|
نقدی بر
مبانی جنبش تحول دموکراتيک در ايران، تزهای پيشنهادی از اکبر گنجي
نادر شريفي
بخش اول:
اخلاق
بخش دوم-
تحول دموکراتيک، تشکيلات منظم و اصلاح طلبي
بخش سوم-
انقلاب يا انقلاب مخملي و يا رژيم چنج
بخش
چهارم- اصالت فرهنگ
مقدمه
با ورود (غير مترقبه)
آقای گنجي به خارج از کشور، موج جديدی از تحرکات و ولوله ها در ميان
اپوزيسيون جمهوری اسلامي بوجود آمده است. آقای گنجي با شرکت در جلسات و
سخنراني های مختلف سعي در ترويج مفاهيمي مانند: تحول دموکراتيک، تغييرات
فرهنگي و . . . با چاشني آزادی زندانيان سياسي است. بنظر مي رسد آقای گنجي
در کنار نشست ها و سخنراني های مختلف، اعتصاب غذا و ادامه ممکن آن، دريافت
انواع جوايز ريز و درشت از سازمانهای وابسته و غير وابسته دول اروپائي و
آمريکائي، حامل پيامهای جديدی نسبت به دوره گذشته (منظور حضور ايشان در
کنفرانس برلين) باشد(؟!!). سعي من در اين مقاله در آن است که (تا حد امکان
و حوصله اين مطلب) نوشته جديد ايشان تحت نام "مبانی
جنبش تحول دموکراتيک در ايران، تزهای پيشنهادی"
را (برای مطالعه کامل اين مطلب لطفا به سايت گويا و ديپر سايتها رجوع کنيد)
به چالش بکشم.
اما در کل از نظر من، مقاله مورد نظر آقای گنجي
عاری از پايه های علمي مکاتب فلسفي و سياسي امروزی و اثباتي است. از نظر من
(و سعي من در اين مقاله همين است!!) بيست تز مطرح شده ی آقای گنجي با
همديگر ناهمخان، متنافض و بي ربط به يکديگرند! برای همين نه تنها نمي توان
به اين تزها بعنوان نقدی جدی، علمي و ممکن و راهگشای برای انسانهای تحت ستم
در جمهوری اسلامي ايران، نگاه کرد و آن را به صورت يک پلاتفرم و برنامه
سازماني و يا اتحادی "مترقي" بنقد کشيد.
فراموش نکنيم که از ديد "فلسفه صوری" که آقای
سروش، از نزديکان فکری آفای گنجي تئوريسين و از مدافعين بلامنازع اين فلسفه
مي باشند، شايد بشود اين تزها را اثبات و حتي (در ذهنيت) عملي کرد. البته
اگر قرار باشد بحث حول محور جامعه اجتماعي/ اقتصادی/سياسي ايران را با
استفاده از چنين متدولوژی به پيش ببريم، پس بايستي همينجا اعلام شکست کنيم
و بگوئيم که تناقض گوئيها، بي پايه گي تزهای مطرح شده که در مقاله ايشان
موج مي زنند، درست و قابل اجرا مي باشند(!!). اما اگر چهارچوب بحث بر پايه
حداقل متدولوژی علمي قرار دارد که مي خواهد مباني را در همين دنيا و نه در
دنيای ذهنيات من و شما اتبات و يا رد کند، پس بايستي حداقل قابل اثبات در
همين دنيا، در خود مکمل همديگر و در چهارچوب بنيادينش متناقض با يکديگر
نباشند. بعنوان مثال نمي شود تمامي معضلات جامعه ايران را در بخشي از تز به
فرهنگ ربط داد و در جائی ديگر معظلات جامعه را بدون اثبات اولي و يا اثبات
جديدی به چيز ديگری ربطش داد و اولي را خودبخود رد کرد.
اين تزها با همديگر همخواني و بر هيچگونه پايه
اصولي و علمي قرار ندارند. و اگر خوانندگان اين مطلب، نگاهي عميق تر به
نوشته ايشان بيندازند، متوجه خواهند شد که وی چيزی به جهانيان، به مردم
ايران و به اپوزيسيون آن ارائه نميدهيد! بجز مفاهيمي بي پايه! اين تزها
تنها بنظر من مانند طرح جديد روپوش شاگردان مدارس است که بتازگي در ايران
تصويب شده است. با روپوش عوض کردن شاگردان مدارس همانقدر مي شود وضعيت
نابسامان مدارس و ساختار آموزش و پرورش آنجا را بهبود و تغيير داد که با
تزهای ايشان جامعه ايران را..!! بهر صورت اين تزها نمي توانند هيچ جايگاه
اجتماعي- سياسي پيدا کنند (چراکه ذهني اند، بر پايه های اجتماعي قرار
ندارند!). اين تزها ميتوانند تنها جنبه پروپاگاندیي داشته باشند برای
سردرگمي و به بيراه کشيدن مردم و اپوزيسيون جمهوری اسلامي.
اما اگر بطور مجرد به تک تک تزهای ايشان نگاهي
بيندازيم و از خودمان سئوال کنيم که اين تزها قابليت دفاع از خود را دارند؟
عملي ميباشند؟ اصولا اين مباني، دردی را از درد مردم تحت ستم در ايران و
منطقه دوا ميکنند؟ جواب تمامي اين سئوالات بايستي با نه داده شود!
