|
|
|||||||
|
|
تاریخچهی مختصری از نقد نوین مذهب در تمدن غرب اثر جئوف پرایس
ترجمهی آرش سرخ
قسمت سوم
توضیح مترجم: با خرسندی بسیار، قسمت سوم از "تاریخچهی مختصری از نقد نوین مذهب در تمدن غرب" را تقدیم میکنیم. در این قسمت به مباحث دیگری پرداختهایم. نکتهای که باید مورد توجه قرار بگیرد این است که در این قسمت قطعات نسبتا مفصلی از آثار بندیکتو اسپینوزا، فیلسوف شهیر هلندی، نقل شده است. این قطعهها، با توجه به وزن فلسفی و زمان نگاشتهشدنشان، بیشک لقمههای راحتی برای ترجمه نبودند و نیازی به گفتن نیست که با توجه به اینکه خارج از متن نقل میشدند و موضوع خود اثر نیز نبودند از کیفیت مورد انتظار مترجم برخوردار نیستند. بخصوص که وی به هیچ منبع ترجمه شدهای از آثار اسپینوزا دسترسی نداشته است.
روشنگری (از 1650 تا 1790)
عصر روشنگری بیش از هر چیز یادآور دورهای از پیشرفتهای علمی بخصوص در فیزیک و ریاضی است. این دوره همچنین با پیشرفتهای عمیقی در فلسفه همراه بود. آثار سر ایزاک نیوتون در فیزیک و "قوانین طبیعت" نقش مهمی در عصر روشنگری داشتند حتی با وجود این واقعیت که خود نیوتون فردی عمیقا مذهبی بود. فلسفهی روشنگری، چه در بعد مذهبی و چه ضد مذهبی، مدعی بود که جهان قابل مشاهده و قابل شناخت است. برای افرادی چون نیوتون این امکان وجود داشت که تصور کنند قوانین طبیعت توسط خدا خلق شدهاند. برای دیگران این به این معنی بود که میتوان جهان بدون خدا را تصور کرد و توضیح داد.
بهرحال و علیرغم این تفاوتها نکتهی مشترک اینست که عصر روشنگری دورهای از باور در دانش و خرگردایی انسان و قدرت تحصیلات برای پیشرفت منافع انسانیت بود. در این دوره نقد انجیل و دگمها در میان اعضای تحصیلکردهی اجتماع، حتی خداباوران، افزایش یافت. مقابله با نهادهایی همچون کلیسا و دولت افزایش یافت و این به پیشرفت دموکراسی، تجارت آزاد و علوم انجامید.
پایان عصر روشنگری معمولا با انقلاب فرانسه، عروج سرمایهداری صنعتی در انگلستان و توسعهی هنر و فلسفهی آلمانی به یاد آورده میشود.
بندیکتو اسپینوزا (زاده 1632-درگذشته 1677)
اسپینوزا در آمستردام و در خانوادهای از یهودیان پرتغالی که از دادگاههای تفتیش عقاید پرتغال گریخته بودند به دنیا آمد. او از مهمترین فلاسفهی عصر روشنگری و از مهمترین خدمتکنندگان به پیشرفت ایدههای لیبرالیسم، دموکراسی و تحمل مذهبی محسوب میشود. اسپینوزا به خاطر مخالفت با اصول دینی توسط کنیسهی خود تکفیر شده بود. او را به عنوان پدر نقد نوین انجیل و از مهمترین شکلدهندگان پانتهئیسم میشناسند. (پانتهئیسم دیدگاهی است که در آن عالم فیزیکی به عنوان خدا در نظر گرفته میشود).
