بازگشت به صفحه اول

اطلاعيه ها

مقالات

سايتهاى ديگر

آرشيو شماره هاى قبل

منتخبی از آثار منصور حکمت

 
   

دو گرایش متفاوت

ماتریالیسم پراتیک و ماتریالیسم دیالکتیک

و

حلقه مفقوده فلسفی چپ سنتی

 

 

مقدمه وتوضیح

 

لازم میبینم قبل از همه چیز به توضیحی مختصر در مورد مطالب مندرجه در مقاله ام با عنوان "علم گرایی پسامدرنیستی و نقد منشعبین از نگاهی نو" (این مقاله چند روز پیش، از سایت روزنه منتشر شد) بپردازم،که شاید باعث سوء تفاهماتی برای دوستان بشود. باید تاکید کنم منظور م از نوشتن آن مقاله این نبود که نقدهای دیگر دوستان درست نیست. بلکه منظورم این بود که گستردگی انشعاب حاکی ازاین است که مسئله مهمتر از اینها بوده است که صرفا وبراحتی بگوییم انشعاب دارای محتوای راست است وسپس این راست بودنرا در محتوای کلاسیک آن توضیح دهیم. وگرنه تا این سطح از تحلیل، حزب بخوبی توانسته است ابعاد مختلف گرایش راست انشعاب را توضیح دهد و دیگری تحلیلی نمانده است در این مورد جا بماند وگفته نشود. منظورم این بود که مواضع منشعبین حاکی از این است که انشعاب ریشه اش از جایی آب میخورد که ما آنرا نقد نکرده بودیم و بعد از طی پروسه ی  کامل  نقد این ریشه است که میتوانیم رای به آگاهانه بودن این گرایش راست بدهیم. موارد این ریشه و منبع،  عدم نقد پست مدرنیسم بعنوان ایدئولوژی بورژوازی معاصر،عدم نقد پسامارکسیسم بعنوان کمونیسم بورژوایی معاصر و دیگری عدم نقد کمونیسم مکتبی بعنوان تاریخ اول کمونیسم  بوده است.  بعد از این نقد هاست که میتوانیم با توجه به عکس العمل دوستان منشعبین بفهمیم که درد از کجا بوده است و آیا همه ی دوستانی که با این انشعاب رفته اند، مثل خود آن نیز راست بوده اند؟ وگرنه نقدهای بسیاری توسط رفقای حزب کمونیست کارگری شده است که در جای خود ارزشمند بوده و به ابعادی دیگر از این نقد پرداخته اند. و توضیح دیگر اینکه برای بعضی از دوستان سوء تفاهم شده است که منظور من این بوده است که  ما باید منتظر میشدیم تا منشعبین  گرایش پسامدرنیستی خودشانرا بروز دهند و تا آنموقع هیچ نقدی نمیکردیم. باید بگویم که اصلا منظور من چنین چیزی نبوده است. چراکه یک گرایش در یک انشعاب از همان ابتدا بشکلهای مختلف بروز داده میشود. گرایش پست مدرنیستی منشعبین از همان ابتدا از فرهنگ جنگ سردی شان  در پروسه ی انشعاب  و طرفداری از نافرمانی مدنی و تئوری عدم خشونت و نفی مقوله ی تضاد( منشعبین از همان ابتدا میگفتند حزب دنیا و آدمها را بدو قسمت خوب و بد تقسیم میکند) مشخص بود. با این توضیحات امیدوارم دیگر کدورتها رفع شده باشد.

و اما تحلیل کرده بودیم که بعد از فروپاشی کمونیسم اردوگاهی و روسی، تنها چپ آلترناتیو، کمونیسم کارگری باشد و دیگر دراقصی نقاط جهان مردم، کمونیسم را با ما بشناسند و در جنبشهای کارگری، سنتهای مبارزاتی کمونیسم کارگری، یعنی سنتهای رادیکال  عمومیت داشته باشند. تحلیل کرده بودیم که با فروپاشی کمونیسم اردوگاهی، سنت کمونیسم کارگری از انزوا در آمده و طبقه ی کارگر نیز تنها این نوع کمونیسم را درمیدان مبارزه خواهد دید. نظرمان این بود که با فرو ریزش کمونیسم اردوگاهی، طبقه ی کارگر از مبارزات ایدئولوژیک  درون گروهی خلاص شده ودرمقابل خود، مستقیما خود بورژوازی را خواهد دید و روبرو خواهد شد. همچنین تحلیل کرده بودیم که با فروپاشی بلوک شرق، احزاب طرفدار این بلوک و احزاب برادر موضوعیت خود را از دست داده و این باعث خواهد شد جنبشهای کارگری از گرایشهای رفرمیستی و سندیکالیستی نیز خلاص شوند. پس چرا چنین نشد ؟ چه عاملی باعث شد دوباره کمونیسم دیگری تحت عنوان چپ جدید، که موجودیتش از امریکای لاتین شروع شده و بسرعت دارد در جهان، بویژه کشورهای جهانسوم اپیدمی میشود،تکوین یافت و چه عاملی باعث گردید، گرایشی رفرمیستی- سندیکالیستی که سالها از طرف احزاب سوسیال دمکرات، حزب توده، اکثریت و غیره در جنبش کارگری سلطه ایجاد کرده و نمایندگی شده بود، اینباربه پرچمداری کنفدراسیون سندیکاهای کارگری جهان  در مدت زمان کمتری تبدیل به آلترناتیو شده و جالب تر اینکه در پانزدهمین کنگره ی  جهانی خود در کوبا شعار انترناسیونال هم میدهند و با چپ ضد امپریالیست آمریکای لاتین میثاق دوستی و اتحاد میبندند. چگونه بود میگفتیم اتحادیه گرایی دیگر میدان را خالی کرد ورفت. چقدر کار تئوریک کردیم و گفتیم  دیگر فقط ما هستیم و میدان هم آماده برای مبارزه.آیا میدانستیم در عرض چند سال دیگر، جنبش چپ جدید و نو آمریکای لاتین مثل مورو ملخ سر در میاورد و در اتحاد سه ضلعی و مثلث با کنفدراسیون سندیکا یی حهانی و جنبش علیه جهانی سازی به یک نیروی عظیم جهانی تبدیل میشود؟ جنبشی که خود را ضد امپریالیستی و ضد اقتصاد نئولیبرالیستی مینامد. بازبا  واژه ی بد آهنگ "امپریالیسم "  گوشمان را میازارد و دوباره میخواهد دوره ای دیگر، انسانها را به خود مشغول سازد و دوباره به بن بست برسد.  جنبش عظیم ضد جهانی سازی تمام نگرش و متد خود را از کمونیسم تاریخی گرفته، فقط زرنگی کرده تجربیات کمونیسم گذشته را خوب تحلیل کرده و تفکر خود را مکتب گرا نشان نمیدهد، چون میداند که دیگر کسی خریدار آن نخواهد بود. مد روز فعلا غیر مکتبی نشان دادن و پنهان نمودن محتوای مکتبی خود است. بورژوازی معاصرهم همین الان مکتبی تحت عنوان پست مدرنیسم را با ادعای غیر مکتبی بودن از طریق متفکرین زبده ی خود مهندسی افکار میکند و استفاده های شایان توجه از آن میبرد. اصای ترین مشخصه ی فکری جنبش علیه جهانی سازی "ضد امپریالیست" بودن آن است. این جنبش از آنجا که امپریالیسم را درتخریب اقتصاد جهان بویژه کشورهای جهانسوم توسط اقتصاد نئولیبرالیستی و نظامیگری و غارتگری کشورهای بانی نظم نوین جهانی میبیند بنابراین بنظر میرسد درک کائوتسکیستی از امپریالیسم دارد و از طرف دیگررویکردی ارتجاعی نسبت به روند جهانی حرکت سرمایه اتخاذ کرده و خواهان برگشت به قهقرا ست. فراتر از درک کائوتسکیستی، تئوری "امپریالیسم"، حتی بعنوان تئوری لنینی بارناسیونالیستی دارد و بر مبنای متدولوژی کمونیسم مکتبی و دستگاه نظری- فلسفی آن تدوین شده است. لنین هر گز یک تعریف قانونمند از سرمایه ی امپریالیستی نکرد و بهمراه انگلس سرمایه ی انحصاری را عمدتا نتیجه ی رقابت سرمایه ها و با متدولوژی دیالکتیکی ارزیابی میکنند، نه نتیجه ی پروسه ی انباشت سرمایه که رقابت هم برآیندی از آن است. لنین در کتاب امپریالیسم بمثابه بالاترین مرحله ی سرمایه داری باشمردن ویژه گیهای امپریالیسم، صدور سرمایه و کسب سود مافوق را از ویژه گیهای آن میشمارد، نه بعنوان قانونمندی حرکت آن. ازطرف دیگر، خود  اعتقاد به آخرین مرحله ی سرمایه داری گویای حاکمیت تئوری مراحل و دیالکتیک تک خطی در تفکر اوست. اگر به حاشیه نرفته باشیم حرفمان برسر این بود که جنبش علیه جهانی سازی با دیگر جنبشهای درونش در نهایت یک جنبش ناسیونال رفرمیست سوسیالیستی- ارتجاعی با نگرش و متدولوژی کمونیسم ماتریالیسم دیالکتیک بشکل امروزی علیه سرمایه ی جهانیست و میرود تا به آلترناتیو ورهبری جنبشهای ضد سرمایه داری جهانی تبدیل بشود و کمونیسم کارگری در این میان اکثردستاوردهای پراتیکی اش را بویژه در مسایل کارگری به قیمت هرچه آلترناتیوتر شدن این جنبش عظیم تمام میکند. کمونیسم کارگری هرچند آنچه میکند درست است و نمیشود به مبارزات جاری کشور ایران بیتفاوت بود، منتهی باید هوشیارانه این تاکتیک مبارزاتی خود را بسنجد و جاده صاف کن و زمینه ساز آلترناتیو شدن سندیکالیسم دردرون جنبش کارگری جهانی نباشد.  ولی قبل از همه بایست دید که چه شد که چنین شد؟ بنظر من همان اتفاقی افتاده است که من بارها رویش تاکید کرده ام. عدم نقد کمونیسم تاریخی هر لحظه باعث خواهد گشت جنبشهایی شبیه آن ، منتهی در لباس امروزی  عود کنند و شکل بگیرند. ما اگر نقد کمونیسم تاریخی و گذشته را بطور کامل ، در یک پروژه ی نظری گسترده، بعد از نقد پوپولیسم تداوم بخشیده  و این جنبش و نقد نظری را از طریق یک پروژه ی تبلیغاتی قوی به چشم و گوش جهانیان رسانده بودیم و کتابها در مورد آن نوشته بودیم، در اینحال فکر نمیکنم که دیگر چنین  جنبشهایی از گور ستان عتیقه های تاریخ سر در بیاورند  و دوباره بنوعی دیگر مانع رشد وگسترش جنبش کمونیسم کارگری بشوند. من وقتی از نقد حرف میزنم منظورم نقد گسترده ی مهندسی شده ی شایسته ی قرن بیست و یکم است، نه نقد های یک صفحه ای. تمام حرف من اینست جنبش کمونیسم مکتبی با جهانبینی ماتریالیسم دیالکتیک خود تاریخ اول جنبشهای کمونیستی را تحت سیطره ی فکری خود در آورد و این تاریخ یک تاریخ متصل بهم و یکی بوده است. یک جنبش بود با سیر تجزیه و استحاله ای در زمان و مکانهای متفاوت. تمام این تاریخ چپ، برمبنای کمونیسم مکتبی با دستگاه نظری –فلسفی ماتریالیسم دیالکتیک که گرایشی اجتماعی در درون جنبش کارگری زمان انگلس بود، حرکت خود را تنظیم کرده بود. فقط بایست شکلهای تجزیه و استحاله ی نظری این کمونیسم تاریخی را به ظرافت شناخت و نقد نمود. بدون نقد این تاریخ، هرگز موفق به شکست دادن گرایشها و جنبشهای تازه عود کرده از این قماش نخواهیم شد و کمونیسم کارگری تنها با تکمیل این نقد ناقص به آلترناتیوی نظری در جهان تبدیل خواهد شد. بایست بیرحمانه و بدون کوچکترین محافظه کاری و اغماض مسایل کمونیسم تاریخی را بشکافیم وآنرا در جلو چشمان دنیا نقد کنیم و توضیح دهیم که به چه علت کمونیسم کارگری مدرن ، جنبشی متفاوت و فراتر از کمونیسم مکتبی ست. باید توضیح دهیم که کمونیسم منصور حکمت، جنبش مکتبی در به اسارت کشیدن انسانها در زنجیر مکتبها نیست، بلکه جنبش رهایی انسان است. هراس از اینکه با این نقد دیگر چیزی نمیماند به آن افتخار کنیم تفکر غلطی ست. انقلاب اکتبر بزرگترین دستاورد این تاریخ است و درس گرفتن از شکستها ی این تاریخ  بزرگترین امتیاز و افتخار کمونیستی ست. ما بایست خیلی خوشحال باشیم که هنوز مارکس و منصور حکمت و دستاوردهای فکری و عملی گرانبهای  شان را داریم . چه افتخاری بزرگتر از این. ما بایست جنبش کمونیسم مکتبی را تاریخ خامی بدانیم که بدلیل مرگ مارکس و در نتیجه ضعیف ماندن کمونیسم او بوقوع پیوست، اما با وجود این تجربه های گرانبهایی را برای ما ارزانی داشت.

