MIME-Version: 1.0 Content-Type: multipart/related; boundary="----=_NextPart_01C59ACF.96F6C670" This document is a Single File Web Page, also known as a Web Archive file. If you are seeing this message, your browser or editor doesn't support Web Archive files. Please download a browser that supports Web Archive, such as Microsoft Internet Explorer. ------=_NextPart_01C59ACF.96F6C670 Content-Location: file:///C:/AC48908E/m6sheikh_sanaan.htm Content-Transfer-Encoding: quoted-printable Content-Type: text/html; charset="us-ascii"
شيخ
صنعان
سعيدی
سيرجانی

گــــــــر
مريد راه عشق=
740;
فکر بدنامی
مکن
شيخ صنعان
خرقه رهن خان=
607;
خمار داشت
حافظ
آقا سيد
مصطفای روضه
خوان را تنها
گروهی از همش=
607;ريان
مخلص به خاطر
دارند که در
سراشيب غم ان=
711;يز
دوران پيری
افتاده اند، =
608;
ملال منازل
بعد از چهل را
با خاطره
شيرين جوانی
می آميزند.
مر=
581;وم
آقا سيد مصطف=
740;
از نوادر
روزگار خويش
بود. سيد نجيب
و زحمتکش بی
سوادی بود که
حرکات بی تکل=
601;
و دهن گرم، و
از همه بالات=
585;
حرمت جدش او ر=
1575;
از شغل پرمشق=
578;
خاک کشی به
منصب روضه
خوانی رساند=
07;
و بر عرشه
منبرش نشاند=
07;
بود.[1]
سيد امی
بود و از نکبت
خواندن و آسي=
576;
نوشتن برکنا=
85;.
بی آنکه به
مدرسه رفته و
در زوايای
مکتب خانه ای
عمر تلف کرده
و اواخر عمر
به گناه کبير=
607;
روشنفکری مغ=
90;وب
خلق خدا شده
باشد، به فيض
حافظه قوی در =
1605;حضر
عمه جانش بی
بی کلثوم شرح
واقعه
جانگذار کرب=
04;ا
را با شاخ و
برگهای
متداول شنيد=
07;
و به خاطر
سپرده بود، و
با اين سرماي=
607;
هنگفت سخن،
بازار ديگر
روضه خوانها=
40;
شهرمان را از =
1585;واج
و رونق
انداخته بود.
من خود
از مجذوبان
منبر سيد بود=
605;
و در اين لطف س&=
#1604;يقه
و حسن انتخاب=
548;
به فيض طبع
تازه جوی همس=
575;لانم،
تنها نبودم.
دلم می خواهد
حال و مجالی ن=
1589;يب
افتد تا در
اين روزگاری
که " مقاله
نويسی" از
مقوله محرما=
78;
است و در رديف
گناهان کبير=
07;،
با نقل صحنه
هائی از حرکا=
578;
و سخنان سيد
به داستانسر=
75;ئی
و نقالی سرگر=
605;
شوم و نقش
لبخندی بر چه=
585;ه
درهم کشيده
شما
خوانندگان
گرامی بنشان=
05;.[2]=
span>
باری، مرحوم
سيد، در همه
مجالس روضه خ=
608;انی
شهر ما شرکت
داشت و به قول
يکی از رفقا "
اطلاع" را بم=
06;زله
" دعوت" می
پذيرفت و
مستمعان
مشتاق را از
مجلس شنيدنی =
608;
دلنشين خود
محروم نمی
گذاشت. آخر هر
جلسه روضه
خوانی اگر
برای
آخوندهای دي=
11;ر،
مجلس افاضه
بود، برای سي=
583;
نازنين ما
مجلس افاضه و
استفاضه هر د=
608;
بود. از نخستي=
1606;
لحظات شروع
مجلس می آمد و
در کنار منبر
می نشست و تا
رسيدن نوبت،
با همه هوش و
حواسش سخنان
غالبا تکرار=
40;
همکاران را م=
740;
شنيد و به
خاطر می سپرد
و اين بهره
اندوزی را در
مجلسی ديگر ب=
575;
تغييرات و
اضافاتی
تحويل
مستمعان می
داد.[3]=
span>
تصرفات ذوقی
سيد در نقل
قصه ها و رواي=
1575;ت
و اخبار حد و
مرزی نداشت،
زيرا پای بند
کتاب و سندی
نبود، فلان
داستان مذهب=
40;
را افواهی می
شنيد، به ميل
دل و حکم
سليقه خويش د=
585;
آن تصرفاتي-
غالبا دلپذي=
85;-
می کرد و بازش
می گفت، بی آن
که اعتنائی ب=
607;
اعتراض
همکاران و
ريشخند مدعي=
75;ن
داشته باشد.
نخستين
دوره آشنائی
من با نام
بلند آوازه "
شيخ صنعان" و
سرگذشت عاشق=
75;نه
عبرت آموزش د=
585;
محضر وعظ و
پای منبر سيد =
1570;غاز
گشت.
اين
داستان
دلنشين را در
حوالی ده
سالگی بارها
از زبان گويا
و دهان گيرای
مرحوم سيد
شنيدم و به
فيض ذوق
افسانه پسند
کودکی چنان ب=
585;
دلم نشست که
نه تاراج بی
رحم روزگار
موفق به محو
آثار آن گشت و
نه روايات دي=
711;ر
اين داستان ا=
586;
اديبان و
شاعران نامو=
85;
توانست از
جلوه و جلال
آن بکاهد. "
خليل من همه
بتهای آرزوی
بشکست".
حتی شيخ
عطار هم با
همه جادو سخن=
740;
و لطف تعبير و
تلميحات
عرفانی
نتوانست طبع
دهاتی و مزاج
افسانه پسند
مخلص را از
روايت سيد
منصرف و به
منظومه
نامدار خويش
منعطف سازد.
داستان=
1740;
که از مرحوم
سيد مصطفی
شنيده ام با
منظومه ای که
قريحه تابنا=
05;
"عطار"
آفريده است م=
582;تصر
اختلافی
دارد، و به
همين دليل عي=
606;
روايت مرحوم
سيد را- تا
آنجا که حافظ=
607;
ام مدد رساند-
برای شما نقل
می کنم، بدين =
1575;ميد
که خوانندگا=
06;
نکته سنج آن
را با منظومه
شيخ صنعان در &q=
uot;
منطق الطير"
عطار مقابله
کنند و به
داوری
بنشينند.[4]=
span>
شي=
82;
و مسيو
شيخ
صنعان پير عه=
583;
خويش بود،
خانقاهی داش=
78;
و دم و
دستگاهی و
مريدان مطيع =
608;
فرمانبردار®=
0;
که هريک دانه
اش معادل يک
فروند
هواپيماي
جمبوجت ۷۴۷ ا=
585;زش
دارد.[5]=
span>
کار شيخ
بزرگوار
ارشاد مريدا=
06;
و تامين صوفي=
575;ن
از محل نذر و
نذورات مردم
معتقدی که به
مصداق " دنيا
مزرعه آخرت
است" می
خواستند در آ=
606;
جهان هم مرفه
و آسوده بسر
برند و در
شمار " هم فيه=
575;
خالدون"
باشند.
در
همسايگی
خانقاه شيخ،
باغی بزرگ
بود، و در دل
اين باغ کاخ
سربه فلک
کشيده ای، و در
درون اين کاخ
يک عدد "
مسيو"ی کافر
خدانشناس.[6]=
span>
کاروبا=
1585;
مسيو " سکه"
بود. باغ وسيع
و پرميوه ای د=
1585;
اختيار داشت=
48;
صدها غلام و
کنيز دست بر
سينه و
کمربسته
خدمتش بودند.
سرداب خانه ا=
588;
پر از " خم های
خسروی" بود،
سگ های درنده
ای از قصر فرع=
1608;نيش
محافظت می
کردند ، علنا
شراب می
انداخت و مطر=
576;
و رقاص به
حضور می طلبي=
583;
و می گساری می
کرد و از
مسلمانان دو=
85;
و برش پروائی
نداشت. از اين=
1607;ا
بدتر وجود خو=
705;
دانی کثيف و
دماغ آزاری د=
585;
گوشه باغش، ب=
575;
دهها خوک نر و
ماده و کوچک و
بزرگ، جان اه=
604;
محل را به تنگ
آورده بود.
خوکها
آزادانه در
فضای باغ می
گشتند، شاخه
های نورس و
نهال های تاز=
607;
پا را با فشار
تنه گندآلود
خود درهم می
شکستند. بی
هيچ پرهيز و
پروائی وارد
استراحتگاه
خدمه می شدند
و اطاق را به ل&=
#1580;ن
می کشيدند، و
احدی جرات
نداشت به
خوکهای مردم
آزار و خود
راضی بگويد
بالای چشمتا=
06;
ابروست.
مردم
محله و حتی
ساکنان و خدم=
607;
قصر از
زورگوئی و
کثافت پسندی
مسيو به جان
آمده بودند،
اما از عواقب
وخيم يکی دو
اعتراض ملاي=
05;
عبرت گرفته ب=
608;دند
و می سوختند و
می ساختند و
دم نمی زدند، =
1583;ر
انتظار اين ک=
607;
فرجی برسد و
فرصتی پيش آي=
583;
تا دمار از
روزگار مسيو =
608;
خوکهايش
برآورند.
عر=
08;س
مسلمان در
سرای کافر
جناب شي&=
#1582;
صنعان هم دل
خوشی از "
مسيو" نداشت=
8;
گويا، مرد
لامذهب خيره
سر تجاوزی به
موقوفات شيخ
کرده بود و از
اين بدتر گاه=
740;
خوکهای پوزه =
570;لود
نامبارک
قدمش، از " را=
607;
آب" مشترک
وارد خانقاه
می شدند و
فضای مقدس و
خاک متبرک آن
را می آلودند.
به همين دليل
حضرت شيخ غال=
576;ا
در پايان
مجالس ذکر و
سماع نفرينی
نثار وجود
منحوسش می
کرد. تا اينکه
روزی آوازه د=
585;
شهر افتاد که
مسيو عروسی
تازه آورده
است، و اين
خبر وحشت
انگيز دهان ب=
607;
دهان گشت که
مرد خارج از
مذهب دختر
زيبای يکی از
رعايای مسلم=
75;ن
خويش را با
حقه بازی و
تهديد و تطمي=
593;
به حرمسرای
خود برده است.
خبر در
حکم زلزله بو=
583;
و ارکان شهر و
محله را به لر=
1586;ه
انداخت و بيش
از همه شيخ
صنعان را، آخ=
585;
او پير طريقت
بود و پاسدار
قوانين شريع=
78;.
به هيچ قيمتی
نمی توانست
زنده باشد و
ببيند که مخد=
585;ه
عفيفه مومنه
ای در حباله
نکاح کافر از
سگ نجس تر
خدانشناس
درآيد، و اين
واقعه شوم را
با لطمه هراس
انگيز که بر
بنيان شريعت
خواهد زد تحم=
604;
کند.
شيخ بی
آنکه چشمش به
جمال دختر
افتاده باشد=
48;
فرياد
واشريعتا
برداشت و
صوفيان
خانقاهی و اه=
604;
شهر را به جنگ
مسيو بسيج
کرد. مردم
صافی اعتقاد=
48;
برآشفته از
اين واقعه،
گرداگرد باغ =
605;سيو
را گرفتند و
پيغام دادند
که هرچه زودت=
585;
بايد دختر
مسلمان را به
خانه پدرش
بفرستد، وگر=
06;ه
باغ شدادی و
قصر فرعونيش
را بر سر
منحوسش خراب
خواهند کرد.
مسيو که
خود را در بن
بست مرگ
آفرينی احسا=
87;
کرده بود،
يکباره اشتل=
05;
های هميشگی
خود را فرامو=
588;
کرد و با لحن
متضرعانه ای
پيغام فرستا=
83;
که " غلط کردم=
548;
دختر را به خا=
1606;واده
اش تحويل می
دهم، دست از
جانم
برداريد!".
اما خلق
جوشان و
خروشان که
سينه ای
مالامال کين=
07;
داشتند و از
تجاوزها و
مردم آزاری
های مسيو و
خوکهايش
زندگی خود را
تباه شده می
ديدند دست از
محاصره
برنداشتند.
علاوه بر اين=
548;
تنی چند از
رندان زيبا
پرست خانقاه=
40;
و چند نفری از
لشوش و الواط
شهر- که با نيم
نگاهی صورت
نازنين " قدر=
78;
خانم" را ديد=
07;[7]=
span>
و يا وصف
جمالش را
شنيده بودند =
608;
از اين " نمد" =
576;لوا
به انتظار "
کلاه" غنيمت®=
0;
بودند، نگرا=
06; از
اينکه مسيوی
وحشت زده دخت=
585;
را روانه خان=
607;
پدرش کند و دل
مشتاق آنان ر=
575;
حرمان زده
سازد، مردم ر=
575;
به پايداری
تشويق می
کردند و از
جناب شيخ که
پيشاپيش صفو=
01;
صوفيان به جن=
711;
مسيو آمده بو=
583;
می خواستند ک=
607;
به هيچ قيمتی
از در مذاکره
و مصالحه
درنيايد. در
اين پافشاری
مردم شهر و
خدمه باغ نيز
همداستان
بودند، گروه=
40;
به دليل نفرت=
740;
که از خوکدان=
740;
مسيو داشتند =
608;
زجری که از
تجاوز
خوکهايش
کشيده بودند =
608;
جماعتی به سو=
583;ای
خمهای خسروی =
608;
دم و دستگاه
شاهانه قصر پ=
585;تجمل
و با شکوه
مسيو.
اما، شي&=
#1582;
صنعان مردان=
07;
به جنگ آمده
بود و فارغ از
جمال دلفريب
زن و سودای
مال و پروای
خوکها، می
خواست در راه
خدا جهادی
کرده باشد و
صفحه خاک را
از وجود آلود=
607;
کافر پاک
گرداند.
=
<=
span
dir=3DLTR> در
اينجا صدای
گرم آقا سيد
مصطفی شور و
حرارتی ديگر
می يافت، با
چنان تعبيرا=
78;
و هيجانی صحن=
607;
جنگ را مجسم
می کرد که
گوئی شخصا در
آن حضور داشت=
607;
و حتی از
فرماندهان
اصلی حمله و
هجوم بوده
است. دريغا که
قلم بی رمق و
بی نوای من،
از لحن گيرا و
تعبيرات بدي=
93;
مرحوم سيد بی
بهره است، و
شما خوانندگ=
75;ن
عزيز بايد اي=
606;
قسمت را با
مدد خيال سبک
سر خويش صحنه
آرائی کنيد و
به تماشا
بنشينيد.
=
سيد
نازنين ما، پ=
587;
از شرح جنگ و غ&=
#1604;به
ياران شيخ و
شکست و فرار
مسيوی
خدانشناس و
غارت اندوخت=
07;
ها و کشتار
خوکهايش، به
بزنگاه داست=
75;ن
می رسيد که
صوفيان و
فداييان شيخ
به حرمسرای
مسيو داخل شد=
607;
اند و چادری
بر سر قدرت خا=
1606;م
انداخته اند =
608;
او را کشان
کشان به صحن
حياط آورده
اند، بدين ني=
578;
که به خانه
پدر بازش
گردانند و
بدست خويشان=
88;
بسپارند.
=
دنبال=
;ه
داستان را از
زبان سيد
بشنويد:
آش=
08;ب
قلندران و
اوباشان
" بيچار=
1607;
عورتينه
عفيفه"[8]=
span>
را به حضور
شيخ آوردند.
شيخ شادمان ا=
586;
اين که مسلما=
606;
را از چنگ
کافر نجات
داده است
وشريعت مقدس
اسلام را از
خفت و خواری
پيراسته و
فرمان
خداوندی را
اجرا کرده
است، رو به
صوفيان کرد ک=
607;
" ببريد، اين
مخدره عفيفه
را به دست اهل
و کسانش
بسپاريد".
مردم هيجان
زده متعصب با
صدای بلند
صلواتی
فرستادند، و
در ميان انبو=
607;
جمعيت راهی
گشودند تا
دختر را به
خانه اش
برسانند.
در اين
اثنا چند نفر=
740;
از قلندران
خانقاهی که د=
604;
در هوای دختر
داشتند و در
آتش اين بلوا=
548;
خيالها پخته
بودند، در
برابر شيخ
صنعان زانو
زدند و دستار
از سر گشودند
و فرياد وااس=
604;اما
برآوردند.
شيخ حير&=
#1578;
زده پرسيد که &q=
uot;
چه می گوئيد؟
مگر نبايد
دختر را به
خانه اش ببرن=
583;
و به دست
کسانش بسپرن=
83;؟"
يکی از
قلندران که
حياتی کمتر و
روئی بيشتر ا=
586;
ديگران داشت =
601;رياد
زد که " ای شيخ
بزرگوار، آي=
75;
غيرت و حميت ا=
1587;لامی
تو اجازه می
دهد که اين
عفيفه
عورتينه بی
پشت و پناه را
به دست مردمی
بسپاری که
قدرت نگهدار=
10;ش
را نداشتند؟&quo=
t;
صوفی
ديگری به کمک
رفيقش آمد که &q=
uot;
خويشان و کسا=
606;
دختر لياقت
نگهداری او ر=
575;
ندارند، به
محض اين که به
خانه رفت او
را کافر ديگر=
740;
می فروشند."
سومي- با
اشک و آه- به
تائيد آن دو
برخاست که " د=
585;
اين صورت حضر=
578;
شيخ جواب خدا
را چه خواهد
داد؟"
از نام
خدا لرزه ای
بر اندام شيخ
نشست. به ياد ع&=
#1605;ری
طاعت و عبادت
افتاد که محض
رضای خدا کرد=
607;
بود. خود را بر
دو راهی عجيب=
740;
گرفتار ديد.
