|
کمونیسم کارگری
و
"ادبیات پراتیک"
(نقدی بر سخنرانی سیاوش دانشور در اولین کنگره ی منصور حکمت)
مدتیست که مشغول مطاله درمورد
محورهای عمومی نظریه ی ادبی کمونیسم کارگری تحت عنوان "ادبیات پراتیک"
هستم. با دیدن متن سخنرانی رفیق عزیزمان سیاوش دانشور تحت عنوان کمونیسم
کارگری و ادبیات در اولین کنگره ی منصور حکمت خیلی خوشحال شدم که بالاخره
این سخنرانی میتواند سرآغاز بحث و مجادله در این مورد باشد، تا بتوانیم به
یک دیدگاه منسجم تر در این مورد نایل آییم. لذا اگر چنانچه دیگر رفقا نیز
در اینمورد وارد بحث بشوند، زودتر میتواند ما را در رسیدن به نقطه ی مطلوب
کمک نماید.بهمین دلیل من نظرات و نقد خودم را در مورد رویکرد رفیق سیاوش
دانشور در اینمورد بشرح ذیل بیان میکنم:
اگر بخواهیم به مواضع مستتر در
متن سخنرانی رفیق سیاوش دانشور کمی از فاصله و در نتیجه کلیتر و مسلط
ترنگاه کنیم و از پیچ و خمهای متن آن رها شویم و سپس دوباره از کلیت بحث به
جزئیات آن وارد شویم و درنهایت به یک تجرید و انتزاع مارکس گونه برسیم،
بطور منطقی به استنتاج و ارزیابی ذیل نائل خواهیم آمد :
چهارچوب بحث دوستمان بدینگونه
میباشد که عرصه ی هنر و ادبیات عرصه ای مربوط به فردیت هنری- ادبی و فردیت
انسانی میباشد که کمونیسم کارگری بدلیل اعتقاد به اصل آزادی فردی، آزادی
اندیشه و رشد استعدادهای فردی موضع رسمی و غیر رسمی نسبت به این مسئله
ندارد و به دخالت و ایدئولوژیزه کردن این عرصه معتقد نیست، هر چند خود حزب،
برخلاف حکومت کارگری(دولت طبقاتی)، دارای ایدئولوژیِ "مارکسیسم" میباشد. و
همچنین این شیوه و سیاق سوسیالیسم بورژوایی و حکومتهای ایدئولوژیک
اردوگاهی(شوروی و چین) است که تحت عنوان "هنر و ادبیات متعهد" با
ایدئولوژیزه کردن آن، باعث مرگ هنر و فردیت هنری- ادبی و فردیت انسانی
شدند. و نیز سیاوش دانشور در متن سخنرانی به این استنتاج کلی میرسد که
کمونیسم کارگری به هنر و ادبیات سیاسی معتقد نیست و نمیتوان این عرصه را
بمثابه عرصه ی سیاست فرض گرفته و یکسان نگاه کرد، بلکه هر کدام تعریف خاص
خود را دارد و هر کدام کارکرد ویژه ای دارند. تنها از طریق عرصه ی سیاسی
میشود بطور بلاواسطه و مستقیم به تغییر جامعه اقدام کرد. عرصه ی هنری –
ادبی هرچند از روند های سیاسی- اجتماعی پایه ای جامعه ی جهانی تاثیر
میپذیرد، اما نمیتواند بعنوان کانال تغییر جامعه عمل کند. این چهارچوب کلی
سخنرانی دوست عزیزمان سیاوش
دانشور میباشد.
واما ایرادی که میتوان بر
چهارچوب کلی این سخنرانی وارد دانست اینست که در کل چند پارادوکس و تناقض
بر متن کلی این بحث حاکم است و بطورغیر آشکار از آن رنج میبرد. پارادوکس
اول اینست که ازیک طرف دخالت در عرصه ی هنری- ادبی وباعث تخریب و مرگ هنر و
فردیت هنری و انسانی شدن شیوه و روش سوسیالیسم بورژوایی و حکومتهای
ایدئولوژیک اردوگاهی میباشد و از طرف دیگر حزب کمونیست کارگری با وجود
اینکه دارای ایدئولوژی "مارکسیسم" میباشد، درعرصه ی هنر و ادبیات
بدلیل اعتقاد و احترام قائل شدن به آزادی فردی و رشد آزادانه ی استعدادهای
فردی انسانی دخالت نمیکند و این عرصه را ایدئولوژیزه نمیکند. کل این حکم
تناقض مطلق میباشد. اگر دخالت و تحمیل جبری خود در عرصه ی هنر و ادبیات
شیوه ی حکومتهای ایدئولوژیک میباشد، چگونه در حالیکه حزب دارای ایدئولوژی
ست قادر میشود به سیاق حکومتهای ایدئولوژیک رفتار نکند. حتما حزب دارای
معجزه ی خاصی است که قادر میشود بر خلاف قانونمندی ایدئولوژی حرکت و
رفتار کند. حکم رفیقمان در اینمورد سوالی را که ایجاد میکند این است که
یا برداشت و تعریف شان از ایدئولوژی هنوز کامل نیست و نا آگاهانه این حکم
متناقض را بر زبان میاورند، یا معتقدند" ایدئولوژی مارکسیسم" تافته ای جدا
بافته از دیگر ایدئولوژیها است. کدام یک؟! مارکسیسم ایدئولوژی نیست.
