|
ملاحظاتى به جمعبندى رفيق خسرو دانش
سياوش دانشور
اين نوشته ميبايست سه هفته پيش تهيه و منتشر ميشد اما بدليل مشغله هاى ديگر
و کسالت جسمى به تعويق افتاد، از اين بابت از خسرو عزيز و علاقه مندان اين
مباحث پوزش ميخواهم.
من بنا به توصيه رفيق دانش به مقالات او نظر مجددى انداختم تا وجدان علمى و
امانتدارى ام را در انتساب مفاهيم به او چک کرده باشم. اما به اين نتيجه
رسيدم که اين کار ضرورتى نداشت مگر دقيق تر شدن در نظرات و متد رفيق دانش.
در اين يادداشت ميخواهم به نکات گرهى بحث تاکنونى از نظر خودم اشاره کنم،
قصد بحث تفصيلى و موردى در اين زمينه ها نبوده است، اما چنين کارى در صورت
لزوم براى من منتفى نشده است. همه نکات ضرورتا از نظر من يک درجه اهميت و
اولويت را ندارند، اشاره به آنها صرفا به پيوستگى روند بحث خدمت ميکند.
همينطور و عمدتا در اين يادداشت
به تفاوت برخى مواضع رفيق خسرو با مواضع برنامه اى و مبانى هويتى کمونيسم
کارگرى تاکيد کرده ام.
در پايان نيز به چند نکته فرعى اشاره ميکنم که از نظر من کنار رفتن آنها از
بحث سياسى هم مفيد و هم لازمه ادامه يک بحث منطقى است.
بدوا اين را تصريح کنم که با خسرو عزيز موافقم که بحث و مبارزه فکرى چه در
درون حزب و چه با بيرون حزب، جنبش ما را سرزنده تر و شفاف تر و پوياتر
ميکند و اصولا يکى از مکانيزمهاى رشد جنبش ما در همين سوخت و ساز فکرى و
نظرى است. بايد ياد آور شد که بحث کردن و صاحب نظر بودن و نگرش انتقادى
داشتن، جزو فضيلت هاى کمونيسم کارگرى و سنت سياسى ما بوده است. ما هميشه از
بحث صريح سياسى و متين و مستدل و پيش برنده استقبال کرديم. در عين حال
هميشه کسى که بحثى را مطرح ميکند آماده است که هم در درون حزب و هم بيرون
حزب نقد شود و يا حتى با آن با هر مديومى مخالفت شود و اين را "هجوم" به
خود تلقى نکند. ما براى جاانداختن و پيشبرد نظرياتمان و بسيج نيرو براى آن،
و نهايتا تبديل آنها به سياست و خط مشى حزب و جنبش مان، تنها يک راه داريم؛
و آن قدرت مجاب کردن و اقناع است. پس بايد بگوئيم و بنويسيم، راه ديگرى
نداريم. بحث و جدال فکرى در قلمروهاى مختلف و بعنوان مارکسيست يک وجه دائمى
و تعطيل ناپذير پراتيک کمونيستى ماست. همينجا تاکيد کنم که بسيار خوشحالم
که در اين زمينه رفيق خسرو فعال است و بسط نقد کمونيستى کارگرى را وظيفه
خود قرار داده است. شخصا اعلام ميکنم که در اين امرمهم ، اگر بتوانيم
سازهايمان را باهم کوک کنيم، پشتيبان و همراه رفيق خسرو خواهم بود. ما نياز
داريم در هر دوره مباحث جديد کمونيسم کارگرى را تدوين کنيم. و اما نکات من:
کمونيسم کارگرى و ادبيات
يک محور مهم ديدگاه ما در مورد هنر و ادبيات، يا به عبارتى آنچه فکر ميکنم
بايد نقطه عزيمت ديدگاه ما باشد، اينست که حزب و دولت کارگرى جهت و خط رسمى
در اين زمينه ندارد. من روى اين جنبه اصرار سياسى و هويتى دارم. اينکه
کمونيستها نبايد سبک و روش و رگه هاى معينى را بعنوان افراد و حتى جنبش
سياسى در اين زمينه نمايندگى کنند، مورد بحث من نيست و برعکس فقدان آنرا
نقض بزرگى ميدانم. من براين باورم که هيچ عرصه اجتماعى را نبايد براى عقايد
و افکار حاکم خالى گذاشت. بحث من در مورد نظريه رسمى حزب سياسى و دولت
کارگرى در اين زمينه است. پاسخ رفيق خسرو، يعنى "ادبيات پراتيک"، دراين
جنبه معين صراحت ندارد و روشن نميکند که موافق اين نگرش است يا مخالف؟
استنباط غير قطعى من از موضع رفيق خسرو اينست که چون دولت و حزب کارکردى
غير ايدئولوژيک دارند و "ادبيات پراتيک" نيز غير ايدئولوژيک است و فرديت را
زير سوال نميبرد، پس چه ايرادى دارد که ديدگاه حزب و دولت کارگرى باشد؟
روشن نيست که امروز حزب و فردا دولت کارگرى، روى "هنر و ادبيات پراتيک"
بايد بعنوان "هنر رسمى" پاى بفشارد يا نه؟ اگر پاسخ منفى است، بحث از نظر
من در اين زمينه مختومه است و قلمروهاى ديگر بحث در چهارچوب همين فرض مشترک
ما طرح خواهد شد. اما اگر پاسخ مثبت است، نفس اعلام اين موضع که اين هنر
سياسى نيست و فرديت را زير سوال نميبرد و يا هنر را ايدئولوژيزه نميکند،
ناکافى است و بايد به دقت و در جزئيات و با اتکا به نقد ما به سيستمها و
دولتهاى ايدئولوژيک، که "هنر رسمى" تنها جزئى از آنست، بحث کرد و نوشت. يک
نکته ديگر، با فرض مشترک ضرورت دخالتگرى فعال جنبش ما در عرصه هاى اجتماعى،
اينست که جنبشها بر تئورى مقدم اند. اول تئورى تدوين نميکنند تا با آن جنبش
راه بيندازند. تئورى صرفا بيان فکرى و چهارچوب عملى جنبش و حرکتى است که در
جامعه قابل مشاهده و عينى و فى الحال موجود است. ترديدى نيست که هيچ جنبشى
بدون تئورى و افق و اهداف روشن بجائى نميرسد و تئورى بخشى از پراتيک آن
جنبش است. مانيفست کمونيست تئورى و برنامه جنبشى عينى اجتماعى يعنى
سوسياليسم کارگرى است که مقدم بر مانيفست موجود است. تئورى "ادبيات پراتيک"
قرار است ناظر بر حرکت کدام جنبش هنرى و ادبى فى الحال موجود خلاف جريان
باشد؟ بحث من اين نيست که از تقدم جنبش بر تئورى يک اصل خشک بسازم و يا
تدوين تئورى را ضرورتا منوط به عروج جنبشى ادبى – هنرى خلاف جريان منوط
کنم. بيشتر ميخواهم سنگ بناى کارمان را در اين زمينه تاکيد کنم و اينکه
نقطه شروع ما بايد کجا باشد. اين را ميشود مشاهده کرد که در برخى قلمروهاى
هنرى مانند موزيک تمايلات عدالت خواهانه و انسانى دارد مجددا جا پيدا ميکند
و يا در ايران علاقه به مشاهير دنياى امروز زمينه گسترده دارد. اما شخصا از
وجود آثار و کارهاى ديگر و يا مجموعه تحرکى هنرى که بتوان به آن يک رگه
متفاوت اطلاق کرد، اطلاعى ندارم. من فکر ميکنم ما بايد با نقد ادبى سنت
هاى فى الحال موجود شروع کنيم. هر رگه خلاف جريان و انسانى در قلمرو هنر و
ادبيات بايد روى دوش نقد رگه هاى مسلط قد علم کند. دريچه حضور ما بدوا اين
قلمرو است. همينطور بايد آثارى را عرضه کرد و اجتماعا سنتى را به معنى وسيع
کلمه ساخت. بازهم تاکيد ميکنم روش مارکس و انگلس در اين زمينه از نظر من
روش معتبر و آموزنده اى است. و بالاخره با اين نکته بديهى شما موافقم که
"حزب کمونیست کارگری تئوری رسمی ندارد، بلکه برنامه ی رسمی دارد". بنابراين
هم مباحث مطرح شده در سخنرانى کمونيسم کارگرى و ادبيات، بخشا نظر شخصى من و
بخشا ايده هاى منصور حکمت است و بحث "ادبيات پراتيک" نظر شخصی شماست.