اگر دختر را
بدست کسان
نالايقش
بسپارد چه بس=
575;
باز نصيب
کافری گردد،
اگر نسپارد ب=
575;
او چه کند؟ و
در کجا از او
نگهداری
نمايد. خانقا=
607;
قلندران دلق
پوش و درويشا=
606;
" من تشا" بر
دوش که جای
نازنينان
نازکدل نيست.
=
در
اينجا مرحوم
سيد اشاره
مفصلی داشت ب=
607;
شيرين کاريه=
75;ی
شيطان و ولعی
که برای فريب
و گمراهی
مومنان دارد=
48;
و قدرت
خدادادی که ا=
586;
روز الست
نصيبش شده اس=
578;
تا به هر صورت
و هر هياتی که
بخواهد درآي=
83;
و براحتی مرد=
605;
پاک و خداپرس=
578;
را وسوسه کند
و به درکات
جهنم بکشاند.
=
مرحوم
سيد، اين
بزنگاه
داستان را
برای موعظه
انتخاب کرده =
576;ود
و با شرح
کشافی دربار=
07;
جلوه های
شيطان به مست=
605;عين
سراپا شوق و
انتظار،
هشدار می داد
که مواظب
دوروبر
خودشان باشن=
83;
و از شر وسواس
خناس به رب
الناس پناه
برند و در
مواضع قدرت
اطرافيان
خويش را
بپايند که
مبادا شيطان
در قالب دوست=
740;
و هيات مريدی
رفته باشد به
قصد فريب
آدميزاده
مغرور
خوشباور.
=
سپس ب=
5;
لحن محزون و
آواز دو دانگ=
740;
که داشت، اين
بيت مثنوی را
زمزمه می کرد
که : " ای بسا
ابليس آدم رو
که هست..." و به
محض آنکه آثا=
585;
خستگی و بی حو=
1589;لگی
را در چهره از
نصحيت گريزا=
06;
مستمعين مشا=
07;ده
می کرد، به
سراغ داستان
می رفت.
شي=
85;نکاری
شيطان
شيطان
عليه ما عليه
که ديد در اين
ماجرا سرش بی
کلاه مانده
است و نزديک
است که دختر
را به کسانش
بسپارند، در
هيات مريدی ا=
586;
صوفيان خانق=
75;ه
ظاهر شد و
فريادش را
بلند کرد: "
البته، حق با =
1581;ضرت
شيخ است، باي=
583;
دختر را به
خانواده اش
تحويل دهيم.
وظيفه دينی م=
575;
نجات دختر
مسلمانی بود=
07;
است از چنگ
کافري.
الحمدالله ک=
07;
وظيفه خود را
انجام رساند=
07;
ايم " با گفتن
اين کلمات به
دختر در چادر
پيچيده نزدي=
05;
شد و با نهيبی
قلندران و
صوفيان را از
گردش به کنار=
740;
زد و از روی
چادر بازوی ا=
608;
را گرفت و
کشان کشان به
حضور حضرت شي=
582;
آوردش بدين ب=
607;انه
که تشکری کند
و رهسپار خان=
607;
اش گردد.
وقتی که
دختر را نزدي=
705;
شيخ آورد و با
ظرافتی شيطن=
78;
آميز گوشه
چادر را از
جمال بی مثال
عليامخدره
کنار زد و
جناب شيخ
صنعانی که
عمری را صرف
رياضت و
مجاهده و
ترويج طريقت =
608;
اصلاح خلايق
کرده بود و
کار اعتماد ب=
607;
زهد و طاعتش
به مرحله ای
رسيده بود که
در قنوت نماز
به جای " الهن=
575;
عاملنا بفضل=
05;
و لاتعاملنا
بعدلک" می خو=
75;ند
" الهنا
عاملنا
بعدلک..." با
نخستين نگاه
زن، لرزه ای
بر اندامش
افتاد و عرق
سردی بر پيشا=
606;ی
" سفته بسته
اش" نشست و
قطرات درشت
عرق از لای "
محاسن"
انبوهش
سرازير شد.
قلندرا=
1606;
خانقاهی که
شيخ را چون
نگين انگشتر=
40; در
ميان خود
گرفته بودند
با نگاهی
زيرچشمی و به
فيض " فراست
مومن" ما فی
الضمير شيخ ر=
575;
خواندند و در
يک لحظه همصد=
575;
فرياد
برداشتند که &qu=
ot;
چه میگوئيد=
67;
مگر میتوان
زنی بدين
بيچارگی و
وحشت زدگی را
به دست کسان
نالايقش
سپرد؟ جواب
غضب خدا و
حساب روز جزا
را چه میدهي=
583;؟"
اجامر و
اوباش که در
فاصله ای
ايستاده و بر=
602;
النگوهای طل=
75;
و سينه ريز
مرواريد زن
دلشان را به
هوس انداخته
بود قمه ها را
کشيدند و با
قلندران و
صوفيان همصد=
75;
شدند که " ابد=
575;
رضايت نمید=
07;يم
که او را به
خانواده اش
تحويل دهيد،
ما بوديم که
خانه را بر سر
مسيو خراب
کرديم و از سگ=
1607;ای
نگهبان و
خوکهای کثاف=
78;
خورش
نترسيديم و پ=
610;ش
رفتيم و خون
داديم، حالا
زن را رها
کنيم برود و
به چنگ مسيوی
ديگری بيفتد=
67;
مسلمانی کجا =
585;فته
ديانت چه شده&qu=
ot;.
مردم
معمولی شهر ک=
607;
نه دل خوشی از
قمه کش ها
داشتند و نه
علاقه و
ارادتی به
قلندران
خانقاهی، وانگه=
;ی
چيزی از مقول=
607;
حس ششم آنان
را از سکوت رض=
1575;يت
آميز شيخ با
برق نگاه
مشتاقانه ای
که از اعماق
چشمانش می
درخشيد و از
جاروجنجالی
که قلندران و
قداره کشان
راه انداخته
بودند، بحير=
78;
و ترديد
افکنده بود
نمی دانستند
چه بايد بگوي=
606;د
و چه بايد
بکنند.
در اين
اثنا
بازرگانی از
محترمان و
خوشنامان شه=
85;
پيش آمد و
بدين نيت که
غائله را فرو
نشاند و " عيا=
604;
عورتينه" را
از تجاوز
قداره کشان و
رندان
خانقاهی نجا=
78;
دهد، داوطلب
شد که موقتا
از عليا مخدر=
607;
در خانه خودش
نگهداری کند
تا سر فرصت
گروههای مخت=
04;ف
بنشينند و به
مقتضای شرع
فکری بحالش
کنند.
شيخ
صنعان که به
تقوای تاجر
معتقد بود،
اين دعوت را
پذيرفت و
مردمی که با
سوابق
خوشنامی و بی
غرضی بازرگا=
06;
آشنائی
داشتند با
صلوات بلندی
از اين
پيشنهاد
استقبال
کردند و " عيا=
604;
عورتينه" را
به او سپردند
و خود با فراغ
خاطر به سراغ
کار و زندگی
خويش رفتند.
=
خدا
رحمت کند
مرحوم آسيد
مصطفی را.
وقتی که به اي=
1606;جای
داستان می
رسيد، منبرش
حرارت و لطف
ديگری پيدا م=
740;
کرد. حضرتش
چون عمری ميا=
606;
مردم گذراند=
07;
و با نقاط
تاريک و روشن
روح بشر آشنا
شده بود، با
طول و تفصيل
شرحی می داد
از حالات درو=
606;ی
شيخ صنعان در
لحظه تحويل ز=
606;
به دست
بازرگان. سپس
می پرداخت به
توصيف نخستي=
06;
شبی که بعد از &=
#1605;اجرای
غارت خانه
مسيو بر جناب
شيخ گذشته اس=
578;
و ساعتی که
حضرت شيخ به
عادت هميشگی
در مجلس ذکر و
سماع صوفيان
قدم گذاشته و
آداب و رسوم
خانقاهی را ب=
607;
شيوه معمول و
معتاد بجا
آورده، اما
همه هوش و
حواسش متوجه
خاطره ای بود=
607;
است که از
برخورد آن
نگاه ايمان
سوز و دو چشم
عابدفريب بر
لوح ضميرش
نشسته بود.
=
در اي =
6;
جا مرحوم آسي=
583;
مصطفی با چنا=
606;
ظرافتی به شر=
581;
حالات نفسان=
40;
شيخ می پرداخ=
578;
که گوئی شخصا
عمری عاشق
بوده است و
شرح عشق و
شوريدگی خوي=
88;
را در قالب
حديث ديگران
می ريزد و به
مستمعان
تحويل می دهد.
=
بنده
نويسنده چون
از لطف کلام
مرحوم سيد بی
بهره ام دريغ
می دانم سخنا=
606;
ظريف او را در
قالب کلمات ب=
740;
جان و سردی
بريزم که در
انبار متروک=
07; ذهنم
انباشته است.
=
به
همين دليل از
اين مقوله صر=
601;
نظر می کنم و
بجای نقل
حالات نفسان=
40;
شيخ به شرح
واقعات می پر=
583;ازم.
ذک=
85;"
يا قدرت"
مرحوم
سيد می گفت:=
در آن شب
حلقه ذکر
صوفيان به
شيوه معهود
تشکيل شد، ام=
575;
شيخ صنعان در
محفل مريدان
خانقاه ذکری
گرفت که بکلی
بی سابقه بود.
در شبهای ديگ=
585;
ذکر مجلس يکی
از اسماء عزي=
586;
خدا بود، از
قبيل يا قدوس=
548;
يا سبوح، يا
مولا... اما ذکر
آن شب را شيخ "
يا قدرت" انت=
82;اب
کرد و با شور و
حرارتی " يا
قدرت يا قدرت&qu=
ot;
زد و مريدان
بحکم عادت،
گفته او را
تکرار کردند<=
span
dir=3DLTR>.
در اين
ميان صوفی
ساده لوحی از
ذکر تازه حير=
578;
کرد و در اثنا=
1740;
ذکر سر به گوش
رفيقش گذاشت =
608;
پرسيد " مگر
قدرت هم از
اسماء الهی
است"؟ " رفيق
کنار دستی که
در بی خبری و
دير فهمی دست
کمی از او
نداشت، پرخا=
88;
کنان جوابش
داد که " مريد =
1581;ق
ندارد در کار
مراد دخالت
کند، فوری
استغفار کن و
خيال بد به
ذهنت راه مده&qu=
ot;.
صوفی سومی که
به برکت
استراق سمع پ=
740;
به گفتگوی آن
دو برده بود،
لحظه ای در
فکر فرو رفت و
حق را به جانب
مريد نخستين
داد و در بحث
دخالت کرد که &q=
uot;
بگذاريد اين
سئوال را از
خود شيخ
بکنيم،
بگمانم
اشتباهی رخ
داده باشد&=
quot;.
وقتی که
ذکر تمام شد و
صوفيان آرام
گرفتند، مرد
سومی با نهاي=
578;
وسواس و
احترام، سين=
07;
خيز به حضور
شيخ آمد و در
برابرش سه با=
585;
به خاک افتاد
و گوشه تخت پو=
1587;ت
شيخ را بوسه
زد و با شرح
مفصلی در
عذرخواهی از
جسارتی که
مرتکب خواهد
شد سوال کرد: "
مگر قدرت هم
از اسماء عظم=
575;ی
الهی است؟"
شيخ که متوجه
انحراف
ناخواسته ذه=
06;
خود شده بود،
خواست لب
بگشايد و
استغفار کند=
48;
که يکی از
قلندران به
دادش رسيد و
چنان نهيبی ب=
585;
سوال کننده ز=
583;
که همه ماسته=
575;
را کيسه کردن=
583;
و به پچ پچ ها و
ترديدها
خاتمه دادند<=
span
dir=3DLTR>.
قلندر
غريد که " تو
مردک بی خبر
از آداب
خانقاه، تو
ابله بی اطلا=
593;
از رسم و راه
طريقت، چگون=
07;
به خودت اجاز=
607;
دادی در کار
مرشد ترديد
کني؟" و سپس د=
585;
حالی که يقه
پيراهن خود ر=
575;
چاک می داد و
خاک بر سر می
کرد، با لحن
ملامت آميزی
صوفيان را
مخاطب قرار
داد که : " شما ب=
ی
غيرتها نشست=
07;
ايد و می بيند
که به مرشد
توهين می شود
و از جايتان
نمی جنبيد؟ ا=
740;
کافرها! ای
مرتدها!" با
اين عبارت،
يکباره رندا=
06;
خانقاهی بر س=
585;
مردک ريختند =
608;
صوفيان هم به
اقتدای از
رندان وارد
معرکه شدند.
دست و پای مرد
مرتد را
گرفتند و به
حياط خانقاه
بردند و لحظه
ای بعد هريک
با تکه گوشتي-
به عنوان
غنيمت جهاد- ب=
1607;
مجلس آمدند و
ذکر " ياقدرت&quo=
t;
را آغاز کردن=
583;<=
span
dir=3DLTR>.
تر=
83;يد
شيخ و تلقين
قلندر
شيخ
صنعان که از
اين ماجرا يک=
607;
خورده بود و
به هيچ وجهی
با کشتن صوفی
ساده بی گناه
موافق نبود،
در تنگنای
حيرت افتاد ک=
607;
با قلندر
عربده جوی
خونخوار چه
کند؟ اگر به
جرم ريختن خو=
606;
نامشروع بی
گناهی سزاوا=
85;
قصاصش داند و
فرمان به قتل=
588;
دهد " کوکبه
سروري" شکست =
7;
خواهد شد و
صوفيان پيکا=
85;
جوئی که " چشم
بر حکم و گوش
برفرمان او
نهاده اند" ب=
07;
دلسردی از
پيرامونش
پراکنده
خواهند گشت، =
608;
هم کيشان "
مسيو" مجال
شورش و انتقا=
605;
خواهند يافت<=
span
dir=3DLTR>.
اگر ديد&=
#1607;
را ناديده
گيرد و از خون
صوفی بی گناه
بگذرد، به فر=
590;
آنکه نامش را
در رديف
شهيدان
خانقاه
بگذارد، جوا=
76;
خدا را چه خوا=
1607;د
داد.
بار ديگ&=
#1585;
ياد خدا لرزه
ای بر تاروپو=
583;
هستی شيخ
افکند، مصمم
شد برخيزد و
بساط قلندر
بازی را درهم
ريزد و ترک
خانقاه کند و
سربه کوه و بي=
1575;بان
بگذارد و بقي=
607;
عمر را دور از
رندان فرصت ج=
608;ی
و قلندران بی
پروا، با ياد
حق بگذراند و
به عبادت
بپردازد، که
برق چشمان
دلربای " قدر=
78;
خانم" بر "
طور" جانش
تابيدن گرفت =
608;
ياد منظره
نيمروزی در
خاطرش زنده
گشت و فشار
سهمگين پنجه
هوس را در
اعماق دل سود=
575;
زده خويش
احساس کرد و
سرد و بی
اراده بر تخت=
607;
پوست خود
افتاد.
قلندر
معرکه گير که
نبض به تپش
افتاده شيخ ر=
575;
در دست "
فراست" داشت=
8;
و خود را به
فيض حرمت شيخ
و برکت رواج
خانقاه در آس=
578;انه
وصال ديد،
بدين نيت که
مرشد را از
هرعکس العمل
ناموافقی
منصرف کند و
شکوه خانقاه
درهم نشکند.
به نطق غرائی
پرداخت در
سرزنش خامان =
608;
ملامت مدعيا=
06;
که : " مرشد
مستقيما با
حضرت "هو"
مربوط است و
هرچه گويد و
هرچه کند خير
محض است.
مريدان را
نرسد که در
کار پيرچون
وچرا کنند و
از حضرتش دلي=
604;
و برهان
بخواهند.=
"
سخنان
پرشور و حرار=
578;
او را قلندرا=
606;
ديگر که دور
شيخ حلقه زده
و از صوفيان
جدايش کرده
بودند، با " ه=
608;حق"
از دل برآمده
ای تاييد
کردند، با
گفتن " ناز
نفست، گل
مولا!" به عنو=
575;ن
علامتی
تشويقش کردن=
83;
که به اصل
مطلب پردازد<=
span
dir=3DLTR>.
هج=
08;م
قلندران
قلندر،
گريزی به
فتوحات آن رو=
586;
صوفيان زد که
چه حرمتی نصي=
576;
خانقاه کرده
است و چه هيبت=
1740;
در دل منکران
افکنده است، =
608;
در پی آن
هشداری به
صوفيان مجذو=
76;
که " جهاد
امروز
درويشان ناق=
89;
است و مادام
که تکليف قطع=
740;
" عفيفه
مومنه" روشن
نگشته ناموس
طريقت در خطر.
درست است که م=
1582;دره
مسلمه را از
چنگ کافری
نجات داده اي=
605;
و به خانه
مسلمانی
فرستاده ايم=
48;
در اين واقعي=
578;
هم ترديدی
نيست که شخص
تاجر مرد با
تقوای ناموس
پرست خوشنام=
40; است،
اما، اما=
span>&=
quot;.
