|
پاسخ به رفيق خسرو دانش
مرورى مجدد به بحث کمونيسم کارگرى و ادبيات
سياوش دانشور
بحث
"کمونيسم کارگرى و ادبيات، حزب، فرد، هنر و سياست" در کنگره اول منصور
حکمت، شايد از آنجا که کمتر در اين زمينه بحث شده، مورد توجه و موافقت و
مخالفت داغ حاضرين قرار گرفت و اگر کنگره از زمان بيشترى برخوردار بود حتما
بحثهاى آموزنده بيشترى در ميگرفت و در جدل جوانب اين بحث بيشتر روشن ميشد.
رفيق عزيزم خسرو دانش نيز در اين زمينه نقدى با عنوان؛ کمونيسم کارگری و
"ادبیات پراتیک" نوشته که در سايت روزنه موجود است. مباحث مطرح شده در اين
مقاله از بحث ادبيات و هنر، شايد بازهم به علت نوع بحث، فراتر رفته است و
از جمله به مسائلى مانند "دولت حزبى"، متدلولوژى مارکس و منصور حکمت، بحث
ايدئولوژى، نظريه ادبى کمونيسم کارگرى و يا "ادبيات پراتيک" که رفيق خسرو
قول تدوين آن را داده است، و همينطور مبحث پست مدرنيسم وارد شده است. نقد
رفيق خسرو سه جنبه دارد که مختصرا به هر کدام ميپردازم، همينطور نکاتى در
مورد جايگاه پست مدرنيسم در دنياى امروز در پايان اشاره ميکنم. اما قبل از
پرداختن به اين نکات و براى روشن شدن بيشتر بحث بصورت فشرده مرور مجددى
داشته باشيم به بحث کمونيسم کارگرى و ادبيات.
بحث برسر چيست؟
من در ابتدا تصريح کردم که اين بحث قصد ندارد به جدالهاى رگه هاى هنرى
بپردازد. در اين زمينه بحث و مثال چه در دوره انقلاب اکتبر و چه بعد آن و
يا در اروپاى دهه پنجاه و شصت کم نيستند. همينطور اين بحث وارد تجربه و روش
مارکسيستها در برخورد به ادبيات نشده است. مضافا اينکه هدف اين بحث اين
نبود که مثلا زمينه هاى اجتماعى و تاريخى پيدايش اومانيسم، رمانتيسيسم،
رئاليسم و يا ناتوراليسم و غيره را نشان دهد و يا حتى اساسا بحث برسر نقد
يکجانبه رئاليسم سوسياليستى حاکم در اردوگاههاى سرمايه دارى دولتى نبود.
زير تيتر اين بحث "حزب، فرد، هنر و سياست" است و بحث محدود به آن ميشود،
يعنى ترسيم درک روشنترى از تفاوتهاى کمونيسم کارگرى بعنوان يک حزب سياسى
در برخورد به هنر و ادبيات و به اين اعتبار فردا حکومت کارگرى در
برخورد به اين موضوع است. ميگويم کمونيسم کارگرى بعنوان يک حزب سياسى، نه
لزوما جنبش کمونيسم کارگرى که بسيار وسيع تر از حزب است و يا حتى نه لزوما
در مورد نظر مشخص هر کدام از ما بعنوان فرد. ما بعنوان اعضا و فعالين اين
جنبش معين ميتوانيم و بايد تا جائى که ممکن است و الزامات مبارزه سياسى
ايجاب ميکند، در تمام قلمروهاى مشخص و معين هنر و ادبيات دخالت کنيم. در
نقد آثار ادبى و يا معرفى مکان اجتماعى و تاريخى آنها فعال باشيم، همان
روشى که مارکس و انگلس داشتند. ما بايد به انتشار روزنامه ها و کانونهاى
هنرى و ادبى مبادرت کنيم و در يک کلام بعنوان مارکسيست و کمونيست در مورد
هر آنچه که به انسان و زندگى و حال و آينده او مربوط است دخالت کنيم. اما
اين فرق ميکند با روش برخورد ما بعنوان يک حزب سياسى. ايندو يکى نيستند.
اولى بخشى از فعاليت انقلابى و پراتيکى - انتقادى ما بعنوان فرد در جامعه و
جدال اجتماعى است و دومى بعنوان حزب يعنى دادن تصويرى ايدئولوژيک به جامعه
و اعلام "حقيقتى فلسفى" و تعميم آن به زندگى اجتماعى.
من اشاره کردم که هنر و بيان هنرى يک برداشت فردى است. اجازه بدهيد بگويم
يک برداشت انتزاعى فردى. اما برداشت فردى از چه چيزى؟ فرد در کوه و بيابان
زندگى نميکند، فرد يعنى انسان اجتماعى، يعنى زندگى و کنش و واکنش و تلاش
روزمره در جامعه و جهانى که داده هاى آن مقدم برما وجود دارند، و به يک
معنا فرد در يک دوره مشخص تاريخى با سلطه افکار و آرا و ايدئولوژى و
اخلاقيات طبقه حاکم در چهارچوب يک نظام سياسى و اقتصادى و اجتماعى معين.
منظور فرد بطور آبستره يا مستقل از زمان و مکان نيست.
نکته دوم اينبود که کمونيسم کارگرى بعنوان يک حزب سياسى در مورد هنر و
جايگاه هنرى افراد، که اشاره کردم يک برداشت فردى است، موضع رسمى ندارد و
نميتواند داشته باشد. آيا شما معتقديد بايد داشته باشد؟ مثلا ما بايد
بعنوان حزب به سياق چپ سنتى و اردوگاهى و سنتهاى چپ فرقه اى ومکتبى در مورد
شاملو، فردين، هدايت، نادرپور، فرخزاد و ديگران نظر رسمى داشته باشيم و يا
فردا جمهورى سوسياليستى در ايران چنين کند؟ بعيد ميدانم اين مورد نظر شما
باشد. روشن است که يک حزب سياسى در مورد جايگاه مشاهير کمونيست ممکن است
حرف بزند، اما اين بيشتر يک تعلق جنبشى را منعکس ميکند تا يک ارزشگذارى
سياسى و رسمى در اين قلمرو. و اينجاست که بعنوان حزب سياسى در مورد هنر و
بيان هنرى، اعلام هر حکمى و حتى دادن تصوير هنر مجاز وغير مجاز به معنى
دولتى و غير دولتى آن ديگر از خود بحث هنر و ادبيات فراتر ميرود. اينجا به
مسائلى مانند تبئين کمونيسم از آزادى و رهائى، که بدون آزادى و رهائى فرد و
جامعه قابل توضيح نيست، ميرسيم. و ساختار سياسى و دولتى و مشخصا حکومت
کارگرى و جمهورى سوسياليستى که يک گوشه پلاتفرمش تامين و حراست و مادى کردن
اين آزاديهاست. برعکس، شما مثلا ميتوانيد در مورد شاملو و مقام هنرى و ادبى
او رساله بنويسيد، سخنرانى کنيد و ديگرى اينطور نيانديشد و يا اصولا مخالف
شما باشد. شما ميتوانيد سنت و نظريه جديدى را در عرصه هنر و ادبيات تدوين
کنيد و به جنگ ارزشها و سنتهاى فکرى مسلط در اين عرصه برويد. اين مجاز است
و بحث برسر دخالت و پراتيک فرد نيست. نه فقط ايراد ندارد بلکه لازم و ضرورى
است. اما همانطور که تصريح کردم همين امر فردى و جنبشى را نميتوان به نظريه
و سياست يک حزب سياسى تعميم داد. اين تعميم نشان پيشرفت نيست، مستقل از نيت
خير هر کسى و يا تبئين انسانى و کمونيستى من و شما، اين روش ما را به جائى
ميبرد که قبلا کمونيسم اردوگاهى رفته است و شکست خورده است. اين تعميم
اتفاقا ساختن ايدئولوژى و نهايتا ارزشگذارى رسمى و غير رسمى را به دنبال
خواهد داشت. نفس اينکه بگوئيد اين ايدئولوژيک نيست، کمونيسم کارگرى ضد
ايدئولوژى است و غيره، پاسخ طلائى براى يک معضل مهم نداده ايد. بنا براين
تفاوت ما با کل سنتهاى کمونيسم بورژوائى که آزادى فردى کوچکترين جايگاهى در
تفکر و تئورى و پراتيک شان نداشته است ترسيم ميشود. به همين دليل بايد
تصريح کرد که کمونيسم کارگرى هنر را ايدئولوژيزه نميکند. قرار نيست فردا در
حکومت کارگرى و جمهورى سوسياليستى در ايران، هنر و عرصه هاى متنوع بيان
هنرى، قالب ايدئولوژيک بگيرد. به نظر من "ادبيات و هنر پرولترى" و يا هر
عنوان ديگرى بعنوان هنر "رسمى"، نشان از پيشرفت هنر و يا راديکال شدن آن
نيست، بلکه آغاز مرگ هنر است، مرگ فرديت است، و به اين معنا مرگ آزادى و
رهائى است.