# # # # #

برای تداوم راه منصور حکمت بایست بدانیم که کشف  اولویتها و نیازهای فکری- عملی جنبش کمونیستی ازطریق تجربه حسی و امپریستی میتواند صدمات جبران ناپذیری ببار بیاورد و برای این جنبش گران تمام بشود. این گرایش، که حزب همه مسایل تئوریک را حل کرده گرایش مدرن و کمونیستی نیست و ناشی از متد تقدس گرایی چپ سنتی و مکتبی ست. بهرحال اکنون بعد از مکتب پست مدرنیسم وپسامارکسیسم مهمترین مسئله ای که جنبش کمونیستی با آن درگیر و مواجه است ودر آینده نزدیک بیشترملموس خواهد شد، این است که با نگاهی به محتوای نشریات چپ دانشجویی مهمترین نتیجه ای که بدستمان میاید این است که  چپ دانشجویی نوپا حتی اگرتوام با گرایش این چپ به حزب باشد از نظر تئوری، التقاطی ازکمونیسم کارگری،  چپ سنتی و پست مدرنیسم و پسامارکسیسم(پسا مارکسیسم نیز بتدریج نسبت به گذشته بیشتراظهار وجود میکند، امروز دانشجویی که میخواهد به مسایل چپ علاقه مند شود بعد از مارکس و منصور حکمت به سراغ هابرماس، تئودور آدرنو، اریک جیمسون، گیدنز، لوکاچ و گرامشی و دیگر کمونیستهای اروپایی میرود و میخواهد مارکسیسم غربی بعد از لنین تا امروز را نیز بشناسد)  است. ازآنجا که نقد پست مدرنیسم بنوعی هر چند ضعیف شروع شده و نیز بدلیل اینکه هدف این نوشته نقد پست مدرنیسم و پسامارکسیسم نیست در این رابطه فقط میتوانم بگویم  که ادبیات سیاسی و واژگانی چپ دانشجویی هنوز هم بخشا پست مدرنیستی و پسامارکسیستی ست و این چپ باید ازپیکرهء فکری خود تتمه های این نوع ادبیات را بزداید .  بطور مثال واژه هایی مثل "گفتمان"، "انتگره"، "پارادایم"،خوانش و غیره صرفا لغت و کلمه ی معمولی و جایگزین نیستند، بلکه حاکی از نگرش و زبانشناسی بورژوایی و پسامدرنیستی هستند. چپ اخیر دانشگاه هنوز تا مرزبندی کامل و قطعی با پست مدرنیسم و پسا مارکسیسم  فاصله دارد و حزب باید در این مورد کار تئوریک بیشتری کند. رویکردی که مطرح می کند با چرخش جامعه به چپ تمام دیدگاههای پست مدرنیستی کاربرد خود را از دست دادند و بی اثر شدند دیدگاه درستی نیست. تا زمانیکه ایدئولوژیهای بورژوایی بطور کامل نقد نشده اند، جنبش دانشجویی نمیتواند تمام پتانسیل انقلابی خود را آزاد کرده و بکار گیرد. از طرف دیگر یک جو سیاسی جدید و چرخش جامعه به سوی این جو میتواند بصورت موقت ایدئولوژیهای بورژوایی مطرح در جامعه را به سکوت و پشت رویدادها ببرد، ولی چنانچه برخورد بنیادی به آنها نشود به حتم بعدا در جو مناسبی، با توجه به زمینه های عینی مناسب خود، عود خواهند نمود. چنانچه بنیادهای فکری چپ سنتی اکنون عود کرده است. چپ کنونی دانشجویی  به کمونیسم منصور حکمت از دریچهء جهانبینی چپ سنتی نگاه می کند.   نشریات چپ دانشجویی مملو ازایدئولوژی و ادبیات چپ سنتی ست. دلیل این امر چیست؟ چرا در حالیکه فکر نمی کردیم این تفکرپوسیده و کهنه شده دوباره احیا بشود اکنون مثل یک بیماری مزمن برگشته و عود کرده است؟ دلیل اش اثباتا میتواند یک چیز باشد وآن این است که ما نتوانستیم تکه پازل گمشده فلسفی و فراتر از آن نقطهء شروع دستگاه نظری چپ سنتی رابطور کامل شناسایی کنیم، که منصور حکمت غایت نظری آنرا (بدلیل عدم وجود متون فلسفی چپ سنتی)  فویرباخیسم ارزیابی کرد. منصور حکمت با این تحلیل، نظرش این نبود که فویرباخیسم رویکرد و دستگاه نظری- فلسفی این چپ بود، بلکه منظورش این بود  فقط میتوانیم بگوییم که غایت نظری آن فویرباخیسم میتواند باشد. ببینید خودش در این مورد در همان مقاله "سه منبع و سه جزء سوسیالیسم خلقی" چقدر خوب این مسئله را تبیین می کند: "سوسیالیسم خلقی ایران، بیانگر بقای خودبخودی و نا آگاهانه انحرافاتی "عتیق"در جنبش کمونیستی ما است. به این دلیل شاید ذکر"فویرباخیسم" ویا "کائوتسکیسم" بعنوان "منبع" برای سوسیالیسم خلقی در ایران صحیح نباشد، چراکه پوپولیستهای ماخود ادامه منطقی تفکر خویش رادر این گرایشات جستجو نمیکنند و لذا سه جزئی که ما بر میشماریم الزاما، از نظر تحلیلی و تاریخی، منشاء سوسیالیسم خلقی در ایران نیستند،بلکه غایت منطقی و تئوریزه شده مبانی فکری خام این انحراف را تشکیل میدهند." منصور حکمت / مقاله سه جزء و سه منبع سوسیالیسم خلقی /