در اينج&=
#1575;
قلندر مکثی
کرد و با
تکرار کلمه
ترديد آفرين
"اما" زهر وح=
8;ت
و هراسی در
مجلس پاشيد و
شعله نگرانی =
608;
وسواسی بر جا=
606;
مرشد زد. و
لحظاتی چند
شاهد تاثير
مستقيم و نفس
بر دومين
"اما" ی خويش
در وجنات شيخ
بود، و پيش از
آنکه شيخ صنع=
575;ن
بی صبرانه جو=
610;ای
علت شود، دنب=
575;له
سخن را در دست
گرفت:
-=
" اما،
همه نگرانی م=
606;
از خانه بی
درودروازه
بازرگان است =
608;
از خدمه و
فرزندان او ک=
607;
به هرحال نه
معصوم اند و
نه از اولياء
و مقربان خدا=
548;
چه معلوم که
هم الان، در
همين لحظات و
دقايق که ما و
شما فقيران
بارگاه
کبريائی و مر=
583;ان
راه حق گرم
ذکر و طاعت و
عبادتيم، در
خانه بازرگا=
06;
فسقی صورت
نگرفته و يکی
از خويشان و
بستگان تاجر
محترم بسراغ
مخدره عفيفه =
576;ی
پناه نرفته
باشد و به او
تجاوز نکرده
باشد".
بيان اي&=
#1606;
سخن دل اهل
مجلس را به
لرزه افکند و
بيش از همه دل
سودازده شيخ
صنعان را، از
گوشه خانقاه
صدای قلندر
ديگری برخاس=
78;
که:
&=
quot; ما با
اين عمل مرتک=
576;
اشتباه بزرگ=
40;
شده ايم. بايد
زن را به
خانقاه می
آورديم و
خودمان از او
نگهداری می
کرديم. مگر
تقوی و صلاحي=
578;
اهل خانقاه ا=
586;
تاجران بازا=
85;
کمتر است=
span>&=
quot;.
پيرمرد=
1740;
از صوفيان
وارسته جهان
ديده پرخاش
کرد که : " چه می
گوئيد؟ آورد=
06;
زن زيبائی به
خانقاه همان
است و بردن
آبروی خانقه
همان. بيچاره
ها! چنان ذوق
زده شده ايد ک=
1607;
هيچ قيد و بند=
1740;
را رعايت نمی
کنيد". دنبال
سخن صوفی پير
در فرياد
اعتراض
قلندران و
رندان خانقا=
07;ی
گم شد و
پيرمرد کشکو=
04;
ومن تشايش را
به طرف جماعت
پرت کرد و گري=
1575;ن
و افسرده
خانقاه را تر=
705;
گفت. رفت و پشت
سرش را هم
نگاه نکرد.=
قلندرا=
1606;
که مجلس را بی
مزاحم ديدند=
48;
ديگر باره
توجه صوفيان
را به سرنوشت
زن جلب کردند.
از هرگوشه
مجلس صدائی
برخاست که : چه
بايد کرد؟
قلندر نابکا=
85;
با لحن معصوم=
575;نه
و دلسوزانه ا=
740;
گفت: بهتر
آنست جماعتی
از صوفيان
امشب را به
خانه بازرگا=
06;
روند، و گردا=
711;رد
اطاق قدرت خا=
606;م
کشيک بدهند و
مواظب باشند
که خدای
ناکرده کسی ا=
586;
کسان و بستگا=
606;
تاجر قصد
تجاوزی
نداشته باشد<=
span
dir=3DLTR>".
جماعت
صوفيان با صد=
575;ی
بلند اين
پيشنهاد
خداپسندانه
را تاييد کرد=
606;د
و هريک با چوب
و چماق راهی
خانه بازرگا=
06;
شدند.
=
دراين=
;جا
هم مرحوم سيد
به مقتضای
مجلس شرح کشا=
601;ی
می داد در
توصيف تقوی و
خداشناسی
بازرگانان، =
08;
اينکه اگر
تجار محترم
نباشند و با
نفقات خود
بمردم مستحق =
608;
بی پشت و پناه
و علی الخصوص
اولاد رسول
کمک نکنند،
دنيا زيرورو =
582;واهد
شد و آسمان به
زمين خواهد
آمد. سپس اگر
تاجر سرشناس=
40;
در مجلس بود
گريزی به نام
او می زد و شرح&=
#1740;
از خيرات و
مبرات او می
گفت و دعای
خير بدرقه
راهش می کرد.
تاجر باشی هم
موظف بود در
مقابل دعای
البته مستجا=
76;
در فردای آن
شب " آميني"
بگويد. " آمين&qu=
ot;
تجار هم از
حلبی روغن و
کيسه ای برنج
تجاوز نمی کر=
583;!
=
سپس
مرحوم سيد،
مستمعان
مشتاق را در
عالم خيال و ب=
1607;
فيض لحن شيري=
606;
افسانه پردا=
86;
خود به خانه
بازرگانی می
برد که
مسئوليت
نگهداری قدر=
78;
خانم را موقت=
575;
پذيرفته است.
=
خدايش
بيامرزد چنا=
06;
منظره ای مجس=
605;
می کرد از
لوطيان و
صوفيانی که
نصف شب با
سلام و صلوات
و به عنوان اد=
1575;ی
وظايف دينی و
حفظ ناموس
عورتينه بی
پناهی به خان=
607;
مرد محترم
ريخته اند، ک=
607;
من با مدد خيا=
1604;
سبکسر کودکی
خود را در دل
واقعه احساس =
605;ی
کردم و می
خواستم
برخيزم و گرد=
606;
آن لوطی را که
هر لحظه و
ساعت به زن
بيچاره عشقی =
605;ی
رساند، بشکن=
05;.
منظره رندی د=
585;
چشم خيالم
مجسم می شد که
وارد اطاق زن
بينوا شده اس=
578;
و با اشتلم بر
او می تازد که
چرا روی و
مويش را درست
نپوشانده اس=
78;
و در عين اين
تعرض چشمکی ه=
605;
به عليامخدر=
07;
می زند. به ياد
صوفی خشکه
مقدس اما هرز=
607;
چشمی می
افتادم که
دستهايش را ت=
575;
آرنج در سينه
عفيفه عورتي=
06;ه
فرو برده است
که مبادا بطر=
740;
شرابی آن
زيرها پنهان
کرده باشد. از
تصور اينکه
الواط و اراذ=
604;
نيمه شب به
خانه بازرگا=
06;
ريخته اند و
به بهانه حفظ
ناموس به همس=
585;
و دختران و
عروسهای مرد=
05;
محترم نيز
تجاوز می کنن=
583;
و عشقی می
رسانند، خون
در شقيقه هاي=
605;
بشدت می
کوبيد.
=
درآن
سالهای کودک=
40;
و بی تجربگی،
=
دريغا
که اين سئوال
برای هميشه ب=
740;
جواب ماند و
آسيد مصطفای
عزيز سالهاس=
78;
رخ در نقاب
خاک کشيده اس=
578;
و وجود ندارد
تا به نحوی
مرا قانع و
مجاب کند.
در
خلوت سرای
خاطر شيخ
از چون و
چرا بگذريم و
به تعقيب
ماجرا
بپردازيم. آس=
610;د
مصطفای
خدابيامرز،
بعد از شرح
مبسوطی که
درباره خانه
بازرگان می
داد و دخالت
های رندان و
صوفيان و
اجامر و اوبا=
588;
ولايت در کار =
1608;
زندگيش، و
بدين وسيله
صحنه آشفته
درهم ريخته ا=
740;
پيش چشم خيال
مستمعين می
گسترد، ناگا=
07;
با مهارت
نقالان قهوه
خانه ای و
افسانه
سرايان معرک=
07;
گير، جماعت
هيجان زده را
به همراهی نا=
591;قه
توصيف گر خود
به خلوتسرای
خاطر شيخ
صنعان می برد
و زاويه ای از
خانقاه را
مجسم می کرد
با شيخ دربه
روی بسته از
خلايق گسسته
به سجود رفته
اش، با دل بها=
1606;ه
جوی سودازده =
575;ی
که می کوشد
براهش آورد و
بذکر
پروردگارش
متوجه کند،
اما دل سودائ=
740;
چون اطفال
بازيگوش سرم=
40;
پيچد و فارغ
از هوای بهشت
و پروای دوزخ
به ياد دو چشم
لوند و
افسونگر قدر=
78;
خانم است. در
گوشه ای از
اين صحنه
شيطانی را
مجسم می کرد
که چون اجعل
معلق بالای
سجاده شيخ
ايستاده است =
608;
با لبخندی ظف=
585;
آميزی که بر
گوشه لب دارد
گرم وسوسه
افکنی است.=
شي=
82;
و شيطان
قصه زيب&=
#1575;ی
منظومی که
آسيد مصطفی ب=
575;
لحن گرم و
گيرايش از
گفتگوی شيخ و
شيطان ساخته
بود، اگر در
آن روزگار ضب=
591;
و ثبتش کرده
بوديم امروز=
07;
از شاهکارها=
40;
ادبيات فارس=
40;
محسوب می شد.
چيزی بمراتب
بالاتر و
دلنشين تر از
مناظره خسرو =
608;
فرهاد نظامی
بود. دريغا که
آفت پيری بر ح=
1575;فظه
ناتوان من
تاختن آورده
است. ای کاش
همشهريان
صاحبدلی که
چون من مشتری
پروپا قرص
منبر آسيد
مصطفی بودند
همت کنند و هر
بيتی که از
اين مناظره
بديع به خاطر
دارند برايم =
576;فرستند
تا با مدد
حافظه دوستا=
06;
از محو اين
قطعه لطيف اد=
576;ی
جلوگيری کني=
05;
و در تجديد
چاپ اين نوشت=
607;
بکارش بريم.
مضمون قسمتی
از اين مناظر=
607;
تا آنجا که به
يادم مانده
چيزی از اين
قبيل بود=
span>:=
نفس
لوامه شيخ بر
او نهيب می زد
که: مرد! حيا کن!
عشق پيری گر
بجنبد سر به
رسوائی زند<=
span
dir=3DLTR>.
شيطان د&=
#1585;
حالی که
منگوله های
کلاه بوقيش ر=
575;
تکان می داد و
دم بلند و
رنگارنگش را
در هوا بحرکت
می آورد می
گفت:
-=
چه عش =
2;ی؟
چه هوسی؟ باي=
583;
ناموس مردم ر=
575;
محافظت کرد،
اين وظيفه شر=
593;ی
هر آدميزاده
مومن
معتقديست!=
شيخ می
ناليد که:
مردم زمانه ب=
575;
هوشند،
فهميده اند ک=
607;
غرض از آن ها
يهوها و کشت و
کشتارها چيز
ديگری غير از
نجات قدرت
خانم بوده
است. مگر برق
سوء ظنی را که
از نگاه
مريدان می
جهيد نديدي؟
شيطان د&=
#1585;
حرفش می دويد
که: گور پدر
مردم! مردم چه
داخل آدمند ک=
607;
در کار اوليا=
569;
الله دخالت
کنند. مردم
شعور ندارند=
48;
در حکم
گوسفندند،
قيم و شبان می
خواهند. وانگ=
607;ی
تو که جز رضای
حق مقصودی
نداری،=
بگذار هرچه =
605;ی
خواهند
بگويند
شيخ
صنعان به ياد
قيافه درهم
رفته و نوميد
صوفی پير
افتاد و قهر و
اعتراض و
اصرارش که: "
شان ما مسند
نشينان
خانقاه دخال=
78;
در اين مسائل
نيست. بايد زن
را به کسانش
تحويل دهيم و
گرنه يا منحر=
601;
می شويم و يا
متهم به
انحراف و در
هر صورت آبرو=
740;
خانقاه می رو=
583;<=
span
dir=3DLTR>!"
شيطان
خنده ای سر
داد که :
بيچاره خودش
هزار بار
مشتاقتر است. =
1608;انگهی
او که سهمی در
نجات زنک
نداشته است ک=
607;
حالا دستور
بدهد و امريه
صادر کند=
span>.=
پشت شيخ
صنعان از
يادآوری
اعتراض صوفی =
608;
احتمال عصيا=
06;
مردم لرزيد<=
span
dir=3DLTR>.
اما
شيطان به
تقويت و
دلداريش
پرداخت که:
ترس و نگرانی
برای چه؟ رند=
575;ن
خانقاه درست =
608;
حسابی با
وظايف خويش
آشنايند،
لشوش و الواط
شهر هم به هوا=
1740;
قدرت خانم چش=
605;
برحکم و گوش
بر فرمان
دارند. چماق
تکفير هم در
گوشه خانقاه
آماده فرود
آمدن و درهم
کوفتن است.
ديگر ترديد و
تامل چرا؟
شيخ بر
شيطان نهيب ز=
583;
که: گرفتم خلق
را سرکوب و
خاموش کردم،
جواب خدا را
چه خواهم داد=
548;
تکليف طاعات =
608;
عبادات
صدساله من چه
می شود؟ چرا
وسوسه می کنی
ملعون.
شيطان
خنديد که:
قربان سبيل
مبارکت گردم=
48;
چه وسوسه ای،
-=
صداقت
و تقوايش بله=
548;
اما توانائی =
608;
کفايتش چه؟
-=
البته
که تاجر باشی
آدم ساده و بی
شيله و پيله
ايست، اما
حريف نره
غولهائی که ب=
607;
اسم من و از
طرف من به
خانه اش ريخت=
607;
اند نخواهد
شد. همه هنرش
اين است که
خودش را به کو=
1670;ه
علی چپ بزند و
قضايا را
ناديده
پندارد و
بمصداق شتر
ديدی نديدی
دلش را بدين
خوش کند که زن
بيچاره در ام=
606;
و امان است.=
شيطان
جستی زد و
مانند وزغ
چمباته روی
سجاده شيخ
افتاد که=
span>:=
-=
مولان=
;ا،
چرا دست از
اين " ليت و لع=
1604;"
برنمی داري؟
آسمان که به
زمين نيامده =
608;
قرآن خدا هم غ=
1604;ط
نشده است. زنی
است هوس انگي=
586;
و تو دل برو،
تا ديروز در
آغوش مسيوی
لامذهب
شرابخوار خو=
05;
پرور بود،
امشب هم در خا=
1606;ه
بازرگان هما=
06;
وضع و حالی
دارد که اگر
به خانه پدرش
می رفت می
داشت. بلائی
از خوشگلی
بدتر نيست. زن
زيبا و بی
صاحب و سرپرس=
578;
را در اين شهر
راحت نمی
گذارند. اگر
رندان خانقا=
07;ی
خدمتش نرسند=
48;
الواط شهری
حسابش را
خواهند رسيد.
اين که اين
همه نگرانی و
وسواس ندارد<=
span
dir=3DLTR>.
-=
قبول
دارم که زن
خوشگل از تعر=
590;
خلايق محفوظ
نيست، اما چر=
575;
من دلال مظلم=
607;
باشم؟ چرا
بايد من در کا=
1585;
اين زن دخالت
کنم، چرا باي=
583;
من او را از
بستگان و
خويشانش جدا
کرده باشم،
چرا بايد من
بازرگان
محترمی را به
دردسر
بيندازم و سر
پيری او را به
کاری قبيح
وادار کنم؟ ا=
588;تباه
بود، از اول
اشتباه بود<=
span
dir=3DLTR>!
-=
اختيا=
;ر
داری جناب شي=
582;
صنعان، خودت
خوب می دانی و
می دانی که
مخلص هم می
دانم که هيچ
اشتباهی
درکار نبوده
است. پدر آن يک
جفت چشم سياه
و آن نگاه
دلربا بسوزد
که مايه خانه
خرابی
آدميزادگان
است. شيخنا! کج
بنشين و راست
بگو، من که در
رديف مريدان =
608;
سرسپردگان
خانقاه نيست=
05;
که عقلم نرسد
و از کم و کيف
قضايا بی خبر
باشم. صميمان=
607;
اعتراف کن که
عاشق دختر شد=
607;
ای. عشق هم در
هيچ مذهب و
ملتی گناه
نيست. زنی است
بی کس و بی
شوهر و بی
پناه. هر زنی
سرپرست و شوه=
585;ی
می خواهد. اگر
هم به خانه
پدر و مادرش م=
1740;
فرستادی
بالاخره يک
گردن کلفت بز=
606;
بهادری می رف=
578;
و می گرفت و می
بردش، خوب، د=
585;
اين صورت و با
اين مقدمات
چرا علنا نمی
گوئی که خودم
می خواهمش؟
چرا اعتراف ن=
605;ی
کنی که عاشقش
شده اي؟ =
-=
دست
بردار ملعون!
من کجا عشق
کجا، خاک بر
سر من اگر سر
پيری و بعد از
عمری طاعت و
عبادت دنبال
هوا و هوس نفس
اماره بروم و
هوای دامادی
به سرم زده
باشد؟
-=
دست
بردار جناب
شيخ صنعان!
يادت باشد
اينجا نه حلق=
607;
ذکر است و نه
محفل صوفيان.
من و تو، دو به
دو، با هم
نشسته ايم که
راست بگوئيم =
608;
راست بشنويم.
عاشق دختر شد=
607;
ای و هيچ جای
اين قضيه هم
نه عرفا عيبی
دارد و نه
شرعا. مردم هم
با ايمان و
اعتقادی که ب=
607;
تو دارند از ش=
1606;يدن
اين خبر کلی
خوشحالی خوا=
07;ند
کرد. ديگر
معطل چه هستي=
567;
دختره هم اگر
همه دنيا را
بگردد شوهری
مناسب تر و
شايسته تر از
تو پيدا
نخواهد کرد<=
span
dir=3DLTR>!
