|
|
|||||||
|
|
جوانان کمونیست 339 انقلاب 57 و سنت کمون! مصطفی صابر
انقلاب 57 را در تاریخ جامعه مدرن بشری کجا جای میدهید؟ جواب به این سوال بستگی دارد که چطور به آن انقلاب نگاه کنید. اگر به تعابیر رایج و دروغین که بر سر این انقلاب خراب کردند و میکنند ( و در مقدمه این بحث به آن اشاره کردیم. به ج.ک 336 رجوع کنید.) ذره ای باور داشته باشید، در تعیین جایگاه انقلاب 57 باید به رمل و اسطرلاب پناه ببرید. تقریبا غیر قابل توضیح است. یک انقلاب عظیم و اساسا کارگری را چه طور میشود در کیسه اسلام و خمینی و اوباش قاتل آن انقلاب ریخت و نسبت به واقعیت صداقت داشت؟ اما حتی "بهترین" مورخین معاصر هم انگار از این جادوگری اواخر قرن بیست و اوائل قرن بیست و یک، این دوره ای که حتی اذهان معقولتر آکادمی نیز ته رنگی از پست مدرنیسم دارد، ایمن نبوده اند. اجازه بدهید یک مثال بزنیم.
انقلاب اجتماعی تحت نام خدا
اریک هابسبام تاریخ نگار مشهور به "مارکسیست" که از معتبرترین مورخین معاصر دنیا است، کتابی در مورد تاریخ قرن بیستم دارد ("عصر اکستریم ها، تاریخ جهان 91- 1914" چاپ 1996 ) و چند صفحه ای هم به انقلاب 57 پرداخته است. امیدوارم فرصتی باشد تا دستکم این چند صفحه را چاپ کنیم و به آن بپردازیم. برخی اظهارات او، از جمله در مورد اینکه دادن حقوق برابر به زنان در یک کشور اسلامی مشکل آفرین شد و یا اینکه مکررا از خمینی به عنوان "رهبر انقلاب ایران" و یا "رهبر ایران انقلابی" نام میبرد و غیره، عینا تکرار همان اباطیلی است که جاهای دیگر هم به کرات شنیده ایم. با اینهمه او شاید جزو منصف ترین و تیزبین ترین های هم رشته ای خود باشد و اینجا نمی خواهیم در مورد او قضاوت یکجانبه ای ارائه دهم. ولی در حد این یادداشت ها اشاره به زیر نویس یک عکس از انقلاب 57 که در کتابش چاپ کرده میتواند بهانه خوبی برای ادامه بحث ما باشد. زیر آن عکس نوشته:
"انقلاب اجتماعی تحت نام خدا: ایران 1979، اولین برآمد مهم اجتماعی در قرن بیستم که سنت های 1789 و 1917 را واپس زد."
یکی دو نکته مهم اینجا هست: انقلاب اجتماعی تحت نام خدا؟ یعنی چی؟ هابسبام مشاهده جالبی دارد، انقلاب 57 را "انقلاب اجتماعی" مینامد. که در این حد صحیح است. اما "انقلاب اجتماعی تحت نام خدا" دیگر چه صیعه ای است؟ اینجاست که در توضیح پدیده اجتماعی و قرن بیستمی چون انقلاب 57 (و بقول خود هابسبام "یکی از مهمترین انقلابات قرن بیست") باید به جادو پناه برد. اگر شما هم این دروغ بزرگ که قصاب انقلاب 57 بعنوان رهبر آن جلوه داده شد را پذیرفته باشید چاره ای ندارید که آنرا انقلاب اجتماعی تحت نام الله بنامید. اما حقیقت امر همانطور که هفته قبل مختصرا اشاره کردیم این است که آنچه "تحت نام خدا" بود در واقع ضد انقلاب بورژوایی بود که در شرایط سقوط محتوم ضد انقلاب حاکم از یکسو و فقدان رهبری سیاسی توسط طبقه انقلابی در 57 از سوی دیگر، توانست به نام انقلاب قد علم کند و انقلاب را قدم به قدم مهار و سرکوب کند. همانطور که هفته قبل گفتیم انقلاب 57 در برابر خود دو ضد انقلاب شکل داد. انقلاب توانست بر یکی یعنی ضد انقلاب متعارف و رسمی (حکومت شاه) پیروز شود، اما در مقابل ضد انقلاب نا متعارف و اپوزیسیونی مقهور شد و سرانجام در خون خفه شد. بنا بر این اگر بخواهیم از هاله راز و رمز بیرون بیاییم و به توصیف هابسبام از انقلاب 57 تعبیر واقعی و قابل قهم بدهیم باید بگوییم: "انقلاب اجتماعی تحت نام ضد انقلاب اسلامی"! و تازه این یعنی اینکه لقمه را دور سرمان بچرخانیم. صحیح ترش این است که بگوییم: انقلاب اجتماعی ای که تحت نام خدا متوقف و درهم شکسته شد! این تعبیر بسیار واقعی تر است. اولا خود انقلاب 57 و شکست آن را صحیحا توضیح میدهد و ثانیا با وقایع بعدی هم کاملا انطباق دارد. منظور از وقایع بعدی این است که چطور ضد انقلاب اسلامی برآمده از سرکوب انقلاب 57 بعنوان جنبش وسیع اسلام سیاسی نقش فعالی در جهان نامتعیین بعدی یا دوره نظم نوین (بقول خود هابسبام "دهه های بحرانی") برعهده گرفت. (البته از حق نباید گذشت که هابسبام این کتاب را 1996 نوشته، یعنی فقط 5 سال بعد از سقوط شوروی. شاید در پرتو وقایع بعدی و عروج اسلام سیاسی توانسته درک صحیح تری از وقایع و نظرات دیگری پیدا کرده باشد که من اطلاع ندارم.)