تا به تبئين کمونيستى امر آزادى مربوط است، و اينجا ديگر مسئله هنر و
ادبيات ثانوى ميشود، نتيجه گرفتم: هنر و بيان هنرى، مستقل از مضمون آن و
مستقل از اينکه در هر دوره از کدام روندهاى سياسى و اجتماعى پايه اى ترى
تاثير ميپذيرند، يک برداشت کاملا فردى است. مسئله اساسى اينست که اين
برداشت فردى، هرچه باشد، بايد بتواند بروز پيدا کند و نبايد در چهارچوب و
مرز خاصى تعريف و يا مهار و محدود شود. چرا؟ چون يکى از مفاهيم محورى
کمونيسم کارگرى، آزادى و برابرى انسانها و تضمين امکان مادى ابراز وجود
فردى و اجتماعى و شکوفائى استعدادها و توانائى هاى بشر است. بقول مارکس "ما
بايد از استقرار مجدد "جامعه اى" که در مقابل فرد است برحذر باشيم، چون فرد
هستى اجتماعى است. همينطور تصريح کرديم "در کمونيسم کارگرى اين "فرد" به
معنى اصالت انسان بکار ميرود و نه اصالت فرد و فرديت منکوب شده و بى تاثير
ليبراليسم وجامعه بورژوائى. در کمونيسم اين فرد محور جامعه انسانى است.
جامعه بدون فرد قابل توضيح و تعريف نيست. بنابراين قالب زدن و مشروط کردن
اين موضوع، يعنى تجلى هنرى و آزادى فردى به سياست دولتى، يا به "ايدئولوژى
حاکم"، يا به سنتها و تعصبات رايج، و اين اعتبار کرديت دادن و رسميت دادن
به يکى و نفى ديگرى و يا "قانونى" شدن يکى و زير زمينى شدن ديگرى، اصل
اساسى کمونيسم ما يعنى برابرى انسانها را زير سوال ميبرد.
بايد تاکيد کرد که ديدگاه رئاليسم سوسياليستى يک نوع "اليتيسم فرهنگى"
توليد ميکند که بويژه در کشورهائى مانند ايران، اساسا محصول اختناق و بستن
دهان مردم است. ما اين اليتيسم فرهنگى را برسميت نميشناسيم و فکر نميکنيم
بعنوان حزب سياسى بايد چنين حوزه اى تعريف کنيم. يعنى حوزه اى که هنرمند
سياسى باشد و از مجراى آثار هنرى اش به روند سياست خدمت کند. هنرمندان
مانند هر کس ديگر، بايد براى تغيير در امر مشخص سياست وارد شوند. اگر همه
به امکانات مادى شکوفائى فردى دسترسى داشته باشند لابد هر کسى هنرى دارد و
مشاهير مردم هم معلوم اند. اين ابدا به اين معنى نيست که اين قلمرو با توجه
به رشد قالبها و تکنيک و تاثير تعيين کننده آن بر توده مردم ديده نميشود و
يا نقش فرد هنرمند در يک جنبش اجتماعى معين ناديده گرفته ميشود. خير، مسئله
بر سر فاصله گرفتن از محصول يک سيستم معجول و وارونه و تاکيد بر مشخص بودن
عرصه سياست است. وقتى ميگوئيم اين سوال که "آيا هنر نبايد سياسى باشد و يا
در پروسه سياست نقشى بعهده بگيرد"، هيچوقت سوال کمونيسم ما و صورت مسئله ما
نبوده است، رابطه هنر و سياست را انکار نميکنيم، يا بقول شما انکار نميکنيم
که " اصیلترین هنرها و آثار ادبی همه ناخواسته سیاسی هستند و از روندهای
سیاسی اقتصادی جامعه تاثیر گرفته اند و در خدمت یک جنبش اجتماعی خاصی
هستند"، بلکه داريم با ديد محدود از رابطه هنر و سياست فاصله مان را روشن
ميکنيم. اين بحث ما که سياسى کردن هنر پيشرفت محسوب نميشود، ما را به اين
نتيجه نميرساند که "پس هنر براى هنر است و اصولا ربطى به سياست ندارد". اين
ديدگاه هم پشت سکه ديدگاه "هنر سياسى" است و عمدتا محصول شکست انقلاب اکتبر
و دگرديسى چپ و روشنفکران جامعه غربى است. فاصله گرفتن از ديد محدود از
رابطه هنر و سياست بحث را جاى واقعى اش ميگذارد.
سياسى کردن هنر، اولا رابطه هنر و سياست را محدود ميکند، يعنى درک تقليل
گرايانه اى از رابطه ايندو بدست ميدهد. ثانيا ايندور را هم ارز ميکند. هنر
در يک رابطه عميق تر اجتماعى با سياست قرار دارد. هنر بطور کلى، قالبها و
مضامين هنرى، تابعى از زمان و هر دوره مشخص تاريخى است. مهر اوضاع و احوال
و چهارچوب تاريخى و اجتماعى و فکرى دوره معينى را برخود دارد. با اينحال و
با تاکيد رابطه عميق تر و اجتماعى هنر و سياست، نهايتا هنر هنر است و سياست
سياست. نه هنر ميتواند جاى سياست را بگيرد و نه سياست ميتواند جاى هنر را.
فعاليت سياسى تلاشى است مستقيم و بلاواسطه براى امر تغيير. در صورتى که هنر
و ادبيات با تمام نقشى که مثلا در سير تکوين و شکل گيرى يک تحول اجتماعى
ايفا کند، نقش تغيير بلاواسطه قلمرو سياست را نميتواند بعهده بگيرد. وقتى
مادونا در "لايو 8" داد ميزند که "براى انقلاب آماده ايد"، انقلاب نميشود!
اين تاکيدى است بر جايگاه هنر و سياست بعنوان دو قلمرو مشخص و همزمان تاکيد
رابطه عميق و اجتماعى ايندو.
