بازگشت به صفحه اول مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات

عمیق شدن شکاف استراتژیک در جنبش ناسیونالیسم پروغرب و پیامدهای انفجار شیراز!
مهرنوش موسوی

برخورد به انفجار حسینیه شیراز روز به روز از جایگاه و موقعیت تازه ایی برخوردار میشود. اکنون رژیم اسلامی رسما ادعا میکند که این انفجار کار گروهی وابسته به سلطنت طلبان میباشد. اطلاعات نظام ادعا میکند که بازداشت شدگان دریک نوار ویدئوی در زندان و در جریان بازجوئیها به رابطه خود با آمریکا و اسرائیل اعتراف کرده اند. بر پایه این مدارک نماینده ایران رسما به دولت آمریکا شکایت کرده است. طرفداران سیاست آمریکا میگویند که علت شکایت ایران از آمریکا پاک کردن حسابی است که با آمدن مقامات دولت عراق به تهران و اثبات اینکه رژیم اسلامی در انفجارهای عراق دست دارد، باز مانده بود. بر متن جنگ دو قطب تروریستی پرونده انفجار شیراز دست بدست میشود. از سویی دیگر انجمن پادشاهی تنها جریان سلطنت طلب و طرفدار مشروطه پادشاهی است که مشتاقانه مسئولیت این انفجار را به عهده گرفته است. در تلویزیونهای ماهواره شایعه قوی وجود دارد مبنی بر این که فرود فولادوند مسئول این گروه و تیم همراه وی دستگیرشده اند. تحقیقات و درگیریها حول انفجار شیراز ادامه دارد. در شیراز افراد مختلفی بدنبال این اعترافات زیر شکنجه، دستگیر شده اند. بنا به اخبار دستگیریها همچنان ادامه دارد. یک زاویه مهم این عملکرد تروریستی اما، رویکرد جنبش ناسیونالیسم پرو غرب و شاخه های مختلف آن میباشد. کیس شیراز شکافهای درون این جنبش را عمیقتر کرد ه است. انفجار شیراز محملی شده است برای دهان باز کردن اختلاف بر سر اصلیترین گرهگاههای استراتژیک این جنبش در مسیر اعاده قدرت سیاسی. به سرخطهای این شکاف سیاسی نگاهی می اندازم.
1. اینکه آیا جدا انجمن پادشاهی فرود فولادوند حسینیه شیراز را منفجر کرده است یا نه، فرع قضیه است. نفس اینکه این جریان مشتاقانه مسئولیت این انفجار را پذیرفته است، جنبش ناسیونالیسم پروغرب را در مقابل این گروه قرار داده است. طبیعی ترین عکس العمل این است که احزاب و شاخه های مختلف این جریان با موضع گرفتن علیه انفجار شیراز در عین حال مواضع خود را در رد این جریان ناسیونالیست شاه پرست نیز بیان کنند. کاری که حزب مشروطه و دیگر افراد و شخصیتهای این جنبش به آن مبادرت کرده اند. در این موضع گیریها و برخوردها، بحران جنبش ناسیونالیسم پرو غرب عمیقتر و آشکارتر میشود. همان بحرانی که از قضا خود انجمن پادشاهی محصول آن میباشد. انجمن پادشاهی اساسا بر مبنای رد صلاحیت احزاب مشروطه و پادشاهی ماقبل خود متولد شد. برخورد آنتاگونیستی با رژیم اسلامی از یکسو، مقابله با دین اسلام و قرآن از سوی دیگر و اثبات بی لیاقتی رضا پهلوی و شخصیتهای دیگر این جنبش و ادعای پر کردن خلاء رهبری از جمله ستونهای اصلی پلاتفرم سیاسی فولادوند بود. همه اینها اکنون نقاط اصلی موضع گیری جریانات مشروطه خواه و سلطنت طلب رودر روی این انجمن بواسطه انفجار شیراز است. برای اینکه بگویند با این انجمن مخالف هستند مجبورند در باره ترم " خشونت" در این جنبش حرف بزنند. هر چه بیشتر حرف میزنند، علت وجود امثال فولادوند را در میان خودشان بیشتر اثبات میکنند. جالب این است که جریانات مختلف این جنبش در هفته های اخیر برای اینکه بگویند ترور و خشونت را رد میکنند، بیشتر علیه مردم حرف زدند تا علیه خشونتگران حاکم. به عکس تلاش کردند بگویند که منظورشان از مقابله با خشونت، سران نظام نیستند. حزب مشروطه در اطلاعیه رسمی خود به مقامات نظام اطمینان داد که نه فقط به شیوه تروریستی، بل کلا به هر شیوه دیگری فی الواقع کاری به کار جنایتکاران حاکم ندارد. حزب مشروطه با این اطلاعیه نه فقط اعلام کرد که در واقع مخالف مردم است، بل بار دیگر نشان داد که تمام تبلیغات " ضد خشونت" این جنبش، همانگونه که همیشه ما کمونیستها میگفتیم رو به دشمن نیست، روبه مردم است. حزب مشروطه اعلام کرد که مردم " انتقام جو" هستند که میخواهند نظام را پایین کشیده، سرانش را دستگیر و محاکمه کنند. آنها قول دادند که در پروسه سرنگونی نظام، عطوفت آنها شامل سران حکومت و دشمنی شان نصیب مردم بشود. سازمان خط مقدم نیز در موضع گیری خود حتی پا را از حزب مشروطه نیز جلوتر گذاشته است. این سازمان نیز به سران نظام اطمینان میدهد که نگران سلطنت طلبها نباشند!