منصور حکمت خود در این مقاله طوری حرف میزند که راه را برای کشف منشاء  نظری و تاریخی حاکم بر چپ سنتی بازمی گذارد و این وسعت نظر اورا نشان میدهد. توضیح فرق منشاء و غایت نظری بطور ساده اینگونه است که مثلا یک نفرکه سرطان گرفته است،  برای تشخیص بیماری خود به دکتر مراجعه میکند، آقای دکتر پس از آزمایش بیمار به جای اشاره صریح به بیماری سرطان، به وی میگوید: بیماری تو این است که اگر به همین منوال پیش برود خواهی مرد. یعنی غایت سرنوشت اورا بجای بیماری کنونی اش مطرح میکند.  این نظر را منصور حکمت در دوره ی مارکسیسم انقلابی طرح میکند و در دوره ی کمونیسم کارگری، چپ اوایل انقلاب را برایند و نماینده ی فکری- سیاسی جنبش اجتماعی مشخصی از درون و بطن جامعه  میداند، ولی بایست بدانیم که بر مبنای متد او، هر جنبش اجتماعی  در عین حال یک جنبش تاریخی ارزیابی میشود. از این نظر چپ سنتی کاملاوابسته به کمونیسم تاریخی ست و بنیانها و سنتهای فکری و تئوریک خود را از آن گرفته است، همانطور یکه جنبش کمونیسم کارگری سنتهای فکری خود را از کمونیسم مارکس اخذ کرده است. جنبشهای کمونیستی دنیا نزدیک به یک ونیم قرن بود که کمونیسم را با فلسفه و جهانبینی ماتریالیسم دیالکتیک شناخته، تعریف کرده و بالجبرموجودیت فکری و تئوریک خود را از کانال چهارچوب حاکم بر این دستگاه و سیستم نظری  معنی و مفهوم بخشیده بودند و نماینده ی فکری- سیاسی این نوع کمونیسم بودند. یعنی در واقع مسایل انسانی و اجتماعی زمان خود را با بکار گیری نوع نگرش و متدولوژی کمونیسم مکتبی تحلیل میکردند. بنابر این درعین اینکه یک گرایش اجتماعی مربوط به زمان خود بودند، تداوم یک جنبش تاریخی نیز بودند و نقد دیدگاههای فعلی آن بدون نقد دستگاه نظری تاریخی آن غیر ممکن بود. پس این جنبش یک منشا و تاریخ نظری و ایدئولوژیک داشت که بمثابه یک تکه پازل گمشده میبایست آنرا پیدا میکردیم. این یک امر طبیعی بود که یافتن این حلقه مفقوده کار چندان آسانی هم نباشد. چرا که انگلس و مارکس بدلیل اینکه دوست بسیار صمیمی بودند، بهترین مستمسک بود تا جنبش کمونیستی مکتبی همواره نظرات ایندو را یکی بداند و اصلا احتمال هم ندهد که گرایشهای عینی وفکری آنها متفاوت از همدیگر باشد. گرایش مارکس با غالب شدن گرایش انگلس، در زیر تفکرات مکتبی دفن شد.  منصور حکمت بالاخره این حلقه مفقوده را با صعود به کمونیسم کارگری پیدا کرد(هر چند در دوره ی مارکسیسم انقلابی با مطرح کردن کائوتسکیسم گامهایی به شناخت آن نزدیک شده بود. چون کائوتسکیسم ادامه ی منطقی ماتریالیسم دیالکتیک در شکل راست آن بود. مثل سوسیالیسم تکاملی و جبرگرایی تاریخی برنشتین و کائوتسکی ). وی "ماتریالیسم پراتیک" را بعنوان پایه نظری کمونیسم کارگری اعلام کرد و دیگر بعد از آن   واژه "ماتریالیسم دیالکتیک" را در نوشته هایش و سخنرانیهایش بکار نبرد. منتهی به  بصورت شفاف در این مورد حرفی نزد و بصورت منسجم، این گرایش و جهانبینی فلسفی را به نقد نکشید. هر چند تا حدودی میتوانیم دلایل این سکوت را حدس بزنیم ، ولی بحث در این مورد را به آینده میسپاریم، چون از حوصله بحث ما خارج است. پس این حلقه مفقوده، همان "ماتریالیسم دیالکتیک" بعنوان پایه فلسفی گرایشی متفاوت از "ماتریالیسم پراتیک" بود. "ماتریالیسم پراتیک"  جهان نگری گرایش مارکس بود. ایندو گرایش، مربوط به دو گرایش متفاوت در درون جنبش کارگری و جامعه بودند که بویژه بعد از فوت مارکس، گرایش کمونیسم مکتبی با جهانبینی ماتریالیسم دیالکتیک خود، عملا تاریخ اول کمونیسم را تا  چپ سنتی کشورهای تحت سلطه زیر نفوذ خود گرفت و بعنوان یک جنبش عینی -تاریخی در مراحل مختلفی شکلهای ویژه بخود گرفت. گرایش مارکس، گرایش کمونیسم کارگری غیر مکتبی ، غیر ایدئولوژیک،  اومانیستی و مدرن بود. جهان نگری (البته جهان نگری انسانی)  این جنبش "ماتریالیسم غیر فلسفی" بود، متدولوژی اش "پراتیسیسم" یا پراکسیس با تئوری شناخت تجرید علمی بود. گرایشی در درون طبقه ی کارگر و جامعه بود که با نقد خدا،  مذهب و ایدئولوژیهای آسمانی در دوره ی مدرنیته،فراتر از بورژوازی نوپای مترقی در صدد نقد مکاتب، نظام سازیهای فکری، فلسفه و در واقع مذاهب زمینی بورژوایی بود.  کتاب "ایدئولوژیهای آلمانی" در راستای نقد و افشاء چنین نظامهای فکری کاذبی بود که پشت آنها منافع طبقات حاکم خوابیده بود.  گرایش دیگر، در درون جنبش کارگری، گرایش انگلس بود. این گرایش رویکردی مکتبی، ایدئولوژیک به کمونیسم داشت. جهانبینی اش( البته جهان بمفهوم نه فقط انسانی بلکه جهان غیر انسانی) "ماتریالیسم فلسفی"، متدولوژی اش دیالکتیک و کمونیسم اش کمونیسم کارگری مکتبی یا غیر مدرن بود. من در سطور پایین به تفاوتهای این دو گرایش و جنبش بطور کلی پرداخته ام و تصمیم دارم در آینده به ایندو گرایش تفصیلا بصورت تئوریک بپردازم. لذا از دوستان و رفقای حزب کمونیست کارگری و دیگران انتظارم این است که در این مورد قلم بزنند تا مسایل تاریک و سرپوشیده مانده جنبش کمونیستی تاریخی، هرچه بیشتر شفاف بشوند. چراکه معتقدم تا مسایل تاریخی جنبش کمونیستی و نقطه ضعفهای آن بخوبی تحلیل نشوند و چنانچه باز هم در این مورد محافظه کاری بخرج دهیم، این نقطه ضعفها همواره عود خواهند کرد و صدمات جبران ناپذیری به جنبش کمونیستی خواهند زد. گفتن اینکه مارکسیسم آکادمیک این تئوریها را قبلا طرح کرده است بنوعی کلاه گذاشتن سر خود است. اولا از کلمه مارکسیسم آکادمیک اگرمنظور مارکسیسم مکتب فرانکفورت یا پسامارکسیسم است، باید بگویم که این نوع مارکسیسم متاثر از پست مدرنیسم میباشد و از موضع بورژوازی معاصر به نقد کمونیسم تاریخی (مارکس و انگلس) پرداخته است. یعنی دو شقه کردن مارکس به مارکس هگلی و مارکس طرفدار دیکتاتوری پرولتاریا. مارکس جوان هگلی یعنی مارکس معقول و بورژوایی و مارکس پیر غیر معقول و شورشگرو انقلابی. و رویکرد بورژوایی دیگریعنی یکی گرفتن مارکس و انگلس بعنوان یک نگرش مکتبی و استبدادزا و اتوپیک، و مشترک گرفتن مارکس و انگلس تحت لوای مکتب "ماتریالیسم دیالکتیک" و تحلیل دیگر جدا کردن مارکس و انگلس از موضع بورژوایی.  این نوع تحلیل به انگلس حمله می کند بخاطر اینکه مارکس را غیر انقلابی القا کند، نه چیز دیگر. کل نقد و تحلیل مارکسیسم دانشگاهی از کمونیسم تاریخی محتوایی بورژوایی وپسامدرنیستی دارد و نقطه ی اشتراک همه آنها در نهایت نفی کمونیسم مارکس و انقلابی است. در رابطه با  نقدهای بورژوایی اشاره به یک نکته خیلی مهم است.  اینکه همه این نقدها تحت لوای نقد ماتریالیسم دیالکتیک انجام میگیرد و هرگز در این تحلیلها به واژه ماتریالیسم پراتیک برنمیخوریم. عمدا گرایش به این دارند که ماتریالیسم دیالکتیک و کمونیسم موجود تاریخی را بحساب مارکس بگذارند و هرگز جرات نقد مستقیم خود مارکس را ندارند.چون مارکس تنها جنبش و تفکری است که کارآیی اندیشه اش حتی فراتر از زمان حاضر است(بطوریکه اخیرا توانست بعد از این همه سال دوباره بعنوان اندیشمندی برتر از دیگر اندیشمندان خود را اثبات کند)  ودر نهایت منظورم این است که من از دید و متد بورژوازی به انگلس نگاه ونقد نمیکنم، من از متد مارکس و منصور حکمت به این قضیه نگاه میکنم ، فرقش از زمین تا آسمان است. بعضی رفقا مطرح میکنند که بعضی نقدهای مارکسیسم آکادمیک واقعا درست است. این رویکرد و متد کاملا غلط و مغرضانه است. از این گفته چنین نتیجه ای بر میاید که مارکسیسمی هم داریم که نقدهایش درست است ولی چون غیر اجتماعی ست، دانشگاهی ست،نقدهایش اهمیتی ندارد. استدلال شان این است که کمونیسم را باید در متن مبارزه ی طبقاتی نقد کرد. به انگلس و لنین باید در متن مبارزه ی طبقاتی نگاه کرد. این استدلال، درک ناقص از متد منصور حکمت است. رویکردی شبه پسامدرنیستی به منصور حکمت است. چون پست مدرنیسم هم نظرش این است که تاریخ را باید درمتن آن تحلیل کرد ( در مقاله ی زمینه های شکل گیری و عروج پست مدرنیسم بطور مفصل به نقد بنیانهای فکری پست مدرنیسم پرداخته ام). این نوع رویکرد به بهانه ی متن مبارزه ی طبقاتی در نظر دارد کمونیسم تاریخی را از زیر نقد برهاند. درصورتیکه متد منصور حکمت ضمن تحلیل هر نوع جنبش کمونیستی در متن مبارزه ی طبقاتی به نقد بیرحمانه ی آن نیز میپردازد. متد منصور حکمت نفی برخورد انتزاعی صرف از یک طرف و نفی تایید کامل و تشکیلات گرایی (در برخورد به کومله) صرف از طرف دیگر است.  متد این دوستان این است که مارکسیسم آکادمیک نمیداند که اگر خود بجای انگلس بود همان راه را میرفت که انگلس رفته بود. از طرف دیگر مگر میشود  مارکسیسمی هم داشته باشیم که نقدهایش درست باشد ولی ما نقدهای آنرا بخاطر اینکه دانشگاهی و غیر اجتماعی ست نپذیریم. مگر میشود مارکسیسمی داشته باشیم که نقدهایش از کمونیسم تاریخی(انگلس) درست باشد اما غیر اجتماعی باشد. این یک پارادوکس است. پس درک رفقا از اجتماعی بودن مکانیکی است. پس ما میتوانیم نقدهای غلط و کمونیسم غلط داشته باشیم ولی اجتماعی باشیم. البته اجتماعی نه بمفهوم مکانیکی، بلکه بمفهوم مارکسی و پراتیکی آن. پس منصور حکمت به ما تا بحال چه آموخته است. اگر خودش زنده بود به این تحلیل میخندید. از دید منصور حکمت، کمونیسم اجتماعی یعنی کمونیسمی که تئوریهایش اجتماعی باشد ،نه اینکه بطور فیزیکی- مکانیکی اجتماعی باشد. پس مارکسیسم آکادمیک همان مارکسیسم بورژوایی ست و هیچیک ازنقدها یش از انگلس، بر خلاف نظر دوستان، درست و کمونیستی نیست. اینکه شما میگویید مارکسیسم آکادمیک هم بعضی نقدهایش درست است بخاطر این است که از پذیرش نقدهای درست طفره بروید و بر چسب مارکسیسم آکادمیک به آنها بزنید. خود منصور حکمت در مقاله ی "مبارزه ی طبقاتی و احزاب" درست است که میگوید احزاب سازمانهای کمونیستی را باید در متن مبارزه ی طبقاتی بررسی کرد ولی این متد باعث نمیشود آنها را نقد نکنیم و آن تجربه را دست نخورده وبکر تایید کنیم و بکار گیریم. انگلس و لنین نماینده ی رادیکالترین بخش جنبش کمونیستی زمان خودشان بودند، چونکه بالاخره معتقد بودند که سرمایه داری را باید همین الان سرنگون کرد وقدرت را بدست گرفت، هرچند این استدلال را هم با متد تئوری مراحل توجیه میکردند و عمر سرمایه داری را پایان یافته میدانستند. جهانبینی و متدولوژی که بر جنبش آنها غالب و حاکم بود،ماتریالیسم دیالکتیک بود. تئوری مراحل و جبرگرایی تاریخی بود واگر بخواهیم عمیقتر از این به این جنبش نگاه کنیم، انگلس نماینده ی فکری گرایشی مکتبی در جنبش کارگری و جنبش کمونیستی زمان خود بود. این  گرایش مکتبی، یک گرایش عینی و واقعی و قوی در درون جنبش کارگری بود. گرایشی کارگری که مذهب و خدای خود را با تحول مدرنیته در آسمانها از دست داده بود، لذا بدنبال یک مذهب و خدای زمینی میگشت تا بنوعی دیگر این خلاء را پر کند. یعنی انتقال مکانیسم درونی همان مذهب به یک مذهب زمینی. نمیتوانست بدون مذهب و خدا زندگی کند واینبار آنرا بشکلی زمینی میخواست. چون دیگر شکل آسمانی آن نقد شده و غیرممکن بود. این یک گرایش سنتی در درون جنبش کارگری و کمونیستی بود. انگلس در چنین راستایی گام گذاشت که بجای نقد اسطوره ها و مذاهب هم در آسمان و هم در زمین، نمایندگی فکری نوعی کمونیسم شبه مذهبی را بعهده گرفت و تئوریسین این نوع جنبش کمونیستی شد. دستگاه نظری-فلسفی آنرا در کتاب "آنتی دورینگ" تدوین نمود و رفت بدنبال سیستم سازی و مکتب سازی از کمونیسم. فلسفه ی دیالکتیک طبیعت را تئوریزه کرد که هیچ ربطی به مسایل انسانی و کمونیسم انسانی مارکس نداشت و بدتراز همه اینکه بوسیله دیالکتیک انگلس، قوانین عام بی احساس و جبری پروسه های طبیعی را به فرایندهای زنده ی انسانی که وابسته به پراتیک انسانها بودتعمیم میداد.ا ین گرایش، شبیه همان گرایش فلسفه و مکتب سازی بورژوایی بود که بنوعی دیگر و اینبار به اسم فلسفه ی علمی دوباره بخود موجودیت میداد. منتهی اینبار ازدرون جنبش کارگری و خطرناکتر اینکه نشانه و مهر علم  خورده بود.