اين "مباني" ميتوانند شايد راهگشا (برای امور اخروی!!) باشند. اما آنجا که
بحث بر سر همين دنيا و امور دنيوی آن و اثبات آنان بر اساس پايه های عملي و
علمي آن است، ديگر نميتوان اين تزها را حتي به دانشجوی ترم اول علوم سياسي
قالب کرد چه رسد به مردم و اپوزيسيون واقعي ايراني که از اين پروژه ها طي
حکومت چندين دهساله جمهوری اسلامي دهها ديده اند و آنان را يکي پس از ديگری
با شکست مواحهه اش کرده اند! و در زمان حکومت خدا و اسلام بسيار
بسيار آموخته اند!
اماآقای گنجي ، تنها
با مشگل تناقضات تزهای خود روی کاغذ (که ميگويند صبور است) روبرو نيست! او
از سوئي در تناقض با جمهوری اسلامي در ايران، منتقدين در حکومت، اپوزيسيون
از حکومت پرتاب شده مخالف سرنگوني، طرفداران "انقلاب مخملي" و همکاران دور
و نزديک ديروز و امروز چه در ايران و چه در خارج از ايران قرار گرفته، و از
سوی ديگر، اپوزيسيون انقلابي با افشای گذشته سياه او و نقش های (ممکن پليد)
او، وی را تحت فشار قرارداده است تا فعاليتهای خود را در رژيم اسلامي تماما
افشا کند! البته ناگفته نماند که اينگونه سئوالات و ابهامات تنها از طرف
اپوزيسيون انقلابي طرح نمي شوند، نزديکان و هواداران تراژديک جمهوريخواهي
در ايران، بخش عظيمي از سلطنت طلبان و . . . نيز فراوان ايشان را به تناقض
گوئي و نويسي متهم کرده اند و خواهان توضيح مسائل مي باشند!
اما براستي بجاست که
از خود و ايشان بپرسيم: چرا امروز گنجي به خارج از کشور ارسال ميشود؟ (و يا
مي آيد؟) آيا ما دوباره شاهد تکرار سناريوئي از جنس "شيرين عبادی"،
"کنفرانس برلين"، عبدالکريم سروش" و و و هستيم که هر بار تحت نامهای مختلفي
اجرا شده اند؟ آيا حضور آقای گنجي در خارچ از کشور، ما را با شاخص (و يا
پروژه) متفاوتي روبرو کرده است؟
ما شاهد همان "شور و
شعف ها"، همان "دست بوسي ها" و "خوش خدمتي ها" با چاشني حمايتها و جوايز
آزادمنشانه حکومتها و سازمانهای اروپائي و آمريکائي هستيم! گوئي براستي
نظاره گر يک تئاتر با ورژنهای متفاوتي مي باشيم که هرچند يک بار گروهي
ورژني جديدی از آن را به بازار عرضه مي کنند و در فاصله اکران بين دو
نمايش، با حمله به آزاديخواهان و به بخصوص به حزب کمونيست کارگری ايران، در
واقع سعي در پنهان کرده بي علاجي و استيصال خود مي باشند!
اين پروژه ها آنقدر
بهم شبيه اند، که ميتوانيد جای اسامي را عوض کنيد و همه چيز دوباره با هم
همخواني پيدا مي کنند. مثل يک جدول، نوشته هاي قبلي را پاک کنيد و بجای
قسمتهای خالي، اسم و اصطلاح های جديد را وارد کنيد! جدول شما دوباره تکميل
است. اصولا ميتوانيد بعضي از بخش های جدول را حتي با خودکار قرمز بنويسيد.
اين بخش ها هميشه به جمع مشخصي تعلق دارند. مثلا اگر در جائي در اين جدول
از شما بپرسند: خدمت گذاران دائمي و بي جيره مواجب جمهوری اسلامي؟ فقط مي
ماند نگاهي به جدول بيندازيد و بپرسيد شش و يا چهار حرف؟ اگر شش حرف پس
اکثريت! اگر جهار حرف پس توده! يکي از مداحان دائمي اينگونه مراسم نيز
(آقای کشتگر) است به شفل شريف مديحه سرائي برای پيامبران جمهوری اسلامي و
حمله و ناسزا به کمونيست ها و آزاديخواهان گماشته شده است. اين بار او برای
پروژه اکبر گنجي مديحه سرائي ميفرمايد! گذشته و روابط بسيار صميمانه ايشان
با و در جمهوری اسلامي را ماست مالي ميفرمائيد و در مدح فوائيد ايشان و بي
علاجي خودشان سخنوریها مي کند!
اما خارج از اين وپژه
گيهای مترادف و همگون، هدف گنجي و تيم 10 نفره با سابقه دوخردادی تدارکي
ايشان در گشت و گذار در اروپا و آمريکا چيست؟ در دوره تشنجات اتمي ميان
حکومت ايران و آمريکا و اروپای متحد از سوئي، احتمال درگيری ايران و
اسرائيل بواسطه درگيری حزب الله لبنان و حماس با اسرائيل در خاور ميانه،
اکبر گنجي تحت لوای مبارزه برای "آزادی زندانيان سياسي" (البته آنهم بخشي
از آنان) بخارج از کشور مي رسد؟ چرا؟ چرا آقای گنجي برای حمله به
انقلاب، کفش و کلاه کرده است؟ چرا ايشان برای جانيان رژيم اسلامي
در ايران امنيستي ميخواهد؟ دليل اجازه خروج اکبر گنجي توسط رژيم اسلامي که
طبق قوانين خودش حداقل مي بايستي يک سال بعد از آزادی از زندان، اجازه خروج
ميگرفت، چيست؟ خروج اکبر گنجي و بگير و ببندهای آقای کوتوله سياسي، احمدی
نژاد، چگونه در کنار همديگر همخواني پيدا مي کنند؟!