این در حالی است که از قضا روی همین سیاست پراگماتیستی و سازشکارانه هیئت حاکمه آمریکا و جریانات وابسته به آن در درون اپوزیسیون ناسیونالیست پرو غرب ایران، انجمن مربوطه کمپین میکرد، آن را سازشکارانه مینامید و رد میکرد. فرود فولادوند هشدار میداد که سیاست سازش با این یا آن جناح درون حکومت، بند و بست با این و آن فرد و جریان حکومتی، دل بستن به فروپاشی در بالا، سیاستی خطرناک است. فولادوند مردم و نفرتشان را جلو احزاب سنتی پرو غرب قرار میداد و نتیجه میگرفت که سازش و بند و بست و ایستادن مقابل نفرت مردم از نظام، ناسیونالیسم پرو غرب را ایزوله میکند. علت اینکه فولادوند به خود از لحاط سیاسی و تشکیلاتی بمب بست، نفرت از رژیم اسلامی نبود، مخاطب این "عملیات انتحاری" خود جنبش پروغرب است که یک روز از قطار رژیم پیاده و روزی سوار آن میشود. فولادوند معتقد بود اتخاذ این سیاستها عامل اصلی عدم پیروزی ناسیونالیسم پرو غرب در اعاده قدرت سیاسی است. انجمن پادشاهی روی شکست سیاستهای انقلاب مخملی، رفراندوم و چشم دوختن به نیروهای درون نظام جهت چنج کردن آن در جنبش ناسیونالیسم پرو غرب قیام کرد. امروز و پس از اینکه احزاب و جریانات درون جنبش پروغرب موضعگیریشان را اعلام میکنند، فاصله بین این استراتژیها عمیقتر و بی پایه بودن هر دو سوی آن آشکار میشود. واقعیت این است که احزاب سنتی تر جنبش پرو غرب نیز برای علت مماشات و چشم دوختن خود به بالا دلایلی را ارائه میدادند که همچون فولادوند چشم به مردم داشت. اگر فولادوند نفرت مردم را نشان امثال رضا پهلوی و داریوش همایون میداد، آنها نیز خطر سرخ برخاسته از این خشم و نفرت را جلو ایشان و همکار وی یعنی اشرف پهلوی در این انجمن میگذاشتند. این احزاب و جریانات معتقدند که کوچکترین عمل نسنجیده در پروسه چنج کردن نظام میتواند منجر به قدرت گیری چپ و کمونیسم در ایران بشود، به نحویی که نتوان سناریو را جمع کرد. علت العلل ترس و سیاست مماشات و دست به عصا بودن این جریانات نیز خود این فاکتور است. امثال حزب مشروطه معتقدند باید خطر مردم را جنبشی و در مقیاس اجتماعی دفع کرد! فولادوند معتقد بود دیر میشود، باید ضربتی عمل کرد!
2. دومین نقطه جدایی سیاسی و استراتژیکی جریاناتی امثال انجمن پادشاهی با حزب مشروطه و بقیه، تقابل فولادوند با دین اسلام بود. هم در اطلاعیه حزب مشروطه، هم در سازمان خط مقدم، شخصیتها و افراد وابسته به ناسیونالیستها اعلام میشود که شاخص معرفی جریان سلطنت طلب تقابل با دین نیست. سئوال این است چرا فولادوند و انجمنش تلاش میکردند تقابل با قرآن و دین اسلام را وارد شاخصهای این جنبش بکنند؟ علت این امر صرف علاقمندی وی به نقد دین و خرافه و ارتجاع مذهبی نبود. ایشان اسلام و قرآن را نقد میکرد تا در دست دیگری زرتشت و سایر آیین های عهد عتیق دینی را وارد کند، به اعتقاد من علت رودررو شدن این انجمن با دین اسلام، مقدرات سیاسی و اجتماعی درون و بیرون جامعه ایران بود. فولادوند و انجمنش در این زمینه هم متوجه رشد عظیم انتقاد اجتماعی علیه دین بطور کلی و دین اسلام از سوی دیگر در جامعه ایران شده بودند، هم ناکارایی بورژوازی بین المللی و خود آمریکا و غرب در تقابل با اسلام سیاسی عصیانشان را بر انگیخته بود. فرود فولادوند معتقد بود با گسترش نقد اجتماعی، فکری و سیاسی دین اسلام در بین جوانان جامعه ایران، کمونیستها رشد میکنند و لذا رشته کار از دست راست پروغرب در رفته است. فولادوند تشخیص داده بود که نقد دین، جنبش سکولاریستی، افق چپ و کمونیستی را در مملکت جلو می آورد، به همین خاطر تلاش میکرد نشان بدهد که با اسلام بر خلاف رضا پهلوی و داریوش همایون و... سر دوستی ندارد. تلاش میکرد خود را سوار موج نقد ضد اسلامی رایج بکند. در عین حال ایشان نسخه سطحی و ایرانی آقای ویلدرز در هلند ( سازنده فیلم فتنه) بود. عروج چنین جریاناتی در درون اپوزیسیون بورژوایی ایران همزمان و همراه است با سر بلند کردن جریاناتی در حاشیه دول غربی و اسرائیل که شکست سیاستهای آمریکا در قبال تروریسم اسلامی در افغانستان و عراق و کشمکش با ایران حوصله شان را سر برده است. عروج پرچم نقد مستقیم اسلام در صف کل بورژوازی غرب، فی الواقع تلاش برای دست بالا پیدا کردن راه حلهای اگرسیوتر و کاراتر در مقابل تروریسم اسلامی در جنگ دو قطب است. این عصیان اعتراض به مماشات جویی سیاستگذاران آمریکا و غرب در قبال رژیم اسلامی و پاسخ راست روی و زانو زدن بخشهای دیگر این جنبش اجتماعی بورژوایی در قبال اسلام و تروریسم اسلامی در خاورمیانه و در کل جهان است. روی این بستر جهانی و فعل و انفعالات درون صفوف ناسیونالیسم پرو غرب بود که جریاناتی چون انجمن پادشاهی نیز پرچم بلند کردند. دست رد زدن