مارکس و انگلس دیالکتیک را از هگل گرفتند. منتهی هر کدام به دو شیوه مختلف. مارکس با کل نظام فکری و متد دیالکتیکی هگل اتمام حجت میکند. کل دیلکتیک اورا نظرورانه و ذهنی ارزیابی میکند و آنرا در نهایت نماینده ی اقتصاد سیاسی مدرن بورژوایی و تایید کننده ی افکار آن قلمداد میکند. مارکس هگل را دارای دو نوع روش دیالکتیکی میداند. دیالکتیک ایجابی که در نهایت با مذهب سازش میکند و دیالکتیک سلبی که که آنهم در نهایت تایید کننده ی دید بورژوایی  اقتصاد سیاسی از مقوله ی "کار" است. مارکس این برداشت بورژوایی هگل از کار را به روش پراتیکی و غیر فلسفی (کار ذهنی و انتزاعی نوع برداشت هگل از کار بود) بکار میگیرد و اثبات میکند که کار انسانی بوجود آورنده ی تاریخ است که در جامعه ی بورژوایی دچار از خود بیگانگی میشود. مارکس دیالکتیک هگل را فلسفی و بورژوایی ارزیابی میکند و بیشتر از هگل به ماتریالیسم فویر باخ تاکید میکند که هگل را بعنوان یک فلسفه ی متناقض و ایده آلیستی به نقد میکشد. فویر باخ با ماتریالیسم خود، نظام فکری- دیالکتیکی هگل را بعنوان فلسفه ای که در نهایت با مذهب به سازش میرسد نقد میکند و دیالکتیک اورا مراحل نفی در نفی ایده آلیستی و سازشکارانه ارزیابی میکند.  مارکس با تایید نقد ماتریالیستی فویر باخ از هگل، با نقد ماتریالیسم ناقص خود فویر باخ نیز به ماتریالیسم پراتیک میرسد و کمونیسم پراتیک را بعنوان یک گرایش کمونیستی رادیکال اجتماعی تئوریزه میکند. پس تئوری کمونیستی مارکس با نقد دیالکتیک هگل و اتمام حجت با آن و نقد وتکمیل ماتریالیسم فویر باخ شکل میگیرد نه بااخذ دیالکتیک از هگل و ماتریالیسم از فویر باخ. مارکس هرگز ماتریالیسم خود را تداوم دیالکتیک هگلی ارزیابی نمیکند و هرگز ماتریالیسم خود را ماتریالیسم دیالکتیک نمیخواند. چون مارکس در صدد نقد فلسفه های زمان خود بود و فلسفه را مذهب زمینی و کاذب میداند که در پشتش منافع طبقات حاکم و بورژوازی خوابیده است. مراحل متضادی که مارکس در فرایندهای اجتماعی نشان میدهد، عینی و پراتیکی ست و با دیالکتیک هگل اصلا نمیخواند. تضاد از نظر مارکس برآیند پدیده های اجتماعی و بویژه بورژوایی ست. تضادهای موجود در فرایندهای سرمایه و جامعه ی سرمایه داری برآیند حرکت سرمایه بر مبنای قانونمندی تولید ارزش اضافه است. و طبق این متد سوسیالیسم محصول نفی تضادهای طبقاتی نیست، بلکه محصول نفی ارزش اضافه و کارمزدیست. یعنی صرفا با متمرکز شدن وسایل تولید در دستان حکومت کارگری و طرد طبقه ی بورژوازی از جامعه و سیاست، سوسیالیسم بوجود نمیاید. باید زمینه های تضاد طبقاتی را از بین برد.

