بازگشت به صفحه اول

اطلاعيه ها

مقالات

سايتهاى ديگر

آرشيو شماره هاى قبل

منتخبی از آثار منصور حکمت

 

 

 

ملاحظاتى به جمعبندى رفيق خسرو دانش

 

سياوش دانشور

اين نوشته ميبايست سه هفته پيش تهيه و منتشر ميشد اما بدليل مشغله هاى ديگر و کسالت جسمى به تعويق افتاد، از اين بابت از خسرو عزيز و علاقه مندان اين مباحث پوزش ميخواهم. من بنا به توصيه رفيق دانش به مقالات او نظر مجددى انداختم تا وجدان علمى و امانتدارى ام را در انتساب مفاهيم به او چک کرده باشم. اما به اين نتيجه رسيدم که اين کار ضرورتى نداشت مگر دقيق تر شدن در نظرات و متد رفيق دانش. در اين يادداشت ميخواهم به نکات گرهى بحث تاکنونى از نظر خودم اشاره کنم، قصد بحث تفصيلى و موردى در اين زمينه ها نبوده است، اما چنين کارى در صورت لزوم براى من منتفى نشده است. همه نکات ضرورتا از نظر من يک درجه اهميت و اولويت را ندارند، اشاره به آنها صرفا به پيوستگى روند بحث خدمت ميکند. همينطور و عمدتا در اين يادداشت به تفاوت برخى مواضع رفيق خسرو با مواضع برنامه اى و مبانى هويتى کمونيسم کارگرى تاکيد کرده ام. در پايان نيز به چند نکته فرعى اشاره ميکنم که از نظر من کنار رفتن آنها از بحث سياسى هم مفيد و هم لازمه ادامه يک بحث منطقى است.

 

بدوا اين را تصريح کنم که با خسرو عزيز موافقم که بحث و مبارزه فکرى چه در درون حزب و چه با بيرون حزب، جنبش ما را سرزنده تر و شفاف تر و پوياتر ميکند و اصولا يکى از مکانيزمهاى رشد جنبش ما در همين سوخت و ساز فکرى و نظرى است. بايد ياد آور شد که بحث کردن و صاحب نظر بودن و نگرش انتقادى داشتن، جزو فضيلت هاى کمونيسم کارگرى و سنت سياسى ما بوده است. ما هميشه از بحث صريح سياسى و متين و مستدل و پيش برنده استقبال کرديم. در عين حال هميشه کسى که بحثى را مطرح ميکند آماده است که هم در درون حزب و هم بيرون حزب نقد شود و يا حتى با آن با هر مديومى مخالفت شود و اين را "هجوم" به خود تلقى نکند. ما براى جاانداختن و پيشبرد نظرياتمان و بسيج نيرو براى آن، و نهايتا تبديل آنها به سياست و خط مشى حزب و جنبش مان، تنها يک راه داريم؛ و آن قدرت مجاب کردن و اقناع است. پس بايد بگوئيم و بنويسيم، راه ديگرى نداريم. بحث و جدال فکرى در قلمروهاى مختلف و بعنوان مارکسيست يک وجه دائمى و تعطيل ناپذير پراتيک کمونيستى ماست. همينجا تاکيد کنم که بسيار خوشحالم که در اين زمينه رفيق خسرو فعال است و بسط نقد کمونيستى کارگرى را وظيفه خود قرار داده است. شخصا اعلام ميکنم که در اين امرمهم ، اگر بتوانيم سازهايمان را باهم کوک کنيم، پشتيبان و همراه رفيق خسرو خواهم بود. ما نياز داريم در هر دوره مباحث جديد کمونيسم کارگرى را تدوين کنيم. و اما نکات من:

 

