بازگشت به صفحه اول مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات

پایان "جنگ تروریستها"؟

مصطفی صابر

 

جنگ قدرت بین اسلام سیاسی با دول غرب به رهبری آمریکا، که با 11 سپتامبر زبانه کشید، در آستانه نقطه عطف تعیین کننده ای قرار گرفته است. به نظر میرسد طرفین دارند تلفات و دستاوردهای شان را میشمارند و اکنون آماده نوعی سازش و تعریف توازن قوای جدیدی بین خود هستند.  کشاکش جمهوری اسلامی و غرب حول "مساله هسته ای" و "بسته پیشنهادی" ، در مرکز این تحول جدید قرار دارد.  اما موضوع ابدا به اینجا محدود نیست. مذاکره حماس و اسرائیل حول تبادل اسرا، تشکیل "دولت ملی" در لبنان با شرکت حزب الله، مذاکره سوریه و اسرائیل، و بالاخره فعال شدن مجدد مذاکرات فلسطینی ها و اسرائیل برای دستیابی به "صلح نهایی"  از تازه ترین و جدی ترین نشانه های این نقطه عطف است.

 

همانطور که شروع "جنگ تروریست ها"  در هفت سال پیش جهان را وارد دوره ای تاریک و خونبار کرد که از فاجعه 11 سپتامبر تا جنگ افغانستان، جنگ عراق، جنگ لبنان و تا وقایعی نظیر بمب گذاری در لندن را در بر میگرد، اکنون نقطه عطف جدید در این جدال ارتجاعی بنوبه خود نتایج گسترده ای برای مردم جهان، منطقه و بالاخص ایران در بر دارد. اگر "جنگ تروریست ها" دوره فعال مایشائی ارتجاعی ترین نیروهای جامعه معاصر بود، نقطه عطف اخیر برعکس نشانه بن بست و درماندگی این نیروهاست. نشانه این است جهان نمی تواند بصورتی که ما در هفت سال گذشته شاهد آن بودیم ادامه یابد. این نقطه عطف میتواند و باید از جانب قطب سومی که قربانی این نبرد ارتجاعی بوده است مورد استفاده قرار گیرد. در اینصورت میتواند نه فقط پایانی بر جنگ تروریستها بلکه  فرصتی برای تعرض این قطب سوم  برای شکل دادن به جهانی متفاوت باشد. و این البته سرنوشت محتوم نیست. بلکه تماما به تلاش و کوشش کارگران، سوسیالیست ها،  آزادیخواهان و نیروهایی نظیر حزب کمونیست کارگری گره خورده است.

 

جایگاه جنگ تروریست ها

 

جنبش اسلام سیاسی با توافق و حمایت فعال غرب و اساسا برای سرکوب انقلاب 57 در ایران به قدرت رسید؛ در افغانستان برای مقابله با ارتش شوروی توسط غرب تسلیح شد و آموزش دید؛ در فلسطین و لبنان و عراق توسط آمریکا و متحدینش و در مقابله با جنبش های چپگرا و سکولار پروبال داده شد.  در دنیای بعد از جنگ سرد و خلاء سیاسی ناشی از آن، اسلام سیاسی به یک جنبش مدعی قدرت، مدعی شکل دهی ارزش ها و الگوها در دوره "پیروزی بازار"،  و در واقع به پرچم ارتجاعی ترین تمایلات بورژوازی کشورها و یا مناطق اسلام زده،  با تکیه بر غرب ستیزی، ناسیونالیسم جهانسومی و "ضد امپریالیستی" تبدیل شد. در 11 سپتامبر این جنبش پا را از گلیمی که عمدتا بورژوازی غرب زیر پایش پهن کرده بود آشکارا  فراتر گذاشت. آمریکا در پیشاپیش دول غربی "جنگ طولانی علیه تروریسم" را اعلام کرد و آنرا بهانه حمله به افغانستان و عراق و موجی از قلدری نظامی آمریکا و متحدین اش قرار داد.   "جنگ تروریست ها" جنگی برای حذف و نابودی یکی از طرفین نبود. بلکه از نقطه نظر غرب مقدمتا جنگی بود برای تحمیل توازن قوای متفاوتی بر جنبش اسلام سیاسی و مهار آن در چهارچوب سیاستهای آمریکا.