در اين "ناروشني" ها
و تناقض گوئي ها، ما هم خود را ملزم ديديم برای روشن تر شدن بيشتر اذهان
عمومي و تا جائيکه در حوصله اين مقاله است نقدی به نوشته ايشان تحت عنوان "مبانی
جنبش تحول دموکراتيک در ايران، تزهای پيشنهادی" بنويسيم.
لازم به تذکر است
که ما در اينجا خواهان وارد شدن به گذشته "پرافتخار" آقای گنجي بعنوان يکي
از متهمان درجه يک در حکومت اسلامي نيستيم! در مورد بالا مطالب بسيار نوشته
شده است که از نظر ما نيز بجاست که ايشان به اين سئوالات، جوابهای قانع
کننده و کاملي بدهند. تا جهانيان و بخصوص مردم ايران از حقايق و روابط درون
رژيم آگاه گردند!
بخش اول:
اخلاق
تعريف: اخلاق سيستمي است که هر عملي که بصورت کنکرت در درون آن انجام شود،
اخلاقي و خارج از آن غير اخلاقي ناميده ميشود.
آقای گنجي برای
شروع و طرح مباني نظرات خود با پيروزی اخلاق شروع مي کنند. آقای گنجي مي
نويسد:
"تحول دموکراتيک آيندهی ما بايستی تحولی در بينش و منش ما باشد، تا
شجاع شويم، راستقامت و راستگو شويم، در عين پايبندی به
ايدهی صلح از همهی تحميل ها سرپيچی کنيم، نهراسيم، تنگ نظر
نباشيم و حتا در آنجايی که ضعيفيم، با شهامت و صفا و
پايداری خود حقارت و دنائت دشمنان آزادی را بنماييم.
ما بايستی در هر گام به پيروزی اخلاقی بينديشيم." خطهای تاکيد از
من!
باور بفرمائيد ما بايستي فقط برای تعريف اين کلمات و ناارتباطي کامل آنها
به سرنوشت بشری و جوامع انساني، تاريخ اجتماعي، توليد اجتماعي، مناسبات
اقتصادی، انباشت سرمايه، . . . و تحول اجتماعي صدها نوشته و آثار با ارزش
و کم ارزشتر به خواننده عرضه کنيم. تازه اين آخر کار هم نخواهد بود!
اما اگر با دقت بيشتری همين جملات را ديگر بار مرور کنيم، متوجه همان منطق
صوری که بالاتر ذکر خيرش بود، ميشويم! شجاعت، راست قامتي، راستگوئي،
نهراسيدن، تنگ نظر نبودن، شهامت داشتن و از همه مهمتر پيروزی اخلاقي.
اما حد و مرز اين صفات ذهني و متغيير در جوامع بشری کجا شروع مي شوند؟ و در
کجا پايان مي يابند؟ چند درحه بايستي شجاع و راست قامت باشيم تا به پيروزی
اخلاقي دست پيدا کنيم؟ حالا همين پيروزی اخلاقي چيست؟ تعريف اش چيست؟ اصلا
حد و مرزش در جوامع آزاد، سکولار و جمهوريخواهي و متدين و اسلام زده کجاست؟
در صورت رسيدن به اين پيروزی اخلاقي، ديگر سرمايه در دست اندک گروهي
انباشته نميشود؟ عدالت اجتماعي و تقسيم عادلانه اجتماعي در جامعه ايران حکم
فرمائي خواهد کرد؟ . . .
اسم رمز همين است! پيروزی اخلاقي! بايد پرسيد: چه کساني متر مي اندازند (و
اصولا با چه متری؟) و عملي را بصورت کنکرت اخلاقي مي داند؟ يا برعکس اش؟
اصلا اين اخلاقيات پايه های اجتماعي شان را از کجا به عاريت گرفته اند؟
شمشير دامکليوس را چه کسي روی سر کساني که از اين اخلاقيات پايشان را
آنورتر گداشته اند، خواهد گرفت؟ قرار است بعد از اين تحول دموکراتيک،
اخلاقيات چگونه تعريف شوند؟ اگر من کمونيست و بي خدا نخواستم روزه بگيرم و
توی خيابان بنوشم و بخورم، عملي غير اخلاقي انجام داده ام؟ يا اخلاقي؟ اگر
غير اخلاقي است، مجازات من چيست؟ اگر خواستم کاريکاتور شما و خميني را بکشم
و توی روزنامه ام چاپش کنم، کاری غير اخلاقي کرده ام؟ و بايستي روزنامه من
توقيف شود؟ (هرچند که ميتواند برای من پيروزی اخلاقي باشد و برای شما نه!
حالا تکليف بقيه 72 ميليون چيست؟ وضعيت زندگي آنان چه تغييری خواهد کرد؟).
