بازگشت به صفحه اول مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات

بحران هسته ای رژیم اسلامی و احتمال حمله نظامی اسرائیل

محمدرضا پویا

 با انتشار خبر صدور حکم اعدام علی اشتری بجرم جاسوسی برای اسرائیل، حدت یافتن خطر حمله نظامی اسرائیل به پایگاه های اتمی رژیم اسلامی، بار دیگر به صدر ستون های اول مدیای جهان رفت.

با فروکش کردن احتمال حمله نظامی امریکا و شروع مذاکرات با رژیم اسلامی در عراق، دولتمردان اسرائیل با رد گزارشات سازمانهای امنیتی امریکا مبنی بر توقف پروژه های نظامی- اتمی جمهوری اسلامی در سال 2003 ، مدعی شدند که با ادامه روند کنونی، رژیم اسلامی در یکسال آینده صاحب بمب اتمی خواهد شد. صرف نظر از اینکه در این تخمین زمانی برای ساخت بمب اتم چه میزان حقیقت نهفته است، باید اهداف پروپاگاند نظامی طرفین را شناخت و روشن نمود که احتمال یک درگیری نظامی میان رژیم اسرائیل و جمهوری اسلامی در خدمت تحقق کدام سناریوست؟ امریکا چه میشود؟ و قبل از همه اینها، بر متن کدام شرایط نقش اسرائیل در بحران اتمی اینچنین برجسته شده است؟

موازنه جدید:

پایان جنگ سرد و تغییر جغرافیای سیاسی جهان، موازنه قدرت بورژوازی جهانی را در سراسر جهان به هم ریخته است، و همین امر، باز تقسیم جهانی قدرت میان دول بورژوایی را به امر ناگزیری تبدیل نموده است. شرایطی که موجب پیدایش قطبهای جدید جهانی خواهد شد و کل صورتبندی سیاسی- اقتصادی دوران جنگ سرد را بکناری خواهد زد و یا دست بنقد بکناری زده است. عروج چین و اتحادیه اروپا بعنوان قطبهای جدید اقتصادی و سیاسی در مقابل امریکا، هم اکنون بسیاری از تحولات سیاسی در جهان را تحت تاثیر خود قرار داده است. این امر در سطح تقسیمات جغرافیای سیاسی جهان محدود نمانده است،بلکه تصویر فکری و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد تماما منسوخ و می بایست بر متن تقابلات جدید بین المللی، مجددا باز تعریف شود. امروز دیگر برلین شرقی و غربی مبنای هیچ تقابلی در جهان نیست، دیگر طول و عرض ارتش مجارستان و چکسلواکی موضوع جنگ سازمانهای اطلاعاتی پیمان ناتو و ورشو نیست،......کل این مناسبات دیگر به گذشته متعلق است. بر متن همین اوضاع جدید، کل ساختار سیاسی در خاورمیانه هم در حال عوض شدن است. صفبندی های سیاسی قدیم بهم ریخته است ، دول منطقه و نیروهای بورژوایی در اپوزیسیون تلاش میکنند در شکل دادن به تصویر آینده خاورمیانه و ایجاد یک تعادل سیاسی جدید، نقشی بر عهده بگیرند، بویژه آنکه « طلوع خونین نظم نوین» از خاورمیانه آغاز شد و به جنگ و تقابلاتی شکل داد که ابعاد آن جهانی می باشند. در خاورمیانه، پایان جنگ سرد و قطع نفوذ شوروی ، بلافاصله اهمیت استراتژیک اسرائیل برای دول غربی را کاهش داد. بورژوازی عرب با استفاده از قدرت و وزنه اقتصادی – سیاسی خود، امریکا و سایر دول غربی را مجبور نمود که با ایحاد فشار بیشتر، اسرائیل را بر سر مسئله فلسطین به سازشهای بیشتری ، متعهد نمایند. از جانب دیگر حضور نظامی مستقیم امریکا در خاورمیانه، این امکان را برای دولت امریکا فراهم نمود تا ابتکار عمل حل مسئله فلسطین را خود راسا به عهده بگیرد که در این کار حمایت بورژوازی عرب را همراه خود دارد. در جنگ سرد، موجودیت و دفاع از اسراییل مبنای بسیاری از سیاستهای بلوک غرب در منطقه خاورمیانه بود. با پایان یافتن تقابلات غرب و شرق و اضافه شدن تروریسم اسلام سیاسی به تصویر خاورمیانه، اسراییل آن موقعیت ویژه نزد دول غربی را از دست داده است. ( بعدا به این باز میگردم). با این نمای کلی از خاورمیانه روشن است که نقش جنگ سردی دول منطقه به پایان رسیده است و باید بر متن این شرایط جدید، جایگاه جدال دو قطب تروریستی و تاثیرات آن بر جابجای های سیاسی منطقه را به تصویر کشاند.