کمونيسم کارگرى و ادبيات

يک محور مهم ديدگاه ما در مورد هنر و ادبيات، يا به عبارتى آنچه فکر ميکنم بايد نقطه عزيمت ديدگاه ما باشد، اينست که حزب و دولت کارگرى جهت و خط رسمى در اين زمينه ندارد. من روى اين جنبه اصرار سياسى و هويتى دارم. اينکه کمونيستها نبايد سبک و روش و رگه هاى معينى را بعنوان افراد و حتى جنبش سياسى در اين زمينه نمايندگى کنند، مورد بحث من نيست و برعکس فقدان آنرا نقض بزرگى ميدانم. من براين باورم که هيچ عرصه اجتماعى را نبايد براى عقايد و افکار حاکم خالى گذاشت. بحث من در مورد نظريه رسمى حزب سياسى و دولت کارگرى در اين زمينه است. پاسخ رفيق خسرو، يعنى "ادبيات پراتيک"، دراين جنبه معين صراحت ندارد و روشن نميکند که موافق اين نگرش است يا مخالف؟ استنباط غير قطعى من از موضع رفيق خسرو اينست که چون دولت و حزب کارکردى غير ايدئولوژيک دارند و "ادبيات پراتيک" نيز غير ايدئولوژيک است و فرديت را زير سوال نميبرد، پس چه ايرادى دارد که ديدگاه حزب و دولت کارگرى باشد؟ روشن نيست که امروز حزب و فردا دولت کارگرى، روى "هنر و ادبيات پراتيک" بايد بعنوان "هنر رسمى" پاى بفشارد يا نه؟ اگر پاسخ منفى است، بحث از نظر من در اين زمينه مختومه است و قلمروهاى ديگر بحث در چهارچوب همين فرض مشترک ما طرح خواهد شد. اما اگر پاسخ مثبت است، نفس اعلام اين موضع که اين هنر سياسى نيست و فرديت را زير سوال نميبرد و يا هنر را ايدئولوژيزه نميکند، ناکافى است و بايد به دقت و در جزئيات و با اتکا به نقد ما به سيستمها و دولتهاى ايدئولوژيک، که "هنر رسمى" تنها جزئى از آنست، بحث کرد و نوشت. يک نکته ديگر، با فرض مشترک ضرورت دخالتگرى فعال جنبش ما در عرصه هاى اجتماعى، اينست که جنبشها بر تئورى مقدم اند. اول تئورى تدوين نميکنند تا با آن جنبش راه بيندازند. تئورى صرفا بيان فکرى و چهارچوب عملى جنبش و حرکتى است که در جامعه قابل مشاهده و عينى و فى الحال موجود است. ترديدى نيست که هيچ  جنبشى بدون تئورى و افق و اهداف روشن بجائى نميرسد و تئورى بخشى از پراتيک آن جنبش است. مانيفست کمونيست تئورى و برنامه جنبشى عينى اجتماعى  يعنى سوسياليسم کارگرى است که مقدم بر مانيفست موجود است. تئورى "ادبيات پراتيک" قرار است ناظر بر حرکت کدام جنبش هنرى و ادبى فى الحال موجود خلاف جريان باشد؟ بحث من اين نيست که از تقدم جنبش بر تئورى يک اصل خشک بسازم و يا تدوين تئورى را ضرورتا منوط به عروج جنبشى ادبى – هنرى خلاف جريان منوط کنم. بيشتر ميخواهم سنگ بناى کارمان را در اين زمينه تاکيد کنم و اينکه نقطه شروع ما بايد کجا باشد. اين را ميشود مشاهده کرد که در برخى قلمروهاى هنرى مانند موزيک تمايلات عدالت خواهانه و انسانى دارد مجددا جا پيدا ميکند و يا در ايران علاقه به مشاهير دنياى امروز زمينه گسترده دارد. اما شخصا از وجود آثار و کارهاى ديگر و يا مجموعه تحرکى هنرى که بتوان به آن يک رگه متفاوت اطلاق کرد، اطلاعى ندارم. من فکر ميکنم ما بايد با نقد ادبى سنت هاى فى الحال موجود شروع کنيم. هر رگه خلاف جريان و انسانى در قلمرو هنر و ادبيات بايد روى دوش نقد رگه هاى مسلط قد علم کند. دريچه حضور ما بدوا اين قلمرو است. همينطور بايد آثارى را عرضه کرد و اجتماعا سنتى را به معنى وسيع کلمه ساخت. بازهم تاکيد ميکنم روش مارکس و انگلس در اين زمينه از نظر من روش معتبر و آموزنده اى است. و بالاخره با اين نکته بديهى شما موافقم که "حزب کمونیست کارگری تئوری رسمی ندارد، بلکه برنامه ی رسمی دارد". بنابراين هم مباحث مطرح شده در سخنرانى کمونيسم کارگرى و ادبيات، بخشا نظر شخصى من و بخشا ايده هاى منصور حکمت است و بحث "ادبيات پراتيک" نظر شخصی شماست.