 

جنگ تروریستها اما فقط جنگ قدرت بین دو قطب ارتجاعی، میلیتاریسم دولتی غرب به رهبری آمریکا و تروریسم جنبش نوپای اسلام سیاسی نبود. این جدال ارتجاعی  همینطور محمل واقعی بود برای تعریف تعادل قوا بین قطب های بورژوایی در جهان نامتعادل بعد از سقوط شوروی.  همچنین بستری بود برای بازتعریف مسائلی که از جنگ سرد به دوره "نظم نوین" انتقال یافته بود. بر محور جنگ تروریستها می بایست مسائل پایه ای تری نظیر موقعیت آمریکا در قبال قطب های دیگر نظیر اروپا و روسیه و چین حل و فصل شود. برای مثال،  تحمیل توازن قوای معینی به اسلام سیاسی - چنانکه  در جریان تفاوت سیاست های آمریکا و اروپا و چین و روسیه در قبال جمهوری اسلامی شاهد آن بودیم، در عین حال تعریف معادله قدرت و مناسبات بین خود این نیروها بود. "بسته پیشنهادی 5+1" در واقع فقط چهارچوبه ای برای مهار جمهوری اسلامی نیست.  قبل از آن بیانگر توافق بر معادلات معینی بین کشورهای مذکور (آمریکا، فرانسه، انگلیس، چین، روسیه بعلاوه آلمان) است. همینطور چنانکه دیدیم جنگ تروریستها به محملی برای بروز اشکالی تازه در  مسائل کهنه ای نظیر مساله فلسطین شد. نیروهایی چون حماس و حزب الله در این دوره شاخه و شانه کشیدند  و همانطور که شاهد هستیم اکنون یک وجه اصلی نقطه عطف در جنگ تروریست ها و تحمیل توازن قوای جدید به اسلام سیاسی متضمن گام برداشتن بسوی حل مساله فلسطین از جانب آمریکا و اسرائیل و غرب است.  

 

اما مهمتر از همه،  جنگ تروریستها فقط جدال بالایی ها بر سر قدرت نبود. بیش از همه جنگی علیه کل مردم جهان و بشریت معاصر بود. همانطور که جنگ تروریستها بستری برای جدال جنبش ها و قطب های بورژوازیی با یکدیگر بود، این جدال قدرت بالایی ها در عین حال و در ابعادی جهانی محملی برای پیشبرد مبارزه طبقاتی جامعه حاضر بود. نکته فقط این نیست که صدها هزار و میلیونها نفر در طی 7-8 سال گذشته در عراق، افغانستان، لبنان، ایران، نیویورک، لندن و غیره لت و پار شدند و زندگی شان نابود شد. بحث بر سر این است که در پناه جنگ تروریستها،  جنگ طبقاتی به مراتب وسیع تری علیه کارگران و مردم شریف سراسر جهان به پیش برده شد. در همین دوره سیاه بود که تقریبا تمام رژیم های سرمایه داری دنیا به بهانه "مبارزه با ترور" صدبار بیش از گذشته پلیسی شدند. در همین دوره سیاه بود که حمله به ابتدایی ترین حقوق انسانها،  به تمام دستاوردهایی که به زحمت در طول قرن بیست بدست آمده بود از حقوق پناهندگی گرفته تا حقوق زنان و کودکان تا جدایی مذهب از دولت،  سیکل کامل خود را طی کرد. آنچه را که در دوره سقوط سرمایه داری بلوک شرق و نعره مرگ کمونیسم و نظم نوین جهانی نتوانسته بودند از کارگران و مردم جهان باز پس بگیرند، در دوره جنگ تروریست ها و تحت نام امنیت و مبارزه با ترور گرفتند.  جنگ تروریستها در واقع دوره ترور بورژواها (چه دولتی و چه غیر دولتی) علیه بشریت معاصر بود. دوره شلنگ تخته انداختن امثال بن لادن و بوش و شارون و احمدی نژاد ها و دیوانه های دیگر بود. بی شک بعنوان یکی از سیاهترین دوره های تاریخ بشریت به یاد خواهد ماند.