تا به رابطه فرد هنرمند با يک جنبش اجتماعى معين برميگردد، در اشکال کم و
بيش نامتعين ترى، و در جاهائى بسيار روشن، جامعه درک ميکند که فلان نويسنده
راسيست است يا فلان فيلمساز کمونيست است و يا بعضا تمايلات و آرمانهاى فلان
جنبش معين را منعکس ميکند. کسى که با هنرش ميتواند ميليونها نفر را مخاطب
قرار دهد و حتى از دريچه محبوبيت و کاراکتر اجتماعى اش گوشه هائى از اهداف
جنبش اش را بيان کند، خدمت بزرگى به يک جنبش معين ميکند. بگذاريد بگويم
شخصا دوست دارم بيشتر مشاهير مردم در قلمروهاى مختلف کمونيست کارگرى باشند
و پرچم تغيير جهان انفجارى گسترش يابد. و بالاخره تصريح کردم که حکومت
کارگرى و جمهورى سوسياليستى فرداى ايران يک حکومت و دولت ايدئولوژيک نيست،
يک حکومت طبقاتى است. آزادى بيقيد و شرط بيان و کليه روشهاى ابراز وجود
فردى و همينطور تامين شرايط مادى و برابر تحقق اين آزاديها، جزئى از برنامه
فرداى دولت کارگرى براى کليه شهروندان جامعه است. گفتيم دولت کارگرى
ايدئولوژى رسمى و غير رسمى ندارد. مارکسيسم حتما پرچم و ايدئولوژى* حزب
کمونيست کارگرى خواهد بود اما ايدئولوژى حکومت کارگرى و جمهورى سوسياليستى
نخواهد بود. اين دولت ملک الشعرا و هنر مجاز و غير مجاز و رسمى و غير رسمى
ندارد. برعکس، هنر و ادبيات از قيد ايدئولوژى رها ميشود. اساسا مسير اين
جامعه اينست که نفس ايدئولوژى و نفس دولت را پشت سر بگذارد.
و اما انتقادات رفيق خسرو
نکته اول رفيق خسرو نقد ترمينولوژى "ايدئولوژى مارکسيسم" در پاراگراف آخر
سخنرانى است و مينويسد:
"...اما ایرادی که میتوان بر چهارچوب کلی این سخنرانی وارد دانست اینست که
در کل چند پارادوکس و تناقض بر متن کلی این بحث حاکم است و بطورغیر آشکار
از آن رنج میبرد. پارادوکس اول اینست که ازیک طرف دخالت در عرصه ی هنری-
ادبی باعث تخریب و مرگ هنر و فردیت هنری و انسانی شدن شیوه و روش سوسیالیسم
بورژوایی و حکومتهای ایدئولوژیک اردوگاهی میباشد و از طرف دیگر حزب کمونیست
کارگری با وجود اینکه دارای ایدئولوژی "مارکسیسم" میباشد، درعرصه ی
هنر و ادبیات بدلیل اعتقاد و احترام قائل شدن به آزادی فردی و رشد آزادانه
ی استعدادهای فردی انسانی دخالت نمیکند و این عرصه را ایدئولوژیزه نمیکند.
کل این حکم تناقض مطلق میباشد. اگر دخالت و تحمیل جبری خود در عرصه ی هنر و
ادبیات شیوه ی حکومتهای ایدئولوژیک میباشد، چگونه در حالیکه حزب دارای
ایدئولوژی ست قادر میشود به سیاق حکومتهای ایدئولوژیک رفتار نکند. حتما حزب
دارای معجزه ی خاصی است که قادر میشود بر خلاف قانونمندی ایدئولوژی
حرکت و رفتار کند..."
ايراد اول شما درست است، اما در سطح يک تذکر در کاربرد نادرست ترم
"ايدئولوژى" براى مارکسيسم و نه در سطح نقد مضمونى کسى که مارکسيسم را
ايدئولوژى نميشناسد. اجازه بدهيد براى يک بحث خوب همديگر را بفهميم. تمام
بحث من در اين سخنرانى نقد ايدئولوژى و دولت ايدئولوژيک و ايدئولوژى حاکم
است. حتى در بيشتر جاها که معنى مضمونى و سياسى ميتواند از آن مستفاد شود
کلمه ايدئولوژى را در گيومه گذاشته ام. تنها مورد بکار بردن آن در مورد
حزب، آنهم در کنار کلمه پرچم، به معنى چهارچوب فکرى و نقد طبقاتى است. به
نظر ميرسد براى خواننده بسادگى روشن است که؛ وقتى کل بحث از نفى ايدئولوژى
سخن ميگويد، نميتواند اين تک مورد چنين استنباطى را بدهد. اما در همانحال
"تناقض مطلقى" که شما نتيجه گرفته ايد ناموجود است و نقد ايدئولوژى، لااقل
در بحثى که در نقد ايدئولوژى است، کلا زائد است. من مارکسيسم را ايدئولوژى
نميدانم. مستقل از اينکه جنبش خود ما تاکنون در چه ظرفيتهائى کلمه
ايدئولوژى را بکار برده است، و تاکيد اينکه هيچوقت افکار عمومى در کمونيسم
کارگرى استفاده از کلمه ايدئولوژى را به معنى تبديل مارکسيسم به يک سيستم
جامد ندانسته و درک نکرده است، براى من مارکسيسم اساسا و قبل از هر چيز،
پرچم فکرى و انقلابى و نقد عملى و اجتماعى جنبش کمونيسم کارگرى به نظام کار
مزدى است.
بگذاريد همينجا نکته اى را در مورد نوشته شما در همين بخش در باره پاکسازى
و امحا ايدئولوژى بگويم. مينويسيد؛ " بنظرم دیگر وقت آن رسیده است که بکلی
این اصطلاح را از ادبیات سیاسی- فکری حزب حذف کرده و برای همیشه بدور
اندازیم. استفاده ی صوری نیز از این واژه د رست نیست. بدلیل اینکه نقد و
نفی ایدئولوژی یک دستاورد فکری- تاریخی کمونیسم مارکس و منصور حکمت است و
از طرف دیگر دستاویز و بهانه ای ست در دست بورژوازی، برای اینکه مچ ما را
بگیرند و داد بزنند: دنیا، عصر ایدئولوژی را در پایان جنگ سرد به پایان
رسانده، اینها هنوز متوجه این قضیه نشده اند. اجازه ندهید باچنین دستاویزی
کمونیستها را بیسواد بخوانند و بگویند دنیا وقتی دوره ی ایدئولوژی را پشت
سر میگذاشت، اینها حتما خواب بودند."
سوال: آيا شما تبليغات راست جديد و بورژوازى را مبنى بر پايان عصر
ايدئولوژى دربست قبول کرده ايد که حالا ميخواهيد در اين پايان دادن از
موضع کمونيسم کارگرى پيشرو باشيد و اتهام بيسوادى و خوابى را پس بزنيد؟
اولا پرچمداران تبليغات "پايان تاريخ" و "پايان ايدئولوژى" خيلى وقت است به
سوراخ هايشان برگشته اند. نميگويم تبليغات ضد کمونيستى تمام شده است بلکه
آندوره که چنين جهاد ضد کمونيستى را الزامى کرده بود تمام شد. موقعيت
ورشکسته تئورى و استراتژى نظم نوين و اعتراضات وسيع کارگرى در جامعه غربى و
يا معکوس شدن روندها در آمريکاى لاتين را نگاه کنيد. کو تبليغات پايان
ايدئولوژى و تاريخ؟ کجايند سرداران پست مدرنيسم؟ ميگويند مارکس دارد
برميگردد، چپ و راست نام مارکس به صدر رانده ميشود، چپگرائى و تمايل به آرا
راديکال دارد مد ميشود و تاثيراتش را حتى در موزيک و بخشهائى از هنرمندان
ميشود ديد. متقابلا آنتى کمونيسم شکل پخته ترى بخود ميگيرد. بگذاريد
بورژوازى هرچه دلش ميخواهد بگويد، بورژوازى و سخنگويان و روشنفکرانش حرف
مفت زياد ميزنند و بعد از مدتى گويندگانشان ناپديد ميشوند. کار ما اينست که
حکمت سياسى اين تبليغات و تبعاتش براى جنبش مان را درک کنيم و به مقابله
برخيزيم، ما نبايد اسير صورت مسئله آنطور که در رسانه ها طرح ميشوند شويم.