ايدئولوژى
در بحث پيرامون کمونيسم کارگرى و ادبيات، يک جنبه مهم ديالوگ من و خسرو
عزيز برسر ترم ايدئولوژى بود. از سخنرانى من در کنگره منصور حکمت رفيق خسرو
اين استنباط را داشت که من مارکسيسم را "ايدئولوژى" ميدانم. من پاسخ دادم؛
"من
مارکسيسم را ايدئولوژى نميدانم. مستقل از اينکه جنبش ما تاکنون در چه
ظرفيتهائى کلمه ايدئولوژى را بکار برده است، و تاکيد اينکه هيچوقت افکار
عمومى در کمونيسم کارگرى استفاده از کلمه ايدئولوژى را به معنى تبديل
مارکسيسم به يک سيستم جامد ندانسته و درک نکرده است، براى من مارکسيسم
اساسا و قبل از هر چيز، پرچم فکرى و انقلابى و نقد عملى و اجتماعى جنبش
کمونيسم کارگرى به نظام کار مزدى است". خسرو عزيز پاسخ ميدهد اين قبول
نيست. هنوز پارادوکس دارد و به ايدئولوژى آغشته است. ميگويد؛ "رویکرد
سیاوش عزیز در مورد اینکه حزب ایدئولوژی دارد، ولی دولت کارگری ندارد، ناشی
از این است که کمونیسم را برخلاف ادعایش ایدئولوژی میداند. چون اگر
ایدئولوژی نمیدانست، نمیگفت دولت کارگری غیر ایدئولوژیک است. این
معما و معادله ی پیچیده ایست که دوست عزیزمان دانشور در لابلای آن گیر کرده
است و نمیتواند نجات یابد. چون اگر مارکسیسم را ایدئولوژی نمیدانست، چه
ضرری داشت دولت کارگری هم دارای این تفکر غیر ایدئولوژیک بشود". (تاکيد از
من است) و ميپرسد کجا منصور حکمت و مارکس حتى يکبار از ايدئولوژى استفاده
کرده است؟
خسرو جان، شما يا مارکس و منصور حکمت را بدقت مطالعه نکرديد و يا مطالعه
کرديد و نسنجيده اين ادعا را ميکنيد. اگر من "يک مورد" که چه عرض کنم،
دهها مورد استفاده از ايدئولوژى را در همين ظرفيت مورد بحث به شما نشان
دهم، آنوقت شما نقد ايدئولوژى را کنار ميگذاريد؟ اينجا به دو نمونه اکتفا
ميکنم؛ منصور حکمت در سخنرانى اش در اولين کنفرانس کادرهاى حزب کمونيست
کارگرى تحت عنوان "مبانى و چشم اندازهاى کمونيسم کارگرى"، در پايان بحث
مشخصات اساسى حزب کمونيست کارگرى
ميگويد؛ "اينها
اهم نکاتى است که بنظر من وجوه تمايز ما و هويت اجتماعى و سياسى و
ايدئولوژيکى ما را تعريف ميکند". همينطور
جمله "حکومت کارگرى يک حکومت ايدئولوژيک نيست" نظر منصور حکمت است.
به اين چند جمله از مارکسيسم و جهان امروز توجه کنيد: "حکومت کارگرى يک
حکومت ايدئولوژيک نيست. جامعه آزاد ايدئولوژى رسمى لازم ندارد. اين وظيفه
کمونيستهاست که مارکسيسم و نگرش کمونيستى را بعنوان يک رکن خودآگاهى جامعه
بسط بدهند و همه گير کنند".
آيا منصور حکمت مارکسيسم را ايدئولوژى ميدانست؟
آيا منصور حکمت با استدلال شما در اين "معما و معادله پيچيده" گير کرده
بود؟
نه منصور حکمت و نه من از تاکيد بر غير ايدئولوژيک بودن حکومت کارگرى
اين استنباط را نداريم که "مارکسيسم ايدئولوژى است" يا "حزب ايدئولوژى دارد
دولت کارگرى ندارد"، برعکس داريم به تصوير واقعا موجود جامعه از سوسياليسم
و تبليغات ضد کمونيستى که اين تصوير يکجانبه را جاانداخته است پاسخ ميدهيم.
در دنياى امروز، در ايران خيلى کمتر، به مجرد اينکه نام کمونيسم و
سوسياليسم را مى آوريد تصوير معينى در ذهن بخشى از مردم جاى ميگيرد که بخشا
واقعى و محصول تجربه شوروى و چين و اردوگاههاى سرمايه دارى دولتى بوده است
و بخشا تصويرى است که تبليغات ضد کمونيستى دولتهاى غربى در جامعه ساخته
است. من و شما موظفيم اين پديده سياسى را دقيقا بشناسيم و ساده و صريح براى
شکستن آن و تغيير آن اقدام کنيم. ما داريم به تلقى معينى پاسخ ميدهيم که
سوسياليسم را مساوى با حکومت و نظام حزبى ميداند با چهارچوبهاى ايدئولوژيکى
و سياسى و فرهنگى و رسمى معين، به شرايطى که مطرح شدن راه حل کمونيستى
لازمه اش اينست که آخرين پسمانده هاى رسوب آنتى کمونيسم در مورد مارکسيسم و
جنبش کمونيستى کارگرى کنار زده شود و جامعه تصويرى باز و آزاد و روشن از
سيماى دولت کارگرى از زبان پيشروان و پرچمداران آن داشته باشد. اجازه بدهيد
به سبک شما سراغ موضوع برويم؛ اگر من با متد شما به موضوع برخورد کنم قطعا
به نتيجه گيرى شما هم ميرسم. مينويسيد؛ "دولت
و حزب دو پدیده ی متفاوت از نظر فکری نیستند. هردو در سوسیالیسم کارکردی
غیر ایدئولوژیک دارند. دارای ایدئولوژی غیر ایدئولوژیک! هستند". فرض
کنيد کاملا با شما موافقم، اما آيا بايد از شما بپرسم که اين ايدئولوژى
جديد چيست؟ اين تناقص مطلق چيست؟ اين پارادوکس است؟ آيا بايد مثل شما عنوان
کنم که "استفاده حتی صوری از این اصطلاح در جنبش کمونیسم کارگری آلوده
کردن وانتقال تعفن مذهب به این جنبش انسانیست"؟ اما من تلاش ميکنم مضمون
حرف رفيق ام را بفهمم، به کلمه گير نميدهم و از ترم "ايدئولوژى غير
ايدئولوژيک" نتيجه نميگيرم که پس شما هم در "دام ايدئولوژى غرق و گرفتاريد"
و شجره تان را به "کمونيسم مکتبى" نميرسانم.
من در نقد ايدئولوژى و بسط آن و شفافيت بيشتر کمونيسم کارگرى بعنوان جريانى
ضد ايدئولوژى و همزمان بشدت پا رو زمين تاکيد دارم. بگذاريد تصريح
کنم که کمونيسم کارگرى در مقايسه با سنتهاى کمونيسم بورژوائى و غيرکارگرى،
هيچوقت مارکسيسم را ايدئولوژى نشناخته و با اين عنوان معرفى نکرده است.
هيچوقت تصوير دولتى از سوسياليسم نداشتيم و دولتهاى ايدئولوژيک در بلوک شرق
بعنوان روبناى متناسب سياسى جنبشى بورژوائى مورد نقد ما بودند. هيچوقت
کمونيسم را رهائى فقط کارگران ندانستيم و هميشه کمونيسم ما کمونيسم آزادى
جامعه و انسان و محو طبقات و دولت و ايدئولوژى بوده است. تا اينجا نقد ما
مشترک است. رفيق خسرو ميگويد که از ايدئولوژى بطور صورى هم استفاده نکنيم.
من هيچ اصرارى بر استفاده صورى ندارم، اما اگر رفيقى نتوانست کلمه مناسب را
براى بيان نظرش در مورد سيماى فکرى و هويتى خود بيابد و مثل منصور حکمت و
يا سياوش دانشور و يا خسرو دانش از کلمه ايدئولوژى استفاده کرد، گير دادن
رفيق چهارمى به اين کلمه و سوار کردن تحليل و تاريخ و بحث روى آن، با فرض
درک مشترک و برنامه اى ما از مارکسيسم و کمونيسم، چيزى بيشتر از درک مقوله
اى و غير اجتماعى پديده هاى اجتماعى نيست. از همين زاويه من به نگرانى شما
درمورد ادعاى بورژوازى در مورد "پايان ايدئولوژى" و اتهام "خواب بودن و
بيسواد بودن" ما کمونيستها و فرض کردن آن از جانب شما ايراد داشتم و آن را
نقطه عزيمت و روش درستى براى نقد ايدئولوژى ندانستم. اما نقد ايدئولوژى
به اعتبار خودش و با فرض داده هاى ايدئولوژيک و طبقاتى دنياى امروز، و نه
در واکنش به و قبول صورت مسئله از آنتى کمونيسم، از يک موضع مارکسيستى و
کارگرى امر بسيار مثبت و لازمى است. ايدئولوژى يک جز لاينفک جامعه
طبقاتى است و بايد زمينه اجتماعى بازتوليد آن را ازبين برد. درست مانند
مذهب، مانند مليت، مانند هر هويت جعلى و وارونه و کاذب ديگر. ما مخالف
ايدئولوژى و مذهب و مليت هستيم، اما ميدانيم که کارکرد اجتماعى اين کلمات
بيجان کدامند و نفس اعلام مخالفت اصولى ما با آنها به معناى نفى اجتماعى
آنها نيست. ما بايد بيرحمانه مذهب و مليت و ايدئولوژى را نقد کنيم، اما
بايد روشن باشيم که جنبش ما بايد شرايطى را منتفى کند که در آن مذهب و مليت
و ايدئولوژى بعنوان ارکان ضرورى نظام طبقاتى سرمايه دارى بازتوليد ميشوند و
حرکت و تلاش عده اى را قالب ميزنند. در غير اينصورت نقد ما غير اجتماعى و
غير زمينى و به اين اعتبار "ايدئولوژيک" ميشود.