 

اما این دوره بدون مقاومت و اعتراض بشریت معاصر طی نشد. برعکس، حتی اگر از نمونه هایی چون "بزرگترین تظاهرات طول تاریخ" که علیه جنگ عراق در سراسر جهان شکل گرفت بگذریم، در تمام این سالها نارضایتی از وضع موجود همه جهان را در بر گرفته است. جز راست و ارتجاعی ترین جریانات کسی از اوضاعی که در آن تهدید و ناامنی و ترور و حکومت پلیسی و دخالت مذهب و دروغ و حقه بازی سیاستمداران و میدیا از سرو روی همه بالا میرود، راضی نیست. بعلاوه روی آوری به ترور و جنگ تروریست ها بیانگر آن بود که  همه طرفند های بورژوازی از "مرگ کمونیسم" تا "جنگ تمدنها" تا "نسبیت فرهنگی"  دیگر کارایی ندارد و ماهیت واقعی خود را نشان داده است. مردم نگرانند که سرنوشت جهان و بشریت چه میشود و دنبال راه حل های جدید میگردند.  به این وضعیت، گرانی سرسام آور  نفت و مواد غذایی  و چشم انداز بحران اقتصادی و "شورش گرسنگی" هم اضافه شده است.   در واقع همین نارضایتی و نگرانی عمیق و جهانی است که در تحلیل نهایی  نقطه عطف تعیین کننده در جنگ تروریستها را که بالاتر اشاره کردیم، ضروری کرده است.

 

تحول از بالا، دخالت ما

 

با اینهمه نقطه عطفی که از آن صحبت میکنیم تحولاتی از بالا هستند. تمیهدات بورژوازی برای پاسخگویی به بن بست های دوره جنگ تروریست هاست.  نقش مردم در این تحولات هنوز بصورت مستقیم و  از طریق حضور بلافصل در صحنه نیست. اما باید دقت کرد که تحولات از بالا الزاما به آنچه که بالایی ها میخواهند محدود نمی ماند. بلکه مستقل از نیت و اراده و امکانات طبقه حاکم و دولتهایش،  جنبش های سوسیالیستی و آزادیخواهانه و سکولار به میدان می آیند. این بویژه در مورد ایران که یک جنبش سرنگونی طلبانه آزادیخواهانه و چپ علیه جمهوری اسلامی در جریان است مصداق دارد. به این پایین تر اشاره میکنیم،  اما  اکنون قدری مشخصتر به خود این نقطه عطف بپردازیم.

 

محور این نقطه عطف،  بن بست در  سیاست خارجی آمریکا و ضرورت تغییرات ریشه ای در آنست. سیاست میلیتاریستی که بعد از سقوط شوروی در پیش گرفته شد اکنون به آخرهای خط رسیده است. بخصوص پس از جنگ عراق برای هیات حاکمه آمریکا روشن شد  که مردم آمریکا کششی برای تداوم این سیاست ندارند. امکانات اقتصاد آمریکا برای ادامه سیاست میلیتاریستی مزیدی بر علت است. این مساله ای مربوط به تفاوت های دو جناح هیات حاکمه آمریکا (دمکرات ها یا جمهوری خواهان) نیست. همه میدانند هر جناح که در قدرت باشد ناگزیر باید در سیاست خارجی و اتکاء  به نظامی گری مفرط بطور جدی تجدید نظر کند. این پروسه فی الحال - و حتی توسط نئوکان هایی که بر سر کار اند و با بوق و کرنا به استقبال جنگ تروریست ها رفتند-  آغاز شده است.