 دیا لکتیک برای مارکس پیش فرض نیست، پیش فرض مارکس پراتیک اجتماعی است و او دیالکتیک را در پراتیک نشان میدهد. بهترین نمونه آثار مارکس که دیالکتیک اورا ماهرانه نشان میدهد اثر کاپیتال است. مارکس دراین اثر با تحلیل عینی و تجرید علمی پدیده های جامعه سرمایه داری، فرایندهای دیالکتیکی و نفی در نفی را بطورعینی نشان میدهد که چگونه این فرایندها دارای مراحل از خودبیگانگی و متضادی ست که در عین کنار هم بودگی  همواره دارای وحدت کاذبی باهم هستند. چیزی که در پروسه ها و فرایندهای طبیعی غایب است. مارکس بطور شایسته ای درون وحدت های تحمیلی، تضادهای زنده وپویا را نشان میدهد که با پراتیک آگاهانه انسانها موجب حرکت میشود و بدون دخالت انسان نیز متوقف میشود. پس دیالکتیک از نظر مارکس صرفا مراحل متضاد فرایندهای انسانی و اجتماعی و روابط آنها بایکدیگراست و نه چیزی بیش از آن. مارکس دیالکتیک را بر این فرایندها تحمیل نمیکند، بلکه آنرا به عنوان مراحل از خود بیگانگی های انسانی و اجتماعی بثبوت میرساند و نشان میدهد. پس پراتیک برای مارکس اهمیتی فراتر ازدیالکتیک دارد. چرا که انسان اجتماعی و تاریخی را دیالکتیک و قوانین آن نساخته است بلکه این پراتیک است که او را ساخته و بوجود اورده است.دیالکتیک برآیند پراتیک انسانی ست. این پراتیک انسانی ست که  روابط دیالکتیکی را بوجود آورده، سپس خود آنرا تحریک نموده، برجسته تر ساخته و آشکار نموده است تا  تکلیف خود را با این تضادها یکسره کند  . با تفکر دیالکتیکی نمیشود دنیا را تغییر داد. بایست پراتیک انساتی بکار گرفته شود تا تغییر متحقق بشود. قوانین و مراحل دیالکتیکی کشدار، طولانی و زجردهنده است و تنها پراتیک است که این وضعیت کسل کننده را برهم میزند. دیالکتیک کور است، شعور ندارد، غیر آگاهانه است و اگر بحال خود بگذاری تاریخ انسانی را با تکرار مراحل تکراری خود متوقف میکند. لذا کمونیسم مارکس ومنصور حکمت کمونیسم پراتیک است. ماتریالیسم مارکس ماتریالیسم پراتیک است.قوانین دیالکتیک طبیعت انگلس بر پدیده های انسانی صدق نمیکند و نمیتوان آنرا بطور کلیشه ای به این پدیده ها تعمیم داد.قانونمندی حاکم بر حرکت پدیده های طبیعی و غیر انسانی قوانین دیالکتیک است، در صورتیکه قانونمندی حرکت پدیده های انسانی ماتریالیستی ست. نگرش دیالکتیکی به جامعه ی سرمایه داری با نگرش ماتریالیستی به آن که نگرش مارکس بود فرق میکند. نگرش دیالکتیکی انگلس بر سرمایه، تعریف سرمایه بر مبنا و محور تضادهای درون آن است، نه بر محور قانونمندی حاکم برآن یعنی رابطه ی اجتماعی که ارزش اضافه را تولید میکند. تضاد های درون یک پدیده انسانی برآیند قانونمندی حاکم بر آن است، لذا تضادهای درون سرمایه و سرمایه داری برآیند قانونمندی حاکم  بر آن یعنی قانونمندی تولید ارزش اضافه است. تضادها و پدیده هایی مثل تضاد کار وسرمایه،کارگر و سرمایه دار،بحران، اضافه تولید، رقابت سرمایه ها و صنعت پیشرفته، تضاد اجتماعی بودن شرایط تولید و مالکیت خصوصی، تقسیم کار و انواع تضادهای دیگر. نقطه ی شروع نگرش بر پدیده های انسانی  نگرش ماتریالیستی ست، در صورتیکه نقطه ی شروع نگرش بر پدیده های فیزیکی نگرش دیالکتیکی ست. نگرش دیالکتیکی بر پدیده ها همانطور که با نگرش ماتریالیستی مارکس متفاوت است با نگرش متافیزیکی بورژوایی نیز متفاوت است. ماتریالیسم متافیزیکی پدیده های اجتماعی و انسانی را حسی، انتزاعی، در خود و در اجزاء(افراد) جدا ازهم تعریف میکند، در صورتیکه ماتریالیسم دیالکتیک، پدیده ها را در تضاد اجزاء آن میبیند که برآیندی از قانونمندی حاکم بر کل پدیده است. تاریخ جنبش کمونیستی تاکنونی (یعنی از انگلس تا چپ سنتی در کشورهای سرمایه داری تحت سلطه و سوسیالیسم اردوگاهی) تاریخ استحاله ی این گرایش اجتماعی چه در عرصه ی نظری و چه در عرصه ی عملی ست. نگرش دیالکتیکی مکتبی بطور منطقی بایست به تئوری "سرمایه داری کمپرادوریا وابسته" و اسطوره ی بورژوازی ملی،تئوری بحران اضافه تولید، راه رشد غیر سرمایه داری و مرحله ی انقلاب دمکراتیک خلق، سوسیالیسم خلقی، بر خورد اخلاقی به سرمایه داری، اخلاقیات کمونیسم مکتبی و دیگر تئوریهای موجود در جنبش کمونیستی تاریخی منجر شود. این نگرش ظرفیت استحاله به برخورد اخلاقی به طبقات و دید کالایی از سرمایه را دارد. تئوری مراحل و پروسه ی طبیعی حاصله از دیالکتیک طبیعت ریشه ی فلسفی تمام تئوریهایی مثل بورژوازی ملی و کمپرادور، راه رشد غیر سرمایه داری و انقلابات دمکراتیک خلق میباشد. این استحاله ی نظری حتما باید بصورت کامل و منسجم تشریح داده شده و نقد شود. مهمتر اینکه بر اساس نگرش دیالکتیکی و تکامل گرایانه به پدیده ها از آنجا که جامعه و تاریخ در سیر خط صعودی و تکاملی تحلیل میشود انحصار سرمایه و بویژه سرمایه داری انحصاری دولتی آخرین گام به سوسیالیسم است. از این متد، دو نوع نظرعارض میشود: اول اعتقاد به تئوری مراحل و دوم تمرکز سرمایه در دستان دولت با اجتماعی شدن آن یکی گرفته میشود و یک روال دیالکتیکی و تکاملی ست. در نتیجه کمونیسم مکتبی و ماتریالیسم دیالکتیک، معتقد به اقتصاد سوسیالیسم دولتی ست . وقتی تمرکز وسایل تولید و صنعت در دولت آخرین گام به سوسیالیسم نامیده میشود( بطوریکه لنین میگوید کم مانده است بگویم سرمایه داری انحصاری دولتی همان سوسیالیسم است. یعنی آنقدر به تمرکز سرمایه در دولت گرایش دارد و امتیاز قائل میشود)، پس در واقع سوسیالیسم یعنی انحصار وسایل تولید و اقتصاد در دستان دولت پرولتری و محو کارمزدی هم حتما با اقتصاد دولت پرولتری متحقق میشود. با این اوضاع وقتی میگوییم دلیل شکست انقلاب اکتبر این بود که افق و آلتر ناتیو اقتصاد سوسیالیستی نداشت، تحلیل بیربطی از این قضیه کرده ایم. چراکه کمونیسم ماتریالیسم دیالکتیک و مکتبی در واقع چنین افق و آلترناتیوی را داشت و در جهت آن میرفت و آن اقتصاد  متمرکز در دستان دولت پرولتری بود. کمونیزم جنگی، اقتصاد سوسیالیستی دولتی در حال جنگ بود، منتهی شکست این نوع کمونیسم و یکسری مسایل دیگر از جمله عدم وجود یک طبقه ی پرولتر باسواد و فنی اروپایی و خلاصه عدم رشد نیروهای مولده (که همه ی اینها تماما نتایج گرفته شده از طرف لنین بر مبنای متدولوژی تئوری مراحل و نگرش دیالکتیکی بود) باعث گردید برنامه ی اقتصادی نپ اجرا شود. برنامه ی نپ محصول تفکر دیالکتیکی بود.

 بدون ایجاد  جنبش نظری و عدم نقد تاریخ گذشته ی کمونیسم غالب، هیچ تضمینی به آینده ی جنبش کمونیستی نوین که با منصور حکمت آغاز شده است نیست. بدون این نقد هر لحظه امکان دارد سرنوشتی مشابه گذشته داشته باشیم ودستاوردهای یک انقلاب کمونیستی در آینده را به باد دهیم.  منصور حکمت اولین کمونیست متفکریست که توانست این تئوری و جها ن نگری  کمونیستی را از زیرپیکر سنگین مکتب ماتریالیسم دیالکتیک که بیش از یک قرن تمام بر جنبشهای کمونیستی و کارگری حکومت کرد در بیاورد و شفافیت بخشد. باقی این راه را ما باید تداوم بخشیم و از اسطوره سازی و مطلق نگری نسبت به منصور حکمت دست برداریم. کمونیسم و متد منصور حکمت تماما برمبنای نقد مطلق نگریها بنیان گذاشته شده است. این متد، متد نقد اسطوره ها و مکتب نگریهاست.   

 برداشت انگلس از هگل با رویکرد مارکس کاملا فرق داشت. انگلس برداشتش از هگل این است که متد دیالکتیکی او انقلابی ست و نظام فکری او محافظه کارانه است. در واقع بجای اینکه سرپا بایستد روی سر قرار گرفته است. انگلس یک نوع دیالکتیک (یعنی کل دو روش دیالکتیکی ایجابی و سلبی ) را از هگل کشف کرده وآنرا به تئوری کمونیستی تبدیل میکند. تنها تغییری که انگلس در دیالکتیک هگل بجا میاورد آنرا از یک سیستم ایده آلیستی وارونه به روی پا بر میگرداند و بدون هیچ تغییری به یک سیستم ونظام فکری ماتریالیستی فلسفی تبدیل میکند. از نظر انگلس، دیالکتیک از پراتیک آگاهانه ی انسانها مقدمتر است و نقش اول را بازی میکند، چونکه روابط دیالکتیکی تا به رشد کافی نرسد و پروسه ی تکاملی خود را طی نکند، قابل برداشت از طریق پراتیک انسان نیست.انگلس بجای اینکه مانند مارکس، دیالکتیک را از جنبه ی فلسفی بزداید،عکس آنرا عمل میکند و آنرا تبدیل به سیستم فلسفی "دیالکتیک طبیعت" میکند و بهمراه مانریالیسم فلسفی، یک جهانبینی و ایدئولوژی جهانشمول و سیستماتیک میافریند. من در سطور ذیل به محورهای عمده ی این جهانبینی فلسفی که برایند ونماینده ی فکری گرایشی مکتبی و شبه مذهبی کمونیستی در درون جنبش کارگری بود، اشاره کرده و هر کدام را بطور مختصرتوضیح داده ام، تا سر آغازی باشد برای نقدهای مفصل تر در آینده:

1- ماتریالیسم دیالکتیک دستگاه و سیستم فلسفی جنبش کمونیسم مکتبی ست. این سیستم فلسفی جهانشمول است . یعنی از کوچکترین ذرات ماده تا کیهان گسترده، اجتماع وتاریخ انسانی دلالت دارد. کلا حوزه ی نگرش این گرایش، کل جهان هستی است، نه صرفا جهان انسانی.                           

2- ماتریالیسم  ، فلسفه و شیوه نگرش کمونیسم مکتبی به جهان اطراف است و محتوای فلسفی دارد : الف – جهان از ذرات ماد ه تشکیل شده است . ماتریالیسم کمونیسم مکتبی، ماده را در ذرات اتم جدا از هم تعریف می کند . بنابراین تضادش با ایده آلیسم از بعد انتزاعی شروع میشود. بعدی که  به هیچ وجه ربطی به مبارزه طبقاتی و انسان اجتماعی ندارد. طبیعت برای انسان طبیعتی غیر انسانی ست. بعداز تعریف ماده در مرز بندی با ایده آ لیسم چنین اعتقادی دارد که: ب – ماده بر شعور مقدم است.

بر چنین مبنایی  اول ماده وجود داشته و سپس تفکر بوجود میاید. عین آیه های کتب مذهبی حکم صادر میکند.  کمونیسم مکتبی و سنتی، ماتریالیسم فلسفی خود را در تحلیل مسایل اجتماعی و انسانی چنین بکار میگیرد که اقتصاد مقدم بر روبنای فکری جامعه است.