کم کم
نقش لبخندی
گونه های چرو=
705;
خورده و پيشا=
606;ی
عبوس شيخ را
زينت داد و
شيخ صنعان با
لحنی که خشم و
التهابش را
فروکش کرده
بود گفت:=
-=
لعنت
خدا بر تو ملع=
1608;ن
ازل و ابد که
نمی گذاری
بندگان خدا
آرام باشند و
به عبادت
بپردازند. خو=
576;،
تو که برای هر
کاری نقشه ای
طرح می کنی و
جواب هر معما=
574;ی
را در آستين
حافظه ات
آماده داری
بگو تکليفم ب=
575;
نيشخندهای
مردم و طعنه
های مريدان
چيست؟ مردم
نخواهند گفت
که شيخ صنعان
در روزهای وا=
662;سين
زندگی به فکر
جوانی و تجدي=
583;
فراش افتاده
است؟ مدعيان =
608;
نکته سنجان
طعنه نخواهن=
83;
زد که همه جوش
و خروش شيخ
برای تصرف
قدرت خانم بو=
583;
نه سرکوبی
مسيوی کافر
لامذهب. خوب
جواب مردم را
چه بدهم؟
-=
شيخنا=
;!
مگر جنابعال=
40;
برای مردم
زندگی می
کنيد؟ مگر
جنابعالی با
اين مقام معن=
608;ی
و روحانی باي=
583;
برای حرف
مدعيان تره
خرد کنيد؟ از
قديم و نديم
گفته اند در
دروازه را می
شود بست و
دهان مردم
ياوه گوی
بدنيت را نمی
شود. ساده
ترين راه حل
قضيه اين است
که از همين فر=
1583;ا
يک گوشتان را
باد کنيد و يک=
1740;
را بادگی. نه
پروائی از
ريشخند و
اعتراض معان=
83;ان
داشته باشی و
نه اعتنائی ب=
607;
پچ پچ مريدان.
فعلا قدرت
خانم در
اختيار تو و
دنيا به کام
تست. از من می
شنوی همين
امشب بفرست
دخترک را
بياورند و
صيغه عقد را
جاری کن.=
-=
نه،
اگر بخواهيم
اين کار را
بکنيم به اين
تروچسبانی
صلاح نيست. هر
کاری مقدمات=
40;
دارد. وانگهی =
1605;صلحت
خانقاه اين
است که صورت
ظاهر قضيه را
به نحوی درست
کنيم که
ازدواج من با
قدرت خانم بر
اساس تقاضای
خود
عليامخدره و
اصرار صوفيا=
06;
و رندان خانق=
575;ه
باشد و صورت
تکليف شرعی ب=
607;
خود بگيرد، و
از مقوله نوع=
740;
بزرگواری و
فداکاری به
حساب آيد=
span>.=
شيطان ک&=
#1607;
شيخ را نرم و
ملايم ديد
بشکنی زد و
جلوتر خزيد و
دستی به عنوا=
606;
نوازش بر پشت
شيخ کوبيد و
قول داد که ته=
1610;ه
مقدمات را
شخصا عهده دا=
585;
شود.
من که
از نوشتن خست=
607;
شدم، شما از
خواندن چطور=
67;
اگر از طول و
تفصيل داستا=
06;
آزرده ايد و
مانند مشتري=
75;ن
قهوه خانه ها
و مجالس نقال=
740;
نگران پايان
داستان و
عاقبت کار
قهرمانيد،
گناهش بر گرد=
606;
من نيست. هرچه
هست مربوط به
مرحوم آسيد
مصطفی است.
مخلص راوی مح=
590;
و بی مسئوليت=
740;
بيش نيستم.
مرحوم سيد
داستان شيخ
صنعان را هرگ=
586;
در کمتر از ده
جلسه به پايا=
606;
نمی رسانيد.
فوت و فن جلب
مشتری را بلد
بود. ارادتمن=
583;
شما می کوشد
سروته قضيه ر=
575;
در دو مجلس
بهم آورد و لا=
1740;
مطلب را درز
بگيرد.
بنابراين اگ=
85;
هوا مساعد بو=
583;
و ابروبادوم=
07;
و طوفانی
بساطمان را
برهم نزند،
دنباله
داستان را در
مجلس ديگر به
عرضتان خواه=
05;
رسانيد. اگر
هم هوا طوفان=
740;
شد و تشکيل
حلقه نقالی د=
585;
فضای بازميس=
85;
نگشت، محفل ر=
575;
کوچکتر و حلق=
607;
را تنگ تر می
کنيم و مجلس
را به شبستان
می بريم.
درجلس=
;ه
بعد شاهد
بلياتی
خواهيم بود ک=
607;
عروس
نازپرورده ب=
85;
سر شيخ صنعان
آورده است.
قس=
05;ت
دوم
عرض
کرده بودم که
مرحوم آسيد
مصطفی مناظر=
07;
شيخ و شيطان
را به نظم
آورده بود و
وقتی به اين
جای داستان م=
740;
رسيد با دو
دانگ مطبوعی =
705;ه
از هنر آواز
نصيب برده
بود، قطعه
منظوم را به
آهنگ مثنوی م=
740;
خواند.
در
شماره گذشته
چون متن اشعا=
585;
سيد را نداشت=
605;
مضمون آن را
نقل کردم و از
دوستان خوش
حافظه همشهر=
40; خواستم
که اگر چيزی ا=
1586;
آن منظومه به
خاطر دارند
همت کنند و
برايم
بفرستند تا ه=
605;
اثر شيرين
گمنامی را از
محو زوال نجا=
578;
داده باشيم،
هم داستانما=
06;
رنگ وجلای دي=
711;ری
يافته باشد.
در اين هفته
سه چهار نامه
داشتم از
دوستان دورا=
06;
تحصيل، يکی د=
608;
تن برشيوه نق=
604;
داستان خرده
گرفته بودند
که " بسياری ا=
586;
صحنه ها را
خلاصه کرده ا=
610;"
در جوابشان
عرض می کنم:
چاره ای جز اي=
1606;
نبود. اگر همه
صحنه ها را با
همان آب و تاب
و طول تفصيلی =
1705;ه
مرحوم سيد می =
1601;رمود
نقل می کردم،
کار از يک
شماره و دو
شماره نگين و
ده صفحه و
پانزده صفحه =
576;يرون
بود و
خوانندگان ر=
75;
رميده و دلزد=
607;
می کرد. آخر،
دوره آسيد
مصطفی با عصر
درخشانی که م=
575;
در آنيم تفاو=
578;های
بسيار داشت.
در آن روز و
روزگارها
مردم غالبا ب=
740;
کار بودند و
پرحوصله. می خ=
1608;استند
ساعات خالی ز=
606;دگی
خود را به هر
صورت که هست
پر کنند، اما
در عصر حاضر د=
1610;گر
بی کاری مصدا=
602;ی
ندارد، حتی ي=
705;
جوان بيکار،
شما روزها در
کوچه و خيابا=
606;
شهرتان نمی ب=
610;نيد،
دوران سازند=
11;ی
است و همه
بحمدالله
مشغولند و
فرصت تحمل
روده درازی ن=
583;ارند.
دو سه
نفری هم از
دوستان محبت
کرده بودند و
چند بيتی از
منظومه مرحو=
05;
سيد را برايم
فرستاده
بودند.
مخلص
با عرض تشکر
منتخبی از آن
را در اينجا
نقل می کنم و
اميدوارم
همشهريان دي=
11;ر
مدد کنند و هر
بيتی را که
بخاطر دارند
بفرستند تا
صورت کامل آن
را نيز منتشر
کنم.
و اينª=
5;
اشعار مرحوم
آسيد مصطفی
درمناظره شي=
82; و
شيطان:
گفت:
شيخا چند از
اين رنگ و ريـ=
1600;ـــا &=
nbsp; &nbs=
p; اين
دو روئی چيست
با خلـــــق =
582;ـــــدا؟
عاشقی
پيداســـــ =
0;ـــــــت
از رفتار تو &=
nbsp; چيست
اين انکــــ=
00;ـــار
ناهنجـــــ =
0;ــــار
تو؟
گفت: ای
ملعــــــو =
6;
از اينجا دور
شو! &nbs=
p; &=
nbsp; ای
سراپا عيب
جوئی کــــو=
85;
شـــــــــ =
0;و؟
من به
زهدم همــــ=
00;ـــــــــد=
1605;
افلاکيان =
ع=
شق
خاکـــــــ =
0;ـی
باد از آن
خاکيـــــا =
6;!
گفت: ای
شيخ دغل زاری
بس است &=
nbsp; &nbs=
p; با
نديم دل رياک=
600;ـــــاری
بــــــــس
است!
با
مريدان هرچـ=
00;ـــــــه
خواهی ناز کن
پيش از
اين گر بنـــ=
600;ـــده
حق بوده ای &=
nbsp; &nbs=
p; پاکباز
عشــــــــ =
0;ق
مطلـــــــ =
0;ـق
بوده ای
حاليا
محکوم فرمــ=
00;ــــــــــ=
1600;ـــــان
منی &nbs=
p; &=
nbsp; پای
تا ســـــر
شيخنا! – ز آن
منــــــــ =
0;ی
تا هوای =
"
قدرت" از راه=
00;ــــت
فکنــــد =
&=
#1583;يو
شهــــــــ =
8;ت
در ته چاهـــ=
600;ــــت
فکند
ديگـــ=
1600;ـــــر
آن آرامش خــ=
600;ـاطر
مجــــو =
شـــــــر=
81;
طاعات سلف با
من مگــــــ=
00;ـو
نيک بنگ&=
#1585;
چــــــون ب=
07;
دســت آوردم=
78; &=
nbsp; &nbs=
p; بنــــده
حق! بنده خـــ=
1600;ــــــود
کردمـــــت!
گفت: پس
مزد عباداتم
کجـــــاست=
7; &=
nbsp; &nbs=
p; گفت:
چون پختی هوس
يکسر هباست!
گفت: ما
را با هوسهــ=
600;ــــا
کار نيست =
گ=
فت:
بس کن! جای هيچ
انکار نيست!
گفت: م =
6;
پير طريقـــ=
00;ـــــــت
بوده ام=
&nb=
sp; =
11;فت:
من عقــــــ=
00;ل
از ســرت
بربوده ام
گفت: ما
را در حريـــ=
600;ـــم
کبــــــــ =
0;ــريا &=
nbsp; مستجــ=
1600;ـــاب
آمــــــــ =
0;د
ز طاعت ها،
دعا
خواهم ا&=
#1586;
حق تا بـــــ=
600;ـــــــــر&=
#1575;هم
آورد &nb=
sp; =
وز
گزنـــــــ =
0;ـدت
در پناهــــ=
00;ــــــــــ=
1600;ـم
آورد
گفت: دور
پاکدامــــ =
0;ـــــــانی
گذشت &nb=
sp; خ=
575;کســــــار&=
#1740;
کن،چو سلطان=
40;
گذشت
دل چو با
ننگ هوس آلود=
607;
شـــــــــ=
3; &=
nbsp; بوده
ها ســـــــ=
00;رتا
به سر نابوده
شـــــد
هرکه او
دل در هـــــ=
600;ـوای
خام بست=
&=
#1576;ر
دلش يزدان در
الهـــــــ =
0;ام
بســــــــ =
0;ت
گفت:
بزدايم ز دل
تشــــــــ =
0;ـويش
تو  =
; گفت:
کـــــــم گ=
08;
ياوه! جـــــ=
600;ان
ريش تو
سيد
مرحوم پس از
ختم مثنوی، صلوات=
ی
می طلبيد، و
نفسی تازه می =
1705;رد
و سپس با فوت و
فنی که محصول
تجارب ساليا=
06;
بود، دقايقی =
582;اموش
می گشت و با
سکوت خود توج=
607;
همه حاضران ر=
575;
به منبر و شخص
شخيص خويشتن
جلب می کرد. و
در پی اين
سکوت انتظار
آميز و نگاه
مشتاقانه جم=
93;يت
صحنه ای می آر=
1575;ست
از بامداد رو=
586;
دوم که
بازرگان بيچ=
75;ره
و سرخورده با
چشمان شب
نخفته و پف
کرده، با حرم=
578;
درهم شکسته و
آبروی بر خاک
رسوائی ريخت=
07;
در حضور شيخ
صنعان به خاک
افتاده و
التماسش اين
که عليامخدر=
07;
را شخصا
نگهداری فرم=
75;يند
با هريک از
قلندران
خانقاه که
مصلحت می دان=
606;د
تحويل نماين=
83;
و جان و آبروی &=
#1670;ندين
ساله او را از
خطر نجات
دهند.
قلندرا=
1606;
گرداگرد تخت=
07;
پوست شيخ حلق=
607;
زده اند و با
هر قلندری دو
سه تن از مشدی
های شهر خنجر
بر کمر و قمه
در دست آماده
فرمانند.
صوفيان ساده
دل و مريدان
بی خبر هم در
حياط خانقاه
می لولند و با &=
#1607;ر
حرکت و اشاره
شيخ بانک "
هوهو، ياهو،
يا من لاهوال=
575;هو"
سر می دهند.
شيخ
صنعان با
انکاری ناز
آلود در پاسخ
التماس بازر=
11;ان
می فرمايد، "
وظيفه شرعی
شما نگه داری
از اين زن بی
پناه است،
برای اين کار
خير کسی را
غير از شما
ندارم، هيچ ک=
587;
را ندارم،
البته از او
نگهداری
کنيد".
بازرگا=
1606;
می نالد که "
حضرت شيخ
بحمدالله ده
ها قلندر گرد=
606;
کلفت دور و
برتان هست،
اجازه فرمائ=
10;د
افتخار اين
شغل شريف نصي=
576;
يکی از اين
بزرگواران
شود. بروند
عليامخدره ب=
75;
بياورند به
خانقاه، همي=
06;
زير نظر مبار=
705;
خودتان باشد&quo=
t;.
شيخ با
لحن عتاب
آلودی می
گويد: " روز
اول هم گفته
ام که خانقاه
جای زن نيست،
زن شريک شيطا=
606;
است. شيطان
ملعون می
خواهد..."
دراين=
;جا
مرحوم سيد
مکثی کرد، به
عمامه ضخيمش
تکانی می داد
و با گوشه عبا
پيشانی عرق
آلودش را خشک
می کرد و می
گفت:
به محض
اينکه کلمه "
شيطان ملعون&quo=
t;
بر زبان شيخ ج=
1575;ری
شد، شيطان
واقعا ملعون
که خودش را در
هيات يکی از
قلندران
خانقاه جا زد=
607;
بود، صف جمعي=
578;
را شکافت و
پيش آمد و با
لبخند مليحی
سخن شيخ را
قطع کرد که:
- البته
حضرت شيخ درس=
578;
می فرمايند،
جای زن در خان=
1602;اه
نيست، زيرا ز=
606;
شاگرد شيطان
لعين است، شر=
610;ک
شيطان است،
اصلا خود
شيطان است،
کار شيطان هم
فريب دادن بن=
740;
آدم است، فري=
576;
دادن آدميزا=
83;گانی
است که دين و
ايمان درستی
ندارند، اما =
594;لط
می کند شيطان
که بتواند سر
موئی در صفای
ايمان شيخ و
مريدان از فر=
588;ته
معصوم ترش
رخنه کند.
گيرم همه
خانقاه را پر=
575;ز
شيطان کنند،
همه بچه شيطا=
606;
های عالم را ج=
1605;ع
کنند و در
خانقاه مقدس
حضرت شيخ
بچپانند، با=
86;هم
بر دامن
کبرياش
ننشينند گرد.
خانقاه جای م=
585;دان
حق است و مرد
حق هم از
شيطان پروائ=
40;
ندارد".
سپس در
حالی که با
حرکت چشم و
اشارات ابرو=
48;
به شيخ آشنائ=
740;
می داد و قول و
قرار دوشنبه
را به خاطرش
می آورد، لحن
خود را تضرع
آميز و ترحم
طلب کرد که:
- اگر
حضرت شيخ زن
بی پناهی را
در کف حمايت
خود نگيرد،
روز قيامت
جواب خدا را
چه خواهد. مگر
حضرت شيخ در
صدق عقيده و
قدرت ايمان
صوفيان
خانقاه تردي=
83;ی
دارد که
اينهمه در
پذيرفتن
تقاضا يشان ت=
575;مل
می فرمايد؟
جماعت
قلندران که
دنيا را به
کام و شيخ را
در آستانه
انعطاف
ديدند، در
حالی که با
دسته تبرزين
به کشکول های
خود می
نواختند،
همصدا ذکر فر=
575;وان
تاثير " ياهو=
48;
يا من
لاهوالاهو"
گرفتند، و
صوفيان ساده
لوح و مردم بی
خبر شهر هم با
ذکر آنان
همصدا شدند و
بانگ " هو، هو&qu=
ot;
به آسمان
رسيد.
شيخ
صنعان حيرت
زده از
بازارگرمی
شيطان و فريا=
583;
و خروش
مريدان، در
حالی که تصور
وصال زن دلش
را به التهاب
افکنده بود،
سر به زانوی
مراقبت گذاش=
78;
و در بحر
مکاشف فرو
رفت. سکوت
انتظار آميز=
40;
مجلس را فرا
گرفت. مريدان
و حاضران در
دل دعا می خوا=
1606;دند
و با همه صفای
خاطر از خدا
می خواستند ک=
607;
دل شيخ را نرم
کند، قلندرا=
06;
دست به سينه
ايستاده، و ب=
575;
زبان اشاره
حصول مقصود ر=
575;
به همديگر تب=
585;يک
می گفتند.
همين که
شيخ سر از زان=
1608;ی
تامل برداشت=
48;
قلندران که
نقش رضايت را =
1576;ر
چهره پرچروک
شيخ ديدند، ب=
740;
آنکه منتظر
سخنی شوند
فرياد " هو حق
مددي" کشيدن=
3;
و با يک اشاره
سيل جمعيت را
به سوی خانه
بازرگان راه
انداختند.