بسیاری از دیدگاههای اسپینوزا امروز بسیار آشنا هستند، در واقع دیدگاههای اجتماعی او اساسا پایهی تمام ایدئوژی نوین لیبرال دموکراسی را شکل میدهند. با این حال چه دیدگاههای مذهبی او و چه دیدگاههایش در مورد دولت در زمان خودش با جنجال شدید همراه بودند و به همین علت او تمام زندگیاش را در خلوت گذراند و برای جلوگیری از دستگیریاش اکثر آثار خود را بدون نام چاپ میکرد. او خود به گونهای قرار گذاشت که آخرین اثرش، "اخلاق" ، پس از مرگ او به چاپ برسد.
دیدگاههای اسپینوزا در مورد مذهب و خدا به مرور زمان تغییر میکردند. او در آثار اولیهاش خط سنتیتری دارد (گرچه در عین حال، جنجالی) اما در "اخلاق" او پانتهئیستیکی ترین نگاه خود به خدا به عنوان طبیعت را مطرح کرد.
آثار مهم اسپینوزا: در مورد پیشرفت ادراک (1662) اصول فلسفهی کارتسی (1663) رسالهی سیاسی-خداشناسانه (1670) اخلاق (1677)
" اگر میشد افکار افراد را به آسانی زبانشان کنترل کرد هر پادشاهی میتوانست بدون دغدغه بر تخت خود بنشیند و دیگر خبری از حکومت به وسیلهی زور نبود. در آن صورت میشد زندگی افراد را بر طبق مقاصد حکامشان شکل داد و آنان را به فرمانبرداری از دستورات حکام، هرگونه که هستند، غلط یا درست، خیر یا شر، عادلانه یا ناعادلانه وا داشت. بهرحال ما قبلا (در فصل هفدهم) نشان دادهایم که فکر هیچ کس را نمیتوان کاملا به تمایل دیگری سپرد و هیج کس، چه با خواست خود و چه با اجبار، نمیتواند حق طبیعی استدلال و قضاوت آزاد را از خود سلب کند. به همین علت است که دولتی که تلاش کند افکار را کنترل کند "ظالم" شمرده میشود و این امر تجاوز به حق خودمختاری و غصب حقوق تلقی میشود. حق جستن برای یافتن اینکه چه چیزی باید به عنوان درست قبول شود و چه چیزی به عنوان غلط رد شود و یا انسان در پرستش خدا چه افکاری داشته باشد. تمام این سوالات و مسائل در حیطهی حق طبیعی یک انسان است و او نمیتواند ، حتی با رضایت خویش، از این حق انصراف دهد. ........... از این رو قدرت یک پادشاه هر قدر که باشد، هر قدر که الزام در تعریف حقوق و مذهب به کار رود، این هرگز نمیتواند از اینکه انسانها خود با قوهی ادراکشان قضاوت کنند و با احساسی تحت تاثیر قرار گیرند جلوگیری کند. ......... پس از آنجایی که هیچ کس نمیتواند حق آزادی قضاوت و احساس را تفویض کند، از آنجا که هر فردی با حقی طبیعی و غیرقابل برگشت سلطان افکار خویش است، میتوان گفت که تفکر انسان در اسلوب وسیع و پیچیده نمیتواند (مگر با نتایج فاجعهبار) محدود به تکرار دستورات قدرت عالی شود. بی توجه به اکثریت افراد، حتی با تجربهترینها نیز نمیدانند چگونه ساکت بمانند. قصور عمومی انسان در اعتراف نقشههایش به دیگران است، حتی آن زمانی که به رازداری نیاز است. پس دولتی