به سینه این سیاستها از سوی جریانات ریشه دارتر جنبش ناسیونالیستی ایران نیز در هفته های اخیر دیدنی بود. بدون استثناء همه جریانات اعلام کردند که فرق آنها با فولادوند این بود که آنها نقد دین اسلام را قبول ندارند! این موضع گیری البته اتفاقی نیست. آنها نیر خطر نقد اجتماعی و رادیکال دین اسلام را در ایران تشخیص داده اند. روش تقابل آنها با سکولاریسم، نقد چپ و ریشه ایی از دین، روش دیگری است. اکنون مدتی است که قلم بدستان و متفکرین جنبش ناسیونالیستی پرو غرب کمپین سیاسی را در این رابطه به پیش میبرند. کمپینی که دوم خرداد برای آشتی دادن اسلام و حقوق بشر کلید زده بود. ناسیونالیستهای پرو غربی میدانند که حتی و بر فرض محال اینکه قدرت سیاسی را اعاده کنند، با جامعه زمان شاه روبرو نیستند! جامعه ایی را تحویل میگیرند که در تب نقد دین در همه وجوه اجتماعی و فرهنگی میسوزد. یک جنبش عظیم دین زدایی و اسلام زدایی و مقابله با صنعت مذهب شکل گرفته است. داریوش همایون تازه و پس از شکست دوم خرداد به میدان آمده تا اعلام کند که:
" مدرنیته نمی تواند با مذهب سازگار شود اما مذهب اگر بخواهد بماند می باید با مدرنیته سازگار گردد ...آنها که انگشت روی آموزه هائی در دین می گذارند که با خرد و اخلاق در ستیز است و نتیجه می گیرند که می باید جامعه را از دین آزاد کرد توجه ندارند که یک، دین را نمی توان از جامعه بیرون برد (تجربه هفتاد ساله کمونیسم؛) و دو، حتی با آن اصول می توان گزینشی رفتار کرد و کرده اند....دین در دست افراد انسانی، راهنما، مایه تسلی، هموار کننده راه زندگی جاودانی و هر چیز دیگری است که دین های گوناگون بشارت می دهند."
مردم با همین مزخرفات مسئله دارند. از قضا مردم میخواهند دین را از این جامعه بیرون کنند. و جنبش ناسیونالیستی سر تقابل با مردم بر سر اسلام تعارض پیدا کرده و میکند. روی همین تعارض بود که انجمن پادشاهی شکل گرفته بود. و در پروسه سرنگون کردن نظام هر چه جلوتر برویم این تعارض بیشتر از پیش ناسیونالیستها را در مقابل مردم قرار خواهد داد. عصیان امثال فولادوند در این جنبش نمیگیرد. اینها استخواندارتر از اینند که ندانند دین را برای حفظ قدرت سیاسی در کنار تاج و تخت و مشروطه شان نیاز دارند. مدل حکومتی آمریکا در خاورمیانه، حکومتهای عراق و افغانستانند. دو دستی سعی کردند سبیل فرقه های گوناگون دینی را در قدرت چرب نگه دارند. جامعه ایران و نفرت مردم از دین اسلام، آمریکا، اسرائیل و سیاستمدارانشان را زمینگیر کرده است. شکاف راهبردی از تصویر غرب در باره قدرت سیاسی در ایران ایجاد کرده است. این یک پاشنه آشیل مهم و مانع مهم غرب و اپوزیسیونش برای رویکرد امروز سیاسی به بحران در ایران است. نمیشود به این سادگیها تن به حکومتی غیر دینی بدهند، که لااقل سکولاریستی باشد. در تمام دول "سگ زنجیری" آمریکا در منطقه، در ساختار حکومتی همه شیوخ مرتجع و فوکل کراواتیهای خاورمیانه جای دین ضمانت شده است.آمریکا هیچ مشکلی تاکنون با دست بریدن مردم در عربستان نداشته است. حکومت عربستان نزدیکترین متحد غرب در خاورمیانه است. اگر در این اواخر غرولندهایی مبنی بر دمکراتیزه کردن جامعه صورت گرفت صرفا به خاطر ترس از هجوم یک جنبش سکولاریستی در منطقه است. اینها فقط میخواهند اسلام را مهار کنند و تحت هژمونی خود در آورند. آمریکا هنوز هم روی ظرفیت ضد کمونیستی اسلام در خاورمیانه حساب میکند. شبکه های مخوف تروریستی اسلامی دست ساز سیا و پنتاگون میباشند. مردم ایران اما با اسلام مسئله دارند. فشار جنبش خلاصی دینی است که امثال سروش را وادار کرده است این پرچم را بلند کنند که اصلا قرآن محصول محمد است و نه کتاب خدا! فشار مردم امثال شیرین عبادی را وادار کرده است رنگ حقوق بشری به اسلام بزنند. فشار مردم باعث شده فیلمهای الان سینماهای ایران، کتک خورهایش حزب الهی و نماز و روزه خوان باشند! با چنین تصویری و برداشتی در نزد مردم ایران نمیشود قدرت سیاسی را جوری ساختار زد که به قول آقای همایون دین اسلام خود را با مدرنیته هماهنگ کند! مردم نمیگذارند! وجود یک جنبش قوی سکولاریستی و نقد مذهبی نمیگذارد که آمریکا و متحدینش در اپوزیسیون تصویر ارائه بدهند. اینها میدانند که حتی اگر قدرت را بگیرند قرآنها به آتش کشیده خواهد شد! مساجد را مردم تصرف میکنند. پدر آخوند را در آن مملکت در می آورند. بازار کتاب ایران را سکولاریسم و چپ تسخیر خواهد کرد. ایران به مهد رنسانس ضد دینی خاورمیانه و جهان بدل خواهد شد. حتی اگر اینها بر فرض محال خواه با موشک کروز، یا با زد و بند و .... خود را به راس قدرت برسانند. تازه اول جنگ خواهد بود. درماندگی و شکاف استراتژیک در جنبش ناسیونالیسم پرو غرب از همین جا ناشی میشود.
3. فقدان رهبری سیاسی در جنبش ناسیونالیسم پروغرب یک عامل مهمتری است برای اینکه هر از گاهی از درون این جنبش عصیانها و پرچمهای مختلفی سر بلند کند. تلویزیون کانال یک شهرام همایون همین چندی قبل بر علیه صدای آمریکا کمپین میکرد. خود انجمن پادشاهی مداوما رضا پهلوی را بی عرضه خطاب میکرد. اینکه این جنبش دارای رهبری سیاسی منسجمی نیست علل مختلف دارد. اولین دلیل آن غیر متحزب بودن جنبش ناسیونالیست پرو غرب در ایران است. بدون حزب سیاسی، هیچ جنبشی، خواه راست یا چپ نمیتواند رهبری سیاسی جلو جامعه ایران بگذارد. شخصیتهای سمبلیک این جنبش و از جمله رضا پهلوی نیز فاقد کالیبر و موقعیت اجتماعی برخورداری از این نقشند. رهبری سیاسی در جنبشهای اجتماعی احراز شدنی است نه خدادادی و یا فرمایشی و اهدا شدنی. رضا پهلوی برای جایگاه خود به عنوان " شاهزاده" مجبور نبوده زحمتی بکشد. الان هم مجبور نیست چالش سیاسی را در جامعه به پیش ببرد. شاهزاده بودن با احراز رهبری سیاسی در تعارض است. یکی از پدر به پسر میرسد، یکی را باید کسب کرد. در ثانی هیچ جنبشی، شخصیتهای مومنتوم شکست خود را به رهبر بدل نمیکند. شکست خوردگان هیچ جنبشی به رهبری نمیرسند. مضاف بر همه اینها خود وی از لحاظ کاریسماتیک از چنین موقعیتی برخوردار نیست. ایشان پس از اینکه جنبشش نزدیک بیش از یک ماه است بر سر نام خلیج تظاهرات به راه انداخته، گروهی در ایران با انفجار شیراز دست به عملیات انتحاری زده است، سلانه سلانه از راه رسیده تا با انتشار نامه ایی خطاب به خامنه ایی سیاست خود را در باره جزایر سه گانه بیان کند! رهبری که عقبه دار جنبش خود باشد رهبر سیاسی نیست. خود این خلاء رهبری در این جنبش مدام بحران ایجاد میکند. خود همین حفره باعث میشود، مداوما افراد و جریاناتی شانس خود را برای پر کردن آن به شیوه های مختلف امتحان کنند.
یکی از این جوابها برای پر کردن این خلاء ، صدای آمریکاست. در 5 سال اخیر آمریکا کوشید با شکل دادن به یک اهرم قوی سیاستگذاری در جنبش پروغرب خلاء سیاستهای راهبردی آن را جبران کند. صدای آمریکا کوشید با هم خط کردن بخشهای وسیعی از ناسیونالیسم پرو غرب و متصل کردن به دوم خردادیهای بریده شده، در این جنبش انسجام ایجاد کند و به اعتقاد خود من تا حدود زیادی نیز موفق بوده است. الان با وجود صدای آمریکا، تصویر جنبش ناسیونالیسم پروغرب تا حدودی عوض شده است. صدای آمریکا هم کادر مجرب، تئوریک و سیاستگذار این جنبش را یکجا جمع کرد. هم مرکز جنبش ناسیونالیسم پرو غرب را از لس آنجلس به واشنگتن منتقل و به داخل ایران برد. الان صدای آمریکا هم بلندگوی سعید حجاریان است، هم بلندگوی کمپین یک میلیون امضاء، هم شیرین عبادی و هم نوریزاده و سازگارا و بقیه. صدای آمریکا توانست مداوما با یک رویکرد " سیاسی" روزمره به وقایع ایران، الیت و طیف وسیع بالای جنبش پرو غرب را یک کاسه و جمع کند. هنوز این طیف بی چهره است. یک دلیل آن هم این است که افراد و شخصیتهای این طیف در صدای امریکا جملگی جزو کسانی هستند که دستی در نظام جنایتکار اسلامی و یا وابستگی بدان داشته اند. جامعه در حال جوشش ایران رهبران خود را از میان سرپاسداران و سازماندهندگان سپاه و اطلاعات و همراهان خمینی از پاریس و یا اطلاعاتیهایی امثال نوریزاده انتخاب نخواهند کرد. اینها شخصیتهای محلل عروج حلقه دوم کادر سیاسی این جنبش خواهند بود. کلا به باور من جنبش ناسیونالیسم پرو غرب برای اینکه در جدال قدرت نقش بهتر و تعیین کننده تری ایفاء کند با وجود اینکه صدای آمریکا آن را به جلو هل داد باید تغییر کند. این جنبش در موقعیت و وجنات فعلی اش فاقد شانس تعیین کننده ایی به لحاظ سیاسی است. اما یک خاصیت وجود شکاف در این جنبش، همین است که محرک سائیده شدن بخشهای مختلف آن به هم و عروج جریان سومی است که بتواند به لحاظ استراتژیک این جنبش را روی نقشه قدرت سیاسی در ایران قرار دهد. آیا جنبش ناسیونالیسم پرو غرب این توان و این فرصت را خواهد یافت؟