اگر زني از خودش دفاع کند و نخواست مردی، شوهری و يا پدری به او تجاوز کند
و يا او را بفروشد، و در دفاع از خود باعث مرگ آن شخص شد، کار غير اخلاقي
از او سرزده است؟ و بايستي به اعدام و يا سنگسار مجازات شود؟ اصلا بگوئيد
که اعدام عملي است اخلاقي يا غير اخلاقي؟ (پيروزی اخلاقي در اعدام کردن او
در ملاء عام است؟). نظرتان در مورد مجازات حبس ابد چيست؟ با همجنسگرايان و
بي سکسوئل ها مي خواهيد در آينده متحول و دموکراتيک تان چگونه به پيروزی
اخلاقي برسيد؟ اينها جزو دشمنان اخلاقي (جامعه متحول دموکراتيک مذهبي) قرار
ميگيرند؟ يا نه؟ اگر آری سرنوشتشان چيست؟ اگر نه آيا آنان در فردای متحول
جامعه مدرن اسلامي مي توانند بدون دخالت دولت و ديگران انتخاب زوج و پارتنر
بکنند؟ تکليف عدالت اجتماعي، توليد اجتماعي و تقسيم اجتماعي چيست؟ در جامعه
متحول مورد نظر شما دولت چه نقشي بازی مي کند؟ حافظ منافع کدام طبقه است؟
آيا اصلا بوجود طبقات اعتقادی داريد؟
"انساني که به طبقه
تعلق ندارد، واقعيت ندارد و تنها در قلمرو مه آلود رويای فلسفي به زندگي
خود ادامه ميدهد." ادبيات سوسياليستي و کمونيستي کارل مارکس
جواب شما در مقابل ارتباط جنسي انسانها قبل و يا خارج از ازدواج چيست؟
ايجاد ارتباط جنسي خارج از خانواده را اخلاقي ميدانيد؟ يا خير؟ در مقابل
اين اصول شما مي شود طوماری از سئوالات را مطرح کرد! اما کافي است
شما بطور صادقانه به دو تای اين سئوالات جواب دهيد تا معلوم شود شما با اين
کلمات فصار خود تا جای ممکن و با کمترين تلفات، خواهان حفظ اسلام و جمهوری
اسلامي و در برده آن از زير ضربات سنگين خشم مردم هستيد!!
اخلاقيات بخشي از ايدئولوژی است. ايدئولوژی عبارت است از سيستم نظريات و
انديشه های سياسي، حقوقي، هنری، مذهبي، فلسفي و اخلاقي. اينها بخشي از
روبنای اجتماعي اند که خصلت طبقاتي دارند و در نهايت مي توانند منعکس کننده
مناسبات اقتصادی يک جامعه (زيربنای جامعه) باشند! پس با اين حساب و به ايده
شما با تغيير تنها بخشي از روبنای جامعه يعني اخلاقيات ميشود
تغييرات واقعي در جامعه ائي بوجود آورد؟ تکليف تقسيم عادلانه (تر) و توليد
اجتماعي چيست؟ با مالکيت فردی، انحصار ابزار توليد، انباشت سرمايه، پيروزی
اخلاق چگونه رفتار ميکند؟
سرمايه کل جامعه بدست اقليت قليلي افتاده است، با پيروزی اخلاقي مورد نظر،
کدام کودک خياباني، زناني که برای گذراندن احتياجات اوليه شان به تن فروشي
تن داده اند، بخش اعظمي از جامعه که در فقر مطلق بسر مي برد، جوانان
ميليوني بي کار و بي آينده و . . . ميتوانند تنها يک بار شکم خود و
خانواده شان را سير کنند؟ سرپناهي برای خود و حانواده شان تامين کنند؟ آيا
توليد کنندگان جامعه، يعني کارگران، در فردای پيروزی اخلاقي و تحول
دموکراتيک شما، دارای حق اعتصاب اند؟ مي توانند جلوی توليد را بگيرند تا
نزديکان و دوستان "متعهد" و سرمايه دار شما بلاخره حقوقهای شش- هفت ماه
پرداخت نشده شان را پرداخت کنند؟ . . . ميتوانند بگويند شما لياقت حکومت
کردن نداريد! ما و تنها طبقه ماست که ميتواند سعادت بشری را به جامعه
ارمغان دهد؟ و شما به ايده صلح پايبند مي مانيد و حکومت را با انتخاباتي
بدست طبقه کارگر مي سپاريد؟ و يا با کمترين اعتراضي شکم آنان و تمامي
خانواده آنان را پر از باروت مي کنيد؟
پايبندی به ايده صلح چه قانون اجتماعي است؟ اين چه "پايبندی به ايده ی صلح"
است که همزمان با خود سرپيچي از همه ي تحميل ها را به همراه مي آورد؟ شما
با حاکميت صندوقهای بين المللي پول، بانک جهاني، سازمان تجارت جهاني، ناتو،
نفتا، شورای امنيت و . . . که تنها فقر و بردگي برای مردم و ثروت و چپاول
بيشتر برای سرمايه به ارمغان مي آورند را با "ايده صلح" چگونه تعريف مي
کنيد؟
اگر پايبند به ايده صلح باشيم، صندوق بين الملل پول دست از سر مردم ايران و
جهان بخاطر بدهي های هنگفتي که حکومت شما و اسلام سياسي و دولت مرداني که
از طريق چپاول مردم شان بوجود آورده اند ، بر ميدارد؟ چه ايده خوبي 29 سال
گرسنگي داديد، توی سرمان زديد، از فرزندان اين جامعه قرباني گرفتيد، جيب
خود و از مافيای روسي نفتي گرفته تا هرکس و ناکس را در کثيف ترين تيرهای
ارتجاعي اسلامي در سراسر دنيا را با ثروت اجتماعي يک جامعه پر کرده ايد،
حالا که خشم عمومي گريبان گير شما شده است، خواهان صلح شده ايد؟ بما
ميگوئيد تنگ نظر نباشيم؟ حتي آنجا که ضغيفم (منظور فقر مطلق 70 ميليوني در
مقابل چپاول چند صد هزار نفری است) با شهامت و صفا پايداری کنيم (يعني همين
که هست!! اجر شما با خدا و در روز قيامت!!)؟
. . .
