بازگشت به صفحه اول مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات

انترناسیونال ۲۵۲

حمید تقوائی

چراغی که خاموش شد!

این نوشته برمبنای سخنذرانی در مراسم یادبود منصور حکمت در تورنتو  تنظیم شده است.

شش سال از مرگ منصور حکمت میگذرد.  هر سال در مراسم یادبود او گفته ایم و نوشته ایم اما هنوز گفتنی بسیار است. چرا اینطور است؟ ویژگی منصور حکمت در چیست؟ به چه دلیل است که ما همواره نیاز داریم که هر چه بیشتر درباره او بدانیم و راجع به او صحبت کنیم. آیا اهمیت منصور حکمت در این است که یک فعال سیاسیِ مخالف جمهوری اسلامی بود؟  خوب، شاید این موضوع بخودیِ خود مزیتی بحساب نیاید یا هیچ نوع برتری خاصی به کسی ندهد. نزدیک به هفتاد میلیون نفر  در خود ایران  با این حکومت مخالف اند و میلیون ها نفر هم در سراسر جهان   با چنین حکومتی که واقعاً بویی از انسانیت نبرده است، مخالف هستند.

آیا اهمیت منصور در این است که حزب درست کرده است؟ خوب، حزب هم کم نبوده است و حتی احزاب چپ، هم در تاریخ ایران و هم در تاریخ جهان کم درست نشده است! آیا ویژگی منصور حکمت در این بود که تمام عمر فعال اش را (از وقتی که خودش را شناخت تا آخر عمراش) صرف فعالیت سیاسی کرد؟ این هم ویژگی منصور حکمت نیست! پس چه چیزی است که ما هر سال بیشتر از سال پیش، پی می بریم که حرف های نا گفته زیاد است و می شود راجع به منصور حکمت هر چه بیشتر حرف زد و معرفی اش کرد؟ چیست که چنین اهمیتی به آن می دهد؟ پاسخ را باید در  دفاع روشن، شفاف و بی تخفیف او از انسان و انسانیت جست! در بلند کردن پرچم سوسیالیسم و کمونیسمی که اساس اش انسان و "بازگرداندن اختیار به انسان" است. اهمیت و ویژگی منصور حکمت در اینجا است.

 اگر شما به همین بخش از ویدئوی سخنرانی او در کنگره سوم که دراینجا پخش شد  توجه کرده باشید  می بینید نکته اصلی همان است که در این فیلم گفت. "ما آدم هستیم، یکبار  بدنیا آمده ایم و حق داریم و باید آزاد زندگی کنیم. حق داریم یک زندگی انسانی داشته باشیم". این حرف فقط مربوط به ایران امروز یا تاریخ ایران در دوره معاصر نیست! مخصوص هیچ جامعه خاصی هم نیست. یک حقیقت ساده، روشن، پایه ای و به همین خاطر، جهانشمول است.                     

 اعتراض منصور حکمت به این دنیا و به این وضعیت، از ایرانِ جمهوری اسلامی و از آخوند ها شروع نشد! از حکومت شاهی هم شروع نشد! از پیشرفته ترین جوامع صنعتی آنزمان، از انگلیس، آمریکا و اروپایی که منصور حکمت جوانی اش را در آنجا بود، شروع شد. او به پیشرفته ترین جوامع سرمایه داری اعتراض داشت و می گفت این زندگی شایسته انسان نیست، این وضع  باید زیرو رو شود!   شما سی سال کار می کنید، روزی هشت ساعت جان میکنید، از بسیاری از تفریحات و فعالیتهای ورزشی و هنری و تجربیات محروم میشوید، خلاقیتها و استعدادهایتان زیر فشار کار اجباری برای امرار معاش امکان بروز و شکوفائی پیدا نمیکند  و بعد هم که عمر فعالتان به پایان میرسد  مثل یک دستمال مصرف شده کنارتان می اندازند.  اگر خیلی خوشبخت باشید، در جوامعی که اندک حق و حقوقی برسمیت می شناسند و قانونی حاکم است (مثل جوامع غربی)، یک حق بازنشستگی بخور و نمیر به شما میدهند  که آن  هم تازه  بخشی است که از حقوق ایام اشتغالتان کسر کرده اند!  اگر هم جامعه ایران باشد که از همین حقوق بخور و نمیر هم خبری نیست. دستمزد کارگر شاغل را نمیدهند، حق و حقوق کارگر بازنشسته و بیکار که جای خود دارد!