بسط نقد ايدئولوژى
نقد ايدئولوژى در بحث رفيق خسرو، جدا از مواضع مشترک و تاکنونى سنت سياسى
ما، صرفا به توصيه استفاده نکردن صورى از کلمه ايدئولوژى و يا بقول خودش
پاک کردن ادبيات کمونيسم کارگرى از اين واژه ختم نميشود. بسط نقد ايدئولوژى
به "کمونيسم مکتبى و طبقه کارگر مکتبى" بحث جديد رفيق خسرو است. او در
توضيح خطوط اين نقد به نظرياتى رسيده است که با ديدگاههاى تاکنونى کمونيسم
کارگرى و برنامه اى ما در تضاد است، و اگر صرفا بعنوان يک نظر شخصى آنها را
تلقى نکنيم، على القاعده و در صورت پذيرش آن بايد به يک سلسله استنتاجات
سياسى و تئوريک و برنامه اى منجر شود. من خيلى خلاصه چند جنبه را بدون
تفصيل اشاره ميکنم؛
" کمونيسم مکتبى"
رفيق خسرو معتقد است که کمونيسم بعد از مارکس يک "کمونيسم مکتبى" است. ياد
آورى ميکنم که سنت سياسى ما استفاده گاه و بيگاه از اين ترمينولوژى را در
مورد کمونيسمهائى بکار ميبرده که غير اجتماعى اند و بجاى تحليل و نقد و
پراتيک کمونيستى در قلمرو مبارزه سياسى و طبقاتى، اصول لايتغير و جامد را
ميگذاشتند و تمام تحولات و پيچيدگيهاى مبارزه سياسى را از فيلتر زره نفوذ
ناپذير ايدئولوژى و اصول ميگذراندند. نمونه جريانات سکتى و غير مسئول و
حاشيه اى در غرب و کشورهاى تحت سلطه و کلا جرياناتى که به روندهاى بنيادى
جامعه بى ربط ميشوند شامل اين نوع کمونيسم ميشوند. منظور ما از "کمونيسم
مکتبى و حاشيه اى" کمونيسم اردوگاهى و يا آنچه که با نام "سوسياليسم واقعا
موجود" در تبليغات شناخته ميشد، نبود. اتفاقا اين جريانات، جنبشهاى اجتماعى
و بانفوذى بودند و تاريخ قرن بيستم و شکست و حاشيه اى شدن جنبش کمونيسم
کارگرى را رقم زدند. اما آنچه مد نظر رفيق خسرو است تنها اين نوع "کمونيسم"
نيست و يا شايد اساسا اين نباشد. او کل کمونيسم بعد از مارکس به شمول انگلس
و احزاب کمونيستى و جنبشهاى کارگرى و انقلاب اکتبر و لنين و کل پديده
سوسياليسم بورژوائى و اردوگاهى و چپ ناسيوناليست ميليتانت را "کمونيسم
مکتبى" ميشناسد. کمونيسم کارگرى و برنامه حزب از کمونيسم بورژوائى و يا غير
کارگرى براى توضيح سوسياليسم اردوگاهى و چينى و جهان سومى و انشقاقات غربى
آن استفاده ميکند و اين سير تکوين نقد ما بود از نگرش ضد رويزيونيستى که
بيشتر انحرافات را در قلمرو انديشه و اصول ميديد به نقد اجتماعى و طبقاتى
آنها و تاکيد بر اهداف و نقطه رجوع اجتماعى و طبقاتى کمونيسم غيرکارگرى.
اين يک تفاوت مهم ديگاه تاکنونى کمونيسم کارگرى با ديدگاهى است که رفيق
خسرو در زمينه بحث بسط نقد ايدئولوژى مطرح ميکند. نکته مهم اينست که
بالاخره جريانات غير کارگرى که اهداف خود را زير نام کمونيسم پيش برده اند
مبنائى طبقاتى داشته اند و نقطه عزيمت طبقاتى و منفعت طبقاتى معين و قابل
تعريفى را نمايندگى کرده اند. بايد ربط اين "کمونيسم مکتبى" که بجاى
کمونيسم بورژوائى مطرح ميشود را به جدال بيش از يک قرن طبقات و جنبشهاى
اجتماعى توضيح و اثباتا نشان داد. رفيق خسرو به اين امر آگاه است، ميداند
بحث "کمونيسم مکتبى" بيشتر اصطلاحى نادقيق و روبنائى را تداعى ميکند و بايد
ربط طبقاتى اين کمونيسم نشان داده شود، لذا چکى کل اين تاريخ را به حساب
کمونيسم کارگرى ميگذارد! بعنوان "گرايشاتى در درون جنبش کمونيستى کارگرى"
که از مبارزه طبقاتى سربر ميکند و نقد معينى يا محدودى را به سرمايه و نظام
سرمايه دارى دارد.
به نظر من رفيق خسرو در اين زمينه بيش از حد سخاوتمند است. چگونه ميتوان
جنبش عظمت طلب ناسيوناليسم روس را که همراه با کمونيسم کارگرى لنين وارد
انقلاب روسيه شد و اهداف روسيه صنعتى را دنبال ميکرد به پاى کمونيسم کارگرى
نوشت؟ اشتباه گرفتن بورژوازى روس و اهدافش با کمونيسم کارگرى و معرفى آن
بعنوان "يکى از گرايشات کمونيستى کارگرى" تنها يک خطاى مهلک نيست، نوشتن
عواقب شکست انقلاب روسيه به پاى کمونيسم و لنين هم هست. تزى که استالين را
ادامه لنين ميداند همين را ميگويد. براى بورژوازى روس که مواجه است با
پيروزى کمونيستها در انقلاب اکتبر، در فقدان راه حل اقتصادى بلشويکها و
نمايندگى نشدن خط مشى کمونيستى در بحث ساختمان سوسياليسم، تنها
آلترناتيو مقدور و تاريخى، سرمايه دارى دولتى است. اگر بلشويکها در
روسيه قدرت را نگرفته بودند دليلى نداشت که بازسازى اقتصاد ملى روسيه در
چهارچوب سرمايه دارى دولتى پيش برود. يا ميشود مثال شکست انقلاب ايران را
طرح کرد. رضايت به جريان اسلامى نه بدليل مطلوبيت آن براى انکشاف سرمايه
دارى در ايران يا روبناى متناسب با سرمايه دارى ايران بلکه يک اجبار سياسى
و پراگماتيستى براى حفظ خود سرمايه دارى بود. يا چگونه ميتوان انقلاب
ناسيوناليستى چين يا جنبشهاى ناسيوناليستى و خلقى و جهانسومى را به پاى
کمونيسم کارگرى و "رگه اى از کمونيسم ما" نوشت که اشکال آن گويا اينبوده که
مکتبى بوده است. اين چه تفاوتى دارد با تلقى رايج ضد رويزيونيستى که کل
جريانات و گرايشات و جنبشهاى متفاوت را بدوا در خانواده "جنبش کمونيستى"
بعنوان گرايشات مختلف اين جنبش جا ميدهد و بعد مرزبنديهاى تئوريک و
انحرافات و غيره را در هر کدام کشف ميکند؟ سوال مهمتر اينست که بورژوازى
جهانى در تقابل با کمونيسم در کل ايندوران و بورژوازى در هر کشور که اين
"کمونيسم مکتبى" عروج کرده است چکاره بوده است؟ آيا بورژوازى در ايندوره
طولانى فاقد تاريخ است؟ بعنوان ناظر پاسيف قضايا عمل کرده است؟ آيا روش
بررسى مارکسيستها اينست که جنبشهاى اجتماعى و احزاب سياسى را آنطور که
خودشان در باره خود ميگويند بشناسد و تحليل کند و يا پراتيک اجتماعى و
طبقاتى آنها را مبنا قرار دهد؟ با اين تبئين چرا ليبريسم و سوسيال دمکراسى
و کل جناح چپ و مرکز طبقه حاکم را بپاى "کمونيسم کارگرى و گرايشى در درون
جنبش کمونيستى کارگرى" نبايد نوشت؟ کمونيسم کارگرى در تبئين جنبشهاى غير
کارگرى و غير سوسياليستى و غير مارکسيستى که با نام "کمونيسم" در کل تاريخ
قرن بيستم شناخته شدند و خود را شناساندند سند کم ندارد. در اين ميان به
نظر من جزوه تفاوتهاى ما منصور حکمت يکى از ارزشمندترين اسناد است که روش
برخورد و شناخت و تحليل و تبئين مارکسيستى کمونيسم کارگرى را توضيح ميدهد.