کمونیسم  مکتبی جنبشی اجتماعی است که با سرمایه داری مرزبندی سازش ناپذیر دارد؛ منتهی این مرزبندی با محتوای سنتی و غیر مدرن است و رویکردی دیالکتیکی به تحلیل اقتصاد سرمایه داری ست.                                                                                                                 

 3 - « دیالکتیک » بخش دیگر نگرش فلسفی این جنبش است که وجهی برجسته و غالب دارد. لذا متدولوژی دیالکتیکی بر نگرش ماتریالیستی فلسفی به جهان جنبه ی برتری دارد.  بر مبنای این نگرش هر پدیده ای دارای تضاد دیالکتیکی است یعنی « تز » ، « آنتی تز » که این تضاد ضرورتا و در نهایت جبرا رو به جلو متحول میشود: یعنی به « سنتز » .  این رویکرد بعدی آگاهانه و مثبت به دیالکتیک میدهد. از این نظر، تحول و تغییر انقلابی جامعه بستگی به پرانیک دخالتگر ندارد و  بر مبنای تضاد دیالکتیکی موجود در بطن سرمایه داری این تحول(سوسیالیستی) حتمی و اجتناب ناپذیر است و امکان عقب گرد وجود ندارد. قوانین « ماتریالیسم دیالکتیک » به شرح ذیل است:

1.     قانون نفوذ متقابل ضدین

2.     قانون  تبدیل کمیت به کیفیت و بالعکس

3.     قانون نفی در نفی

 

مارکس ابتدا با نوشتن ایدئولوژی آلمانی در صدد نقد « ایدئولوژی » ها بر میاید. ایدئولوژیهایی که تیدیل به یک نظام فکری شده اند و خود را قائم به ذات و در خود میدانند و مدعی ساختن تاریخ هستند. مارکس چنین فلسفه هایی را عمیقا نقد کرد و آنها را به عنوان افکار طبقه ی حاکم کاذب ارزیابی نمود . گرایش تاریخی کمونیسم مکتبی برای یکی قلمداد کردن خود با مارکس نیز مدعی نقد و نفی فلسفه و تبدیل آن به علم شد. چرا که معتقد بود با بوجود آمدن علم دیگر نیازی به فلسفه نیست. از آنجا که این گرایش بدلیل منافع طبقاتی خاص خود نمیتوانست بدون فلسفه به حیات سیاسی خود ادامه بدهدواز طرف دیگرمدعی نفی فلسفه و جایگزینی آن با علم بود  بهمین دلیل نما یندگان فکری اش از فلسفه « ماتریالیسم دیالکتیک » خود ابتدا به عنوان فلسفه ی علمی وسپس بتدریج به عنوان خود علم یاد کردند . "دیالکتیک طبیعت" ثمره ی این رویکرد بود. ادای علمی را در آوردن بتدریج باعث گردید متد حاصله از قوانین علوم فیزیکی و تجربی زمانه در این فلسفه تاثیر منفی متقابل بگذارند که  ضرورتا  تئوری و فلسفه  « پروسه طبیعی »، نتیجه ی کاربست دیالکتیک در قوانین این علوم بود .  تعمیم  قوانین ماتریالیسم دیالکتیک به قوانین علوم فیزیکی و پدیده های طبیعی، که ربطی به مسایل انسان اجتماعی نداشت،  رویهم رفته نوعی مکتب زمینی را بوجود آورد. قوانین عام دیالکتیک به تمام هستی و کهکشانها تعمیم گردیده  و متدولوژی پروسه طبیعی و داروینیسم در مسائل اجتماعی استحاله داده شد. بطوریکه حتی بعدها این متدولوژی علم گرایی کار دست این جنبش داد. انقلاب علمی اوایل قرن بیستم در عرصه ی فیزیک،  روانشناسی مدرن ودیگر عرصه ها  تمام اصول عام دیالکتیک طبیعت و فلسفه ی علمی این جنبش را به چالش کشید و بزیر سئوال برد.  تئوریهای نسبیت انشتین( تئوریهای فلسفی نفی مطلق اندیشی، تئوریهای فلسفی نسبی گرایی و نفی تفکر جهانشمول)، تئوریهای حاصله از فیزیک کوانتم برهبری هایزنبرگ (مثل تئوری عدم قطعیت و تئوری نفی روابط علت- معلولی) و قانون وراثت و تئوریهای فروید (مثل تئوری ضمیر ناخود آگاه و خصلتهای وراثتی) ازآن جمله بودند. کمونیسم مکتبی ناچار شد بر این علوم بتازد و با ارتجاعی خواندن آنها علوم را به  بورژوایی و  پرولتری تقسیم نماید. در صورتیکه نه آن علوم ارتجاعی بود ونه علوم بورژوایی و پرولتری داشتیم. صحبت بر سر این بود که قوانین دیالکتیک فلسفی این نوع کمونیسم با تئوریهای فلسفی و غیر فلسفی حاصله از این علوم جور در نمیامد و این قوانین علمی فیزیکی نیزدر جای خود ریطی به مسایل انسانی و اجتماعی نداشت (البته بطوریکه اگر مقاله ی علم گرایی پست مدرنیسم و نقد منشعبین از نگاهی نو را خوانده باشید با خبر میشوید که چگونه کوروش مدرسی میخواهد این رسالت ناقص مانده ی کمونیسم مکتبی را اینبار با ماتریالیسم پراتیک کامل کند و سر ماتریالیسم پراتیک همان بلایی را بیاورد که کمونیسم مکتبی سر خود آورد و با ارتجاعی خواندن نسبیت انشتین و روانشناسی مدرن فرویدی خود را مفتضح کرد). البته دستاوردهای علم روانشناسی مدرن فروید مثل ضمیر نا خود آگاه به مسایل انسانی و ماتریالیسم مارکس مربوط بود( هر چند ایراداتی داشت و متفکرین روانشناسی بعد از فروید مثل اریک فروم آنها را نقد کردند. فروید به دستاوردهایی در عرصه ی روانشناسی رسید که مارکس در عرصه ی علوم اجتماعی و جامعه رسیده بود. ) منتهی کمونیسم مکتبی بدلیل برداشت دگم،کلیشه ای و اکونومیستی از زیر بنای جامعه  نتوانست این تئوریها را هضم کند.

هاله ای مقدس به نام « ایدئولوژی طبقه کارگر » گرداگرد این مکتب کشیده شد و تبدیل به یک « دگم » شد. جهانشمول و جاودانه گردید و شک در آن عین ارتداد مذهبی قلمداد شد. مقوله ی "رویزیونیسم" بمعنی تجدید نظر طلبی و ارتداد وارد ادبیات سیاسی کمونیستی شد. بتدریج عناصر فکری وحتی اصطلاحات بکار برده شده توسط  مارکس از  آثار مکتوب طرفداران این فلسفه پاک گردید و بجایی رسید که کاملا از مارکس بیگانه گردیدو فقط نامی از او در این جنبش باقی ماند .

4-  کمونیسم سنتی و مکتبی بعنوان یک جنبش اجتماعی جنبشی است ضد سرمایه داری. منتهی این نوع کمونیسم، با رویکرد و محتوایی سنتی و غیر مدرن با سرمایه داری مرزبندی دارد. نسبت به سرمایه داری کینه ای عمیق بروز میدهد ولی نمیتواند خود را بعنوان یک جنبش کمونیستی مدرن، فراتر از سرمایه داری نشان دهد. این محتوای غیر مدرن و سنتی به دلایل ذیل اثبات میشود:

5- جای عناصر فکری محو « از خود بیگانگی کار » و « انسان » در این نوع کمونیسم خالی ست . هدف از سوسیالیسم حاکمیت حزب به نمایندگی از طرف طبقه ی کارگر و متمرکزکردن وسایل تولیددر دستان حکومت کارگریست . لذا این گرایش ، سوسیالیسم را مانند مارکس ایجاد " سازمان اجتماعی تولید سوسیالیستی بلا واسطه توسط شهروندان جامعه"  نمی داند، بلکه آنرا اقتصاد متمرکزدولتی و برنامه ریزی شده توسط حزب به نمایندگی از طرف طبقه ی کارگر ارزیابی می کند . لذا در سوسیالیسم مورد نظر مارکس عنصر « از خود بیگانگی کار » و « انسان » به دلیل ایجاد « سازمان تولیدی سوسیالیستی بلا واسطه توسط شهروندان جا معه » از بین میرود ، ولی در آلترناتیو اقتصادی مورد نظر کمونیسم مکتبی این بیگانگی به دلیل عامل یا مانع « اقتصاد سوسیالیستی دولتی » همچنان به شکلی دیگر تداوم می یابد . لذا رویکردی دولتی به سوسیالیسم دارد . در این نوع کمونیسم افراد جامعه مستقیما در اقتصاد سوسیالیستی نقشی ندارند و به همین دلیل نسبت به سرنوشت اقتصادی خویش دلسرد و بی انگیزه می شوند و همین عامل در جای خود بد بینی نسبت به دولت کارگری وحزب را موجب می شود و بی انگیزگی سیاسی را شدت بخشیده و در نهایت به بوروکراسی دولتی منجر می شود (البته لازم به ذکر است که این نگرش با تحلیل تروتسکی در مورد بوروکراسی در شوروی فرق میکند).  بنا براین در کمونیسم مکتبی « شهروند » به مفهوم واقعی کلمه در جامعه بوجود نمی آید . در صورتیکه « شهروند » در جامعه ی متعارف سرمایه داری و بویژه در سرمایه داری غرب تحقق پیدا می کند . این همه ، گویای محتوای غیر مدرن و سنتی این نوع کمونیسم می باشد .