 

ايدئولوژى

در بحث پيرامون کمونيسم کارگرى و ادبيات، يک جنبه مهم ديالوگ من و خسرو عزيز برسر ترم ايدئولوژى بود. از سخنرانى من در کنگره منصور حکمت رفيق خسرو اين استنباط را داشت که من مارکسيسم را "ايدئولوژى" ميدانم. من پاسخ دادم؛ "من مارکسيسم را ايدئولوژى نميدانم. مستقل از اينکه جنبش ما تاکنون در چه ظرفيتهائى کلمه ايدئولوژى را بکار برده است، و تاکيد اينکه هيچوقت افکار عمومى در کمونيسم کارگرى استفاده از کلمه ايدئولوژى را به معنى تبديل مارکسيسم به يک سيستم جامد ندانسته و درک نکرده است، براى من مارکسيسم اساسا و قبل از هر چيز، پرچم فکرى و انقلابى و نقد عملى و اجتماعى جنبش کمونيسم کارگرى به نظام کار مزدى است". خسرو عزيز پاسخ ميدهد اين قبول نيست. هنوز پارادوکس دارد و به ايدئولوژى آغشته است. ميگويد؛ "رویکرد سیاوش عزیز در مورد اینکه حزب ایدئولوژی دارد، ولی دولت کارگری ندارد، ناشی از این است که کمونیسم را برخلاف ادعایش ایدئولوژی میداند. چون اگر ایدئولوژی نمیدانست، نمیگفت دولت کارگری غیر ایدئولوژیک است. این معما و معادله ی پیچیده ایست که دوست عزیزمان دانشور در لابلای آن گیر کرده است و نمیتواند نجات یابد. چون اگر مارکسیسم را ایدئولوژی نمیدانست، چه ضرری داشت دولت کارگری هم دارای این تفکر غیر ایدئولوژیک بشود". (تاکيد از من است) و ميپرسد کجا منصور حکمت و مارکس حتى يکبار از ايدئولوژى استفاده کرده است؟

 

خسرو جان، شما يا مارکس و منصور حکمت را بدقت مطالعه نکرديد و يا مطالعه کرديد  و نسنجيده اين ادعا را ميکنيد. اگر من "يک مورد" که چه عرض کنم، دهها مورد استفاده از ايدئولوژى را در همين ظرفيت مورد بحث به  شما نشان دهم، آنوقت شما نقد ايدئولوژى را کنار ميگذاريد؟ اينجا به دو نمونه اکتفا ميکنم؛ منصور حکمت در سخنرانى اش در اولين کنفرانس کادرهاى حزب کمونيست کارگرى تحت عنوان "مبانى و چشم اندازهاى کمونيسم کارگرى"، در پايان بحث مشخصات اساسى حزب کمونيست کارگرى ميگويد؛ "اينها اهم نکاتى است که بنظر من وجوه تمايز ما و هويت اجتماعى و سياسى و ايدئولوژيکى ما را تعريف ميکند". همينطور جمله "حکومت کارگرى يک حکومت ايدئولوژيک نيست" نظر منصور حکمت است. به  اين چند جمله از مارکسيسم و جهان امروز توجه کنيد: "حکومت کارگرى يک حکومت ايدئولوژيک نيست. جامعه آزاد ايدئولوژى رسمى لازم ندارد. اين وظيفه کمونيستهاست که مارکسيسم و نگرش کمونيستى را بعنوان يک رکن خودآگاهى جامعه بسط بدهند و همه گير کنند". آيا منصور حکمت مارکسيسم را ايدئولوژى ميدانست؟ آيا منصور حکمت با استدلال شما در اين "معما و معادله پيچيده" گير کرده بود؟

 

