يک صبح آرام از خواب بلند بشوى و بگوئى من آماده‌ام قدرت را بگيرم، خود جامعه در چنان شرايطى اجازه قدرت گرفتن را به شما نميدهد. تلاطم انقلابى، اعتلای سياسى، وجود يک تناقض در دل جامعه که طبقات را به مبارزه با همديگر ميکشاند و مقاطع ويژه‌اى که در آن ميشود قدرت را گرفت، از عوامل تعیین کننده ای هستند که در بحث حزب و قدرت سياسى تأثير ميگذارند.

آيا هر لحظه ميشود قدرت را گرفت؟ آيا اگر فکر کنيد که از نظر سازمانى، کمّى، نظامى و نيرو آماده هستيد ميشود قدرت را گرفت؟ آيا قدرت در هر شرايطى قابل گرفتن است و يا فقط تحت شرايط خاصى ميشود به قدرت دست برد؟ جواب من به اين سئوالات اين است: به نظر من تئوری "ولگار" ((((vulgar، تئورى خام، هميشه حزب را بدون طبقه و طبقه را بدون حزب در نظر ميگيرد و تجسم میکند. وقتى از حزب حرف میزند، از یک سازمان انقلابيون بیرگ و ريشه حرف میزند، با اين تفاوت که اين انجمن انقلابى است، اما کاملا بيرون طبقه است و نشان دهنده تحول و هيچ فعل و انفعالى در درون خود طبقه نيست. اين مسأله را قبلا در ادبيات مان مورد بحث قرار داده‌ايم. و وقتی که راجع به طبقه حرف ميزند اين طبقه کوچکترين تحزبى ندارد، خود کارگران هستند که در يک موقعيت تحصنى- اعتصابى به سر ميبرند و با همان قيافه و به طور دسته جمعى قدرت را ميگيرند. و اگر اينها به خودشان ساختار بدهند و يا سازمان سياسى در آنها نفوذ کند، فورى انقلابشان مخدوش ميشود! به طور کلى، در بيان خام تئورى رايج، اين دوگانگى هست: حزب در يک طرف بدون کارگران و کارگران در طرف ديگر بدون حزب.

خصلت کارگری حزب، که میتواند با بودن کارگرها با حزب و با داشتن يک برنامه کارگرى، تعریف شود، بدون اينکه لزوما همه کارگران با آن باشند و يا لزوما اکثريت کارگران با آن باشند، پديده‌اى است که ما داريم مطرح ميکنيم. يک حزب کارگرى با وجود اينکه در ميان کارگران در اقليت است، ميتواند در لحظات تاريخى تعيين کننده‌اى، حرکت اکثريت طبقه کارگر را شکل بدهد، قيام کند و قدرت را بگيرد و نگهدارد و اصلا از اين طريق ميشود به اکثريت تبديل شود. به نظر من اين کار را ميشود کرد. بايد اين طور باشد و گر نه به هر کسى، به هر استاد دانشگاهى که سوسياليسم را خوانده است و میگويد اين کار با چيزى که خوانده‌ام جور در نميآيد و يا هر چپى که ظاهرا از استالينيسم درس گرفته است و به ما میگويد شما در ميان طبقه کارگر يک اقليت ويژه‌اى هستيد و حق نداريد به قدرت دست ببريد، جوابم ايناست که تئورى ما از اول اينها نبوده است. جوابم اين خواهد بود: ما هيچ وقت در غياب يک حرکت انقلابى، نميتوانيم اکثريت طبقه را به خودمان جلب کنيم، هيچ وقت نميتوانيم. اقليت انقلابى و کمونيستى طبقه بايد گامهائى را در مبارزه اجتماعى بر دارد که باعث شود اکثريت طبقه به آن بپيوندد. اگر در هيچ جا، جاى پائى نداريد، هيچ دليلى وجود ندارد که کسى به شما بپيوندد. هيچ کس دليلى ندارد به حزبى بپيوندد که برنامه خاصى براى کار مهمى ندارد. توده مردم به کسانى ميپيوندند که برنامه خاصى براى تغيير جامعه دارند. توده طبقه کارگر وقتى شما قيام را در دستورشان ميگذاريد و بعد نميتوانيد از عهده سازماندهى آن بر بيآئيد، ميرود به یک حزب رفرميست ميپيوندند که حداقل ميتواند افزايش دستمزدها را براى آنها تامين کند. رابطه حزب و طبقه با انقلاب و اصلاحات يک رابطه ويژه و کاملا انسانى است و آن هم هر لحظه بهبود اوضاع و بهبود اوضاع زندگى است. حتی اگر شما قویترین حزب هم باشید وقتی کارگران ببينند که قصد نداريد و نميتوانيد به طور ابژکتيو حرکتى را سازمان بدهيد که منجر به نتيجه‌اى بشود، ميروند به همان حزب چپ بورژوائى رأى ميدهند که اقلا ميتواند جلو کنسرواتيو‌ها را بگيرد، از حداقل معيشت دفاع کند، يا طب و بهداشت را رايگان نگهدارد.