بيچاره
بازرگان،
حيرت زده از
نقشهای
عجايبی که
ديده بود،
سرخورده و
آبروباخته،
از پی جمعيت
راه افتاد،
خسته و کوفته
و زيان ديده
لعنت کنان بر
کار خويش و
سرنوشت شوم
خويش.
=
خدا
غريق رحمت کن=
583;
آسيد مصطفی م=
575;
و همه اموات ش=
1605;ا
را. سيد خدا
بيامرز، طول =
608;
تفصيل جانان=
07;
ای می داد، و
صحنه های حير=
578;
انگيزی می
ساخت از هجوم
خلايق به خان=
607;
بازرگان، و
حرکت دادن
قدرت خانم به
خانقاه شيخ و
تجاوزهايی ک=
07;
در اثنای اين
نقل و انتقال
از طرف
قلندران خان=
02;اه
و الواط شهر
به بهانه های
گوناگون صور=
78; می
گرفت. و
عليامخدره ر=
75;
به اشک و ناله
انداخته بود.
=
لحن
سيد در اين جا
غم آلود می
شد، درست شبي=
607;
لحظاتی که به
ذکر مصيبت می
پرداخت و
مقارن آن
پيرزنان مجل=
87;
صدا به گريه
بلند می کردن=
583;
و با لحن بغض
آلود به
قلندران و
الواط نفرين =
608;
لعنت می
فرستادند.
=
سيد پ=
7;
از آن که اشکی
حسابی از
مخدرات
محترمه می
گرفت و مجلس
را يکپارچه
غرق عزا می
ساخت، سر
بزنگاه
صلواتی طلب م=
740;
کرد و آن گاه
با هنرمندی ب=
740;
نظيری،=
جمعيت گريا=
06;
را به مصداق "
ميان گريه می
خندم" به جها=
06;
سبک روحی و
نشاط می کشان=
610;د.
و من در عالم
کودکی تفاوت
بی فاصله اين
دو منظره را
به جلوه گری
خورشيد بهار=
40;
تشبيه می کرد=
605;
که ناگهان
دامن ابرهای
بارانی را چا=
705;
زده است و بر
چهره زمين
لبخند می زند.
=
آری
سيد نازنين م=
575;
چنين می کرد.
جماعت متاثر =
608;
گريان را با
خود به حجله
خانه شيخ
صنعان می
کشاند. اطاق
آراسته ای در
گوشه دنج و
دور افتاده
خانقاه، با
پرده های ضخي=
605;
فرو هشته، و
خلوت مصفائی
که چند تن از
مريدان معتق=
83;
شيخ با تبر
زين های دروي=
588;ی
از آن پاسدار=
740;
می کنند.
=
سيد ص=
5;حب
ذوق شيخ
صنعانی در نظ=
585;
ما مستمعان
مجسم می کرد،
حمام رفته و
قبای نو
پوشيده و ريش
سفيد را خضاب
بسته و تاج
درويشی را بر
فرق سر نهاده=
548;
و به نيروی
عشق از ضعف و
کهولت و رخوت
پيری رهيده،
بر صدر مجلس
نشسته در
انتظار عروس
حلال و طيب و
طاهری که با
هلهله جنون
آميز عوام
بدرقه گشته و
با " هوحق" بی
وقفه درويشا=
06;
استقبال.
=
و با
همان لحن گرم
و گيرايش
اشاراتی داش=
78;
به احوال عرو=
587;
خانم هفت قلم
آراسته ترگل =
608;
ورگلی که دو
روزی است در
خانقاه منزل
گزيده و در
اين زمان
کوتاه از
هوسبازی
قلندران و دس=
578;
درازی رندان =
608;
زخم زبان
صوفيان جانش
به لب آمده و
جهانی جوش و
خروش در درون
انباشته است =
608;
با قيافه آرا=
605;
و دلربايش
آتشفشان مهي=
76;ی
است در آستان=
607;
انفجار.
=
سيد
بزرگوار بدي=
06;
سادگی و
اختصار از
سرگذشت عروس
خانم نمی گذش=
578;
و دختر زيبا
را براحتی و
بی لفت و لعاب
از خانه
بازرگان حرک=
78;
نمی داد و به خ&=
#1575;نقاه
نمی کشانيد.
=
در
اينجا همه بغ=
590;
های در سينه
انباشته اش ر=
575;
از رياکاری و
حقه بازی
قلندران می
گشود و در فضا=
1740;
مجلس روضه
خوانی می
پراکند.
قلندرا=
1606;
ريا کار
نظرباز از
يکسو بر گردن
شيخ صنعان من=
578;
ها می گذاشتن=
583;
که برای حفظ
ظاهر و تحميق
خلايق چنين و
چنان کرديم،
مجالس ذکر
وسماع برپا
ساختيم،
ساعتها با
گروه گروه خل=
575;يق
به گفتگو
نشستيم و با
منطق مغلطه و
استدلال
تهديد آميز
چماقی،=
به عوام
کالانعام فه=
05;انيديم
که برای
نگهداری
عفيفه مخدره
مظلومه هيچ
نقطه ای در
جهان مناسب ت=
585;
از خانقاه ني=
587;ت.
به مردم گفتي=
605;
که حضرت شيخ
از پذيرفتن ز=
606;
در خانقاه
مقدس خود
اکراه دارد و
اين واجب شرع=
740;
برعهده شما
خلايق است که
بعد از نماز
شب از درگاه
احديت با خلو=
589;
نيت بخواهيد
که دل شيخ را ب&=
#1607;
رحم آورد و
اين ضعيفه
عفيفه
پاشکسته را ب=
607;
کنيزی قبول
کند، وگرنه
آرامش و امني=
578;
شهر بر سر
تصوف او بهم
خواهد خورد و
خلايق به جان
يکديگر
خواهند افتا=
83;.
ما بودي&=
#1605;
که مردم ساده
دل از همه جا
بی خبر را از
کار و زندگی
باز داشتيم و
به پيرامون
خانقاه
کشانديم و با
ذکر " هو، هو،
ياهو يا من
لاهو الاهو" =
08;
به کمک " دوغ
وحدت" آنان ر=
75;
چنان سرخوش و =
1576;ی
خود کرديم که
يکصدا ما را
وکيل خود
خواندند و مک=
604;فمان
کردند که
عليامخدره ر=
75;
تحويل
حرمسرای شيخ=
06;ا
دهيم.
ما بودي&=
#1605;
که تاجر
بيچاره را به
تنگ آورديم و
وادارش کردي=
05;
که شخصا از
نگهداری زن
اظهار عجز کن=
583;
و او را به
خانقاه سپار=
83;.
شيخ
صنعان در حال=
740;
که از
بازارگرمی
حريفان به جا=
606;
آمده و از اين
عشق پيری که
سر به رسوائی
زده وجماعت
پروری
قلندران را ب=
607;
جانش انداخت=
07;
بود احساس
انفعال می
کرد، در پاسخ
هريک از مدعي=
575;ن
خدمت لبخندی
می زد و وعده
ای می داد، يک=
1740;
را مامور پرد=
607;
داری حرمسرا
کرد، ديگری ر=
575;
به نگهبانی
حجله خانه
منصوب فرمود=
48;
سومی را ناظر
آشپزخانه
حرمسرا کرد،...
به هريک خدمت=
740;
رجوع کرد تا
به نحوی با
عليامخدره
درتماس باشن=
83;
و به حظ بصری
قناعت کنند.
=
سپس
مرحوم سيد،
توصيف
دلنشينی داش=
78;
از مجلس عقد
کنان، مجلسی
که بدون حضور
احدی از کسان
و بستگان دخت=
585;
تشکيل شده بو=
583;
و هريک از
قلندران خود
را خويشاوند =
608;
وکيل و صاحب
اختيار او
معرفی می کرد=
606;د
و بی آنکه به
سراپای در
حجاب پوشيده
زن اعتنائی
داشته باشند=
48;
از زبان او و
به نيابت از ا=
1608;
سخن می گفتند
و دقيقه آخر
هم که لحظه "
بعله بران"
بود، در پاسخ
آخوندی که
صيغه عقد را
جاری می کرد
چنان همصدا "
بله" گفتند ک=
07;
صوفيان و حاش=
610;ه
نشينان مجلس-
بی آنکه کلام=
740;
از دهان زن
شنيده باشند =
211;
بانگ " هو، هو&qu=
ot;
کشيدند و غش و
ريسه رفتند.
=
آنگاه
سيد نازنين
ما، به شرح شب
زفاف می پردا=
582;ت،
از زبان خودش
بشنويد:
جماعت
صوفيان و
قلندران،
هوهو زنان و
مبارکباد
گويان شيخ
صنعان را تا
آستانه
حرمسرا بدرق=
07;
کردند. شيخ به
محض آنکه از
دهليز حرمسر=
75;
گذشت و جماعت
مريدان را پش=
578;
سر گذاشت، وق=
575;ر
هميشگی و
رفتار آرام و
پرطمانينه
خود را فرامو=
588;
کرد و با قدم
های شتابان ب=
607;
طرف حجله زفا=
601;
شروع به دويد=
606;
کرد.
قلندرا=
1606;
که از روزنه
های در رفتار
شتاب آلود شي=
582;
را ديدند حير=
578;
زده به يکديگ=
585;
نگاهی کردند. =
1582;ليفه
خانقاه زير ل=
576;
غريد که : " پس
ما اشتباه
کرده بوديم،
نيروی جوانی
شيخ فتوری
نيافته است".
قلندر ديگر ح=
610;رت
زده ناليد که :
" در اين صورت
چيزی دستگير =
605;ا
نخواهد شد،
همه رشته
هامان پنبه
گشت". سومی به
دلداری
دوستان شتاف=
78;
که : " نگران
نباشيد، علي=
75;مخدره
که دختر نيست
مدتی همبستر
مسيو بوده
است، بگذار ي=
705;
شب هم در بغل
پيرمرد باشد=
48;
بالاخره مال
خودمان است".
چهارمی حرف
رفيقش را
تائيد کرد که :
" با اين شتاب=
740;
که پيرمرد به
طرف حجله می
رود بعيد می
دانم فردا بت=
608;اند
با پای خودش
بيرون آيد، ي=
705;
شبه حسابش
ساخته است".
شيخ
صنعان، پشت د=
585;
حجله رسيد.
لحظه ای
ايستاد تا نف=
587;
به شماره
افتاده خود ر=
575;
تنظيم کند.
سپس با چند
تنحح پياپی
ورود خود را
اعلام داشت.
آنگاه با
وقاری شبخان=
07;
در نيمه باز
حجله را گشود
و قدم به
سراچه گذاشت.
پرده را کنار
زد. در پرتو
شعله لرزان
شمعی که در
گوشه اطاق می
سوخت، چشمان
مشتاقش به جم=
575;ل
عروس افتاد.
زن با زييائی
خيره کننده ا=
588;
روی تخت لميد=
607;
بود، بازوی
نيمه لخت
ومرمرين را
ستون سر کرده
و خرمن مواج
گيسوان طلائ=
40;
را پشت سر
ريخته و حلقه
ای از اين
آبشار دلربا
را روی سينه
عريان و هوس
انگيزش رها
کرده.
=
خدابي=
;امرزد
آسيد مصطفای
ما، نه با هيچ
گونه ای از
مقولات ضاله
هنری آشنائی
داشت، و نه در &=
#1591;ول
عمر دراز و پر
برکت خويش قد=
605;
از محدوده سي=
585;جان
بيرون گذاشت=
07;
بود.
=
- اما
چنان توصيفی
از عروس بناز
آرميده
داستان می
پرداخت، که
گوئی حاصل
عمری بصيرت
متکی بر تجرب=
607;
است. سالها
بعد که در
رديف ديگر
گناهان جوان=
10;-
گذار مخلص به
فرنگستان
افتاد و از
تالار نقاشی
های موزه لوو=
585;
ديدن کردم در
برابر
تابلوئی از
شاهکارهای
داوينچی، بی
اختيار به يا=
583;
منبر و مجلس
مرحوم سيد
افتادم، گوئ=
40;
سيد صاحب کرا=
605;ت
ما با ديد
مسبب سوراخ ک=
606;
خويش در موزه
لوور سياحتی
کرده است و
آنچه بر فراز
منبر گفته اس=
578;
توصيفی از اي=
606;
تابلوی نقاش=
40;
بوده است.
=
باری،=
; وقتی
که سيد به
اينجای
داستان می
رسيد، بچه ها=
740;
ولگرد و
جوانهای لوط=
40;
منش مجلس به
شيوه
سينماروهای
لاله زاری سو=
578;
می زدند، هله=
604;ه
می کردند و با
صداهای عجيب =
608;
غريب خود نظم
مجلس را درهم
می شکستند.
پيرزنها روی
خود را تنگتر
می گرفتند و
زير لب دعا می
خواندند و بر
شيطان لعنت م=
740;
فرستادند،
عاقله مردان
مجلس با صلوا=
578;
نطلبيده ای ب=
607;
سيد هشدار می
دادند که در ت=
1608;صيف
ها و تشريح ها
مبالغه نکند =
608;
جلوتر نرود. س=
1610;د
نکته سنج هم
اين هشدار را
درک می کرد و
دامن توصيف ر=
575;
فراهم می چيد
و به اصل داست=
1575;ن
می پرداخت:
شيخ
صنعان قدمی
جلوتر رفت و
چون عروس را
همچنان ناز
آلود و بی
اعتنا ديد،
سرفه ديگری س=
585;
داد که شايد
زن حيا کند و
پيش پای شيخ
بلند شود و مط=
1575;بق
معمول دست آق=
575;
را ببوسد. اما
عليامخدره ن=
07;
پايش را جمع
کرد و نه
حرکتی به خود
داد و نه حتی ن&=
#1711;اهی
به طرف شيخ
افکند.
شيخ قدم
دوم را برداش=
578;
و سرفه دوم را
در فضای حجله
خانه پراکند.
اما زن گوئی
در حالت خلسه
فرو رفته بود
و توجهی به
ورود شيخ
نداشت. شيخ با
سومين قدم به
نزديکی تخت
رسيد و برای
نخستين بار
غرور شيخانه
خود را زيرپا=
740;
نياز غريزی
افکند و درهم
شکست و با لحن
اشتياق آميز=
40;
سلام داد. اما
زن همچنان سر=
583;
و بی اعتنا
نگاهش را به
زاويه ای از
اطاق دوخته ب=
608;د.
شيخ
لرزشی در
زانوان خود
احساس کرد،
صدای ضربان
قلب سودازده
خود را شنيد.
لرزان لرزان
پيشتر آمد و
کنار تخت زن
زانو زد و
گوشه توری
زيبائی که
نيمه اندام ز=
606;
را پوشانده
بود با
انگشتان
مرتعش خود لم=
587;
کرد. زن
همچنان مجسم=
07;
سرد و زيبائی
بی حرکت ماند.
شيخ که توقع ا=
1610;ن
همه خواری و
بی اعتنائی
نداشت، سرش ر=
575;
به طرف صورت
زن برد و در
گوش او زمزمه
کرد:
" عزيزم!&=
quot;.
ناگهان مجسم=
07;
زيبا به حرکت
آمد. با کف پای
خود چنان بر
سينه شيخ کوف=
578;
که پيرمرد به
گوشه اطاق
پرتاب شد و
تاج درويشی ا=
586;
سرش افتاد و
پيشانيش به
درگاه اطاق
خورد و شکست و
خون جاری شد.
پيرمرد
توهين
ناشنيده،
خواری
ناکشيده، با =
711;وشه
قبا پيشانی
خون آلود خود
را پاک کرد،
از زمين
برخاست و اين
بار با فاصله
ای بيشتر در
برابر تخت زن
زانو زد. همه
شکوه شيخی از
رفتارش و غرو=
585;
کبريائی از
وجناتش پريد=
07;
بود. با تضرعی
عاشقانه و
چشمی گريان ا=
586;
معشوقه سنگد=
04;
و بی ادب
تقاضای ترحم
کرد.
زن به
علامت نفرت
روی خود را
گرداند. شيخ
با سر زانو به
گوشه ديگر
اطاق خزيد تا
در معرض نگاه =
1575;و
قرار گيرد
شايد دلش را
به رحم آرد. اي&=
#1606;
ناز خشم آلود
سنگدلانه و
نياز عاشقان=
07;
چند بار تکرا=
585;
شد، و سرانجا=
605;
زن زيبا که
حوصله اش از
التماس های
شيخ بسر آمده
بود لب به
عتاب گشود که:
- پيرمرد!
از جان من چه
می خواهی؟
و شيخ با
لحنی که ديگر
فروغی از وقا=
585;
خانقاهی خود
نداشت در
جوابش ناليد
که:
- عزيزم! =
5;گر
می دانستی
برای نجات تو
چه رنجها
کشيدم و چه
جانفشانيها
کردم با من...
زن کلام&=
#1588;
را بريد که:
- برای
نجات من؟ مگر
من زندانی
بودم که نجات=
605;
دهي؟ مگر
گرفتار بودم
که برايم
فداکاری کنی=
67;
شيخ که
از اين سوال
پرخاش آميز ز=
606;
يکه خورده بو=
583;،
با لحنی ملاي=
605;
تر و قيافه ای
حق بجانب تر
جواب داد:
- آری
عزيزم، همه
صوفيان
خانقاه و همه
مردم شهر
ميدانند که
مسيوی کافر
خدانشناس، ت=
08;
دختر عفيفه
مسلمان زاده
را به عنف و
جبر به عقد
خويش درآورد=
07;
بود و...
