مگسهای دنیای سیاست و آرشی به
سرخی ارتش سرخ!
با کمال شرم ساری است که باید این
مطلب را با این شروع کنم که دوباره میخواهم راجع به دعوای اخیر با آقای خرسندی
بنویسم. تهران دارد مثل دیگ روی آتش میجوشد، اعتصاب اتوبوسرانان همهجا را فرا
گرفته، خانهی مردم را در سنندج خراب کردهاند و در عراق دو رفیق ما از حککچع را
ربودهاند و من اینجا دارم راجع به آقای خرسندی مینویسم! واقعا برای خودم شرم اور
است.
اما قضیه اینست که چند دقیقه پیش یکی
از دوستان عزیز وبلاگستان برایم پیغامی گذاشت که الان مطلب مهشید را خوانده است و
متعجب است. راستش تعجب هم دارد.
مهشید ، نویسندهی زنانهها، جواب
بنده را داده است. ترم "جواب" البته نمیدانم تا چه حد ماهیت مطلب مهشید را توضیح
میدهد اما بهرحال مطلبی راجع به من و نوشتهی اخیرم نوشتهاند. قضیه این بود که در
یکی دو مطلب طنز که بین من و آقای خرسندی رد و بدل شد، مهشید جان هم آمده سهمش را
ببرد. آمده از تبلیغات ضدحککایی در ایران که تا بحال از کیهان و بهار تا مهشید و
خرسندی در صف پرافتخارش بودهاند نمدی ببرد و در ضمن دوتا هم به من درشت بگوید و
کمی عقدههای شخصی را خالی کند.
گویا مهشید از مطلب "سراپا طنز" آقای
خرسندی به خنده آمده و مدام خودش را قلقلک میدهد و همه را هم دعوت میکند که
بروند و بخوانند ببینند آقای خرسندی چه شاهکاری زده! معلوم شد که جواب فحشهای
سیاسی و تهمت به رابطه با بوش و شارون را میتوان با مطلبی "سراپا طنز" پاسخ داد.
البته سراپاطنز اسم رمز جواب ندادن به فاکتهای معین و فقط توهین و شوخیهای لمپنی
کردن است.
آقای خرسندی نه به مثال کمدینهای سطح
اول دنیا(که تازه حتی با لحن آنها هم آدم نباید جواب یک سوال سیاسی را بدهد) که به
لحن چیپترین لودگان دبیرستانها چند خط از حرفهای مرا بیرون کشیدهاند و آنها را
مسخره کردهاند و مثل فیلمهای تینایجری آمریکایی که یک نفر گوشهای میایستد و
کسی را مسخره میکند و بقیه میخندند مهشید خانم هم دم گرفته و مدام بیمعنیترین
حرفها را تکرار میکند و گویا واقعا سرحال و خوش است. جشن گرفته است. بالا و پایین
میپرد.
به هر حال این وظیفه من است که علیرغم
همهی لجنهایی که به من میپاشند لباسم را تمیز کنم و با لبخند جوابشان را بدهم.
بهرحال باید ماهیت ما فرقی داشته باشد. بالاخره یک چیزی هست که من آرش سرخ هستم و
منصور حکمت، منصور حکمت و کاک نادر عزیز ما بود و مهشید هم، "مهشید" است.
گویا یکی از جرمهای بزرگ من که مدام
بولدش میکنند نوشتن این جمله است:"
جواب آن چند صد دانشجو که به خاطر فوت
منصور حکمت از فرط ناراحتی دو واحد هم پاس نکردند را چه می دهید؟"
من در ادامهی چندین سوال از آقای
خرسندی به ایشان گفته بودم که نام حکمت وزن دارد و اگر کسی میخواهد علیهاش فحش
بنویسد ( و نه نقد سیاسی) باید مدرک ارائه کند و بعد چند خط سعی کرده بودم چیزهای
جالبی که از طرفداران حکمت دیدهام نقل کنم و این هم یکی از آنها بود که واقعا
حداقل هفت هشت نفرش را خودم دیدهام و از آنها هم شنیدهام که دهها نفر دیگر این
مشکل را داشتند.
ولی قضیه اینجا این نیست. قضیه این
است که گویا این از بیخ اشکال دارد. این "مرید و مراد بازی" است. این "امام و
پیغمبر ساختن" است و اینها را یاد خمینی میاندازد.