از همه ناگوارتر است که فرد را از حق آزادی گفتار و تعلیم افکار محروم کند و آن دولتی متعادل است که چنین آزادی را اعطا کند. با این وجود ما نمیتوانیم منکر این شویم که کلمات نیز میتوانند مانند اعمال به قدرت ضربه وارد کنند. از این رو گرچه نمیتوان آزادی که ما در موردش صحبت کردیم را کاملا نقض کرد اما اهدای نامحدود آن نیز هلاکآورترین اعمال خواهد بود. از این رو، اکنون ما میباست معین کنیم که چنین آزادی میتواند تا کجا پیش رود که سلامت دولت و قدرت حکام را به خطر نیاندازد. و همانطور که در آغاز بخش شانزدهم گفتم این موضوع مورد بحث اصلی من است. به سادگی میتوان از توضیحات بالا در مورد بنیادهای یک دولت نتیجه گرفت که هدف نهایی هر دولت نه حکمرانی، محدود کردن، ترساندن و نه اعادهی فرمانبرداری است که بر عکس ، این هدف، آزاد کردن هر فرد از ترس و فراهم کردن زندگی در تمام امنیت موجود برای اوست. با کلام دیگر تقویت حق طبیعی او برای وجود و کار کردن بدون صدمه زدن به خود یا دیگری. نه! هدف دولت تغییر انسانها از موجوداتی خردگرا به جانوران یا عروسکهای خیمهشب بازی نیست بلکه قادر ساختن آنها به توسعهی افکار و اجسامشان در امنیت و استفاده از قوهی ادراکشان بدون هیچ مرز و محدودهای است، نه نشان دادن نفرت، عصبانیت و حیلت و نه نگهبانی آنها با چشمان حسادت و بیعدالتی. در واقع هدف حقیقی دولت، آزادی است. ........ اگر مدعی این اصل شویم که وفاداری یک فرد به دولت همچون وفاداریاش به خدا باید تنها از روی اعمالش قضاوت شود (برای مثال از خیرش به همسایهگانش) نمیتوانیم شک کنیم که بهترین دولتها آزادی تفکر فلسفی را همچون آزادی اعتقاد مجاز خواهدنمود. من اعتراف میکنم که از چنین آزادی دردسرهایی عروج خواهد کرد اما کدام مسئله بسیار هوشمندانه حل شده است که هیچ مشکلی از آن برنخواسته است؟ آن که بخواهد همه چیز را با قوانین و حقوق سامان دهد بیشتر از اصلاح بدیها به عروج آنها دامن خواهد زد. بهتر است چیزی را که نمیتوان ملغی کرد خود اعطا کنیم حتی اگر در ذات مخاطرهآمیز باشد. چقدر شر و بدی از تجمل، رشک، طمع، مستی و امثالهم عروج میکند و با اینحال همهی اینها، با تمام بدیشان، تحمل میشوند زیرا که نمیتوان با مصوبات قانونی از وقوعشان جلوگیری کرد. پس ضرورت اعطای آزادی اندیشه چقدر بیشتر است زیرا که این (آزادی) خود نیز موهبتی است و هرگز نمیتواند ملغی شود! جدا از اینکه ،همانطور که نشان خواهم داد می توان به آسانی توسط مقامات سکولار از این نتایج زیانبار ممانعت به عمل آورد، چنین آزادی برای پیشرفت در علوم و هنرهای آزاد کاملا ضروری است که هیچ فردی نمیتواند در تعقیب این مسائل به سود برسد مگر اینکه قوهی قضاوتش کاملا آزاد و دور از اختلال باشد. ........