نکته دوم، و قابل توجه تر در تعبیر هابسبام این است که انقلاب 57 را با دو انقلاب کبیر تاریخ، انقلاب فرانسه و اکتبر، مقایسه میکند. و می گوید که انقلاب 57 سنت های هردو این انقلابات را واپس زد. باز اینجا هم بخش اول مشاهده او یعنی مقایسه با آن دو انقلاب به نظر من موضوعیت دارد. ولی تعبیر "واپس زدن سنت 1789 و 1917" درست نیست. اینجا باز آنچه او را سردرگم میکند همانا پذیرفتن ضد انقلاب به جای انقلاب است. باز اگر بخواهیم عبارت هابسبام را "تصحیح" کنیم باید گفت انقلاب 57 (و نه ضد انقلاب 57 یا همان "انقلاب اسلامی") در واقع ادامه آن دو انقلاب کبیر و بویژه انقلاب اکتبر است. ادامه تاریخی ، نه تکرار ساده آن سنت ها بلکه به معنی فراتر رفتن از آنها. و آنچه که آن سنت ها را واپس میزد تلاش ضد انقلاب اسلامی برای سرکوب انقلاب بود.
ولی آیا چنین تعبیری حتی برای انقلاب واقعی 57 درست است؟ آیا انقلاب 57 (و نه ضد انقلاب آن) ادامه انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب کبیر اکتبر است؟ آیا این دیگر کمی گزافه گویی نیست؟ آیا چون ما از فعالین آن انقلاب بودیم حالا در بالا بردن مقام یک انقلاب شکست خورده (که شاید از لحاظ عاطفی قابل فهم باشد) دچار خیالبافی ها و رجز خوانیهای نوستالژیک نشده ایم؟ از شما چه پنهان بارها و بارها این سوال را جلوی خودم گذاشتم و هربار مصمم تر از قبل به این نتیجه رسیدم که انقلاب واقعی 57 یعنی همان انقلاب کارگری که با آنهمه جلادی و ریاکاری و اتحاد مقدس دنیای کهن، از ژنرال هویزر تا شاه و بازرگان و خمینی و حجاریان ها شکست اش دادند، واقعا دارای چنین جایگاه تاریخی هست. همچنانکه در طول این نوشته مکرر اشاره شد، دقیقا به دلیل همان جایگاه تاریخی و اهمیت سیاسی که آن انقلاب داشت و دارد، چنین هیستریک کوبیدندنش و هنوز هم میکوبند و تحریفش میکنند. لذا پرداختن به این موضوع بهیچ وجه از سر شیفتگی به گذشته ای خیالی نیست. بلکه برعکس به دلیل فشار واقعیت امروز و البته عشق و امید به آینده ای است که باید بسازیم. انقلاب 57 بطور عینی روندی را شروع کرد، یا صحیح تر تسریع بخشید، که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم با قدرت در کار است و به پیش میرود. ما خود هم ثمرات و هم در عین حال سازندگان این روند بودیم. "شکست نخوردگان" آن بودیم، مستقل از اینکه در هر مقطع تا چه حد بر آنچه که میگذشت وقوف همه جانبه ای داشتیم. و اکنون برای جلوتر بردنش نیاز داریم که ارزیابی عینی و مادی از کل این ماجرا داشته باشیم و یک بار دیگر به خودمان و به جنبش مان و جایگاه مان نگاهی بیندازیم. اگر بخواهم خیلی مشخص بگویم، این تلاش برای رفع اتهام از انقلاب 57 و نشان دادن محتوای واقعی و طبقاتی آن بویژه بعد از بحث های اخیری که در حزب در باره انقلاب آتی در ایران داشتیم (مشخصا بحث هایی که حمید تقوایی در باره انقلاب سوسیالیستی طرح کرده است) بیش از پیش ضروری شد... از بحث دور نیفتیم، اینها هنوز هیچکدام جواب سوال فوق نیست. آیا واقعا میتوان گفت که انقلاب 57 تلاشی برای ادامه و فراتر رفتن از انقلابات کبیر پیشین بود؟ بنظر من قطعا اینطور است. اجازه بدهید خیلی فشرده در این مورد صحبت کنیم.