ایدئولوژی تعریف مشخصی دارد که این تعریف بر کل جنبشهای پسوند و ضمیمه ی
ایدئولوژیها جاری و صادق است. مارکس تئوری کمونیستی را با نقد و نفی
ایدئولوژی آغاز کرد. و تعریف خود را از این مقوله بر این اصل مسلم بنا
گذاشت که ایدئولوژی تفکر کاذبی است که واقعیتهای پیرامون خود را برمبنای
اصول از قبل مفروض و ساخته ی ذهن انتزاعی میشناسد، نه بر مبنای پراتیک
انسانها و فرایندهای اجتماعی. از نظر مارکس، ایدئولوژی تفسیر واقعیت است،
در صورتیکه تئوری کمونیستی شناخت و تغییر واقعیت است. ایدئولوژی نوعی مذهب
زمینی ست. ایدئولوژی وارونه جلوه دادن واقعیتها و فرایندهای انسانی و
اجتماعیست. جنبش کمونیسم کارگری دارای تئوری کمونیستی ست. تئوری کمونیستی،
ایدئولوژی نیست. تئوری مارکس و کمونیسم کارگری ،بخشی از پراتیک تغییر
جامعه ی سرمایه داریست. پراتیک شناخت اثباتی وتدوین نقشه و برنامه ی تغییر
جامعه کلا بعنوان تئوری کمونیستی تعریف میشود. تئوری شناخت یا تجرید علمی
مارکس (حرکت از خاص به عام و بالعکس، حرکت از جزبه کل و بالعکس و...)
ایدئولوژی نیست. روش پراتیکی شناخت است. اصول تئوری شناخت مارکس از شناحت
اثباتی (یعنی فراتر از شناخت حسی و پوزیتیویستی بورژوایی) بدست آمده است و
اثر کاپیتال مهمترین نمونه ی شناخت اثباتی کمونیستی ست. این نوع شناخت در
پروسه ی پراتیکی و عینی و ماتریالیستی بدست میاید. اصل "حرکت از خاص به
عام" و دیگر اصول تئوری شناخت مارکس برآیند شناخت عینی- ماتریالیستی ست، نه
پیش فرض آن. ایدئولوژی به فلسفه و سیستم سازی نیاز دارد. فلسفه پیش فرض
است. مثل ماتریالیسم دیالکتیک که دنیا را از چهارچوب و پیش فرض اصول و
قوانین جهانشمول چند گانه میبیند. ماتریالیسم مارکس، فلسفه نیست. همان
شناخت مادی و پراتیکی جامعه و تاریخ است، در صورتیکه ماتریالیسم دیالکتیک،
ماتریالیسم فلسفی ست، چراکه مربوط به کل هستی بیربط به انسان اجتماعیست.
مارکس معتقد بود فلسفه، روش شناخت سیستم سازی شده در تقابل با روش شناخت
علمی است و با بعرصه آمدن علم، فلسفه به پایان عمر خود رسیده است. تنها پیش
فرض تئوری کمونیستی مارکس، انسان اجتماعیست. ایدئولوژی، خاصیتی مذهب گونه
دارد. متعصب و انحصار گراست. مذهب سیاسی نمونه ای از ایدئولوژی است. مثل
اسلام سیاسی. بهمین خاطر تحمل هیچ اندیشه ای بغیر از خود را ندارد و در صدد
محو و سرکوب آزادی اندیشه و شکوفایی فردیت انسانیست. "ایدئولوژی مارکسیسم"
هم همان کارکرد مذهب سیاسی را دارد. بنابراین واژه ی ایدئولوژی باید از
ادبیات حزب حذف شود و تئوری و اندیشه های مارکس و منصور حکمت ایدئولوژی
محسوب نشود. شاید سیاوش دانشور چنین برداشت کرده اند هر تئوری و اندیشه ای،
بالاخره ایدئولوژی است. یعنی نقطه ی عزیمتش معنی لغوی ایدئولوژی بمعنی
"عقیده و ایده" برداشت است. اگر چنین باشد باید بگویم که ایدئولوژی یک لغت
و واژه نیست که بر مبنای آن تعریف شود. ایدئولوژی یک پدیده ی فکری، اجتماعی
و تاریخی ست. یعنی از اواخر قرون وسطی و اوایل سرمایه داری که مذهب مسیحیت
کلیسا و خدا محوری زیر سوال رفت و جنبش اومانیسم بورژوایی به عرصه امد،
بطور منطقی انسان ادعای خدایی کرد و در این زمینه آنچنان به انتزاع رفت که
زمینه ی ایدئولوژی ها بوجود آمد. یعنی زمینه ی ساختن ایدئولوژی ها توسط
جنبش بورژوایی اومانیسم بوجود آمد که اینبار در حکم مذهب زمینی عمل میکرد.