- چه می
گوئی پيرمرد=
48;
مگر عقل از
کله ات پريده
است، دختر
عفيفه مسلمه
مسلمان زاده
کيست؟
- تو عزيز
دلم!
- کی همچو
حرفی زده است=
567;
کی ادعا کرده
است که من مسل=
1605;ان
و مسلمان زاد=
607;
ام؟
- همه
قلندران
خانقاه، همه
صوفيان
خانقاه.
- غلط
کردند! من
اصلا دين و
مذهبی نمی
شناسم، تا چه
رسد به اينکه
مسلمان و
مسلمان زاده
باشم. وانگهی
گرفتم که
مسلمان بودم =
608;
گرفتار دست ب=
607;
قول تو کافر
خدانشناسی
شده بودم،
زندگی من چه
ربطی به کار
تو داشت؟ اصل=
575;
تو و قلندران =
1582;انقاهت
در اين ميان
چه کاره
بوديد؟
لحن
ملايم شيخ يک
باره به خشون=
578;
گرائيد و غير=
578;
مذهبی در
تاروپود
وجودش پنجه
افکند، اجرا=
40;
وظيفه شرعی
شور عاشقی را
از خاطرش برد
و نهيب زد:
- زن! چه م= 40; گوئي؟ اين وظيفه طريقت= 40; و شريعتی من ا= 1587;ت که قطب مسلم زمانم و خليف= 607; باستحقاق و ب= 740; رقيب خاتم پيغمبران، چگونه می توانستم زند= 07; باشم و بر تخته پوست شيخی و رهبری نشسته باشم و ببينم که زن مسلمه ای را کافری به اسيری برد= 607; باشد و برای نجات او خلق را نشورانم و جانش را نجات ندهم؟ مگر نشنيده ای که خواجه عالم ص= 604; الله عليه و سلم فرمود " م= 606; اصبح ولهم يهتم با مور مسلمين ليس..." <= o:p>
زن که
نهيب شيخ
جاخورده و
لحظه ای دست و
پای خود را گم
کرده بود به
خود آمد و در
برابر مردی ک=
607;
با محفوظات
خانقاهی به
جنگش آمده بو=
583;
به حربه
خداداده خوي=
88;
متوسل گشت و
با عشوه ای
ايمان سوز و
غمزه ای وسوس=
607;
انگيز خطابه
شيخ را بريد ک=
1607;:
- به! محض
خدا عربی
بلغور مکن که
من فارسی را
هم به زور می
فهمم، مثل
اينکه
فرموديد نجا=
78;
مرا وظيفه
دينی خود می
دانيد، درست
است؟ درست
شنيدم.
- البته،
جای اندک
شائبه شک و
ريبی نيست
- پس مرا
برای خدا نجا=
578;
داده ايد؟
بله؟
- مسلم
است، بی ادنی
شائبه ای از
شوائب اغراض =
606;فسانيه
و شهوات
شيطانيه.
-=
محض
خدا اينقدر "
نيه" به نافم
نبند و زبان
خانقاهی را
بگذار برای
صوفيان و
قلندران خان=
02;اهت.
خوب، اگر مرا
محض خدا نجات
داده ای و از
اين اقدام قص=
583;
ثواب آخرتی
داشته ای، پس بگ =
8; ببينم
بنده اينجا چ=
607;
کار می کنم؟
چرا مرا تحوي=
604;
خويشان و
کسانم ندادی.
چرا اين چند
روزه با هزار
دوزوکلک خوا=
76;
و آسايش را بر
من حرام کرده =
1575;ی.
از اينها
بالاتر چرا
مرا به حجله
خانه کشانده
ای بی آنکه
"بله" ای از
زبان من شنيد=
607;
باشي؟
زبان شي&=
#1582;
به تته پته
افتاد و لحن
غرورآميز و ط=
604;بکارانه
اش به ناله
استرحام بدل
گشت که:
- عزيز
دلم، شهر پر
از کفار است،
همه در کمين
ربودن تو
نشسته اند.
اگر سايه من
بر سرت نباشد
خدا می داند
چه به روزگار=
578;
خواهند آورد.
خدا شاهد است
که من جز
نگهداری و
نجات تو قصدی
و غرضی ندارم.
- شيخ
نازنين دست ا=
586;
ريا بردار.
صاف و پوست
کنده بگو
عاشقم شده ای
و با همه
وجودت مرا می
خواهی.
عرق سرد&= #1740; بر پيشانی شي= 582; نشست و از لابلای شيار= 07;ای افقی و عمودی ناصيه اش دويدن گرفت و در انبوه محاسنش گم شد. <= o:p>
قدمی به
تخت نزديکتر
شد و در برابر
زن زانو زد و
با آهنگی
لبريز از
صداقت و صفا
اعتراف کرد
که:
- عاشقت
شده ام، ترا
با همه وجودم
می خواهم و در &=
#1585;اه
رسيدن به تو
از جان خودم
هم مضايقه
ندارم!
- جانت
بسلامت باشد.
من جان ترا
نمی خواهم،
اما رسيدن به
وصالم شرايط=
40;
دارد. اگر می
خواهی اسما ز=
606;
تو باشم و رسم=
1575;
آزاد، همين
مقدماتی که
چيده ای
کافيست، منت=
07;ا
حق نداری قدم
به اطاق من
بگذاری و دست
به اندام من
بزنی. اما اگر
مرا می خواهی
و ميل داری در
آغوش گرم و
نرمم رنج های
گذشته و
حسرتهای جوا=
06;ی
را فراموش کن=
740;
چاره ای ندار=
740;
جز اينکه...
- بگو!
بلايت به
جانم! سر چه
قابل که نثار
قدم دوست شود.
- سرت
سلامت، تعار=
01;
را بگذار
کنار. اولش
يادت باشد که
من دين و
ايمان درستی
ندارم. اصلا
پای بند هيچ
ملت و مذهبی
نيستم.
بنابراين حق
نداری مقام
شيخی و رهبري=
578;
را به رخم
بکشی. شيخ و
رهبر باش برا=
740;
صوفيان "
هوهوزن" و
قلندران
تبرزين بر دو=
588;
خانقاهت. وقت=
740;
که نزد من می
آئی بايد به
صورت يک آدمي=
586;اد
معمولی باشی
بی هيچ ادعائ=
740;
و غروری.
دل شيخ
از اين
پيشنهاد به
درد آمد.
سالهای گذشت=
07;
سينماوار از
پيش چشم خيال=
588;
رژه رفتند.
رنج های جوان=
740;
و خدمت پيران
و آداب درويش=
740;
و ذکرهای
نيمشبی و
نمازهای
سحرگاهی به
يادش آمد. به
خاطر آورد که
تخته پوست
شيخی را به
آسانی بدست
نياورده است.
جلب عنايت شي=
582;
پيشين و غلبه =
1576;ر
حريفان و کنا=
585;
زدن رقيبان ب=
575;
چه دشواری ها=
574;ی
همراه بوده
است. نيت کرد
که برخيزد و
پای تقوی بر
فرق اين عشق
رسوا نهد و
مقامات زهد ص=
583;
ساله را فدای
عشق و هوس
نکند، اما، س=
606;گينی
نامعهودی در
وجود خود
احساس کرد.
دريافت که نم=
740;
تواند وسوسه
زيبائی زن
دامن جانش را =
1711;رفته
بود و براحتی
از دست نمی
گذاشت.
سرانجام
تسليم هوس شد
و در برابر
چشمان نافذ و
ايمان کش زن،
تعهد کرد که
به ميل دل او
رفتار کند.
زن فتان
که نخستين
حمله خود را
با پيروزی
نامنتظری
همراه ديد بر
جسارت افزود
که:
- از
اينها گذشته
من زنی هستم
نازپرورده
تنعم... نه در
خانه پدرم
سختی کشيده ا=
605;
و نه در خانه
شوهر. فضای
محقر خانقاه=
48;
با حجره های
مختصر و توسر=
740;
خورده اش جای
من نيست...
در اين
اثنا هياهوئ=
40;
از فضای
خانقاه شنيد=
07;
شد. زن سکوت
کرد و شيخ که
با همه وجودش
محو تماشای
جمال و مستمع
سراپا دقت
سخنان زن بود=
548;
به خود آمد و ب&=
#1575;
حرکتی
چابکانه از ج=
575;
جست و به طرف
در اطاق رفت
تا از علت
هياهو جويا
شود. صدای داد
و فرياد هرلح=
592;ه
بيشتر می شد و
در انبوه
صداها جمله
های بريده ای
به گوش حجله
نشينان زفاف
خورد که: " به
چه حقی او را
به حجله برده
است... مگر
اينجا شهر هر=
578;
است... پيرمرد
صدساله خجال=
78;
نمی کشد.
نميگذاريم،
خاک خانقاه ر=
575;
به توبره می ک=
1588;يم.
کشکول هايتا=
06;
را بر فرقتان
می شکنيم..." و د=
ر
ميان هريک از
اين عبارات
شعارگونه
جسارت آميز
همهمه صوفيا=
06;
به گوش می
رسيد که ظاهر=
575;
را ه را بر
مهاجمان بست=
07;
بودند و يکصد=
575;
با نغمه "
هوهو، ياهو ي=
575;
من لاهوالاه=
08;"
می خواستند ب=
607;
فريادهای
مدعيان غلبه
کنند.
شيخ به
درحجله نزدي=
05;
شد. پرده را به
کناری زد، قف=
604;
" شب بند" در ر=
575;
گشود و خواست
در را باز کند &=
#1608;
به حياط
خانقاه رود ک=
607;
به ياد اندام
نيمه عريان ز=
606;
افتاد. خون
غيرت در شقيق=
607;
هايش دويدن
گرفت. به طرف
زن برگشت.
شمدی را که پا=
1574;ين
تخت افتاده
بود برداشت و
با احتياط به
طرف تخت رفت
که اندام
مخدره عفيفه
را بپوشاند. ا=
1605;ا
زن با يک حرکت
دست شمد را به
کناری پرت کر=
583;
و پرخاش کنان
نهيب زد که:
- مگر قرا=
;ر
نشد غرور و
غيرتت را
بيرون در
بگذاری و نزد =
1605;ن
بيائی. من اهل
حجاب و روسری
و توسری
نيستم. من
آزاده به دني=
575;
آمده ام و می
خواهم آزاد
زندگی کنم.
در اين
فاصله بانگ
هياهوی
مهاجمان
بيشتر شد. جما=
1593;ت
به حجله خانه
رسيده و با
مشت های پياپ=
740;
بر در می
کوبيدند. شيخ
سراسيمه و غض=
576;
آلود به طرف
در اطاق دويد.
در گشوده گشت
و در آستانه
آن جوان بلند
بالائی
نمودار شد. دو
سه نفر ديگر
هم در حياط
خانقاه با
صوفيان گلاو=
10;ز
بودند:
شيخ با
خشم پلنگی که
شکارش را
ربوده باشند
به طرف جوان
متجاوز حمله
کرد. با يک
نهيب امواج ه=
610;اهو
را درهم شکست.
سکوت رعب
انگيزی بر
فضای خانقاه
مستولی شد، ا=
605;ا
لحظه ای بيش
نپائيد. جوان
متجاوز
روياروی شيخ
قرار گرفت که:
- به حکم
چه قانونی
دختر ما را
ربوده ای و به
حجله گاه برد=
607;
ای.
پيرمرد=
1740;
از مهاجمان
فرياد زد:
-
ايهاالناس،
از اين شيخ
بپرسيد از جا=
606;
دختر ما چه می
خواهد؟
مردم شه&=
#1585;
که به تماشا
آمده بودند،
بعضی حيرت زد=
607;
صحنه کشمکش ر=
575;
می نگريستند=
48;
گروهی از
اهانتی که بر
شيخ رفته بود
اشک اندوه بر
مژگان داشتن=
83;،
معدودی هم با
مهاجمان
همدردی می
کردند، نه به
شجاعت و جسار=
578;
آنان بلکه با
زمزمه هائی ک=
607;
در آغاز بسخت=
740;
شنيده می شد و
اندک اندک او=
580;
می گرفت، و از
همين جماعت
تماشاچی
عبارتی به گو=
588;
شيخ خورد که:
- ظاهرا
جوش و خروش
شيخ و فداکار=
740;
های ما مردم ا=
1586;
همه جا بی خبر
نتيجه خوبی
نداده است
بجای آنکه
دختر بی گناه
را از آغوش
کافری نجات
دهيم و به
خانواده اش
بسپاريم به
چنگ قلندران
شهوت پرست
خانقاهی سپر=
83;ه
ايم.
شيخ هوا
را پس ديد. اگر
بيش از اين
تحمل کند و خا=
1605;وش
ماند، بر
جسارت مدعيا=
06;
و ترديد
صوفيان و انک=
575;ر
شهريان
افزوده خواه=
83;
گشت و چه بسا
به طرف حجله
گاه هجوم برن=
583;
و طعمه ناب
ناچشيده را ا=
586;
چنگ هوسش
بربايند. پرد=
607;
خون آلود غضب
چشمان حيرت
زده اش را فرا
گرفت. با يک
جهش خود را به
سکوی وسط
خانقاه رسان=
83;.
قلندران
تبرزين بر دو=
588;
دورادورش را
گرفتند. عمله
سماع " شاخ
نفير" ها را ا=
586;
توبره بر گرد=
606;
افکنده بيرو=
06;
کشيدند و با
همه نيرو در
آنها دميدند.
صدای طبل و
نفير فضای
خانقاه را فر=
575;
گرفت شيخ در
لحظه ای
مناسب،
شبکلاه
درويشی را از
سر برداشت و
انبوه گيسوا=
06;
سفيد خود را ب=
1585;
دوش ريخت، با
يک فرياد "
هوهو، يا هو"
صوفيان و
قلندران را
بخروش آورد،
مردم حيرت زد=
607;
شهر هم بی
آنکه در جمع
مريدان شيخ
باشند،
همصدای صوفي=
75;ن
به ذکر" ياهو&quo=
t;
پرداختند و
بانگ اعتراض =
605;هاجمان
در همهمه ذکر
جلی گم شد.
گيسوان بر دو=
588;
رها شده و
قيافه ملکوت=
40;
شيخ و از همه ب&=
#1575;لاتر
اشک بر محاسن
غلطيده اش دل
جماعت را به
جوش و هيجان
آورد و
منکرانی که ت=
575;
لحظه ای پيش د=
1585;
کار شيخ به
چون و چرا
پرداخته و با
مهاجمان همص=
83;ا
بودند،
يکباره خود ر=
575;
فدائی شيخ
يافتند.
در اين
هنگام با
اشارات دست
شيخ، سکوتی
صحنه خانقاه
را فرا گرفت و
در پی آن شيخ
با صدای رسائ=
740;
جمعيت را
مخاطب قرار
داد که:
- ای
ياران طريقت =
608;
هواداران
حقيقت! ای
مردان غيور و
ناموس پرستی
که مخدره
عفيفه مسلمه
محترمه ای را
از چنگ کافر
ملعون
خدانشناس
نجات داديد،
چرا انتقام
ناموس برباد
رفته اين زن
را از خويشان
و کسانش نمی
گيريد، مگر
اينان نبودن=
83;
که دختر خود
را تسليم
مسيوی کافر
کردند، اگر
همان روز به
حساب اين کفا=
585;
خارج از اسلا=
605;
رسيده بوديد=
48;
امروز جرات
نداشتند حري=
05;
مقدس خانقاه
را درهم
بشکنند و
بسراغ زن
بيايند که او
را ببرند و
تسليم کافری
ديگر کنند. ای
قلندران
وارسته، ای
صوفيان صافی
عقيده، ای
همشهريان
غيرتمند،
ناموس پرستی
شما کجا رفته
است، بکشيد
اين کفار حرب=
740;
را...
=
خدا
رحمت کند
مرحوم آسيد
مصطفی را، به
اينجای داست=
75;ن
که می رسيد
بغض گلويش را
می گرفت. اشک ا&=
#1586;
چشمانش
سرازير ميشد=
48;
صدايش از هجو=
605;
غضب می لرزيد=
548;
و ضمن شرح
مفصلی که از
حمله خلايق ب=
740;
خبر به طرف
مدعيان و
مهاجمان می
داد، نگاه
تحقير آميز
خود را بر
چهره مستمعا=
06;
می پاشيد.
گوئی می خواه=
583;
انتقام خون
بناحق ريخته
اقوام و
خويشان زن را
از حاضران
مجلس بگيرد.
در نگاه اشک
آلودش جهانی
ملامت موج
ميزد.
=
با لح =
6;
غمزده ای
حرکات و حمله
قلندران و
صوفيان را
تفسير و توجي=
607;
می کرد. از
قلندران که
دانسته و
سنجيده بر
خويشان معتر=
90;
زن حمله برده
بودند ظاهرا =
606;فرت
و گلايه ای
نداشت. همه
انزجار و
نفرينش متوج=
07;
صوفيان با
صفائی بود که
به حکم ايمان
خويش و اشارت
پير دست خود
را به خون بی
گناهان آلود=
07;
بودند و هريک
به شکرانه اي=
606;
پيروزی و به
قصد کسب ثواب
اخروی جرعه ا=
740;
از خون مدعيا=
606;
نوشيده بودن=
83;.