نه منصور حکمت و نه من از تاکيد بر غير ايدئولوژيک بودن حکومت کارگرى اين استنباط را نداريم که "مارکسيسم ايدئولوژى است" يا "حزب ايدئولوژى دارد دولت کارگرى ندارد"، برعکس داريم به تصوير واقعا موجود جامعه از سوسياليسم و تبليغات ضد کمونيستى که اين تصوير يکجانبه را جاانداخته است پاسخ ميدهيم. در دنياى امروز، در ايران خيلى کمتر، به مجرد اينکه نام کمونيسم و سوسياليسم را مى آوريد تصوير معينى در ذهن بخشى از مردم جاى ميگيرد که بخشا واقعى و محصول تجربه شوروى و چين و اردوگاههاى سرمايه دارى دولتى بوده است و بخشا تصويرى است که تبليغات ضد کمونيستى دولتهاى غربى در جامعه ساخته است. من و شما موظفيم اين پديده سياسى را دقيقا بشناسيم و ساده و صريح براى شکستن آن و تغيير آن اقدام کنيم. ما داريم به تلقى معينى پاسخ ميدهيم که سوسياليسم را مساوى با حکومت و نظام حزبى ميداند با چهارچوبهاى ايدئولوژيکى و سياسى و فرهنگى و رسمى معين، به شرايطى که مطرح شدن راه حل کمونيستى لازمه اش اينست که آخرين پسمانده هاى رسوب آنتى کمونيسم در مورد مارکسيسم و جنبش کمونيستى کارگرى کنار زده شود و جامعه تصويرى باز و آزاد و روشن از سيماى دولت کارگرى از زبان پيشروان و پرچمداران آن داشته باشد. اجازه بدهيد به سبک شما سراغ موضوع برويم؛ اگر من با متد شما به موضوع برخورد کنم قطعا به نتيجه گيرى شما هم ميرسم. مينويسيد؛ "دولت و حزب دو پدیده ی متفاوت از نظر فکری نیستند. هردو در سوسیالیسم کارکردی غیر ایدئولوژیک دارند. دارای ایدئولوژی غیر ایدئولوژیک! هستند". فرض کنيد کاملا با شما موافقم، اما آيا بايد از شما بپرسم که اين ايدئولوژى جديد چيست؟ اين تناقص مطلق چيست؟ اين پارادوکس است؟ آيا بايد مثل شما عنوان کنم که "استفاده  حتی صوری از این اصطلاح در جنبش کمونیسم کارگری آلوده کردن وانتقال تعفن مذهب به این جنبش انسانیست"؟ اما من تلاش ميکنم مضمون حرف رفيق ام را بفهمم، به کلمه گير نميدهم و از ترم "ايدئولوژى غير ايدئولوژيک" نتيجه نميگيرم که پس شما هم در "دام ايدئولوژى غرق و گرفتاريد" و شجره تان را به "کمونيسم مکتبى" نميرسانم.

 