ما بايد با درک روندهاى پايدار تر و اهداف سياسى و طبقاتى اين تبليغات
امکان نفى آن را فراهم کنيم. يک روش هم البته اينست که صورت مسئله را در
شکل ظاهرى آن قبول کرد و از موضع چپ آنرا نفى کرد. که البته به جائى
نميرسد. جامعه بورژوائى بدون ايدئولوژى نميتواند سرپا بماند، و جدال برسر
چهارچوب آن و حفظ موازنه ايدئولوژيکى به نفع طبقات حاکم و جريانات اصلى
درون بورژوازى، يک رکن مهم جدال در جوامع امروز است. در پاسخ منتقد سطحى
فرضى بورژوازى که چنين ادعائى را در مقابل من و شماى مارکسيست ميگذارد،
بايد بگوئيم به شما دقيقا نشان ميدهم که دمکراتيک ترين نمونه هاى ليبرال
دمکراسى غربى هم بر ايدئولوژى مبتنى است. به شما دقيقا نشان ميدهم که کل
جامعه بورژوائى بر منحط ترين ايدئولوژى ها مبتنى است. براى پايان دادن به
ايدئولوژى بدوا بايد جامعه و نظامى را زير و رو کرد که توليد و بازتوليد
ايدئولوژى يک رکن آن است. کمونيسم فقط ميتواند به "دوران ايدئولوژى" پايان
دهد. ايدئولوژى نه با اعلام بورژوازى از بين ميرود و نه با اعلام کمونيسم
کارگرى. تبليغات ضد کمونيستى با اعلام ما که "کمونيسم کارگرى در نقد
ايدئولوژى است" متوقف نميشود و يا از ادعاى خود دست برنميدارد. کمونيسم
کارگرى براى تحقق حقوق و آزاديهائى مبارزه ميکند که تحقق هر کدام از آنها
در گرو پس راندن چهارچوب هاى ايدئولوژيک طبقه حاکم و تاثيرات حقوقى آن بر
قوانين و حقوق فردى و اجتماعى است. کمونيسم کارگرى نظام اجتماعى و اقتصادى
و مناسبات سياسى و ادارى اى را پيشنهاد ميکند که ماهيتا و اثباتا
ايدئولوژيک نيست و کارکرد اين نظام به نفى دولت و نفى ايدئولوژى متکى است.
ما ايدئولوژى را مصنوعا و با يک بيانيه پرشور سياسى نميتوانيم منتفى کنيم،
بايد زمينه اجتماعى بازتوليد آنرا در جامعه طبقاتى از بين ببريم. تبليغات
بورژوازى و آنتى کمونيسم افسار گسيخته بعد جنگ سرد و محصولات فکرى آن، نه
تبئين روند پايه اى تر در جوامع بورژوائى بلکه پرکننده خلا سياسى و
ايدئولوژيک بورژوازى در دوره پسا جنگ سرد بود. اين تبليغات محصول دوره
بيشکلى سياسى و گم شدن قطب نماى سياسى و ايدئولوژيک در خود غرب "پيروز"
بود. ابزارى سياسى بود که پيروزى سرمايه دارى بازار آزاد بر سرمايه دارى
دولتى را، شکست کمونيسم وکارگر و آرمان و پراتيک تغيير جهان بطور کلى اعلام
کند و طبقه کارگر و کل جامعه را عقب براند. ايندوره شش سال طول کشيد و
مجددا جوامع در موقعيت پايدارترى قرار گرفتند و جريانات و جنبشهاى کلاسيک
تر و ريشه دار تر جامعه بورژوائى ميداندار شدند. امروز اين بحث ها نه کسى
را به وجد مى آورد و نه دستاوردى محسوب ميشود، تمام شده اند چون کارکرد
سياسى و اجتماعى شان را از دست داده اند. امروز سوالات و مسائل بسيار مهمتر
و اجتماعى ترى توجه افکار عمومى جامعه جهانى را بخود جلب ميکند و اتفاقا
تبليغات رسانه اى بر چهارچوبهاى بشدت متحجر و متعصبانه و ايدئولوژيک ترى
استوار است. کسانى که صدور دمکراسى را با صفات شيعه و سنى و صرب و کروات و
توتسى و غيره توصيف ميکنند، نميتوانند همزمان از پايان ايدئولوژى سخن
بگويند. مردم به ريششان ميخندند. قبول صورت ظاهر مسئله از جانب رسانه هاى
حاکم و تبئين حرکت سياسى براساس آن به پاسخ نادرستى منجر ميشود. کمونيسم
کارگرى در اين دوره با برافراشتن پرچم و حزب مارکسيستى و کارگرى، از حقانيت
مارکس و جنبش و اعتراض اجتماعى طبقه کارگر و اعلام عروج مجدد آن در خود
کشورهاى صنعتى و تئورى مارکسيستى تغيير جهان پرشورانه دفاع کرد. همينطور
پايان ايندوره و ضرورت تعرض کمونيسم و انتقاد مارکسيستى به جريانات اصلى
بورژوازى مانند ناسيوناليسم و دمکراسى و مذهب و نظام آبروباخته سرمايه دارى
را اعلام کرد. در همين سالها پست مدرنيستهاى غربى جائى گم و گور شدند و در
آکادمى و دانشگاهها هم صورت مسئله عوض شد. ما خواب نبوديم، اوضاع امروز
جهان صحت احکام و تبئين مارکسيستى ما را اثبات کرده است.
"دولت و حکومت حزبى"
انتقاد دوم رفيق خسرو يا "دومين پاردوکسى" که با آن اشاره ميکند، در واقع
طرح تز "دولت حزب کمونيست کارگرى" دريک شکل پايدار است. دراين بخش نکات
متعددى وجود دارد که براى داشتن تصوير مستقيم ترى از نظر رفيق خسرو کل آن
را براى مرور مجدد مى آورم.
" ... دومین پارادوکس و تناقض در مواضع رفیق سیاوش دانشور این است که وی
دولت کارگری را از حزب کمونیست کارگری جدا میکند و معتقد است که دولت
کارگری، بر خلاف حزب، ایدئولوژی ندارد و یک دولت طبقاتی و غیر ایدئولوژیک
است. این رویکرد، حزب و دولت کارگری را بر چه اساسی دو پدیده ی از هم
متفاوت ارزیابی میکند؟ مگر حزب بعنوان نماینده ی سیاسی طبقه ی کارگر بقدرت
نمیرسد؟ بنظر من در بطن چنین رویکردی رگه های فکری چپ سنتی و ایدئولوژیک
خفته است. چپ سنتی و مکتبی همواره بر این تاکید میکردند که طبقه کارگر باید
به حکومت برسد نه حزب و این از گرایش کارگر پناهی و کارگر پرستی موجود در
جنبش کمونیستی نشات میگیرد. تئوریهایی مثل این، که حزب اول بحکومت میرسد،
بعد هم طبقه بحکومت میرسد همه دیدگاههایی مکتبی و ایدئولوژیک هستند. گرایشی
اکونومیستی و ایدئولوژیک که ایراد اصلی کمونیسم بعد از مارکس بود و تا
اکنون هم بطوریکه از مواضع دوستمان شاهد هستیم، پایدار مانده است. این
پدیده در شوروی بعد از انقلاب اکتبر نیز وجود داشت و به پدیده ای دست و پا
گیر تبدیل شده بود. در شوروی قدرت دوگانه ای بوجود آمده بود که بنظر من
هزینه، پتانسیل و نیروی انسانی زیادی را به هدر میداد. وقتی حزب کمونیست
کارگری به نمایندگی از رادیکالترین و انسانیترین و کمونیستی ترین بخش طبقه
ی کارگر به حکومت میرسد، لزومی ندارد دوباره طبقه ی کارگر بحکومت برسد.