مبارزه طبقاتی، نگاهی کوتاه
انقلاب فرانسه شروع تاریخ مدرن، تاریخ سرمایه داری است. در آنجا سرمایه داری جنبه انقلابی دارد و آزادی سیاسی و آرمان برابری حقوقی بشر را مطرح میکند. علیه فئودالیسم و عقب ماندگی روستایی و حاکمیت مذهب و کلیسا و جهل ناشی از زندگی به شیوه چندین هزار سال گذشته است. اما کار انقلاب بورژوایی و استقرار سرمایه داری چندان آسان پیش نمی رود. در فاصله نزدیک به 200 سال مورد نظر ما (از انقلاب کبیر فرانسه تا انقلاب 57) تاریخ جهان به یک معنی عبارت است از جدال سرمایه داری برای استقرار بر کره ارض. سرمایه داری هم با ارتجاع گذشته روبروست و هم با انقلابات و تلاش های طبقه نوینی مواجه است که محصول صنایع جدید و مناسبات اجتماعی و جهانی سرمایه داری است. در مقابل همین طبقه جدید که بشریت معاصر را نمایندگی میکند سرمایه داری هرگام که به جلو برمیدارد به ارتجاع متمایل میشود و حتی تحقق شعارهای انقلاب کبیر فرانسه به نیروی تعرض و انقلاب طبقه ای که برای رهایی خود باید کل بشریت را رها سازد گره میخورد.
انقلابات 50 – 1848 در اروپا را در نظر بگیرید، این انقلابات در محتوا بورژوایی است، هنوز دارد علیه دنیای کهن و برای استقرار سرمایه داری و آزادی های سیاسی در اروپا میجنگد. اما نیروی پیگیر این انقلابات را طبقه کارگر نوپا تشکیل میدهد. بورژوازی، حتی دمکرات ترین هایشان در برابر پرولتاریای انقلابی با ارتجاع سیاسی سازش میکنند. اما در عوض مانیفست کمونیست، یعنی پرچم طبقه انقلابی جدید در آستانه این انقلابات منتشر میشود. و این ابدا اتفاقی نیست. این طبقه مدتهاست که نقد عملی خود به دنیا را شروع کرده است و کمونیسم او، ولو زمخت و اولیه، شکل گرفته است. انقلابات 48 اروپا مقطع خودآگاه شدن این جنبش در مقیاس تاریخی و عروج پرچم جهانی اش با مانیفست کمونیست و شعار "کارگران جهان متحد شوید" است. کمون پاریس در اواخر قرن نوزده در ادامه همین جنیش است. اولین تلاش این طبقه برای ارائه راه حل عملی خود به دنیا، یعنی حکومتی از نوع جدید، حکومت شورایی یا گرفتن مستقیم اختیار زندگی توسط خود بشریت سازنده زندگی، یا بقول مارکس "شکل سیاسی رهایی اجتماعی" است.