من در نقد ايدئولوژى و بسط آن و شفافيت بيشتر کمونيسم کارگرى بعنوان جريانى ضد ايدئولوژى و همزمان بشدت پا رو زمين تاکيد دارم. بگذاريد تصريح کنم که کمونيسم کارگرى در مقايسه با سنتهاى کمونيسم بورژوائى و غيرکارگرى، هيچوقت مارکسيسم را ايدئولوژى نشناخته و با اين عنوان معرفى نکرده است. هيچوقت تصوير دولتى از سوسياليسم نداشتيم و دولتهاى ايدئولوژيک در بلوک شرق بعنوان روبناى متناسب سياسى جنبشى بورژوائى مورد نقد ما بودند. هيچوقت کمونيسم را رهائى فقط کارگران ندانستيم و هميشه کمونيسم ما کمونيسم آزادى جامعه و انسان و محو طبقات و دولت و ايدئولوژى بوده است. تا اينجا نقد ما مشترک است. رفيق خسرو ميگويد که از ايدئولوژى بطور صورى هم استفاده نکنيم. من هيچ اصرارى بر استفاده صورى ندارم، اما اگر رفيقى نتوانست کلمه مناسب را براى بيان نظرش در مورد سيماى فکرى و هويتى خود بيابد و مثل منصور حکمت و يا سياوش دانشور و يا خسرو دانش از کلمه ايدئولوژى استفاده کرد، گير دادن رفيق چهارمى به اين کلمه و سوار کردن تحليل و تاريخ و بحث روى آن، با فرض درک مشترک و برنامه اى ما از مارکسيسم و کمونيسم، چيزى بيشتر از درک مقوله اى و غير اجتماعى پديده هاى اجتماعى نيست. از همين زاويه من به نگرانى شما درمورد ادعاى بورژوازى در مورد "پايان ايدئولوژى" و اتهام "خواب بودن و بيسواد بودن" ما کمونيستها و فرض کردن آن از جانب شما ايراد داشتم و آن را نقطه عزيمت و روش درستى براى نقد ايدئولوژى ندانستم. اما نقد ايدئولوژى به اعتبار خودش و با فرض داده هاى ايدئولوژيک و طبقاتى دنياى امروز، و نه در واکنش به و قبول صورت مسئله از آنتى کمونيسم، از يک موضع مارکسيستى و کارگرى امر بسيار مثبت و لازمى است. ايدئولوژى يک جز لاينفک جامعه طبقاتى است و بايد زمينه اجتماعى بازتوليد آن را ازبين برد. درست مانند مذهب، مانند مليت، مانند هر هويت جعلى و وارونه و کاذب ديگر. ما مخالف ايدئولوژى و مذهب و مليت هستيم، اما ميدانيم که کارکرد اجتماعى اين کلمات بيجان کدامند و نفس اعلام مخالفت اصولى ما با آنها به معناى نفى اجتماعى آنها نيست. ما بايد بيرحمانه مذهب و مليت و ايدئولوژى را نقد کنيم، اما بايد روشن باشيم که جنبش ما بايد شرايطى را منتفى کند که در آن مذهب و مليت و ايدئولوژى بعنوان ارکان ضرورى نظام طبقاتى سرمايه دارى بازتوليد ميشوند و حرکت و تلاش عده اى را قالب ميزنند. در غير اينصورت نقد ما غير اجتماعى و غير زمينى و به اين اعتبار "ايدئولوژيک" ميشود.

 

بسط نقد ايدئولوژى

نقد ايدئولوژى در بحث رفيق خسرو، جدا از مواضع مشترک و تاکنونى سنت سياسى ما، صرفا به توصيه استفاده نکردن صورى از کلمه ايدئولوژى و يا بقول خودش پاک کردن ادبيات کمونيسم کارگرى از اين واژه ختم نميشود. بسط نقد ايدئولوژى به "کمونيسم مکتبى و طبقه کارگر مکتبى" بحث جديد رفيق خسرو است. او در توضيح خطوط اين نقد به نظرياتى رسيده است که با ديدگاههاى تاکنونى کمونيسم کارگرى و برنامه اى ما در تضاد است، و اگر صرفا بعنوان يک نظر شخصى آنها را تلقى نکنيم، على القاعده و در صورت پذيرش آن بايد به يک سلسله استنتاجات سياسى و تئوريک و برنامه اى منجر شود. من خيلى خلاصه چند جنبه را بدون تفصيل اشاره ميکنم؛

 

" کمونيسم مکتبى"