تداوم متافیزیک بورژوایی به ایدئولوژی آلمانی منتهی شد و در این نقطه به
بحران و بن بست دچار شد. مارکس تئوری کمونیستی را با نقد فلسفه ی کلاسیک و
ایدئولوژی آلمانی و فلسفه و ایدئولوژی بطور کلی بنیان گذاشت.پس تئوری
کمونیسم مارکس محتوای ضد ایدئولوژیک داشت، که بعد از او این رویکرد بخوبی
نمایندگی نشد تا اینکه منصور حکمت آنرا از زیر آوار کمونیسم ایدئولوژیک
بیرون کشید. لذا با این متد، تئوری کمونیسم هر چقدر هم تئوریهای تازه
تدوین کند و در افزوده هایی به تئوریها مارکس ضمیمه نماید باز هم ایدئولوژی
نیست. چون این تئوریها محتوای علوم انسانی و اجتماعی را دارند نه محتوای
فلسفی. اگر فلسفه هم نامگذاری شود، فلسفه ی شناخت اجتماعیست. من در مقاله ی
"کمونیسم کارگری مدرن و ایدئولوژی" بطور مفصل دلایل غیر ایدئولوژیک بودن
کمونیسم کارگری را طرح کرده ام و اینجا دیگر لازم نمیبینم به تکرار آنها
بپردازم. فقط این را بگویم که دلیلش چیست بعد از اینهمه گفتن مبنی بر اینکه
کمونیسم کارگری ایدئولوژی و ایدئولوژیک نیست، دوباره همچنان بر این موضع و
رویکرد عهد عتیق و فاشیستی از کمونیسم پاقشاری میکنیم. ایدئولوژی بدلیل
کاذب بودنش آفت اصلی برای یک جنبش اجتماعی مثل کمونیسم کارگری است و دیدیم
که در گذشته چه بلایی سر کمونیسم آورد. نسل بویژه جدید جوان با ایدئولوژی
بیگانه است و از خاصیت ایدئولوژی بدش میاید، چون بحد کافی از برکت وجود
ایدئولوژی اسلام سیاسی مستفیض شده است. دوره ی ایدئولوژی دیگر سپری شده
است، ایدئولوژیک کردن مارکس رسالت چپ سنتی بود. منصور حکمت با در افزوده
هایش ثابت کرد که برداشت ایدئولوژیک شبه مذهبی از مارکس ندارد و قادر است
فراتر از مارکس نیز حرکت کند. کمونیسم دارای ایدئولوژی با ایدئولوژی اسلامی
تداعی میشود. بنظرم دیگر وقت آن رسیده است که بکلی این اصطلاح را از ادبیات
سیاسی-فکری حزب حذف کرده و برای همیشه بدور اندازیم. استفاده ی صوری نیز از
این واژه د رست نیست. بدلیل اینکه نقد و نفی ایدئولوژی یک دستاورد فکری-
تاریخی کمونیسم مارکس و منصور حکمت است و از طرف دیگر دستاویز و بهانه ای
ست در دست بورژوازی، برای اینکه مچ ما را بگیرند و داد بزنند : دنیا، عصر
ایدئولوژی را در پایان جنگ سرد به پایان رسانده، اینها هنوز متوجه این
قضیه نشده اند. اجازه ندهید باچنین دستاویزی کمونیستها را بیسواد بخوانند و
بگویند دنیا وقتی دوره ی ایدئولوژی را پشت سر میگذاشت، اینها حتما خواب
بودند. نقد مکتب پست مدرنیسم بعنوان ایدئولوژی بورژوازی معاصر این
خاصیتهای مثبت را دارد که بفهمیم در دنیا از نظر فکری چه اتفاقاتی افتاده
است. بیایید شاگردان زرنگ و تیز هوش و متعهدی برای مارکس و منصور حکمت
باشیم. پرچم نقد و نفی ایدئولوژی باید در دست کمونیسم کارگری باشد نه
بورژوازی معاصر. وقتی میگوییم ایدئولوژی مارکسیسم یعنی اینکه ما میراث
مارکس نیستیم، میراث مارکسیسم بعد از مارکس هستیم. وقتی میگوییم ایدئولوژی
مارکسیسم، بمعنی اینست که میگوییم مارکسیسم کاذب و دروغ است. ایدئولوژی در
این عصر دیگر بار مثبتی ندارد، با عقب ماندگی و سنتی بودن تداعی میشود.
نمیدانم . شاید در اینمورد هم بدلیل فعال نبودن مبارزه ی طبقاتی در غرب،
قضیه مثل پست مدرنیسم شده است و بحث نقد ایدئولوژی هم در غرب زیاد تو چشم
نزده است و در زوایای دانشگاهها مطرح شده است، هرچند از غرب به حهان سوم
آمده است؟! ما خودمان را از مسیر تفکر جامعه جهانی بیرون میکشیم ، بعد هم
ایراد میگیریم که این افکار دانشگاهی هستند. خود قضاوت کنید. در داخل
ایران اکثر قشر آگاه و آنهاییکه تا حدودی با کار فکری سروکار دارند ظاهرا
هم که شده ادعا میکنند دیگر در قید ایدئولوژیها نیستند، چون ایدئولوژی،
واقعا تحجر فکری و استبداد را از بطن خود میزاید. ایدئولوژی کارکردی مثل
مذهب سیاسی دارد و مذهب سیاسی خود یک ایدئولوژی به حساب میاید." ایدئولوژی
مارکسیسم" یعنی تبدیل مارکس به نوعی مکتب و شبه مذهب. همان کاری که منشعبین
با منصور حکمت کردند.