جدا دنیای عجیبی است. مثلا اگر من
همین حرف را برای مرگ شاملو زده بودم احتمالا همه میآمدند و تعریف میکردند که
دلشان چقدر از این لطافت شاعرانه تحت تاثیر قرار گرفته. اگر کسی بگوید که از مرگ
پدرش ناراحت است و خیلی غمگین است این خیلی قشنگ است، اما همینها برای مرگ حکمت
جرم است.
چرا؟ چون حکمت رهبر سیاسی بوده. چون
رهبر همان حزبی است که به دگماتیستها و کولیها مینامیمشان و مگرنه که تئوریهای
از دیرباز مهشید خانوم با این حرفها ثابت میشود. پس بیا بولدش کنیم و بزرگش کنیم
و دورش رقص سرخپوستی کنیم و خندههای هیستریک کنیم و بدون ذرهای معنی مزخرفات
خودمان را با "نکته بینی" آقای خرسندی جور کنیم.
دوستان عزیز، اینجا میخواهم به همه
اعلام کنم که اگر من هم در زمانی که حکمت زنده بود تنها یکی از آثارش را خوانده
بودم، در زمان مرگ او شبهای بسیاری گریه میکردم. همانطور که تنها در 13 سالگی
برای فوت شاملوی بزرگ ساعتها به همراه هزاران تن دیگر گریستم. اگر در زمان مارکس و
انگلس و لنین و تروتسکی و لوکزامبورگ و زتکین و چه گوارا و آگاتا کریستی و مارک
تواین و هزار قهرمان محبوب دیگرم میزیستم ساعتها برای مرگ آنها میگریستم و سعی
میکردم البته شاد نیز باشم. سعی میکردم با پرچمی که همانها دستم دادند، با پرچم
تغییر این دنیا که زمانی دست اسپارتاکوس بود و امروز بیشتر از همیشه دست ماست به
جنگ این دنیا بروم و شاد باشم.
اگر این مرید و مریدبازی است، من این
مریدبازی را هزار بار به لمپنیسم حرفهای خرسندی و مهشید ترجیح میدهم. اگر دوست
داشتن یک آدم و ناراحتی از مرگش "بت ساختن"است، درود بر شما بتهای دوستداشتنی ام
که یادتان و راهتان زندگی انسانها را شکل میدهد و آنها را در مبارزه با این
دنیای سیاه و همهی عوامل سیاهش از بوش و شارون تا خرسندی و مهشید مسلح میکند.
در ضمن ناراحتی از مرگ حکمت نگرانی از
اوضاع دنیای ما نیز بود. زیرا به قول حمید تقوایی بدون صدای منصور حکمت این دنیا در
قرون وسطی است. نگرانی از اینکه دنیایمان چگونه پیش میرود. نگران اینکه بدون
حکمت کارمان در زنده نگاه داشتن پرچمش سختتر است.
مهشید جان، تو نمیخواهد خودت را از
طبقه همکف پرت کنی. تو چه میدانی قلب چیست، احساس چیست، عاطفه و علاقه چیست.
اینها برای کسانی است که مزهی زیبای اینها را چشیدهاند و برای نجات آدمهای
دنیا، برای نوزاد دشمنشان، برای یک لبخند بیشتر روی لب یک کودک دیگر نبرد
میکنند. اینها برای ماست. ما با چرا زندگانیم!
در مورد عقب ماندگی! یک نکتهی
بامزه!