 

پروسه جنگ و سازش

 

شکست مذاکرات امریکا و رژیم اسلامی در عراق، موجب عروج مجدد تحرکات نظامی گروه های هوادار جمهوری اسلامی در عراق شد. همین تصویر کمابیش در افغانستان هم قابل مشاهده بود، بگونه ایی که دولت پاکستان با اعلام نارضایتی از میزان عملیات نظامی ناتو، خواهان دخالت ارتش پاکستان برای مقابله با گروه های اسلامی هوادار طالبان در افغانستان گردید. ساپورت مالی و لجستیکی طالبان و القاعده توسط رژیم اسلامی ، موجب کند شدن پروسه تثبیت نظامی – سیاسی دولت ائتلافی پرو غربی ها و اسلام سیاسی در افغانستان شده است. برای مقابله با جمهوری اسلامی، دولت بوش با بجلو راندن مسله اتمی ، توانست دول عربی منطقه را برای اولین بار متحدا در کنفرانس کشورهای عربی ،به تقابل با رژیم اسلامی بکشاند.

جلب حمایت سوریه از قطعنامه کنفرانس دمشق، غرب را امیدوار نمود تا در انتهای این پروسه، رژیم اسلامی را به انزوای بیشتری بکشاند. پس از کنفرانس، فرماندهان نظامی امریکا نخست وزیر عراق را با اسناد و مدارک دخالت نطامی جمهوری اسلامی در عراق ، روانه تهران کردند و همین مسئله قبل از همه نشان از چرخش بیشتر دولت عراق بطرف اتحادیه کشورهای عربی داشت، چرخشی که در ادامه خود به توافقنامه امنیتی با امریکا منجر شد.

رژیم اسلامی در واکنش به فشارهای غرب در مسله اتمی، ابتدا غوغای خلیج و تهدید نظامی کشورهای منطقه را راه انداخت که راه بجایی نبرد ؛ سپس تلاش نمود جبهه جدیدی را در لبنان و غزه در مقابل اسرائیل و دول غربی بگشاید. حزب الله با اشاره سران رژیم در تهران به بهانه مخالفت با مصوبات دولت پرو غرب فواد سینیوره ، با اعزام نیرو های نظامی خود به خیابان ها،قصد قبضه نمودن قدرت در شهرهای بزرگ لبنان را داشت که توازن قوای موجود در لبنان( محلی و بین المللی) اجازه پیشروی بیشتر به آنها را نداد. درگیری های لبنان چند روزی بیشتر طول نکشید. عربستان و قطر با برپایی کنفرانس دوحه، موفق شدند نیروهای درگیر در لبنان را به نوعی سازش و مصالحه، وادار نمایند و با تقسیم قدرت، علی الحساب از بروز یک جنگ داخلی دیگر جلوگیری نمایند. از همینرو،حزب الله بیکباره با عاریه گرفتن زبان دیپلماسی غربی، هواخواه جامعه « چند صدایی» در لبنان شد.

در یک سطح کلی، دول منطقه از ادامه جنگهای قومی و مذهبی در عراق، نگران هستند. عربستان برای ممانعت از ورود تروریستهای القاعده ، قصد دارد در مرزهای خود دیوارهای بتونی ایجاد کند. ابن شرایط دول میانه رو عربی منطقه را هر بیشتر به سیاستهای غرب و بویژه امریکا، نزدیک کرده است.