                 6- از طرف دیگر در کمونیسم کارگری بر مبنای آموخته های مارکس و متد او، تضاد اساسی جامعه یعنی « تضاد کار یدی و کار فکری » با محو کار یدی از بین می رود و کار فکری تنها شکل کار در جامعه میشود . رشد سرمایه داری در طول بیش از دو قرن در غرب این روند را به اثبات رسانده است . با رشد ماشینیزم کار یدی بتدریج از بین میرود و کار فکری گسترش میبابد . کمونیسم کارگری مدرن با از بین بردن این تضاد ، محو کار مزدی و بردگی مدرن را تضمین میبخشد ، چرا که بقای آن در جامعه باعث امتیازاتی بنفع کار فکری می شود. محتوای مدرن و فراتر از سرمایه داری کمونیسم با محو این تضاد اثبات می شود . کمونیسم مکتبی با تبدیل این تضاد به  اختلاف کار یدی و فکری در عرصه ی تئوریک و حل آن در جهت گسترش کار یدی و محو کار فکری، محتوای عقب مانده و رو به گذشته ی خود را نمایان می کند . بجای حل ماتریالیستی مدرن و نوع مارکسی، به دیالکتیک موجود در درون این تضاد دامن میزند و با جهت گیری علیه کارفکری محتوای اخلاقی و سنتی نگرش دیالکتیکی انگلس را بر ملا میسازد. از زاویه ی چنین نگرشی کار فکری موجود در جامعه، زائد و بورژوایی ست و باید بنفع کار یدی از بین برودو کار یدی در جامعه غالب شود و همه تبدیل به کارکن یدی و زحمتکش شوند. این روند در شوروی و اردوگاه مربوط به آن و دیگر کشورهایی که حاکمیت کمونیسم مکتبی را تجربه کردند تحقق یافت . بن بست ، بحران و فروپاشی این اردو گاه دقیقا بدلیل چنین روند غیر مدرنی بوده است که  در نهایت موجب گردید در عرصه ی تکنولوژی مدرن نسبت به غرب عقب بماند و همچنان در سطح و دوره ی صنایع سنگین و مادر در جا زده و نتواند به تکنو لوژی مدرن و کامپیوتری برسد. این نوع کمونیسم رویکردی کینه توزانه به تکنولوژی کامپیوتری دارد. چون باعث از بین رفتن کارگر یدی میشود.                                                                                  

7- کمونیسم مکتبی و سنتی بطوریکه درسطور قبلی اشاره کردم  گرایش به این دارد که بر حول طبقه کارگر هاله ای مقدس بکشد و آنرا به اسطوره ای مقدس تبدیل کند. چنین گرایش و تفکر سنتی هرگز نمیتواند فرا سرمایه داری باشد چرا که با چنین گرایش مکتبی به جاودانه ساختن کار یدی و محو کار فکری همت خواهد گماشت. این یکی از اصلی ترین عناصر فکری کمونیسم مکتبی است که نمیتواند سرمایه داری را با رویکردی مدرن و رو به جلو سرنگون و منهدم سازد و به گسترش کار فکری و محو کار یدی بپردازد.

8- کمونیسم کارگری هیچگونه رویکرد مذهبی و مقدس به طبقه کارگر ندارد، بلکه تضاد کار یدی و فکری در جامعه را یکی از موانع رشد نیروهای مولده و در نتیجه برپایی سوسیالیسم رفاه میداند ، لذا از فردای انقلاب سوسیالیستی در صدد محو کار یدی و گسترش کار فکری با بکارگیری تکنولوژی کامپیوتری در عرصه های مختلف اقتصاد جامعه برمیاید. از نظر کمونیسم کارگری ، کار یدی تنگنایست که به دلیل حاکمیت سرمایه، جامعه نمیتواند از این تنگنا و کار زجر آور و کاهنده رهایی یابد، لذا محو آن از فردای انقلاب و تبدیل کار یدی به یک کار تفریحی و سرگرم کننده اساسی ترین اقدامش خواهد بود. چراکه کمونیسم کارگری رفاه و آسایش انسانها را هدف خود قرار میدهد نه مذهب کار یدی پرستی و کارگر پرستی را.

9- روش شناسی و متدولوژی کمونیسم مکتبی و سنتی به هیچ وجه روش شناسی کمونیسم کارگری و مارکس نبوده است و نیست. این متدولوژی را با خواندن آثار مدون کمونیسم مکتبی میتوان براحتی بدست آورد. به غیر از آثار منصور حکمت تا بحال در کمتر اثری میتوان متدولوژی مارکس را مشاهده نمود. منصور حمت این متدولوژی را در مقاله سه جزء و سه منبع سوسیالیسم خلقی در دوره اتحاد مبارزان کمونیست در نشریه بسوی سوسیالیسم نقد میکند. منصور حکمت در این مقاله واژه ماتریالیسم دیالکتیک را بعنوان  حهانبینی و دیالکتیک را متدولوژی مارکسیسم انقلابی بکار میبرد  و بعدها دیگر این واژه را بکار نمیبرد و مقوله رویزیونیسم به مفهوم تجدید نظر طلبی را به زیر سوال میبرد. این خود نشان از این دارد که منصور حکمت ( هرچند با سکوت ) به تدریج کمونیسم مکتبی و سنتی را میشناسد. اصلا خود واژه ی پوپولیسم زیاد صحیح به نظر نمی آید چرا که چپ حاکم بر ایران مربوط به گرایش کمونیسم و چپ سنتی و مکتبی درون جنبش کارگری بوده است تا چپ خرده بورژوایی.  منصور حکمت  پایه ی فلسفی و متدولوژی حاکم بر جریانهای چپ اوایل انقلاب را، فلسفه و متد غیر مدون مینامد و حتی  نمیخواهد منشاء  آنرا به فوئرباخیسم ربط دهد و فویر باخیسم را غایت نظری آن میداند. چرا که فوئرباخیسم نظام فکری بورژوازی مدرن و مترقی زمان مارکس است. متدولوژی جنبش کمونیسم مکتبی که پوپولیسم در ایران تبلوری ازتجزیه و استحاله ی تاریخی این گرایش  بوده است به نوعی یک متد ایدئولوژیک ، جهت دار و مکتبی بوده است. غیر معقول و معقولترین بخشهای این نوع کمونیسم پدیده های اجتماعی و انسانی را با کم و بیش تفاوت ، با رویکردی دیالکتیکی میبیند در صورتیکه متد حاکم بر فویربا خیسم متد پوزیتیویستی و امپریستی ست. این، فرق بین متدولوژی کمونیسم مکتبی با متدولوژی فوئرباخیسم است. اصلا نقد کمونیسم مکتبی از سرمایه داری نقدی است  دیالکتیکی نه مانند مارکس نقد ماتریالیستی-پراتیکی. به جای تعریف سرمایه بر مبنای قانونمندی تولید ارزش اضافی، بر پروسه های متضاد حاکم بر  سرمایه داری تاکید میکند. نقد دیالکتیکی سرمایه داری بدلیل تاکید بیش از حد بر پروسه های متضاد طبیعتا نوعی جبهه گیری اخلاقی را بوجود میاورد. استحاله ی تاریخی چنین جهانبینی و متدی در چپ سنتی کشورهای تحت سلطه  به جبهه گیری و نقد اخلاقی سرمایه بطور آشکار و واضح منجر میشود. همین متدولوژی و جهانبینی باعث میشود شوروی بعد از اینهمه سال دارای مردم ساده و با فرهنگ روستایی باشد. اثری از موسیقی غربی و پاپ در آنجا نباشد. این یعنی مرزبندی اخلاقی با سرمایه داری. اساسا مشکل کمونیسم مکتبی با سرمایه داری اینست که فرهنگ سرمایه داری تشریفاتی و مصرف گراست. به این دلیل است که در شوروی اثری از کالاهای مثلا تشریفاتی مثل صنعت فرش ، صنایع تزئینی و یا صنعت طلا و مروارید دیده نمیشود و کالاهای ظاهرا سنتی تر دارند تا مدرن. و یا عشق در شوروی محتوایی سنتی دارد و عاطفی دارد در صورتیکه این پدیده در کمونیسم کارگری بیشتر به عشق جنسی متمایل است.

10- ادبیات و هنر و نظریه ی ادبی در کمونیسم مکتبی بیشتر در سبک رئالیسم سوسیالیستی  حرکت میکند.رئالیسم بعنوان یک سبک ادبی و هنری در تاریخ سرمایه داری غربی سبکی است خیلی قدیمی و مربوط به زمان ویکتور هوگو. رئالیسم زاییده نگرش سطحی از واقعیت است. رئالیسم سبک ادبی- هنری  فلسفه ی ماتریالیسم دیالکتیک است. رئالیسم و دیالکتیک لازم و ملزوم همدیگرند.  « رئالیسم سوسیالیستی » در شوروی مدت زمان مدیدی سینما ، ادبیات ، تئاتر وهنر را در چهارچوب دگم خود گرفتار ساخت وبایک پسوند  «پرولتری » تمام احساسات ظریف انسانی در زندان « قوانین ماتریالیسم دیالکتیک » محبوس شده واجازه ی رشد آزادانه نیافتند . در تداوم جنبش نظری نوین که از منصور حکمت شروع میشود طبیعتا باید مرحله ای برسیم که نظریه ی ادبی- هنری کمونیسم پراتیکی را تدوین کنیم که من محورهای عمده ی آنرا ترسیم و طرح کرده ام که در فرصتی دیگر آنرا ارائه خواهم کرد. نظریه ی ادبی-هنری کمونیسم پراتیک بایست بر مبنای نقد منسجم و کنکرت تر رئالیسم سوسیالیستی و نظریه ی ادبی پست مدرن حاکم بر ادبیات جهانی شکل گیرد و تدوین بشود. در چنین صورتی جنبش ادبی جامعه به جنبش کمونیسم کارگری خواهد پیوست و این یعنی تسخیر یکی دیگر از مکانیسم های اجتماعی قدرت. واژه ی ادبیات کارگری رویکردی غلط به ادبیات است. از نظر کمونیسم کارگری مدرن ادبیات بخش کارگری و غیر کارگری ندارد. ادبیات کمونیستی یا ادبیات پراتیک و پراکسیس و ادبیات بورژوایی یا پست مدرن تنها تقسیم بندی صحیح از ادبیات و هنر است. "نظریه ی ادبی پراتیک" نظریه ایست که ادبیات و هنرکمونیسم کارگری را تنها آلترناتیو مدرن تر در مقابل ادبیات پسامدرن و رئالیسم سوسیالیستی میداند. در ادبیات کمونیسم کارگری اندیشه ی انسانی از تمام  نگرشهای مکتبی و ایدئولوژیک رها و آزاد میشود و از سطح نگری و تصویر گرایی پسامدرنیستی و دیالکتیک نگری رئالیستی به عمق نگری پراتیکی، اومانیستی و غیرایدئولوژیک میرسد. رویکردی که ادبیات و هنر را انتزاعی و غیر اجتماعی میخواهد و میبیند و معتقد است که نباید سیاست و مبارزه ی طبقاتی را به ادبیات و هنرتعمیم داد، کمونیسم بورژوایی ست. چون در جامعه ی طبقاتی هیچ اندیشه ای نمیتواند انتزاعی باشد. منتهی با این تفاوت که کمونیسم کارگری، هنری را که نیازهای روانی انسانی را برطرف میکند و او را به وجد میاورد و حیات میبخشد، هنر کمونیستی و انسانی میداند. کمونیسم کارگری بین مسایل ادبی-هنری و علوم فیزیکی و طبیعی این فرق را قائل است که ادبیات و هنر پدیده های انسانی هستند و نمیتوانند غیر طبقاتی و انتزاعی باشند.  