دومین پارادوکس و تناقض در مواضع
رفیق سیاوش دانشور این است که وی دولت کارگری را از حزب کمونیست کارگری جدا
میکند و معتقد است که دولت کارگری، بر خلاف حزب، ایدئولوژی ندارد و یک دولت
طبقاتی و غیر ایدئولوژیک است. این رویکرد، حزب و دولت کارگری را بر چه
اساسی دو پدیده ی از هم متفاوت ارزیابی میکند؟ مگر حزب بعنوان نماینده ی
سیاسی طبقه ی کارگر بقدرت نمیرسد؟ بنظر من در بطن چنین رویکردی رگه های
فکری چپ سنتی و ایدئولوژیک خفته است. چپ سنتی و مکتبی همواره بر این تاکید
میکردند که طبقه کارگر باید به حکومت برسد نه حزب و این از گرایش کارگر
پناهی و کارگر پرستی موجود در جنبش کمونیستی نشات میگیرد. تئوریهایی مثل
این، که حزب اول بحکومت میرسد، بعد هم طبقه بحکومت میرسد همه دیدگاههایی
مکتبی و ایدئولوژیک هستند. گرایشی اکونومیستی و ایدئولوژیک که ایراد اصلی
کمونیسم بعد از مارکس بود و تا اکنون هم بطوریکه از مواضع دوستمان شاهد
هستیم، پایدار مانده است. این پدیده در شوروی بعد از انقلاب اکتبر نیز وجود
داشت و به پدیده ای دست و پا گیر تبدیل شده بود.در شوروی قدرت دوگانه ای
بوجود آمده بود که بنظر من هزینه، پتانسیل و نیروی انسانی زیادی را به هدر
میداد. وقتی حزب کمونیست کارگری به نمایندگی از رادیکالترین و انسانیترین و
کمونیستی ترین بخش طبقه ی کارگر به حکومت میرسد، لزومی ندارد دوباره طبقه ی
کارگر بحکومت برسد. چونکه هم دوباره کاری میشود و هم حزب بعنوان
رادیکالترین و انسانی ترین نماینده ی منافع طبقه ی کارگرقدرت سیاسی را بدست
گرفته است و چنانچه کمیته مرکزی بخواهد فرضا از این منافع عدول کند طبقه ی
کارگر آگاه و پیشرو متشکل شده در حزب ازطریق ساختار مدرن حزب اعمال نفوذ
میکند. از آنجا که حزب بعنوان رادیکالترین و انسانی ترین بخش متشکل شده ی
طبقه ی کارگر است، اعمال نفوذ این طبقه از طریق ارگانها و تشکلهای توده ای
مثل شوراها کارگری بیهوده و دوباره کاریست و شاید هم بدلیل ساختارتوده ای و
غیر حزبی شوراها ایجاد اشکال نماید. شوراهای کارگری و مردمی، ارگانهای دفاع
از انقلاب در دوره ی تثبیت سیاسی و نیز چنانچه از هر لحظه ای امکان آن باشد
مجری و سازندگان اصلی ساختمان سوسیالیستی تولید بطور بلاواسطه هستند. لذا
از نظر کمونیسم کارگری دولت کارگری همان حاکمیت سیاسی حزب کمونیست کارگریست
و هیچ مرحله بندی بعدی هم وجود ندارد، مبنی بر اینکه ابتدا حزب به حکومت
میرسد و بعدا قدرت را به طبقه ی کارگر میدهد، تمام چنین رویکردی محتوای
ایدئولوژیک دارد. لذا در پارادوکسی که دوستمان در ارزیابی اش از تفاوت دولت
کارگری بعنوان غیر ایدئولوژیک و حزب کمونیست کارگری با ایدئولوژی مارکسیسم
بروز میدهد نوعی رویکرد مکتبی و ایدئولوژیک نسبت به طبقه ی کارگر مشهود
است. از نظر کمونیسم کارگری مدرن، دولت کارگری همان حاکمیت حزب کمونیست
کارگریست به عنوان رادیکالترین و انسانی ترین نماینده ی طبقه ی کارگر،
آنهم حزبی که ایدئولوژیک نیست و دارای تئوری کمونیستی میباشد. دولت حزب
کمونیست کارگری، دولت انسانی و غیر ایدئولوژیک کارگریست که وسیعترین افق
انسانی و ضد طبقاتی را تحت لوای پرچم و شعار "از هرکس به اندازه ی توانش و
به هر کس به اندازه ی نیازش" دارد. این دولت بقول مارکس بمثابه یک طبقه
حکومت نمیکند و آلترناتیو اقتصادی آن ایجاد سازمان تولید سوسیالیستی
بلاواسطه توسط شوراهای کارگری و شهروندان با حمایت دولت میباشد.
آخرین قسمت، نقد دیدگاههای رفیق
سیاوش دانشور در مورد رویکردش به عرصه ی هنر و ادبیات است. دوستمان بدون
اینکه این عرصه را در کل پدیده ی جامعه و با تکیه بر تعریف کمونیستی از
جنبش اجتماعی کمونیسم کارگری ببیند و تحلیل کند، به نوعی دچار اکونومیسم
شده و از زاویه ی متدولوژی کمونیستی و مارکسی به این عرصه نگاه نمیاندازد.
عرصه ی هنری- ادبی بعنوان جزئی از کل جامعه ی سرمایه داری تحلیل نمیشود و
صرفا بعنوان عرصه ای در خود تحلیل شده و لذا در نهایت به این نتیجه میرسد
که ما در صدد تغییر جامعه هستیم، و عرصه ی هنری- ادبی نمیتواند کارکردی مثل
عرصه ی سیاست داشته باشد ، بنابراین، این عرصه نه درد کمونیسم کارگریست و
نه میتواند هدف اصلی ما را که تغییر جامعه است بلا واسطه تامین کند. از
نظر وی این عرصه یک عرصه ی عمدتا فردی میباشد که جنبش ما عادت ندارد در
چنین حوزه های فردی دخالت کند. چون با آرمان کمونیسم کارگری دخالت در چنین
حوزه های فردی در تباین است. اگر بخواهیم یک نقد تقریبا کامل از رویکرد
دانشوربدست بدهیم باید بگویم که دوستمان به این پدیده بر مبنای متدولوژی
اخیر منصور حکمت که در مقاله های کمونیسم کارگری و قدرت سیاسی و حزب و
جامعه ارائه میدهد نگاه نمیاندازد. بلکه نقطه عزیمت وی متدولوژی کلی منصور
حکمت در رابطه با اعتقاد به امنیت حوزه ی فردی و زندگی خصوصی انسانهاست.