تبئين تاکنونى کمونيسم کارگرى به متدولوژى مارکس و انگلس در مانيفست
کمونيست متکى است. مارکس در مانيفست کمونيست سوسياليسمهاى غير کارگرى زمان
خود را بعنوان جنبشهاى بورژوائى نقد ميکند و تفاوت اجتماعى و طبقاتى
آنها را با سوسياليسم کارگرى نشان ميدهد و مانيفست کمونيست را پرچم و
برنامه سوسياليسم کارگرى يا جنبش کمونيستى طبقه کارگراعلام ميکند. بقول
منصور حکمت؛ "سوسياليسم غير کارگرى هميشه يک رگه زنده در سنت عمومى
سوسياليسم و انتقاد چپ در جامعه بوده است. اين گرايش تا قبل از تجربه شوروى
در کنار سوسياليسم کارگرى و در کشمکش با آن بسر ميبرد و ميدانيم که انتخاب
عنوان کمونيست توسط مارکس و انگلس دقيقا براى اعلام تعلق آنها و نظراتشان
به جناح کارگرى، بعنوان يک گرايش خاص در سوسياليسم، صورت گرفت. اما با
تجربه شوروى سلطه سوسياليسم غير کارگرى در مقياسى وسيع و تعيين کننده مسجل
شد و کمونيسم کارگرى ديگر حتى يک گرايش و جناح بانفوذ در سرنوشت سوسياليسم
باقى نماند".
کمونيسم کارگرى منصور حکمت نيز جنبشهاى شبه سوسياليستى دوره معاصر و
جدائى تاريخى و اجتماعى آنها از کارگر و مارکسيسم را تبئين ميکند، امرى
که تفاوت ماهوى با دوره مارکس دارد. در دوره مارکس و حتى در دوره لنين،
کمونيسم و کارگر دو پديده متفاوت نبود. با مرگ لنين و شکست انقلاب اکتبر،
يک تغيير ريل اجتماعى و طبقاتى در کمونيسم صورت گرفت. نه کمونيسم موجود
کارگرى ماند و پرچمش مارکسيسم بود و نه جنبش کارگرى خود را با اهداف
سوسياليستها تبئين ميکرد. منصور حکمت همينطور اهداف متفاوت اجتماعى و
طبقاتى اين جريانات شبه سوسياليستى را نشان ميدهد، دليل آويزان شدن اين
جنبشها به مارکسيسم در يک دوره معين را توضيح ميدهد، تناقض اهداف اجتماعى و
طبقاتى آنها را با جنبش کمونيستى کارگران و انتقاد مارکسيستى به نظام
سرمايه دارى نشان ميدهد، و نام کمونيسم کارگرى را به جنبش اعتراض اجتماعى و
ضد سرمايه دارى طبقه کارگر که مارکسيسم پرچم آنست ميگذارد. اطلاق نام و چتر
"کمونيسم مکتبى" به کل اين تاريخ زير عنوان "بسط نقد ايدئولوژى"، نوشتن کل
اين تاريخ به پاى کمونيسم است و کمکى به پيشرفت و شفافيت جنبش کمونيستى
کارگرى معاصر و مارکسيسم نميکند.
با تبئين رفيق خسرو ما بايد نقد سوسياليستى تجربه شوروى و بحث سرمايه دارى
دولتى و کمونيسم بورژوائى را کنار بگذاريم. ما بايد نقد ناسيوناليسم جهان
سومى و خلقى و ضد امپرياليستى و پوپوليسم را کنار بگذاريم. به عبارت
دقيقتر، ما بايد ربط اجتماعى و طبقاتى اين جنبشها را به بورژوازى و خرده
بورژوازى کنار بگذاريم و ناسيوناليسم و دمکراسى را که رگه هاى اصلى شکل
دهنده جريانات کمونيسم بورژوائى قرن بيستم بودند به حساب کمونيسم کارگرى و
البته نوع "مکتبى" آن بگذاريم. ما بايد نقد دمکراسى و ناسيوناليسم بعد از
جنگ سرد را که رگه هاى اصلى ايدئولوژى بورژوازى هستند، و کل کمونيسم غير
کارگرى تاکنونى را نيز شامل ميشوند که با سقوط ديوار برلين به اصل خويش
رجعت کردند، کنار بگذاريم. ما بايد هر ناراضى جهانسومى و بورژوا و استقلال
طلب و ملى گرا و ضد ديکتاتورى را، که زمانى به اعتبار اتوريته مارکسيسم
براى اهداف زمينى و طبقاتى خود به مارکسيسم آويزان شدند و با از سکه افتادن
مارکسيسم به دمکراسى و ناسيوناليسم رجعت کردند، جزو جنبش "کمونيسم مکتبى"
بناميم و آنها را در تاريخ جنبش کارگرى کمونيستى شريک کنيم. چرا؟ چون
ميخواهيم نقد ايدئولوژى را به يک تاريخ بيش از صد سال تعميم دهيم! اين نقد
ميتواند در قلمروهائى مفيد و درست باشد، اما تاريخ جنبشهاى اجتماعى و احزاب
سياسى و گرايشات اجتماعى را نميتوان يکجا با يک "تخت پروکاست" قالب زد!
رفيق خسرو ميگويد؛ "کمونيسم کارگرى مارکس و منصور حکمت يک گرايش در درون
جنبش کمونيستى و کارگرى است". منصور حکمت بعنوان تئوريسين اين جنبش ميگويد
کمونيسم کارگرى يک جنبش عينى و اجتماعى است. سوسياليسم کارگرى جنبش اعتراض
ضد سرمايه دارى طبقه کارگر است و مارکسيسم پرچم اين جنبش است که اصول
اعتقادى و آرمان اجتماعى و نقد اين طبقه را به نظام موجود تبئين ميکند. حزب
کمونيست کارگرى تشکل کارگران کمونيست و گرايش راديکال و سوسياليست طبقه است
که رهائى طبقه کارگر از کار مزدى و استثمار سرمايه دارى و جامعه طبقاتى و
آزادى کل جامعه را نمايندگى ميکند. در درون جنبش کارگرى گرايشات ديگر
کارگرى و همينطور گرايشات ضد کمونيستى هم وجود دارند. وجود گرايشات ديگر در
جنبش کارگرى که منافع محدودى را نمايندگى ميکنند، ديگر امروز نه محصول
تمايلات واقعى و قائم بذات کارگران، بلکه انعکاس نفوذ ايدئولوژى بورژوازى
در ميان کارگران است.
يا برخلاف نظر رفيق خسرو، چپ سنتى و ناسيوناليسم جهان سومى و ناسيونال
رفرميسم نه گرايشاتى در "درون جنبش کمونيستى کارگرى" بلکه آرمان و افق سپرى
شده طبقاتى است که با مسلط شدن سرمايه دارى در ايران موضوعيت اجتماعى خود
را از دست داده اند. اين جريانات امروز يا متحد جنبش ملى اسلامى هستند و يا
در روند تجزيه و تلاشى به بسترهاى اصلى ناسيوناليسم و دمکراسى رجعت کرده
اند. چپ سنتى امروز فاقد هر نوع راديکاليسم کارگرى است و در بهترين حالت
بقاياى ذره بينى آن ضد رژيمى و يا جمهوريخواه است. اين چپى سترون است و با
سقوط شوروى و کمونيسم بورژوائى در جهان قطب نماى سياسى اش را از دست داد و
مضمحل شد. در عين حال در برنامه حزب تصريح کرديم که با پيشروى جنبش طبقه
کارگر و افزايش نفوذ مارکسيسم و کمونيسم کارگرى، شاخه هاى مختلف کمونيسم
بورژوائى بار ديگر در اشکال گوناگون قد علم خواهند آمد. اين تاکيدى بر
تداوم نقد ما بعنوان يک ضامن پيشروى جنبش کمونيسم کارگرى است.
لنين
رفيق خسرو لنين را به پديده "کمونيسم مکتبى" و هم افق با همان که در روسيه
اتفاق افتاد ميداند. او معتقد است که فقدان آلترناتيو اقتصادى بلشويکها
دليل شکست انقلاب کارگرى روسيه نبوده است. آلترناتيو بوده است، اما همان
آلترناتيو کمونيسم مکتبى يعنى سرمايه دارى دولتى بوده است. اين تفاوت ديگر
ديدگاه رفيق خسرو با ديدگاه کمونيسم کارگرى است که در خطوط يک نقد
سوسياليستى به تجربه شوروى تبئين شده است. به نظر من انتساب پديده لنين به
"کمونيسم مکتبى" و شريک کردنش با جنبشهاى غير کارگرى و اصلاح طلب و بورژوا
اشتباهى فاحش است. اين روش بررسى شخصيتها و جنبشها و انقلابات، در دوره هاى
تاريخى معين و در جوامع معين با خصوصيات و مقدورات و محدويتهاى معين،
نادرست است. من شخصا به "لنينيسم" به معنى رايج اردوگاهى و جرياناتى که بعد
از مرگ لنين به چنين نامى رو آوردند و مکتب سازى هاى متعاقب آن قائل نيستم.