چونکه هم دوباره کاری میشود و هم حزب بعنوان رادیکالترین و انسانی ترین
نماینده ی منافع طبقه ی کارگرقدرت سیاسی را بدست گرفته است و چنانچه کمیته
مرکزی بخواهد فرضا از این منافع عدول کند طبقه ی کارگر آگاه و پیشرو متشکل
شده در حزب ازطریق ساختار مدرن حزب اعمال نفوذ میکند. از آنجا که حزب
بعنوان رادیکالترین و انسانی ترین بخش متشکل شده ی طبقه ی کارگر است، اعمال
نفوذ این طبقه از طریق ارگانها و تشکلهای توده ای مثل شوراها کارگری بیهوده
و دوباره کاریست و شاید هم بدلیل ساختارتوده ای و غیر حزبی شوراها ایجاد
اشکال نماید. شوراهای کارگری و مردمی، ارگانهای دفاع از انقلاب در دوره ی
تثبیت سیاسی و نیز چنانچه از هر لحظه ای امکان آن باشد مجری و سازندگان
اصلی ساختمان سوسیالیستی تولید بطور بلاواسطه هستند. لذا از نظر کمونیسم
کارگری دولت کارگری همان حاکمیت سیاسی حزب کمونیست کارگریست و هیچ مرحله
بندی بعدی هم وجود ندارد، مبنی بر اینکه ابتدا حزب به حکومت میرسد و بعدا
قدرت را به طبقه ی کارگر میدهد، تمام چنین رویکردی محتوای ایدئولوژیک دارد.
لذا در پارادوکسی که دوستمان در ارزیابی اش از تفاوت دولت کارگری بعنوان
غیر ایدئولوژیک و حزب کمونیست کارگری با ایدئولوژی مارکسیسم بروز میدهد
نوعی رویکرد مکتبی و ایدئولوژیک نسبت به طبقه ی کارگر مشهود است. از نظر
کمونیسم کارگری مدرن، دولت کارگری همان حاکمیت حزب کمونیست کارگریست به
عنوان رادیکالترین و انسانی ترین نماینده ی طبقه ی کارگر، آنهم حزبی که
ایدئولوژیک نیست و دارای تئوری کمونیستی میباشد. دولت حزب کمونیست کارگری،
دولت انسانی و غیر ایدئولوژیک کارگریست که وسیعترین افق انسانی و ضد طبقاتی
را تحت لوای پرچم و شعار "از هرکس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه
ی نیازش" دارد. این دولت بقول مارکس بمثابه یک طبقه حکومت نمیکند و
آلترناتیو اقتصادی آن ایجاد سازمان تولید سوسیالیستی بلاواسطه توسط شوراهای
کارگری و شهروندان با حمایت دولت میباشد"....
اينجا هم ادامه بحث ايدئولوژى يک پاى تناقض و پارادوکس دوم است که بزعم
رفيق خسرو "ارزيابى از تفاوت دولت کارگری بعنوان
غیر ایدئولوژیک و حزب کمونیست کارگری با ایدئولوژی مارکسیسم" سند بروز نوعى
نگاه ايدولوژيک و مکتبى به طبقه کارگر است. پاسخ ايدئولوژى داده شد و
برهمين اساس تناقض دوم هم موضوعيت اش را از دست ميدهد. اما صحبت رفيق خسرو
همينجا تمام نميشود. او بر زمينه اين بحث تزى را مطرح ميکند که هيچوقت
ديگاه رسمى کمونيسم کارگرى در مورد حکومت کارگرى و جمهورى سوسياليستى نبوده
است. اين ايرادى ندارد، ميشود مستقلا در مورد آن نوشت و استدلال کرد.
ميپرسد "مگر حزب بعنوان نماینده ی سیاسی طبقه ی کارگر بقدرت نمیرسد؟" پاسخ
اينست که حزب در هر شرايطى که بتواند قدرت را بگيرد، ميگيرد. حزب قدرت را
ميگيرد، با بخش کمى از طبقه کارگر يا با شرکت بخش موثرى از طبقه و يا حتى
بدون طبقه، با شوراها و يا بدون شوراها. اما اين دولت براى سرپا ماندن در
هر شرايطى بايد حمايت مادى و عملى وسيع طبقه کارگر را پشت سر خود داشته
باشد. طبقه کارگر بايد براى دفاع از حکومت خود به ميدان بيايد. حزب هميشه
نماينده سياسى و پرچمدار منافع طبقه کارگر در قلمرو سياست سراسرى است. چه
قبل از قدرت و چه در جدال قدرت و چه پس از کسب قدرت. دراين سطح بحث مسئله
اين نيست. چون "نماينده سياسى طبقه کارگر بودن" را نميتوان اتومات به جواز
قدرت حزبى بعنوان تنها شکل حکومت کارگرى نتيجه گرفت. برنامه ما چنين
چيزى نميگويد، بحث حزب و قدرت سياسى و حزب و جامعه چنين نميگويد. مسئله
اساسى تر اينست که حکومت کارگرى يک حکومت حزبى نيست. حتى حکومت احزاب نيست.
حکومت شوراهاى مردم و دخالت مستقيم و آزاد و مستمر شهروندان در سازمان
توليد و اداره امور جامعه است. احزاب يا حزب کمونيستى در نظام سوسياليستى
مثلا مانند سيستم پارلمانى در قدرت دخالت ندارند، بلکه به ميزان نفوذ و
توانشان در شوراها بر تصمميات شوراها در سطوح مختلف تاثير ميگذارند. اين يک
دولت آزاد است که اراده و منافع اکثريت جامعه را سازمان داده است و با
دخالت مستقيم و مستمر جامعه از آن حراست ميکند و براى رشد و شکوفائى جامعه
بشرى تلاش ميکند.
در حکومت کارگرى که ساختار آن بر شوراها متکى است، درست مانند حکومتى که
ساختار آن بر پارلمان و دست بدست شدن قدرت احزاب بورژوائى متکى است،
چهارچوبهائى مفروضند. در يک دمکراسى ليبرال و يا هر مدل حکومتى بورژوائى که
انتخاباتهاى قلابى و مخدوش هم برگزار ميکنند، در مورد نفس مالکيت بورژوائى،
دادگاهها و ارتش و ارگانهاى حافظ نظم سرمايه دارى نه سخنى هست، نه موضوع
راى گيرى يا پلاتفرم انتخاباتى است. قرار است با فرض شکل حقوقى مالکيت و
قوانين متناظر بر آن، اداره منافع طبقه حاکم در دست اين و يا آن حزب و
جريان و سنت درون بورژوازى قرار بگيرد. در حکومت کارگرى هم شوراها ساختار
جامعه است و احزاب از طريق دخالت در شوراها امرشان را پيش ميبرند، اما
نظامى که با انقلاب و منشور انقلابى از سرمايه و قوانين و ارگانهاى مدافع
آن خلع يد کرده است، در انتخابات شوراها در مورد برقرارى مجدد استثمار و
خلع يد خويش راى گيرى نميکند. به عبارتى طبقه کارگر و حزبش سرمايه دارى را
سرنگون نميکند تا در يک انتخابات شورائى و "دمکراتيک" آن را احيا کند. حزب
کمونيست کارگرى و يا کلا حزب سياسى طبقه و يا احزاب کارگرى کجا هستند؟ واضح
است که پرنفوذترين و قويترين حزب سياسى در شوراها و به اين اعتبار قدرت
سياسى و ارگانهاى قدرت شوراها، حزب انقلاب و نمايندگان پرشور کمونيسم و
آزادى و عدالت اند که عمده آنها در حزب سياسى خود متشکل هستند و يا از
قدرت و سياست حکومت طبقاتى شان دفاع ميکنند.
همينطور بايد بين شکل و اولويت دولت کارگرى در دوره انقلابى و شکل و اولويت
دولت کارگرى در دوره متعارف تفاوت جدى قائل بود. اين ربطى به "مرحله" ندارد
و مثالهاى شما از چپ سنتى پاسخى به يک دوره مهم و تعيين کننده نميدهد. شما
از سر مخالفت با چپ مکتبى شروع ميکنيد و به نفى ساختار سياسى جمهورى
سوسياليستى و حکومت کارگرى ميرسيد. استدلالهاى چپ سنتى و مرحله بينديهاى
افلاطونى مبنى براينکه خود طبقه کارگر قدرت را بگيرد و غيره زيادى فقيراند.