انقلابات 48 ظاهرا به جای نمی رسد و کمون را هم با تیرباران کموناردها به خاک و خون میکشند. این در واقع شکستن اولین تلاشهای سیاسی و جهانی این طبقه جدید است. اما در هرحال، علیرغم سازش با ارتجاع کهن، نتیجه باز رشد و گسترش بورژوازی در اروپا است. و این خود زمینه قدرت گیری بیشتر کارگران است. و در همین دوره علیرغم شکست ها، کارگران و بشریت آزایخواه پیشروی هایی هم میکند. این دوره تلاش برای گرفتن همان حقوق بورژوایی و آزادی های سیاسی است که انقلاب کبیر فرانسه ادعایش را داشت. دوره تلاش کارگران برای گرفتن حق رای عمومی، برسمیت شناختن حقوق زنان و کودکان، اعمال محدودیت قانونی بر استثمار وحشیانه کارگران. این دوره "انترناسیونال اول" و عروج جنبش جهانی 8 ساعت کار، اول مه روز جهانی کارگر و 8 مارس بعنوان روز جهانی زن است. دوره گسترش احزاب سوسیال دمکرات نوع قدیم و اتحادیه های کارگری و عروج قدرت میلیونی طبقه کارگر است. اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست باردیگر جنبشی که مانیفست و انقلابات 48 و کمون پاریس آنرا اعلام کرده بود، با قدرتی بیشتر سر بلند میکند.
نقطه اوج این دوره (و در عین حال بنوعی پایان آن) جنگ جهانی اول و عروج انقلاب کارگری اکتبر و لنین است. اینجا باردیگر کمون پاریس و پیام اش، یعنی همان "شکل سیاسی رهایی اجتماعی" با قدرتی شگرف تمام جهان را به لرزه درمی آورد. روسیه یک کشور اساسا دهقانی با یک ارتجاع عهد بوق که بورژوازی با آن سازش و مدارا میکند توسط کارگران به رهبری لنین که توده عظیم دهقانان زحمتکش را به دنبال خود کشانده فتح میشود. انقلاب کارگری، انقلاب نوع کمون، نه فقط قدرت سیاسی را فتح میکند بلکه موفق میشود تا چند سال هم آنرا نگه دارد. با وجود آنکه بعدا انقلاب موفق نمی شود از "شکل سیاسی" به شکل اقتصادی رهایی اجتماعی، یعنی ساختمان سوسیالیسم عبور کند، با اینهمه مسیر تاریخ معاصر را تغییر میدهد. هرچه نباشد انقلاب اکتبر به یک دوره تاریخی در اروپای بعد از انقلاب کبیر فرانسه پایان میدهد. سقوط ارتجاع در روسیه سقوط ارتجاع در کل اروپا است. و جهان (مشخصا اروپا و آمریکای شمالی) دیگر بطور آشکار به صحنه رویارویی دو طبقه اصلی معاصر یعنی بورژوازی و پرولتاریا تبدیل میشود. انقلاب اکتبر همچنین آرمانهای طبقه کارگر، دولت شورایی و سوسیالیسم را وسیعا در جهان مطرح میکند. بعلاوه تثبیت اهم دستاوردهای عملی بشر در تاریخ معاصر، از آزادی های سیاسی و مدنی گرفته تا بهبود موقعیت زن، تا بیمه بیکاری و 40 ساعت کار و نظیر این، بیش از هر انقلاب دیگری مدیون انقلاب اکتبر است.
بورژوازی موفق میشود انقلاب اکتبر را پس از ده سال سرانجام شکست دهد و "رشد سریع صنعت" و سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم را برقرار کند. این نوع سرمایه داری که زیر فشار تهدید انقلابات کارگری به بورژوازی تحمیل میشود، اما در عین حال الگوی رشد و گسترش سریع تر سرمایه داری را لااقل برای مقطعی ارائه میدهد. این نوع سرمایه داری که به درجه ای رفرم تن میدهد به جای سرمایه داری وحشی و استثمار بی در و پیکر قرن نوزدهمی می نشیند. جنگ جهانی دوم، عروج فاشیسم و بعد شکست آن اساسا به کمک شوروی و ارتش سرخ، همین دوره بعد از شکست انقلاب اکتبر را تثبیت و تقویت میکند. دوره ای که طبقه کارگر و آرمانهایش از صحنه مستقیم سیاست حذف میشود و به جای آن سوسیالیزم بورژوایی که ملغمه ای از رفرمیسم و ناسیونالیسم و بعضا دمکراسی است می نشیند. دوره ای که جهان سرمایه داری فارغ از حضور مستقیم و انقلابی طبقه کارگر به دو اردوگاه رقیب به اصطلاح "سوسیالیسم" و "جهان آزاد" تقسیم میشود. دوره ای که سرمایه داری تمام جهان و نه فقط اروپا و آمریکای شمالی را از طریق "صدور سرمایه" ، انقلابات رهایی بخش جهان سوم و رفرم های امپریالیستی در می نوردد. دوره ای که "دولت رفاه" غرب و "سوسیالیسم" شرق در عین حال باید نشان دهند که کدامیک الگوی بهتری برای زندگی بشر هستند. دوره ای که برای اولین بار سرمایه داری نه دغدغه ارتجاع سیاسی نوع قرن نوزدهمی را دارد و نه طبقه کارگر با انقلاب کارگری نوع کمون و اکتبر مستقیما تهدیدش میکند، و تازه "بیانیه جهانی حقوق بشر" که پرچم آن در انقلاب فرانسه بالا رفته بود اعلام میشود و سرمایه داری "دوره طلایی" خود را تجربه میکند. اما همه اینها در نهایت یک نتیجه دارد: گسترش زمینه های عینی پرولتاریا و انقلاب کارگری.