 

عواقب جنگ عراق همچنین رابطه  آمریکا و قطب های بورژوایی از اروپا گرفته تا روسیه و چین را تغییر داده است. برای مثال میتوان گفت که آمریکا توانسته است اروپا و چین و روسیه را پشت سر سیاست واحدی در برخورد به جمهوری اسلامی (قطعنامه های شورای امنیبت، بسته پیشنهادی و..) بیاورد. بعبارت دیگر همه قدر قدرتی او را پذیرفته اند و خط  "کلانتر دنیا"  پیش میرود.  اما در عین حال میتوان گفت این آمریکاست که ناگزیر شده است در اعمال یکجانبه نظیر آنچه در  شروع دوره جنگ تروریست ها به آن دست میزد احتیاط کند  و قدرت و اعتبار رقبا را به رسمیت بشناسد. هردو تعبیر واقعی است. معادله قدرت در دنیای بعد از 11 سپتامبر بدینگونه که می بینیم شکل گرفته است. اینکه چقدر پایدار باشد بحث دیگری است.

 

 و بالاخره، و در سطحی عملی تر،  بن بستی که اکنون آمریکا و متحدینش در عراق و افغانستان با آن روبرویند ضرورت  به سرانجام رساندن مهار اسلام سیاسی و در وحله اول تعیین تکلیف با جمهوری اسلامی بعنوان سردمدار این جریان را به دستور روز بدل کرده است. و این به نوبه خود زنجیره ای از تحولات،  از جمله  تلاش برای آغاز مذاکرات فلسطینی ها و اسرائیلی ها، مذاکرات سوریه و اسرائیل، به بازی گرفتن حمس و حزب الله را در دستور غرب قرار داده است.  بعبارت دیگر، تداوم جنگ قدرت بین اسلام سیاسی و میلیتاریسم دول غربی، دستکم در ابعادی که سابقا جریان داشت دیگر برای غرب و بویژه آمریکا مطلوبیت ندارد. اکنون دیگر نیاز چندانی به تعریف "محور شر" و رجزخوانی نوع بوش نیست. نه فقط نیازی نیست، بلکه مدتهاست که به عامل منفی تبدیل شده است.  حتی برای اینکه دوباره به آن توسل جست برای مدتی هم که شده باید چشم انداز متفاوتی در برابر جهان گشود. محور این چشم انداز به بازی گرفتن همه قطب های بورژوایی از جمله اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی  است بشرط آنکه اقتدار غرب به رهبری آمریکا را در سیاست امروز دنیا بپذیرند.

 

اشتباه نشود، میلیتاریسم و قلدری نظامی آمریکا همچنان محور و فرض مناسبات و روابط بین المللی است. چه بسی گاه گاه تهدید جنگ و اقدام نظامی و یا خود آن چاشنی و مکمل "دیپلماسی" و "تعامل" و "مذاکره" و  به بازی گرفتن رقبای ریز و درشت  باشد.  بعلاوه قرار نیست دول بورژوایی از هیچکدام دستاوردهای ارتجاعی دوره جنگ تروریست ها کوتاه بیایند. برعکس میخواهند مناسبات و روابطی را تعریف کنند که همین اوضاع را با ثبات و با دوام و همیشگی کند. برای مثال قرار نیست پیشروی ارتجاع مذهبی در همان اروپا و آمریکا که به ویژه ثمره ننگین جنگ تروریست ها بوده است متوقف شود و پس رانده شود. خیر،  فقط قرار است اشکال "مدرات" و خوش خیم آن برای همیشه تثبیت شود. قرار نیست جنبش اسلام سیاسی و خیرات و برکات آن در سرکوب کارگر و سوسیالیسم دور ریخته شود، برعکس،  قرار است نوع "حقوق بشری" و رام شده و با ثبات آن مستقر شود. قرار نیست شر نیروهای ارتجاعی مذهبی و ملی از سر مردم فلسطین و لبنان کوتاه شود، برعکس قرار است در چهارجوب مورد توافق غرب  و آمریکا جلوی هرکدام از این نیروها تکه استخوانی انداخته شود. جمهوری اسلامی حتما باید در مقابل غرب و آمریکا و کوتاه بیاید، اما در عوض همین جمهوری اسلامی کلید ورود به بازار جهانی و قول همکاری غرب برای فائق آمدن بر بحران های لاعلاجش را دریافت میدارد.