سو استفاده هائى که زير اين نام براى اهداف غير سوسياليستى توسط اين
جريانات صورت گرفته است ربطى به لنين و نظريات و پراتيک او ندارد. لنين را
بايد در يک چهارچوب تاريخى و اجتماعى معين بررسى و مطالعه کرد. لنين
وفادارترين فرد به مارکس و متدولوژى مارکسيستى تغيير جهان است. لنين در
تقابل با "اجتناب ناپذيرى سوسياليسم" که گرايش مسلط به احزاب انترناسيونال
دوم شده بود، بحث امکان پذيرى سوسياليسم و پيروزى کارگرى را در يک انقلاب
نشان داد و عنصر اراده و پراتيک مارکس را بثبوت رساند. درک لنين از نقش
پراتيک انقلابى احزاب و طبقات در تحول تاريخى عميقا مارکسيستى است. اهميت
لنين اينجاست و در همين سطح لنين منبع آموزش غنى براى کمونيسم کارگرى و امر
انقلاب کارگرى است. لنين يک رهبر انقلابى هوشيار و جسور و يک پابليسيست
سياسى است. برخى از نظريات لنين براى ما ميتواند مورد بحث باشد و يا اصولا
موضوعيت نداشته باشد و يا حتى در همان دوره نادرست بوده باشد. تبئين لنين
از اين زاويه اشتباه است. براى کمونيسم کارگرى متدولوژى لنين و حزب لنينى
به نظر من معتبر است و بايد با افتخار از آن دفاع کرد. در شوروى و در
سالهاى ١٩٢٤ تا ١٩٢٨ که بحث ساختمان سوسياليسم مطرح بود، خط مشى لنينى
نمايندگى نشد. سرمايه دارى دولتى، نه تلقى و افق لنينى يا حتى بدرجاتى
بلشويسم، بلکه آلترناتيو ناسيوناليسم و بورژوازى روسيه بود که بجاى ساختمان
سوسياليسم اجرا شد. کمونيسم کارگرى همينجا از ناسيوناليسم شکست خورد و نه
از "کمونيسم مکتبى". انقلاب کارگرى روسيه در مقطع دگرگونى مناسبات اقتصادى
جامعه روسيه عاقبتى را يافت که در اين حکم مارکسيستى انگلس بيان شده بود.
تصرف قدرت سياسى و حفظ آن توسط طبقه کارگر گام اول در انقلاب پرولترى است.
"اما اين قدرت تصرف شده بايد در خدمت انجام آن انقلاب اقتصادى اى در
جامعه قرار بگيرد که بدون آن کل پيروزى به شکست مى انجامد و به
کشتار طبقه کارگر، مانند کمون پاريس" (انگلس، بمناسبت مرگ مارکس)
انگلس
از ديدگاه رفيق خسرو منشا اين کمونيسم مکتبى انگلس است که با ساختن فلسفه
ماترياليسم ديالکتيک کل تاريخ ايندوران شکست کمونيسم را رقم زده است. او
ميگويد انگلس گرايشى متفاوت از مارکس در جنبش کارگرى کمونيستى بوده است و
مارکس هيچوقت از ماترياليسم ديالکتيک استفاده نکرده و ماترياليسم پراتيک و
غير فلسفى مد نظر مارکس بوده است. به اين موضوع بايد دقيق تر برگشت و باز
در صورت لزوم در فرصتى ديگر به تاريخ تلاشى پرداخت که توسط "مارکسيسم
دانشگاهى"، که فقط هنرش اينست زهر جوهر انقلابى کمونيسم را بگيرد و در
مباحث مفصل و خسته کننده و انتزاعى و طولانى تلاش کرده است انگلس را بکوبد
و مارکس را "دانشمند و فيلسوف و فاضل" کند تا مارکس انقلابى را دفن کند،
برگشت. ميدانم بحث شما از اين موضع نيست و يا چه تفاوتهاى ماهوى با اين نوع
"مارکسيسم" داريد، اما عجيب اينجاست که در اين بحث يک حلقه اشتراک با امثال
لوچو کولتى و نمونه "وطنى" آن محسن حکيمى پيدا ميکنيد!(1). به نظر من
فردريش انگلس چه بعنوان معرف و اديتور و ناشر آثار مارکس و چه سهم و تلاش
مستقل خود او در جنبش کمونيستى و کارگرى و چه در کار مشترک تقريبا چهل ساله
با مارکس، سهم مهمى در مارکسيسم و کمونيسم کارگرى دارد. همينطور برخلاف نظر
شما انگلس سوسياليسم را معادل دولتى کردن و يا سرمايه دارى دولتى نميدانسته
و منتقد آن بود. اصول کمونيسم انگلس که بعنوان سند مورد اشاره شماست در
دوره خاصى و در پاسخ به خواست ضرورت توضيح ساده و موجز کمونيسم توسط "ليگ
کمونيستها" توسط انگلس تهيه شد. انگلس در نامه اى به مارکس در ٢٣ و ٢٤
نوامبر ١٨٤٧ از جمله اشاره ميکند که اين پيش نويس که با عجله هم تهيه شده
نامناسب است و به ضرورت طرح شده پاسخ نميدهد و فرم سوال و جواب ديدگاههاى
ما را منعکس نميکند. انگلس تاکيد ميکند که بهتر است که از اين فرم سوال و
جواب براى توضيح ديدگاهايمان بگذريم و در سند مبسوط ترى که بهتر است اسم آن
را مانيفست کمونيست بگذاريم ديدگاههايمان را معرفى کنيم. اين نامه نشان
ميدهد که ايده نام مانيفست کمونيست را انگلس مطرح کرده و انتشار مانيفست
کمونيست در سال ١٨٤٨ که بيانگر نظريه منسجم مارکس و انگلس است در واقع به
اين نياز هم پاسخ داد و در آن از فورمولبنديهائى از اصول کمونيسم استفاده
شده است. (اين نامه در مجموعه آثار مارکس و انگلس جلد ٣٨ صفحه ١٤٩ انگليسى،
انتشارات پروگرس چاپ شده است) اما در همين سند پيش نويس يا درافت اصول
کمونيسم، انگلس از اشتراکى کردن مالکيت حرف ميزند و نه دولتى کردن اقتصاد.
همينطور انگلس در آنتى دورينگ، که ظاهرا يکى از منابع مورد رجوع منتقدين به
"سيستم سازى فلسفى" انگلس است، در مورد سوسياليسم دولتى ميگويد:
"اما بتازگى، از زمانيکه بيسمارک به دولتى کردن بنگاههاى صنعتى روى آورده،
يک نوع سوسياليسم کاذبى ظهور کرده که حتى اينجا و آنجا شکل چاپلوسانه اى
بخود گرفته است، سوسياليسم کاذبى که هر نوع دولتى کردن و حتى نوع بيسمارکيش
را بدون چون و چرا سوسياليستى ميخواند. البته اگر دولتى کردن دخانيات،
سوسياليستى باشد، در اينصورت ناپلئون و مترنيخ از بانيان سوسياليسم محسوب
ميشوند. اگر دولت بلژيک بدلائل پيش پا افتاده سياسى و اقتصادى، خودش راه
آهن اصلى اش را ساخته است، اگر بيسمارک بدون هرگونه ضرورت اقتصادى خطوط راه
آهن پروس را دولتى کرده است، آنهم تنها با اين منظور که در هنگام جنگ آنرا
بهتر بتواند کنترل و مورد استفاده قرار دهد و همچنين کارمندان راه آهن را
بصورت بره هاى سر براه تربيت نمايد و عمدتا يک منبع عايدى جديدى را که از
مجلس مستقل باشد، بوجود آورد، اينها به هيچ وجه گامهاى مستقيم يا غير
مستقيم، آگاهانه يا ناآگاهانه سوسياليستى محسوب نميشوند. زيرا در غير
اينصورت تجارت دريائى سلطنتى، صنايع مانوفاکتور، چينى سازى سلطنتى و حتى
خياط خانه گروهان هاى نظامى جز موسسات سوسياليستى بشمار ميرفتند!"
همينطور انگلس از منقدين ايدئولوژى و سيستم سازى بوده است و در مکاتبات با
مارکس و يا در ايدئولوژى آلمانى همراه مارکس و يا توضيح درک ماترياليستى
تاريخ ايدئولوژى را نقد ميکند و تلقى دترمينيستى از تحول تاريخى بدست
نميدهد. آنتى دورينگ مانند ديگر آثار مارکسيستى نقد است، آنتى است، ضرورت
نوشتن آن که انگلس آن را به "گاز زدن به سيب ترش" تشبيه ميکند، دقيقا
مقابله با سيستم سازى فلسفى جناب دورينگ است که نظرياتش در ميان کارگران
آلمان و حزب سوسيال دمکرات و نشريات سوسياليستى آنزمان جا پيدا ميکرد. اين
اثر را مارکس کاملا مطالعه کرده و فصل دهم آن را مارکس نوشته است. انگلس در
همان ديباچه انتشار دوم آنتى دورينگ مينويسد: "در ضمن متذکر ميشوم، از آنجا
که شيوه نگرشى که در اينجا انکشاف يافته، بخش اصلى اش توسط مارکس و بخش
کوچکى از آن توسط من تبئين و پرورانده شده بود، بنابراين بين ما اين تفاهم
وجود داشت که توضيحات من نبايد بدون اطلاع او انجام گيرد. من تمام دستنويس
را قبل از چاپ براى او خواندم و فصل دهم، بخش راجع به اقتصاد، "از تاريخ
انتقادى" توسط مارکس نوشته شد. و من ميبايستى آنرا متاسفانه بخاطر ملاحضات
ظاهرى فقط اندکى کوتاه ميکردم. از مدتها پيش بين ما رسم براين بود که در
رشته هاى مختلف متقابلا به يکديگر مدد رسانيم". و بالاخره انگلس آنجا که
بحث ديالکتيک را در اين اثر پيش ميبرد، دفاع از مارکس و پاسخ به افتراهاى
دورينگ است نه تعريف قوانينى جامد! راستى چرا اين اثر که ظاهرا از اين مجرا
به انگلس حمله ميشود، مورد نقد مارکس قرار نگرفته است؟
در مورد بحران سرمايه دارى اشاره انگلس در "اصول کمونيسم" کارکرد سرمايه
دارى است نه تقابل با نظر مارکس و نظريه گرايش نزولى نرخ سود. وانگهى حدود
ده سال بعد از نوشتن اصول کمونيسم و مانيفست کمونيست، گروندريسه و مبانى
نقد اقتصاد سياسى نوشته شد و هشت سال ديگر طول کشيد تا جلد اول کاپيتال
منتشر شد. بنابراين، با تفسير شما، اين ديدگاه انگلس در مورد بحران
نميتوانسته در مقابل ديدگاه همان زمان مارکس بوده باشد.