...و اگر قرار است که دولتها با استحکام قدرت را در اختیار بگیرند و تسلیم آشوبگران نشوند ، اعطای آزادی قضاوت امری ضروری است و (با اعطای این امر) انسانها، هر چقدر که عقایدشان متفاوت و حتی صریحا متناقض باشد، در هماهنگی با یکدیگر زندگی خواهند کرد. ما نمیتوانیم شک کنیم که چنین نظامی بهترین نظام حکومتی است و از آن رو که از بیشترین هماهنگی با طبیعت انسانی برخوردار است، کمتر انتقادی به آن وارد است. در دموکراسی (که همانطور که در فصل شانزدهم نشان دادیم طبیعیترین نوع حکومت است) همه به کنترل قدرت دولت بر اعمال خود تسلیم هستند اما نه بر قوهی ادراک و قضاوتشان. این بدین معنی است که با توجه به اینکه همه نمیتوانند مثل هم فکر کنند، رای اکثریت نیروی قانون است و خود این رای نیز در شرایطی که تغییری در عقیده حاصل شود میتواند ملغی شود. با همین قیاس اگر قدرت قضاوت آزاد را (از انسانها) مضیقه کنیم از شرایط طبیعی انسان دور شدهایم و نتیجتا حکومت مستبدانهتر میشود. ............ شهر آمستردام میوهی حاصل این آزادی را در رفاه عظیم خود و تحسین سایر مردم به بار مینشاند که در این آبادترین دولتها و باشکوهترین شهرها، افراد از هر ملت و مذهب در بیشترین هماهنگی میزیند و بی هیچ سوالی به شهروند دوست خود اعتماد میکنند. چه او غنی باشد و چه فقیر و چه عموما صادقانه برخورد کند و چه برعکس. مذهب و فرقهی افراد از اهمیتی برخوردار نیست چرا که (این مذهب و فرقه) در نزد دادگاهها اثری در باختن یا بردن مجادلهای ندارد و هیچ فرقهای نیست که آنقدر منفور باشد که طرفدارانش - چنانکه به کسی صدمه نرسانند، بدهی خود را بپردازند و نیکوکارانه زندگی کنند - از حق محافظت قدرت آمرانه برخوردار نباشند. ....... نهایتا (باید گفت که) نه تنها اعطای چنین آزادی لطمهای به صلح عمومی، وفاداری و حقوق حاکمان نمیزند بلکه خود از ملزومات حفظ اینهاست. زیرا که وقتی مردم سعی میکنند اینها را سلب کنند و نه تنها رفتار که خود به تنهایی ظرفیت تخطی را دارند بلکه افکار انسانها را به بوتهی آزمایش بکشانند، قربانیان خود را تنها با ظاهری از شهادت و برانگیختن احساسات افسوس و انتقام و نه احساس وحشت دربر میگیرند. بدین سان نیکوکاری و حسن ایمان مخروب میشود، تملق و خیانت تشویق میشود، و فرقهگرایان تا انجا که به اعمال خبیثشان امتیازاتی نائل آمده و فرمان دولتی برای اصولی که مفسر آنند صادر شده، به فتح نایل میآیند. از همین رو آنان با تکبر برای خود حقوق و قدرت دولتی مطالبه میکنند و از این ادعا که مستقیما توسط خدا انتخاب شدهاند و قوانین شان الهی است کوتاه نمیآیند و از همین رو میگویند که قوانین دولتی انسانی است و باید در مقابل قوانین الهی، و به زبان دیگر، قوانین آنها، تسلیم شود. هر کسی باید ببیند که این شرایطی نیست که به نفع رفاه عمومی باشد.