 سئوال اینست که چرا آدم باید اسیر این شرایط باشد؟ چرا انسان باید برای زندگی کردن ناگزیر باشد مثل یک برده کار کند؟ چرا مردم دنیا   حتی در جوامع صنعتی پیشرفته باید  از دوشنبه ها، روز شروع کار هفتگی متنفر باشند؟ چرا کار کردن به یک اجبار زجرآور تبدیل شده است؟ چرا انسان باید نه برای خلاقیت، شکوفایی و ارتقای زندگی خودش و همگان، بلکه برای تأمین معاش و برای اینکه خود و خانواده اش زنده بمانند، کار کند؟ همانطور که کارگران در ایران اعلام کرده اند  "ما زندگی نمیکنیم که کار کنیم، کار میکنیم که زندگی کنیم". و خود کار کردن اگر به یک فعالیت دواطلبانه و خلاقانه در جهت منافع کل جامعه تبدیل شود، جزء مهمی از یک  زندگی انسانی خواهد بود.

 اگر یک جامعه آزاد و انسانی داشته باشیم، آنوقت دیگر کسی ناگزیر نیست که فعال ترین و بهترین سال های عمرش و بهترین ساعت های روزش را بفروشد برای اینکه بتواند زنده بماند.  شما در جوامع موجود  باید روزانه هشت ساعت به جایی بروید و مشغول  فعالیتی بشوید که دوست ندارید! مجبورید بهترین ساعات عمرتان را پشت خط تولید، در کارگاه و کارخانه و یا در اداره و محل کار بگذرانید چون معاش خودتان و خانواده تان را به گرو گرفته اند!  چه کسانی گرو گرفته اند؟ آنها که دست به سیاه و سفید نمی زنند! آنهایی که از قِبل کار شما میلیاردر و مالتی میلیاردر شده اند. حال، چه آیت الله میلیاردر در ایران باشد و چه امثال "بیل گیتس" و سلاطین نفتی تگزاس در آمریکا و چه گردن کلفت های تمام کشورهای سرمایه داری غربی و تمام دنیا! و تراژدی و آن اجحاف و تبعیض فاحشی که ــ بقول منصور حکمت ــ هیچ آدم منصفی نمی پذیرد، در همینجاست! یک اقلیتی از جهان (که شاید دَه درصد کل جمعیت دنیا هم نباشد)، دست به سیاه و سفید نمی زند و خودش و هفت نسلِ پُشت اندر پشت اش لازم نیست کار کنند! به این دلیل ساده که دارند از قِبل کار من وشما، از قِبل کار آن نود درصد بقیه دنیا، زندگی شان را می گذرانند . اکثریت عظیم  مردم دنیا باید از هیجده سالگی – و در موارد زیادی از اولین سالهای کودکی - تا زمانی که هفتاد ساله می شود، روزانه هشت ساعت، علیرغم میل و خواست خودش کار کند تا اقلیتی هر روز فربه تر و ثروتمند تر شود! 