=
در
اينجا مرحوم
سيد چند بيتی
از مستزاد
مرحوم بهار ر=
575;
با دو دانگ
محزونی می
خواند که:
=
از
عوام است هر
آن بد که رود
بر اسلام =
&=
#1583;اد
از دست عوام
=
کار
اسلام زغوغا=
40;
عوام است تمـ=
600;ــــام &=
nbsp; داد
از دست عوام
=
=
آنگاه
مطابق معمول
از بزنگاه
داستان
استفاده می
کرد و گريزی
به واقعه
دلگداز کربل=
75;
می زد و به
فتوای شربح
قاضی اشارات=
40;
می کرد که
حسين بن علی،
=
مرحوم
سيد- چنانکه
پيش از اين هم
اشاره رفت-سو=
575;دی
نداشت و به
مدرسه ای
نرفته و کتاب=
740;
نخوانده بود.
با اين وصف
مسلم است که
از مباحث
روانشناسی و
تحليل نفسان=
40;
به شيوه علما=
740;
فرنگ بی خبر
بود. نه تنها
از نظرات
پاولف روسی و
برگسن
انگليسی و
فرويد اطريش=
40;
اطلاعی نداش=
78;
که نامی هم از
آن نشنيده
بود، اما فار=
594;
التحصيل
مدرسه تجربی
اجتماع بود و
به فيض مشاهد=
607;
مستقيم و
تحليل نفسان=
40;
مشهود است به
چنان تسلطی د=
585;
شرح عوام
نفسانی و
مراتب
روانکاوی رس=
10;ده
بود که
شنوندگان
آشنا بدين
مباحث را به ح=
1610;رت
می افکند، و
من اين مايه
فضل سيد را از
زبان معلم
موسيقی مدرس=
07;
مان شنيده
بودم که خود ا=
1586;
ليسانسيه ها=
40;
علوم تربيتی
بود و دوره
هائی از
روانشناسی ر=
75;
در دانشگاه
تهران خواند=
07;
بود و تناسب
برنامه های
فرهنگی و
مشکلات تفتي=
88;
عقايد به سير
جانش افکنده =
608;
به کلاس موسي=
602;ی
اش رهنمون
گشته بود.
=
بعدها
که به دانشگا=
607;
آمدم و چند
فصلی از علم ت=
1575;زه
به دوران
رسيده
روانشناسی
خواندم، با ي=
575;دآوری
مجالس سيد پی
به واقعيت
تعريف
معلممان برد=
05;،
و يکی از آن
موارد، همين
جای داستان
بود، لحظه ای
که شيخ انتقا=
605;
خود را از
کسان زن گرفت=
607;
و فرمان قتلش=
575;ن
را صادر کرده
و خلايق را به
کشتار
واداشته و خو=
583;
پيروزمندان =
7;
در ميان اموا=
580;
هلهله مردم و
هوهوی صوفيا=
06;
به حجله خانه
برگشته است.
=
در
اينجا مرحوم
سيد، چنان
تحليل
عالمانه و دق=
610;قی
از حالات
متناقض روحی
شيخ ميکرد و
چنان تجسمی ا=
586;
غرور
پيروزی، ملامت
نفس لوامه،
شوق عاشقانه=
48;
نفرت درونی، وسوسه=
; های
شيطانی و
سرزنش ايمان=
40;
شيخ می نمود
که باز گفتنش
از عهده قلم
شکسته من
ساخته نيست.
=
سيد
نازنين، شيخ
صنعان را
سرمست جام
غرور و هوس،
اما نگران از
ارتکاب گناه =
608;
عذاب الهی، به
حجله خانه می
برد و گرفتار
کشمکش درونی
به گوشه اطاق
می نشاند،
مبهوت و حيرت
زده، بيزار ا=
586;
اعمال خويش و
بی اعتنا به
وجود زن.
=
سپس
شيطان را کشا=
606;
کشان به داخل
حجله خانه در=
576;سته
می آورد و بر
فراز تختخوا=
76;
زن می برد و
سرانجام در
قالب پيکر
نازنين او
جايش می داد،
تا زن هوس
انگير را به
لوندی و
دلربائی
وادارد و شيخ
گنه کرده پري=
588;ان
روزگار در
پشيمانی
فرورفته را ب=
607;
حال آورد و
متوجه زيبائ=
40;
های اندام
دلفريب خود ک=
606;د،
به جنبش آرد و
به غرقاب
رسوائی
بکشاندش.
=
از
زبان سيد
بشنويد:
زن لوند
و زيبا، از
قيافه گرفته =
608;
پيشانی درهم
شيخ در گوشه
ای خزيده و
زانوی غم در
بغل گرفته و
دل آزرده گشت.
سکوت و آرامش
را جايز نديد.=
span><=
span
dir=3DLTR> =
576;ا
خميازه
نازآلودی شي=
82;
را متوجه حضو=
585;
خود کرد و
مقارن لحظه ا=
740;
که نگاه غم
گرفته شيخ
بطرف تختخوا=
76;
افتاد
لوندانه غلط=
40;
زد و سينه های
نيمه لخت و هو=
1587;
انگيز خود را
در معرض
تماشای او
قرار داد. با ا&=
#1610;ن
جلوه " اساس
توبه که در
محکمی چون سن=
711;
نمود" درهم
شکست، و همه
آثار پشيمان=
40;
و ملال از چهر=
1607;
پرچروک شيخ
محو گشت و
سرزندگی و
نشاط ساعتی پ=
610;ش
را از سرگرفت
و به طرف زن
رفت.
عشوه گر
زيبا، در حال=
740;
که لبخند
طنزآلودی به
استقبال نگا=
07;
هوس آميز شيخ
فرستاد،
پرسيد:
- در حياط
خانقاه چه خب=
585;
بود؟
پيرمرد
با لحن گلايه
آميز
طلبکارانه ا=
40;
گفت:
- هرچه می
کشم از دست تو
می کشم. مشتی
اراذل و اوبا=
588;
شهر به خانقا=
607;
ريخته بودند =
608;
به دروغ خود ر=
1575;
از کسان تو
معرفی کردند =
608;
می خواستند
ترا از جائی ب=
1583;ين
امنی و راحتی
بربايند و با=
585;
ديگر گرفتار =
705;افری
خدانشناس تر
از " مسيو"
کنند.
زن تبسم
استهزاآميز=
8;
را به خنده
بلندی مبدل ک=
585;د
و پرسيد:
- خوب
جناب شيخ با
اين مدعيان چ=
607;
کرديد؟
- هيچ،
يقين داشتم ک=
607;
دروغ می
گويند، مشتی
کافر بی دين
اند. قانون
خدا و فرمان
خانقاه را
درباره آنان
اجرا کردم.
حکم الحاد و
ارتداد آنان
را صادر کردم
و خلايق در يک
چشم بهم زدن
حساب همه را
رسيدند. اين
وظيفه طريقت=
40;
من بود. يقينا
ثوابش از
هرجهادی
بيشتر است.
- عجب! پس
حضرت شيخ هم
با يک فرمان
از مجاهدين ف=
740;
سبيل الله
شديد و خون
نحس و نجس چند
کافر مرتد را
بر زمين
ريختيد؟
- آری، قانون
خانقاه چنين
است. اگر مسير
شود حاضرم
شخصا روزی
هفتاد نفر،
بلکه هفتصد ن=
601;رشان
را در راه
رضای خدا بدس=
578;
خودم گردن بز=
606;م.
- در راه
رضای خدا؟
يقين داريد ک=
607;
فرمان شما مط=
575;بق
احکام خدائی
بوده است؟
- البته،
جای ترديد
نيست. هرکس در
صحت فرمان من =
1578;رديد
کند، کافر اس=
578;
و واجب القتل.
حکم خدا را من
می فهمم که
شيخ خانقاه و
قطب زمانم.
اراذل و اوبا=
588;
که از فوت و فن
طريقت و احکا=
605;
خانقاهی خبر
ندارند.
- راستی
جناب شيخ يقي=
606;
داشتيد اينا=
06;
که به فرمان
مبارکتان
کشته شدند،
اراذل و اوبا=
588;
بودند نه خوي=
588;
و کسان من.
- جای
کمترين
ترديدی در اي=
606;
مورد نيست.
- اما
شيخنا من از
روزن در حياط
خانقاه را
تماشا کردم،
دو سه نفر از
مهاجمان را
شناختم، يکی =
583;ائی
من بود و دو
تاشان هم
پسرعموهايم
بودند.
- دست
بردار زن! خدا
دلالت خيرت
کند، چرا می خ=
1608;اهی
يقين مرا به
شک مبدل کني؟
- شيخ
آنچه گفتم عي=
606;
واقعيت بود.
هرسه نفر را
شناختم.
شيخ در
حالی که از
حيرت و وحشت
به لرزه
افتاده بود،
صدايش را بلن=
583;
کرد که:
- اگر اين
سه نفر را
شناختی و
واقعا
عموزاده ها و
دائی تو
بودند، چرا ا=
586;
جايت تکان
نخوردی، چرا ب =
7;
ياريشان
نيامدی، چرا
حالا به اين
خونسردی وبی
اعتنائی روی
تختخواب
افتاده ای و
آه و شيون نمی
کنی،
محال است،
البته محال
است، دروغ می
گوئي!
- نه،
دروغ نمی
گويم، مثل
اينکه هنوز
مرا نشناخته
ای،
من با زنهای
ديگر فرق
دارم، اصلا ا=
586;
جنس آنها
نيستم. راستش
را بخواهی با
همه آدميزاد=
07;
های ديگر
تفاوت دارم.
مگر قبلا به
تو نگفتم که
دل بسته هيچ
دين و مذهب و
آئينی نيستم.
خوب گوشهايت
را باز کن،
بشنو چه می
گويم، من نه
اهل دين و
ديانت و اين
حرفها هستم،
نه اهل عاطفه
و احساسات و
نه پايبند صف=
575;
و وفا و پرت و
پلاهائی از
اين قبيل.
دائيم کشته ش=
583;
بشود.
پسرعموهايم
کشته شدند، ب=
607;
درک. سرموئی
غمگينم نکرد=
07;
است. عمر
آدميزاد
کوتاهتر از آ=
606;
است که بخاطر
مرگ اين و آن
با آه و افغان &=
#1576;گذرد.
- چه می
گوئی زن! تو از
مرگ خويشان و
عزيزانت نار=
75;حت
نيستي؟
- اولا
ميان دعوا نر=
582;
طی مکن، اينه=
575;
خويشان من بو=
583;ند،
اما عزيزانم
نيستند. اصلا
من عزيزی
ندارم. از
مرگشان هم
سرسوزنی
ناراحتی
احساس نمی
کنم.
- از من چ =
7;
طور؟ از من که
فرمان به کشت=
606;
آنها دادم
نفرت نداري؟
- ابدا
خاطرت جمع
باشد.
- عجب
موجود سنگدل =
608;
بيرحمی هستی.
- ممکن
است سنگدل و
بيرحم باشم،
اما کذاب و
رياکار نيست=
05;.
از تو فعلا نه
بدم می آيد نه
خوشم. اگر
چنانکه دلم م=
610;خواهد
و شايسته شان
وزيبائيم
باشد، از من ن=
1711;هداری
کنی ممکن است
چند روزی در
آغوشت بگذرا=
06;م
و پيرانه سر
جوانت کنم.
اما يادت باش=
583;
من نه اهل دل
بستن به کسی
هستم و نه از
آن زنانی هست=
605;
که عمری را با
يک شوهر بسر
برند و با
چادر به خانه
شوهر آيند و
با کفن بروند.
هر وقت
خواستگار
مناسب تری
پيدا شد با
اردنگی عذرت
را می خواهم و
به آغوش او می
خزم.
- لعنت
خدا بر تو زن،
به عذاب ابدی
الهی گرفتار =
588;وی
که شيطان
مجسمی.
زن در
برابر جوش و
خروش شيخ با
قهقهه ای
شيطانی، روی
تختخواب نيم =
582;يز
شد و چشمان
افسونگر و بی
حيايش را در
چشمان پيرمر=
83;
دوخت و گفت:
- هر اسمی
که دلت می
خواهد روی من
بگذار، من هم=
610;نم
که هستم. عوض
شدنی هم
نيستم. اصلا
طبيعت و خلقم
همين است، از
عذاب الهی و
جهنم و
آتشبازيهای
آن دنيا هم
ترسی ندارم.
لطفا در دکان
موعظه و تهدي=
583;
و عيدت را
تخته کن که
مشتری نيستم.
وانگهی من که
به سراغ آقا
نيامده ام،
اين تو هستی
که عاشقم شده
ای و برای
رسيدن به من
هزار دوز وکل=
705;
سوار کرده ای...=
شيخ
منتظر تمام
شدن نطق زن
نشد. با خشمی
آتشين از جاي=
588;
برخاست، تفی
به علامت نفر=
578;
بر چهره زن
افکند، و
لاحول گويان
از اطاق بيرو=
606;
رفت و در را
بسختی بهم
کوفت، با عبا=
585;ت
دشنام گونه ا=
740;
که:
- لعنت
خدا بر من اگر
بعد از اين به
صورتت نگاه ک=
606;م.
قس=
05;ت
سوم
شب
دامنکشان بر
صحن خانقاه
سايه افکنده
بود که شيخ
صنعان ملتهب =
608;
خشمگين از
حياط کوچک
اندرونی گذش=
78;
و قدم به
دالانی گذاش=
78;
که حد فاصل
حرمسرا با
محوطه خانقا=
07;
بود.
درحجره
گرداگرد
خانقاه،
صوفيان شمعه=
75;
را برافروخت=
07;
بودند و هرچن=
583;
نفر در حجره
ای گرد هم نشس=
1578;ه
و سرشار از
پيروزی های
متوالی
روزهای اخير=
48;
و سرمست از
جهادی که غرو=
576;
همان روز کرد=
607;
و مدعيان و
خويشان زن را
به درک اسفل
فرستاده بود=
06;د،
گرم " هو، هو"
زدن و ذکر "
يامن
لاهوالاهو"
گرفتن بودند.
صدای ذک&=
#1585;
صوفيان حياط
خانقاه را پر
کرده و به دال=
1575;ن
تاريک حرمسر=
75;
سرازير شده
بود. شنيدن اي=
1606;
نغمه ملکوتی
در حکم آب
سردی بود که
بر جان سراپا
لهيب شيخ فرو
پاشند. طنين
آواز هماهنگ
صوفيان خشم و
خروش شيخ را
فرو کاست،
لحظه ای او را
از تعلقات
ملال انگيز
خاکيان
رهانيد و به
صوامع
افلاکيان بر=
83;.
قدم هايش سست
شد. در فضای
تاريک دالان
روی سکوی
نمداری نشست =
608;
همه وجود خود
را به نغمه
ذکر صوفيان
سپرد. حالت
تشنه کويرزد=
07;
سرگردانی
داشت که ناگه=
575;ن
به چشمه سار
پرصفائی
رسيده باشد.
هوای زن هوس
انگيز يکبار=
07;
از دلش محو
شده بود. زانو=
1575;نش
را در بغل
گرفت و پيشان=
740;
ملتهب خود را
روی دستهای
درهم پيچيده
گذاشت. بی
اعتنا به موق=
593;يت
و مقام خويش
هماواز طنين
صدای صوفيان
به ذکر جلی
پرداخت و
متعاقب آن
قطرات اشک به
درشتی دانه
های باران
بهاری از
چشمانش سراز=
10;ر
شد. و اين گريه
بی اختيار و
بی سابقه به
لطف شبنم
بامداد فضای
سينه طوفان
زده اش را
صفائی داد.
از جا
برخاست با
گامهائی مصم=
05;
به طرف تالار
بزرگ خانقاه
رفت، بدين ني=
578;
که صوفيان را
گرد آورد و
درحضور
مريدان به
گناهان خود
اعتراف نماي=
83;
و فرمان دهد
که زن را از
خانقاه بيرو=
06;
کنند و به
خويشان و
کسانش
بسپارند.
هنوز از
دالان تاريک =
608;
طولانی به
آستانه حياط =
606;يمه
روشن خانقاه
نرسيده بود ک=
607;
اشباحی گردا=
11;ردش
را گرفتند.
شيخ وحشت زده
به ياد ارواح
خبيثه و جنود
اجنه و شياطي=
606;
افتاد. زيرلب
نام خدا را
زمزه کرد، ام=
575;
اثری نداشت.
نه تنها اشبا=
581;
و اجنه را محو
نکرد، بلکه ا=
586;
چهار طرف به
او نزديکتر م=
740;
شدند. چشم
سالخورده شي=
82;
نمی توانست د=
585;
تاريکی قياف=
07;
اجنه را تشخي=
589;
بدهد، هياکل
آنان را می
ديد که به
صورت سايه
هائی ب يکبار=
607;
ته کشيد و
کوشيد با
فرياد رسائی
صوفيان را از
درون حجره
بيرون کشاند =
608;
به ياری خود
خواند که دست=
740;
دهانش را بست
و شيخ از غايت
ترس بی هوش
گشت.
=
خدا
غريق رحمت کن=
583;
آسيد مصطفی، که من =
06;خستين
درس علمی " جن
شناسی" را در
محضر پربرکت
تو آموختم. پس
از شنيدن موا=
593;ظ
مرحوم سيد، ا=
586;
اجنه نامدار
زمان تنها " ز=
594;فر
جني" را می
شناختم، که ه=
585;
روز عاشورا ب=
575;
لباده زرد رن=
711;
و کلاه بوقی
کاغذی و نيزه
بلند، در ميا=
606;
انبوه " جن
زادگان"، در
مجلس عزادار=
40;
مرحوم " حاجی
رشيد" پيدا م=
40;
شد و با تکان
دادن نی باري=
705;
و بلندی که در
دست داشت و
کشيدن شيهه
های متوالی م=
740;
خواست امام ر=
575;
در مقابل
انبوه لشکر
سرتاپا مسلح
يزيد ياری
کند، تا آن
روز اجنه در
نظر مخلص
موجوداتی بی
خاصيت بودند
که در يک نقطه
جمع می شدند و
مرتب از زمين
بر می جهيدند
و نيزه تکان
می دادند و
شيهه می کشيد=
606;د.