در سه دهه اخیر کشورهای منطقه هیچگاه اینچنین متحد در برابر رژیم اسلامی ظاهر نشده بودند، بویژه سوریه که در تمام مناقشات منطقه ایی از جمهوری اسلامی دفاع کرده بود. ناسیونالیسم عرب که پس از جنگ اول خلیج در برابر اسلام سیاسی زانو زده بود ، در تقابل این دور با جمهوری اسلامی، مدعی به میدان بازگشته است. عربستان با حمایت امریکا و فرانسه و همنوایی سوریه، در بحران لبنان ابتکار عمل سیاسی را از دست اسلام سیاسی گرفت . با این ابراز وجود سیاسی، معلوم شد که دربار عربستان خود را کاندید ژاندارمی منطقه کرده است و جمهوری اسلامی به چشم رقیب مدعی سهم به آن نگاه میکند. از جانب دیگر،تنش ایجاد شده با دولت عراق به سران رژیم فهماند که دوران « تبعید» مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق بسر آمده است و لذا نمیتوانند بر اتحاد دراز مدت با آنها حساب خاصی باز کنند و استراتژی دخالتگری در عراق را بر این مبنا به پیش ببرند. جنگ بصره و وقایع سیاسی بعد از کنفرانس دمشق، این شکاف را بخوبی نمایان ساخت. به همین جهت اسلحه و مهمات بیشتری برای گروه مقتدا صدر بطرف عراق روانه شد. اما روشن است که رژیم اسلامی در این دو عرصه در برابر جبهه تروریسم دولتی غرب، مجبور به عقب نشینی شده است.

 

تعیین تکلیف پرونده هسته ای :

تصویب قطعنامه سوم تحریم و بیانیه هشت کشور صنعتی، نشان میدهد که پرونده اتمی رژیم اسلامی با شتاب بطرف تعیین تکلیف نهایی میرود. روندی که کارت دیپلماتیک « بازی با زمان» را از دست جمهوری اسلامی گرفته است و در انتها میتواند به یک درگیری نظامی منتهی شود.

بحران اتمی به مرکز جدال دو قطب تروریستی برای حل مناقشات دیگر تبدیل شده است. کل تبلیغات جنگی ، مذاکرات و بسته های تشویقی در خدمت مطیع کردن جریان اسلامی در خاورمیانه است. مخالفت غرب با اتمی شدن رژیم اسلامی نقطه شروع جدال وسیعتری است که از طریق آن مساله تجدید تعریف رابطه بلوک غرب با اسلام سیاسی ، حل و فصل خواهد شد. در نبود یک چشم انداز روشن برای ختم نهایی مسله، اتمی شدن جریان اسلامی در خاورمیانه برای غرب نگرانی ایجاد میکند. خود اینها که جنایت اتمی در پرونده اشان ثبت است، قدرت تخریب و ویرانی این سلاح را می شناسند.

بر متن بن بست های داخلی و بین المللی ، مسله اتمی برای رژیم اسلامی به جنگی برای بقاء ترجمه شده است. از نظر جمهوری اسلامی این آن نقطه ایی است که می تواند تضمین ادامه حکومت خود را از غرب دریافت کند. رژیم اسلامی در داخل با یک بحران بزرگ دست بگریبان است . با وجود سرکوب شدید، جنیش سرنگونی گسترده تر شده است و بحران رژیم را تعمیق داده است. بحرانی که تنها با سقوط جمهوری اسلامی پاسخ میگیرد.

 

جرج بوش در سفر اخیر خود ، دول اروپایی را به واکنش سریعتر و تسریع بخشیدن به پروسه فشار بر رژیم اسلامی متقاعد کرده است. به همین علت اروپا در پاسخ به اولین واکنش منفی رژیم نسبت به پیشنهاد اخیر گروه 5+1 ، طرح تحریم بانک ملی رژیم را به اجرا گذاشت. به سران رژیم اسلامی هشدار داده اند که ادامه عنی سازی اورانیوم را با تحریم های گسترده پاسخ میدهند.