جواب خود من به اين بحث اين است: حزب کارگرى که اقليتى، نيروى واقعى‌اى در درون طبقه داشته باشد، حزب کمونيستى‌اى که نيروى واقعى قابل لمسى در درون طبقه داشته باشد که امکان عمل انقلابى و راديکال را در سطح اجتماعى به آن بدهد، از طريق همين عمل انقلابى و راديکال در صحنه اجتماعى است که ميتواند بقيه طبقه را با خودش بياورد. مکانيزم نزديک شدن حزب به قدرت سياسى در رابطه با طبقه اينست، حزب کاتاليزاتورى نيست که طبقه متابوليسم درونى خود را در آن ميبيند. به همين طریق، به نظر من، در سازمان قدرت بلافاصله پس از کسب قدرت، همين اقليت و همين حزب است که مجبورند، نقش تعيين کننده‌اى بازى کنند.

بنابراين ما هم مثل احزاب بورژوائى میتوانیم براى قدرت خيز برداريم، يعنى ما هم ميخواهيم قدرت را بگيريم. اگر يک حزب بورژوائى بگويد که ميخواهد قدرت را بگيرد، آيا به آنها ميگوئيم که مگر شما حزب بورژوازى نيستيد، آيا کل بورژوازى با شما آمده است و از آنها ميخواهيم که نفوذشان را در ميان تک تک بورژواها به ما نشان بدهند؟ جواب ميدهند که انتخابات ميکنيم و نتیجه انتخابات نشان میدهد که آیا آن نفوذ مربوطه را داريم يا نه؟ انتخابات آن پروسه‌اى است که آنها پروسه کسب قدرت و نفوذ در ميان طبقه خود را نشان ميدهند. اگر انتخابات برنامه ما و راه به قدرت رسيدن ما نيست، ما هم ميگوئيم انقلاب ميکنيم و بعد ببينيم که کارگران از ما حمايت ميکنند يا نه؟ ما هم دقيقا اين پروسه اجتماعى را جلو ميگذاريم. قطعا آنها ميگويند که ما انقلابتان را قبول نداريم، ما هم ميگوئيم که انتخابات شما را قبول نداريم. ميخواهم بگويم که اين دو کفه ترازو هم وزن هستند. وقتى ما از کنگره بيرون ميرويم و براى مثال در مصاحبه‌اى ميگوئيم که ميرويم براى کسب قدرت سياسى، فورا هوار چپ بيرون ما بلند ميشود که ببينيد اينها سکت هستند و ميخواهند قدرت سياسى را بگیرند و در دست خودشان متمرکز کنند! جواب من به آنها اين است که مگر شما براى چه آمده‌ايد؟ شما از اين ماشينهاى موتور عقب قديمى آلمانى هستيد که طبقه را از عقب به جلو هول ميدهيد؟ فلسفه وجودى خود شما چیست؟

به نظر من، رابطه حزب و طبقه بطور سيکلى حرکت ميکند، ضعيف و قوى ميشود. تدريجى بالا نميرود، پس انداز نميشود. شما به عنوان يک حزب سياسى فرصت معينى را داريد که در هر دوره طبقه را براى يک خيز براى کسب قدرت سياسى آماده کنيد و اگر از اين استفاده نکنيد بايد برويد و از اول شروع کنيد. قدرت براى شما جائى پس انداز نميشود. بخشی از آن ممکن است در حافظه تاريخى کارگران، در حافظه جامعه و در نفوذ ميان چپ بماند، اما نفوذ سياسى شما در ميان کارگران جائى پس انداز نميشود. کارگر ميآيد و ميرود، دوره اى با شما هست و در دوره‌اى با شما نيست. اگر انقلاب کنيد و انقلاب شکست بخورد، کارگران کرور کرور صفوف تان را ترک ميکنند. من هم بودم ميرفتم. هر کس که عقلش برسد بعد از انقلاب شکست خورده، احزاب کمونيستى را ترک ميکند. ادامه حيات يک حزب کمونيستى در چنين شرايطى برنامه و نقشه‌اى است که آن حزب کمونيستى را احیا کند و سر پا  نگهدارد، اما کسى که يک قدم آن طرف ‌تر از چنين موقعيتى ايستاده است، ميرود، حوصله‌اش سر ميرود.