=
ذهن
کودکانه و
ناپخته من بی
اعتنا به رمز
کار، با اجنه
بی بو و بی
خاصيت دشمن
شده بود، حتی
شير " پشم و پت
ريخته" را بر
آنان ترجيح م=
740;
نهاد. آخر شير
دست کم، خدمت=
740;
انجام می داد=
548;
روی نعش به
خون آلوده
تيرآگين اما=
05;
می افتاد، می
غريد، با دها=
606;
گشادش تيرها=
40; سه
شعبه را بيرو=
606;
می کشيد و با
دستهای دراز=
88;
توی سرش می
کوبيد و " کاه
عزا" به هوا م=
740;
پاشيد. اما جن
ها فقط جيغ می
کشيدند و يک
قدم هم به طرف
لشکر دشمن
برنمی داشتن=
83;.
=
البته
ذهن چون و
چراگر مخلص ب=
607;
کار شير هم
ايراداتی
داشت و حيران
بود که اين
جناب شير چرا
اينقدرخر
تشريف دارد،
اگر پنجه هاي=
588;
می تواند مشت=
740;
کاه از توبره
ای که کنار
دستش گذاشته
اند بردارد و
به هوا بپاشد
و سروکله
جماعت عزادا=
85;
را " کاه
باران" کند،
چرا پس تيرها=
740;
سه شعبه را با
پنجه هايش
بيرون نمی کش=
583;
و در اين مورد
بجای پنجه ها=
548;
دهان صاحب
مرده و
دندانهای فر=
08;
ريخته اش را
به کار می
اندازد.
=
باری
ياد خاطرات
کودکی را
بگذاريم برا=
40;
وقت ديگر و به
پردازيم به
منبر آسيد
مصطفی
=
مرحوم
سيد چنانکه
گفتم، من و
ديگر
نوجوانان
سيرجانی را ب=
575;
مشخصات اجنه
آشنا می کرد.
اسم بسياری ا=
586;
آنان را
برايمان فاش
ساخت، دريغا
که گذشت
روزگار همه ر=
575;
از لوح خاطرم
زدوده است.
خواص هر جنی
را بدقت شرح
می داد. تفاوت
جن مسلمان و
جن کافر را بر=
1608;شنی
بيان می کرد.
فرق جن نر و جن =
ماده
را باز می
گفت، و دعای
دفع هر نوع
جنی را يادما=
606;
می داد و پس از
اينهمه
مقدمات و شرح
و بسط ها وقتی
که خوب خلايق
را مشتاق می
کرد که بدانن=
583;
کدام دسته از
اجنه گرد شيخ
صنعان را
گرفته بودند =
608;
دست بر دهانش
گذاشتند و
پيرمرد را از =
1578;رس
بيهوش کردند=
67;
تازه صلواتی
می طلبيد و
معما را حل می
کرد، بدين
مضمون که اشب=
575;ح
آن شب خانقاه
اصلا جن
نبودند. جماع=
578;
قلندران
بودند که در
پستوی دهليز
کمين کرده به
انتظار خروج
شيخ از حجله
گاه بودند تا
به حکم علقه م=
1585;يد
و مرادی،
خودشان به
نوبت بازديد=
40; از
حجله گاه و
ديداری از
عروس خانم
بکنند.
=
گروه
قلندران وقت=
40;
که زمزمه ذکر
و هق و هق گريه
شيخ را شنيده
بودند پی برد=
607;
بودند که
ماجرا از چه
قراراست و
نقشه های خود
را نقش بر آب
ديده و به فکر
جلوگيری از
طغيان شيخ
افتاده بودن=
83;.
=
در
اينجا مرحوم
سيد، ابتدا
يکايک
قلندران صحن=
07;
گردان را با
نام و نشانی
کامل معرفی م=
740;
کرد، با چنان
دقت و اعتماد=
740;
که گوئی خود ا=
1586;
گروه آنان
بوده است و
سالها در گوش=
607;
خانقاه شيخ
صنعان بيتوت=
07;
کرده و ذکر "
هوحق" گفته
است. دريغا که
نه حافظه من
ياری می کند =
08;
نه تنگنای
زمان و حوصله
کوچک
خوانندگان
اجازه می دهد=
548;
به بازگفتن آ=
606;
شرح و تفصيل
ها بپردازم.
خلاصه مقولا=
78;
سيد اينکه،
گروهی
قلندران شيخ
را به حجره
خلوتی در
حرمسرا بردن=
83;
و به هوش
آوردند و چون
از نيت شيخ با
خبر شدند به
چاره جوئی
برخاستند. يک=
740;
از نيروی
ايمان شيخ مد=
583;
گرفت که
سرپرستی زن
بيوه از وظاي=
601;
خانقاه است، =
583;يگری
غرور شيخ را
به ياری خوان=
583;
که " زن کز بر
مرد نارضا
برخيزد- بس
فتنه و شور از
آن سرا
برخيزد" سوم®=
0;
هلهله خلايق =
608;
هوهوی صوفيا=
06;
را به يادش
آورد که از
شيخ تقاضا
داشتند زن را
سرپرستی کند =
608;
به دست کسان
بی عرضه و بی
ايمانش
نسپارد،
چهارمی از
دلبستگی شيخ
به عظمت خانق=
575;ه
مردمی گفت که
اگر نتواند ز=
606;
را جمع وجور و
نگهداری کند
ديگر فاتحه ا=
588;
خوانده است
اما آخرين و
کاری ترين تي=
585;
ترکش را خود ق=
1583;رت
خانم رها کرد=
548;
زن دلربا در
حاليکه
فانوسی بدست
داشت با سر بی
چادر و گيسوا=
606;
رها شده و اند=
1575;م
متناسب در صح=
606;
حرمسرا ظاهر
شد و به بهانه &=
#1575;ی
از برابر در
نيم گشوده
حجره گذشت و
با نشان دادن
خود، بنای
توبه و تقوای
شيخ را بار
ديگر متزلزل
کرد.
=
اينهم=
;ه
مطالب ديگر و
صحنه های
ديدنی و
خواندنی را
مرحوم سيد
مصطفی بدين
سادگی خلاصه
نمی کرد و
بدين راحتی
تحويل ما
شنوندگان نم=
40;
داد. همين تکه
ای که در چند
سطرش مختصر
کردم دست کم
سه جلسه يک
ساعته وقت می
گرفت. نمی
خواهم منت سر
شما خوانندگ=
75;ن
بگذارم و ادع=
575;
کنم که به
خاطر دل بی
قرار و کم صبر
شما صحنه ها
خلاصه کردم،
نه، بی روی و
ريا عرض می
کنم، انگيزه
من تلخيص
داستان يکی ک=
605;
حوصلگی ذاتی
خودم است و
ديگری بی نصي=
576;
ماندن از لطف
کلام و قدرت
صحنه آرائی
مرحوم سيد.
=
باری،=
; آسيد
مصطفای
خدابيامرز،
با آن لحن
جاندار و بيا=
606;
دلاويزش بار
ديگر شيخ صنع=
575;ن
را پای بست
عشق زن می کرد
و در ميان
بدرقه قلندر=
75;ن
نقشه کش به
حجله خانه
زفاف می کشان=
583;
و در برابر
تختخواب زن
فتنه گر به دو
زانوی عجز و
التماس می
نشاند، و
آنانرا به حا=
604;
خود می گذاشت
و مستمعان
مشتاق را به
حجره ای می بر=
1583;
که قلندران
گرد آمده
بودند و هريک
برای تصاحب ز=
606;
نقشه ای می
کشيدند.
=
***
=
از
مذاکرات
مشاجره آميز
قلندران هم م=
740;
گذريم که
قصدمان بيان
حال شيخ صنعا=
606;
است. اگر روزی
همت و حوصله
به ياريم آمد
و خواستم اين
داستان را در
کتابی منتشر
کنم، قول می
دهم صحنه هائ=
740;
ازگفتگوهای
قلندران هم
بدان
بيفزائيم که
کلی خواندنی =
608;
عبرت گرفتنی
است. صوفيان
ساده دل را هم
در حجره
هايشان باقی
می گذاريم که
وظيفه دينی
خود را انجام
داده اند و
اينک در اوج
رضايت و سبک ر=
1608;حی
گرم " هوهو"
کشيدند و اين &q=
uot;
هوهو" های
متوالی کف بر
لبانشان
نشانده و
سرشان را به
دور انداخته =
608;
از آنچه در
حرمسرای شيخ =
608;
انجمن
قلندران می
گذرد بی خبر
گذاشته است.
سری به
حجله خانه شي=
582;
می زنيم که
باز همان صحن=
607;
های قبلی است=
548;
زن بر تخت
آرميده، شيخ
در پای بسترش
زانو زده، اي=
606;
عذر تندی و
خشونت لحظه ا=
740;
قبل می خواهد
و آن بر جرات و
جسارت می افز=
575;يد:
- خوب
جناب شيخ، تو
که از من
بيزار بودي!
- محض
خدا، گذشته ه=
575;
گذشت. بيش از
اين شرمنده ا=
605;
نفرمائيد.
- صحيح،
کسی که قهر می
کند بايد تا
آخرش قهر کند.
- عرض
کردم، آن ساع=
578;
عصبانی بودم=
48;
متوجه نبودم
چه می گويم.
- خوب
حالا چه می
گوئي؟
- می گويم=
;:
دردت بجانم،
تصدقت گردم،
خاک پايت شوم
اجازه بده
پايت را
ببوسم.
- به! به!
ازجايت تکان
نخور. اگر باز
جلوتر بيائی =
583;وباره
با اردنگی
پرتت می کنم
آن طرف اطاق.
- پس
تکليفم چيست=
67;
چه بايد بکنم
که عليامخدر=
07; راضی
شوند.
- خوب
گوشهايت را
باز کن. جای من
توی اين خراب
شده نيست اگر
می خواهی با
تو سر کنم،
بايد صبح زود
بروی و قصر
موسيو را
برايم آماده
کنی. اين کار
اگر همين فرد=
575;
انجام نشود،
ديگر خودت می
دانی.
- به چشم!
همين فردا
دستور می دهم
همه مريدان و
صوفيان برون=
83;
و قصر موسيو
را گردگيری و
آماده کنند،
قول می دهم تا
فردا ظهر حضر=
578;
عليه را به
قصر منتقل
کنم. البته
دريغ است
نازنين نازپ=
85;ورده
ای چون
عليامخدره د=
85;
زاويه خانقا=
07;
منزل کند.
سپس با
نگاه ترحم
انگيزی چشم ب=
607;
بازوان نيمه =
593;ريان
زن دوخت و
اجازه خواست
که لااقل بوس=
607;
ای بر دست
زيبايش بزند.
اما زن
سنگدل با يک
نهيب او را
برجای خود
نشاند:
- بنشين،
حق نداری دست
به من بزنی.
امشبه را همي=
606;
پائين تخت
بخواب، فردا
که اسباب کشی
کرديم و به
قصر رفتيم،
فکری خواهم
کرد.
اين را
گفت و توری
نازک بدن نما
را بر اندام
دلربای خود
کشيد و به
خواب خوش فرو
رفت. شيخ صنعا=
1606;
تمام شب بيدا=
585;
نشست و سراپا=
740;
معشوق را
تماشا کرد،
اما جرات
نزديک شدن به
او نداشت.
نزديکي=
1607;ای
سحر، جنب و
جوش صوفيان
آغاز شد. گلبا=
1606;گ
موذن خانقاه
نغمه ملکوتی
الله اکبر در
فضا پاشيد.
صوفيان با
شتاب به تطهي=
585;
وضو پرداختن=
83;
و به تالار
خانقاه هجوم
بردند تا به
رسم هر روزه
نماز بامداد=
40;
را به شيخ
اقتدا
کنند.اما اثر=
740;
از شيخ صنعان
پيدا نبود.
شيخ بيچاره د=
585;
حالت بين خوا=
576;
و بيداری صدا=
740;
موذن را می
شنيد، آخرين
رشته های دره=
605;
ريخته ايمان =
608;
عادت طبيعت
شده ساليان،
می کوشيدند ا=
608;
را از پائين
تخت زن
برانگيزند و
به صف نماز
جماعت برند،
اما ضعف پيری=
548; شب
زنده داری
خسته کننده و
از همه بالات=
585;
جذبه های قوی
معشوق برجا
ميخکبوش کرد=
07;
بود. نمی
توانست از
جايش تکان
بخورد، که دي=
583;ه
از ديدار
جانان
برگرفتن مشک=
04;
است.
مريدان
از غيبت شيخ
نگران شدند.
تنی چند از صو=
1601;يان
ساده لوح
زمزمه اعترا=
90;
برداشتند که
مبادا زن وسو=
587;ه
گر بلائی بر
سر شيخ آورده
باشد. اما
قلندران
خانقاه با
وظايف خود
آشنا بودند.
جماعت را دلد=
575;ری
دادند که شيخ
همه شب به
شکرانه
پيروزی بر
مسيوی کافر ب=
607;
نماز شب مشغو=
604;
بوده است،
ديگری از
قلندران آب
پاکی و صافی
روی دست جماع=
578;
ريخت که شيخ
به شکرانه اي=
606;
توفيق به چله
خانه نشسته
است و دست کم
تا چهل روز
ديگر ملاقات=
88;
ميسر نيست.
قلندر سومی ک=
607;
خود را خليفه
شيخ بشمار می
آورد وعمری د=
585;
کمين مسند
ارشاد انتظا=
85;
کشيده و خون
دل خورده بود=
548;
دعوی کرد که
به فرمان شيخ
مامور
برگزاری نما=
86;
جماعت شده
است. صوفيان
همصدا ذکر "
ياهو" گرفتن=
3;
و صف های
متراکم نماز
را پشت سر
قلندر تشکيل
دادند.
حرکات
روزهای اخير=
48;
تشريفات پر
زرق و برق عرو=
1587;ی
شيخ، شور و
شتاب شيخ
صدساله در
سودای وصال ز=
606;،
خشم و خشونت
او در کشتار
بيرحمانه
خويشان عروس =
608;
از اينها
بالاتر شکست=
06;
سنت چندين
ساله خانقاه=
48;
و بالاخره
رفتار گمان
انگيز و
اشارات رمز
آميز
قلندران،
معدوی از
صوفيان را به
تامل وداشته
بود. اما زهر
چشمی که به اش=
1575;رت
قلندران،
جماعت مريدا=
06;
از صوفی معتر=
590;
گرفتند و در
يک لحظه قطعه
قطعه اش
کردند، چنان =
575;هل
شک و ترديد را
به وحشت
افکنده بود ک=
607;
احدی جرات دم
زدن نداشت.
وانگهی تلاش
قلندران برا=
40;
تشکيل حلقه
های ذکر جلی و
موج لاينقطع &qu=
ot;
هو، هو" ئی که
دروديوار
خانقاه را به
لرزه می آورد=
548;
مجال تفکر و
تاملی برای
کسی باقی
نگذاشته بود.
خليفه
شيخ، بجای پي=
585;
طريقت نماز
بامدادی را ب=
585;گزار
کرد و در
تعقيب نماز
بخلاف شيوه
معهود شيخ که
دعائی می
خواند و ذکری =
1605;ی
گرفت و صوفيا=
606;
را مرخص می
کرد تا در شهر
بپلکند و با
کشکول های پر
به خانقاه با=
586;
گردند، خليف=
07;
دو زانو بر
تخته پوست
ارشاد قرار
گرفت و جماعت
صوفيان را ام=
585;
به نشستن و
سکوت کرد. سپس &=
#1576;ه
ايراد خطبه
غرائی پرداخ=
78;
بدين مضمون
که: حرمت هر
زيارتگاهی ب=
75;
متوليان است =
608;
حيثيت و
اعتبار
خانقاه بسته
به خلوص عقيد=
578;
و ايمان بی
چون و چرای
درويشان.
آنگاه اشارت=
40;
کرد به اهميت=
740;
که خانقاه شي=
582;
صنعان در
روزهای اخير
بدست آورده
است و چشم و
توجه و نظر
حرمت همه مرد=
605;
ولايت را به
خود جلب کرده
است. و تاکيدی
فرموده در اي=
606;
نکته که اين
اهميت و حرمت
محصول مستقي=
05;
مقام ملکوتی =
608;
معنوی حضرت ش=
610;خ
است که
مستقيما با
درگاه احديت
رابطه دارد و
هرچه بگويد
الهام غيبی
است و هرچه
بکند تقدير
لاريبی. اين
وظيفه طريقت=
40;
صوفيان است ک=
607;
در برابر
فرمان پير نه
تنها لب به
چون و چرا
نگشايند،
بلکه اندک
ترديدی هم ول=
608;
برای لحظه ای
کوتاه در خاط=
585;
راه ندهند، ک=
607;
اگر جز اين کن=
1606;د،
دنيا و آخرت
را يکجا باخت=
607;
اند و آتش غضب
الهی دامنگي=
85;
جانشان خواه=
83;
شد و از فراز
پل باريک صرا=
591;
يکسره به
درکات جهنم
سقوط خواهند
کرد و سر و
کارشان با
مالک عذاب و
اژدهای هفتا=
83;
سر و آتش
سوزان خواهد
بود.
در تائي&= #1583; اين هشدار، ب= 607; شرح مفصلی پرداخت، از رفتار رذيلا= 06;ه و اطاعت آميز صوفيان سلف د= 585; حضور پيران خ= 575;نقاه و شواهد بسياری آورد از روزگار سياه مري