 

 

اینکه آیا این تحولات آنطور که بالایی ها میخواهند و برایش تدارک می بینند رخ میدهد یا نه،  موضوع مبارزه و جدال نیروهای مادی جامعه است. دنیا عرصه تاخت و تاز بورژواها و دولت هایشان نیست. بلکه این تاخت و تاز خود تنها انعکاس مبارزه طبقاتی است که در دنیای ما بین دو قطب اصلی  کارگر و سرمایه دار در جریان است. به اعتقاد من تحولات جدیدی که به آن اشاره شد حتی بیش از دوره قبل امکان میدهد که در همه جا طبقه کارگر، سوسیالیست ها و آزادیخواهان به میدان بیایند و خواستها و مطالبات خود را در قبال این تحولات مطرح کنند. نکته اینجاست که نباید نسبت این تغییرات پاسیو و بی اعتنا بود، باید دخالت کرد و جهان امروز را طور دیگری شکل داد. تنها در اینصورت است که بطور واقعی به دوره ننگین جنگ تروریست ها میتوان پایان داد.

 

طبقه کارگر و مردم ایران و در پیشاپیش آنها حزب ما میتواند نقش تاریخسازی ایفاء کند. ایران در مرکز این تحولات قرار دارد. همه چیز حاکی از آن است که دوره جمهوری اسلامی در شکل و شمایل فعلی اش به سر آمده است. غرب میخواهد جمهوری اسلامی فعلی را با رژیم مطلوب خود از بالا  و ترجیحا با  ورژن دیگری از جمهوری اسلامی تعویض کند. این شرایطی فراهم میکند تا کارگران و همه مردم آزادیخواه و به جان آمده از جمهوری اسلامی،  پرقدرت تر از همیشه وارد میدان شوند و حکم خودشان را به اجراء بگذارند. میتوان و باید جمهوری اسلامی را به نیروی انقلابی کارگران و مردم سرنگون کرد. میتوان و باید  نه امکان جنگ و ماجراجویی نظامی و نه امکان حفظ و بقاء جمهوری اسلامی را به بورژواها داد. میتوان و باید یک جمهوری سوسیالیستی یعنی حاکمیت بلافصل شوراهای کارگران و مردم را برقرار کرد و پیشرو ترین خواسته های بشریت امروز را بعنوان فرمان و قانون فوری حکومت جدید اعلام کرد. در این صورت در تقابل با  جنگ و جدال  بالایی ها، برای اولین بار پس از دوره ای طولانی کارگران و مردم  با پرچم خود در صحنه سیاست جهان وارد خواهند شد. فراموش نکنیم همانطور که اشاره شد در طول دوره سیاه جنگ تروریستها اعتراضات و نارضایتی و حتی تظاهرات های پرشکوه علیه جنگ عراق را شاهد بودیم و آنچه که فاقد آن بودیم وجود یک خط رادیکال، دخالتگر  و رهبری کننده بود. سرنگونی جمهوری اسلامی به نیروی انقلابی کارگران و مردم و تحت رهبری حزب کمونیست کارگری امکان میدهد که پرچم کمونیسم کارگری منصور حکمت و در واقع  پرچم مارکس و لنین را  در سطح جهان به اهتزاز درآوریم.


بازگشت به صفحه اول