رفيق خسرو معتقد است که کمونيسم بعد از مارکس يک "کمونيسم مکتبى" است. ياد آورى ميکنم که سنت سياسى ما استفاده گاه و بيگاه از اين ترمينولوژى را در مورد کمونيسمهائى بکار ميبرده که غير اجتماعى اند و بجاى تحليل و نقد و پراتيک کمونيستى در قلمرو مبارزه سياسى و طبقاتى، اصول لايتغير و جامد را ميگذاشتند و تمام تحولات و پيچيدگيهاى مبارزه سياسى را از فيلتر زره نفوذ ناپذير ايدئولوژى و اصول ميگذراندند. نمونه جريانات سکتى و غير مسئول و حاشيه اى در غرب و کشورهاى تحت سلطه و کلا جرياناتى که به روندهاى بنيادى جامعه بى ربط ميشوند شامل اين نوع کمونيسم ميشوند. منظور ما از "کمونيسم مکتبى و حاشيه اى" کمونيسم اردوگاهى و يا آنچه که با نام "سوسياليسم واقعا موجود" در تبليغات شناخته ميشد، نبود. اتفاقا اين جريانات، جنبشهاى اجتماعى و بانفوذى بودند و تاريخ قرن بيستم و شکست و حاشيه اى شدن جنبش کمونيسم کارگرى را رقم زدند. اما آنچه مد نظر رفيق خسرو است تنها اين نوع "کمونيسم" نيست و يا شايد اساسا اين نباشد. او کل کمونيسم بعد از مارکس به شمول انگلس و احزاب کمونيستى و جنبشهاى کارگرى و انقلاب اکتبر و لنين و کل پديده سوسياليسم بورژوائى و اردوگاهى و چپ ناسيوناليست ميليتانت را "کمونيسم مکتبى" ميشناسد. کمونيسم کارگرى و برنامه حزب از کمونيسم بورژوائى و يا غير کارگرى براى توضيح سوسياليسم اردوگاهى و چينى و جهان سومى و انشقاقات غربى آن استفاده ميکند و اين سير تکوين نقد ما بود از نگرش ضد رويزيونيستى که بيشتر انحرافات را در قلمرو انديشه و اصول ميديد به نقد اجتماعى و طبقاتى آنها و تاکيد بر اهداف و نقطه رجوع اجتماعى و طبقاتى کمونيسم غيرکارگرى. اين يک تفاوت مهم ديگاه تاکنونى کمونيسم کارگرى با ديدگاهى است که رفيق خسرو در زمينه بحث بسط نقد ايدئولوژى مطرح ميکند. نکته مهم اينست که بالاخره جريانات غير کارگرى که اهداف خود را زير نام کمونيسم پيش برده اند مبنائى طبقاتى داشته اند و نقطه عزيمت طبقاتى و منفعت طبقاتى معين و قابل تعريفى را نمايندگى کرده اند. بايد ربط اين "کمونيسم مکتبى" که بجاى کمونيسم بورژوائى مطرح ميشود را به جدال بيش از يک قرن طبقات  و جنبشهاى اجتماعى توضيح و اثباتا نشان داد. رفيق خسرو به اين امر آگاه است، ميداند بحث "کمونيسم مکتبى" بيشتر اصطلاحى نادقيق و روبنائى را تداعى ميکند و بايد ربط طبقاتى اين کمونيسم نشان داده شود، لذا چکى کل اين تاريخ را به حساب کمونيسم کارگرى ميگذارد! بعنوان "گرايشاتى در درون جنبش کمونيستى کارگرى" که از مبارزه طبقاتى سربر ميکند و نقد معينى يا محدودى را به سرمايه و نظام سرمايه دارى دارد.

 

