|
|
|||||||
|
|
انترناسیونال ۲۳۹ یاشار سهندی
و خداوند فرمود:"ای خدا به فریادم برس!"
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. همه دردسرها درست از همین جا شروع شد که خداوند تنها بود. البته خدا همچین تنهای تنها هم نبود، بارگاهش پر از فرشته بود که ول بودند و هیچ کاری نداشتند. این بود که خدا با وجود انبوه فرشتگان احساس تنهایی میکرد. یکی از روزها به حساب آسمانی، چون قوه درک بشر پایین است مشخص نیست که این روزها چند ساعت طول میکشیده، خدا روی تخت خدایش لمیده بود و انبوه ریش خود را در دست گرفته بود و به فرشتگان خویش نظاره میکرد. در گوشه ای جبرئیل، ملک مقرب با آن قیافه ملیح که تاکنون هیچ زیباروی در زیبایی به پای او نرسیده، نشسته بود و بِروبِر به خدا زل زده بود. در سویی انکر و منکر کاری نداشتند، یک قل دو قل بازی میکردند. در سوی دیگر شیطان که هنوز ملک مقرب بود لبخندی شیطنت آمیز به لب داشت و نگاه از خداوند بر نمیگرفت. آن سو ترک صوراسرافیل نشسته بود و شیپور خود را برق می انداخت، گاهی نیز در آن میدمید و اعصاب همه را خط خطی میکرد. ملک مرگ، جناب عزرائیل با آن چهره دهشتناک صاف روبروی خداوند نشسته بود و در عمق چشمان خدا زل زده بود و خدا از نگاه مرگ آور او وحشت کرد و نگاه از او بر گرفت. خداوند آهی کشید که چه کند و چه نکند که از دست این فرشتگان بیکاره رهایی یابد؛ آنها را خود خلق کرده بود ولی یادش رفته بود برایشان وظیفه تعیین کند که هر دم حمد و ثنای او را بجای آورند و بدتر از آن مقرر کرده بود که فناناپذیر باشند؛ این بود که از دست ایشان پاک کلافه بود. به خود در دلش اینچنین فرمود: دست عمه مان درد نکند با این خلق کردنمان! در این میان صوراسرافیل باز در شیپور خود دمید و صدای همه را در آورد اما این باعث شد که در مخ خداوند جرقه ای ایجاد شود که موجود دیگری خلق کند که از وحشت او آسایش نداشته باشد و مدام چاپلوسی او را بجای آورد. با خود گفت: این بار موجودی خواهیم آفرید ضعیف و ترسو، تمام هستی و نیستی اش را در دست خواهیم گرفت. پس خدا بر سر فرشتگان داد زد که آب و خاک فراهم بیاورند و ایشان آن دو را مخلوط کرد و گل ساخت. فرشتگان مقرب حیران در کار خدا به دستان او خیره ماندند که با مهارت تمام موجودی از گل ساخت که به مانند آنها دو پا و دو دست و یک سر داشت، خداوند آخر سر از روح خدایی خود از طریق دهان در آن دمید و آن موجود خاکی به آرامی چشمان خویش را باز کرد و نگاهی از سر بی تفاوتی به آفریینده خود انداخت سپس بر جوارح واندام خود به دقت نظر کرد که اینها چی هستند. و خداوند از سر شوق فریاد برکشید: وتبارک اله احسن الخالقین! خداوند روبه فرشتگان کرد و فرمود: سجده کنید بر او که اراده ما بر آن قرار گرفت که موجودی بیافرینم که پرستشگر ما باشد. همه فرشتگان اطاعت امر کردند جز شیطان که با گستاخی گفت: من و سجده کردن در پای این موجود گلی، زهی خیال باطل! و خداوند او را برای ابد از بارگاه خویش راند. شیطان یک نه گفت و هزار راحتی برای خود خرید، امری که سالیان در پی آن بود که از آن بارگاه الهی خلاصی یابد و برای خودش بچرخد و شاد باشد حال تحقق یافته میدید؛ این بود که بی درنگ فرمان خدا را اطاعت کرد و پشت سر خویش را هم نگاه نکرد و در حین رفتن البته به خدا قول داد که آرامش برای او نگذارد و تا میتواند حال او را بگیرد. سپس خداوند رو به موجود گلی کرد و فرمان داد: ای آدم- نامش را اینچنین نهاد- بر ما سجده کن که تو را آفریدیم. انسان که تازه از شناسایی خویش فارغ شده بود گفت: چیکار کنم! خداوند فرمود: سجده، به روی زمین بیفت و حمد و ثنای ما را بگو. آدم گفت: همین یک کار را بلد نیستم! خداوند که انتظار نداشت در پیش فرشتگانش چنین خوار شود و از سویی نمی توانست خود آنچه خلق کرده بود را از بین ببرد - این یعنی تو کار خدا اشکالی است و ممکن بود بقیه فرشتگان نیز به مانند شیطان تمرد کنند - خشم خود را فرو خورد و چنین مقرر فرمود که آدم به سیاره زمین تبعید شود. و رو به انسان فرمود: حال خود برو ببینم به تنهایی میتوانی ادامه دهی یا خیر. حساب گستاخی تو را نیز در روز قیامت خواهیم داد وقتی که روز صد هزار سال را تجربه کردی و نیش مار قاشیه هر بار که تو را بگزد دود شوی و دوباره به امر ما زنده شوی و هر بار به عذاب هولناکتر از عذاب پیشین دچار شوی و آنگاه پی خواهی برد تمرد از فرمان ما چه عقوبت سختی دارد و هیهات که آنگاه بسیار دیر خواهد بود. فرشتگان انسان را کت بسته آوردند و در این دنیای فانی رها کردند و رفتند. و خداوند یکی از فرشتگان را وظیفه اش را چنین مقرر کرد که نگهبان او باشد و تمام احوالات او را گزارش کند. میلیونها سال گذشت و تعداد انسانها رو به فزونی گذاشت. این که انسان چگونه خودش را تکثیر کرد داستانی جداگانه دارد که نامش تکامل است و از حوصله ما خارج است. مهم این است که خداوند آن تحقیری که همان اول بسمه الله از سوی موجودی که خودش خلق کرده برایش بسیار سنگین تمام شده بود و در فکر روز انتقام بود و وقتی مرتب گزارش میرسید که مدام این موجود فانی زیاد میشود و اصلا هم خیالش نیست که خالقی داشته و عوض سپاسگذاری از او آتش را میپرستد یا به خورشید چشم دارد که پرتو گرمش را دریغ نکند بسیار آشفته میشد. پس مقرر کرد پیامبرانی از سوی او روانه شوند و این موجود خیره سر را به راه راست هدایت نمایند. دقیقا یکصد و بیست چهار هزار پیغمبر آمدند و رفتند اما از پس این موجود خاکی بر نیامدند. اول خداوند فکر میکرد با یکی و دو تا رسول کار تمام است اما وقتی به خودش آمد دید به اندازه یک استادیوم پیامبر فرستاده اما این بشر درس عبرت نگرفت که نگرفت و کار خود را میکرد. از بین آنهمه رسول سه تای آخری کارشان گرفت و اسم و رسمی بهم زدند. بقیه حتی معلوم نیست کی بودند و چکار کردند. هیچکس نمیداند هفتاد وهفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفتمین رسول حتی نامش چیست. این سه تای آخری را نیز خود خدا هم میدانست که بخاطر او نیست که اسمشان پایدار مانده بلکه برخی از همین موجودات فانی به این طریق خلایق را میچاپند و اگر دم برآورند به نام او سر به نیستش میکنند. و خدا نیز به همین راضی بود که حداقل نامی از او هست. مخصوصا در این سی سال آخری به حساب زمینی ما خداوند کیفور بود که یک جای روی کره زمین به نام او و دین آخرین که محمد رسولش بود حکومتی برقرار است و دمار از روزگار انسانها در آورده. اندام انسان را میبرند. سنگسار میکنند. از بلندی مردم را پرت میکنند. اعدام میکنند و .... خلاصه کلام اینکه دل خداوند سبحان خنک شده بود که بعد از دویست سالی که حکومت او به نام کلیسا برافتاده بود و آن کلیسا هزاران سال انسانها را شکنجه داد تا خداوندگاری خدا را ثابت کند، اکنون دوباره نامش در طی سی سال که به اندازه همان هزار سال حکومت کلیسا ارزش دارد لرزه بر اندام همه می انداخت. چرخ روزگار چرخید و چرخید و دوباره و اینبار از دفعات قبل شدیدتر وجود کبریایی او زیر سوال رفته و فرشتگان خبر آورده بودند که رنسانس عظیم دیگری در راه است که صد رحمت به رنسانس قرون گذشته؛ کار به آنجا رسیده که کسانی که تا دیروز وامدار او بودند و طبق آیه های ارسالی او انسانهای متمرد را قربانی میکردند حالا خاتم انبیا پیامبرانش را متهم میکنند که شاعر بی سوادی بیش نبود. البته خداوند از دل بندگان خوب خویش خبر دارد که میخواهند وجود ذات اقدس او را از جنایت پاک کنند تا شاید نام خدا هنوز بر سر این موجود خاکی باقی بماند و بساط جهل و چپاول برقرار ماند. اما کار از کار گذشته و از هر سوی بنده گان خوبش در محاصره افتادند و یکی از همین روزهاست، به حساب زمینی، که آخرین حکومت بندگان خوب خدا از ریشه بربیفتد. و خداوند بر تخت سلطنت خویش جلوس کرده بود. تخت درست وسط دایره میانی زمین فوتبال استادیوم قرار داشت. یک صدو بیست و چهارهزار پیامبر گرداگرد او روی سکوها نشسته بودند. فرشتگان مقرب در چهار سوی او ایستاده بودند. از صندلی های سکوها صدا در می آمد که از پیامبران در نمی آمد. مدت طولانی به حساب آسمانی گذشت تا اینکه خداوند دست از ریش خویش برگرفت و بر عصای خدایی خود تکیه داد و برخاست، باد در انبوه ریش او پیچید، خداوند در عذاب افتاد تا آن انبوه مویی را که بر صورتش افتاده بود کنار زند. خشم او که به مانند دیگی جوشان می مانست اکنون به مثابه آتشفشانی شده بود، پس فریاد بر آورد و فرمود: خاک عالم بر سرتان! از پس یک موجود ضعیف و فانی بر نیامدید. و از نعره او گرد باد عظیمی بر پا شد و همه رسولان را با خود برد و فرشتگان مقرب را نیز. و خداوند فرمود: ای خدا به فریادم برس! و عصا را بر فرق خود کوفت و ناپدید شد.* |