بخش دوم-
تحول دموکراتيک، تشکيلات منظم و اصلاح طلبي
"... در ايران معاصر جنبشی برای انجام تحولی دموکراتيک در سامان سياسی و
اجتماعی کشور وجود دارد. اين دگرگونیخواهی، که علیالفرض وجود
دارد، البته يک «جنبش»است، و نه بيشتر، يعنی اقدام جمعیای است که
تشکيلات منظم و کاملی ندارد و ترکيب آزادی است از افراد و گرايشها
و جريانهای مختلف در داخل و خارج کشور. اين جنبش، تحولخواهیای است که نه
انقلابیگری، بلکه اصلاحطلبی است... اصلاحطلبی آن صرفا در اين معنی است
که شورشگر نيست، طرفدار اقدام نظامی از درون يا بيرون نيست و اين خواست يا
ادعا را ندارد که با يک ضربت میتوان جهشی تاريخی را ممکن ساخت." تاکيدها و
خط تاکيدها از من
الف) تحول دموکراتيک در سامان سياسي و
اجتماعي
بنظر من جای داشت که آقای گنجي مقوله "دموکراسي"، آزادی فردی، آزادی
اجتماعي، عدالت و . . . را از ديدگاه ملي- مذهبي و "روشنفکر ديني"، نزديک
تر توضيح ميدادند. (شايد هم در نوشته ائي توضيح داده اند و من از آن مطلع
نيستم). تا چهارچوب مشخص تری پيدا کنيم! و به اين ترتيب روشن شود تفاوت
اساسي دموکراسي، جمهوری خواهي آقای گنجي با دموکراسي و جمهوری خواهي آقای
خميني، خامنه ائي، خاتمي و ولترها (مارکس را اصلا واردش نمي کنيم!!) در
چيست؟ با تعريف نزديکتر حتما ديگران متوجه مي شدند که با تکرار دموکراسي،
آزادی و با حاکميت سرمايه و در حاکميت توليد سرمايه داری، هيچگاه عدالت و
رفاه و آزادی تامين نخواهند شد!
البته عدالت اجتماعي، رفاه اجتماعي و . . . ويژه گي هائي نيستند که شما از
آنان حتي نام برده باشيد. اين مقولات اصولا برای شما ارزش آنچناني ندارند و
تمام بحث شما در سامان سياسي و اجتماعي خلاصه ميشود! خواهان تحول
دموکراتيک هستيد برای سامان دهي به سياست و اجتماع حاضر! به عبارتي
خواهان تغييراتي هستيد در عرصه سياسي و اجتماعي برای حفظ زيربناي موجود
جامعه ايران! اگر بتوانم با ساده ترين کلمات خواست شما را بيان کنم: شما
ميخواهيد رنگي به در و ديوار خانه تان بزنيد تا خانه تان را حفظ کنيد؟ چه
خوب بود اين جملات را ساده تر مينوشتيد تا انسانها بسرعت بيشتری متوجه
اهداف و نظرانتان بشوند!
ب) شورشگری، چريکيسم و انقلابي گری
نعوذبالله(!!) اين تعاريف را از کدام حجره آخوندی دزديده ايد؟ چون نيروهای
سرنگوني حاضر طرفدار
مبارزه نظامي در جنس چريکي اش نيستند، پس شورشگر نيستند و در نتيجه اصلاح
طلب اند؟ اين مساوی ها را بر اساس کدام معادله و يا معادلات اجتماعي پيدا
کرده ايد؟ اگر نيروهای مترقي جنبش مردمي به انقلاب توده ائي اعتقاد دارند و
به چريکيسم نه گفته اند چرا که جنبش چريکيسم، مانند پوپوليسم و . . .، در
ايران با روی کار آمدن جمهوری اسلامي و سرنگوني رژيم شاهنشاهي و از آن
مهمتر در عرصه جهاني با فروپاشي سرمايه داری دولتي با شکست روبرو شده است،
پس انقلابيگری از بين رفته است و بنابر اين همه اصلاح طلب شده اند؟ آيا
واقعا شما از جنبش مردمي که بقول حميد تقوائي "زمين را زير پای امثال شما
داغ کرده است"، اطلاعي نداريد؟ داستان بي اطلاعي شما مانند قضييه کشتارهای
دستجمعي زندانيان سياسي در سال 67 است، که شما از آنان به تازگي اظهار بي
اطلاعي فرموده ايد؟ جنبش حاضر در ايران، که (بالاجبار) وجود آن را تائيد
ميکنيد، انقلابي گر نيست؟ شما فريادهای چندهزار باره تجماعات توده ائي را
در سراسر ايران نشنيده ايد که ميگويد: "مرگ بر جمهوری اسلامي!"، "زنده باد
آزادی و برابری"، "لغو آپارتايد جنسي و حجاب"،"آزادی بي قيد شرط مطبوعات"،
"آزادی انديشه با ريش و پشم نميشه" و هزاران خواست و مطالبات ديگر را در
صحنه اجتماعي- سياسي و اقتصادی کشور نديده ايد؟ بخصوص شما که در وزارت
ارشاد اسلامي خود ساليان سال مشغول خورد کردن قلمهای نويسندگان و تفتيش،
عقايد، جيب و خانه و محل کار ميليونها انسان آزاده بوديد، تمام اين خواسته
را که بند بندش به سرنگوني کل نظام ربط دارد را نشنيده و حرکت عظيم ميليوني
اجتماعي آن را نديده ايد؟در تمام طول زنداني بودنتان، هزاران زنداني را
نديد که بخاطر نفي شئونات کل رژيم اسلامي شبانه روز تحت شکنحه جسمي و روحي
قرار ميگرفتند؟ يا برای شما در زندانهای جمهوری اسلامي سوئيتي تهيه کرده
بودند تا شما در فراغ خاطر مانيفست تان را تهيه و تنظيم کنيد؟! آخر کدام
جانداری (منظورم اصلا توهين نيست، چرا که برای من همه جانداران با ارزش
اند) که ميتواند کمي فکر بکند و کمي نتيحه گيری کند، بغير از جمعي توده ائي
و اکثريتي و ورشکسته سياسي (اين روزها باب شده) جمهوريخواه، اين قسم، آيه
های شما را باور ميکنند؟! اگر اينطور نيست پس بفرمائيد نيروی 500 هزار نفره
آماده بسيج پشت دروازه های تهران چه مي کند؟ 1.5 ميليون پاسدار برای چيست؟
گورستانهای خاوران برای چه بود؟ وزارت ارشاد برای چه بود؟ و هست؟ ميليونها
اپوزيسيون در خارج از کشور جه کار مي کنند؟ و . . .