4. جواب این سئوال تماما در گرو تحرک و موقعیت کمونیسم کارگری است. به باور من هنوز و پس از 5 سال که از مرگ منصور حکمت میگذرد، تزهای وی در باره مقدرات پیروزی کمونیسم در ایران و نقش جنبش ناسیونالیسم پرو غرب همچنان به قوت خودش باقی است. کمونیسم کارگری نمیتواند به موازات ناسیونالیسم پرو غرب و جدا از جدال سیاسی با این جنبش به قدرت برسد و ان را نگه دارد. کمونیسم کارگری همزمان با جنگ برای پایین کشیدن نظام باید ناسیونالیسم پرو غرب را زمین بزند، با آن بجنگد. مردم را از احزاب بورژوایی سوا کند. نگذارد تصویر و افق بورژوایی در پروسه پایین کشیدن نظام هژمونی پیدا کند. چلنج سیاسی امروز کمونیسم کارگری نقد وسیع سیاسی، فکری و اجتماعی این جنبش است. اگر در خرداد 76 کمونیسم کارگری باید جنبش ملی اسلامی و دوم خرداد را رسوا میکرد تا ایستگاه سازش را کنار بزند، امروز باید با ناسیونالیسم پرو غرب مصاف کند. اینکه سیاستهای این جنبش هم به لحاظ بین المللی در ریشه ان، هم به لحاظ داخلی به شکست انجامیده است، اینکه انقلاب مخملی نگرفت، رفراندوم نقش بر آب شد، دعوی حمله نظامی رسوا شد به هیچ عنوان نباید ما را به این نتیجه برساند که این جنبش از تیررس تعرض سیاسی و فکری کمونیسم کارگری دور شده و مصونیت پیدا کند. ایران سال 57 هم اسلامی نبود، اما با پول آمریکا و دسترسی آخوند به مردم، انقلاب برحق ایران را با دوز و کلک رنگ اسلامی زدند. ناسیونالیسم هیچ گاه در ایران به عنوان جنبش، مورد تعرض کمونیسم و چپ ایران در مقیاس اجتماعی نبوده است. این کار را باید کمونیسم کارگری به اتمام برساند. باید کاری کرد که جنبش ناسیونالیستی دستش به قدرت نرسیده، موقعیت اسلام سیاسی را پیدا کند. باید تعرض کرد تا این جنبش به دفاع بیفتد و این تعرض نه فقط و تنها یک تعرض فلسفی و تاریخی و... بل باید تعرضی سیاسی و اجتماعی و همه جانبه باشد. منطبق با تحرک روزمره این جنبش باشد. به اعتقاد من حل شدن امر رهبری در جامعه ایران برای هر دو جنبش بستگی به جدال این دو جنبش دارد. ناسیونالیسم پرو غرب ایران به شرطی از شخصیتهای سنتی خود عبور خواهد کرد و رهبری منطبق با مقدرات جنبش خود در قرن بیست و یک جلو جامعه خواهد گذاشت که بتواند رادیکالترین جنبش مقابل خود را شکست بدهد و لذا در نتیجه آن یک قطب قوی ضد کمونیستی برای جلوگیری از خطر انقلاب کارگری ایجاد کند. کمونیسم کارگری نیز زمانی میتواند به انتخاب مردم و طبقه کارگر شکل نهایی خود را بدهد، رهبری سیاسی را تامین کند که همزمان با شمشیر زدن علیه اسلام سیاسی، با نقد وسیع این جنبش ناسیونالیستی توده مردم را به خود ملحق کرده، اپوزیسیون بورژوایی را از میدان بدر کند. کمونیسم کارگری از همان اولین روزهای پیدایش خود در جنگ و در نقد جلو آمده است. به قدرت رسیدن جریان ما هم مسیری سوای آن پیدا نخواهد کرد. نقد ناسیونالیسم پرو غرب این امکان را به ما خواهد داد که بدوا و قبل از هر چیزی، لایه پیشرو، الیت فکری و سیاسی جنبش خود را در جامعه ایران همراه کنیم. تحرک سیاسی، تئوریک و فکری نو ایجاد کنیم. جنگهای تحمیلی فرقه ایی و حاشیه ایی، نقدهای جونیور و پارتیزانی را که هدف آن مشغول کردن به خود است دور بزنیم. مصاف اجتماعی اصلی را بدست بگیریم. نگاه کنید، الان ضدیت ما با تروریسم اسلامی در میان جنبش ما و مردم فرض است. اما تقابل و جدایی ما از ناسیونالیسم در اذهان مردم فرضی از پیش داده شده نیست. خود این تقابل، تصویر ما از ساختار حکومتی را که میخواهیم، به شیوه سلبی جلو مردم میگذارد. مردم الان میدانند که کمونیستها در قدم اول خواهان بیرون راندن مذهب از دولتند. اما آیا این تبدیل به قضاوت بخش زیادی از مردم شده که کمونیستها خواهان جدایی ملیت پرستی از دولت هم هستند؟ خواهان خصوصی بودن احساسات و عواطف ملی افراد هم هستند؟ مخالفین سرسخت ارتجاع قومی و ناسیونالیستی هم هستند؟ راه حل کمونیستها را در تقابل با این جنبش میدانند؟ مطمئنند که کمونیست کارگری نخواهد گذاشت مبارزه برحق مردم ایران سکوی پرش این جنبش ارتجاع ناسیونالیستی بشود؟ به نظر من هنوز کار زیادی داریم. به قول حکمت ناسیونالیستها به " منابع طبیعی" دسترسی زیادی دارند. فوتبال میشود به اینها مربوط است، نام جزایر سه گانه به آنها مربوط است، سیاستشان را حتی در قالب اخبار به خورد جامعه میدهند. سیاستهای ما اما خلاف جریان است. جودبخودی نیست. با نقد جاری میشود.
الان مدتهاست که الیت روشنفکران ناسیونالیست، مشروطه خواه و ملی بر سر ساختار " حاکمیت ملی" خود کمپین میکنند. ناسیونالیسم پرو غرب مدتهاست زیر ضرب کمونیسم کارگری آنگونه که باید باشد نیست. در دوره مقابله کمونیسم کارگری با دوم خرداد، ما شاهد یک حمله وسیع فکری، فرهنگی، سیاسی، ایذئولوژیک و... به جنبش ملی/ اسلامی بودیم. ناسیونالیسم پرو غرب اکنون نیروی دوم خرداد را هم به خود ملحق کرده ولی آنگونه که باید زیر ضرب کمونیستها نیست. در حالیکه این جنبش باید احساس کند و این احساس را در رفتار و عملکرد سیاسی خود نشان بدهد که برای رواج عرق ملی، ارتجاع قومی و ناسیونالیستی باید از کمونیسم کارگری بترسد! لذا دست به عصا راه برود! باید بفهمد که با هر چرخش قلمی در باره لانسه کردن ارتجاع ناسیونالیستی، صدها قلم زن و سخنور جوابش را میدهند. مردم را علیهشان می شورانند.
تقابل با ناسیونالیسم پرو غرب برای خود کمونیسم کارگری هم یک فراز مهم در حل مسئله رهبری در جنبش و جامعه ایران است. در حقله قبلی و در جنگ با دوم خرداد کمونیسم کارگری یک قدم اساسی در جامعه ایران برای جلو کشیدن رهبری خود و معرفی شخصیتهایش به جامعه برداشت. روش رو کردن رهبران و شخصیتهای حزب کمونیست کارگری در این جدال سیاسی، روشی سلبی بود. خود منصور حکمت در دوره دوم خرداد بیشتر از هر زمان دیگری از منظر اجتماعی شناخته شده تر شد. کنفرانس برلین به خاطر رودررویی حزب کمونیست کارگری و شخصیتهایش با دوم خرداد و شخصیتهای آن، جریان ما را به سکوی دیگری پرتاب کرد. جامعه ایران در جنگ حزب کمونیست کارگری برای نه گفتن به نظام از مجرای زدن دوم خرداد متوجه ما شد. به ما حساس شد. سراغ ما آمد. چرا که جنگ اصلی با نظام در آن مرحله از مسیر نقد دوم خرداد و رودررویی رهبری ما با این فراز میگذشت. امروز به نظر من دفاع از جنبش سرنگونی، ارتقاء آن، رفع موانع ان و دنبال کردن پروژه کسب قدرت سیاسی در گرو رو در رو شدن سیاسی و همه جانبه با جنبش ناسیونالیسم پرو غرب در متن جنگ تروریستهاست. احراز رهبری سیاسی در جامعه ایران از طریق برگرداندن سرها در یک جدال سیاسی در جامعه در پروسه سرنگونی نظام میسر است. این جنگ فی الحال توسط خود ناسیونالیسم پرو غرب شروع شده است. نزدیکترین نمونه آن و دم دست ترین آن خود مسئله تحرک بر سر نام خلیج و جزایر سه گانه بود. به اعتقاد من و همانگونه که در نوشته های قبلی هم به آن اشاره کردم یک دلیل تحرک ناسیونالیسم پرو غرب در رابطه با نام خلیج، تقابل با تصویر کمونیسم کارگری در رابطه با اعتراض در جامعه ایران است. جریانات مختلف جنبش ناسیونالیسم پرو غرب سوای همه اهداف سیاسی خود، یک هدف سیاسی و اجتماعی مهمی را در برپایی روز ملی خلیج فارس دنبال میکردند و آن هم تقابل با 11 اردیبهشت روز کارگر بود. اسماعیل نوری علا در نوشته ایی با عنوان " سند مالکيت خليج فارس در آذربايجان امضا شد" چنین نوشته است:
"از مدت ها پيش، تقويم های رسمی چاپ ايران از يازدهم ارديبهشت به عنوان «روز ملی خليج فارس» ياد می کردند و سايت های دولتی حتی مطالبی دربارهء اين روز داشتند، بی آنکه معلوم شود چه کسی در اين روز «ملی» قرار است چه بکند.... اين بحث مطرح شد ( توسط ناسیونالیستها) که، با توجه به بی اعتنائی دولت احمدی نژاد به اين تعرضات و گاه راه باز کردن برای تحقق انواع آنها، لازم است که در داخل و خارج ايران در يک روز معين واکنشی همگانی صورت گيرد. با اينکه در اين زمينه تاريخ های مختلفی مطرح شد اما، از آنجا که در همان ايام چندين تظاهرات کوچک نيز در برابر سفارت امارات متحدهء عربی در تهران انجام شده بود که مأموران به اصطلاح «انتظامی» ولی فقيه در طی آنها با مردم به خشونت و سبعيت تمام رفتار کرده بودند، عاقبت و عاقلانه تصميم گرفته شد که اينگونه تظاهرات در همان روز يازدهم ارديبهشت که در تقويم های رسمی هم بعنوان روز ملی خليج فارس آمده صورت گيرد تا دولت بهانه ای برای جلوگيری از آنها نداشته باشد. در اين مورد سايت «کميتهء نجان پاسارگاد» با انتشار بيانيه ای تحت عنوان اعتراضی همگانی برای خليج فارس نقشی شايسته و مؤثر داشت.
بدينسان، در سراسر شهرهای ايران، گروه های مختلف ميهن دوست و پاسدار يکپارچگی کشور و حافظ منافع ملی آن به مقامات مسئوول مراجعه کرده و خواستار کسب اجازهء تظاهرات در روز يازدهم ارديبهشت و اعتراض به اعمال غير قانونی امارات متحدهء عربی شدند. تقريباً در هيچ کجا با اين درخواست ها موافقت نشد، اما در دو شهر ايران، يعنی مشهد و تبريز بصورت های مختلفی (که فرصت ذکر آن در اين مختصر نيست) راه هائی برای برگزاری تجمعات پيدا شد و، در پی آن، در روز سيزدهم ارديبهشت مردم اين دو شهر توانستند اعتراضات خود را طی گردهمآئی هائی مسالمت آميز ابراز کنند."
هر کسی نداند، اسماعیل نوری علا و کمیته پاسارگاد و شهرام همایون و تلویزیونهای سلطنت طلبان میدانند که یازده اردیبهشت روز جهانی کارگر است. اینکه جنبشی بخواهد با اول مه تقابل کند کار سختی نیست. ناسیونالیستها برای این تقابل دست برده و در اوضاع سیاسی معینی و متاثر از جدال دو قطب تروریستی برای زیر فشار قرار دادن حکومت ایران توسط اتحادیه عرب، روز ملی خلیج را بهانه کردند. الان بیش از 10 سال هست که با پیشنهاد خاتمی این روز به عنوان روز ملی خلیج وارد تقویم نظام شده است، اما اینکه این جریانات امسال مترصد آلترناتیو کردن این روز با روز کارگر شدند دیگر در تقابل این جنبش با ما، کارگران و مردم ایران ریشه دارد. راسیستهای آلمان هم هر ساله تولد هیتلر را در اول مه به بهانه ایی برای به هم زدن تظاهراتهای کارگری و ابراز وجود ضد کارگری و ضد کمونیستی بدل میکنند. تقریبا همه جا، بورژوازی برای مواجهه با این روز تدارکات خود را از قبل دیده است. فرق آلمان با ایران در این است که در این مملکت یک جنبش سرنگونی و یک حزب مقتدر کمونیستی و کارگری به همراه جنبشش وجود دارد. ما نمی توانیم به دشمن اجازه بدهیم راست راست راه برود و علیه اول مه پاپوش ملی درست کند. بدل سازی کند. جنبش ما با تحرک آنارشیستی در آلمان فرقش همین است. آنها سالها میتوانند به طرف هم مولوتوف پرتاب کنند و بعدا به خانه هایشان برگردند. ما نباید اصلا اجازه بدهیم چنین تقابلی سر بلند کند. باید از قبل این پروژه مورد تهاجم واقع شود. در این مملکت برای ابراز وجود سیاسی کارگر جنگها کرده ایم. کشته ها داده ایم. برپایی روز کارگر در ایران یک دستاورد مهم کمونیسم کارگری است. روز کارگر را نه مصدق به مملکت آورد، نه فدایی و نه رضا پهلوی. در روز کارگر ما صاحب خانه ایم. و اگر کسی مترصد این میشود که دست برقضا در این روز جنبش و تحرک ارتجاعی راه بیندازد باید چنان سرجایش نشانده میشد که دیگر به خود اجازه چنین دست درازی ندهد. و به اعتقاد من این فشار روی آنها نبود. به باور من کمونیسم کارگری زمانی میتواند دست بالا داشته باشد که نگذارد اپوزیسیون بورژوایی مردم را سورپرایز بکند. نگذارد دستاوردهای این جنبش و از جمله اول مه، مورد تعرض قرار بگیرد. نگذارد اول مه در موقعیت دفاع بیفتد. و واقعیت این است که در جنگ یا شما حمله میکنید، یا اگر دیر بجنبید دشمن به شما حمله میکند! اگر در رابطه با کنفرانس برلین هشیاری رهبری وقت کمونیست کارگری نبود، یک همایش بی سر و صدایی برپا و بعد از آن، این ما بودیم که در موضع دفاع قرار میگرفتیم. باید به مردم ایران توضیح میدادیم که چرا کنار دست بزرگترین تشکیلات حزب کمونیست کارگری زیر پای پاسدار قلم بدستهای طرفدار خاتمی فرش قرمز انداخته شده و حزب کمونیست کارگری حضور نداشته است. صاحب اول مه و تحرک کارگری در ایران حزب کمونیست کارگری است ولاغیر. موقعیت ما با چپ آلمان متفاوت است. اول مه آلمان صاحب درست و حسابی ندارد، برای همین در خیابانها علیه جشن تولد گرفتن برای هیتلر هر ساله جنگ تن به تن و بدون نتیجه است. چپ آلمان هنوز پس از سالها نتوانسته بساط ناسیونالیستها و راسیستها را جمع کند. اما در ایران این دستاوردها صاحب دارد. 11 مه امسال میتوانست با رودررویی کمونیسم کارگری با ناسیونالیسم پرو غرب، تصویر ضد کارگری این جنبش را جلو مردم بگذارد. ناسیونالیسم این جریان را در تقابل و تعارض این جنبش با کارگران بکوبد، کنار رژیم اسلامی قرارشان دهد. این در حالی است که جدا شرایط مبارزه سیاسی مردم و موقعیت کمونیسم کارگری بیشترین فرصت را به شانس پیروزی در این جدال اجتماعی به ما میدهد.
اینکه آیا ناسیونالیسم پرو غرب در این پروژه خود موفق بود یا نبود موضوع بحث من نیست. مسئله این است که حتی اگر نبود، فشار جدی هم روی خود احساس نکرد. و هر زمان بورژوازی فشار جدی از زاویه کمونیستها در یک مملکتی روی خود احساس نکند اینگونه نیست که به خواب برود. درجه حساسیت کمونیستها را تست کرده است.توانایی، هشیاری و پختگی و محیط بودن صف رهبری جنبش مقابل خود را تست کرده است. نقشه حرکت بعدی خود را با احتساب این تست میریزد. ما هم همین کار را میکنیم. تعرض میکنیم. جنبشی را به سرازیری می اندازیم و نقشه حرکت بعدی را با احتساب عبور از آنها میریزیم.
نکته دیگری که در انتهای بحث میخواهم اشاره کنم این است که گسترش پایه اجتماعی ما نیز با تقابلات دوره ایی ما رابطه مستقیم دارد. در سال 58 تعرض مارکسیسم انقلابی به چپ جنبش ملی/ اسلامی یک نسلی از کادرهای آن جنبش را از این سازمانها جدا و به منصور حکمت ملحق کرد. کادرهایی که در آن جنگ به این جنبش پیوستند روی محور مقابله با اسطوره بودن سرمایه داری ملی و نقد عمیق ضد کاپیتالیستی مارکسیست شدند. در سال 70 کمونیسم کارگری به ناسیونالیسم در کردستان و دمکراسی بازار حمله کرد و جنبش ناسیونالیستی را زیر ضرب گرفت. اینجا هم یک لایه کادری کمونیست به حکمت ملحق شد. در نتیجه الحاق این لایه کادری این دوره تاریخ جنبش در کردستان، ابراز وجود سیاسی زن و کارگر بیشتر از قبل مهیا شد. در یک مقیاس اجتماعی جنبش ما رشد کرد. در داخل ایران، جمعها و محافل کارگری با تعرض حکمت به کمونیسمهای غیر کارگری و لذا دستاوردهای تئوریک و سیاسی این جنگ در زمینه آژیتاتورهای کارگری، عضویت کارگری، سوخت و ساز مبارزه طبقه کارگر جلب ما شدند. در مقیاس اجتماعی مجامع عمومی کارگری برپا شدند، صندوقهای همیاری کارگری شکل گرفتند. لایه های جوانتر جنبش رو آمده و به صف حکمت ملحق شدند. پس از خرداد 76 دوباره حکمت یک تعرض راهبردی وسیع به جریاناتی کرد که مانع عروج کمونیسم کارگری به مثابه جریان مدعی قدرت سیاسی بودند و در نتیجه این تعرض مبانی فکری معینی تحت عنوان حزب و قدرت سیاسی و حزب و جامعه چتر حرکت ما شد. در این دوره کمونیسم کارگری دیگر موقعیت خود را به مثابه بستر اصلی چپ تثبیت کرد. یک لایه اجتماعی وسیع از فعالین جنبشهای اجتماعی، اعتراضی و غیره به حزب پیوستند به قول خود حکمت درهای حزب را داشتند برای ورود به ما میشکستند. حزب کمونیست کارگری به عنوان قطب رادیکال و نماینده نه مردم به نظام خود را یک مرحله مهم جلو کشیده و تثبیت کرد. در نتیجه این تعرض و تحرک در مقیاس اجتماعی کمونیسم کارگری رواج پیدا کرده، موتور محرک جنبش سرنگونی نظام شد. نقد دوم خرداد، یک لایه دیگر کادری را به صف ما ملحق کرد. همزمان عده ایی مانند همیشه جا مانده و به صف مقابل پیوستند. تقابل امروز ما با ناسیونالیسم و راست پرو غرب مومنتوم بعدی است. دیر شده، اما هنوز فرصت از دست نرفته است. امروز که کمونیسم کارگری هنوز بستر اصلی چپ ایران را تشکیل میدهد، مواجهه با گروهها و فرقه های منتسب به چپ نمیتواند آن فراز اجتماعی باشد که موجب گسترش پایه اجتماعی و جلب لایه های دیگر کادری به صفوف ما بشود. بدون قطع باید پروژه ها و سیاستهای آنها را هم افشا کرد. سازشکاری کورش مدرسی را باید کوبید. خصلت فرقه ایی جریانات حاشیه را باید نشان داد، پاتکهای شبه پلیسی و کماندویی را سر جایش نشاند، این کاری است که مشغول آن بوده و هستیم. اما جنگ امروز کمونیسم کارگری یک جنگ و جدال اجتماعی با جنبش های اجتماعی است. در مقیاس بزرگتر و در ابعادی دامنه دارتر. این جنگی است که در مسیر خط حزب و قدرت سیاسی، طبقه کارگر را بر علیه بورژوازی و نمایندگان فکری و سیاسی اش به ما ملحق میکند. سرنوشت جامعه را رقم میزند. همزمان جنبش اسلامی را از یکسو و ناسیونالیسم پرو غرب را از سوی دیگر از صحنه جارو میکند و این تبعات سیاسی و اجتماعی وسیع هم در داخل ایران، هم در منطقه و هم در سطح بین المللی دارد. کمونیسم کارگری امروز مدعی قدرت سیاسی است لذا باید در یک جدال سیاسی سایرمدعیان قدرت را پس بزند. این جنگ همچنان که حکمت در تصویر ممکن بودن پیروزی کمونیسم تاکید میکرد جزو شرایط مبارزه ما برای درهم کوبیدن حکومت اسلامی است. ناسیونالیسم پرو غرب در همه وجوه آن باید مورد تعرض قرار بگیرد!

بازگشت به صفحه اول