ديالکتيک
بحث ماترياليسم ديالکتيک در ميان منتقدين دانشگاهى و "مارکسيسم غربى" عمدتا
مسئله رابطه ديالکتيک مارکس و هگل است. اين بحثى قديمى است. کوهى از مطلب
در اين زمينه منتشر شدند تا نشان دهند که مارکس "هگل زده" است يا "ضد هگلى"
است، بيشتر هگلى بوده يا بيشتر فوير باخى يا هيچکدام، اثبات اينکه ديالتيک
طبيعت و آنتى دورينگ انگلس برخلاف ديالکتيک مارکس است، يا "وارونه سازى
ديالکتيک هگل" توسط انگلس عليه ديالکتيک مارکس است – که البته در اين زمينه
پاى مارکس را هم برخى به ميان مى آورند که مارکس و انگلس هر دو سهميند، چون
"سند" به اندازه کافى هست از جمله در کاپيتال – و غيره، به اين منجر شده که
"مارکس جوان و پيرى" ترسيم شود، "انگلس سيستم سازى" معرفى شود، و نهايتا از
طريق فلسفه و بحث فلسفى چرخش سياسى و منافع سياسى زمينى اين چپ تئوريزه و
تبئين شود. اگر اجبار وادارم نکند، شخصا علاقه اى و ضرورتى براى ورود به
اين بحثها نميبينم. به نظر ميرسد که نظر شما دقيقا عکس من است. ترديدى نيست
که ديالکتيک بعنوان يک روش و اسلوب با مارکسيسم و مارکس رابطه ناگسستنى
دارد. اما در عين حال ترديدى نيست که موضوع ديالکتيک چه در ميان فلاسفه و
چه در ميان مارکسيستها و کسانى که خود را به مارکس منسوب ميکنند همواره
مورد مناقشه بوده است. از هگل و فويرباخ تا مارکس و انگلس و بعدها لنين و
پلخانف و کائوتسکى تا "مارکسيستهاى غربى" و مکتب دلاولپه و مکتب فرانکفورت
و امثال کولتى و آلتوسر و يا لوکاچ و ديگران تا کمونيسم روسى و چينى و
احزاب طرفدار اردوگاه اين مناقشه بچشم ميخورد. خود مارکس در نامه اى به
انگلس در ژانويه ١٨٥٨ در دوره اى که روى اثر عظيمش يعنى سرمايه کار ميکرد
نوشت؛ "بعلت يک تصادف صرف من منطق هگل را دوباره ورق زدم. اگر روزى فرصتى
براى اين کارها داشته باشم بسيار علاقه مندم که در دو يا سه فرم چاپى جوهر
عقلانى روشى را که هگل کشف و در عين حال مغلوط کرده بود براى مردمان معمولى
روشن نمايم". البته اين اقدام هيچوقت صورت نگرفت. شايد بهترين منبع براى
درک اسلوب ديالکتيکى مارکس کتاب سرمايه باشد. مارکس در کاپيتال روش خود را
ديالکتيکى مينامد. مارکس هميشه اسلوب ديالکتيکى خويش را در تمايز و تقابل
با ديالکتيک هگل توضيح ميدهد. در مقدمه سرمايه ميگويد؛ "اسلوب ديالکتيکى من
نه تنها از بيخ با اسلوب هگلى تفاوت دارد بلکه درست نقطه مقابل آنست".
مارکس همواره منتقد اين ديالکتيک بقول خودش سر وته و جزمى است. در آثار
مختلفى از جمله دستنوشته هاى اقتصادى و فلسفى و گروندريسه ديالکتيک هگل را
نقد ميکند، در نقد فلسفه حق و دولت هگل به نقد ديالکتيک کانت و هگل
مينشنيد و يا در فقر فلسفه ديالکتيک پرودن را نقد ميکند. بسط نقد ديالکتيک
هگل به نقد هگلى هاى جوان در خانواده مقدس و در ايدئولوژى آلمانى همراه با
انگلس ادامه مى يابد. اين نقد را انگلس در لودويک فويرباخ و پايان فلسفه
کلاسيک آلمان ادامه ميدهد. شرح روش مارکس و انگلس نسبت به فلسفه هگل و
توضيح اينکه چگونه از آن منشا گرفتند و چگونه از آن گسستند، تاثيرات
فويرباخ و نقد او به ضميمه ١١ تز مارکس در باره فويرباخ.
ترديدى نيست که يک ديالکتيک مبتذل و عاميانه با سه چهار اصول عام و
جهانشمول رايج ترين تلقى از ديالکتيک در ميان کمونيسم غيرکارگرى بوده است
که نمونه هاى آشناى آن را ميتوان در آثار ژرژ پليستر، موريس کنفورت،
استالين، آوانسيف و ديگران ديد که وسيعا از طريق انستيتوى مارکسيسم
لنينيسم حزب کمونيست شوروى به همه جاى جهان توزيع شده و بعنوان ماترياليسم
ديالکتيک و فلسفى معرفى شده است. اين ديالکتيک عليرغم اينکه خود را در نفى
کامل هگل معنى ميکند اما دقيقا ميراث هگل و متکى به سيستم هگلى است. اين
ماترياليسم ديالکتيک يا ماترياليسم فلسفى، و حتى فويرباخيسم، تفاوت فاحشى
با ماترياليسم پراتيک مارکس و اسلوب بررسى ديالکتيکى مارکس و انگلس دارد.
ديالکتيک براى مارکس و انگلس، روش بررسى است بدون اينکه بخواهند قوانينى را
به روندهاى طبيعى تحميل کنند. اما ديالکتيک کمونيسم روسى و پلخانف و
همينطور کاتوتسکى که عمدتا استنباطات خود را از انگلس بسط ميدهند، متفاوت
است. آنچه به نام مارکس و انگلس توسط کمونيسم روسى تدوين شده ربطى به
مارکسيسم ندارد. براى کمونيسم کارگرى داشتن درک روشن و منسجمى از تفاوت
ايندو تا آنجا که به شفافيت درک ماترياليستى تاريخ و جامعه و پراتيک
انقلابى و کمونيستى جنبش ما مربوط ميشود الزامى است. ما هيچوقت با عينک شش
در چهار "اصول عام ديالکتيک" به دنيا و تحولات اجتماعى، و پروسه هائى که
بيرون بشر اند و بايد در يک روند مادى و پراتيکى توسط همان بشر تغيير
يابند، به جهان نگاه نکرده ايم. ما نه در جهان نگرى و انتقاد مارکسيستى به
دنياى موجود و نه در اهداف اجتماعى و طبقاتى، هيچ سنخيتى با اين جنبش
بورژوائى و فلسفه اش نداريم. کمونيسم کارگرى خود را جريانى پراکتيکال نام
ميگذارد و همه چيز را به انسان و تصميم و پراتيک اجتماعى و طبقاتى او وصل
ميکند. قرار نيست بيرون بشر اتفاقى رخ دهد. ماترياليسم انقلابى و پراتيکى –
انتقادى مارکس و منصور حکمت محور جهان نگرى ماست.
رفيق خسرو عزيز، تصور من اينست که چهارچوبى که براى معرفى "کمونيسم مکتبى"
عنوان ميکنيد و در آثارى از لنين و يا انگلس فاکت مى آوريد، اولا اختيارى و
دلبخواهى است، ثانيا نه به لنين و نه به انگلس نميخورد. يعنى مجموعه نظريات
و پراتيک اجتماعى اينان اين چهارچوب را منعکس نميکند. اشاره به يکى دو فاکت
از سخنرانى اين و آن در يک زمان معين و بعضا خارج از کانتکست و متن، و جمع
جبرى آنها بعنوان ديدگاه معين و گرايشى که در وراى منافع زمينى طبقات
سرنوشت کمونيسم را رقم زده است، هرچه باشد متدولوژى منصور حکمت نيست.