مردم دوست دارند به جاى اينکه يک سناريو عجيب و غريب براى زندگى خودشان دست و پا کنند، در جهان زندگى کنند و خوش باشند، رفاه داشته باشند، معاشرت داشته باشند. ما يک عده‌اى هستيم که نوعى سناريوی زندگى را بنا به دلايلى براى خودمان انتخاب ميکنيم، ولى توده وسيع مردم در پس سرکوب انقلابات اين کار را نميکنند. در نتيجه يک دوره‌اى داريم که کار و فعاليت ميکنيم، يا به نتيجه ميرسانيم و يا بايد دوباره از اول شروع کنيم.

آيا گرفتن قدرت سياسى تابعى از نفوذ ما در طبقه کارگر است و هر وقت به آن درجه رسيديم و هر وقت ما بخواهيم ميرويم و قدرت را ميگيريم؟ به نظر من نه. حزبى ميتواند قدرت را بگيرد که شعور آن را داشته باشد که شرايطى را که در آن قدرت آويزان است و قابل گرفتن است، تشخيص بدهد. اگر اين ديد را نداشته باشيم هيچ وقت نميتوانيم قدرت را بگيريم، حتى اگرنيروى عظيمى از کارگران را هم با خود داشته باشيم. موارد زيادى در تاريخ احزاب چپ هست که حتى سمپاتى تمام کارگران را با خود داشتند، اگر دست به قيام زده بودند کار تمام بود. قيام نکردند. آن کارگرانى هم که با آنها بودند رفتند و رهبرانشان را هم گرفتند و اعدام کردند. چند تا نمونه هست از احزاب چپى که بعدا هم ملامت شدند که شما که اين همه نفوذ داشتيد، قدرت داشتيد وغیره چرا نرفتيد در آن شرايط معين که مسأله قدرت باز شد، قدرت را بگيريد؟ باید میزدید و میگرفتید.

ممکن است کارگران در چنين شرايطى از صفوف تان جدا نشوند. اما آن در بسته خواهد شد. بورژوازى که بيکار نمينشيند، تبليغات ميکند، رفرم پيشنهاد ميکند و جامعه را تعديل ميکند، اجازه رفتن به پيکت را نميدهد تا چه رسد به اينکه ما براى گرفتن قدرت در ميان کارگران کار کنيم. کارى ميکند که شما نتوانيد. با توجه به اين فاکتورها به نظر من مساله به اين صورت فرموله ميشود: حزب کمونيست کارگرى در صورتی که حزب بخش مؤثرى از کارگران باشد، در صورتی که بخش اقليت ولى اقليت مؤثر و بُرائى از کارگران، اقليتِ با صدائى از کارگران و اقليت فعالى از کارگران را در جامعه داشته باشد، اگر حزب کمونيست کارگرى حزبى باشد که به اين معنى رابطه‌اش با طبقه کارگر محکم است، برنامه انقلابى دارد و نفوذش را در دوره‌هائى به حدى رسانده است که در سطح اجتماعى و در متن عالم سياست به صورت يکى از بازيگران اصلى صحنه سياست در آمده باشد و اگر اين حزب اين شمّ را داشته باشد که شرايطى را که بحث قدرت سياسى در جامعه باز شده است و به موضوع جدال اجتماعى تبديل شده است، تشخيص دهد، آنگاه ميتواند قدرت سياسى را بگيرد. در غير اينصورت نميتواند قدرت را بگيرد. سرنوشت ما محتوم نيست. و این را قبلا در کنگره دیگری گفته ام و این هم ظاهرا یکی از کفرهایی است که گفته ام. برای اینکه مساله را به گردن ما می اندازد. جالب بودن مسأله هم در همين محتوم نبودن سرنوشت ماست. بستگى به پراتيک ما، شعور ما، قدرت تشخيص ما و بستگى به فاکتور تصميم و اراده آگاهانه ما در دوران هائى دارد که فرصت کسب قدرت به روى ما باز ميشود.

ممکن است شما بگویید در پروسه ای یک تیر انداز اگر یک میلیون تیر به هدف شلیک کند بالاخره یکی به هدف اصابت خواهد کرد و همان یکی کافی است. منتهی در زندگی ما و شما یکی دو تا از این تیرها را میشود شلیک کرد. متأسفانه در زندگى ما يک يا دو بار چنين شرايطى پيش ميآيد. شما بايد برنامه و نقشه‌تان را براى اين شرايط بنويسيد. پروسه تکاملى جامعه محتوم نیست و اینکه پس از من کارگرا&#