ما زندگی نمی کنیم! عده ای از قِبل کار ما دارند زندگی می کنند.  یک زندگی انگلی.  حتی برای کسی هم که دارد استثمار می کند و می خورد و می چاپد  انسانیتی باقی نمانده است!                                                                                               

  کاری که منصور حکمت کرد، این بود که این نوع نقد و اعتراض عمیق به دنیا  و این احترام عمیق برای انسان و انسانیت را، سیاسی کرد. برایش نیرو جمع کرد، جنبش اش را ساخت، حزب برایش درست کرد، برنامه اش را نوشت و یک عمر فعالیت و تلاش اش را گذاشت تا این درخت رشد کند، به ثمر بنشیند و بارور شود. حزبی برای فعالیت و اعتراض بردگان مزدی، حزبی برای همه  انسانهای شریف و منصف.هر کس  منصف باشد، این حزب، حزبِ اوست. هر کسی برای انسان ها حُرمت قائل باشد، این حزب، حزب اوست و کمونیسم چیزی جز این نیست. کمونیسم منصور حکمت چیزی جز این نبود.

 می دانم! کمونیسم را پیچانده اند ، تحریف و دِفُرمه اش کرده اند! کمونیسم شده است صنعت! تولید صنایع سنگین! تبدیل شده است به اینکه کشورهای عقب مانده دنیا به پای کشورهای پیشرفته برسند! کمونیسم شده "استقلال از بیگانه"! فرهنگ خودمان و آب و خاک مقدس خودمان!  منصور حکمت اعلام کرد کمونیسم این نیست! نه به این خاطر که مارکس را خوب خوانده و فهمیده بود و دیگران خوب نخوانده بودند!   بخاطر اینکه آن نقطه عزیمت و آن نقطه ای که با آن شروع کرده بود، یعنی احترام به انسان و انسانیت، به شرف انسانی، به حُرمت انسانی و به آزادی و برابری  را در آن جوامع خاکستریِ بلوک شرق و شوروی یا چینِ مائو و غیره و غیره نمی دید!

در برابر این نوع "کمونیسمها"  اساس آن کمونیسم و آن سوسیالیسمی که منصور حکمت پرچمش را بلند کرد و برایش جنگید، انسان و انسانیت بود و این را شما در هر حرکت اش، سیاست اش، مقاله اش و در هر سخنرانی اش می بینید. شفاف، روشن و ساده. لازم نبود که شما حتماً تئوریسین باشید، لازم نبود کتاب های زیادی خوانده یا حتماً اطلاعات سیاسی میداشتید تا می فهمیدید که حق با منصور حکمت است! می فهمیدید که درست می گوید! حتی در عمیق ترین و انتزاعی ترین بحث های نظری و باصطلاح پُلمیک اش با مکاتب دیگرِ مدعی چپ، شما بروشنی می دیدید حق با اوست و او درست می گوید. چرا؟ چون رجوع می کند به انسانیت شما. رجوع نمی کند به تئوریهای شما، کتاب هائی که خوانده اید و یا  به سابقه سیاسیِ گذشته شما و یا حتی به جهت گیریهای سیاسیِ امروز شما!  کافی است که انسانیت تان فراموش نشده باشد و کافی است که هنوز این شمع در دل تان فروزان باشد تا حرف منصور حکمت به دلتان بنشیند.  