منقول از "رسالهی سیاسی-خداشناسانه"، فصل بیستم
" شش: چیزی که من از خدا (دئوس) درک میکنم چیزی کاملا لایتناهی است. جسمی متشکل از خواص لایتناهی که هرکدام از این خواص ذات و گوهر ابدی و لایتناهی را ساطع میکنند. "
منقول از "اخلاق" قسمت اول
"از این رو نوزاد میپندارد که با آزادی به دنبال شیر است، کودکی عصبانی میپندارد که با آزادی انتقام و کینهخواهی را طلب میکند و کودکی کمرو میپندارد که آزادانه گریز را انتخاب میکند. فردی مست میپندارد که با تصمیم آزاد فکر خود چیزهایی را بیان میکند و همان چیزهایی که اگر هوشیار بود در دل خود نگاه میداشت. به همین رویه، مردی دیوانه، زنی پرچانه، یک کودک و مردمی از این قماش میپندارند که با تصمیم آزاد فکر خود سخن میگویند در حالی که حقیقتا نمیتوانند جلوی انگیزهی صحبت را بگیرند. از همین رو تجربه (به ما) میآموزد که هرچقدر که افراد بپندارند که آزادانه صحبت میکنند از اعمال خود باخبرند و از مسبب این اعمال، بیخبر و در ضمن تصمیمات فکر آنها چیزی بجز بیان میل و رغبتشان که آن نیز بنا به حالتهای مختلف مزاج جسم متغیر است، نیست. زیرا که هر کس هر چیزی را بنا به احساسات خود پیش میبرد و آنانی که مورد هجوم احساسات متناقض قرار میگیرند نمیدانند که چه میخواهند و آنانی که مورد چنین هجومی نیستند به آسانی این یا دیگری را انتخاب میکنند. حال تمام این چیزها به روشنی نشان میدهد که تصمیم فکر و میل و رغبت جسم در طبیعت دو مفهوم همبود و حتی یکسان هستند. وقتی که با مشخصهي فکر پیش رود و از طریق آن توضیح داده شود ما آن را "تصمیم" (دکرتوم) میخوانیم و وقتی که با مشخصهی گستردگی پیش رود و از قوانین طبیعت ناشی شود و غیره آن را "قصد" یا عزم (دترمیناتیو) میخوانیم که با توضیحاتی که در مورد این موضوع خواهیم داد روشنتر معلوم خواهد شد."
منقول از اخلاق، بخش سوم
"پس دیدیم که بدین قرار انسانها در اطلاق عنوان کامل یا غیرکامل به چیزهای طبیعت بیشتر از روی تعصب عمل کردهاند تا از روی دانش حقیقی و ما در ضمیمهی بخش اول نشان دادیم که طبیعت با پایانی در منظرهی خود عمل نمیکند. زیرا که آن وجود ابدی و لایتناهی که ما خدا یا طبیعتاش میخوانیم با همان ضرورتی عمل میکند که بر طبق آن موجود است و ما نشان دادیم که بر اساس همان ضرورت طبیعت خود که بر اساس آن موجود است عمل میکند. ( به فصل شانزدهم، قسمت اول مراجعه کنید)
از این رو دلیل و علتی که خدا یا طبیعت عمل میکند و اینکه چرا موجود است موضوعی واحد است. از این رو چون خدا بی هیچ پایانی در منظر خود موجود است بی هیچ پایانی در منظر خود نیز عمل میکند اما هیچ اصل یا هدفی در وجود یا عمل کردن ندارد. پس "هدف" که "نهایی" خوانده میشود چیزی به جز میل انسان بنیست که به عنوان هدف اصلی یا اساسی چیزی بیان میشود."
منقول از اخلاق، بخش چهارم
امپریسیسم انگلیسی
امپریسیم دیدگاهی است که در آن تمام دانش میبایستی از تجربه به دست آید و به بیانی دیگر خبری از چیزی به نام دانش آ پریوری (پیش از تجربه) نیست. لغت "آگنوستیک" بعدا از همین امپریسیسم بریتانیایی بیرون میآید. گنوستیسیسم به یکی از فرقههای اولیهی مسیحیت اشاره دارد که به "دانش الهی" ( یا "دانش بدون تجربه") معتقد بودند. یعنی اعتقاد داشتند که مردم میتوانند به سادگی "واقعیتها" را بدانند. (در زبان انگلیسی اضافه کردن "آ" به ابتدای یک کلمه به معنای نفی آن است و از این رو آگنوستیسیتم به معنای نفی گنوستیسیسم است-م)
ریشههای منشا امپریسیسم به یونانیها بر میگردد اما تولد دوبارهی این مکتب در تمدن غربی در انگلستان صورت گرفت. ایدئولوژی امپریسیستی انگلستان اساس و پایهی روش علمی را شکل داد.
در قسمت بعد به سه تن از معروفترین امپریسیستهای انگلیسی، توماس هابز، جان لاک و دیوید هیوم میپردازیم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |