بازگشت به صفحه اول مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات

انترناسيونال ۲۴۳

ياشار سهندي

ترميناتور ۴

اينك آخرالزمان

(يک توضيح کوتاه: اين نوشته اولين بار در آذر ۸۳ در سايت روزنه منتشر شد و در وبلاگ خودم. آنزمان نيز موسسه نشنال جغرافی در نقشه های منتشرشده نام خليج را عربی گذاشته بود و در پرانتز فارس نوشته بود که ناسيوناليسم ايرانی آنزمان نيز سر و صدا راه انداخت که ناموس مان از دست رفت. اکنون نيز سايت گوگل همان عمل را تکرار کرده و دوباره ناموس پرستی  ناسيوناليسم عود کرده است. اين نوشته در نقد اين تحرکات است که مجددا با اصلاحات جزيی برای چاپ در اختيار سردبير انترناسيونال قرار داده ام.)

سقف آسمان ميشكافد. يك تيكه نور روی زمين می افتد، روباتی به هيبت مرد برهنه از آينده می آيد. به دوربين نگاه ميكند. يك آخوند سر راهش سبز ميشود. كات

سقف آسمان ميشكافد. يك تيكه نور به روی زمين می افتد. مرد جيوه ای  از آينده می آيد. به دوربين نگاه ميكند. يك شيخ عرب سر راهش سبز ميشود. كات

(صدای روی پرده سياه: اين دو از آينده می آيند كه جنگ سوم جهانی  بر سر نام يك خليج در گرفته كار حسابی بيخ پيدا کرده و جنگ به كرات ديگر كشيده شده. جنگ ستارگان.)

روبات به هيبت يك آخوند، كراوات هم زده، بر بالای منبر:

ای ايرانی مسلمان چه نشسته ايد كه ناموس چند هزار ساله مان  بر باد رفت. كوروش ديگر در قبر آسوده نميخوابد. ما آنقدر دست روی دست گذاشتيم كه نام مان را هم دزديدند. امروز نام مان را ميدزدند فردا ناموس مان را. ای امت بيدار دل ايرانی، خليج هميشه فارس را با چرخاندن يك قلم كرده اند عربی. آخر كجای اين آب نيلگون  به عربها رفته، ماهيان اين دريا به زبان شيرين فارسی با هم در ارتباطند، كوسه های آن تا ببيند طرف  فارسی زبان است راهشان را كج ميكنند، انس و الفتی بين اين جانداران و فارس زبانان است كه نگو و نپرس، اما، امان از روزی  كه يك عرب تن به آب بسپرد تيكه بزرگش گوشش است؛ اين جانداران نجيب هم فرق بين عرب و فارس را ميدانند. ما سند داريم از عهد بوق که اين خليج، فارس بوده؛ هست و خواهد بود. حضرت نوح هفتصد سال شيرين به روی اين كره خاكی زند گی كرد و در عرض اين چند صد سال، چندين بار كره زمين را پياده درنورديد. در اولين سفر كه قرار بود نام  بر بلاد زمين بگذارد از كوه آرارت سرازير شد و به سمت  جنوب روان شد و ازميان قوم آريايی گذشت از ميهمان نوازی آرياييان به وجد آمد. چون به خليج رسيد به پاسداشت پذيرايی گرم آنان نام خليج را فارس نهاد. از اين دليل بهتر که اين خليج هميشه فارس خواهد بود؟ سند مكتوبش در صندوق خانه ابويمان موجود است. اين خليج آبشخورش از دو رود دجله و فرات است كه سندش شش دانگ پشت قباله بی بی فاطمه الزهرا است. و آب اين خليج مال مسلمان شيعه ايرانی است. جنگ كربلا هم بر سر همين شش دانگ سند بوده. لعنت خدا بر يزيد و اعوان و انصارش كه يك قطره از اين آب به حسين ندادند. " به خدا ميهن دوستی ايرانيان (شيعه) چقدر پرشكوه است. هر جا نام ايران باشد همه يك پارچه برای جانفشانی حاضرند."

مرد جيواه ای در انتهای صحنه پيدايش ميشود. و روی لباس عربی اش نوشته " الخليج عربی”

نبرد سهمگينی در ميگيرد. گرد و خاكی به پا ميشود كه چشم، چشم را نميبيند. درآن ميان گاهی سر و پای دو حريف پيدا ميشود. زمانی نيز كله مرد روباتيك از ميان گرد وخاك پيدا ميشود كه زبانش از حلقوم زده بيرون و با چشمانی از حدقه بدر آمده به دوربين خيره سرانه نكاه ميكند. در يك صحنه، سر مرد جيوه ای  به بيرون پرت ميشود كه به دنبال تنه اش ميگردد. روبات از موقعيت سواستفاده ميكند و با يك دوچرخه كه از كودكی می ربايد پا به فرار ميگدارد. كات.

مرد جيوه ای كف اتاق موسسه نشنال جغرافی خوابيده است. هم شكل كف اتاق است. كارمند موسسه  پا روی شكمش ميگدارد بادی از مرد جيوه ای كنده ميشود. كارمند شرمگين به اطراف نظر مياندازد. عرق شرم را از پيشانی ميزدايد. و به سرعت به طرف مستراح ميدود. كات.

كف اتاق به حركت درميايد. مرد جيوه ای كه دل پيچه دارد با خودنويس فضايی اش كه جوهرآن از جيوه است هر چه خليج به روی نقشه ها است به نام «"الخليج العربی” مزين ميكند.

 مرد روباتيك سر بزنگاه ميرسد. از كجا، معلوم نيست. آن دو چنان به جان هم ميافتند كه گويی يك گله بوفالو با يك گله فيل به تيپ هم زدند. گاهی مرد روباتيك فرصت ميابد به نقشه ها دسترسی پيدا كند و با خود كاری به رنگ سبز كه سر راهش از كره مشتری خريده، اسامی کليه خليج ها را به "خليج هميشه فارس»" تبديل ميكند. مرد جيوه ای خودكار را ميشكند. نوری شديد سبز صحنه را می پوشاند. مرد جيوه ای جيغ ميكشد و فرار را به قرار ترجيح ميدهد. در حال فرار موسسه را  منفجر ميكند. روبات از ميان دود و آتش بيرون می آيد تمام عبا و عمامه اش سوخته و اسكلت آهنی اش پيداست. يك تابلو نئون به روی سينه اش نصب شده كه نوشته " خليج هميشه فارس". كات.

مرد جيوه ای در ميان امت عرب بر بالای منبر:

عجم های آن طرف خليج خيلی پررو شده اند فكر ميكنند كی هستند. تمام انبيا از ميان قوم ما برخواستند. سند داريم كه از همان روز اول كه خدا عزم جزم كرد كه آسمان و زمين را خلق كند به پاس اينكه تصميم داشت همه انبيا  را از ميان قوم ما برگزيند آب همه دريا ها به خصوص همين خليج را به نام ما ثبت كرد تا زحمتی كه به قوم ما روا ميدارد سپاس گفته باشد. سندش موجود است منتها  چهل دزد بغداد آن را  دزديدند و معلوم نيست كه كجای اين صحرای عرب قايم كردند. ولی دليل از اين بالاتر خدا اگر ما را دوست نميداشت اين همه نفت زير اين خليج قرار نميداد كه حالا اين عجم ها دارند آن را چپاول ميكنند. ما وقتی خواستيم بريم عجم ها به راه راست هدايت كنيم به مانند نيل كه پيش پای موسی از هم شكافت خليج از همين تنگه هرمز به دو نيم شد و ما به چشم خودمان ديديم كه روی لجن كف خليج نوشته "الخليج العربی." حالا اين بی چشم و روها مدعی شدند. تا حالا نفت مان را ميدزديند حالا ميخواهند ناموس مان، نام خليج مان را بدزدند.

روبات با چشمانی خون گرفته از سياهی می آيد بيرون. نبرد خوفناكی در ميگيرد. به ميان خليج ميافتند چنان موجی را ه ميافتد كه از كره مريخ با چشم غير مسلح قابل مشاهد است. هفت روز و هفت شب نبرد ادامه مييابد. دو طرف آش و لاش به روی آب خليج ولو ميشوند. آبزيان خليج خسته از اين نبرد بيهوده آن دو را به زير كشيده و در گودترين گودال خليج دفن ميكنند.

THE END


بازگشت به صفحه اول