"جنگ سرد" که نام شناخته شده این دوره است، ظاهرا جنگ سرد دو قطب سیاسی و اقتصادی متفاوت و دشمن همدیگر است. اما در اساس چیزی جز جنگ سرد سرمایه داران و قطب های مختلف سرمایه داری برای تصاحب منابع طبیعی جهان و تامین نیروی کار ارزان، یعنی جنگ همه آنها علیه پرولتاریا نیست. این جنگ به ناگزیر و مطابق قوانین پایه ای کارکرد نظام سرمایه داری سرانجام بر سر نکته اساسی گره میخورد. یعنی همانا بالا بردن بار آوری کار، افزایش نرخ استثمار نسبی. و این جنگ بر سر باآوری کار به لطف انقلابات عظیم تکنولوژیک در "دوره طلایی" (سالهای بعد از جنگ دوم تا اواسط دهه 70 قرن بیست میلادی) و بعد از آن، به پیروزی سرمایه داری بازار آزاد و شکست و سقوط سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم می انجامد. و این درست مقطعی است که انقلاب 57 نیز رخ میدهد.
انقلاب 57 و سوسیالیسم کارگری
اگر بخواهیم این اشاره فشرده به تاریخ مبارزه طبقاتی جامعه معاصر را بازهم خلاصه کنیم باید بگویم قرن هژدهم، قرن عروج بورژوازی و آرمان آزادی و برابری خاص اوست. قرن نوزده قرن عروج و پیشروی سوسیالیسم کارگری با مانیفست و کمون و نقطه اوج آن انقلاب اکتبر است، که به شکست سوسیالیسم کارگری و در عوض استقرار و تثبیت کامل سرمایه داری در قبال نظامات ماقبل منجر میشود. و قرن بیستم، بر متن شکست تاریخی سوسیالیسم کارگری، قرن پیروزی و شکوفایی سرمایه داری رفرم شده در سراسر جهان چه در شکل "سوسیالیسم" و "دمکراسی خلقی" آن و چه در شکل "دولت رفاه" و "دمکراسی غربی" آنست. انقلاب 57 همانطور که قبلا هم اشاراتی داشتیم (به ج.ک 337 رجوع کنید) در پایان این دوره اخیر، در واقع متاثر از آن شکل میگیرد و در عین حال مبشر شروع یک دوره جدید در تاریخ بشر است. دوره ای که پیشروی شگرف سرمایه داری و استقرار جهانی آن موجد آنست. دوره ای که اکثریت عظیم مردم جهان به پرولترهای همسرنوشت تبدیل شده اند و سرمایه جهانی بروشنی به هم کس نشان میدهد که تولید باید اجتماعی و جهانی باشد و خصلت تملک خصوصی و سرمایه دارانه آن زندگی را بر بشر سیاه کرده است. دوره ای که بورژوازی در یک خلاء ایدئولوژیک و بهم خوردن تعادل ناشی از سقوط شوروی و پایان دوره جنگ سرد، کاملا عقبگرد کرده است و دست به انبان ارتجاع ماقبل قرن نوزده و هژدهمی کرده است. دوره ای که ترور و کشتار و جنگ و زیر پا گذاردن همه آرمانهای بشریت مدرن از قرن هژده تا کنون، حتی آرمانهای خود بورژوازی یعنی برابری حقوقی شهروندان ، رسم روزگار شده است. دوره ای که سوسیالیسم بورژوایی شکست خورده است. دوره ای که باید بشریت آزادیخواه سراسر جهان به میدان بیاید و آرمان های تمام انقلابات کبیر گذشته را که هریک بنوعی بر دوش دیگر سوار بوده اند، تمام و کمال متحقق کند. دوره ای که مشخصه آن فقط میتواند بازگشت مجدد سوسیالیسم کارگری و پیروزی آن باشد. دوره ای که باید به عصر سرمایه داری پایان دهد و رهایی اجتماعی را چه از لحاظ سیاسی و چه اقتصادی متحقق کند. دوره ای که باید تاریخ طبقاتی را پایان بخشد.
البته هیچ تضمینی برای اینکه حتما اینطور بشود نیست. ولی اگر تاریخ ما تا اطلاع ثانوی تاریخ مبارزه طبقاتی است، اگر تاریخ عبارت از جدال و کشاکش جنبش های سیاسی و اجتماعی است، پس ما و جنبش ما حق دارد که دوباره سر بلند کند. اگر به این دقت کنیم که این قدرت عظیم سرمایه داری و دولتهایش در واقع قدرت وارونه کارگر و اکثریت عظیم مردم جهان است، آنوقت خیلی بیشتر حق داریم. خیلی باید به خودمان مطمئن باشیم و امید به پیروزی داشته باشیم. البته ممکن است دوباره شکست مان بدهند. اما کشتار کموناردهای پاریس موجب نشد که کارگران پتروگراد مایوس بشوند و انقلاب نکنند. شکست انقلاب اکتبر نیز (تحت نام سوسیالیسم) موجب آن نشد در سال 57 طبقه کارگر و توده های وسیع شهری بار دیگر تلاش نکنند. آری انقلاب 57 ، انقلاب واقعی 57 ادامه تلاشهایی بود که با ظهور جامعه مدرن و طبقه کارگر و آرمان آزادی و برابری مدتها قبل شروع شده بود.
یک لحظه انقلاب 57 را نه با خمینی و ارتجاع اسلامی، که با شوراهای کارگری تداعی کنید، انقلاب 57 را نه با قسط اسلامی و مخمصه نجات مالکیت خصوصی توسط ضد انقلاب، بلکه با زیر سوال رفتن اساس مالکیت بورژوایی نزد کارگران و توده مردم تداعی کنید، انقلاب 57 را نه با کمیته های انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران و تکامل بخشیدن ساواک بصورت ساواما، بلکه با قیام بهمن و هجوم به پادگانها و مسلح شدن مردم و بدست گرفتن کنترل شهرها و محلات (از شورای شهر سنندج سرخ و "مسکو سلیمان" گرفته تا "حکومت" های کوچک و خودجوش مردم در اینجا و آنجا) تداعی کنید، یک آن انقلاب 57 را نه با شعار "یا روسری یا توسری" و "حجاب" بلکه با تظاهرات علیه حجاب در اسنفند 57 و هشت مارس 58 تداعی کنید، یک آن انقلاب 57 را نه با "انقلاب فرهنگی" و هجوم اوباش اسلامی به دانشگاه ، بلکه با بی نظیر ترین و آزاد ترین فضای سیاسی که در دانشگاه برقرار بود تداعی کنید، یک آن انقلاب 57 را نه با ضد انقلابیون و مرتجعین و قاتلان یعنی خمینی و بازرگان و طالقانی و بهشتی و رفسنجانی و حجاریان و سعید امامی ها، که با انقلابیون واقعی با رهبران اعتصاب کارگران نفت، با کسانی مثل جهانگیر قلعه میاندوآب (رهبر بیکاران که ترور شد)، با فواد مصطفی سلطانی ها (رهبر کومله) با رهبران شوراهای واقعی کارگری در سراسر کشور ، با منصور حکمت ها و حمید تقوایی ها و دهها هزار زن و مرد کمونیست و انقلابی دیگر که بسیاری شان در گورهای دسته جمعی خاوران خوابیده اند و بسیاری شان زندان و شکنجه و تبعید شدند تداعی کنید، آری یک آن این کار را بکنید تا آنوقت صدای باریکاد بندی های کارگران آلمان در انقلاب 1848 و به گلوله بستن کموناردهای پاریس و مارش کارگران پتروگراد و همینطور صدای مارکس و لنین را بوضوح بشنوید.
درافزوده های انقلاب 57
انقلاب 57 در ادامه این سنت بود. نه فقط در ادامه آن بود بلکه ناگزیر بود جلوتر هم برود. چرا که در دنیای پیشرفته تر و به مراتب تکامل یافته تری صورت میگرفت. آنها همه بنوعی انقلابات قرن نوزدهمی، انقلابات کارگری در کشورهای اساسا دهقانی بودند و انقلاب 57 یک انقلاب آخر قرن بیست (81- 1979) بود. در جامعه ای با جمعیت اصلی شهر نشین که مناسبات سرمایه داری در آن کاملا مستقر شده بود. آن انقلابات در ابتدای عصر تلگراف و راه آهن صورت میگرفت، انقلاب 57 در پایان عصر تلویزیون و جت و تلفن مایکرویو و آغاز عصر اینترنت و ساتلایت رخ میداد. آن انقلابات همه در شرایط تاریخی صورت میگرفت که بورژوازی هنوز جوابی برای دنیا داشت و عملا هم از دل هر انقلاب و شکست کارگران و بشریت آزایخواه معاصر، سرمایه داری گسترش یافته تری عروج کرد. اما انقلاب 57 در آستانه جهانی شدن سرمایه رخ داد وقتی که رشد گسترش جامعه بشری بطور عینی به فراتر رفتن از مناسبات سرمایه داری و لغو بردگی مزدی و ساختن جهانی آزاد و اشتراکی متکی بر حاکمیت خود انسانها گره خورده است. انقلاب 57 بر خلاف انقلابات پیشین بر سر دمکراسی و یا تعبیر دمکراسی نبود. در آستانه عصر پایان دمکراسی صورت میگرفت. ده سال بعد از انقلاب 57 با فروپاشی شوروی و سقوط سوسیالیسم بورژوایی، قطب رقیب آن یعنی دمکراسی غربی نیز پایان یافت. و دوره وحشیگری و عقبگرد نظم نوینی شروع شد. انقلاب 57 دقیقا همین را چون آئینه ای جلوی بشریت گرفت. انقلاب 57 بر سر آزاد کردن دهقانان از قیود فئودالی و یا رفع موانع رشد سرمایه داری، یعنی وجهی از انقلابات قبلی، نبود. انقلاب 57 بطور عینی و تماما علیه سرمایه داری و ارتجاع و استبداد ناشی از آن بود. ولو خام و مبهم ولی انقلابی بر سر سوسیالیزم بود و آزایخواهی کارگری.
اینکه انقلاب 57 از یک رهبری سیاسی آگاه و متحزب که آن را به پیروزی برساند محروم بود، دلیل نمی شود که ماهیت عینی این انقلاب که ثمره تاریخ معاصر و همه پیشرویهای تاریخی قبلی بود از نظر دور داشته شود. این فقدان رهبری سیاسی آگاه (که در اساس محصول عقب راندن سوسیالیسم کارگری به مثابه یک جریان حزبی و سیاسی بعد از شکست انقلاب اکتبر است) تنها میتواند توضیح دهد که چرا بورژوازی و ائتلاف جنبش های مختلف آن توانستند ضد انقلاب 57 را بعنوان رهبر آن قالب کنند. (در هفته قبل مختصرا به این پرداختیم.) فقط اینرا توضیح میدهد که انقلاب 57 مجبور بود تنها با یک "غریزه" سوسیالیستی راه خود را بجوید و از زیر آوار دهها ساله تحریف آرمانهایش توسط سوسیالیسم بورژوایی و انواع جنبش های عقب مانده بورژوایی سر بلند کند. تمایلات سوسیالیستی انقلاب 57 (هرچند خام و ناروشن) چندان قوی بود که ضد انقلاب اسلامی جز با تحریف و باز تعریف کردن این تمایلات نمی توانست انقلاب را مهار بزند تا سر فرصت سرکوب کند. ضد انقلاب اسلامی مجبور بود اراجیفی در مورد شورا در لابلای سوره های قرآنش پیدا کند تا شورای واقعی کارگری و سنت کمون و اکتبر را در هم بکوبد. مجبور بود "قسط اسلامی" و "جامعه عدل علی" را از اوراد دوران بربریت قدیم پیدا کند تا بربریت مدرن سرمایه داری که بطور عینی مورد تعرض انقلاب کارگری قرار گرفته بود نجات دهد. "انقلاب اجتماعی تحت نام خدا" که بالاتر اشاره شد فقط در این چهارچوب قابل فهم است.