در بقیه مطلبت باید بگویم حالا نوبت
منست که کمی بخندم به حرفهای تو! مهشید به خیال خودش فکر کرده آقای دانشور عقب
مانده است و هنوز در هوای فیلم زد است که میگوید از تئودوراکیس یاد بگیرید! الان
که باید این سطور را بنویسم جدا یکهو دلم برای مهشید سوخت. مهشید جان! قضیه اینست
که در این هنگامی که تو دنبال "خاله زنک بازیهای خودت (من از این کلمهی ضد زن
متنفرم ولی بهرحال جایگزینی ندارد،منظورم کارهای چیپ و سطح پایین است) و یافتن
ماتریال برای حمله به حزب ما و شخص من (و در ضمن جبران سوختگیها از بحث با فلان
وبلاگ معروف!) بودی میکیس تئودوراکیس در یونان یک اعلامیه معروف سیاسی صادر کرد و
علیه شورای اروپا و خصومت این شورا با کمونیستها حرفهایی زد که به صحنهی اول
سیاسی در چپ دنیا رفت. البته روزنامههای زرد و فحاشان لودهی وبلاگستان این
برایشان اهمیت ندارد، اما این عمل اخیر تئودوراکیس و دفاعش از حزبی که طرفدارش نبود
توجهها را به خود جلب کرد. در ضمن او از زمان جنگ عراق از مهمترین چهرههای
مخالفت با این جنگ بوده است. خلاصه در این یک مورد امیدوارم بیایی و سرت را بندازی
پایین و معذرت خواهی کنی که مدیر یک رادیوی خبری معروف را(گیرم رادیوی کولیها و
اسرائیلیها!) به عقب ماندن از اخبار متهم کردهای در حالی که معلوم شد کی از اخبار
عقب است و کی فسیل است!
اندر وصف مگس بودن مهشید!
و اما قضیه این مگس بودن چیست؟ راستش
اینجا دیگر تقصیر شیرین سخنی حافظ است نه من. حافظ یک شعر معروفی دارد که من راجع
به مهشید به کار بردم و قصم به همه چیزم که تا بحال سه نفر بخاطر این کار به من دست
مریزاد گفتهاند! سه نفر از وبلاگستان و نه از حککا!
شعر از این قرار است:
ای مگس ، عرصهی سیمرغ نه جولنگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری!
و دوستان! هر فکری که راجع به من و
مهشید و حککا دارید بگذارید کنار. آیا قضیه غیر از این است؟
ما هنوز سیمرغ نیستیم، ما تلاش
میکنیم که خودمان را به بالاترین عرصهی سیمرغها برسانیم و تا بحال ثابت کردهایم
که "جولنگه"مان آنجاست. منظورم از "سیمرغ" بودن ساده است. تغییر در دنیای واقعی.
تغییر زندگی آدمها. آوردن خنده بر لب یک کودک. تغییر دنیا. راستش من با همهی
مخالفتهای شدیدی که با چپ سنتی در کوبا دارم احترامی که به فیدل کاسترو به عنوان
رهبر یک جنبش انسانی که زندگی میلیونها تن را تغییر داده میگذارم یک هزارم
احترامم به مهشید و مهشیدها و سایر فحاشان وبلاگستانی نیست.
مهشید کجای این دنیاست؟ چه نقشی در
تغییر این دنیا دارد؟ مهشید خودش میگوید میخواهد همیشه اپوزیسیون بماند. این را
بگذارید بغل حرفهای مارکس در نقد تزهای فوئرباخ بگذارید بغل دولت و انقلاب لنین تا
ببینید این آدم چقدر پرت و چقدر "مگس" است.
مهشید جان! بر خلاف تو و بر خلاف هادی
(که هنوز تمام نامههایم به او را "با احترام" امضا میکنم) من همیشه به تو احترام
گذاشتهام، اما مگس کوچولوی من، تو در دنیای واقعی سیاست همین هستی و این راستش
بهترین حالت است. باید دعا کنی که مگس باشی و ما بتوانیم پست بزنیم. بعضی موقعها
آدمهایی مثل تو میروند پشت تریبونهای آمریکا و جنگ سرد و ضد کمونیستی و میشوند.
آری مهشید جان، ما سیمرغوار در آسمان
پیش خواهیم رفت و تلاش میکنیم (همچنان که تا بحال این تلاش تا حدودی عملی شده) که
زندگی آدمها را عوض کنیم. این فحشها به حکمت و حککا اینجا رونق دارد ولی اگر راست
میگویی برو توی کمپهای پناهندگی آلمان و هلند این حرفها را بزن. پیش آنها که
یک دهم تو هم کتاب نخواندهاند و سواد ندارند ولی میدانند چه کسی جانشان را نجات
داده. برو پیش حاجیه اسماعیلوند این حرف را بزن که از سنگسار نجاتش دادیم. برو پیش
آن زن آمریکایی که برادرش را اعدام کردند و در جنبش مبارزه با اعدام مینا احدی را
خواهر خود میزند. برو پیش بزرگترین انجمن سکولاریست دنیا، انجمن ملی سکولار، که
جایزهی سکولاریست سال را به مریم نمازی داد. برو پیش آن کودکان سوئدی که ما برای
کشیدن حجاب از سرشان مبارزه کردیم. برو پیش آن زنانی که در کانادا به یمن ما از
دادگاههای اسلامی نجات یافتند.