  نمونه های زنده ای از این منطق و مضمون انسانی بحثهای منصور حکمت را در همین سخنرانیش که در اینجا پخش شد شنیدید. میگفت هر کسی که می خواهد خشونت نباشد، باید به حزب ما بپیوندد. او در دوره ای این حرف را می زد که تمام نیروهای راست و سلطنت طلب، دنیا را پُر کرده بودند از اینکه "انقلاب خشونت است! ما طرفدار تغییر و استحاله مسالمت آمیزیم! طرفدار نافرمانی مدنی و مبارزه بطرُق متمدن هستیم" و پاسخ منصور حکمت این بود که اگر صلح، مسالمت و آرامش می خواهید، باید  همه  آزادی را به مردم بدهید! نمی توانید ذره ای آزادی بدهید و جامعه را آرام کنید! نمی توانید فقط یک کمی در اختناق را بردارید! مردم اجازه نمی دهند! این جامعه دارد منفجر می شود! حزبی می تواند بدون خشونت و با کمال تمدن و انسانیت، این جامعه را آزاد کند که خودِ انسانیت برایش محترم باشد. حزبی که می خواهد همان شاه را (و اینبار مثلاً با تاجِ کمتر جواهر نشان) بازگرداند و یا کسی که تمام اَمر اش تقدس پرچم، تمامیت ارضی و خلیج فارس است، اینها، هیچکدام جواب انسانیت را نمی دهند و اینها هستند که دارند خشونت و یک سناریوی سیاه  را برای جامعه تدارک می بینند! دانسته یا نا دانسته! اگر شما به حرف و رأی هفتاد میلیون انسان عمل نکنید و آزادی و برابری را نیاورید، مجبور خواهید بود ارتش تان را وارد میدان کنید! سرکوب و بُمب و موشک  را بکار بگیرید تا بتوانید جامعه را آرام کنید.  بروشنی دارید اینرا می بینید که این جامعه زیر تیغ آخوند ها هم آرام نمی نشیند! می خواهید آخوند  عَمامه اش را کمی عقب تر بگذارد و یا تاج را بجای عمامه بر سر ایران بگذارید  و جامعه هم قبول کند و ساکت شود؟! نمی شود! نمی توانید! کسی که نخواهد کل این وضعیت را از ریشه زیرو رو کند ناگزیر است  بکوبد! کودتا کند! خون بریزد! این تمدن و مسالمت جوئی نیست عین خشونت و توحش است! این کاملاً روشن است! هر کسی ذره ای در این شرایط عمیق شود، بروشنی این را می بیند که تنها راه متمدنانه رهائی جامعه مبارزه پیگیر و بی تخفیف برای تحقق آزادی و برابری است.  و این حقیقت  امروز بیشتر  از زمان منصور حکمت روشن شده است که اگر کسی خواهان یک "گذار انسانی" به یک جامعه آزاد و برابر است، باید به حزب منصور حکمت بپیوندد.                         

ویژگی منصور حکمت قبل از هر چیز دراین بود که انسانیت و انسان دوستی را سیاسی کرد و  چه فرق عظیمی هست میان این انسان دوستی با آن انسان دوستیِ خیرات مَبراتی سازمانها و افرادی که غیر سیاسی بودن را جزء فضایل خود میدانند! آنها که دفاتر، نهادها و کانون های حقوق بشر و انجمنهای خیریه و غیره به راه می اندازند! اینها جواب نمی دهند! اینها  ناگزیر جزئی از همین سیستم و همین نظام باقی می مانند و راه به جایی نمی برند. منصور حکمت بروشنی و در پاسخ به اینکه چرا باید سیاسی شویم و چرا حزب لازم داریم، می گوید  می توانید بعنوان یک مُصلح، زندگی بخشی از مردم را برای مدت موقتی  تغییر بدهید، اما اگر می خواهید زندگی هفتاد میلیون انسان را، عمیقاً، بهتر کنید، و یک جامعه آزاد و برابر داشته باشید باید وارد مبارزه سیاسی شوید و قدرت سیاسی را بگیرید. گرفتن قدرت سیاسی برای حزب ما (همانطور که منصور حکمت می گفت)، عبور از تفسیر دنیا به تغییر دنیاست! شما هر اندازه که در اپوزیسیون فعال باشید، دارید دنیا را تحلیل و تفسیر می کنید! اما برای اینکه به ریشه دردها دست ببَرید، زندگی ها را تغییر دهید و انسان ها را بطور واقعی آزاد کنید، می بایست قدرت سیاسی را بگیرید و منصور حکمت به همین دلیل وارد سیاست شد. به همین خاطر حزب درست کرد و به همین دلیل مدام تأکید میکرد  این یک حزب سیاسی است که می خواهد از جانب کارگران، از جانب مردم آزادیخواه  و از طرف تمامی انسان های شریف و مُنصف، قدرت سیاسی را بگیرد و جامعه را آزاد و برابر سازد.  