به نظر من رفيق خسرو در اين زمينه بيش از حد سخاوتمند است. چگونه ميتوان جنبش عظمت طلب ناسيوناليسم روس را که همراه با کمونيسم کارگرى لنين وارد انقلاب روسيه شد و اهداف روسيه صنعتى را دنبال ميکرد به پاى کمونيسم کارگرى نوشت؟ اشتباه گرفتن بورژوازى روس و اهدافش با کمونيسم کارگرى و معرفى آن بعنوان "يکى از گرايشات کمونيستى کارگرى" تنها يک خطاى مهلک نيست، نوشتن عواقب شکست انقلاب روسيه به پاى کمونيسم و لنين هم هست. تزى که استالين را ادامه لنين ميداند همين را ميگويد. براى بورژوازى روس که مواجه است با پيروزى کمونيستها در انقلاب اکتبر، در فقدان راه حل اقتصادى بلشويکها و نمايندگى نشدن خط مشى کمونيستى در بحث ساختمان سوسياليسم، تنها آلترناتيو مقدور و تاريخى، سرمايه دارى دولتى است. اگر بلشويکها در روسيه قدرت را نگرفته بودند دليلى نداشت که بازسازى اقتصاد ملى روسيه در چهارچوب سرمايه دارى دولتى پيش برود. يا ميشود مثال شکست انقلاب ايران را طرح کرد. رضايت به جريان اسلامى نه بدليل مطلوبيت آن براى انکشاف سرمايه دارى در ايران يا روبناى متناسب با سرمايه دارى ايران بلکه يک اجبار سياسى و پراگماتيستى براى حفظ خود سرمايه دارى بود. يا چگونه ميتوان انقلاب ناسيوناليستى چين يا جنبشهاى ناسيوناليستى و خلقى و جهانسومى را به پاى کمونيسم کارگرى و "رگه اى از کمونيسم ما" نوشت که اشکال آن گويا اينبوده که مکتبى بوده است. اين چه تفاوتى دارد با تلقى رايج ضد رويزيونيستى که کل جريانات و گرايشات و جنبشهاى متفاوت را بدوا در خانواده "جنبش کمونيستى" بعنوان گرايشات مختلف اين جنبش جا ميدهد و بعد مرزبنديهاى تئوريک و انحرافات و غيره را در هر کدام کشف ميکند؟ سوال مهمتر اينست که بورژوازى جهانى در تقابل با کمونيسم در کل ايندوران و بورژوازى در هر کشور که اين "کمونيسم مکتبى" عروج کرده است چکاره بوده است؟ آيا بورژوازى در ايندوره طولانى فاقد تاريخ است؟ بعنوان ناظر پاسيف قضايا عمل کرده است؟ آيا روش بررسى مارکسيستها اينست که جنبشهاى اجتماعى و احزاب سياسى را آنطور که خودشان در باره خود ميگويند بشناسد و تحليل کند و يا پراتيک اجتماعى و طبقاتى آنها را مبنا قرار دهد؟ با اين تبئين چرا ليبريسم و سوسيال دمکراسى و کل جناح چپ و مرکز طبقه حاکم را بپاى "کمونيسم کارگرى و گرايشى در درون جنبش کمونيستى کارگرى" نبايد نوشت؟ کمونيسم کارگرى در تبئين جنبشهاى غير کارگرى و غير سوسياليستى و غير مارکسيستى که با نام "کمونيسم" در کل تاريخ قرن بيستم شناخته شدند و خود را شناساندند سند کم ندارد. در اين ميان به نظر من جزوه تفاوتهاى ما منصور حکمت يکى از ارزشمندترين اسناد است که روش برخورد و شناخت و تحليل و تبئين مارکسيستى کمونيسم کارگرى را توضيح ميدهد.

 

تبئين تاکنونى کمونيسم کارگرى به متدولوژى مارکس و انگلس در مانيفست کمونيست متکى است. مارکس در مانيفست کمونيست سوسياليسمهاى غير کارگرى زمان خود را بعنوان جنبشهاى بورژوائى نقد ميکند و تفاوت اجتماعى و طبقاتى آنها را با سوسياليسم کارگرى نشان ميدهد و مانيفست کمونيست را پرچم و برنامه سوسياليسم کارگرى يا جنبش کمونيستى طبقه کارگراعلام ميکند. بقول منصور حکمت؛ "سوسياليسم غير کارگرى هميشه يک رگه زنده در سنت عمومى سوسياليسم و انتقاد چپ در جامعه بوده است. اين گرايش تا قبل از تجربه شوروى در کنار سوسياليسم کارگرى و در کشمکش با آن بسر ميبرد و ميدانيم که انتخاب عنوان کمونيست توسط مارکس و انگلس دقيقا براى اعلام تعلق آنها و نظراتشان به جناح کارگرى، بعنوان يک گرايش خاص در سوسياليسم، صورت گرفت. اما با تجربه شوروى سلطه سوسياليسم غير کارگرى در مقياسى وسيع و تعيين کننده مسجل شد و کمونيسم کارگرى ديگر حتى يک گرايش و جناح بانفوذ در سرنوشت سوسياليسم باقى نماند".