پیشنهادات اخیر غرب، تلاطمات درون رژیم را افزایش داده است.ولایتی از جانب خامنه ای موافقت خود را با پیشنهادات امریکا و اروپا اعلام نمود، اما پس از چند روز احمدی نژاد با حمله به دول غربی، توقف غنی سازی اورانیوم را غبر قابل مذاکره خواند و اعلام موضع ولایتی را « نظر شخصی» او اعلام نمود. اما جمهوری اسلامی میداند که مسئله جدی است و به ایستگاه آخر رسیده است. اما جمهوری اسلامی کماکان امیدوار است با کش دادن مذاکرات ، برای دست یافتن به بمب اتم، زمان برای خود بخرد و در آن هنگام با موضع بالاتری در چانه زنی های دیپلماتیک با غرب ، شرکت کند. عکس العمل جناح های مختلف قبل از آنکه چیزی راجع به توازن قوا جناحهای رژیم بگوید، نشان از بن بست کامل رژیم در انتخاب سیاست خود در بحران کنونی است. شروع عقب نشینی در برابر غرب و تمکین به سیاستهای امریکا در خاورمیانه، کل افق اسلام سیاسی در « جهاد» با « شیاطین» را کور میکند و موجودیت رژیم اسلامی با هییت کنونی زیر سوال خواهد رفت. مضاف بر اینکه نفس عقب نشینی، در جامعه بلافاصله به پیشروی جنبش سرنگونی طلب خواهد انجامید. به بیان دیگر اتخاذ سیاست سازش بمعنای دعوت رسمی از مردم برای قیام علیه رژیم اسلامی است. بعلاوه سازش با امریکا به بخشهایی از حاکمیت قدرت میدهد که مستعد دور شدن از سیاستهای تاکنونی رژیم اسلامی می باشند. حتی در غیاب جنبش سرنگونی مردم، دست بالا پیدا کردن این جریانات، موجب خواهد شد که دیگر نشانی از جمهوری اسلامی با سر و قیافه کنونی نماند. همینها که در شورای صلح حضور به هم رسانده اند خود را برای این پروژه آماده میکنند. عدم پذیرش پیشنهادات غرب، در بهترین حالت بمعنای ادامه وضعیت کنونی برای رژیم است ، وضعیتی که به گفته سران رژیم اگر تغییری در آن بوجود نیاید شمارش معکوس برای سقوط آغاز میشود. موافقت یا عدم موافت، هر دو سوی آن بن بست کامل برای رژیم اسلامی است

علت تعجیل بوش در به سرانجام رساندن پروژه هسته ایی رژیم، نگرانی امریکا از حمله احتمالی نظامی اسرائیل به مراکز اتمی جمهوری اسلامی است. امریکا برای مقابله با اتمی شدن رژیم اسلامی، به پروژه اتحادبه اروپا که خواهان فشار سیاسی و تحریم اقتصادی کنترل شده است، پیوسته است، با این امید که مجموعه این فشارها جمهوری اسلامی را به عقب نشینی وا دارد و پیشبرد خود این پروسه به عروج جریانات اهل مذاکره و سازش در درون رژیم منجر شود. حمله اسرائیل میتواند کل این روند را متوقف نماید و امریکا را در برابر یک کار انجام شده قرار دهد و این به معنای باز شدن جبهه سوم جنگ برای امریکا است که با بن بستهای کنونی در عراق ، فعلا خواهان آن نمیباشد.

 