پ) تشکيلات منظم
در مورد "تشکيلات منظم و کامل" هم که شما بهتر از هرکس ميدانيد، اگر مردم
انقلابي و جنبش اعتراضي مردم هنوز نتواسته است بصورت "ميليوني" و علني در
عرصه سياسي و اجتماعي ظاهر شود، ايرادش دستگاه سرکوب رژيم اسلامي شماست!
اشکالش وزارت ارشادی و صدها سازمانهای سرکوب در حکومت است که اتفاقا خود
شما مدتها مستقيم و غير مستقيم در آن نقش عمده بازی مي کرديد تا صدای آزادی
را در گلوها خفه کنيد. علت عدم وجود تشکيلات منظم، ديکتاتوری سياه حکومتهای
حافظ سرمايه داری است، اعدامهای دستجمعي برای سرکوب جنبش آزادیخواه و مترقي
است، که شما ظاهرا تا چندی پيش حتي از آنان بي خبر بوديد! علت اش سانسور
اينترنت است که اتفاقا بوسيله همين دوستان دوخردادی و دوران حکومت ياران
نزديک شما تصويب و اجرا گرديد! علت اش سانسور مطبوعات، ممنوعيت آزادی در
انديشه و گفتار و کردار است و علت اش در يک کلام وجود ديکتاتوری سرمايه در
کل و در ايران با روپوش اسلامي است!
نوشته های شما بيشتر حيرت آور است تا راه گشا! آقای گنجي شما طي چند سال
گذشته در زندان جمهوری اسلامي بسر مي برديد؟ يا در کره ماه؟ عدم وجود
تشکيلات و احزاب غير وابسته که بصورت منظم در سراسر ايران موجود و خواهان
سرنگوني باشند را به حساب اصلاح طلبي مردم مي گذاريد؟ اگر بخواهيم از خارج
از کشور صحبت کنيم، قضييه پس برعکس مي شود! چرا که اينجا صدها سازمان، تشکل
و حزب سياسي متشکل وجود دارد، پس مي شود نتيجه گرفت که جامعه ايراني (خارج
از کشوريش) سرنگوني طلب است؟ اين همه سواد و تفسير سياسي واقعا در خور
تحسين است. اگر اسم شما در کنار مارکس گذاشته نشده لااقل همرديف هگل و کانت
لازم است حتما در تاريخ جهاني ثبت گررد!!
البته در کشورهائی که آزادی نسبي در پندار، گفتار و نوشتار وجود دارد!
انسانها ميخوانند ، با سيستم فيلتری که روبرو نيستند! نقد ميکنند، ديدگاهها
را به چالش مي کشند! و اين چالش ها را با يکديگر مقايسه مي کنند. نتيجه اش
هم اين است که اگر اين ايدئولوژی ها حوابگوی عينيات موجود نباشند به دور
پرتاب ميشوند! برايشان هيچ "ديدگاهي" مقدس نيست! هيچ اسمي مقدس نيست! يدک
کشيدن صفت زنداني کسي را پاک و بي گناه و عاری از گناه نمي کند! آنان را
بلافاصله به مقام رهبر نايل نميکند! بايستي مباحث قابل اثبات داشته باشند.
گره گاهها را نشان دهند و راه چاره اش را بگويند، نويد زندگي بهتري باشند!
فرض بگيرم که تمامي تزهای شما جامعه عمل بخود بپوشاند! وضعيت اقتصادی مردم
چگونه تفيير مي کند؟ رقاه اجتماعي چگونه در جامعه شجاع شما بوجود مي
آيد؟ وضعيت توده ميليوني بيکار اغلب جوان ايران چه ميشود؟ با حقوق کامل زن
و مرد چه مي کنيد؟ .
بخش سوم-
انقلاب يا انقلاب مخملي و يا رژيم چنج
".. هزينهی انقلاب بسی بيشتر از سودِ آن است. انقلاب را چه به معنای
دگرگونی اساسی و سريع آرمانها و نهادهای حکومتی از راه سرنگونی خشونتآميز
بگيريم و چه به معنای دگرگونی اساسی و سريع ساختارهای اجتماعی ملت، درهر دو
حال، هزينهای میطلبد که به مراتب بيش از سود آن است. . . "
در مورد بالا حميد تقوائي در مطلبي تحت نام "سرنگوني يا
رژيم چنج؟ جايگاه پروژه اکبر گنجي در صف ضد انقلاب" به تفضيل به آن پرداخته
است. همينجا خوانندگان را به اين مطلب رحوع ميدهم.