معضل اين نوع استدلالها تنها کارگر پناهى آنان نيست، ارتجاعى بودن است. کسى
که اين تز را دارد در مقابل طبقه و بسيج او و مبارزات روزمره و طرح تاکتيک
و سياست بى وظيفه است و عملا سرنوشت سياست را به طبقات دارا و احزابشان
واگذار کرده است. تعميم ناموجه نقد چنين سياستى به نقد و نفى قدرت شورائى
در نظام سوسياليستى، اگر باندازه همين استدلال کارگرپناهى براى مبارزه و
مصالح جنبش کمونيستى و کارگرى مضر نباشد، کمتر نيست.
حزب کمونيست کارگرى براى سرنگونى فورى جمهورى اسلامى، کسب قدرت سياسى و
برقرارى فورى يک حکومت کارگرى تلاش ميکند. لابد حزب امر سرنگونى انقلابى
جمهورى اسلامى را با اتکا به يک نيروى عظيم اجتماعى سازمان داده است و فائق
آمدن بر ارتجاع سياسى و نظامى با قدرت و قيام و انقلاب صورت گرفته است. حزب
در قدرت بلافاصله اعلام حکومت کارگرى ميکند و هدف بلاواسطه و فورى اش را
پياده کردن کليت برنامه کمونيستى خود اعلام ميکند. اما اين حکومت کارگرى،
حکومت کارگرى در دوره انقلابى است که از اهرم دولت و قدرت براى الغا
قوانين، اعلام قوانين، الغا امتيازات سياسى و اقتصادى بورژوازى و سازمان
دادن جامعه در سيستم شوراها و قدرت عمل مستقيم دهها ميليونى براى دفاع از
انقلاب و به پيروزى رساندن کامل آنست. سياست در ايندوره و کنار زدن مقاومت
سياسى بورژوازى و سرپا نگهداشتن حکومت کارگرى اولويت دوره انقلابى است. در
ايندوره به ميزانى که پايه هاى يک جامعه متعارف سوسياليستى گذاشته ميشود به
همان درجه پيروزمند کردن انقلاب تضمين شده تر است. از جمله متکى شدن قدرت
به شوراها و دخالت مستقيم طبقه کارگر سازمان يافته در دفاع از حکومت خويش،
يک شرط مهم براى خلع يد کامل سياسى و اقتصادى از بورژوازى و پيروزى انقلاب
کارگرى است. حکومت کارگرى "مرحله بندى" نشده است، دولت کارگرى و سوسياليستى
اشکال مختلفى را در دوره انقلابى تا پيروزى کامل انقلاب بخود ميگيرد. در
دوره اى که حکومت کارگرى ماهيتا و بالاجبار موقت است و بعبارتى يک دولت
غيرمتعارف است و سياست محور کار چنين دولتى است و در دوره اى که حکومت
کارگرى تثبيت شده و سازماندهى سوسياليستى اقتصاد جامعه محور آنست. در دوره
انقلابى حکومت حزبى است و در دوره تثبيت سياسى متکى به قدرت شوراها. ايندو
البته با ديوار چين از هم جدا نميشوند و همانطور که اشاره کردم يک شرط مهم
پيروز کردن انقلاب کارگرى و تثبيت دولت کارگرى انجام اقداماتى در دوره گذار
است که امر پيروزى همه جانبه را تسهيل ميکند. سازماندهى قدرت شورائى و حضور
سازمانيافته طبقه در سياست و در دفاع از حکومت خويش امرى است که از روز اول
اعلام حکومت کارگرى بايد شروع شود. لذا از نظر من و بنا به متون مکتوب
کمونیسم کارگری، همواره "دولت کارگری همان حاکمیت سیاسی حزب کمونیست
کارگری" بدون دخالت و يا قدرت طبقه در شوراها نيست.
و بالاخره اينکه بايد مسير اين جامعه بطور اجتماعى به نفى دولت منجر شود.
دولت به معنى کلاسيک و طبقاتى آن نفى شود و شکلى پيدا کند مانند سازمان
اداره امور که شهروندان در آن دخيلند. بحث شما در اين زمينه مبهم است.
معلوم نيست چگونه دولت حزب که در تمام شرايط دولت است و ضرورتى ندارد که
طبقه يا شوراها هم قدرت داشته باشند، نفى ميشود؟ اگر پيشداورى نکرده باشم،
استنباطم اينست که چه در مورد نفى ايدئولوژى و چه در مورد نفى قدرت سياسى
شوراها در نظام سوسياليستى و به همين اعتبار تئورى دولت و شکل و اولويت
دولت کارگرى از روز پيروزى قيام و انقلاب تا پيروزى همه جانبه آن، ديگاه
شما مخدوش و غير منسجم است. شايد بايد بيشتر اين جنبه را مستدل کنيد.
ادبيات، "حوزه خصوصى" و متد منصور حکمت
رفيق خسرو در بخش سوم انتقاداتش از جمله مينويسد:
"...آخرین قسمت، نقد دیدگاههای رفیق سیاوش دانشور در مورد رویکردش به عرصه
ی هنر و ادبیات است. دوستمان بدون اینکه این عرصه را در کل پدیده ی جامعه و
با تکیه بر تعریف کمونیستی از جنبش اجتماعی کمونیسم کارگری ببیند و تحلیل
کند، به نوعی دچار اکونومیسم شده و از زاویه ی متدولوژی کمونیستی و مارکسی
به این عرصه نگاه نمیاندازد. عرصه ی هنری- ادبی بعنوان جزئی از کل جامعه ی
سرمایه داری تحلیل نمیشود و صرفا بعنوان عرصه ای در خود تحلیل شده و لذا در
نهایت به این نتیجه میرسد که ما در صدد تغییر جامعه هستیم، و عرصه ی هنری-
ادبی نمیتواند کارکردی مثل عرصه ی سیاست داشته باشد ، بنابراین، این عرصه
نه درد کمونیسم کارگریست و نه میتواند هدف اصلی ما را که تغییر جامعه است
بلا واسطه تامین کند. از نظر وی این عرصه یک عرصه ی عمدتا فردی میباشد که
جنبش ما عادت ندارد در چنین حوزه های فردی دخالت کند. چون با آرمان کمونیسم
کارگری دخالت در چنین حوزه های فردی در تباین است. اگر بخواهیم یک نقد
تقریبا کامل از رویکرد دانشوربدست بدهیم باید بگویم که دوستمان به این
پدیده بر مبنای متدولوژی اخیر منصور حکمت که در مقاله های کمونیسم کارگری و
قدرت سیاسی و حزب و جامعه ارائه میدهد نگاه نمیاندازد. بلکه نقطه عزیمت وی
متدولوژی کلی منصور حکمت در رابطه با اعتقاد به امنیت حوزه ی فردی و زندگی
خصوصی انسانهاست. عرصه ی ادبی- هنری جامعه یک حوزه ی خصوصی نیست، یک عرصه ی
اجتماعیست که در کلیت جامعه تاثیر میگذارد و تاثیر میپذیرد. با فرو پاشی
بلوک شرق و شروع تحولات جهانی مهم در دوره ی بعد از جنگ سرد، منصور حکمت با
پایه گذاری جنبش کمونیسم کارگری بمثابه یک جنبش اجتماعی و سپس با نقد
جونیوریسم چپ سنتی و طرح مسئله کسب قدرت سیاسی و نیز تسخیر مکانیسمهای
اجتماعی قدرت بعنوان وسیله ای برای رسیدن به قدرت سیاسی، وارد متدولوژی
جدیدی گردید." ...