 

کمونيسم کارگرى منصور حکمت نيز جنبشهاى شبه سوسياليستى دوره معاصر  و جدائى تاريخى و اجتماعى آنها از کارگر و مارکسيسم را تبئين ميکند، امرى که تفاوت ماهوى با دوره مارکس دارد. در دوره مارکس و حتى در دوره لنين، کمونيسم و کارگر دو پديده متفاوت نبود. با مرگ لنين و شکست انقلاب اکتبر، يک تغيير ريل اجتماعى و طبقاتى در کمونيسم صورت گرفت. نه کمونيسم موجود کارگرى ماند و پرچمش مارکسيسم بود و نه جنبش کارگرى خود را با اهداف سوسياليستها تبئين ميکرد. منصور حکمت همينطور اهداف متفاوت اجتماعى و طبقاتى اين جريانات شبه سوسياليستى را نشان ميدهد، دليل آويزان شدن اين جنبشها به مارکسيسم در يک دوره معين را توضيح ميدهد، تناقض اهداف اجتماعى و طبقاتى آنها را با جنبش کمونيستى کارگران و انتقاد مارکسيستى به نظام سرمايه دارى نشان ميدهد، و نام کمونيسم کارگرى را به جنبش اعتراض اجتماعى و ضد سرمايه دارى طبقه کارگر که مارکسيسم پرچم آنست ميگذارد. اطلاق نام و چتر "کمونيسم مکتبى" به کل اين تاريخ زير عنوان "بسط نقد ايدئولوژى"، نوشتن کل اين تاريخ به پاى کمونيسم است و کمکى به پيشرفت و شفافيت جنبش کمونيستى کارگرى معاصر و مارکسيسم نميکند.

 

با تبئين رفيق خسرو ما بايد نقد سوسياليستى تجربه شوروى و بحث سرمايه دارى دولتى و کمونيسم بورژوائى را کنار بگذاريم. ما بايد نقد ناسيوناليسم جهان سومى و خلقى و ضد امپرياليستى و پوپوليسم را کنار بگذاريم. به عبارت دقيقتر، ما بايد ربط اجتماعى و طبقاتى اين جنبشها را به بورژوازى و خرده بورژوازى کنار بگذاريم و ناسيوناليسم و دمکراسى را که رگه هاى اصلى شکل دهنده جريانات کمونيسم بورژوائى قرن بيستم بودند به حساب کمونيسم کارگرى و البته نوع "مکتبى" آن بگذاريم. ما بايد نقد دمکراسى و ناسيوناليسم بعد از جنگ سرد را که رگه هاى اصلى ايدئولوژى بورژوازى هستند، و کل کمونيسم غير کارگرى تاکنونى را نيز شامل ميشوند که با سقوط ديوار برلين به اصل خويش رجعت کردند، کنار بگذاريم. ما بايد هر ناراضى جهانسومى و بورژوا و استقلال طلب و ملى گرا و ضد ديکتاتورى را، که زمانى به اعتبار اتوريته مارکسيسم براى اهداف زمينى و طبقاتى خود به مارکسيسم آويزان شدند و با از سکه افتادن مارکسيسم به دمکراسى و ناسيوناليسم رجعت کردند،  جزو جنبش "کمونيسم مکتبى" بناميم و آنها را در تاريخ جنبش کارگرى کمونيستى شريک کنيم. چرا؟ چون ميخواهيم نقد ايدئولوژى را به يک تاريخ بيش از صد سال تعميم دهيم! اين نقد ميتواند در قلمروهائى مفيد و درست باشد، اما تاريخ جنبشهاى اجتماعى و احزاب سياسى و گرايشات اجتماعى را نميتوان يکجا با يک "تخت پروکاست" قالب زد!

 

رفيق خسرو ميگويد؛ "کمونيسم کارگرى مارکس و منصور حکمت يک گرايش در درون جنبش کمونيستى و کارگرى است". منصور حکمت بعنوان تئوريسين اين جنبش ميگويد کمونيسم کارگرى يک جنبش عينى و اجتماعى است. سوسياليسم کارگرى جنبش اعتراض ضد سرمايه دارى طبقه کارگر است و مارکسيسم پرچم اين جنبش است که اصول اعتقادى و آرمان اجتماعى و نقد اين طبقه را به نظام موجود تبئين ميکند. حزب کمونيست کارگرى تشکل کارگران کمونيست و گرايش راديکال و سوسياليست طبقه است که رهائى طبقه کارگر از کار مزدى و استثمار سرمايه دارى و جامعه طبقاتى و آزادى کل جامعه را نمايندگى ميکند. در درون جنبش کارگرى گرايشات ديگر کارگرى و همينطور گرايشات ضد کمونيستى ه