بخش
چهارم- اصالت فرهنگ
3) اصالت از آن فرهنگ است. اين بدين معنی است که اگر بخواهيم
اساس را شعور
انسانها
بگذاريم، بايد بگوييم بزرگترين يا يگانه مشکل يا علّهالعلل
مشکلات جامعه فرهنگ آن است و مراد از «فرهنگ» مجموعهی باورها،
احساسات و عواطف، و خواستهها، آداب و رسوم، عادات و مَلَکات و الگوهای
ذهنی ـ روانی ـ رفتاری مشترک افراد جامعه است. تا عناصر و مؤلفههای
نامطلوب، باطل، غلط، و ناسالم فرهنگ جامعه حذف و طرد نشوند و نوعی جرح و
تعديل و حک و اصلاح و تغيير و تبديل فرهنگی انجام نگيرد و بخشی کمابيش وسيع
از باورها، احساسات و عواطف، خواستهها، آداب و رسوم، عادات و ملکات و
الگوهای ذهنی ـ روانی ـ رفتاری مشترک افراد جامعه دگرگون نشود . . ." خط
تاکيدها از من.
آقای گنجي اينها همه نمودار روابط غلط زير بنای اقتصادی جامعه سرمايه داری
در ايران انند و نه برعکس! بالاخره بايستي بردگي زحمتکشان جامعه،
ديکتاتوری، سرکوب، عقب نگه داشته گي، کشت و کشتار جوانان، تبعيض جنسي،
ناسيوناليسم مذهبي و صدها نابرابری و روابط ناعادلانه را تحت نام فرهنگ،
اخلاقيات، مذهب و و و توضيح داد! اگر مذهب، که فرمي از فرومايگي و بي
حقوقي کامل انسان است را احتراع نکرده بودند و با شيخ و ملا و اسقف و کشيش
بجان مردم نيانداخته بودند که نمي توانست اينچنين برگرده مردم زحمتکش سوار
شوند! با تغيير توليد اجتماعي، مناسبات اقتصادی، لغو مالکيت خصوصي، عدم
پرداخت حقوق به مفت خوران مبلغ جهل و فساد و . . . بساط اينها نيز از جامعه
بشری رخت خواهد بست و فرهنگي مدرن و انساني جايگزين اين باورها خواهد شد!
الف)
فرهنگ چيست؟
از عبارت فرهنگ طي دو قرن گذشته بيش دويست تعريف مختلف داده شده است که
[1]
من اينجا به دو تعريف آن بسنده مي کنم.
1) فرهنگ آن اجتماعي است که در آن افراد دارای ارزش و نرمای مشخصي مي
باشند! بر اين اساس اختلاف دو فرهنگ بايکديگر توسط سنن، رسوم، علم، تکنيک،
زبان، هنر، فرم لباس، سياست، اصول مدني و . . . جامعه بررسي و توضيح داده
ميشوند (بروک هاووس 2005 آلماني).
2) فرهنگ[2]
عبارت است از مجموع توليدات اجتماعی انسانها. توليد اجتماعي از يک طرف چيزي
است فيزيکي مانند ابزار آلات و ديگر تغييرات طبيعت بدست انسان و از طرف
ديگر تجرد فکری بشری است مانند نوشتار، هنر و فرمهای روابط اجتماعي که
بوسيله آنان انسانها با يکديگر زندگي مي کنند. برای همين فرهنگ دارای درک
مشترکي است با تمدن و کار اجتماعي. فرهنگ از يک طرف در رابطه با
مجموع اجتماعات انسانها ديده ميشود و از طرف ديگر در رابطه با محيط
جغرافيائي و نژادی بخصوصي، مانند "فرهنگ اروپائي". خط تاکيد از من
"جامعه شناسان معتقدند برای درک دقيق تر فرهنگ در جامعه بشر و اينکه فرهنگ
چه بايست باشد؟ و يا هست؟، اصول پايه ائي آن و روابط آنان با يکديگر را به
شرح زير تعريف کرده اند:
آ ): صلح اجتماعي (همه انسانها در کنار هم و بدون جنگ زندگي کنند)
ب): رفاه عمومي (گرسنه نبودن هيچ بشری!!).
پ): درمان و دوای کافي برای تمامي انسانها.
ت): پوشاک و غذای کافي برای تمامي انسانها.
ث): عدم هر گونه مانعي بر سر راه تدريس و تعليم برای تمامي انسانها.
ج): حق آزادی در انتخاب عقيده برای تمامي انسانها.
چ): ممنوعيت نابودی ذخاير جهاني.
ح): حمايت از توسعه وجود آگاه و در نتيجه عمل آن.
خ): عدم وجود نظامهای ديکتاتوری.
د): جلوگيری از نابودی اصول پايه ائي وجودی.
ذ): برسميت شناختن حقوق پايه ائي دموکراتيک (برابر).
س): ممنوعيت تبعيض نژادی، جنسي، عقيدتي و . . .
اين اصول پايه ائي در جهان موجود است؟ مي توان آنگاه از وجود فرهنگ صحبت
کرد. اما ميدانيم که چنين چيزی در دنيا موجود نيست، بهمين خاطر مي توان
تنها از نزديک شدن به درجات به فرهنگ صحبت کرد."[3]
بعد از تعاريف صحيح تری که از فرهنگ در بالا آورديم و مقايسه آنان با تعريف
آقای گنجي در مورد فرهتگ بايستي روشن شده باشد که همانا منظور آقای گنجي
از فرهنگ، "اخلاقيات" جامعه است. تعريف اخلاق که بخشي از ايدئولوژی است را
هم بالاتر داديم و گفتيم که ايدئولوژی بخشي از روبنای جامعه است و مي تواند
نمايانگر زير بنای جامعه طبقاتي که مناسبات اقتصادی را تشکيل ميدهد، باشد!