همينطور اين روش يک ايراد اساسى دارد و آن اينست که شخصيتهائى چون مارکس،
انگلس، لنين و منصور حکمت را، بعنوان اکتورهاى فعاله يک جنبش در دوره
معينى، با سوالات و داده هاى مادى و طبقاتى معينى و با فرض کل خصوصيات
تاريخى که دامنه عمل و تفکر آنها را مشروط ميکند، در تکوين نميبيند. کارما
اينست که يک درک ابژکتيو و مارکسيستى از تجارب تاکنونى جنبش کمونيسم کارگرى
داشته باشيم، محدوديتهايش را براى اجتناب از آن نقد کنيم، و درسهايش را در
جدال امروز بکار بنديم. من ايرادى نميبينم اگر رفيقى استنباط ويژه اى از
انگلس يا لنين و يا مارکس و منصور حکمت داشته باشد و يا در نقد محدوديتهاى
هر کدام از شخصيتهاى کمونيسم کارگرى در چهارچوب دوره خودش بنويسد. اما با
چند فاکت غير دقيق و دلبخواهى که درستى آنها زير سوال است نميتوان تاريخ
تلاش کسانى مثل انگلس يا لنين را زير سوال برد. به نظر من اينکار نه
منصفانه و نه مسئولانه است.
پست مدرنيسم
مکتب منحط پست مدرنيسم، مستقل از اينکه طرح آن از چه زمانى و در چه
قلمروهائى شروع ميشود، يک محصول فرعى پايان جنگ سرد و از توليدات فکرى و
ارتجاعى روشنفکران بورژوازى است. مسئله برسر جايگاه پست مدرنيسم در دنياى
امروز است. اگر پسا مارکسيستها و "مارکسيسم دانشگاهى" جايگاهى شامخ به پست
مدرنيسم ميدهند دليلش امر اجتماعى آنهاست و نه واقعيت و جايگاه اجتماعى پست
مدرنيسم. من در مقاله قبلى نظرم را در اينمورد گفتم و معتقدم که ارکان اصلى
جامعه بورژوائى و ايدئولوژى مسلط بورژوازى جهانى امروز عمدتا از دموکراسى و
بدرجاتى از ناسيوناليسم و مذهب تغذيه ميکند. پست مدرنيسم نيز بعنوان بخشى
از ايدئولوژى بورژوازى ارزش مصرف دورانى خود را در دوره کوتاه سالهاى بعد
از جنگ سرد ايفا کرد و امروز خود شما اذعان داريد که در بن بست و تلاشى
است. من هم همين را گفتم. اين به اين معنى نيست که تاثيرات عقايد ارتجاعى
مکتب پست مدرنيسم هنوز اينجا و آنجا عمل نميکند و نقد آن پايان يافته است.
ظاهرا شما از جمله "نقد پست مدرنيسم در شرايط امروز نقد مردگان است" دلخور
شديد و آن را نفى دستاورد فکرى خود و نفى نفس نقد پست مدرنيسم تلقى کرديد.
من مخالف نقد مردگان نيستم مخالف ترسيم جايگاه غير ابژکتيو از آنم. جهت
اطلاع شما در سالهاى گذشته يکى از کارهائى که قصد داشتم انجام دهم برگزارى
سمينارى در مورد پست مدرنيسم بود و اين موضوع را در گفتگوئى دو نفره، که
مدتى قبل از انشعاب در حاشيه يک جلسه دفتر سياسى در مورد موضوعات سمينارهاى
انجمن مارکس با کورش مدرسى داشتم، عنوان کردم. به هرحال مشغله هاى متفاوت و
بعد مسئله انشعاب اجازه نداد و تدريجا اين موضوع براى خود من کمرنگ شد.
مطلب شما در بسوى سوسياليسم، عليرغم اينکه تاکيدات ما در اين زمينه متفاوت
است يا نه، براى خود من ازاين زاويه که بارى را در گوشه ذهنم کم کرد جالب
بود. دستتان درد نکند. منظور من از جمله "نقد پست مدرنيسم نقد مردگان است"
نه نفى نفس نقد موضوعى بلکه اشاره به بحث جايگاه پست مدرنيسم در تلقى شما
بود. ميدانم در اين زمينه اختلاف ارزيابى داريم. به هر حال مقصر "نه
نخواندن ماست و نه پست مدرنيسم و نه بيچاره خسرو دانش"! اين فقط ارزيابى
شماست که داشتن ديدگاه متفاوت در مورد جايگاه پست مدرنيسم در کل ايدئولوژى
بورژوازى معاصر را به "سماجت و تخطئه دستاورد فکرى تان در نقد پست مدرنيسم
و يا رويکرد مکتبى به منصور حکمت" تلقى ميکنيد. من اصولا اينگونه
فکرنميکنم. توصيه ميکنم در مورد جايگاه اجتماعى اين مکتب که جناب
هانتينگتون استراتژيست آنست، نگاهى به فصلنامه پرسش شماره ٣ در ميزگرد عروج
و افول اسلام سياسى، و سوال اين نشريه از منصور حکمت راجع به تز "جدال
تمدنها"ى ساموئل هانتينگتون بياندازيد. منصور حکمت اشاره به متد فقير و
مضمون پوچ و هاليودى اين ديدگاه ميکند و نياز سياسى و متن تاريخى چنين
"پاسخى" را بعد از حذف شوروى و بى ربطى اين ديدگاه را به صفبنديهاى حقيقى
جهان امروز تاکيد ميکند.
چند
يک نکته فرعى
خسرو عزيز، در نوشته هاى شما يک تصوير و يک روش بحث موج ميزند که در شان
شما نيست. اشاره به اين نکات را، نه ضرورتا از اينرو عنوان ميکنم که شخص
حقيقى چنين تصويرى من هستم، بلکه صرفا براى رفع سوتفاهم و اشاره به بى دقتى
اى است که خود را روى يک پيشداورى سوار کرده است. از نظر من کنار گذاشتن
اين روش براى ادامه همفکرى مفيد ما در مورد مسائل مورد نظر لازم است. رفيق
خسرو ميگويد:
"در کل جمعبندی من اینست که رفیق سیاوش دانشور از ابتدا با رویکردی
ایدئولوژیک وارد بحث با من میشود. یعنی از قبل منتظر فرصتی بود که اتفاقی
بیفتد و تئوری های من را با پیش فرض ایدئولوژیک و مکتبی نفی و نقد کند.
اثبات این دیدگاه خیلی آسان است. من در نقد اولی که به سخنرانی او نوشتم
سخنی از مقوله ی "کمونیسم کارگری مدرن" بمیان نیاورده بودم که وی در
نقد خود به آن هجوم میاورد و در واقع گرایش ذاتی درون خود را در نقد و نفی
کلی من بروز میدهد. درستش این بود که به مسایل طرح شده پاسخ میداد و بحث
را به بیراهه نمیکشید، همانطوریکه من به متن سخنرانی وی فقط پرداخته بودم.
اگر این دوستمان گرایش درونی و باطنی بنقد دیدگاههای من داشت بهتر این بود
قبلا این کار را میکرد".
خسرو عزيزم، جمعبندى شما از بيخ و بن نادرست است. اين را درجاى ديگرى هم در
مطلبتان تکرار کرده ايد که گرايش به هجوم به شما دارم! کل داستان کشف
"گرايش ذاتى من در نفى کلى شما" روى يک فاکت استوار است که آن فاکت غلط
است. شما روى يک فاکت غلط به نتايج عجيبى رسيديد که شايد خواننده بيخبر را
ناچار کند که به سياوش دانشور لعنت بفرستد! ميگوئيد از مقوله کمونيسم
کارگرى مدرن سخنى به ميان نياورديد، خير آورديد. اين عين جملات شما در نقد
سخنرانى من است: از نظر کمونیسم کارگری مدرن،
دولت کارگری همان حاکمیت حزب کمونیست کارگریست به عنوان رادیکالترین و
انسانی ترین نماینده ی طبقه ی کارگر، آنهم حزبی که ایدئولوژیک نیست و
دارای تئوری کمونیستی میباشد. و من اينرا تحت عنوان تز "حکومت حزبى
پايدار" و نفى شوراها بعنون ساختار اصلى جمهورى سوسياليستى در پاسخ شما نقد
کردم.
من برعکس شما قصد ندارم هيچ تحليل و ريشه يابى روى چنين نگرشى، که کل سيستم
ساخته شده روى آن با يک تلنگر فرو ميريزد، سوار کنم. فقط توصيه صميمانه و
رفيقانه ام اينست که مستدل بحث کنيم. بجاى "نقل به معنى" بدقت حرف همديگر
را سياه روى سفيد نگاه کنيم و آن را از کانتکست خود خارج نکنيم. حيف است
ارزش تلاش شما با اين گونه پيشداوريها و بيدقتى ها مخدوش شود. بجاى اينها
ميتوان استدلال را با استدلال پاسخ داد و شعور خواننده را فرض گرفت. اين را
همينجا بگويم که اشاره من به "کمونيسم کارگرى مدرن" در نوشته اخير شما نشان
داد که بيمورد نبوده است. طبق استدلال شما اگر کمونيسم بعد از مارکس
"کمونيسم مکتبى" است و "گرايشاتى از کمونيسم کارگرى"، پس کمونيسم کارگرى
امروز را بايد مدرن ناميد تا تمايزش با اين نوع کمونيسم روشن شود. ما اين
تمايز را با کمونيسم بورژوائى و کمونيسم کارگرى تبئين کرده ايم. تبئين
ما از تاريخ تلاش سوسياليستى طبقه کارگر و علل ناتوانى تاکنونى کمونيسم خود
يک وجه مشخصه و معرف سنت ماست. من طرفدار اين تبئين و مدافع صحت
مارکسيستى آن هستم. از نظر من کمونيسم کارگرى چه در چهارچوب تاريخى دوره
مارکس، چه در دوره لنين، و چه در دوره منصور حکمت و امروز، همواره جنبشى
مدرن بوده است.