این تمایلات سوسیالیستی در عین حال چنان قوی بود که بسرعت کمونیسم مارکس و لنین و شورا و حکومت نوع کمون را به یک جریان قوی حزبی و به جریان اصلی چپ در ایران تبدیل کرد. نه فقط این، بلکه معلوم شد باید یک دوره طولانی از حاکمیت سوسیالیسم بورژوایی را نقد کرد و کل "سوسیالیسم موجود" همه آنچیزی که بورژوازی اعم از "سوسیالیستی" و شرقی، و دمکراتیک و غربی، بعنوان کمونیسم بخورد دنیا داده بودند را افشاء کرد و از سر راه کنار زد. همینطور معلوم شد دفاع جانانه از حتی بدیهی ترین مقدرات جامعه مدرن مثل همان حقوق شهروندی انقلاب کبیر فرانسه و هرگونه عدالتخواهی، بردوش طبقه کارگر و کمونیسم کارگری او می افتد. معلوم شد پرچم آزادی سیاسی بی قید و شرط و لغو مجازات اعدام و حقوق کودک و حق پناهندگی و غیره که زمانی جزو افتخارات خود بورژوازی بود را باید کمونیسم نوین و قرن بیست و یکمی و کارگری که دوباره سر بلند میکرد، به دست گیرد. انقلاب 57 شکست خورد، اما از دل آن سوسیالیسم کارگری و آزادیخواهی و برابری طلبی به مراتب آگاه تر و شامل تر و بطور متحزب شکل گرفت. از دل آن پرچمی برافراشته شد که بعد از مانیفست و انقلاب اکتبر نظیر نداشته است و در واقع مانیفست کمونیست قرن بیست و یک است. منظورم برنامه یک دنیای بهتر نوشته منصور حکمت است. درست است که این برنامه اساسا بر پایه مانیفست و برنامه بلشویک ها و همه پیشروی های بعدی جنبش جهانی طبقه کارگر و بشریت آزادیخواه متکی است، اما اگر سابقه مادی آنرا جستجو کنید می بینید که تکیه گاه اجتماعی بلافصل آن عروج طبقه کارگر و آزادیخواهی و برابری طلبی کارگری در دل انقلاب 57 است. درست است که منصور حکمت کمونیسم مارکس را از مانیفست و ایدئولوژی آلمانی و کاپیتال آموخته بود، اما بدون انقلاب 57 و عروج طبقه کارگر در دل این انقلاب در پایان "دوران طلایی" بورژوازی در قرن بیست، آن شکوفایی مجدد کمونیسم مارکس در کمونیسم کارگری منصور حکمت محلی از اعراب پیدا نمی کرد. بقول حمید تقوایی برنامه یک دنیای بهتر پرچم انقلاب 57 است، اگر این انقلاب پیروز میشد.
انقلاب 57 نه فقط خبر از یک دوره جدید در ضد انقلاب بورژوایی داد، دوره ای که بعدا در نظم نوین جهانی دیدیم و اکنون در آن بسر میبریم، بلکه در عین حال شرایط دوره جدیدی در انقلابیگری کارگری، در ادامه سنت های انقلابات کبیر پیشین را فراهم کرد. انقلاب 57 خبر از انقلابات کارگری نوینی داد که اکنون در مقابله با دنیای بربریت نظم نوینی سرمایه جهانی در دستور بشریت آزادیخواه کل جهان قرار دارد.
به این نکته آخر مجددا برمیگردیم، اما قبل از آن و در ادامه این بحث باید توضیح دهیم که چطور انقلاب 57 علیرغم شکست اش شرایط مادی و ذهنی پیروزی سوسیالیسم در ایران را بیش از پیش مهیا کرد. این دقیقا آنجایی است که میتوان مشخصات و نیروهای انقلاب آتی در ایران، که فقط میتواند سوسیالیستی باشد، را دقیقتر برشمرد. این جایی است که میتوان توضیح داد چرا هم اکنون نسل جوان در ایران جزو روشنترین ها، چپ ترین ها و آزادیخواه ترین و سیاسی ترین ها در جهان است. این جایی است که میتوان توضیح داد و نشان داد که چرا چند سال بعد از آنهمه تبلیغات سنگین در مورد "پایان کمونیسم" میتوان سخنرانی گذاشت و ادعا کرد که کمونیسم در ایران میتواند پیروز شود. این نکته عملی و سیاسی فوق العاده مهمی است که حزب ما بارها از بحث "آیا کمونیسم در ایران پیروز میشود" تا مباحث اخیر حزب ما در مورد انقلاب سوسیالیستی به آن پرداخته است. بحثی که به شرایط به پیروزی رساندن انقلاب آتی در ایران مربوط است. اگر هدف از این سلسه یادداشت ها رفع اتهام از انقلاب 57 بود، بی شک بهترین رفع اتهام از آن انقلاب تلاش برای متعین کردن و تعریف مشخصات و شرایط به پیروزی رساندن انقلاب بعدی در ایران و تحقق تمام و کمال آرمانهایی است که انقلاب 57 بطور مبهم مطرح کرد و علیرغم له شدن زیر چکمه ضد انقلاب اسلامی و تایید کل بورژوازی دنیا، اکنون با قدرتی خیره کننده تر سر برمی آورد. 24 فوریه 2008 |