 بنظر من، اهمیت  ویژگی منصور حکمت،   در  انسانیت اش بود و در اینکه  این انسانیت را به سیاست آورد و به آن تحزب داد.  یک نمونه کوچک این تلاش اش، دفاع از حقوق کودکان بود.  هم اکنون دیگر در ایران روز جهانی کودک را در سطح وسیعی جشن می گیرند. این حرکت از پنج یا شش سال پیش و از همان سال درگذشت منصور حکمت از کردستان و با جشن آدم برفی ها شروع شد و دیدیم که در سالهای بعد، در تهران، اصفهان، شیراز و شهرهای دیگر هم پا گرفت و گسترده شد. قبل از پاگرفتن این جنبش بود که منصور حکمت سازمان "اول کودکان" را درست کرد. بیانیه اش را نوشت و اعلام کرد "کودکان مقدم اند". اعلام کرد که هیچ هدفی بر منفعت کودکان، بر حقوق کودکان، بر ایجاد یک زندگی انسانی برای کودکان، ارجحیّت ندارد. هیچ هدفی! و تا جایی که من با تاریخ ایران و دنیا آشنا هستم، این نخستین بار است که دفاع از حقوق کودک، به این شکلِ سیاسی و وسیع مطرح شده است. امروز روزکودک در جامعه اختناق زده و مذهب زده ای مثل ایران، از جانب مردم و فعالین جنبش دفاع از کودکان بزرگ داشته می شود. خوب، حقوق کودک را در جاهای دیگر دنیا هم جشن می گیرند اما، همان خیرات مبراتی ها! همان باصطلاح مُصلحینِ دفاع از حقوق بشر که میخواهند به سیاست "آلوده" نشوند! در سوئد یا کانادا هم این روز جشن گرفته می شود و در جاهای دیگر دنیا هم! اما هیچ کس دست به ریشه مسئله نمی بَرد! ولی  وقتی مردم ایران برای اولین بار (اگر اشتباه نکنم سه سال پیش در تهران) روز جهانی کودک را جشن گرفتند، شعار محوری شان این بود که برای آزادی کودکان، باید این دنیای وارونه را تغییر داد! زیر و رویش کرد!  پیشتاز این جنبش دفاع از حقوق کودک در ایران منصور حکمت است.                                                                       

منصور حکمت می دانست که برای رسیدن به آزادی، باید ظلم، تعدی و تبعیض را از ریشه خُشکاند و بقول مارکس، رادیکالیسم یعنی دست به ریشه بُردن و برای انسان  ریشه  خودِ انسان است. منصور حکمت هم دست به انسانیت بُرد برای اینکه بتواند این وضعیت را از ریشه تغییر دهد و بنظر من، تمام بزرگی، اهمیت و نقش تعیین کننده ای که منصور حکمت داشت، در همینجا نهفته است.                                                                                                                              

در خاتمه، می خواهم کمی شخصی تر هم راجع به منصور حکمت  و رابطه ای که با او داشتم صحبت کنم و بگویم  من شخصا چه چیزی را با رفتن منصور حکمت از دست داده ام. در این شش سال (بعد از مرگ منصور حکمت)، من در سخنرانیهائی که در یادبود اوداشتم به این جنبه نپرداختم اما امسال فکر کردم که آنرا با شما شریک شوم.

منصور حکمت، از زمان جوانی و آنوقت که پا به عرصه سیاست گذاردم، دوست نزدیک من بود.  ما فعالیت سیاسی مان را با هم شروع کردیم اما باید بگویم که  منصور حکمت  برای من بسیار فراتر از منصور حکمتِ سیاسی بود! شما می توانستید این انسانیتی را که به آن اشاره کردم، قبل از هر چیز، در  رفتار او با اطرافیان اش ببینید. یکبار مَسحور بچه چهار ساله ای  شد که بهمراه مادرش از خیابان رد میشد. چشم از او برنمیداشت. نگران بود که نکند مادرش خوب مواظب نباشد و بچه زیر ماشین برود. من این عشق عمیق به بچه ها را بارها در او دیده بودم. 