عرصه ی ادبی- هنری جامعه یک حوزه ی خصوصی نیست، یک عرصه ی اجتماعیست که در
کلیت جامعه تاثیر میگذارد و تاثیر میپذیرد. با فرو پاشی بلوک شرق و شروع
تحولات جهانی مهم در دوره ی بعد از جنگ سرد، منصور حکمت با پایه گذاری جنبش
کمونیسم کارگری بمثابه یک جنبش اجتماعی و سپس با نقد جونیوریسم چپ سنتی و
طرح مسئله کسب قدرت سیاسی و نیز تسخیر مکانیسمهای اجتماعی قدرت بعنوان
وسیله ای برای رسیدن به قدرت سیاسی، وارد متدولوژی جدیدی گردید. دیگر این
جنبش یک جنبش کمونیستی ضد رویزیونیستی در شکل و مرحله ی محفلی و گروهی و در
نهایت سازمانی نبود. حزب یک جنبش اجتماعی گسترده ای بود بنام حزب کمونیست
کارگری که میخواست بسوی قدرت سیاسی خیز بردارد. لذا میبایست با جونیوریسم
مرزبندی عملی میکرد و بمثابه یک جنبش اجتماعی گسترده و جهانی عمل مینمود.
جنبش کمونیسم کارگری یک جنبش اجتماعی بود که با ایجاد حزبش توسط رهبر
متفکری مثل منصور حکمت، در مقابل جنبش اجتماعی بورژوازی معاصرباید بمثابه
یک دولتی عمل میکرد که فقط هنوز در قدرت سیاسی نبود. لذا در مقابل بورژوازی
در قدرت باید مثل خود او عمل مینمود تا قادر باشد در هیئت یک جنبش اجتماعی
بقدرت سیاسی نزدیک و نزدیکتر شود. جنبش کمونیسم کارگری در دنیای دهکده ی
جهانی میبایست مکانیسمهای اجتماعی قدرت را که دست بورژوازی بود، با تلاشهای
خستگی ناپذیر خود به چنگ میاورد. منصور حکمت شروع به شناسایی مکانیسمهای
مختلف اجتماعی قدرت نمود. یکی از این مکانیسمها این بود که در جامعه امروزی
عصر، عصر تصویر است. تصویر است که در این عصر بر ذهن و چشم مردم عادی و
حتی باسواد ایجاد سلطه و اثر میکند. بورژوازی برای حفظ قدرت و سلطه ی خود
در جامعه و جهان از طریق تکنولوژی ارتباطات مثل تلویزیون، ماهواره، رادیو،
اینترنت و غیره همواره ایدئولوژی خود را تبلیغ میکند و به اینوسیله مغزها
را شستشو میدهد و فقط تصویر خود را در مغزها قرار میدهد. لذا منصور حکمت
مطرح کرد که باید تصویر کمونیسم کارگری نیز به خانه های مردم برود. باید
چهره های حزبی بسازیم و تصویر آنها را در روح و جسم مردم نفوذ دهیم. لذا به
این نتیجه رسید که باید تلویزیون داشته باشیم.
منظور از طرح مسئله ی
تصویرو تلویزیون این بود که میخواستم بگویم که دیگر زمان دگرگون شده است.
دوره ی "نینا ی بلشویکی" گذشته است که مکانیسمهای سلطه و قدرت در جهان به
آنصورت وجود نداشت. اکنون یک جنبش اجتماعی برای رسیدن به قدرت باید بمثابه
یک جنبش اجتماعی رفتار کند، نه یک حرکت محفلی. باید مکانیسمهای مختلف قدرت
را بشناسد و در آنها نفوذ کرده و سلطه ایجاد کند. با توجه به چنین پیش
زمینه ی فکری، باید به عرصه ی هنر و ادبیات نیز با چنین متدی برخورد کنیم.
اگر چنین نکنیم بورژوازی اینکار را خواهد کرد. قبل از فروپاشی بلوک شرق
عرصه ی هنر و ادبیات عمدتا در تسخیر باصطلاح" هنر و ادبیات- متعهد" و بقولی
"رئالیسم سوسیالیستی" بود. و بقول رفیق سیاوش ادبیات و هنر متعهدی که مساوی
با مرگ فردیت و هنر بود، چون ایدئولوژیک بود. خاصیت ایدئولوژی اینست. رفتار
و عاداتی مثل شادی کردن، خوب خوردن، دوست داشتن، عاشق شدن، موسیقی شاد
ایرانی و خارجی و جاز گوش کردن و خیل احساسات انسانی در جنبش چپ مرتاض و
سنتی و مکتبی قدغن بود. چون همه ی اینکارها مساوی با خوردن انگ خصلتهای
بورژوایی از جانب چپ سنتی بود. با این اوصاف ببینید بر سر ادبیات و هنر،
این نوع کمونیسم چه اورد!!! جرات نمیکردیم به یک موسیقی شاد و دلنشین گوش
کنیم یا به موسیقی جاز، که در دو حالت به داشتن خصلت فاسد بورژوایی متهم
میشدیم. طرد و بایکوت میشدیم. باید سرود ای رفیقان را گوش میکردیم.