بگذاريد اقرار کنم که ما خيلى وقت است براى تحليل مسائل از کليشه پردازيهاى
رايج در ميان چپ راديکال دست شسته ايم. قرار نيست براى توضيح هر مسئله اى
يکبار ديگر رابطه زير بنا و روبنا و اصول کمونيستى مان را توضيح دهيم.
ظاهرا تاکيد بر و نشان دادن رابطه هنر و ادبيات و کلا افکار و آرا و
معنويات جامعه با اقتصاد و بعنوان جزئى از جامعه سرمايه دارى در هر بحثى
کمونيسم است و نکردن آن "اکونوميسم"! قرار نيست وقتى از اضافه دستمزد
ميگوئيم حتما قانون ارزش و تئورى ارزش اضافه را هم يکبار ديگر توضيح دهيم.
قرار نيست براى توضيح هزاران معضل و سوال سياسى و سرراست يکبار بدوا رابطه
آنها را با اقتصاد سياسى تاکيد کنيم تا از اتهام اکونوميسم مبرا شويم! اگر
کسى سوال کرد اين موضوع به اقتصاد و غيره ربط دارد يا نه لابد توضيح
ميدهيم. ما بخودمان شک نداريم. يک عده مارکسيست و کمونيست متشکل در يک حزب
کمونيستى کارگرى هستيم که اهداف و برنامه روشنى داريم و معلوم است که از
مکان اجتماعى روشنى در مورد مسائل حرف ميزنيم. جامعه هم ما را همينطور
ميبيند و ميفهمد. همينطور استنباط شما مبنى بر اينکه من اين موضوع يعنى هنر
و ادبيات را بعنوان "عرصه ای در خود" ديده ام ، واقعيتى در آن ديده نميشود.
و بدتر از آن تبديل بحث من از برداشت فردى به "عرصه فردى" و با يک چرخش قلم
به "حوزه خصوصى" است؟! کجا من چنين حرفى را زده ام؟ من هيچ جا نگفتم که هنر
و ادبيات يک "عرصه فردى" است، برعکس بر ديد محدود از رابطه هنر و سياست و
رابطه عميق و اجتماعى هنر با سياست حرف زدم. کجا من گفتم اين عرصه "درد
کمونيسم کارگرى نيست"؟ من عنوان کردم سوال هنر سياسى و رئاليسم سوسياليستى
هيچوقت سوال ما نبوده است، نه اينکه هنر و ادبيات درد ما نيست. همينطور از
نقش فرد هنرمند در يک جنبش اجتماعى معين بر جامعه و يک جنبش خاص مشخصا
بعنوان يک امر بديهى تاکيد کرده ام. نميدانم شما اين نتيجه را از کجا
گرفتيد؟ از اينکه هنر و سياست هم ارز نيستند و يا از اينکه کمونيسم کارگرى
بعنوان حزب سياسى، و نه در ظرفيت جنبش و فعالين، نبايد نظر رسمى در مورد
هنر داشته باشد؟ معلوم است که عرصه هنر و ادبيات يک عرصه اجتماعيست.
بگذاريد بپرسم که چيزى در زندگى انسان امروز وجود دارد که بنوعى به جامعه و
قوانين و اجتماع ربط نداشته باشد؟ حتى قلمرو زندگى خصوصى؟ بحث مصونيت زندگى
خصوصى که اساس آن احترام به حرمت افراد است، تا آنجا پيش نميرود که هر کسى
در قلمرو زندگى خود مجاز است هر کارى بکند! معلوم است در همان چهارچوب هم
مفروضاتى اجتماعى و حقوقى و حتى سياسى عمل ميکنند، مستقل از اينکه استنباط
و درک عمومى مردم از آنها همين است يا نه.
و اما شما اين نتيجه را ظاهرا با اتکا به اختلاف دو "متدولوژی کلی منصور
حکمت" و "متدولوژى جديد منصور حکمت" گرفته ايد. منصور حکمت يک مارکسيست
برجسته بود. متدولوژى مارکسيستى ابزارى براى بررسى و شناخت و نقد و تغيير
است. ميدانم که روش برخورد به موضوعات فرق ميکند، اما مارکسيسم به
متدولوژيهاى گوناگون و متباين متکى نيست. بحث متد جديد و کلى منصور حکمت،
بحث قديمى مارکس جوان و پير را تداعى ميکند. حتما منظور شما اين نيست، اما
وارد شدن منصور حکمت به متدولوژى جديد در بيان شما و نتيجه اى که در مورد
بحث ما ميگيريد و همينطور تاکيدات ديگرتان، اين تصوير را ميتواند بدهد که
منصور حکمت گذشته خود را کنار گذاشته است. ما در دوره هاى مختلف به سوالات
مختلفى پاسخ داده ايم و در هر دوره نقطه تاکيدات متفاوتى را مطرح کرده ايم.
اما تبديل اين بحث و ارتقا آن به نوعى "دوره" در منصور حکمت ميتواند عواقب
خطرناکى داشته باشد. نميگويم قصد و هدف شما چنين است، دارم نگرانى ام را
اعلام ميکنم. در همين زمينه ترم "کمونيسم کارگرى مدرن" هم از همين نگاه رنج
ميبرد. ما هميشه گفتيم کمونيسم کارگرى يک جنبش مدرن است. مدرنيسم و استقبال
از پيشرفت و يا اصول جهانشمول هميشه جزو مبانى فکرى کمونيسم کارگرى را
تشکيل داده است. اينکه چپ راديکال يا جنبشهاى غير کارگرى چنين خصيصه اى
نداشته اند و يا حتى در تقابل با آن خود را تعريف کردند، ربطى به کمونيسم
کارگرى ندارد. لابد منافع اجتماعى خاصى آنها را در مقابل مدرنيسم و ارزشهاى
يونيورسال ميگذارد. ما يک کمونيسم کارگرى غير مدرن و سنتى نداريم و يک
کمونيسم کارگرى مدرن. کمونيسم کارگرى يعنوان يک جنبش عينى و اجتماعى همواره
جنبشى مدرن بوده است.
چند نکته در باره پست مدرنيسم
به نظر ميرسد که رفيق خسرو دانش فکر ميکند که پست مدرنيسم در دنياى امروز و
روندهاى سياسى و اجتماعى آن نقش عميقى ايفا ميکند و وظيفه خود را آن قرار
داده است که در هر سوراخى آن را نقد کند. من نقد پست مدرنيسم و تزهائى که
منتج از اين ديدگاه است را لازم ميدانم و حزب در زمينه اى که لازم بوده و
همان اندازه که جايگاه اجتماعى پيدا کرده به آن و تبعات آن پرداخته است.
اما ترسيم پست مدرنيسم بعنوان ايدئولوژى بورژوازى جهانى معاصر و يا تبئين
هر اختلاف يا هر بحثى از يک نگرش ضد پست مدرنيستى، به نظر جايگاهى را براى
پست مدرنيسم قائل ميشود که واقعى نيست. خود بورژوازى البته چنين ادعائى
ندارد، روشنفکران طبقه حاکمه هم همينطور، جريانات سياسى و سنتهاى اصلى
سياسى جامعه بورژوائى هم همينطور، کمونيستها و سوسياليستها هم همينطور. اما
رفيق خسرو مسئله را بدينصورت مطرح ميکند. معلوم نيست چرا؟ ظاهرا "ايده
مطلقى" جائى هست که بر زمين و زمان و طبقات و جنبش ها و اقتصاد و سياست و
هنر و ادبيات و معمارى و غيره حکم ميراند و به چتر عمومى نگرش بورژوازى
جهانى تبديل شده است! حتى رفيق خسرو در همين بحث اين ديدگاه را تا حدى بسط
ميدهد که ميگويد چرا چپ ايدئولوژيک در رگه هاى مختلف آن را به طبقات و
گرايشهاى مختلف ربط ميدهيم؟ پس به چى ربط بدهيم؟ به همان دليل که مارکس و
مانيفست نسبت داد و يا منصور حکمت و يک دنياى بهتر نسبت داد و يا مبانى
کمونيسم کارگرى نسبت ميدهد. به اين دليل که دنيا صحنه نبرد پست مدرنيسم و
کل بورژوازى پشت آن از يکسو و طبقه کارگر از سوى ديگر نيست. اين تصوير چه
از نظر تحليلى و چه از نظر مشاهده صرف نادرست و غير واقعى است. حتى آنجائى
که بورژوازى در کشورهائى مانند عراق و افغانستان دولتى متشکل از قبائل و
مذهب و قوميت سرهم کرده است، اين نشان از پيشرفت بورژوازى در اين کشورها و
يا آلترناتيو مطلوب انکشاف سرمايه دارى در اين کشورها نيست. اين عرصه سياست
است و پراگماتيسم و فقدان آلترناتيو نه روندى مطلوب براساس يک جهت مسلط.