   وقتی  خبر  سیل یا زلزله ای را در فلان گوشه دنیا می شنید می پرسید که با این فجایع چه باید کرد؟ یکبار بمن گفت انسان ها دارند مثل پَشه لِه می شوند و همه تقصیرها را به گردن طبیعت می اندازند! اگر یک جامعه انسانی داشتیم براحتی میشد جلوی این فجایع را گرفت.

هر زمان که رفقا و دوستانش را می دید، با آنها می نشست و از زندگی و مسائل و مشکلاتشان می پرسید.  با چنان دقت و وسواسی نگران سلامتی دیگران بود که خود آن فرد نبود!  انسانیت برای او، یک مقوله انتزاعیِ سیاسی نبود. قبل از هر چیز، این انسانیت در عشق به آدم هایی که در اطراف اش می دید یا حتی نمی دید و در اخبار راجع به آنها می شنید، خودش را نشان می داد. این انسانیت عمیق جزئی از شخصیت اش بود که من در کمتر کسی این جنبه را سراغ دارم.

 یکی از خوشبختی های من این بود که با چنین آدمی آشنا شدم. با چنین آدمی آشنا شدن و با او فعالیت سیاسی را شروع کردن، می تواند برتری و امتیازی باشد که من به آن افتخار میکنم.

 با رفتن منصور حکمت، برای من، یک چراغ خاموش شد! منصور حکمت به دیدِ شما از جامعه، حوادث و اتفاقات ابعادی می بخشید که بدون او، دیگر نمی توان آن ابعاد را دید! منظورم فقط در سیاست نیست. در علم و هنر و فلسفه و همه جنبه های زندگی است. وقتی داشتیم فیلمی می دیدیم، موسیقی کوتاهی گوش می کردیم،  یا اخباری را می شنیدیم،  ابعادی از مساله را میدید که بدون او شما تا آن اندازه عمیق نمی شدید و به کنه مساله نمی رسیدید. آن اِشراف را پیدا نمی کردید و از آن تسلط و دیدِ عمیق و زیر و رو کننده محروم می شدید.

وقتی منصورحکمت در بستر بیماری بود برایش نوشتم زنده بمان! بدون تو چراغی خاموش میشود! دنیا تاریک تر میشود!  من این را عمیقاً حس میکردم و در این شش سال این احساس همیشه با من بوده است. خوب، در عالم سیاست، در حزب پیش رفتیم. کارمان را کردیم و تلاش کردیم آرزوهایی را که داشت (نظیر اینکه این حزب معرفی شود و در دسترس مردم قرار بگیرد، تلویزیون داشته باشد تا بتواند بطور مستقیم با مردم حرف بزند و غیره و غیره)، متحقق کنیم. این حزب، پیش آمده و پیشروی  کرده است و در اینجا نیست که من حس می کنم این چراغ خاموش شده است. هر چند، اگر منصور حکمت بود، این دستاوردها و پیشروی ها هم خیلی گسترده تر میبود. با اینحال،  در اینجا نیست که من غیبت منصور حکمت را حس میکنم. زمانی  که خبری را می شنوم، فیلمی را نگاه می کنم، به آهنگی گوش میدهم و یا کودکی را می بینم که با مادرش از خیابان رد می شود با خودم می اندیشم که اگر ژوبین بود، الآن چه می گفت؟ چه می دید و چه می شنید که من دیگر نمی بینم! که من دیگر نمی شنوم! این احساس همیشه با من خواهد بود.*                                                      

متشکرم.                                                                  

متن اولیه این سخنرانی بوسیله هادی وقفی پیاده شده است.


بازگشت به صفحه اول