چرا اسرائیل در حمله نظامی احتمالی ، نقش برجسته ایی پیدا کرده است؟

خاتمه یافتن جنگ سرد تنها موجب اضمحلال بلوک مغلوب نبود،بلکه کمپ غرب و روابط درونی آن بطور پایه ایی می بایست بازتعریف میشد. مسله فلسطین و موجودیت اسرائیل همواره مانعی برای نزدیکی و پیوند غرب با کشورهای عربی بود. در آنرمان تکیه بر اسرائیل بخشی از استراتژی وسیعتر غرب برای محاصره شوروی و جلوگیری از پا گرفتن حکومتهای پرو روس در منطقه بود. از این نظر غرب جهت حفظ توازن قوای خود در خاورمیانه، ناگزیر از این انتخاب بود. کل این شرایط تغییر کرده است. اولا میلتانت ترین بخش های بورژوازی عرب در مناسبات جهانی جا گیر شده است، آخرین آنها قذافی در لیبی بود که بی سر و صدا قدرت را به پسرش واگذار کرد و کنار رفت. بورژوازی عرب اکنون با در اختبار داشتن منابع وسیع مالی خواهان سهم بیشتری از قدرت در مناسبات جهانی است که آنرا در اتحاد و نزدیکی بیشتر با غرب و مخصوصا امریکا ، جستجو میکند و غرب از آن استقبال میکند. این تغییر جایگاه و شرکت در طرح «خاورمیانه بزرگ» در وهله اول به حل مسله فلسطین گره خورده است. اسلام سیاسی از لاینحل ماندن مسله فلسطین دائما قدرت گرفته است و همواره مبنایی برای عروج تروریسم اسلامی بوده است. فشار غرب بر اسرائیل برای پیشبرد پروسه صلح و برسمیت شناختن دولت مستقل فلسطین ، بخشی از استراتژی جدال با اسلام سیاسی در خاورمیانه است که بدون رجوع به آن، هر گونه تغییری در این منطقه را به دنیای محال واگذار میکند. به بیان دیگر اولا ، از نظر غرب ادامه جنگ بین اسرائیل و فلسطین ، امروز نالازم و غیر موجه است، و ادامه آن به رشد و گسترش گروه های اسلامی منجر میشود. حتی وجود لابی های قدرتمند اسرائیل در دولت امریکا،نتوانسته است سیاست عمومی امریکا را در این مورد عوض کند. امروز دولت امریکا خود سازمانده بزرگترین نشست های بین المللی برای پیشبرد پروژه صلح و قطعیت بافتن تشکیل دولت مستقل فلسطین است، ثانیا اسرائیل برای غرب در نظم نوین جهانی و اوضاع کنونی خاورمیانه زمانی میتواند مهم باشد که در چهارچوب استراتژی جنگ دو قطب تروریستی سیاستش را به پیش ببرد مانند جنگ 34 روزه اسرائیل و حزب الله. ثالثا ، حضور نظامی مستقیم امریکا در منطقه موجب شده است که امریکا در خاورمیانه خود راسا جنگ نظامی را طراحی و اجرا کند و تا اطلاع ثانوی به ژاندارم نیابتی نیازی ندارد. و آخر آنکه در استراتژی خاورمیانه ای امریکا،تقابل دول عربی با اسلام سیاسی خود بخشی از پروژه « اعاده رهبری» امریکا در منطقه میباشد که بلافاصله برای بورژوازی امریکا منافع اقتصادی در بر خواهد داشت،حضور نظامی قرار است حفره های اقتصادی امریکا را پر کند. جنگ و تنش اعراب و اسرائیل دیگر در مرکز سیاست امریکا قرار ندارد، بلکه برچیدن این دیوار شرایطی را برای امریکا مهیا میکند که میتواند با دست پرتر در تقسیمات جهانی حضور یابد. اما اسرائیل براحتی زیر بار پذیرش شرایط جدید نمیرود و حاضر به ایفای نقش دست دوم در منطقه نمی باشد. خیر و شر دنیا برای اسرائیل، کلاسیک و دست نخورده باقی مانده است.

از جانب دیگر ساختار سیاسی حکومت در اسرائبل از بدو تشکیل تاکنون، بر اساس « نیازهای» ثابت طبقه حاکم از جمله جنگ و میلیتاریزم ، شکل گرفته است. نژادپرستی و تبلیغات قومپرستانه افراطی بر علیه فلسطینیان، یکی ازپایه های اصلی تفکر حاکم بر امر سیاست در اسرائیل است و کل احزاب موجود در حفظ و گسترش آن سهیمند. اسرائیل جزو نادر کشورهای دنیاست که سیاستمداران و کاربدستان دولتی آن تقریبا همگی زمانی جزو فرماندهان نظامی ارتش بوده اند و همگی در کشتار فلسطینیان شرکت داشته اند و عجیب آنکه این به بخشی از پروسه سیاستمداران شدن در آن کشورتبدیل شده است. این روبنای سیاسی، به یک ماشین مجهز جنگی مسلح شد که بابت جنایاتش حتی