بر همين روی نميتوان جامعه ائي را به سوی صلح اجتماعي، رفاه و سعادت بشری
سوق داد بدون دست انداختن به مناسبات اقتصادی جامعه و تغيير بنيادين آن. از
اصول پايه ائي فرهنگ هم که روشن است نه تزهای شما و نه هيچ نوع از اسلام و
مذهب سياسي، قادر نخواهد بود حتي به بخشي از اين اصول دسترسي پيدا کنند!
ب)
ديکتاتوری فرم همه حکومتها!!
... تغيير همهی آرمانها و نهادهای حکومتی يا ساختارهای اجتماعی هيچ سودی
نخواهد داشت. کسانی که فرهنگشان دست نخورده مانده است، نظام سياسی و حکومتی
جديد يا نهادهای اجتماعی جديد را دير يا زود به صورت همان نظام سياسی و
حکومتی قديم يا نهادهای اجتماعی قديم درمیآورند و با همان عقبماندگیها و
بدبختیها دست به گريبان میشوند"
خط تاکيد از من
در ناباوری کامل بايستي اذعان کنم که در يک مورد با شما تا حدودی هم نظرم و
آن اين است که با تغيير "نظام سياسي و حکومتي جديد با نهادهای اجتماعي
جديد" نميتوان به تفييرات جدی دست پيدا کرد. بلي علت آن هم اين است که برای
تغيير بنيادين يک جامعه بايستي مناسبات توليدی آن جامعه را تغيير داد! و
نتيجه اش در جامعه سرمايه داری همانا ادامه سرکوب زحمتکشان و حقوق آنان
است! جهل، مذاهب و ... توجيحاتي برای "درست"، "قانوني" نشان دادن ادامه
ديکتاتوری سرمايه حتي با تفيير سختارهای سياسي و حکومتي است!
و اينهم صحيح نيست که ظلم، ستم، استبداد، ديکتاتوری را در اجتماعي حاصل "باورها،
احساسات و عواطف، و خواستهها، آداب و رسوم، عادات و ملکات و الگوهای ذهنی
ـ روانی ـ رفتاری مشترک افراد جامعه" دانست! و از آن نتيجه گرفت
"سنتها، آداب و رسوم" مقصرند(!) که ديکتاتوری در جامعه وجود دارد! و هر
حکومتي سرکار بيآيد، بلاجبار و بنابر تعريف بالا، نتيحه اش سرکوب کل جامعه
است! آنها که سرکوب مي کنند، ديکتاتوری برقرار مي کنند، بنابر طبيعت،
احساسات و عواطف خود عمل نمي کنند، بلکه برای متعلق کردن هرچه بيشتر سرمايه
و انحصار قدرت سياسي دست به سرکوب ميزنند! انباشت هرچه بيشتر سرمايه برای
فرد، معظل اين جوامع است! حفظ قدرت سياسي و سرکوب طبقه ديگر بوسيله
حکومتهائي که حافظ طبقه سرمايه داری اند شاه کليد مسئله است! سرنگوني حکومت
حافظ سرمايه داری و بقدرت رسيدن طبقه کارگر هم تنها راه سعادت بشری است!
سرنوشت ميلياردها انسان زحمتکش فاقد قدرت سياسي، افتادن در منجلاب مذهب،
ناسيوناليسم و نژادپرستي و سرکوب و ديکتاتوری سرمايه داری است. فرهنگ جوامع
بشری نيز بدون دست انداختن طبقه کارگر به قدرت سياسي و ديکته کردن خواسته
های خود تغييرات اساسي نخواهند کرد. بدون حاکميت طبقه کارگر، تغييرات
بنيادين در مناسبات اقتصادی، (منظور فرم توليد، رابظه توليد با بازار
(آزاد)، تقسيم ارزش توليد، لغو مالکيت خصوصی و . . .) جوامع بشری با روپوش
مذهب، ناسيوناليسم و نژادپرستي و . . . آراسته خواهند ماند و بالاجبار برای
توجيح نابرابرها در جوامع سرمايه داری و حفظ وضعيت موجود مذهب،
ناسيوناليسم، نژادپرستي، خرافات و . .. بهترين ابزارهای جوامع سرمايه داری
ميشوند!!
از شما و طرفداران اخلاقي اما بايد پرسيد در بعد جهاني: روند جهاني سازی،
گلوباليزاتسيوني که امروز در روابط جهاني حاکم است، ابزارهایي چون بانک
جهاني، صندوق بين المللي پول، سازمان تجارت جهاني، نفتا، ناتو، شورای امنيت
و . . .، نامش را چه مي گذاريد؟ اخلاقيات ناپسند؟ و يا ديکتاتوری سرمايه؟
نظم نوين جهاني؟ و يا ديالوگ ملتها؟
مزدبگيران، که اکثريت جامعه را تشکيل ميدهند، بايستي به قدرت دست بياندازند
و آن را کاملا تصرف کنند! آنگاه و تنها آنگاه هست که بساط تمام اين
اخلاقيات نادرست برای هميشه از جامعه بشری رخت خواهد بست! فراموش نکنيم که
دموکراسي يعني اعمال قدرت يک طبقه بر طبقه ديگر! ديکتاتوری کارگری عبارت
است از اعمال دموکراسي طبقه کارگر بر سرمايه داری! آزادی و دموکراسي فرای
طبقات و منافع آنان يعني ادعائي توخالي!!
[1]
Culture: A Critical Review of Concepts and
Definitions. Alfred Kroeber and Clyde
Kluckhohn
[3] Wikipedia. The free Enzyklopedie
|