ایدئولوژی یعنی توقف حیات و پویایی فردی و جمعی. یعنی توقف لذت بردن از
زیبایی های انسانی و تمدن. یعنی تبدیل موسیقی به سرود انقلابی صرف. مثل
اسلام سیاسی که بقول شاملو "موسیقی عربده" را در ایران آفریده و موسیقی شاد
را قدغن کرده است. هنر و ادبیات متعهد و سیاسی مورد نظر کمونیسم ایدئولوژیک
این چنین بود. چیزی که بیشتر حیرت آور و مهم است این بود که این رویکرد
ایدئولوژیک و اخلاقی در همه ی کمونیسمهای مکتبی تاریخی وجه مشترکی بود. چه
چپ سنتی رادیکال و چه کمونیسم اردوگاهی و چه ... با ابنحال نمیدانم چرا
آنها را باید به طبقات وگرایشهای مختلف نسبت دهیم؟ زیاد از بحث اصلی دور
نشویم.
بعد از فرو پاشی کمونیسم
اردوگاهی، ادبیات و هنر متعهد و سیاسی صرف یا رئالیسم سوسیالیستی نیزاز این
عرصه رخت بر بست و تازه میخواست سبک ادبیات و هنر مدرن را بچشد و زنده شود
که ادبیات و هنر پست مدرن این عرصه را احاطه نمود و سلطه ی خود را برآن
اعمال نمود. یعنی کارکرد جامعه ی جهانی در این برهه از زمان چنین است.
جنبشی که میخواهد درجامعه تبدیل به اتوریته و آلتر ناتیو شود فورا تمام
عرصه های اجتماعی را اشغال میکند تا بتواند به چنین استراتژیی برسد. اگر یک
جنبش اینکار را انجام ندهد طبیعتا آن یکی اقدام خواهد کرد. تسخیر قدرت
سیاسی در چنین عصری از طرف یک جنبش این چنین پروسه ای را باید طی کند. صرفا
با کار مخفیانه ی انقلابی بسبک قدیم نمیتوان از حالت جونیوریستی خلاص شد.
باید تلاش کرد. پراتیک کرد. باید آلتر ناتیوهای مختلف خود را به عرصه های
مختلف جامعه برد. باید چهره های حزبی مختلف این عرصه های مختلف را با
طرحهای آلتر ناتیو جدید ساخت. بغیر از چنین پروسه ای نمیتوان عرصه ها و
مکانیسمهای مختلف قدرت درجامعه را بدست آورد. عرصه ی هنر و ادبیات جامعه
بعنوان یکی از مکانیسمهای فرهنگی- فکری و روانی سلطه و قدرت در جامعه ی
امروزی است. اگر جنبش کمونیسم کارگری در اینراه اهمال و سستی کند، جنبش
بورژوازی اقدام به تسخیر آن خواهد کرد. چنانچه اینکار را نیز کرد. بعد از
فروپاشی بلوک شرق ادبیات و هنر ارتجاعی و ضد انسانی پست مدرن، عرصه ی هنر،
ادبیات و فلسفه ی جهان را در نوردید و انرا به تسخیر خود در آورد. تسخیر
این عرصه یک جنبش را گامها بسوی قدرت سیاسی نزدیک میکند. اگر ما جامعه را
بعنوان یک سازمان اجتماعی- انسانی ارگانیک میشناسیم و معتقدیم تمام عرصه
ها و مکانیسمهای اجتماعی در همدیگر تاثیر متقابل دارند، باید اقدام به
فراهم کردن ملزومات تسخیر این مکانیسمها و عرصه های اجتماعی نماییم. یک
نظریه ی ادبی جدید از جانب یک جنبش اجتماعی قدرت آنرا دارد تا همه ی ذهنها
و چشمها رابسوی خود متوجه کند. تنها عرصه ای مثل عرصه ی ادبی- هنری (و
کلا عرصه ی فرهنگی و فکری جامعه) از طریق هزاران خط ارتباطی و رابطه ی
اجتماعی با دیگر عرصه های جامعه در پیوند ارگانیک هست. جنبش ادبی-هنری
جامعه با جنبش دانشجویی و جنبش دانشجویی با جنبش کارگری و الی آخر. اگر
جنبش کمونیسم کارگری بتواند با نظریه ی ادبی و"ادبیات پراتیک" خود(من این
مقاله را در دست تهیه دارم ) در جنبش ادبی-هنری جامعه نفوذ کند، که تنها
آلترناتیو ادبیات پست مدرن است، قادر خواهد بود عرصه ها و مکانیسمهای
اجتماعی دیگر قدرت در جامعه را راحتتر و آسانترتسخیر کند. متدولوژی محوری
مارکس در اثر کاپیتال "رابطه ی اجتماعی" ست، که کمتر روی آن بحث شده است.