البته ظرفيتهاى ضد کمونيستى و دولتهاى استبدادى متکى بر کار ارزان و کارگر
خاموش را فرض ميگيريم که اين دولتها خصلت مشترک شان است. اما دولت کنونى
عراق يا افغانستان، عليرغم همخوانى خود با راست جديد جهانى، دولتهاى مطلوب
بسط سرمايه دارى و مدلى نيستند که بايد دراين کشورها سرکار بيايند. راه حلى
ندارند. اين بخشى از روند آرايش سياسى، اقتصادى، فکرى و ايدئولوژيکى جهان
بعد از جنگ سرد است که هنوز به فرجام نرسيده است.
اينجا ميخواهم در مورد فضاى حاکم به محافل سياسى ايران بويژه در دوره دو
خرداد تاکيدى بکنم. رفيق خسرو مطلع است که بحثهاى پست مدرنيسم در ايران از
همان دوره انقلاب بعضا مطرح شد و بويژه در دوره دو خرداد به اوج رسيد. اين
ناشى از نياز جامعه به پست مدرنيسم بعنوان يک چهارچوب و يا حتى ناشى از
تعرض بورژوازى با پرچم پست مدرنيسم و يا روشن تر بخط شدن بورژوازى پشت نگرش
نامنسجم پست مدرن نبود. صاف و ساده يک امر سياسى بود. همانطور که در دوره
پس از جنگ سرد چنين دليلى داشت. دو خرداد در ايران نياز داشت که "روشنفکر
دينى" و امر راه آمدن جامعه روشنفکرى و دانشگاهى را با پديده خاتمى وفق
دهد. حزب اللهى نيازى به اين امر نداشت، جنبش ضد جمهورى اسلامى نيازى به
پست مدرنيسم نداشت، رژيم اسلامى اما نياز داشت که در دانشگاه و محافل سياسى
هضم دو خرداد و کنار آمدن با اين روند با يک پوشش تئوريک ظاهرا شيک و ضد
کمونيستى صورت گيرد. پست مدرنيسم همين مصرف را داشت و آمدن و بردن امثال
هابرماس و انتشار وسيع آثار پست مدرنيستى و عرضه آن در کتاب فروشيها، همين
هدف را دنبال ميکرد. اما جامعه در ايده هاى پست مدرنيستى منجمد نشد.
واقعيات زندگى اجتماعى سرسخت تر از آنند که در زنجير بمانند. دير يا زود
راه خود را پيدا ميکنند و تئورى متناظر بر پيشروى خود را هم تدوين و يا اخذ
ميکنند. نه رژيم اسلامى و نه جنبش ضد جمهورى اسلامى هيچوقت خود را اسير پست
مدرنيسم نکرد. شکست دو خرداد و چرخش به چپ در عرصه هاى مختلف، به اندازه
کافى ناقوس مرگ پست مدرنيسم را هم بصدا در آورد. اينکه هنوز عده اى با
ادبيات دو خرداد يا پست مدرنيستها حرف ميزنند و يا از اين مکتب منحط
الفاظشان را اخذ کرده اند، اينها ثانوى اند. نشان يک روند پايدار سياسى در
ايران نيستند. در سطح جهانى همانطور که ابتدا اشاره کردم، بعد از خلا سياسى
و ايدئولوژيکى پايان جنگ سرد، در دانشگاهها و آکادمى و برخى احزاب،
استنتاجاتى از اين بحث اخذ شد. اين استنتاجات عمدا در جهت نفى حقوق مدنى و
يا تحميل عقب نشينى به جامعه صورت گرفت که خود اينها نيز همواره موضوع جدال
و نقد ما بودند. در ميان روشنفکران، کسانى که تا ديروز استالينيست و
مائويست و طرفدار برژنف بودند و حالا با قبول "پايان کمونيسم و پايان
ايدئولوژى" در صف مستر بوش و دمکراسى نظم نوينى قرار گرفته بودند، به تئورى
توجيه دفاع از سرمايه دارى نياز داشتند. پست مدرنيسم و دگر انديشى پناهگاه
اين طيف شد. اما در مدت کوتاهى اين زوزه هاى دانشگاهى و بشدت ارتجاعى به
کنارى رفت و در همان محيط آکادمى، که معمولا عقبه جامعه است، صورت مسئله
عوض شد و تلاش جديد بر تقابل جديتر و اينبار حتى در پوشش چپ با کمونيسم و
مارکسيسم در دستور قرار گرفت. پست مدرنيسم در دوره بيشکلى سياسى در غرب و
بدرجات کمترى و با يک اختلاف فاز در دوره دو خرداد در ايران، در ميان عده
اى مد شد و همينطور دولتها و جريانات راست از آن در تدوين سياستهايشان
استفاده کردند. پست مدرنيسم قبل از هر چيز به تکوين راسيسم نهادى طبقات
حاکمه کمک کرد و در صحنه سياست ابزارى بود در جشن پيروزى بازار عليه
کمونيسم بطور کلى.
پست مدرنيسم ايدئولوژى و چهارچوب فکرى بورژوازى جهانى نيست و هيچ زمان چنين
اهميت و مقياسى را پيدا نکرده است. ناسيوناليسم، دمکراسى، ليبراليسم و
محافظه کارى جديد و يا حتى فاشيسم و مذهب جنبشهاى متعين ترى در جامعه
بورژوازى اند و طوق ايدئولوژيک و بسيج کننده قويترى در دست طبقه حاکم بودند
و هستند. به هر حال پست مدرنيسم و جدال با آن در شرايط امروز جدال با
مردگان است. پست مدرنيسم در صحنه سياست جهانى و منطقه اى و کشورى حضورى
ابژکتيو بعنوان چهارچوب فکرى بورژوازى ندارد تا ما را به صرافت تبئين جهان
براساس محوريت آن و مقابله با آن کند. بالاخره اينجا و آنجا چند روشنفکر
پست مدرن هم يافت ميشود که در وقت خودش براى دفاع از ارتجاع صدايشان
ميزنند، اما پست مدرنيسم بعنوان يک جريان معتبر فکرى در دورن بورژوازى و
روشنفکران و تبديل کردن آن به جز غير قابل تفکيک در هر بحث و موضوع سياسى و
اجتماعى، به نظر من آوانس دادن به آنست و به نتايج بسيار غلطى ميتواند منجر
شود.
در پايان از نقد رفيق خسرو دانش تشکر ميکنم و منتظر ديدن "مقاله کمونيسم
کارگرى و ادبيات "پراتيک" ميمانم. نکات متعدد ديگرى در اين بحث مطرح شدند
مانند متد مارکس و غيره که ميشد در مورد آنها هم صحبت کرد. اما تا همينجا
هم بحث از خود ادبيات و هنر و هدفى که اين بحث داشت خارج شده است.
١٠ مه ٢٠٠٦
ضميمه: مطلب کامل رفيق خسرو
دانش:
http://www.rowzane.com/0000_m+e/0m+e_2006/2605/M3-KKadabiat.html
|