-11 طبیعتگرایی کمونیسم مکتبی با طبیعتگرایی کمونیسم کارگری متفاوت است. در کمونیسم کارگری مدرن، انسان و طبیعت واقعا و بلاواسطه به وحدت میرسند، چون از خود بیگانگی کار و انسان بلاواسطه از بین میرود. ولی در کمونیسم مکتبی انسان و طبیعت و یا بقولی دیگر سوژه و اوبژه بصورت مکانیکی و کاذب به وحدت میرسند چون این وحدت بلاواسطه نیست و لذا از خود بیگانگی کار تداوم دارد.

12 در کمونیسم مکتبی و سنتی از آنجا که کارگر به محصول کار خود هرچند توسط دولت میرسد کالا وجود ندارد. ولی چون این عمل بلاواسطه انجام نگرفته است احساس کارگر به محصولات جامعه احساس از خود بیگانگیست. کارگر در جامعه این محصولات را در هیبت ارزش- کالا میبیند و با آن به یگانگی نمیرسد. لذا در چنین جامعه ای کالاهای کاذب وجود دارد. به این دلیل است که کارگر در جامعه کمونیسم مکتبی انگیزه کار ندارد و احساس از خود بیگانگی کار همچنان تداوم پیدا میکند. ولی در کمونیسم کارگری چون این عمل بصورت بلاواسطه انجام میگیرد یعنی کارگر بلاواسطه صاحب  موضوع کار خویش است و بر شرایط تولید بلاواسطه ( از طریق شوراها ) حاکم است لذا به یگانگی با موضوع و ابژه ی کار ( طبیعت انسانی ) میرسد، لذا وحدت انسان با طبیعت انسانیست ، نه با طبیعت انتزاعی و غیر انسانی. جامعه کمونیستی مکتبی مثل جوامع اشتراکی اولیه کور و غیر آگاهانه است. رییس و لیدر حزب بجای رییس قبیله و انبارهای اجتماعی بجای انبار ذخیره با کنترل رییس قبیله مینشیند.                 

-13 کمونبسم مکتبی ظاهرا مثل کمونیسم کارگری به « ماتریالیسم تاریخی » معتقد است . منتهی این نگرش فلسفی – تاریخی تحول کلیه ی جوامع را در خط صعودی و تکاملی می نگرد . بنظر این نوع کمونیسم تمام این جوامع بدون استثنا مراحل تکاملی ذیل را به ترتیب از سر گذراند ه اند: 1 – جامعه ی اشتراکی اولیه 2 – جامعه ی برد ه داری  3 – جامعه ی فئودالی 4 – جا معه ی سرمایه داری 5 – جامعه ی سوسیالیستی  ( این مرحله آخرین مرحله ی تکامل است که کشورهایی مثل شوروی و اقمارش و تقریبا نصف کره ی زمین وارد آن شده اند و بقیه نیز با لجبروارد خواهند شد) . « شیوه تولید آسیایی » به عنوان نظام تولیدی حاکم در سرزمینهای آسیایی در طول سالیان متمادی و دراز را یک ویژه گی و وضعیت  روبنایی  تحلیل می کنند ، در صورتیکه از نظر مارکس، آن یک شیوه ی تولید ی متمایز از نظامهای تولیدی حاکم در غرب بوده است  که به سیستم وسیع آبیاری دولتی متکی بوده وعنصر مالکیت خصوصی موجود در نظامهای تولیدی اروپایی در آن غایب بوده است . این نوع نگرش عامل دخالتگری و پراتیک انسانها را در تحول جوامع به صفر می رساند و در عوض عامل سیر دیالکتیکی ( تز – انتی تز – سنتز ) جبری وغیر ارادی را برجسته می کند . « جبرگرایی » تاریخی منطق  این نوع ماتریالیسم است . طبق این منطق امکان برگشت به عقب در سیر تکاملی جوامع وجود ندارد، مگر اینکه مراحل تکامل را بطور کامل طی کند، از نظر انگلس آنوقت است که پروسه ی تکامل منفی شروع میشود( این نگرش انگلس، کپیه ی دیالکتیک هگل است).  ماتریالیسم تاریخی این نوع گرایش کمونیستی، از نگرش دیالکتیکی حاکم برآن سرچشمه میگیرد. دیالکتیک این نوع کمونیسم تحمیل نگرش خطی و تکاملی بر سیر تحول تاریخی جوامع است.

کمونیسم کارگری هم به ماتریالیسم تاریخی معتقد است . نگرش مادی به تاریخ  و نگرش تاریخی به جامعه و انسان اجتماعی،  اساس ماتریالیسم تاریخی ست . در این نگرش در تحول جوامع عامل « پراتیک » انسانها برجسته میشود  و جبرگرایی تاریخی مردود اعلام میشود . لذا این ماتریالیسم به تئوری « مراحل تاریخی » در جهت خطی وتکاملی خود بخودی و دیالکتیکی معتقد نیست . بطوریکه مارکس و منصور حکمت، جامعه ی بعد از سرمایه داری را با توجه به پراتیک کمونیستی و عدم وجود این پراتیک، سوسیالیسم وبربریت پیش بینی می کنند .

14- مهمترین مسئله ای که میخواهم به آن اشاره کنم این است که با وجود نقد تئوری جنبش کمونیسم مکتبی، در کل برخورد کمونیسم کارگری مدرن به این جنبش باید بر چه اصول درستی قرار بگیرد، تا به بیراهه نرویم. منصور حکمت در مقاله ای که بنام "مبارزه ی طبقاتی و احزاب سیاسی" متدی را  ارائه میکند که میتواند دراین رابطه برای ما راهگشا باشد. بر مبنا ی این متد، ما نباید به جنبشها برخورد انتزاعی و انفعالی بکنیم. بالاخره کمونیسم مکتبی در دوره ی انگلس و لنین رادیکالترین جنبش واقعا موجود کمونیستی بودند، هر چند گرایش مکتبی دردرون جنبش کمونیستی و کارگری را نمایندگی میکردند. بالاخره این جنبش به انقلاب عظیمی بنام انقلاب اکتبر در روسیه منجر شدند و امکان سر کار آمدن و بقدرت رسیدن کمونیسم را به ثبوت رساند. اگر این جنبش نبود الان این دستاوردهای گرانبهای عملی و تئوریک را نداشتیم. ما الان میتوانیم با تحلیل و جمعبندی این تجربه، تاریخ دوم کمونیسم را با کوهی از تجربه به فرجام رسانیم. ما نمیتوانیم کل این پراتیک را نفی کنیم. بخاطر اینکه تنها تجربه ی رادیکال واقعا موجود جنبش کمونیستی بود. انگلس یک عمر تمام از مارکس حمایت مالی کرد تا آثارش را بدون نگرانی از مسایل مالی بنویسد و این امر خود بخود انگلس را در خدمت و صف گرایش مارکس قرار میدهد، البته بدون در نظر گرفتن تئوریها ی خودش. در رابطه با گرایش خودش بالاخره بعد از فوت مارکس رادیکالترین گرایش کمونیستی موجود در متن مبارزه ی طبقاتی بود. منتهی این نوع برخورد هم نباید باعث شود به تئوری این گرایش بطور انفعالی برخورد کنیم و راه ورود و نفوذ این تئوری را به جنبش کمونیسم کارگری باز بگذاریم.  این جنبش تا زمان زنده بودن لنین هم قابل ارج و هم قابل نقد است. لنین با پراتیک خود ثابت کرد که که بقدرت رسیدن کمونیسم ممکن است و تجربه ی انقلاب اکتبر عملا  خط بطلان بر تئوری مراحل و اجتناب ناپذیری کمونیسم کشید، هر چند در نهایت  از تئوریهای جنبش کمونیستی مکتبی سیلی خورد و به شکست انجامید. چرا که جنبش کمونیسم مکتبی بعد از بقدرت رسیدن، فرا تر از تجربه ی انقلاب شوروی نمیتوانست ظرفیت حرکت داشته باشد. آنچه که انقلاب اکتبر را به شکست کشید نداشتن استراتژی و افق اقتصادی سوسیالیستی نبود، بلکه داشتن استراتژی ، افق و آلترناتیو سیاسی-اقتصادی کمونیسم مکتبی یعنی همان سوسیالیسم دولتی بود. انقلاب اکتبر در شوروی دوراه موجود بر مبنای کمونیسم مکتبی در جلوروی خود داشت:عمل کردن به متد تئوری مراحل و در نتیجه رجعت  دوباره به سرمایه داری(که همان سرمایه داری دولتی ست) و دیگری عمل کردن به استراتژی سوسیالیسم دولتی با محتوای بوروکراتیک که در نهایت به یک جامعه ی سوسیالیستی سنتی و حصار شده در میان دیوارهای بلند ومنزوی از جهان با محتوای استبدادی و ارتجاعی، که مارکس در ایدئولوژی آلمانی چنین کمونیسمی را به عنوان کمونیسم منطقه ای و سنتی و ارتجاعی به نقد میکشد. حال شوروی به کدامیک از این دو راه رفته است خود یک تحلیل و بحث جامع میخواهد.

 در پایان از تمام رفقا میخواهم به این جنبش نظری که آغاز کننده و پرچمدار آن منصور حکمت بود بپیوندند و آنرا تداوم بخشند.  

 

 

خسرو دانش

1384

 
 
 

Fax:004670619905

Email:rowzane@yahoo.com

بازگشت به صفحه اول