مارکس در این اثر اثباتا نشان میدهد که هر پدیده ای بوسیله ی ایجاد رابطه
ی اجتماعی تکوین و مفهوم پیدا میکند. تا این رابطه بر قرار نشود هیچ پدیده
و مفهومی بوجود نمی آید. پول تا زمانیکه عملا در مبادله در مقابل کالایی
پرداخت نمیشود مفهومی صوری و اسمی و ذهنی دارد، وقتی عملا چیزی توسط آن
خریده میشود و به صاحب کالا داده میشود، مفهوم پول واقعی میشود. این پول تا
زمانیکه در روند کار و پروسه ی تولید به کار نمیافتد و نیروی کار را مصرف
نمیکند و در نهایت به پول بیشتر از پول اولیه تبدیل نمیشود نام سرمایه
مفهوم پیدا نمی کند. مارکس وقتی میگوید سرمایه رابطه ای اجتماعیست که ارزش
اضافی تولید میکند، به اهمیت رابطه ی اجتماعی نیز اشاره میکند. ارتباط
اجتماعیست که یک جنبش را مفهوم میدهد و ارتباط فکری با جامعه بخشی از این
ارتباط است. این متدولوژی اصلی مارکس در کاپیتال است. منظورم اینست که
تسخیر مکانیسمها و عرصه های اجتماعی اهمیت فوق العاده ای در تسخیر قدرت علی
العموم وقدرت سیاسی علی الخصوص دارد. جنبش اجتماعی کمونیسم کارگری صرفا در
یک عرصه یا جنبش اجتماعی نمیتواند به یک اتوریته ی سیاسی- فکری در جامعه
تبدیل بشود. باید مکانیسمها، عرصه ها و جنبشهای مختلفی در جامعه را بدست
آورد. پس کمونیسم کارگری به یک عرصه در جامعه در شکل در خود آن نگاه نمی
کند. چراکه با چنین رویکردی عرصه ی سیاست، سیاست است و عرصه ی هنر و ادبیات
هم عرصه ی منحصر به خود است و هیچکدام دیگری نمیشود.عرصه ی ادبیات و هنر
جایگاه عرصه ی سیاست را برای کمونیسم کارگری نمیتواند پر کند و اهمیت داشته
باشد، ولی وقتی میبینیم که با تسخیر عرصه ی ادبی- هنری میتوانیم به تسخیر
عرصه ی سیاست زودتر نایل آییم، آنوقت دیگر هر چیزی فقط خودش نیست. وگرنه در
غیر اینصورت عرصه ای بغیر از عرصه ی سیاست ارزش و اهمیتی برای ما ندارد.
کمونیسم کارگری با چنین متدی به عرصه ها و مکانیسمهای مختلف اجتماعی نگاه
میکند. متدولوژی رابطه ی اجتماعی، چون یک جنبش اجتماعیست، نه صرفا سیاسی.
یعنی جنبش کمونیسم کارگری جنبشی سیاسی ست برای سرنگونی و محو سرمایه داری،
منتهی متد و شیوه ی کارش اجتماعیست، نه غیر اجتماعی.
مسئله ی دیگر اینکه جنبش
کمونیسم کارگری به سیاسی بودن هنر و ادبیات و هر اندیشه ی دیگر مکانیکی و
فیزیکی نگاه نمی کند. جنبشهای ایدئولوژیک با دخالت در ادبیات و هنر، آنرا
ایدئولوژیک میکنند، وگرنه از نظر متدولوژی کمونیسم کارگری، اصیلترین هنرها
و آثار ادبی همه ناخواسته سیاسی هستند و از روندهای سیاسی اقتصادی جامعه
تاثیر گرفته اند و در خدمت یک جنبش اجتماعی خاصی هستند. مثلا هنری که صادق
هدایت در بوف کور آفریده است و هشتاد و اندی سال است که ادبیات ایران
نمیتواند همچون اثر هنری بیافریند، خواسته یا ناخواسته، یک اثر سیاسی ست.
یک اثر فلسفی- روانشناختی و ضد مذهبی ست. جزو ادبیات مدرن است. در خدمت
جنبش مدرن در ایران زمان پهلویست. اما در جایگاه یک اثر هنری، واقعا هنر
است و محور اصلی یک اثر هنری باید چنین باشد. پس اصلیترین ویژه گی یک اثر
ادبی-هنری این است که هنر در آن آفریده شده باشد، حال میخواهد محتوای آن
سیاسی باشد یا غیر سیاسی. هنری که در چهارچوب هیچ طبقه ای نمی گنجد و تنها
ذات و نیاز انسانی آنرا طلب میکند. کمونیسم کارگری نماینده ی فکری این بعد
انسانی مشترک است که همان اومانیسم کمونیستی ست. متن بوف کور هدایت سر شار
از موسیقی ناپیداست، انگار چایکوفسکی دارد سمفونی دلنشینی را اجرا میکند.
فضاهای سور رئالیستی متن بویژه در حین عبور کالسکه از مسیری شبیه به جنگل
هیجان عجیبی در درون آدم میافریند و روان را صیقل میدهد. با توجه به
متدولوژی فوق الذکر، نظریه ی ادبی کمونیسم کارگری بر محور تعمیق بعد هنری و
انسانی هنر و ادبیات شکل میگیرد. یعنی در واقع هنر انسانی را در هنر و
ادبیات تعمیق بخشیده و اتفاقا بر عکس گفته ی سیاوش
دانشور، نظریه ی ادبی
کمونیسم کارگری ادبیات و هنر را از ایدئولوژی نجات میدهد و عنصر انسانی و
فردیت انسانی آنرا بیشتر میکند. کمونیسم کارگری هنر را ایدئولوژیک نمیکند،
چون خود ایدئولوژیک نیست. غیر ایدئولوژیک است، لذا هنر را هنری تر، یعنی
انسانی تر میکند و عرصه ی ادبی-هنری جامعه را از شر ایدئولوژی بورژوایی و
دیگر ایدئولوژیها نجات میبخشد. ادبیات پراتیک باعث میگردد جنبش کمونیسم
کارگری هر چه بیشتر قدرتمند شده و به اتوریته تبدیل بشود. نظریه ی