آرشی به سرخی ارتش سرخ!
و یکی از چیزهایی که طبیعی است جیغ
مگسهای دنیای سیاست را دربیاورد "سرخ" بودن است. دوستان به اسم من طعنه میزنند و
مرا مسخره میکنند که چرا اسمم "سرخ" است و یاد ارتش سرخ میافتند. گویی ارتش سرخ
بد است! این درواقع همان حرف آقای نبوی است که چرا با پیشرفت بهداشت هنوز سرخ و
هنوز کمونیست هستید؟ و نهایتا همان نسخهی لطیفشدهی تبلیغات ضدکمونیستی است.
"بابا بیخیال"، "اینقدر سرخ سرخ نکنید"، "دورهی این حرفها تمام شده!" "قرن بیست
و یکم است!"
من خوشحال میشوم که روزی بیاید که
دورهی این حرفها تمام شود و دیگر خبری از ارتشی هیچ جای دنیا نباشد ولی چه
بخواهید چه نخواهید الان هنوز دنیا دست سرمایهداران است و هزار برابر زمان پیشین
دورهی زور و ستم است. آمریکا خودش تصمیم میگیرد و به عراق حمله میکند و دادگاه و
دادستان و مجری نیز خودش است. در این دنیاست که نیاز به جواب با زور ضروری میشود.
کارگران تنها با انقلاب میتوانند طبقهی حاکمه را سرنگون کنند.
آری دوستان! نام من سرخ است و خودم هم
خیلی به فکر مشابهتش با ارتش سرخ نیافتاده بودم. اینجا با افتخار میگویم که سرخ
هستم. سرخی من به همان سرخی ارتش سرخ، به سرخی ارتش سرخ لنین و تروتسکی است. ارتش
سرخی که نمیخواست اپوزیسیون نوع مگسی! باشد و تاریخ جهان را به طور مثبتی تغییر
داد. اگر آن ارتش سرخ نبود و اگر در آن شب 7 نوامبر (تقویم جدید) به کاخ زمستانی
حمله نمیکرد قرن بیستم تاریخی سیاهتر به خود میدید. نام لنین و ارتش سرخش میرود
که جای نام اسپارتاکوس را در تاریخ بگیرد.
آری مهشید و آقای خرسندی، هر دو
مگسهای دنیای سیاست هستند. آن دو چیزی را تغییر نخواهند داد و فقط میتوانند مزاحم
ما باشند. حرفهای آخرشان را بخوانید، ببینید مهشید چگونه خوشحال و خندان است. به
قول دوستی این آدم را یاد خوشحالی جمهوری اسلامی از کشته شدن کمونیستها میاندازد.
ولی کار ما همچنان لبخند و همچنان حفظ
مرام کمونیستی خودمان است. ما حتی جلوی سخیفترین فحاشان وبلاگستان مثل مهشید باید
خونسردی خودمان را حفظ کنیم و پاسخ دهیم. نیاز نیست از حککاییها این را یاد
بگیرید. از انسانهای خوب و محترم وبلاگستان مثل شبح یا اعضای کانون وبلاگنویسان
یاد بگیریم که جلوی فحاشیهای ایشان چگونه با خونسردی جوابشان را دادند و بالاخره
احترامشان را حفظ کردند.
هرچه باشد اگر امیدی به دنیای بهتر
باشد این امید در آدمهایی از جنس ماست. به کسانی که به قول شاملو "خاک را سبز
میخواهند..." ما کمونیستهای خلاف جریان موظفیم که برای آن دنیای بهتر تلاش کنیم و
از لجن پراکنیهای هادیها و مهشیدها هم باکی نداشته باشیم. این را نه فقط به
خودمان و به مارکس و لنین و حکمت و آرمان سوسیالیسم که به دختر خود مهشیدها و
اینکه کسانی مثل او در دنیای بهتری زندگی کنند مدیونیم.
|