- همينطور در مورد "بى انصافى" من در بستن "اتهام" نفى ساختار قدرت شوراها
در جمهورى سوسياليستى بازهم به همان مطلب و جملات زير نگاه کنيد؛
"از آنجا که حزب بعنوان رادیکالترین و انسانی ترین بخش متشکل شده ی طبقه ی
کارگر است، اعمال نفوذ این طبقه از طریق
ارگانها و تشکلهای توده ای مثل شوراها کارگری بیهوده و دوباره کاریست و
شاید هم بدلیل ساختارتوده ای و غیر حزبی شوراها ایجاد اشکال نماید.
شوراهای کارگری و مردمی، ارگانهای دفاع از انقلاب در دوره ی تثبیت سیاسی و
نیز چنانچه از هر لحظه ای امکان آن باشد مجری و سازندگان اصلی ساختمان
سوسیالیستی تولید بطور بلاواسطه هستند. لذا
از نظر کمونیسم کارگری دولت کارگری همان حاکمیت سیاسی حزب کمونیست کارگریست
و هیچ مرحله بندی بعدی هم وجود ندارد، مبنی بر اینکه ابتدا حزب به حکومت
میرسد و بعدا قدرت را به طبقه ی کارگر میدهد، تمام چنین رویکردی محتوای
ایدئولوژیک دارد. "
- و يا اين پيشداورى شما را بايد من و خواننده چگونه ارزيابى کند؟
مينويسيد؛ "من از روزی که موفق شدم دیدگاههایم را در نشریات حزب ارائه کنم،
در نوشته های آنروزی تان کاملا دریافته بودم که اولین نفری که علیه من موضع
تحریک کننده خواهد گرفت شما هستید". بسيار متشکر! داريد راجع به کدام نوشته
ها بحث ميکنيد؟ چرا بايد من عليه رفيق عزيز و ناديده ام تحريک کنم؟ چه
منافعى چنين امرى را موجب ميشود؟ چرا همان نوشته هائى که مورد نظرتان است
را نقد نکرديد؟ چه مانعى داشتيد؟ آيا همين روش شما به کسى اجازه ميدهد که
بگويد – درست يا غلط – که نظر شما را قبول ندارم؟ اگر چنين کرد "بى انصافى"
و يا "سرکوب" کرده و فرديت شما را زير سوال برده است؟ مگر احترام به فرديت
قبول دربست هرچيزى است که من و شما عنوان ميکنيم؟ آيا اين روش مطلوب است،
اصولى است، کمونيستى است؟ آيا اين متد منصور حکمت است؟
- در مورد بحث متدولوژى مارکسيسم نيز همين روش بحث را بکار ميبريد. من
نوشتم؛ "متدولوژى مارکسيستى ابزارى براى بررسى و شناخت و نقد و تغيير است.
ميدانم که روش برخورد به موضوعات فرق ميکند، اما مارکسيسم به
متدولوژيهاى گوناگون و متباين متکى نيست". شما پاسخ ميدهيد؛ " متدولوژی کلی
یا روش شناسی کمونیسم کارگری که تجرید علمیست یک متد کلی است، که تئوری
شناخت نام دارد. و علاوه بر متد کلی که تئوریهای عام است منصور حکمت ومارکس
در مورد هر پدیده ی متفاوت متد خاص و ویژه ای را بکار میبرد که فقط مربوط
به آن قضیه است. شما باید تا بحال به حتم تئوری دوگانه بودن متدولوژی
را بعنوان متد عام و متد خاص میدانستید؟!"
نکات ازاين دست در نوشته شما کم نيستند که براى پيشبرد يک بحث مفيد و منطقى
نالازم اند. اما من آنها را در حاشيه و بعنوان نکات فرعى دسته بندى کردم تا
اصل بحث مخدوش نشود. اميدوارم آنها را کنار بگذاريد تا خدشه اى به بحث و
قدرت استدلال وارد نکند. به هر حال اشاره با اکراه من به اين نکات صرفا
براى رفع سوتفاهم شما و خواننده اين مطالب و سيستم سازى نادرست متعاقب آن
است. مجددا از رفيق خسرو عزيز براى تلاشهايش و از جمله نقد بحث من تشکر
ميکنم و دستش را بگرمى ميفشارم.
٢٦ جون ٢٠٠٦
پاورقى؛
1- محسن حکيمى در مقاله "مارکس جوان" در صفحه ١٤مينويسد: (( روشن است که در
مقطع نگارش مقاله "گامى در نقد فلسفه حق هگل: مقدمه" – اواخر ١٨٤٣ و اوايل
١٨٤٤ – و حتى در دستنوشته هاى اقتصادى فلسفى ١٨٤٤، مارکس در عين آن که از
موضع پراکسيس هم با هگل و هم با فوير باخ مرزبندى دارد، ليکن هنوز با
ماترياليسم فويرباخ (و بطور کلى ماترياليسم پيشين) تصفيه حساب قطعى نکرده
است. اما جوهر و خمير مايه ى نگرش او حتى در همين مقطع او را کاملا از فوير
باخ متمايز ميکند، و ميتوان گفت که در اين زمان انديشه فلسفى مارکس عمدتا
شکل گرفته است. و نکته آخر اين که، چنان که بسيارى از مارکس شناسان نشان
داده اند، چه در همين نوشته هاى فلسفى اندکى که تا اين زمان – اواخر ١٨٤٣-
به نگارش در آمده اند و چه در نوشته هاى بعدى مارکس، چيزى تحت عنوان
"ماترياليسم ديالکتيکى" به عنوان فلسفه مارکس (که خود شبهه ى نوعى ديگر از
متافيزيک را براى شناخت صرف جهان به وجود مى آورد) ديده نميشود، و اين
عبارت را بعدها انگلس و به ويژه پلخانف به کار بردند و از طريق آنان به
لنين و ديگران رسيد.))
- يا همينطور لوچو کولتى در مقاله مارکسيسم و ديالکتيک در شماره ٩٣ نيولفت
ريويو، از جمله در مورد اثر دلاولپه مينويسد؛ "نکته چشمگير اينست که در آن
زمان هيچکس درنيافت که پشت آنچه بنظر مى رسد تلاشهاى فيلسوفى عجيب و غريب،
براى حفارى در گذشته باشد (فکرش را بکنيد: از قبر درآوردن کانت و ارسطو!)
مسئله اى نهفته است که فوريتى بسيار و اهميتى حياتى دارد. به سخن ديگر
مسئله رابطه بين مارکسيسم و علم پشت اين ظاهر خوابيده است. در اين رابطه
بازگرداندن اصل عدم تناقض گامى حياتى بود. زيرا براى اعاده حيثيت از اصل
عدم تناقض لازم بود که اصطلاح "تناقض" از زير بار ابهاماتى که هگل بر آن
نهاده بود، در آورده شود و با ديالکتيک ايده آليستى تسويه حساب گردد.
دلاولپه خود اين وظيفه را بعهده گرفت و به انجام رساند. بنابراين او پاى در
راه خلاصى کامل از ميراث سنگواره شده و باستانى ماترياليسم ديالکتيک گذاشت؛
و از آنجا که اين ايتاليا بود و نه آلمان شرقى که چنين ميکرد، ديگران مراقب
ماندند تا کار به آخر برسد. نتيجه اين عمل جراحى چه بود؟ به عنوان شروع،
تصفيه بخش بزرگى از اثر فلسفى انگلس. آنهم نه به دليلى غير منصفانه، بلکه
بدين دليل که اين بخش سرچشمه ماترياليسم ديالکتيک، سرچشمه آن جهان شناسى
متافيزيکى و آن "رمان فلسفى" درست و حسابى اى بود که دست کم از زمان
انترناسيونال سوم به پيش مارکسيسم بدان تقليل يافته بود. و در عين حال
مارکسيسم را به مثابه ماترياليسم تاريخى، يعنى تحليل سياسى-اقتصادى جامعه و
جهان مدرن فلج کرده بود."
ضميمه ها؛
١- متن سخنرانى من در کنگره منصور حکمت
http://www.rowzane.com/0000_m+e/0m+e_2006/2604/M28-SiavD.html
٢- مطلب رفيق دانش در نقد سخنرانى من در کنگره منصور حکمت
http://www.rowzane.com/0000_m+e/0m+e_2006/2605/M3-KKadabiat.html
٣- پاسخ من به نقد رفيق دانش
http://www.rowzane.com/0000_m+e/0m+e_2006/2605/M11-SiaD.html
٤- پاسخ دوم رفيق دانش به من
http://www.rowzane.com/0000_m+e/0m+e_2006/2605/M19XosrwD.html
|