ادبی-هنری "پراتیک" و در نتیجه ادبیات "پراتیک" بر خلاف ادبیات و هنر متعهد
و رئالیسم سوسیالیستی اردوگاهی و ادبیات پست مدرن، هنر را انسانی تر کرده
وفردیت انسانی را تعمیق میبخشد. ادبیات پراتیک قرار نیست اجبارا در مورد
کمونیسم و سیاست بنویسد، قرار نیست حادثه ی داستان، کارگری باشد که با
سرمایه داری در کارخانه ازطریق شورا و یا از طریق حزب میجنگد، هر چند
درصورت رعایت قانونمندی هنری، چنین حادثه ای هم میتواند جزو حادثه ی رمان و
داستان پراتیک باشد، قرار است محتوایش کمونیستی- کارگری باشد، با انواع
مختلف حوادث و موضوع داستانی ( موضوعهایی مثل عشقی، عاطفی، اجتماعی،
روانشناختی، تاریخی، تخیلی، علمی-تخیلی و ...). یعنی محتوایی با متدولوژی و
جامعه شناسی کمونیسم کارگری. چنین محتوایی در درجه ی اول "قانونمندی هنری"
متن ادبی-هنری را حفظ کرده و حتی آنرا تقویت و عمق میبخشد. و در درجه ی دوم
"ادبیات پراتیک" تداوم جنبش ادبی مدرن است که ادبیات و هنر را از قید
ایدئولوژی پست مدرن و رئالیسم سوسیالیستی آزاد میکند و این بدین معنی ست
متن ادبی-هنری از اسارت جهانبینی بورژوایی و کمونیسم مکتبی فارغ میشود و در
جهتی فرامدرن یعنی کمونیستی حرکت میکند. ادبیات و هنر ایدئولوژیک، محتوای
انسانی اثر را که همان محتوای هنری است، تخریب میکند. بهمین دلیل
ایدئولوژیِ در حکم سمی کشنده برای اثر هنری و ادبی ست. ایدئولوژی، هنر و
ادبیات را در یک چهارچوب شبه مذهبی و مکتبی و فتیشیسم پسامدرنیستی (بتواره
شدن لحظه ی "اکنون" وسلطه ی تصویرو غیره) منجمد میکند. در ادبیات پراتیک،
فردیت انسانی (نویسنده و شخصیتهای متن) با رها شدن از ایدئولوژی بورژوایی و
چپ مکتبی و کاربست متدولوژی و نگرش کمونیسم کارگری فضای بیکران و نامحدودی
پیدا میکند و میتواند جریان سیال ذهن خود را از متن مدرن ( ادبیات مدرن یا
مدرنیته) نیز فراتر برده و اثر ادبی و هنری را فردیت بیشتری بخشد. ذهن سیال
کمونیستی میتواند دراعماق پیچیدگیهای انسانی، روانشناختی و جزئیات جامعه
سرمایه داری و زوایای دیگر از خودبیگانگی انسان شناور شده و به جستجو و
کنکاش بپردازد و فردیت خود را هر چه بیشتر بکار گیرد و هرلحظه چیز تازه ای
کشف کند. میتواند در اثر ادبی ضمن استفاده از سبکهای جدید، تکنیک، فرم و
سبک و ساختارهای جدید بیافریند. در کل استنتاج نهایی من این است که"ادبیات
پراتیک" جنبش ادبی-هنری نوینی ست که میتواند با تسخیر انسانی عرصه و
مکانیسم ادبی-هنری و فرهنگی جامعه، راه را هرچه بیشتر بر جنبش کمونیسم
کارگری در نیل به قدرت سیاسی هموار کند. این یک ضرورت در تداوم جنبش
کمونیسم کارگریست و برخلاف نظر رفیق سیاوش دانشور در جهت نقد و طرد عنصر
ایدئولوژی از عرصه ی ادبی-هنری جامعه است. باید محورهای کلی و جزئیات این
نظریه ی ادبی نوین تدوین شود.
نظریه ی ادبی کمونیسم کارگری
یعنی "ادبیات پراتیک" نه در حوزه ی خصوصی آدمها دخالت میکند و نه نافی
آزادی اندیشه و فردیت است.اتفاقا عکس این قضیه صادق است. یعنی ادبیات
پراتیک کاملا فردیت هنری و انسانی را تعمیق بخشیده و آنرا از فردیت
پسامدرنیستی رها میبخشد. فردیت پسامدرنیستی و کلا ادبیات پست مدرن، ادبیات
و هنر را به گند کشید. تئاتر پوچی نمونه ای از هنر پست مدرن است. از ابتدای
نمایش تا آخر آن تماشاگر صحنه ای خالی ازسکنه میبیند که توام با سکوت مطلق
است. یعنی هیچ. یعنی سطه ی پوچ و هیچ گرایی بر انسانها که بورژوازی معاصر
هم این را میخواهد. آیا انصاف است اجازه بدهیم این عرصه بدست بورژوازی به
تخریب انسانها بپردازد. عرصه ی ادبی-هنری معاصر تشنه ی نظریه ی ادبی
کمونیسم کارگریست، ادبیات پراتیک. ما شایستگی آنرا داریم این عرصه را از
دست بورژوازی بیرون آوریم. باید کادرهای ادبی پرورش دهیم. باید دولت در
دولت بوجود بیاوریم. دولت کمونیسم کارگری قبل از انقلاب سوسیالیستی.محتوای
اجتماعی کمونیسم کارگری چنین ضرورتی را از ما طلب میکند. باید در اسرع وقت
نظریه ادبی خود را به درون جنبش ادبی-هنری معاصر ببریم. محورهای عمومی
ادبیات پراتیک را باید تدوین کنیم. باید تئوریهایی مثل مرگ مولف، محوریت
خواننده،ساختارشکنی متن داستانی و دهها تئوری ارتجاعی ادبی را زیر نقد
تازیانه های کمونیسم کارگری ببریم وآرم کمونیسم کارگری را بر تارک اندیشه
جهان بکوبیم.
اردیبهشت 1385
زنده با آزادی
زنده باد کمونیسم
کارگری
گارگران جهان متحد
شوید!
|